این کامنت عموپولدار توی مطلب قبلی باعث شد تا اینارو بنویسم و ازتون بخوام فکر کنین و نظر بدین.

عموپولدار می‌گه یکی از دلایل ذوق نکردن ما اینه که اون چیزی رو که می‌خواستیم توی زمان خودش بدست نیاوردیم و به همین خاطر اگر با گذشت زمان هم به اون رسیده باشیم, دیگه جایی برای ذوق کردن نمی‌مونه. این فرض به نظر من تا حدی درسته. همه ماها یادمونه اون زمانی که از ته دل چیزی رو می‌خواستیم و با تلاش و یا گریه و یا هر کار دیگه‌ای بهش می‌رسیدیم, گاهی یکی دو شب از ذوق خوابمون نمی‌برد. بنده و داداشم وقتی راهنمایی بودیم و اون زمانا آتاری تازه اومده بود وقتی بعد از یه مدت زمانی بابامون یه آتاری از مکه برامون آورد دو سه شب متوالی تا آخرین لحظه‌ای که اجازه داشتیم بازی می‌کردیم و صبح‌ها هم از ساعت ۴ یا ۵ بیدار می‌شدیم و صدای تلویزیون رو کم می‌کردیم و بازی رو شروع می‌کردیم. یادمه از ته دل وقتی می‌خواستیم یه بازی جدید براش بخریم ذوق می‌کردیم. واقعا از ته دل بود. بعدها که بزرگتر شدیم من این ذوق رو با خرید موتور و ماشین داشتم و داداشم هم در خرید کامپیوتر.

خب حالا سالها از اون زمان گذشته. می‌دونم طبیعتا وقتی آدم بزرگتر می‌شه امکان ذوق کردن برا یه سری چیزا رو از دست می‌ده. شاید چون عاقلانه‌تر به مسائل نگاه می‌کنه. (هرچند فکر می‌کنم بعضی از آدم بزرگها هم این توانایی رو دارن که هنوز ذوق کنن).

اما نکته اینجاست که ما تو زندگیمون همیشه محدودیت‌هایی برای خواسته‌هامون داریم. وقتی کودک یا نوجوانیم این محدودیتها یا مالی هستن یا مخالفت‌های پدر و مادرمون. وقتی جوونیم این محدودیتها باز می‌تونه از دسته قبلی باشه و اجتماع هم بهش اضافه بشه. وقتی ازدواج می‌کنیم موضوع خیلی فرق می‌کنه. شاید عشق من برای داشتن فلان وسیله یا انجام فلان کار با مخالفت همسر آدم روبرو بشه. کاری به منطقی یا غیرمنطقی بودنش ندارم. من یا او دلمون می‌خواد فلان چیز رو داشته باشیم و در مقابل, من یا او فکر می‌کنیم مسائل مهم‌تری توی زندگی هست که اولویت با اوناست. فرضا من دلم می‌خواد ماشینم رو عوض کنم و او فکر می‌کنه باید برای خرید خونه پول ذخیره کنیم. یا او دلش می‌خواد فلان وسیله خونه رو عوض کنه و من اولویت رو به اینکار نمی‌دم. یا من می‌خوام فلان کار رو بکنم و اون کار با نظام فکری و عقیدتی اون سازگار نیست و ...

این مثالهابرای این بود که نشون بدم با گذشت زمان و با افزایش مسئولیتهای ما, ظاهرا به شکلی طبیعی این امکان بدست آوردن آنچه می‌خواهیم از دست می‌رود. روی کلمه ظاهرا تاکید دارم چون هنوز روی راه حل‌هایی که افراد دیگه‌ای مثل شماها ازشون استفاده می‌کنین اطلاع و آگاهی‌ای ندارم.

ازتون می‌خوام بگین آیا باید بخاطر از دست رفتن عمر و فرصت تلاش کرد تا آنچه مارا خوشحال می‌کند را بدست آوریم؟ اگه آره تا چقدر باید بهایش را پرداخت؟ آیا باید با طرف مقابل معامله کرد؟ اینو برای تو می‌خرم و در عوض اون رو هم برا خودم می‌خرم! آیا باید صبر کرد تا آنچه می‌خواهیم با گذر زمان و رفع حساسیت‌ها بدست آید؟ حتی اگر دیگر برایمان بود یا نبود آن ارزشی نداشته باشد؟ شاید راه حل معقول آنست که با طرف مقابلمان که آن محدودیت را برای ما ایجاد کرده صحبت و گفتگو و مذاکره کنیم؟ اگر مذاکره به شکست انجامید چه؟ آیا باید برویم سراغ آنچه می‌خواهیم و اینگونه به طرفمان نشان دهیم که چقدر این موضوع برایمان مهم بوده؟ اصلا چه معیاری وجود دارد که بدانیم خواسته ما بر حق است؟ خرد جمعی؟ همراهی دل و عقلمان؟ موافقت نزدیکانمان؟

