شادترین شادها

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo

/ 5 نظر / 4 بازدید
سایه

"اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران." کاملا موافقم و دقیقا تجربه‌اش کردم. با اینکه توی فضایی که زندگی می کنیم کمتر نیازهای اجتماعی و روانی ما جواب داده می‌شه،

بهار

شاید دو سال پیش بود که راجع به همین موضوع تحقیق کردم و یه کشور خیلی به قول ما عقب افتاده ای رو پیدا کردم که شادترین مردم دنیا رو داشت. اون موقع منم با خودم فکر کردم که شادی باید در درون آدم باشه و چقدر تاثیر روابط عمیق خانوادگی به شاد بودن درونی آدما کمک می کنه. از نظرتون تو وبلاگ ممنونم. امیدوارم با این شرایطی که اونجا هست بتونم کنار بیام. البته دارم سعی می کنم منفی به شرایط اونجا هم نگاه نکنم. شاید این نظر اون آقا بوده درمورد شرایط اون شرکت. اما گوشه ذهنم یه عزم راسخ رو هم آماده دارم برای روزای سخت. تجربه سخت اما جالبی می تونه باشه. یکی بهم پیشنهاد داد یک ماه از شرکت خودمون مرخصی بگیرم و برم اوضاع اونجا رو ببینم. اینم یه پیشنهاده. چقدر تصمیم گیری سخته.

بهار

راستی راجع به نظرتون تو وبلاگ من. کار درسته که ارتباط مستقیم با رشته نداره اما خود شرکت مهندس فروش خواسته بود. با توجه به دلیل توسعه تکنولوژی برای فروش یک کالای مهندسی نیاز به متخصصی هست که علاوه بر آشنایی با موضوع فنی به مقوله تجارت هم آشنایی داشته باشه. من تجارت رو با تجربه بدست آوردم اما تحصیل رشته های بازرگانی برای دوره ارشد برای مهندسین خیلی می تونه موثر باشه و این نیاز کشور ماست. البته خیلی ها هستند که این تحصیلات رو دارند اما شرکت ها به تجربیات بیشتر از تحصیلات بدون تجربه اهمیت می دن. و این همیشه برای من سواله که اولین تجربه رو پس از کجا باید دریافت کرد؟!