واقعیت و فانتزی زندگی

چند روز پیش فرصتی پیش اومده بود و رفته بودم بازدید یکی از سازمان‌های غیردولتی بزرگ کشور که یکی از کارهاش خدمات‌دهی به کودکان کار و خیابونه. یه بازدید بود مملو از رنج و زیبایی. رنج از دیدن بچه‌هایی که توی سنین مختلف مشغول کارهای خیابونی بودن (گل‌فروشی، فال فروشی، شیشه پاک‌کنی و ...) و عشقشون اون چند ساعتی بود که مرخصی می‌گرفتن و می‌اومدن اونجا درس می‌خوندن. زیبایی از کار عمیق و خالصانه و قشنگ یه‌عالمه داوطلب دانشجو و فارغ‌التحصیل که متعهد شده بودن یه زمان‌های مشخصی وقت بذارن و بیان به این بچه‌ها درس بدن، باهاشون زبان کار کنن، نقاشی یادشون بدن و صد تا کار خوب دیگه.

یه نکته مهم این بود که یکی از اهداف مخفی و ناگفته اون سازمان غیردولتی، کشوندن بچه‌ها به اون خانه‌هایی که بهش می‌گفتن خونه علم بود، بیشتر به این دلیل که بشه به این بچه‌ها یه وعده غذای گرم داد. چون بخش عمده‌ای از این بچه‌ها سوء تغذیه داشتن و روز تا شبشون با بیسکویت و پفک و برخی خوراکی‌هایی که رهگذرا بهشون می‌دادن می‌گذشت و شب هم اونقدر خسته برمی‌گشتن که اگه چیز دندون‌گیری هم توی خونه نبود، براشون مهم نبود چون از خستگی بیهوش می‌شدن.

یه نکته دیگه که یاد گرفتم این بود که مسئول اونجا می‌گفت خودشون هم فکر می‌کرده‌اند این بچه‌ها اغلب یه گروه و دسته و زیر نظر تیم‌های خلافکار و منسجم هستن. اما حالا که نزدیک یه سال بود شبانه روز با این بچه‌های معصوم سر و کله می‌زدن می‌گفت شاید پنج درصد اینجوری باشه. بیشتر این بچه‌ها رو خانواده‌هاشون می‌فرستن برای کار. و متاسفانه بخش عمده‌ای‌اش هم بخاطر اعتیاد پدره.

یه خانم دکتر مهربون و جوونی اومده بود و داشت بعضی از بچه‌ها رو معاینه می‌کرد. مجانی. هنوز چشمام پر اشک می‌شه وقتی یادم می‌افته یه پسر حدودا هشت ساله اومد بغل دست من ، زانوش رو نشون داد. معلوم شد وقتی فال می‌فروخته، و لابلای ماشینا حرکت می‌کرده، یه ماشینه زده بهش و رفته. پاش کبود شده بود. هیچی نمی‌گفت. اونقدر مظلوم بود که آدم هیچ کاری غیر گریه از دستش بر نمی‌اومد.

اینا رو نوشتم، هم برا اینکه یادم بمونه، هم برا اینکه درست‌تر به این بچه‌ها نگاه کنم، هم برا اینکه اگه شماها هم خواستین این موضوع رو از جنبه‌های دیگه‌هم ببینین، هم برا اینکه قدر داشته‌هامون رو بدونیم، هم برا اینکه شکر نعمتهامون رو با کمک به دیگرون نشون بدیم و هم هزارتا فکر خوب دیگه که می‌دونم به ذهن خودتون می‌آد.

