انگیزه

توی این وبلاگ، پست‌های زیادی درباره تعیین هدف و چگونگی رسیدن به اونها نوشته شده. گاهی فکر می‌کنم برای خودم هم یک دوره کاملا تدریجی و تکاملی بوده. اینکه برنامه‌ریزی کنیم، تیک بزنیم کنار کارهای انجام شده، این‌که خسته نشیم، این‌که به خودمون لابلای روزهای سخت پیگیری اهداف، مرخصی بدیم، این‌که دوره‌های بیست و یک روزه بگذاریم، و چند تا راه دیگه برای رسیدن به مقصد.

اما کمتر روی بحث انگیزه حرفی زده‌ام. این‌که در کنار انتخاب روش و شیوه درست، باید چکار کرد که انرژیهامون کم‌سو نشه.

فکر کنم مهم‌ترین بخش در موضوع انگیزه، درست انتخاب کردنه. یعنی چشمامون رو باز کنیم و درست ببینیم و بعد انتخاب کنیم. به نظر من برای گرفتن تصمیم‌هایی که نیاز به یک استارت خوب و تداوم اراده دارن، باید اول این مرحله رو گذروند. شاید حتی یکی دو هفته هم فرایندش طول بکشه، اما ارزش داره.

مثلا توی یه مقطعی از زندگی تصمیم می‌گیریم درسمون رو ادامه بدیم. این اتفاق خصوصا در زمان‌هایی که قبلا شاگرد خوبی در مدرسه یا دانشگاه بوده‌ایم احتمالش بالاتره. بعد یه مدتی، احساس خوبی از خودمون نداریم. فکر می‌کنیم راکد شده‌ایم. دیگران رو می‌بینیم و ناخودآگاه توی ذهنمون خودمون رو باهاشون مقایسه می‌کنیم...

توی اینجور مواقع، باید درست برای خودمون حلاجی کنیم که آیا «تنها» و «بهترین» راه برای غلبه بر این احساس ناخوش، درس خوندنه؟ فرض کنین الان زمان قدیمه و مدرک اینقدر ارزش نداشته. خیلی از یادگیری‌ها تجربی و با مطالعه بوده. آیا ما واقعا دلمان برای درس خواندن تنگ شده؟ یا دلمان مدرک بالاتر می‌خواهد (به هزار دلیل موجه، مثل ارتقای شغلی، ...) پاسخ واضح به هرکدوم از این سوال‌ها، پایه تصمیم‌گیری ما را سفت‌تر می‌کنه.

خود من فاصله میان دو مقطع تحصیلیم شش سال بود. چون بعد از پایان اون مقطع اول، آگاهانه تصمیم گرفته بودم بروم سراغ کار کردن. فرصت‌های شغلی رشته ما زیاد نیست و من نمی‌خواستم فرصتم را از دست بدهم. نمی‌گویم دوستانم که آن زمان درس را ادامه دادند و چند سال بعد مدرک بالاتر را گرفتند، اشتباه کردند. اتفاقا برخی از آنها موفق شدند اما بیشترشان بعد که با مدرک بالاتر فارغ‌التحصیل شدند، دیدند دیگر بازار کار خاصی برای آنها نمانده. به همین دلیل من از شیوه برنامه‌ریزی خودم در آن زمان  راضیم.

همین شیوه را می‌توان روی کارهای دیگر هم امتحان کرد. خواسته‌های ما باید بسیار با دقت و با وسواس برنامه‌ریزی شوند. به‌ویژه وقتی دیگر آن پسر یا دختر پرشور هجده تا بیست و چند ساله نیستیم که پر باشیم از انرژی و وقت و بی‌مسئولیتی؛ مسئولیت یک زندگی، خانواده یا حمایت پدر و مادرمان را برعهده داریم؛ اغلبمان کم فرصتیم، یعنی یا می‌رویم سر کار و یا سرمان تمام وقت به خانه و بچه و خانواده گرم است و ...

