یه کودک امیدوار (5)

کوچیک که بودم بهم می‌گفتن شیطونک‌ها می‌آن صبحها روی چشمای بچه‌ها جی... می‌کنن تا اونا نتونن چشماشون رو باز کنن و بلند شن وضو بگیرن و نماز بخونن! یادمه چقدر حس خوبی بهم دست می‌داد وقتی چشمامو باز می‌کردم و با تلاشی وافر اونا رو می‌شستم تا جی... شیطونکا رو پاک کنم و نمازم رو بخونم.

...

این روزا اونقدر زندگی معقول و مدلل شده که دیگه این چیزا خنده داره. اصلا دیگه برای اینکه محکوم به امل بودن نشی نباید این حرفها رو بزنی. می‌دونم که به هرحال هر زمانه‌ای زبان خودش را می‌خواهد و قبول هم دارم. اما آن زمان‌ها با همین حرفهای ساده به یه بچه کوچیک این توان رو می‌دادن که احساس قهرمان بودن بکنه با شکست دادن شیطونکهای تنبلی. بزرگتر که شدیم و پولی از خودمون داشتیم می‌گفتن وقتی می‌خوای دستت رو بکنی توی جیبت و به یه مستحق پول بدی, یه خروار شیطون می‌آن می‌چسبن به دستت تا همونجا نگهش داری و از اون فقیر بگذری... و چه حس گالیور واری به ما دست می‌داد وقتی دستمون رو با وجود اونهمه شیطون می‌کشیدیم بیرون و پولمون رو می‌دادیم به یه سائل.

...

فارغ از این داستانها گاهی خوبه یه برنامه مرتب برا خودمون بذاریم و در روز مثلا سه بار اراده داشتن در برابر گناه و سه بار هم مهربون بودن در برابر مخلوقات خدا رو تمرین کنیم. بعضی چیزا در هزارتوی این زندگی پر تلاطم و سرگیجه‌آور یادمون داره می‌ره. نباید بذاریم.

/ 10 نظر / 15 بازدید
سایه

مدتها بود به سرزمین یه مرد امیدوارم سری نزده بودم اما می دونستم حتی برای من آدم نه چندان مذهبی هم که دست بالا فقط خدا رو قبول داره چیزی دلچسب برای خواندن دارد. و این تمرین مهربانی یکی از همون مطالب دلچسب بود

نجمه

حالا واسه بچه های این دوره زمون بیا این قصه ها رو بگو، میگه حالا صبر کن ظهر که پاشدم، منم میرم رو چشاش یه کار بدتر میکنم! بس که اژدهان!

سحر

حضرت مسیح میگه: برای رستگار شدن دوباره باید کودک شد! یه کودک قلبش پر از سادگی و صفاست.. باورهای کودکان خیلی زیباست یاد کتاب " دنیای سوفی" افتادم! یه بخش از کتاب اشاره به همین باورها داره سلام عید مبارک

آوا

سلام این روزورزوگار گناه شکلی شدخ که خیلی جاها اصلا معلوم نمیشه که گناهه یا نه؟!آخه همه مثلا روزه نمیگیرن ومثلا میگن خدا مهربونه ومیدونه که من گرمم میشه!!! یا خیلی وقتا غیبت میکنیم ومیگیم خوب فقط خواستم دردودل کنم...خوب هرچند که خود من موندم چرا ما با اینکه با غیبت این همه انرژی از دست میدیم واین همه اعصابمون داغون میشه چرا بازم... آقای امیدوار خیلی خوبه که انقدر روی باورهاتون حساس هستید وممنون ازراهنماییها ونوشته هاتون.. عیدتون مبارک وسربلند باشید[گل]

فاطمه

سلام داستان های بانمکی بود من اسم تنبلی را گذاشتم هوی نفس ... چون عبارت "هوی نفس" بار منفی داره منو بهتر ترغیب میکنه به جنگش برم. من شخصا تو عمل به برنامه گیرم وگرنه که دفترم پر برنامه است[نیشخند]

ارکیده

سلام. الان هم،مادرهایی که به رسم قدیم با بچه هاشون صحبت میکنند و مثال هایی از این نوع براشون استفاده می کنند و به قولی در کنار این داستانها اعتماد به نفس بچه ها رو در زمینه کارهای خوب لالا میبرند،موفق ترند.نسبت به مادرهایی که به زور و تهدید بچه ها رو هدایت میکنند و بچه ها گرفتار اعتماد به نفس کاذب میشن. بله.ما هم برای خودمون بهتره برنامه ای داشته باشیم.

بهار

آره منم این داستانها رو یادمه و واقعا انگار هنوز هم تو تمام جونم هستن. مثلا اینکه نباید هیچ وقت جانماز رو پهن رها کنی بری چون شیطون میاد روش مسخره بازی درمیاره! نمیدونم اینا اختراعات مامانم بود برای مجبور کردن من و برادرهای کوچولوم برای جمع کردن جانماز یا یه افسانه همه گیر. اما هرچی بود هنوزم از باز گذاشتن سجاده برای نماز بعدی حس خوبی ندارم و این کار رو نمیکنم و روی هرجانماز بازی رو میپوشونم. اما اینو مطمئنم که همین داستانهای از مد افتاده کاربری بودن، این روزها نمیدونم باید با چه ترفندی بعضی چیزا رو به پسرکم یاد بدم که هم به روز باشه و هم اثرگذار

واحه

همان سادگی ها و زیبایی ها آدمهای بهتری ساخت. سپاس، زیبا و به جا بود

ببعي

خيلي خوبه كه آدم برگرده به گذشته و از كودكي براي خودش خاطرات خوش از يك خط درست، رفتار درست بياره. خيلي خوبه كه اون خط درست توي كودكي، هنوز توي ديدش براش خط درست باشه. خيلي خوبه كه اون خط درست رو همچنان توي بزرگي هم در رفتارش ادامه داده باشه. خيلي بده كه گم شده باشي، يادت باشه كه يادت رفته ولي چي يادت رفته، يادت نباشه. بگردي، پيدا نكني. سرنخي نباشه. سر جات بموني و مردم همه بخوان اين وضعيتت رو قضاوت كنن.

ستاره

سلام چرا اینقدر کم مینویسید ؟