بی‌رگ شدن

داشتم به وبلاگم فکر می‌کردم. اینکه زمانی اولین صفحه‌ای که بعد روشن کردن رایانه سراغش می‌رفتم وبلاگم بود، این‌که چندتا کامنت با چه موضوعاتی اضافه شده‌اند،‌اینکه دیگران چه نوشته‌اند،‌این‌که چه تصویر یا مطلبی برای دفعه بعد بذارم... و چند ماه است دیگر این حس نیست. می‌دانم که برای بی‌حوصلگی نیست. از ترس خوانده شدن توسط نزدیکان نامحرم هم نیست. مطالب اینجا محرم و نامحرم ندارد. از کمبود وقت هم نیست. حداقل می‌دانم هفته‌ای یه ربع وقت دارم برای این صفحه بگذارم. 

فکر می‌کنم... و باز فکر می‌کنم..

شاید بخشی‌اش بخاطر از اولویت اول افتادن این کار است. رسیدن به وظایف محل کار و بعد هم خانه و زندگی، اولویت‌های خیلی بیشتری یافته‌اند. از طرفی تعداد خواننده‌ها و کامنت گذاران هم خیلی کم شده. برایم طبیعی است. فکر می‌کنم غالب وبلاگهای پربیننده یا مال افراد معروف هستند، یا افرادی که خیلی پرمغز می‌نویسن یا افرادی که از زندگی روزمره‌اشان می‌نویسند. خصوصا دسته سوم سبب می‌شوند خواننده‌ها بتوانند وضعیت، مشکلات و شادی‌های خودشان را با نویسنده وبلاگ مقایسه کنند و در کنار رفع کنجکاوی ناشی از چگونگی گذران روزهای زندگی یه نفر، دعواهای خانوادگی یه نفر دیگه، عشق شکست خورده اون یکی، روزمره‌های یک همسر دوم و خیلی مسائل دیگه، با نگاهی دیگر به زندگی خودشان بنگرند و کسب تجربه کنن.

به هرحال وبلاگ من هیچکدام از این سه نوع نیست و به همین دلیل هم این موضوع طبیعی است. ضمن آنکه خیلی از خوانندهای این وبلاگ الان یا دیگر وبلاگهایشان را بسته‌اند یا بیش از قبلترها، گرفتار زندگی خود شده‌آند و فرصت سر زدن به اینترنت را هم ندارند. گو اینکه فیسبوک و سایتهای خبری هم غالب وقت گردشهای اینترنتی را می‌گیرند.

با این‌حال از اونجا که من همیشه به این وبلاگ به عنوان محلی برای جمع‌کردن نوشته‌هایم و شاید روزی نشر آنها نگاه کرده‌ام، لذا هم کم سر زدن خودم و هم کم خوانده شدنش برایم حساسیت برانگیز نیست. به نوعی بی‌رگ شده‌ام و این حس نه خوبی است و نه بد. به نظرم مثل خیلی دیگه از احساسات زندگی، به شیوه مواجهه ما با آن برمی‌گرده.

.....

گاهی بد نیست برای خودتان نسخه ‌ای بپیچید. یعنی یه تکه کاغذ بردارید و مثل یه دکتر چندتا کار انجام دادنی، خوردنی، نوشیدنی یا بیرون رفتنی برای خودتان بنویسین و تا یه زمان خاص، مثلا 24 ساعت هم بیشتر به خودتان فرصت ندین. می‌دانیم که هیچکس ما را مثل خودمان نمی‌شناسد و هیچ پزشکی نمیتواند بهتر از خودمان برایمان نسخه بنویسد.

