تند می‌گذرد...

کی می‌شود بفهمیم زندگی یعنی همین روزها که دارند می‌گذرند...

کی می‌شود حواسمان باشد این جمله: انگار دیروز بود...چه زود بیست سال گذشت... رو شاید و احتمالا حتما بیست سال دیگر هم تکرار می‌کنیم (اگر انشاالله با تن سالم زنده باشیم)

دیشب رفته بودم مهمانی‌ای از دوستان دوران لیسانس که حدودا هفده هجده سال بود همدیگر را ندیده بودیم...باورمان نمی‌شد اینقدر زمان زود گذشته. موهای جوگندمی، برخی کچل!، شکم‌های برآمده، ریش‌های سفید و سیاه.

زندگی میگذرد... و جالب است که همه می‌دانند چقدر زود می‌گذرد، نه لزوما اگر خوش بگذرد زود می‌گذرد، بد هم باشد باز آدم باورش نمی‌شود اینقدر زود گذشته.

کاش و انشاالله از فرصتهایمان استفاده کنیم و کمی بهتر خودمان را بشناسیم و کمی آرام‌تر شویم و دنبال چیزهای حقیقی‌تری در زندگی برویم. حداقل حتی شده روزی چند دقیقه به این فکر کنیم.

/ 7 نظر / 23 بازدید
مهرپاک

سلام.... ببخشید به چی امیدوار آقای امید وار

نجوا

سلام کمتر وبلاگی رو دیده بودم که ده ساله باشم . برام جالب شد که ببینم یه فرد از ده سال قبل تا الان چه جوری تغییر کرده واسه همین چند تا از پست های قدیمی تون رو به صورت تصادفی خوندم . همین ده سال وبلاگ داری ثابت میکنه که شما رسالت وبلاگتون که امیدوار بودنه رو به خوبی به انجام رسوندین ! منم تقریبا اکثر در عجبم از گذشت زمان که چقدر سریع میگذره . دقیقا همینه خوش نمیگذره اما خیلی سریع میگذره و احساس میکنم این سرعت گذر زمان هرچقدر که جلوتر میرم بیشتر میشه !

آرامش

روزی چند دقیقه بخواب به اینا فک کنی که زودتر از اینا پیر میشی !پ

قبول دارم ولی دیگه همه آدمها دلمرده شدن...دیگه زندگی و گذر عمر و ... مهم نیست براشون

hamid

لحظه ها، می گذرند، تند و بی فاصله از هم... مثل آن لحظه که دیروز شد و مثل آن روز که انگار هرگز از ره نرسید...! آری ای خوب قشنگ؛ زندگی، آمدن و رفتن نیست... خاطره ها هستند، گاه شیرین و گهی تلخ و غریب! بهتر آن است که در روز جدید، فکر را نو بکنیم، عشق را، سر بکشیم و دل تار غمین را بنشانیم سر سفره نور، خانه اش را بتکانیم و سپس هر در و پنجره را، سوی چشمان خدا وا بکنیم...