نباید بی‌گدار به آب زد. اگر حقیقتا می‌بینیم با همه مشکلات، عاشق درس خواندنیم و مدرک بالاتر رفتن رو دوست داریم؛ باید بریم قدم بعدی. اینکه روش رسیدنمون به اون مدرک چیه؟ کدوم دانشگاه به سبک زندگیه ما نزدیکتره؟ گاهی ما هزینه‌های بسیار بالایی می‌دهیم و اوقات بسیار سختی را می‌گذرانیم، بعد نه در طول درس خواندنمان لذت می‌بریم، نه بعد از فارغ‌التحصیل شدنمان موقعیت قابل توجهی برایمان فراهم می‌شود. اگر قرار باشد سه الی چهار سال عمرمان را تماما به سختی و استرس و فشار مالی بگذرانیم، بعد فرضا فوق لیسانس شویم یا دکترا، بعد تازه دغدغه‌امان شروع شود که چرا شغل مناسب من نیست؟ یا فرضا فلان شغل حقوقش بخور و نمیر است...آیا اشتباه نکرده‌ایم؟

من درد مدرک‌گرایی در جامعه‌امان را خوب می‌فهمم و می‌دانم گاهی این مدرک خیلی کارها می‌تواند بکند. ولی بد هم نیست گاهی از جریان عام جامعه فاصله بگیریم، به خودمان نگاهی بیندازیم و ببینیم بهترین انتخاب برایمان کدام است؟ آنچه که هم شادمون می‌کنه، هم نیاز به تزریق روزانه انرژی برای دوام نداره، بلکه خودش بهمون انرِِِِژی می‌ده، چیزی که انجامش با ما و روحیات و وضعیتمان تناسب داره، چیزی که صرفا بدلیل خواست دیگران یا حرف دیگران نیست و صلاح خودمونه، چیزی که انجامش کل خانواده‌امان رو به هم نمی‌ریزه و سیستم همه رو به‌هم نمی‌زنه صرفابرای اینکه ما می‌خواهیم کاری بکنیم و بعد... اگه واقعا اون هدف واقعی و راستین رو پیداش کردیم و انتخاب کردیم، اونوقت با چشم باز به سمتش بریم؛ برای رسیدن بهش برنامه بریزیم؛ اگه کم آوردیم نشینیم، بلند شیم و ادامه بدیم؛ اگه ملامت شنیدیم، با یه لبخند از کنارش بگذریم؛ و از همه مهم‌تر صرفا برای رسیدن به اون هدف و خواسته برنامه نداشته باشیم، بلکه برای بعد از رسیدن به اون هدف هم برنامه روشن و مبتنی بر واقعیت داشته باشیم. بدونیم مثلا بعد فارغ‌التحصیلی چکار می‌خواهیم بکنیم.

به هرحال گاهی باید خیلی سفت و سخت نشست فکر کرد، بعد رو راست و محکم تصمیم گرفت و بعد هم بهش وفادار موند. چه تصمیممان این باشد که کاری را بکنیم، چه تصمیمان این باشد که کاری را نکنیم، و چه تصمیممان این باشد که کاری یا هدفی را جایگزین خواسته اولیمان بکنیم و آنرا پی بگیریم.

/ 3 نظر / 17 بازدید
ستوده خانوم

جالب بود...[لبخند]

عالی بود. شرح حال دقیق اوضاع من. کاری که نیاز به تزریق مداوم انرژی و انگیزه نداشته باشه... این جمله از همه بیشتر اثرگذار بود برام. خوب خوب فکر میکنم. ممنونم...

فاطمه

چقدر اینجا تغییر کرده [لبخند] خیلی خووب شده، سپاسگزارم. اون گزینه ی لایک هم جالبه. اما در مورد انگیزه و تصمیمگیری، خود من الان وسط یه چندراهی گیر کردم که خیلی برزخ بدیه! جایی در وسط جوونی وبزرگی و کم تجربگی و پختگی و نپختگی و استقلال و غرور و دیگه بچه نبودن و ...، خلاصه یعنی 23 سالگی! نمیدونم تحصیلاتم رو تا مقاطع بالا ادامه بدم؟ شغل کم درامد و مربوط به رشته م رو ادامه بدم و تجربه و سابقه کسب کنم؟ شغل خانوادگیم رو ادامه بدم و همراه پدرم باشم؟ ازدواج کنم و وارد دنیای جدیدی بشم؟ خیلی تصمیمگیری سخته برام. هنوز حتی نسبت به شناختی که از خودم دارم هم اونقدر مطمئن نیستم تا بتونم با خیال راحت یه تصمیم بگیرم و بدونم پشیمون نمیشم! این پروسه ی فکر کردنم هم نمیشه خیلی طولانی باشه چون عمیقا حس میکنم دیگه مثل چند سال پیش وقت خیلی زیادی برای انتخاب ندارم و علاوه براینکه فرصتهام زود از دست میره دیگران هم توقعات بیشتری ازم دارن و زندگیم حرفه ای تر شده! خلاصه اینکه جناب امیدوار، ممنون میشم اگه یه کمکی به من بکنین چون گاهی فکر کردن به بهترین انتخاب به همین راحتی هم که شما میگین نیست!