ما و اسب‌ زندگیمون

داستانی رو می‌خوندم از یه پیرمرد که می‌خواست بره زیارت خانه خدا و یه نفر یه اسب بهش داد که بتونه بره این سفر...پیرمرده خوشحال می‌شه و راه می‌افته، بعد دو سه روز اسبه مریض می‌شه. پیرمرده چند روز وقت می‌ذاره و تیمارش می‌کنه تا خوب بشه. باز راه می‌افته و باز اسبه یه بلایی سرش می‌آد و باز ازش مراقبت می‌کنه و بارها و بارها اینکار تکرار می‌شه تا اینکه پیرمرده اسبه رو می‌فروشه...اما دیگه اصلا یادش رفته بوده برا چی اومده بوده سفر...همه روزهاش تمرکزش اسبش بوده... بعد که برمی‌گرده آبادیشون، مردم که می‌آن بهش تبریک زیارت بگن تازه یادش می‌افته و حسرت می‌خوره و مردم نمی‌دونستن اون چرا اینقدر غمگین شده از وقتی برگشته.

...

نمی‌دونم یادمون اومد هدفمون توی زندگی چیه؟ یا هنوزم از این سوال مهم زود رد می‌شیم و می‌ریم سراغ یه صفحه دیگه از اینترنت که قبلا باز کرده بودیم؟

/ 5 نظر / 5 بازدید
بانو ه دوچشم

بالاخره تصمیمم را گرفتم که جواب این سوال شما را چطور بدهم!! من هدفم این است که طوری زندگی کنم که وقت مرگ اگر دیدم حرف امام و پیغمبر درست است، شوکه نشوم و اگر دیدم که هیچ خبری نیست، خیلی پشیمان نباشم!

ستوده خانوم

سلام ..میشه بپرسم هدف شما توی زندگی چیه؟ شما که به این مسائل فکر می کنید و به نظر آدم موفقی هستید..خوشحال میشم اگه بدونم

نیکادل

شما واقعاً می دونین هدفتون چیه؟

مژده

خانم نیکا دل و ستوده خانم ضمن سلام به شما دوستان خوب کمی تعجب کردم از طرح سوالتون من به عقل ناقص خودم فکر کنم کوچکترین هدفیکه میشه در زندگی داشت خوب بودنه حالا هرچی که بفکرت شما را انسان کاملتری میکنه انجام بده تا خوب جلوه کنی خوشحال میشم جوابی بدید شاید من اشتباه فکر میکنم.