شما کدوم یکی از این دو موقعیت رو ترجیح می‌دین؟ الف) من به خواسته‌ام رسیده‌ام و دیگران را ناراحت کرده‌ام اما حداقلش اینه که چون این امر رو از ته دل و با همراهی عقل خودم انتخاب کرده‌ام, الان احساس خوبی نسبت به خودم و زندگیم دارم و همین احساس خوب می‌تونه انرژی مثبتی برا زندگی باشه. ب) من چون می‌دونم این خواسته با مخالفت دیگران مواجه می‌شه حرفی ازش به میون نمی‌آرم و به زندگی ادامه می‌دم. بعد هم سعی می‌کنم اصلا بهش فکر نکنم و خودم رو قانع کنم کار درستی کرده‌ام.

ممنون می‌شوم اگر نظری داشتین آنرا با ذکر یک مثال از زندگی حقیقی خودتون بنویسین تا بتونیم روی این موضوع دقیق‌تر تعامل کنیم. مثال باعث می‌شه توی خلا حرف نزنیم و صرفا نگیم به‌نظر من این کار درسته یا غلطه.

/ 32 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حرفهای صامت

به نظرم یه وقتایی ما فک می کنیم می دونیم چی می خوایم. این خواستنه از ته دل خودمون و واسه خودمون نیست. مثلا مصلحت دیگران یا جو جامعه یا خیلی چیزای دیگه. پس وقتی چیزیو به دست میاریم ذوق نمی کنیم آخه اونو واسه خودمون به دست نیاوردیم مثلا واسه مامان یا دوستمون یا کسه دیگه اییه. البته من خودم چون همیشه دوس دارم یه چیز جدیدتر یا بهتر داشته باشم ذوق می کنم از چیزی که دارم ولی این ذوقم زود تموم میشه میره سمت یه چیز دیگه. که البته خیلی وقتا هم بد نیس

ستایش

چون اگه این کارو نکنم تا آخر عمر یه چیزی بهم میگه من دبیر خیلی بهتر از من پزشک میشدم و اینطوری خودمو دوست ندارم و در نتیجه اطرافیانمو هم اونطور که باید دوست ندارم. به نظرم آدم تو این دنیا فقط مسئول یه نفره و اونم خودشه! ما مسئول دلمون آرزوهامون و روحمون هستیم. این فقط یه مثال بود.شاید موارد دیگه اینجوری نباشه.البته من با خودخواهی و ضایع کردن حق دیگران مخالفم.به محض اینکه این ذوق و شوق بخواد حقی رو از کسی ضایع کنه و با شکل خودخواهی به خودش بگیره معلومه که اشتباهه.

human being

سلام مرد امیدوار عزیز... از اینکه به خاطر قار قار های یه کلاغ موسیقی وبلاگ را موقتا قطع کردید شرمنده ام... امیدوارم این مساله را هم من علتش را پیدا کنم... در مورد این بحث خیلی جالب باید بگویم علت اینکه آدم ممکنه ذوق نکنه... یکیش می تونه این باشه که طول کشیده تا به آرزویش رسیده... علت دیگر می تونه این باشه که انسان کلا موجود پرآرزویی است! برای همین ارضا نمی شود وقتی به یکی می رسد... بعدی جلوه می کند و بعدی... در مورد اینکه چه کار کنیم... به نظر من قبل از صحبت کردن و قانع کردن طرف مقابلمان... باید خودمان مدتی با آرزویمان خلوت کنیم و همه ی ابعادش را وارسی کنیم... غیر از ذوقی که داریم فکر کنیم ببینم واقعا واجب است؟ آیا با رسیدن به آن باعث نمی شویم خودمان یا کس دیگری بهش فشار بیاید؟... آیا واقعا به آن نیاز داریم یا اینکه فقط یک حس کودکانه برای تصاحب آن چیزی است که دوست داریم؟ در مورد تغییر شغل یا رشته اگر شخص واقعا احساس علاقه می کند باید جدی پیش رفت و این کار را کرد... و به خوبی دیگران را قانع کرد ..خود آدم هم با پشتکار جلو رود... اما در مورد خریدن ها بیشترباید فکر کرد... مثال هم...

