Carrot%20Rothhild.jpg

دارم با تمام وجودم هویج می‌خورم!

نمی‌دونم برا شما هم پیش اومده که متوجه بشین در طول زمان ذائقتون تغییر کرده؟‌یعنی مثلا فلان غذا یا طعم رو خیلی ازش بدتون می‌اومده ولی حالا خیلی دوسش دارین؟ یا بالعکس؟ این موضوع در مورد هویج برا من صدق می‌کنه. بچه‌گیام بهش به چشم یه میوه مستضعف نیگا می‌کردم که در مقابل شیر موز خیلی کم می‌آره! وقتی بابام می‌نشست برامون آب هویج می‌گرفت به زور می‌خوردمش یا بعدناش یادگرفته بودم توش شیر و یه‌کم شیکر بزنم تا بهتر بتونم تحملش کنم... اما حالا...صبح‌ها زود پا می‌شم یکی دوتا هویج پوست می‌کنم و می‌ذارم تو پلاستیک و می‌آرمشون محل کارم و با صدای بلند (چون راحتم و تو اتاقم تنهام) می‌خورم و کیف می‌کنم...خرچ خرچ... و خوشم می‌آد اینجوری...چون ناخودآگاه نمی‌تونم موقع هویج خوردن غمگین باشم. انگار فشاری که برا گاز زدن و جویدن اون باید بکار بره اجازه نمی‌ده اخمای آدم تو هم باشه. و این خوبه...

کاش یه‌جور هم بشه ذائقه هممون رو کنه به سمت خوشمزه‌ترین فکر و دوست عالم. و ولش هم نکنه و همچین بهش بچسبه که اگه ما خواستیم...اون دیگه ولمون نکنه...

و ...

هیچ‌وقت این ذائقه بر نگرده...آمین

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جودی

راستي آرزوي خوبي بود... آمين

جودی

اوهوم.. اين تغيير ذائقه در مورد من که خيلي صادقه.. خيلي از غذاهايي رو که دوران بچگيم ازشون متنفر بودم حالا با ولع تمام ميخورم..

ريحانه

سلام.وبلاگت خيلی قشنگه من که فکر ميکنم اون هدف اوليه تو هم فراهم کرده(تزريق اميد به نا اميده)حدود يه ساعت پيش سر زدم پست جديدی نبود و برام جالبه که يه ساعت بعد يه مطلب جديد و ۴ تا نظر هست اين نشون دهنده طرفداراته.موفق باشی

روشنک

سلام.ممنون از لطفتون.اما چی ميشد يه بار ميذاشتيد توی فکر و خيال هم به هيچ قيد و بندی فکر نکنم و آزاد باشم؟

کيميا

اونوقت زندگی خيلی ... شايد يکنواخت شايد بيمزه شايد خيلی قشنگ؟

مريم

نوش جان. ولی اگر هر روز هويج ميل ميکنيد يه دونه کافيه چون ويتامين A تنها ويتامينيه که زياديش توی بدن توليد سم ميکنه. خوب...بريم سراغ پست بعدی و بخار چای

سارا

بله تجربه کردم اونم از نوع آلو يي اونو !! قبلاْ اصلاْ نميخوردم ولی الان اينقدر با مزه ملسش توی دلم کيف ميکنم که نگید...و مثل اين مبارزايی که تا آخريی نفس به شمشيرشون وفادارن منم به آلو وفادارم و حتی به قيمت مردنم هم خوردم و بعدشم مردم

نقش قلم

چه جالب ما هم بچه بوديم ؛بابام؛ آب هويج می گرفت می داد بخوريم. وقتی ماهم ادا در می آورديم که نخوريم داستان خرگوشه و چشای قويش رو تعريف می کرد.