هفته آخر زندگی

این حس پایان یافتن فرصتها یا تمام شدن انتخاب‌های متنوع، از اون حس‌های غریبیه که در دل ناامیدکنندگی و یاس‌آوربودنش، یه جرقه‌ها و تلنگرهای قوی و عظیمی از معنای واقعی بودن و زنده بودن رو برا آدم به ارمغان می‌آره.

یادمه چندسال قبل یه پست نوشته بودم که اگه فقط اجازه داشتیم چندتا کتاب داشته باشیم، کدوما رو انتخاب می‌کردیم و جوابهای خیلی خوبی دراومد. منو خواننده‌های اینجا خودمون رو مجبور کرده بودیم که بین انتخابهای منتوع و این وسوسه، شاید حالا یه روزی به دردم بخوره، دست به انتخاب محدود و بی‌رحمانه‌ای بزنیم. نتیجه‌اش اما ناب‌ترین‌ها بودند.

چند شب قبل داشتم کاری انجام می‌دادم، یهو وسطش به ذهنم رسید اگه این آخرین بار انجام اینکار بود، چه می‌کردم و دیدم ناخودآگاه همه چیز به هم ریخت...بعد با خودم فکر کردم اگه فرضا نه یه ساعت دیگه، بلکه بهم بگن یه هفته دیگه وقت داری که توی این دنیا بمونی، چه چیزهایی برام معنای بیشتری پیدا می‌کرد، چه چیزایی از زندگیم حذف می‌شد، چه چیزهایی رو بیشتر و بهتر نگاه می‌کردم، از چه چیزهایی راحت‌تر رد می‌شدم و نادیده می‌گرفتمشان و دیدم چقدر همه چیز فرق کرد...چقدر همه‌چیز خالص‌تر و حتی برخی از اونا نورانی‌تر شد.

من حتما تلویزیون دیدنم رو (که الان با توجیه خستگی در کردن و نیاز داشتن به اینکه از فشار روزانه بیام بیرون، کم نیست) کم میکردم،

وقتی با عزیزانم تلفنی حرف می‌زدم، بیشتر حواسم رو بهشون می‌دادم،

مزه خیلی چیزها اعم از آب و غذا تا هوا رو سعی می‌کردم بیشتر حس کنم،

بیشتر گوش می‌دادم و با دقت‌تر،

آدم‌های همسایه و همکار و هم‌محلی رو مهربان‌تر می‌نگریستم و نمی‌تونستم پشت‌سرشون حرفی بزنم یا حتی فکر بدی بکنم،

تحملم بیشتر می‌شد چه برای گرما، چه سختی‌ها، چه خوشی‌ها، چه نیش و کنایه‌ها؛

آروم‌تر می‌شدم، چه توی راه‌رفتن و چه توی حرف زدن،

... و خیلی چیزهای احتمالی دیگه.

یه بار جایی خودنم: مهم‌ترین چیزها توی زندگی، چیز نیستند!

شما توی این یه هفته فرضی چه می‌کردین؟

/ 9 نظر / 11 بازدید
ارکیده

[خنثی]

ارکیده

كار زيادي نميتوانم انجام بدهم.چون همه اين كارها رو انجام دادم.همه اينهايي كه شما گفتين.اما شايد سركار نميامدم.تو اين محيط كثيف و بيرحم.چون ديگه به حقوقش احتياج نداشتم.همه يك هفته را ميرفتم توي شهر ميگشتم.بين مردم آرام حركت ميكردم.با يك لبخند و يك عالمه آرزوي خوب براشون توي دلم كه هي تكرارشون ميكردم. بينشان آهسته حركت ميكردم.از خريدهاشون لذت ميبردم.از شور و شوق بچه ها.مطمئنم كه توي همان يك هفته كسي پيدا نميشد كه حالي ازم بپرسه يا باهام حرف بزنه.ولي ديگه بهش فكر نميكردم.ميرفتم و توي شهر ميگشتم.سعي ميكردم ترافيك و آلودگي را تحمل كنم و نقطه هاي قشنگ شهر را ببينم.راستي فقط دوربينم را با خودم ميبردم.ديگه توي اون يه هفته نميترسم كه دوربينم را دزد بزنه و هي مجبور نبودم قايمش كنم.

به نظرم فكر كردن به اين مساله يك حسن داره كه آدم به چيزهاي داشته بيشتر فكر ميكنه و خدارا شكر ميكنه از يك طرف هم يك حس ترسناك و با استرس ميده از اين بابت كه ممكن تا چند ثانيه ديگه ممكن اينها نباشه و ناخوداگاه براي خودش و بقيه گريه مي كنه

حکیمه

اینکه ما زمان از دنیا رفتن خودمون رو هیچ وقت دقیقا نمی تونیم پیش بینی کنیم حکمت زیبایی داره. انشاءالله صد و بیست سال زندگی کنید. [گل]

حکیمه

من قبلا به این مساله فکر می کردم و به خیلی از گفته های دلم فکر می کردم که بهشون توجه نکردم. ولی با خودم رو راست که میشم اگر توی این قضیه با قطعیت به من میگفتن که فلان زمان مشخصی از زندگیت مونده، زندگی برام سرد و تاریک میشد. چون هیچ وقت دلم نخواسته اجبار باعث بشه کاری انجام بدم. همیشه اجبار غمگینم می کنه. موارد قشنگی هم که گفتین من همین الان هم دارم سعی می کنم بشه روند زندگیم. حتی جزء جدا نشدنی از شخصیتم.

شهره

دقیقا نمیتونم بگم ...ولی شاید همین کارهامو ادامه میدادم....شاید سعی میکردم کمتر از دست این و اون ناراحت بشم و یا ناراحتشون کنم....با نزدیکانم یه دل سیر حرف میزدم و بهشون از خودم و احساساتم میگفتم و همه جا رضای خدا رو در نظر میگرفتم....

عموپولدار

من اگه میدونستم کی میمیرم همه چیزهایی را که داشتم میفروختم و به دلار تبدیل میکردم و دست عزیزم رو میگرفتم و میرفتیم مسافرت دور دنیا و تا آخرین دقیقه عمرم را بدور از نگرانی گرانی ها و تورم و پس انداز زمان پیری .... به گشت و گذار میگذروندم

خدیجه زائر

ممنون برای این پستتون......... من مدتهاست که چمدون سفرمو بستم.....گاهی که توقفی می کنم می بینم چقدر سنگین شدم...اما حین سفر ادم دیگه کمتر تعلق خاطر داره.....فقط باید عاشق بود و بیدریغ وبدون قید و شرط عشق ورزید..فقط همین......والبته من عاشق کتابم و مطالعه و سکوت....

دل بارونی

زندگی .... [لبخند] خیلی قشنگ بود مرد امیدوار ممنون