<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يکی از کامنت‌های مطلب قبلی‌ام رو می‌خوام اين‌جا جواب بدم. کامنت عميقی که اشاره به موضوعی داشت که خيلی اوقات ذهن من رو به خودش مشغول کرده. اين‌که آيا می‌توان هميشه اميدوار ماند؟ آيا می‌توان همه چيز را از دريچه مثبت‌انديشی نگاه کرد؟ راستش رو بخواهيد يک ماه قبل که من يه عزيز خيلی عزيزی رو از دست دادم يه زمين لرزه خيلی بزرگ اومد تو افکارم. اين‌که آخرش چی؟ سوالی که هميشه ازش بدم می‌اومد. دلم نمی‌خواست نيهيليست (پوچ‌گرا)بشم. اين‌که چرا اتفاقات بد برا آدمای خوب می‌افتد؟ اين‌که وقتی يه آدم تا می‌تونه مراقب سلامت روحی و جسمی خودش می‌شه و بعد يه ماکسيما با سرعت ۱۷۰ تا می‌آد و اون رو تو تصادف ۴ تا تيکه می‌کنه- ديگه چه توجيهی برای تلاش برای سالم زيستن داريم (توجه کنين که جنبه ماهوی موضوع را کنار گذاشته‌ام). پس بريم صفا کنيم و خوش باشيم و بشيم يه اپيکورين تمام عيار. بعد ذهن هميشه هشدار دهنده‌ام يواشکی می‌اومد و می‌گفت پس خدا چی؟ ازش نمی‌ترسی بری هرکاری دلت می‌خواد بکنی؟

 

اين‌هايی که نوشتم شايد خيلی به هم مرتبط نباشن ولی يک صدم افکاری هستن که شايد تو ذهن شماها هم هر روز مرور بشن.

 

 

چند روز بعد از اين واقعه من شروع کردم به جمع و جور کردن خودم. هرچند کار ساده‌ای نبود.

 

ولی اينو راست می‌گم. اين موضوع درس‌های چندی برای من داشت. يکی اين‌که وقتی مصيبتی برا انسان رخ می‌ده خدا به همان ميزان صبر و تحمل نيز برای اون آدم می‌فرسته. اگه بيشتر از اون جزع و فزع کنيم ايراد از خودمونه اونم بخاطر اين دل لامصب احساساتيمون (که از حق نگذريم بدون اون و شکوه‌ها و غرغرهاش هم نمی‌شه درست زندگی کرد!) دوم اين‌که بعضی از مشکلات رو بايد کرد تو يه جعبه و درش رو هم بست و انداختشون دور و ديگه بهشون فکر نکرد و برعکس بعض‌ها رو بايد گذاشت روبرو و بهشون توجه کرد و باهاشون حرف زد. برا من غم از دست دادن يه عزيز اين‌طوری تسکين پيدا می‌کنه. يعنی هر وقت دلم خواست گريه کنم- باهاش حرف بزنم- هرچی آهنگ سوزناک بلدم تو ماشين وقتی دارم رانندگی می‌کنم برا خودم بخونم- مادرمو دلداری بدم و وقتی نمی‌خواد دلداری پيدا کنه ساکت بشم و به زمين نيگا کنم و به حرفاش گوش بدم.

 

سوم اين‌که هر مشکلی هم که برا آدم پيش بياد نحوه برخورد ما با اون خيلی خيلی خيلی مهمه. دلم می‌خواد اين جمله رو کليشه‌ای نخونين. می‌دونم برخی از مسائل قدرت تخريب اعصاب و جسم آدم رو دارن. واقعا می‌دونم چون خودم خيلی از اونا رو لمس کرده‌ام. ولی همه‌امان بايد بر اساس راه و روش مخصوص به خود خودمون تلاش کنيم تا يه مقدار هم ديد منطقی به مساله داشته‌ باشيم.

 

اين که صبح وقتی از خواب پا ميشين اول به بدبختی‌ها فکر کنيم يا صبحمون رو با يه سلام آروم به خدا شروع کنيم دست خودمونه. نمی‌خوام رومانتيک بشم ولی بايد يادمون باشه که وسط کلی سختی و بدبختی هم می‌شه يادمون بيفته که ان مع العسر يسرا.

 

 

 

می‌شه يادمون بيفته که خيلی‌ها الان دارن حسرت زندگی‌های ما رو می‌خورن. خيلی‌ها عزيزترهاشون و از دست داده اند. خيلی‌ها ...

 

 

نمی‌گم اينجوری آروم می‌شيم. نه! هر مشکلی برا هر نفر خصوصيات و سنگينی خاص خودشو داره. ولی می‌خوام بگم بياييد (نگفتم بايد) سعی کنيم اميدمون رو از دست نديم. ماها اگه بتونيم يه تکيه‌گاه محکم درون خودمون ايجاد کنيم اونوقت با هر بادی نمی‌لرزيم. احساسی هستيم و لی احساساتمون رو به اندازه لازم بهش بها می‌ديم. برعکس منطقی هم هستيم ولی نمی‌ذاريم منطق قلبمون رو سخت بکنه. تو يه کلام با خودمون و طبيعت و خدامون به صلح می‌رسيم.