مثلا نسخه امروز:

انجام یه کار که تموم کردنش حس خوبی بهت بده

خوردن یه چیز که می‌دونی بعدش حالت بهتر می‌شه

گفتن یه حرف محبت آمیز به یه نفری که می‌دونیم شنیدنش خیلی خوشحالش می‌کنه

سه بار کمک به یه نفر، چه غریبه چه دوست و همکار و عضو خانواده

یه بار مهربون ماندن در زمانی که دلمون می‌خواد سر به تن طرف نباشه

انجام یه کار که همیشه از انجام دادنش (بخاطر بی‌حوصلگی، کم‌رویی، تنبلی) طفره می‌ریم.

 

همین برا 24 ساعت کلی قدمه رو به جلو. فکر می‌کنم حضرت علی (ع) که می‌فرمود روزتون مثل دیروز نباشه تا ضرر نکنین، ناخودآگاه هر روش مدون برای بهبود حس‌های خوب زندگی در وجودمون رو تایید می‌کردن.

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

اینکه نظرات کمی برای وبلاگتون گذاشته میشه رو اینطور برداشت نکنین که خواننده ندارین. خود من شخصا وبلاگ شما در صدر لیست وبلاگهای بوکمارکمه! و تقریبا یک روز در میون وبلاگتون رو چک میکنم. نظر نمیذارم شاید چون بی حوصله شدم از اینکه بنویسم! اعتراف میکنم که دگمه ی لایک فیسبوک هم در این بی حوصلگی نقش پررنگی داشته و البته فکر میکنم این مساله تا حدودی اپیدمی شده! گاهی حتی در روابط روزمره هم بعضی ها به جای حرف زدن صرفا به این کلمه بسنده میکنن! یا اگه مطمئن باشن که مخاطبشون توجیه هست از انگشتشون استفاده میکنن. کلا در زمونه ی بیحوصلگی به سر میبریم گویا! اما یه اعتراف دیگه هم باید بکنم. در کنار سیل عظیم و متنوع مطالبی که در فضای مجازی منتشر میشه و لحظه به لحظه به روز میشن مطالب شما کاملا در ذهن من جا میگیرن و اصطلاحا به خورد مغزم میرن میدونین چرا؟ چون شما دیر آپ میکنین و من مدام به اینجا سر میزنم و باعث میشه یه مطلب رو بارها ببینم و هی در ذهنم مرور بشه! و البته علت چک کردن مداومم اینه:حرفاتون علاوه بر اینکه واقعا برای مشکلات مخفی روزمره راهکارهای خودمونی و غیر شعاری میده،حکم یه فنجون چای داغ رو داره تو یه روز سرد برفی :)

م

از روزی که با وبلاگتون آشنا شدم ( اسفند سال 90) همیشه میخونمش و تقربا تمام مطالب تون رو از اول وبلاگ به صورت دوره خوندم! جدی میگم. واقعا اسم وبلاگتون با محتویاتش هماهنگه و به من امید میده براتون نظر هم گذاشتم اما معمولا به همه ی نظرات جواب نمیدین خب منم فکر کردم خیلی براتون مهم نیست نظرات ولی از الان به بعد حتما نظراتمو مینویسم [لبخند] منتظر پستهای جدید و مفیدتون هستم مثل همیشه موفق و پایدار باشین

اركيده

سلام.بله بله.بايد بگم "چه عجب"[نیشخند] خداييش نميخواهيد وبلاگتون رو جزو دسته نوشته هاي پرمغز بگذاريد؟كم لطفي ميكنيد.وقتي مدت زيادي ميشه كه نمينويسيد من روي ميارم به نوشته هاي قديمي و جالب اينه كه هميشه مناسب حال اون روزم يه متني پيدا ميكنم.هميشه متنهايي هست كه تكراري نيستند و براي مواقع مختلف مناسبند. درسته كه همه ما گاهي از نوشتن بي حوصله ميشيم و هر جور هم حساب كنيد،نداشتن خواننده و كامنت يه جورايي فلسفه وجود يك وبلاگ رو كمي زير سوال ميبره.فقط كمي.منم الان خواننده اي ندارم.شايد سه نفر.اگر شما هم باشيد چهار.ولي باز براي دل خودم و اينكه بعضي چيزها يادم بمونه كه ازشون لذت بردم و يا غمهام رو يه جا نوشتم كه دلم سبك بشه،مينويسم. در كل با "يه فنجان چاي گرم در يك روز برفي" موافقم و اضافه مي‌كنم "يك ليوان سكنجبين دست‌ساز خنك با خيار رنده‌اي در يك روز گرم تابستان". انرژي،انرژيه ديگه.مدلش فقط فرق ميكنه.اصلش يكيه.[لبخند]

