بزرگترين جنگ‌های زندگي، همه‌روزه در فضای خاموش روح ما اتفاق می افتند

گاهی اوقات صبح اول وقت که چشامونو باز می‌کنيم يه دفعه تو ذهنمون شروع می‌کنيم به دعوا کردن با فلاني، قضاوت کردن در مورد فلاني، بی‌محلی به فلانی يا ...

اين کار رو در طی روز هم انجام می‌ديم... تا وقتی که باز تو رختخواب چشامونو هم بذاريم. (شايد بعضی‌ها تو خواب هم باز شروع می‌کنن به دعوا با فلاني ...)

گاهی يادمون می‌ره ين فکرها، اگرچه به نظر نمی‌آيند، اما چقدر ريز ريز انرژی روزانه ما را هضم می‌کنند و مارا در طی زمان فرسوده‌تر. جالب اين‌جاست که اغلب اين بگو مگوها رو می‌شه با صادقانه حرف زدن با طرف مقابل و ابراز نگرانيمون به او، يا حداقل با گذاشتن منصفانه خودمون به جای او و از ديد او به مساله نظر انداختن، کم و کمتر کنيم. 

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
ميرزا بنويس

سلام دوستم.آره قبول دارم...ولی چرا صبح که تازه از خواب بلند ميشيم بايد اين حس را داشته باشيم...من هر وقت صبح بلند ميشم و می‌بينم از اين حالت‌ها تو وجودمه اول از همه يه دوش ميگيرم ميدونی چيه انگار واقعا ميشوره و ميبره و بعدشم يه کم هوای تازه...واقعا معجزه می‌کنه...درس آشپزی امروز تمام شد.../تا دوباره...

بلفی

من توی خوابم به دعواها ادامه میدم! خوب يه مشکلی هست. من میدونم که اگه این حرفا رو مستقیم با این آدما در میون بذارم ممکنه پدرمو در بيارن. چون تا وقتی که احساس کنيم از اين آدمها ضعيفتريم به اين دعوای درونی ادامه خواهيم داد.اخه يه چيز ديگه هم هست! بعضيا واقعن زبون نفهمن!

میلاد

سلام مرد اميد وار... راستی منم اين مشکلو دارم... مخصوصا وقتی از خواب پا ميشم... همش حرفای اون (دومی) تو ذهنمه... حرکاتش.. چپ چپ نيگا کردناش... فکرای بيهوده ای رو برام به وجود مياره که فقط باعث ميشه تا آخر روز همه ی فکرمو اون(دومی) اشغال کنه. خيلی اذيتم ميکنه... خيلی...

parisa

سلام جالب بود ...من کمتر اين حس دارم ميدونی چرا؟؟ به خاطر اينکه هميشه سعی ميکنم به هر نحوی که شده حرفمو به طرفم بزنم چون الان اگه حرف نزنی نمذارن به حساب خوبی و بزرگواريت بهت ميخندنو ميگن چه احمق پس بهتر حرف بزنيم فکر نکنم تو اين مورد لا اقل ماها کم بياريم

shirin

برای منم خیلی پیش می یاد.خیلی وقتا هم ازم انرژی زیادی می گیره.کمی تیدیل به عادت شده! ولی باید ترکش کنم.