يه زماني، نه خيلی دور، از خواب که پا می‌شدم اولين کاری که می‌کردم فکر به اين موضوع بود که امروز چه چيزی قراره رخ بده که بخاطرش شاد و خوشحال باشم؟ بعد زود يه چيزی به ذهنم می‌رسيد و همين باعث می‌شد ناخودآگاه با خنده از رختخوابم بلند بشم. يادمه مادرم هميشه اين اخلاق منو خيلی دوست داشت و هنوز هم گاهی اونو بهم يادآوری می‌کنه.

من اين حس رو از جايی ياد نگرفته بودم. حقيقتش اون موقع بيش از الان حسی بودم و اين روش رو هم برا خودم اختراع کرده بودم. نکته مهم اين بود که دلايل خوشی من آنقدر می‌تونست متنوع باشه که امکان تمومی نداشت. از اين‌که امروز قراره برم مدرسه و مثلا برگشتنی با بچه‌ها قرار گذاشته بوديم آب ميوه بخوريم! تا اين‌که فرضا بعد از مدرسه می‌تونستم برم موتورسواری يا يه چيزای بزرگتر مثل اين‌که اونروز آخرين روز امتحانا بود و بعد هم صفا!

ديروز سر يه نوشته‌ای برای يه دوست، ناخودآگاه اين عادت قديمی يادم اومد و مجبور شدم يه‌کم جدی تر به اين موضوع فکر کنم. دلم برا خودم تنگ شد. اون خود طبيعی و ساده و بی غل و غش که الکی خوش بود به خوشی‌های دنيا. شايد بهتره بگم شادی‌ساز بود خودش. دلم خيلی براش تنگ شد. اين بند و بست‌های رسمی بودن بخاطر موقعيت اجتماعی و بزرگتر شدن و ... خيلی جلوی باصفائيه اون حسه، مسخره‌اند! می‌خوام يه کم ياد خوشی‌های زندگيم بيفتم.  می‌خوام بازم شروع کنم. اونم از خوشی‌های خيلی خيلی کوچيک و به ظاهر بی‌اهميت.

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایروانی

با احساس مینویسی مرد امید وار ... خیلی با احساس .... راجع به تیم سازی نوشتم . من خودم در حیرت این غو ها بودم .

Le Petit Ali

بزرگ که ميشی همه چی تغيير ميکنه..همه چی

بچه غول

ديدن يه مرد اميدوار هم غنيمته؟...(اين جمله رو با خودم گفتم.)

سپیده

خدا: من از کار اشرف مخلوقات،خنده ام می گیره.زمانی که کودک هستند می خوان هر چه سریعتر بزرگ بشن و زمانی که بزرگ می شن آرزو می کنن به دوران کودکی شون برگردن. ذاتا ما آدم ها آرزوی موقعیتی بهتر از حال رو داریم و تمامی تلاشمونو می کنیم که به ایده آل زندگی مون برسیم وزمان می گذره و می گذره....... غافل از اینکه گاهی برامون چیزی باقی نمی مونه جز حسرت ؛حسرت روزهائی که گذشت و حسرت خوشبختی لحظاتی، که فراموش کردیم در آن بودیم و بیراهه پی اش می گشتیم و زمان می گذره و می گذره ......وما چقدر زود بزرگ شدیم. من معتقدم اگه حسرت حسی از گذشته، برامون مونده چندان نمی شه ناامید بود چون می شه آن حس ها رو پیدا کرد و دوباره با هاشون زندگی کرد ولی با حسرت روزهائی که با نا امیدی گذشتن و حسرت پل هائی که پشت سر خراب شدن،حسرت دل ها ئی که شکستن و ..... رو چی؟؟؟؟؟؟می شه آنها رو بر گردوند ؟؟؟ امیدوارم هیچ موقع حسرت غیر قابل برگشتی به دل امیدوارت نمونه. پاینده باشید

سپیده

الان که دوباره این پستتو خوندم احساس کردم چقدر دلم برای سپيده قبلی تنگ شده ولی سپیده امروز رو هم دوست دارم. آن روزها که نقابی نداشتیم برای نمایش .خود خودمون بودیم ولی صورتمون و دلمون زخمی بود از آدمها. ولی امروز نقابدار شدیم نقابی از جنس آهنین(شاید این کلمه مناسبی نباشه ولی هممون خوب می دونیم وقتی که خودت نباشی پس داری نقش بازی می کنی .کسی نمی تونه منکرش بشه) با فکری بزرگ و رفتارهای کاملا معقولانه در عوض نقاب حفاظ خوبی شده برای اينکه از گزند خیلی ها در امان باشيم.حالا به نظر شما کدوم سپيده خوبه نقابدار يا بی نقاب؟؟؟؟(راجع به نقاب های خودتون هم فکر کنيد)

ياس

شايد قشنگ ترين بهونه برای لبخند اين باشه که بخوای لبخند بزني.

فريبا

امروز چقدر دلم يه نوشته تازه مي خواست ، كسي اينجا نيست؟!

اميد ناگزير

چقدر خوب است که هميشه چيزی از کودکيمان را با خود همراه داشته باشيم.

فريبا

پس كو ؟ من كه كسي رو نمي بينم ؟! مرسي كه بهم سرزدين :) راستي فكر نمي كنين آگاه بودن از اميدوار بودن بهتره ؟ شخصا ترجيح مي دم يه نا اميد آگاه باشم تا يه اميدوار نا آگاه، حرفمو راجع به گاواي كلاردشت زياد جدي نگيرين :)))

shirin

چه عادت قشنگی. مطمئنم اگه هر کس اين کارو کنه کلی خوشی می تونه بسازه.