راه من

خب من مثل کامنت‌های پست پایین، حقیقتا اعتقاد دارم که عوامل محیطی تاثیر عمده‌ای روی آدم و ذهنیات و توان و کارامدی‌اش می‌گذارند. فشارهای اقتصادی, تنش‌های عصبی, مشکلات حل شده با مشکلات دیگه, آلودگی هوا و شاید هم از همه اینا بیشتر نوع فرهنگ ما سبب شده تا ما نسبت به خیلی از آدمیزادهای دیگه سختی بیشتری بکشیم.

با این‌حال می‌خوام مثل همیشه وزن بیشتر رو بدم به خودمون و نوع نگاهمون و تفسیری که از علت زندگی‌کردن داریم. می‌خوام برم سراغ اون چیزی که به روز من و تو شکل می‌ده. به اون چیزی که وقتی فلان سختی رو پشت سر گذاشتم باهام حرف می‌زنه و اون چیزی که وقتی به فلان سختی و غم و دلنگرانی رسیدم، آرام و مطمئن کمکم می‌کنه تا بفهمم و بگذرم و ادامه بدم به زندگی. اونم یه زندگیه پویا و سر به آسمون نه خسته و باری به هر جهت و لِخ لِخ کن!

من دارم دنبال راهم می‌گردم. به یه نتایجی هم رسیده‌ام. یه حس خوب دارم از اینکه چیزی داره آروم آروم کامل می‌شه و رشد می‌کنه. ساکت شده‌ام تا ببینم کی می‌خواد سر در بیاره. کی می‌خواد بهم بگه: خب ببین آقای امیدوار، این همون روشیه که می‌خواستی. چیزی که با یه شیب مطمئن ببرتت بالا. بفهمونه بهت چرایی فلان غم و غصه و مصیبت رو. حالیت کنه حکمت پشت سر فلان اتفاق نابهنگام و غریب تو زندگیتو. کمکت کنه بدون تزلزل رو پاهات وایسی و تصمیمات و عقایدت با یه عوض شدن دولت و تغییر وضع اقتصادی و رسیدن یا نرسیدن به فلان پست و مقام و تغییر کم و زیاد درامدت  متلاطم نشه و بهم نریزه. مراقبت باشه با یه بی‌احترامی و نامردی به هم نریزی و با یه لطف و ابراز ارادت یا موقعیت عالی آرامش و متانتت رو از دست ندی. دارم دنبال یه حکمت ناب می‌گردم. حکمت و نه علم. یه چیز ریشه‌دار. ریشه دار تو تجربه‌ها و زندگی هزاران سال آدمایی که قبل یا همراه ما زیسته‌اند. شاید این روش، تلفیقی و التقاطی از کار در بیاد. اما می‌دونم چیز خوبیه. حداقل برای من و برای خیلی‌های دیگه‌ای که مثل من فکر می‌کنن و احساس می‌کنن دیگه وقتش رسیده که چشماشون رو باز کنن و گمشده‌اشون رو پیدا کنن و بفهمن اِه! اینکه گم نشده بود و جلومون نشسته بود!

این چند وقت اگه کمتر می‌نویسم بخاطر اینه که دارم بیشتر فکر می‌کنم. خصوصا رو کامنتهایی که برام می‌ذارین. سعی می‌کنم از نقطه‌نظر شما خواننده‌های خوب و فهمیده اینجا مسائل رو ببینم. و این خیلی داره بهم کمک می‌کنه. لطفا به همراهیتان ادامه دهید. هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیملبخند

FAN2041177

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صوفیا

خوشحالم که یکی داره راهشو پیدا می کنه[لبخند]یا داره پازلای زندگیشو کنار هم میزاره و از بالا بهشون نگاه می کنه...منم دوست دارم به این نقطه برسم[نگران]

بی نام

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/ و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو/هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن/وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو.... نمی دونم چرا این شعر به ذهنم اومد.[گل]

سهیلا

برای ماها که اصطلاحن مسلمون هستیم جمله هایی از قبیل این که خدا بخشنده ست, خدا عالمه , خدا قادر متعاله و.... جمله های آشنایی هستن ولی کدوممون واقعا از ته دل و بی اما و اگر این گفته ها رو قبول داریم و با ایمان به اونها زندگی می کنیم؟! ولی همه مدعی این هستیم که میدونیم این حرفا حقیقت داره!!! باز شدن چشمامون یه باور قوی میخواد یه باور از جنس همون خالقی که به حقانیت هممون مطمئنه. یه باور از جنس خود خدا. اونوقت دیگه هیچ پرده ای جلو چشمامون نخواهد بود. راهش چیه ؟ برای من تجربه کردن تک به تکه چیزایی که" فکر میکنم بهشون ایمان دارمه" [لبخند]

خويشتن خويش

سلام ! من فکر میکنم اگه بتونیم خودمون را به عمقی برسونیم که ما تاثیر گذار بر محیط و عوامل باشیم میشه گفت که راهمون رو پیدا کردیم و به آرامش رسیدیم . آرامش به اعتقاد من یعنی قرار گرفتن بر فراز داشتن ها و نداشتن ها یعنی نگریستن به همه چیز رها از تنگ نظری ها یعنی قدرت احترام گذاشتن از ته دل یعنی صمیمانه دوست داشتن زندگی ! همین .

اندیشه

من خیلی موافق این نیستم که ما به دنبال یافتن حکمت هایی باشیم که در پشت وقایع، نهفته است...به هرحال این چیزیه که هرکس با دیدگاه خودش می فهمه یا غلط یا درست....به هرحال یک چیز واقعی نیست و خیلی هم مشکلی رو حل نمی کنه....بیشتر باید روی "نوع نگاه" کار کرد...این خیلی بهترهاما با این که وزن را بدیم به خودمون خیلی موافقم چون تنها چیزیه که ما در اختیار داریم.

اندیشه

آدما: این پست خیلی به دلم نشست.....بهترین راه برای چیهایی که گاهی مثل خوره روح آدمو می خوره.

اندیشه

چرا: شاید راهش رهایی از دانستگی باشه....راستی شما کتاب رهایی از دانستگی را خوندید؟ اثر کریشنا مورتی

نیلوفر

سلام . همه چیز در درون آدم هاست / در "خود" آدم / که گاهی مورد بی توجهی قرار می گیره . به شدت به صافی ش و به پاکی ش اعتقاد دارم . وقتی ازش ( از "خود") دور میشی احساس سنگینی می کنی / احساس سختی / بر وفق مراد نبودن . عادت کردیم که خودمون نباشیم و غافلیم از اینکه چقدر "خود"مون خوب و دوست داشتنیه . و تاثیر محیط / یقینا زیاده این تاثیر / تاثیری که گاهی کسی یا چیزی روت میذاره و خودت رو یادت میاره.

نیلوفر

وقتی "خود"مون رو پیدا کنیم / همین دور و برها / پیدا کردن راه کار سختی نیست .

ماریا

اصولا شما بیشتر اهل فکر کردنی تا نوشتن... فکرهای خوب و نابی هم می کنی...برامون بگو نتایجش رو