تو آداب ‌ذن يه اصطلاح هست به نام Beginner's Mind  که می‌شه بهش گفت ذهن تازه‌کار يا ذهن دست‌نخورده. اين‌جور ذهن رو می‌شه تو کودکان به وضوح ديد: توانايی به وجد اومدن از شگفتی‌های دور و بر و توانايی خسته نشدن از تکرارها و يافتن دليل‌های کوچيک برای شاد شدن و ذوق کردن.

اغلب ماها وقتی دوران کودکيمون رو پشت سر می‌ذاريم، يواش يواش ياد می‌گيريم که نسبت به همه چيز جدی باشيم. سيستم فرهنگی ما (نه تنها ما بلکه تقريبا تمامی دنيا) به وجد اومدن و ذوق کردن رو يه جور سبکسری و بی‌فکری معنا می‌کنه. به همين خاطر يادمون می‌ره چجوری می‌تونستيم با کوچيکترين بهونه‌ها شاد بشيم، به دل نگيريم و به راحتی فراموش کنيم.

تو يه کلام ما قدرت رويا ديدنمون رو فراموش می‌کنيم.

می‌گم، شايد بهترين روش برای دوباره زنده کردن اين حس‌های قشنگ، که هممون هم دلمون براشون تنگ شده و آرزوی برگشتنشون رو داريم، توجه است. توجه به دور و برمون و به چيزای کوچيکی که شگفتند اما ما بی‌توجه از کنارشون رد می‌شيم. بالاخره يه جورايی بايد اين حس خفته رو بيدارش کنيم. حداقل بخاطر خودمون...

دفعه بعد که ديدين يه مورچه رو فرش اتاقتون داره راه می‌ره، برين يه ذره شيکر يا نون خشک براش بيارين و بهش بدين. بعد هم باهاش حرف بزنين. البته مراقب باشين کسی اون دور و برا نباشه ها!

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهره

من ميخواستم با اين مورچه حرف بزنم ولی بیسکویتها رو برداشت و زد به چاک !!! http://weblog.iprodev.net/uploadedfiles/ant_fzr4.jpg شوخی بود من از اونجاییکه یک دختر کوچولو دارم در روز یکی دوبار اینچنین بچه گی میکنم و این بسیار دلنشینه . سبز باشی.

حرفهای معمولی

سلام ، آره اين خصوصيت بچه ها که غنيمتی است (يعنی مثل اينکه همه چيز را دفعه اول است که ميبينند و برای آن ذوق ميکنند) اگر ما ها تو بزرگی هم همينجور ميمونديم حتما چيزهای جديد کشف ميکرديم ولی يک نواختی و عادت بلا جانمان ميشود

یاس

شايد بعضی از اين بزرگترا از اين بچگيا زياد دارن ولی اون لبخند تلخه آخرش که از ته دله گرفته شون روی صورتشون نقش ميبندهُ يه ذره غم انگيزهُ اونا يادشون ميفته که زندگی باور کرده اونا بزرگ شدن. ببخش مرد اميدوار ُ‌ احساس ميکنم توی اين وبلاگ نبايد کامنت بگذارمُ‌ موج مثبت و قشنگ اون رو انگار خراب می کنم. شرمندهُ‌ هميشه اميدوار باشيدُ

الهه

سلام . من مطالبتو توی فلاپی ريختم و خوندم . الان که وبلاگتو باز کردم تو دلم گفتم عجبييييييييی بالاخره اپ کرد تا نگو من که عادت داشتم اون چيزی که کپی کردمو ببينم اين فکر احمقانه برام اومد . من با خوندن حرفات آرامش پيدا ميکنم . دلم ميخواد آدرستو به يکی بدم . چون خودم نميتونم راهنماييش کنم . فکر ميکنم با خوندن مطالب تو حالش بهتر بشه . سبز باشی

شبنم

دوست عزيز، واقعا به نکته مهمی اشاره کردي، ما هميشه تشنه توجه هستيم و فراموش می کنيم که خودمون به ديگران توجه کنيم.

دختری در مه

سلام...امیدوارم که حالتون خوب باشد...ایام محرم تسلیت می گم...امیدوارم که طاعاتتون مورد قبول حق قرار گرفته باشد...بازم مثل همیشه مطلبتون پر بار و پر محتوا بود ...من که واقعا هر وقت به وبلاگ شما می آیم دست پر میرم...خدا قوت...راستم می گیدا آدما وقتی بزرگ میشن به بعضی مسایلتوجه نمی کنند ...منم به روز کردم...خوشحال می شوم که به خلوتگه راز منم سر بزنید..منتظرتون هستم...یا حق

امیدناگزیر

فقط اینو می تونم بگم:از نوشته های زیبایت بوی خوش زندگی به مشام میرسه.بوی خاک در دشت بارون زده. برای نو دیدن باید از دانستگی رها شد.چه خاطرات خویش و چه تجربه کهنه دیگران. از اظهار لطفت سپاس

نسيم مهرباني

سلام دوست روشنگر من ! نکاتی بسيار خوبی رو يادآوری کردی . مدتهاست که ما انسان ها يادمون رفته که زندگی ميکنيم . شايد اين توصيه شما فرصتی باشه برای آگاه شدن از خود و از محیط اطراف خود . پدیده های رو هوشیارانه ببینیم و با آنان ارتباطی عاطفی برقار کنیم آنگاه از آنان لذت ببریم .... دلشاد باشی هميشه