مهرداد جوان

واقعيتش اينه که من هر روز، روزي دو بار سر ميزنم و خيلي وقتها دست خالي بر ميگردم. وبلاگ شما، جنس حرفهايش با ديگران فرق ميکند. دوست داشتم با خودتان هم آشنا ميشديم. بهرحال ننوشتن من، دليل بي حوصله گي است بيشتر! اينکه دچار يک نوع خودسانسوري عجيب و تنبلي غريب شده ام.

ارکیده

ما که می آییم.شما نمیایید.کلا

ارکیده

کلا همه بی روحیه شدند.

دخترباران

قسمت اول حرفتون رو قبول دارم.به نوعی خودم مدتیه گرفتارش هستم. مشاورم می گفت اینترنت جذابیتش رو برات از دست داده. فیسبوک هم یه دلیل دیگه است. البته برای من، بی انگیزگی ودلمردگی که خیلی وقته شخصا دچارش هستم هم،مزید برعلته. اما وبلاگ شما همیشه چیزی برای خوندن داره.چیزی که به درد می خوره.مفیده.وبلا استثنا آموزنده ست.ازاین نظر باید بهتون تبریک بگم. شما انسان بسیار مثبت ومفیدی هستین.خوش بحال اونایی که با شما معاشرت وارتباط نزدیک دارند:مداوم ازشما بهره مند میشن. قدراین نعمت رو بدونین.بعنوان یه دوست وخواهر کوچک میگم.قدراین نعمت رو بدونین وشکرگذار درگاه الهی باشین.هرکسی این سعادت رو نداره که واسطه فیض وخیر بشه. التماس دعا.

پریسا

با وجود اینکه گفتین که کامنت گذاشتن با نگذاشتن دیگرا ن اثری در نوشتن شما نداره، خواستم بگم که من همیشه نوشته های شما رو میخونم؛ با وجود اینکه خودم به نسبت قبل کمتر می نویسم. همانطور که گفتین اولویت نوشتن از روزمره ام کمتر از خود روزمره ها شده.

ستاره

اتفاقا وبلاگ بسیار جذابی دارید و من حتما حداقل هفته ای 2 بار به وبلاگ شما سرمیزنم حرفهای شنیدنی و کاربردی دارید در این وانفسای امید و آرامش خوندن مطالبتون آرامبخشه

ملوس

من انگار دیر رسیدم. شما رو نمی دونم، اما خودم یکی از دلایلش فیس بوک بود. یه مدتی بخاطر اتمام پایان نامم و اینکه ببینم نرفتن به فیس بوک چه تاثیری تو روحیه م داره، بستمش. نتیجش انقدر خوب بود که بعد از باز کردن دوباره ش هم دیگه شاید هفته ای یه دفعه بهش سر می زنم. از وقتی اعتیاد به فیس بوک رو ترک کردم، کمتر تحت تاثیر افکار و حرفای دیگرانم و سعی می کنم به اطرافم بیشتر توجه کنم و بیشتر فکر کنم. یکی از پیامدهاش هم این بود که دوباره دستم به نوشتن رفت و شروع کردم آپدیت کردن وبلاگم. نمی دونم، شاید فیس بوک بهانه بوده. کلا دلک یه جور تغییر، مثل ترک یه عادت می خواست که خیلی وقت بود همتش رو تو خودم نمی دیدم [لبخند]