گاهی احساس می‌کنم زندگی شده مثل يه سطح در حال حرکت. سطحی که اغلب اوقات سرعتش خيلی تند می‌شه. بعدش ماها برای اين‌که بتونيم تعادلمون رو روی اون حفظ کنيم بايد حداقل با همون سرعت روش راه بريم. هر توقف کوچيکی فقط يه نتيجه داره: گوروپ می‌خوری زمين!  اين‌ جور موقع‌ها، کلی احساس گناه بار آدم می‌شه چون  وقت نداريم به همه کارامون برسيم و طبيعتا مجبوريم اونا رو اولويت بندی کنيم. بعد هم دائما يادمون می‌آد که وبلاگمو خيلی وقته به روز نکردم! خيلی وقته به فلانی زنگ نزده‌ام، خيلی وقته فلان کارو عقب انداخته‌ام و انجام ندادمش، و ...   ديگه رسيدن به خودمون که جای خودش رو داره!!

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
اکساویچه

یه مشکلی که عمده ماها بهش دچاریم سندرم بیست و چهاره . تو این سندروم آدمها آرزو میکنن ای کاش روزها عوض 24 ساعت 36 ساعت یا بیشتر بودن . این ها هم ناشی از همین مرضه

nous

سپاس گزاریم

آندرومدا

سلام. دوست دارم نظرتون رو در مورد يادداشت اخير وبلاگم بدونم.

سارا

بعضي ها زندگي نمي كنند. مسابقه دو گذاشته اند. مي خواهند به هدفي كه در افق دور دست قرار دارد برسند. مي دوند و در طول راه هيچ نمي بينند. بعد وقتي خسته و ناتوان شده اند ديگر رسيدن يا نرسيدن به هدف برايشان بي معنيست. بعضي ها خوشبختي را جستجو مي كنند مثل كسي كه كلاهي را كه روي سرش قرار دارد، مي جويد. من ولي مي خواهم در ميانه ي راه بنشينم و زيبايي هاي اطراف را نگاه كنم. ( دوست عزيزم، اشتباه نكنيد، من متوجه منظور شما از مطلبي كه نوشتيد شدم. توقف هرگز، چيزي كه نوشتم يادآور اين نكته بود كه گاهي فقط گاهي با پرداختن به دلخوشيهاي كوچك مي توان بار هستي را فراموش كرد)