human being

شوهرم چیندین سال پیش برای اینکه بتواند از استعداد ها و ذوقش استفاده ی بیشتری ببرد و وادی های جدیدی را تجربه کند... خواسته اش را مطرح کرد و خیلی از پول و وقت و انرژی را صرف آن کردیم ... من هم می دیدم او خیلی ذوق دارد و پشتکار واقعا لذت می بردم... اینجا نتیجه مثبت بود... اما مدتی بعد برای خریدن تجهیزات مربوط به کارش پولی را که صرف خریدن خانه می توانستیم بکینم ... از دست دادیم.... خریدن آن تجهیزات ضروری نبود و او می توانست که به صورت اجاره ای از دیگران بگیرد... اما ذوق داشتن آنها و به قول خودش از دیگران نخواستن یا زیر بار منت نرفتن( که البته این اشتباه بود و او پولش را داشت می داد) باعث شد که فرصت خوبی را از دست بدهیم ... آن تجهیرات هم به اندازه ی پولشان به کار نرفتند و در واقع ضرر شد... خودش همیشه وقتی از این اجاره نشینی کلی عاصی می شود می گوید فقط اگر آن موقع این احساس را نداشتم که داشتن آنها همه چیز است... اگر کمی بیشتر فکر کرده بودم ... و.. این هم یکی از تجربیات کلاغی من...

اندیشه

چه سوالهای ریز و دقیقی، قبل از اینکه جواب بدم باید بگم که به نظر من این چیزها به روحیات هر فرد بستگی داره و یک نفر نمی تونه برای همه رفتارهای خودشو الگو بکنه. من با این موافقم که وقتی در زمان مناسب به آرزویی نرسیم اون برامون ارزش اولیه رو نداره اما در مورد سوال ها: اینکه باید با طرف مقابل معامله کرد یا نه؟ به نظر من نه!! اگه بشه با حرف و مذاکره موضوع را حل کرد چه بهتر اما اگه نشه بستگی به این داره که اون خواسته تا چه حد برامون ارزش داره و روحیه مون چطوریه؟ آیا از اون آدمهایی هستیم که رضایت دیگران اساس رضایت ما از زندگی ما رو تشکیل می ده و یا نه؟ اگر کاری به نظر خودمون درست بیاد و منطقی حرف می زنیم و حتی در صورت قانع نشدن طرف مقابل هم اون کارو انجام می دیم که این فرد فردی است کاملا طبیعی.اما در مورد اینکه اگه بود یا نبود اون دیگه برامون ارزشی نداره باید بگم در صورت رسیدن به چنین مرحله ای، ارزش نداره که آدم پیگیر قضیه بشه ولی اگه حتی یک درصد هم بودنش برامون بهتره، بهتره پی گیر قضیه بشیم. به نظر من برای اثبات حقانیت هیچ معیاری وجود نداره چون هرکسی به دیدگاههای خودش و منطق خودش به قضیه نگاه می کنه و این مهم ترین

اندیشه

تفاوت بین واقعیت و حقیقته. واقعیت چیزیه که واقعا هست ولی حقیقت به دیدهر کس بستگی داره. در مورد دو سوال آخر اگه خواسته آدم منطقی باشه و احساس خوبی به آدم می ده باید بهش عمل کرد. همیشه نمی شه دیگران رو راضی نگه داشت.

حکیمه

فقط میتونم بگم همین کتب دینی مون و سفارشهای بزرگان دین خیلی میتونه راهنمایی کنه تو این زمینه. به طوری که به بیشتر از راهنمایی های عینی با اخلاق بودن یا عاقل بودن، فلسفه ی اخلاق و عقلانیت رو پیش رومون قرار میده. هر کسی میتونه به شیوه خودش از اون بهره بگیره. مثلا سکوت 25 ساله ی امام علی عادل در مقابل ظلم علنی ،در ظاهر کار منطقی ای نیست ولی با مطالعه علت این سکوت و شخصیت امام علی ، عقلانیت ظریف و هنرمندانه و انسان دوستانه و سیاستمدارانه این کار فوق العاده سخت ، نمایان میشه. داستان زندگی و رسالت پیامبرانمون هم یه نوع عقلانیت توام با عواطف ناب انسانی رو به انسان ها پیشنهاد میکنه. مرزها رو نشون میده.مرز بین گذشت و فدا شدن ، مرز بین انفاق و اسراف ، مرز بین منطق و سنگ دلی، مرز بین عاطفه و بردگی ، مرز بین تکبر و عزت نفس.

یسنا

[گل] من هنوزم برا چیزایی که به دست میارم کلی ذوق می کنم و خر کیف میشم!![نیشخند] ولی در مورد زندگی مشترک هنوز تجربه ای ندارم[چشمک] شاید ادم مجبور بشه معامله منه! یه جور سبک سنگین کردن!! [قلب][لبخند]

یه مرد امیدوار

ممنون از همه اونایی که نظر دادن و یاری کردن. گاهی فکر می‌کنم بعضی از مجموعه کامنت‌هایی که برا برخی از پست‌های من نوشته می شه خودش یه درس کامل زندگیه. بازم ممنون از عمقی که به من و دیگرون ارزانی داشتید[لبخند]

محدثه

با الف موافقم.تو امر تحصیلم و یکی دوبار دیگه پیش اومد وقتی نتیجه خوشحال و راضیت کنه باقیشم حل میشه