 

 

 

اميدوارم هممون بتونيم به اين آرامش درونی برسيم.

/ 9 نظر / 5 بازدید
نیلوفر

سلام . من هم اميدوارم ...... راستش من خودم از اون دسته آدمايی هستم که خيلی خوش بينند و به قول يکی از دوستام من همه چی رو به فال نيک می گيرم ! هرچند شايد نشدنی به نظر بياد اما خيلی زندگی آدم عوض می شه اگه نگاهشو به اطرافش عوض کنه ..... ممنون که اومدين . به روزم . بای

ماماني

سلام / درگذشت عزيزتون رو تسليت می گم خدا بيامرزدشون . خيلی خوبه که به اين آرامش رسيدين خيلی خيلی خوبه .خدا کنه همه به اين آرامش برسن . اميدوارم هميشه تو زندگی شاد باشين و سربلند .

*mya

مردِ اميدوار، اين واقعاً تحسين برانگيز ِ که تو نه تنها سعی در مثبت فکر کردن و عمل کردن داری بلکه ديگران رو هم تشويق به اينکار ميکني. ولی لازمه که به اون "ذهن ِ هشدار دهنده" مبارک، گوشزد کنی که تو رو بیخود نترسونه از خدا. چرا که خداوند خودِ خودِ عشق است و بس، و عشق نقطهءِ مقابل ِ ترسيدن و صد البته ترساندن است.

narges

راستش اینا سوالاتیه که خودمو خیلی مشغول کرده.ما تا چه حد منفی هستیم؟چرا آدمهایی که مثبت هستند تا این حد مورد آزار و تمسخر قرار میگیرند ؟چراا به نفهمی محکومند ؟انگار هر چی بدیا و منفیا رو بیشتر بفهمی بیشتر حالیته!دقت کردید تا حالا؟راستش موضوع مرگ منو اصلا منفی نمیکنه شاید یه جور امیدواری هم باشه که روح سبک میشه روزی. با حرفتون کاملا موافقم که خدا وقتی مشکلی میده توانشو هم از قبل داده .قبول دارم ولی یک سوالتونو هم میخوام جواب بدم.اینکه چرا اتفاقهای بد بیشتر برای آدمهای خوب میفته؟بارها از خودم و بقیه پرسیدم شخصی بهم گفت آدمهای خوب پاکترند و بیشتر هم باید مواظب کاراشون باشند .برای اینکه سبکتر ازین دنیا برن نتیجه کارای بدشونو همینجا میبینند.....نحوه برخورد ما با مشکلات هم خیلی مهمه و تازه دارم میفهمم که ارزش روحیه خوب اینجاهاست که خودشو نشون میده مثل تفاوت بدن سالم و ضعیف ...که بیمار میشن.و اینکه همیشه روزنه ای هست همیشه....

نازنين

به نگاهم بگو اميد را در کدامين آسمان يافتی؟...و اميد دارم بتوانيم....بارانی باشی.

فاطمه(آسمان مال من است)

سلام.عجب وبلاگی! خدا می دونه که من این روزا چه ام شده که منو با شما آشنا کرده. خيلی حرفای خوبی زديد. هميشه يادم می مونه. راستی منم بهتون تسليت می‌گم. انشالله روحشون شاد و در راحتی باشه.

*mya

خواهش ميشه، مردِ اميوار. منم ممنونم که تو به بلاگم سَر ميزنی. در ضمن، برایِ عزیزِ از دست رفته ات هم خیلی متأسبم و امیدوارم که روحشون شاد باشه.

ahoo

سلام آبی دل دریا دیده. از اینکه هنوز آدمای سبز نسب بی کینه وجود دارن خیلی خوشبختم.راستش من تو زندگیم عزیز ترین عشقمو از دست دادم اما با اینکه هضمش خیلی تلخ و مسموم آور بود بازم ادامه دادم مثل بچه های 7 ساله که تو بازی زمین میخورنند و دوباره با لجبازی و شور بیش تری بلاند مشن لبا ساشونو میتکو نندو از سر شروع می کنند.یه کتاب خیلی زیبائی که زندگی رو برای من خوش نقش تر کرد کتاب زندگی عشق و دیگر هیچ بود از لئو بوسکالیا ...حتما " اینو بخونین بی ضرر نیست.

غریبه

ممنون 1- بابت اینکه باعث شدی برم دنبال معنی اپیکورین و با فلسفه اپیکور آشنا بشم! 2- بابت اینکه حرفای خوبی زدی