PDP0325342

خدای تو چه شکلیه؟ مرد و مردونه راستشو بگو... ازش می‌ترسی؟ دوسش داری؟ بخاطر ترس از عذابش احترامشو نگه می‌داری؟ موقع‌هایی که می‌خوای به یه چیز خیلی مهم تو زندگیت برسی حسابی هواشو داری و دست از پا خطا نمی‌کنی و بعد ...! اصلا تو خداتو مجسم هم می‌کنی؟ مثلا مثل یه مرد عظیم و مهربون با ریش بلند سفید و یه عصا در دستش، یه چیزایی تو مایه‌های نقاشی‌هایی که از ژوپیتر می‌کشن؟ یا یه آدم معمولی؟ یا اصلا یه دوست باحال با یه تیپ اسپرت و امروزی که همیشه باهاته و آخر مرام  و معرفته؟

خدات کجاست؟ تو قلبت؟ لای قرآن؟ وقتی مفاتیح می‌خونی؟ تو نم‌نم‌های سرد صبحای اول وقت که با نفست می‌کشیشون تو ریه‌هات؟ تو جیبته؟ یا اون بالاهاست؟ یا کنارت داره باهات راه می‌ره؟

خدای تو از مامانت مهربون‌تره؟...ناقلا! اگه می‌گی آره، واقعا به حرفت ایمون داری؟

اگه خدات به مهربونی مهربون‌ترین و صبورترین مادر دنیا بود...دلت می‌خواست کدوم یکی از کارهاتو زیر سیبیلی رد کنه؟ دلت می‌خواست کجاها درکت کنه و حالتو نگیره و بجای قهر و تلخی باهات...نازت کنه و بغلت کنه و هیچی نگه... و تو بدونی که هرچند ناراحته اما آنقدر دوست داره و اونقدر صبوره که می‌خواد بهت فرصت بده تا خودت بفهمی راه درست و غلط کدومه؟

اگه خدای تو مثل یه دوست خیلی خیلی مهربون و فهمیده همیشه در کنارت بود، شبا که می‌خواستی بخوابی ، روتو نمی‌کردی طرفش که باهاش درد دل کنی؟ ...از پرحرفی‌های زنونه و تحلیل‌های مردونه گرفته تا اون نگفته‌های ته دلتو؟ هان؟ نمی‌گفتی بهش؟

هیچ فکر کردی خدای تو که اینقدر به زبون می‌گی دوسش داری و مهربونه...اگه قرار بود به شکل تفکراتی که درباره‌اش داری در بیاد، چه شکلی می‌شد؟ بدریخت بی‌قواره؟...یا موزون و زیبا؟...اصلا تصورات ته دل من و تو از خدامون با هم در تناقض نیست؟...

کی وقتش می‌رسه یه‌بار برای همیشه بشینیم و تکلیف خودمونو با خدامون، خدای خود خود خودمون روشن کنیم؟ هان؟‌

/ 24 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرين

سلام متن بسيار زيبايی بود تا حالا فکر نکرده بودم خدای من چه شکليه .................. جالبه يعنی چه شکليه؟ به من سر بزن خوشحال ميشم

کیمیا

اگه تصورمو از خدام بگم چی ميشه ؟ شما فک کن یه حسرت يه پادشاه يه دوست يه خيال .... البته بيشتر شبيه يه حسرت ؟ اما دوست داشتم يه راه کار بدين يه تجربه ای، البته اگه داريد يه چيز ملموسی که بشه باهاش يه قدم جلو رفت شایدم هیچ کس نتونه همچین کاری بکنه شاید حس کردن خدا برای همه ما باید با اتفاقات متفاوت تداعی بشه البته من قبلا هم این سوالو ازتون پرسیده بود و شما ؟ خستتون نمی کنم عالی می نویسید عالی

نيلوفر

هومممم ... می دونيد فکر کردن به اين سوال ها خيلی لذت بخشه ؛ اما راستش واسه من اينا خيلی شخصی هستن ... نمی دونم چرا دوست ندارم کسی از رابطه م با خدا چيزی بدونه ..... خدای من تو قلبمه .

