تصور کنین...

اگه تو زندگیمون مجبور بودیم همه راه‌ها و مسافتها رو با یه پا لی لی کنیم، چقدر سخت می‌شد؟

پس چرا تو زندگی با خودمون، اغلب فقط از یه حس یا یه توانایی استفاده می‌کنیم؟ توروزمرگی زندگی خانوادگی یا شغلیمون فقط یه‌سری کارا رو بصورت دائم و معمولی انجام می‌دیم؟ چرا تو هیچ‌چیزی تنوع نمی‌آریم؟ چرا به خودمون اجازه نمی‌دیم تازه‌تر بشیم و راه‌ها و روش‌ها و حس‌های تازه‌تر رو هم تجربه کنیم؟

خنده داره...ولی گاهی حتی نوشتن نامه‌های اداری با یه رنگ خودکار دیگه، رفتن به سمت خونه از یه مسیر دیگه، شستن ظرفا با یه مایع ظرفشوییه دیگه و خیلی حتی‌های دیگه توی  سیستم همیشگیه ما یه لرزش کوچیک می‌ده. و این به ما یادآوریه زمان حال رو می‌کنه...که هستیم و نفس می‌کشیم و فرصت داریم...برای بازسازی و بهتر شدن...

/ 10 نظر / 4 بازدید
يک دوست

سلام,من وبلاگاتون خوندم , سایتتون خیلی جالبه ,به این سایت هم سر بزنید , مطمعنا به دردتون میخوره :

شراره

آن عده از انسانها که از حرکت و رشد می ترسند به وسیله زندگی بلعیده می شوند....نمیدونم از کیه

sara

موافقم... گاهی بايد جهت زندگی رو عوض کرد....

سپيده

مربوط به پست قبلی:آرزوی سومتون خیلی بهم حال داد.نمی دونم واقعیته و یا تظاهر. اگه کلمه (چاپلوسانه) رو نمی گفتی؛کاملا باور می کردم چون تا حدودی صداقتت و پاکی دلت برامون ثابت شده مگه اینکه اون موقع ما رو فراموش کرده باشی ولی اگه هم تظاهر باشه تظاهرش هم قشنگ ودلچسبه. اینکه به دیگران امیدی بدیم هر چند کوچک{با اینکه خوب می دونیم؛ گاهی اوقات هیچ کاری از دستمون بر نمی آد}

خواننده ..

آره راست ميگی ...

قلب آبی

سلام .اينکه برام نوشته بودين وعده خدايت حق است دلم رو قرص کرد... در مورد اين پوشتتون هم :هم با شماست من هم گاهی از اين تلنگرها به خودم می زنم حس خيلی خوبی به آدم دست می ده!

خرچنگ

ممنون از اينکه سر زدی و نظر گذاشتی

نسيم

دوست عزیز میدونی! آدمها خيلی نسيان کار هستن... گاهی خيلی چيزای کوچيک يادشون ميره... شايد از اثرات زندگی ماشينی هست شايدهم از تفکر مستمر باشه که کلی فکرهای مختلف ميريزن تو مغزشون ولی جالبه همين آدمها وسيله ای ميشن برای ياداوری به همديگه...با رفتارهاشون با کردارهاشون با تجربياتشون با تذکراتشون...احساس ميکنم همه مثل حلقه زنجير نامحسوس به هم وصليم...