خیلی از ماها مزه موفقیت ناشی از ایمان و ایستادگی از یادمون رفته. ایستادگی و پافشاری‌ای نه از روی لجاجت...بلکه از روی ایمان به درست بودن کارمون و عقیدمون. گاهی به مصلحت عمل کردن و تلاش برای حفظ آرامش همگان، فقط و فقط کُندمون می‌کنه.

اگه حست بهت می‌گه کاری که داری انجام می‌دی درسته...شک نکن به خودت. خودتو قبول داشته باش و بدون ...درست اون لحظه‌ای که داره شک به اینکه کارت درست بوده یا نه، از پات می‌اندازه... همه‌چیز تغییر می‌کنه...

بازگشت اون مزهه خیلی اهمیت داره. خیلی.

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريبا

چند نقطهء عزيز! اگر به راه خودت معتقدي قاعدتا نبايد نظرات بي دليل ديگران منصرفت كنه مگر اينكه با راهت يكي نباشي براي غلبه به اين ترديد هم راه بهترش اينه كه به خودت رجوع كن نه ديگري كسي كه همراه تو بود ه هر دليلي كه هست اگر واقعا نمي خواد ادامه بده چرا بايد مجبورش كني؟ مگر اينكه تو نيازمند حضورش و همراهيش باشي كه در اينصورت هم به نظرم باز بايد به درون خودت سفر بكني و ببيني اين نياز از كجا مياد ( ببخشين كه پا برهنه دويدم وسط حرفاتون، اين كي از عيوب اصلاح نشدني ِ منه ) اينم بگم و رفع زحمت كنم: .... ي ِ عزيز گاهي وقايع اونجور كه به نظر مي رسن نيستن، بعدها شايد خيلي بعد متوجه مي شيم كه چقدر اون واقعه ء به ظاهر وحشتناك به رشدمون كمك كرده ، دل بد مكن !

وحيد

به نظر من آدم بايد نظر جمع را تا انجا که مخالف اصول نباشد در نظر بگيرد. مثلا در همين اوضاع مملکت خودمان دولت يکباره يک کاری ميکنه و صدای همه مردم را در مياره و بعد از چند مدت با اصرار مردم و گروهها از کار خودش دست برميدارد. انسان بهتر است کاری که انجام ميده طوری باشه که باعث زحمت و ناراحتی ديگران نشود.

امير

اگر کسی يک خطا بکند و برای توجيه آن خطا هزار دلیل بیاورد ؛ میشود هزار و یک خطـــــا . .....ابو علی سینا.....

امير

ممنون از حضور گرمتون .

ياس

آی که اون حس چه حس قشنگيه!

حورا

با شما موافقم گاهی انقدر به مصالح و ارامش دیگران فکر میکنیم که اون وسط خودمان کاملا گم می شویم . غافل از اینکه اگر استوار و محکم روی اعتقاداتمون بایستیم وشک نکنیم میتوانیم یک ستون کاملا قوی برای اون دیگران باشیم و به حفظ ارامش انها کمک بیشتری بکنیم. البته از گفتن تا عمل کردن فرسنگها فاصله است

ستوده خانوم

مشکل اينجاست که خيلی وقت‌ها نمی فهميم حسمون چی ميگه...يا اينکه اصلا حسمون چی هست...احساسمونه يا عقلمونه؟؟؟...يا تلفيقی از هر دو...يا مثلا منظورتون از حس همون الهامات درونيه؟؟...که اين يکی ديگه واسه آدمای عادی مثل من هم تشخيصش سخته و هم شنيدن اون چيزی که می خواد بگه..بنابر اين فکر کنم خيلی نشه رو اين «حسه» حساب کرد... ميشه يه کم توضيح؟

سارا

سلام به آقای اميدوار عزیز اینکه آدم بتونه دو کفه عقل و احساس رو تو وجودش روی یک سطح متعادل پیش ببره واقعاْ کاره دشواریه! ولی با توکل به خدا میشه و به اندازه شک کردن هم شاید بد نباشه! چون باعث میشه آدم بره تو وجود خودش و با یه نگاه دیگه ای به خودش نگاه کنه مثلاْ نگاه یه شخص سومی و نتیجه ‌اش میشه شناخت و درک بهتر از هر آنچه که درون آدم وجود داره و اینطوری آگه به یقین برسیم قطعاٌْ میشه یه تصمیم درست گرفت.