نسيم

خدای من چهره مشخصی نداره، يا حداقل طوری هست که از لحاظ ظاهری نميتونم توصيفش کنم.وقتی يه نيروی عظيم و مطمئنه که گاهی باهاش بحث ميکنم ،گاهی ميترسم ازش ، گاهی خودمو براش لوس میکنم،گاهی خيلی بهش احساس نزديکی ميکنم ،گاهی احساس ميکنم بينمون فاصله هست...من فکر ميکنم ماهيت خدای هر کس منطبق بر تصور و تفکر همون شخص از خودش و از دنیا هست و چون طرز تفکرها متفاوته ،برداشتهای انسانها از وجودی مثل خدا هم متفاوته...

نيلوفر

اينو که خوندم ياد فيلم Bruse Almighty افتادم . مورگان فريمن نقش خدا رو داشت ...

زندگی شاید همین باشد

خدای من نشسته اون بالا روی یه تخت بزرگ و قشنگ و فرشته هاش هم مدام دورش می گردند و دستوراتش رو اجرا می کنند .اما از روی اجبار نیست از عشقشونه ،درست مثل وقتی که پدر بزرگ بچه ها و نوه هاشو دور خودش جمع میکرد و همه آماده بودن و گوش به زنگ که کی پدربزرگ دستوری میده و کی زودتر از همه اون کارو انجام میده ...خدای من مهربونه اما هر چقدر هم واسه کاری التماشس کنم ،هرچقدر واسش خودمو لوس کنم و شیرین زبونی کنم ،حتی اگه گریه کنم ،تا خودش نخواد هیچ کاری رو واسم انجام نمیده ..انگار که بهم میگه بچه جون من صلاح تو رو میدونم پس ساکت باش و نگاه کن ...من گاهی با خدام لج میکنم ...بهش میگم اگه اون چیزی که رو که من می خوام بهم دادی که دادی اگه ندادی چیز دیگه ای رو هم قبول ندارم ...اما اصلاً از این تهدید ها نمی ترسه ...مثل وقتی که یه آدم بزرگ یه شکلات دست بچه میده اما بچه میگه یا دو تا می خوام یا اینم نمی خوام ...و اونوقت آدم بزرگه میگه همینه که هست می گذارم اینجا اگه خواستی برش دار ، و مطمئنه که بچه شکلاتو بر می داره ...

زندگی شاید همین باشد

...اما خدای من اینقدر مهربون هست که می تونم هر وقت دلم می گیره باهاش درد و دل کنم ...آخه شبهایی که دلم اینقدر گرفته که به جای خواب اشک تو چشمامه از اون بالا میاد پایین میشینه کنار تختم و من همون طوری که آروم آروم گریه میکنم تا خواهرم بیدار نشه واسش درد و دل می کنم ...ازش گله میکنم و بهش میگم ازت توقع دارم اونجاهایی که اعتماد به نفسمو از دست میدم و خودت خوب می دونی کجاهاست، کمکم کنی ..خدای من نه تو قرانِ نه تو انجیل و نه هیچ کتاب دیگه ...خدای من وعده ی بهشت و جهنم نمیده که بخوام به خاطر اونا کاری واسش بکنم ..من خدامو هرجوری که هست دوست دارم و حس میکنم اونم منو دوست داره اما خیلی سخت گیره

تولد دوباره

سلام....مدتی فقط يه سر کوچولو زدمسرم به اينجا نخوردالان اومدم می بينم به به بعضيام مثه من خدا رو می بينن....خدای من يه مرد مهربونه...که شبا دستامو می گيره ....گاهی بغلم می کنه تا بخوابم....اون زودتر از من از در بيرون ميره ....دستمو می گيره ....نمی ذاره زمين بخورم...زمانو برام متوقف می کنه.....وقتی گريه می کنم باهام اشک ميرزه....البته گاهی وقتا دعوام می کنه ....سکوت می کنه ....ولی می دونه من طاقت ندارم ....تنهام نمی ذاره....خيلی مهربونه ....هيچوقت منو محتاج کسی نکرده.....کلی واسم خوراکيای خوشمزه مياره ....جای نرم و گرم برام می اندازه....به من ياد ميده مهربون باشم....در گوشم حرفای شيرين ميزنه.....وقتی خطا می کنم اونو از چشم مردم مخفی می کنه....بعد دستمو می کشه نمی ذاره بازم اشتباه کنم....جهنم من قهر اونه ....روزی که باهام نباشه..