راستی چرا ما می‌تونیم وسط شادیهامون کلی به این فکر کنیم که این‌هم زود تموم می‌شه یا چرا داره زمان اینقدر زود می‌گذره یا خدایا بعد از اینکه این تموم شد باید چیکار کنم یا ...

اما میون غم و غصه‌هامون، نمی‌تونیم یاد خوشیا و روزای خوب بیفتیم؟ 

چرا درد دل خوب می‌کنیم اما خاطرات خوشمون رو یا خیلی سبک برا این و اون تعریف می‌کنیم و انگار تموم اون ساعتهای خوب منحصر می‌شدن به اینکه فلانی چی گفت و فلانی چی پوشید و فلانی چیکار کرد؟ یا این‌که خوشیهامون رو تو دلمون نگه می‌داریم تا مبادا این یه‌ذره خوشی‌ای که نصیبمون شده، چشم نخوره؟

هان؟

چرا غمامون عمق دارن و شادیهامون منحصر شده به زمان‌هایی که بی‌خیال خودمون و دنیامون می شیم؟ زمانایی که یه واقعه، یه حرف، یه همنشینی یا هرچیز دیگه سبب می‌شن ما یه‌ذره از اون فضای غم بیرون بیاییم و یادمون بره...برا خیلی‌هامون شادی منحصر شده به بی‌خیال شدن... انگار زندگیمون جهنمه و هرچیزی که چند ثانیه هم حواسمون رو از اون پرت کنه، غنیمته.

اصلا چرا خیلی از ماها با غم و غصه حال می‌کنیم ناخودآگاه؟

هان؟

6162235-md.jpg

می‌دونی؟ جای تو این پایینا نیست. بالاسرتو نیگا کن! اینجور خمود نشستن و باله‌هاتو خوابوندن، به هیچ جا نمی‌رسونتت. غصه نخور، گاهی پرواز تو هوای ابری هم حال می‌ده...

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

ميدوني يه چيز جالب ديگه هم هست، خيليها ميگن خوشيها و لذتاتونو از ديگران مخفي كنيد چون چشمتون ميزنن

مريم

به نظر من هميشه هم اينطور نيست که وسط غم ياد خوشيها نيفتيم چون اونوقت افسوس شادیهای قبل رو خوردن مفهوم نداره. درد دل يکی از ابزارهای بشر واسه رفع فشار روحيه و بوسيله اون انرژی منفی درونمون رو تا حدی کاهش ميديم. در واقع غم يه جور اختلال ايجاد ميکنه ولی شادی با طبع ما سازگاره و انرژی مثبتی که ميده باعث آرامش بيشتر ميشه. اينکه چرا غمها بيشتر از شاديها توی ذهنمون ميمونن بستگی به نوع غم و شادی داره. به نظر من اون دسته از غمهايی که برای ما حل شدن برخورد ما باهاشون مثل شاديهاست...مثلا از دست دادن يه دوست و در مقابل اون خبر موفقيت باورنکردنی يکی که خيلی خوشحالمون ميکنه. در هر دو حالت اگه بعد از چند سال بخوايم در مورد اين دو تا صحبت کنيم مختصر و مفيد حرف ميزنيم و نه اولی خيلی ناراحتمون ميکنه نه دومی خيلی خوشحال. ولی غمهايی که برامون حل نشدن و یا توی زندگیمون تاثیر مخرب گذاشتن و هنوز درگيرشونيم تا وقتی حل نشن دربارشون حرف ميزنيم چون داريم با اثراتشون زندگی ميکنيم. اين که چرا خیلی از ماها با غم و غصه حال ميکنیم به نظر من واسه اينه که اولا قدرت برخورد با مسائل و حل منطقی اونها رو نداریم و ثانیا ...

مريم

جامعه‌ای که تفکر ما توش شکل گرفته ما رو اینجوری بار اورده...یه چیز ساده بگم...اگه خدایی نکرده یکی از نزدیکان ما فوت کنه میدونید مردم از کجا میفهمن کی از همه غمگین تره...اونی که بلندتر داد بزنه ..اونی که بیشتر گریه کنه و ...

پ پ

شما چقدر حرف براي گفتن داريد.. اكثر آدما خيلي هنر كنن ۲ روز پشت سر هم مثبت فكر كنن بعد برمي گردن به همون فكراي تاريك قبلشون... شما چه انرژيي دارين... خدا هر روز انرژيتونو بيشتر كنه... يه جمله كه عاشقشم : خداوند شبان من است به هيچ چيز محتاج نخواهم بود.

بيتا

سلام باتشکرازشما به خاطر ياددآوری مطالبی که شايد در زندگی روزمره ما نیاز به يک تلنگردارندمن جزءآن دسته از آدمهايی هستم که اتفاقات خوشايند رو هرچه قدر که کوچوکو باشند با انرژی تمام برای اطرافيان تعريف ميکنم اماعکس العمل اونها خیلی جالبه (نمی خوام منفی بافی کنم عین واقعیته)به جز شوهرم که خیلی آدم باحالیهواعضای خونواده پدریم بقیه بابیتفاوتی تمام نگاهم میکنند که باعث میشه فکر کنم شاید آدمها دیگه ازشادی دیگرون خوشحال نمیشن ولی این باعث نمیشه که من انرزی خودمو ازدست بدم وبه راهم ادامه میدم

فريبا

چون بهمون ياد ندادن از زندگی لذت ببريم به جاش يادمون دادن که آدمای شاد سطحی هستن، جون از بچگی ياد گرفتيم از قضاوت ديگران بترسيم و سرزنشهای بيرونی رو درونی کنيم و مدام خودمون خودمون و قضاوت کنيمَ چون هنوز نمی دونيم که کل زندگی همين لحظه است، الان

نسيم

من يه جوابی برای اين سوال شما دارم که ترجيح ميدم بيان نکنم اينجا...چون بد آموزی داره قربان و ممکنه با عنوان وبلاگتون هم همخوانی نداشته باشه...ولی عجب حکايتيه اين دنيا و بازی های توی اين دنيا!!!

تولد دوباره

سلام.....شايد اکثر مردم به قول شما می ترسن خوشی شون چشم بخوره.....اما بعضی ها هستن شادياشونو می گن تا ديگران رو هم شاد کنن و سپاسگزار مهربان باشن

سارا

سلام به آقای اميدوار عزيز! ديدن عکس اين هواپيما تو اين وضعيتی قرار گرفته تو دل آدم يه چيزی رو ميلرزونه... اينکه چرا سر جای خودش و تو آسمون نيست و اين درست مثل قصه دلتنگی آدم مي‌مونه از وقتی که دچار هبوط شد هر وقت که نگاه به آسمون مينکه دلتنگه جايگاه اصليش ميشه!

لی لا - آبی آسمانی

قديما يه پستی داشتم در اين اين مورد... که وقتی شادی روی سطح زندگی هستی و وقتی غمگين در عمق اون... اصولش اينه که غم چون سنگينه ته نشين ميشه و شادی چون سبکه بالا می‌ره مثل هوای گرم و سرده...اين طبيعت شادی و غمه. جواب پاراگراف اولتون اينه از نظر من: چون مدتهاست جامعه ي ما با فشار زندگی کرده و ما احساس امنيت نداريم هميشه منتظر و مضطرب از دست دادنهامونيم. جوامع پيشرفته يکی از تفاوتهاشون با ما در همينه.