هدفمند بودن

هرکس چرایی زندگی را بداند، هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است

نیچه

خیلی از ماها اهدافی برای خودمون داریم. کوتاه مدت و میان مدت و گاهی هم بلند مدت. مثلا خیلی از این اهدافی که اول سال برای خودمون تعیین می‌کنیم کوتاه و میان مدت‌اند. خیلی از برنامه هایی که برای روزمون می‌ریزیم کوتاه مدتند. یعنی خودمون رو ملزم می‌کنیم که توی فلان روز خاص تمومشون کنیم و کنارشون تیک بزنیم. گاهی هم اهدافمون بلند مدتند. تصمیم‌ می‌گیریم فلان تخصص رو بدست بیاریم یا به فلان مرحله برسیم و برای اون چندین سال زحمت می‌کشیم.

اما به نظرم گاهی سخت‌ترین کار اینه که بدونیم هدفمون از زنده بودن و زندگی کردن چیه. واقعا هدف اصلیه ما توی زندگی چیه؟ آیا رسیدن به موفقیت می‌تونه هدف و چرایی زندگی محسوب بشه؟ آیا کمک کردن به هم‌نوع می‌تونه در این دسته از چرایی‌های زندگی قرار بگیره؟ آیا تلاش برای خوب بودن، تلاش برای بنده خوب بودن، تلاش برای رسیدن به کمال... کدومشون چرایی زندگی ما رو می‌تونه نشون بده؟

واقعا اگه ازمون بپرسن چرا داری زندگی می‌کنی چی می‌گیم؟ و اینکه...اگه همین الان بهمون بگن دو ساعت دیگه از عمرمون مونده و باید بریم اون دنیا، چقدر تو همین مدتی که زندگی کردیم با چرایی و هدفمون منطبق بوده؟

/ 9 نظر / 6 بازدید
بانو ه دو چشم

سال نو مبارک. امیدوارم که سال خوبی را شورع کرده باشید، امیدوار!

خدیجه زائر

سلام.......... وقتی 14 ساله شدم اولین سوال تو ذهنم شکل گرفت...جوابش حجابم بود و همینطور کشف خیلی چیزها...........و اینکه چطور به خدا نزدیک بشم.42 ساله شدم فهمیدم که چقدر ادما مشتاقن برای نزدیکی به خدا .اینو تو حطیم بین مقام ابراهیم و خانه فهمیدم وقتی در ازدحامش احساس کردم که دارم فشار قبرو تجربه می کنم.اما وقتی 47 ساله شدم و رفتم کربلا...............دیدم برای نزدیک شدن به خدا نماز ساده ترین ولی دورترین راهه............عشق ورزیدن به ادمها.......به مخلوقات........رمز رسیدن واقعیه..نمیدونم رمز بعدی رو کی و کجا کشف می کنم.فقط می دونم باید وقتش برسه........و اگه نرسه حتما اون سهم من نیست.

بهار

موضوعی رو که مطرح کردید همیشه ذهنم رو به خودش مشغول کرده و همیشه به این فکر می کنم که جواب این سوال رو باید هرچه سریعتر پیدا کنم. چون همه تصمیماتم به این سوال بستگی داره. من کار می کنم. لیسانس گرفتم و ازدواج کردم. همیشه به پیدا کردن کار بهتر-ادامه تحصیل و داشتن بچه فکر می کنم. و همه اینها رو دوست دارم. اما ترتیب و اولویت بندی این مسائل همه بستگی به این داره که از زندگیم چی می خوام و کدوم هدفه که باید دنبالش برم. آیا میخوام که زندگی کاری موفقی داشته باشم؟ پس باید روند خاصی رو در پیش بگیرم. آیا میخوام انسانی باشم که در تولید و پیشرفت علم سهمی داشته. پس باید به دنبال ایده هام برم و همه زندگیم رو در این راه صرف کنم و هیچوقت افسوس بچه نداشته و کار نداشته یا حقوق کم رو نخورم. آیا میخوام مادر باشم؟ یه مادر خوب و همسر فداکار؟ پس باید راه مناسب رو پیش بگیرم. اما من همه اینها رو با هم میخوام و همیشه به کسانی که میدونن از زندگیشون چی می خوان حسودیم شده. کاش راهم رو پیدا کنم قبل از اینکه در این سردرگمی وقتم به پایان برسه.

نیکادل

سلام از خونه نمیشه واسه پرشین بلاگ نظر بذارم! نمی دونم چرا؟ عرض به خدمت شما که بنده که در این بادیه سرگردانم! اما ظاهراً احساسی که از عملکردها مون به دست میاریم می تونه آلارم بده که راه از کدوم وره؟ میشه حس کرد اما به سختی میشه مطمئن بود که هدف چیه و راه کدومه و چی مهمتره!

سایه

آقای امیدوار فکر کردن به این مسایل توی سن های نوجوانی من رو دچار جنون فلسفی میکرد. امروز با اینکه در روزمرگی غرق شدم. از فکر کردن به چرایی زندگی غرق آرامش میشم چون به قول سهراب سپری زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست. زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یعنی خوب زندگی کردن و لذت بردن از آرامشی که با خوب زندگی کردنت خلقش میکنی حتی توی لحظه ]ای سخت

نیلوفر

سلام سال نو مبارک... درگیر آزمون دکتری هستم که 4 روز مونده تا برگزاری ش. انشالله دعا کنید برای همه ی شرکت کننده ها و برای من هم. سربلند باشید.

حکیمه

یه زمانی برای هدف اصلی توی زندگی کلمه داشتم ولی حالا فقط دارم توی اون هدف اصلی زندگی می کنم بدون اینکه بتونم اسمی براش پیدا کنم. فقط یه حسه. هر چند ظاهرا شاید به خیلی از رویا هایی که داشتم نرسیدم ولی راضی ام. مطمئنم خدا به همون چیزهایی که ته دلم می خواستم - نه اینکه فکر می کردم می خوام- منو رسونده یا داره می رسونه.

حکیمه

بعد اون هدف اصلی بی نام، مهمترین هدف برای من اطرافیانمه. و در درجه اول خانواده ام و راحتی اونها.

مژده

خانم خدیجه زائر نوشتتون منو به اوج اذت رسوند