پیوست یک) چقدر خوبه آدم اینقدر خواننده ساکت وبلاگ داشته باشه. چسبید بهم. ممنونم

پیوست دو) چند روزه دارم به این فکر می‌کنم که من نمی‌فهمم با شکم گشنه خوابیدن یعنی چه. از بچگی تا حالا شاید یه غذایی که مثلا مادرم درست کرده بوده رو دوست نداشته‌ام، یا مثلا خیلی چیزها نداشته‌ام یا می‌خواستم ولی دیر بهشون رسیده‌ام، اما یه چیز محرزه:‌هیچوقت گشنه نخوابیده‌ام. اگر هم بوده، مثلا مال گشنگی روزه بوده. چیزی که مطمئن بودی چند ساعت دیگه افطار می‌کنی. اما گشنگی از نداشتن...خدایا کمکمون کن درک و حسمون بالاتر بره. آدم بشیم و درست‌تر نگاه کنیم. خدایا تورو خدا.

/ 9 نظر / 8 بازدید
اركيده

بله.منم سال قبل به همين موضوع پيوست دو خيلي فكر ميكردم و ميگفتمش.موقع ماه رمضان،موقع افطار.ناخودآگاه ميگفتم خدايا ما به خاطر روزه گرسنه ايم و خودمون هم انتخابش كرديم.اينكه الان يه عالمه خوراكي داريم.نوشيدني.همشون تميز و هوسي.چند روز كه نميگيرم،چند روز كه ميگيم ضعف كرديم،آب بدنمان تمام شد،بايد با فاصله بگيريم.اما خيليها از سر ناچاري در تمام طول سال روزه دارند.خدايا خودت به داد مردم بي زبان برس.خودت كمك كن چشمهامون باز بشه و شكر كنيم و قدر بدونيم.كمك كنيم.

نجمه مبردار

خیلی خوب بود تحت تا ثیر قرار گرفتم. یاد بچه ای افتادم که چهار شنبه همین هفته تو مترو دیدم. آدامس می فروخت هی اسرار میکرد خانم آدامس بخر منم که حالم اصلا خوب نبود بهش گفتم ادامس نمی خوام اگه فال داری یه فال بهم بده/ طفلک گفت نه من ندارم خواهرم داره بعد خواهرش رو که کمی اون طرف تر بود صدا کرد و من ازش فال خریدم.

ستاره

اگه میشه آدرس شماره تلفن یا شماره حساب این موسسه رو بدید که بتونیم کمک کنیم

ارکیده

ممنون که آمدید.من لیست دارم ولی لازمه که بشمرمش؟سعی کردم بهشون فکر نکنم و خیلی عقب بگذارمشون.اینطوری راحت تره.

کانون ادبی شهریار سرعین

با سلام با اشعار فارسی و ترکی در وبلاگ کانون ادبی شهریار سرعین منتظر نظرات گهربارتان هستیم خواهشمندم نظرهایتان را ارسال کنید تا بتوانیم نواقص وبلاگ را برطرف کنیم و برای بهتر شدن آن بکوشیم.

فاطمه

تلنگر خوبی بود ممنون و ممنون که آدرس رو دادین

دریا

سلام ، چقدر خوشحال شدم با یه نفر امیدوار و امید دهنده آشنا شدم البته من هنوز فرصت مطالعه وبلاگتون رو نداشتم ولی یه نگاه سطحی به پست هاتون نشونه های خوبی رو داشت .

سلام آقای امیدوارخیلی از مطالب وبلاگتون خوشم اومد درضمن ازاین که از وبلاگ من دیدن کردید ممنونم. وازلین که با یک انسان که اطرافشو نگاه میکنه محیطشو حس می کنه وبهش فکر میکنه ومهمتر از همه شکر نعمت میکنه ونیمه پر لیوان را میبینه آشنا شدم خوش حالم:-)

خوب اینایی‌ که گفتین خیلی‌ دردناک بود، آدم خیلی‌ دلش میگیره، ولی‌ خوب کشور ثروتمندی مثل ایران چرا اصلا باید یه همچنین موقعیتی داشته باشه، من نمی‌دونم کسایی‌ که باعث و بانی‌ این بدبختیها هستن و پول مملکت و خلق الناس رو جای دیگری هدر میدن، نمیتونن این بچه‌های بی‌چاره رو ببینن؟؟؟