PMP990911H

یه دوستی بی‌نام تو کامنت‌های پست قبلی نوشته: خواب خرگوشی...فریب خود...ریاکاری...

راستش خیلی اوقات که دارم برای وبلاگ مطلب می‌نویسم حین نوشتن به این فکر می‌کنم که خواننده‌هام وقتی اینو بخونن چی می‌گن...چی با خودشون فکر می‌کنن؟ نکنه فکر کنن من یه آدم بی‌غم و غصه‌ام...به قول تلویزیون یه مرفه بی‌درد. کسی که خوشی زده زیر دلش. یا از قصد چشاشو بسته رو واقعیت‌های این زندگی...

گاهی خیلی دلم می‌خواد از تلخی‌های زندگیم بنویسم...از از دست دادن‌های عزیزام تو همین یه سال گذشته...از فشارهای شغلی و کاری...از خوشبینی‌هایی که خیلی‌هاشون تو چند ماهه اخیر باد شدن و رفته‌اند تو هوا...از دلتنگی‌های ته دل مرد امیدوار...از بغل‌ کردن‌های خودش توسط خودش...از...

ولی نمی‌نویسم...نه این‌که بخوام ریا کنم. نه. اصلا نمی‌خوام بنویسم. درسته. این چیزایی که اینجا نوشته می‌شه زندگیه روزمره یه آدم نیست. اون آدمه داره مثل خیلی از شماها تو همین کشور زندگی می‌کنه و همون مشکلات رو  هم تو زندگیش داره...خیلی هم از سنش نگذشته که بخواد نصیحت کنه و بگه قدر جوونیتون رو بدونین...همه چیز زندگیش رو هم با زحمت خودش بدست آورده...اونم در حد یه زندگی متوسط.

ولی با تموم وجودش فقط یه آرزو داره: این‌که بتونه آرامش واقعی رو با قلبش حس کنه. داره سعی می‌کنه این راه رو یاد بگیره. وسطش هم هرچی به ذهنش می‌آد رو به دوستاش می‌گه. نه به این معنی که خودش شده انسان کامل. نه. فقط به این خاطر که می‌دونه گاهی اوقات یه حرفایی تو یه زمونایی یه جاهایی از دل یه آدمایی رو تکون می‌ده. اونم این حرفا رو می‌زنه و دلش خوشه که شاید یه روزی یکی از خوننده‌های وبلاگش تو یه موقعیتی به یادآوری اون حرف، آروم بشه و امیدوار بشه به زندگی. به زنده بودن و به توانایی تغییر دادن.

حتما لازم نيست فلسفه خيلی از کارهايی که می‌کنيم خيلی پيچيده باشه.

... فقط همین. 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام مرد امیدوار عزیز! توی این نوشته ات غمی پنهان بود که می خواستی مثل همیشه حس درد ودلتنگی رو به خواننده هات منتقل نکنی. ولی این بار موفق نشدی.نظر این دوست عزیز منو به یاد کامنت خودم که چند وقت پیش به عنوان گلایه از وبلاگت نوشتم(اگه یادت مونده باشه)انداخت.اون موقع جوابت کاملا منو قانع کرد وبیش از پیش،هم خودت و هم وبلاگت برام ارزش دو چندانی پیدا کردین.می دونم خیلی استقامت می خواد که با تمام سختی ها ودلتنگی های رایج،تو همچنان به رسالتت پایبند باشی ولی تو از پسش بر اومدی.عنوان کردن این مطلب به عنوان یه پست مجزا،باید خیلی زودتر از اینها صورت می گرفت،تا ذهنیت خیلی ها نسبت بهت عوض بشه.

سپيده

در ضمن،ما آدمها چون یاد گرفتیم که مسایل زندگیمون رو(چه ساده ،چه پیچیده)با راهکارهای پیچیده حلش کنیم(یا به عبارتی بغرنج نشون بدیم) وبه ساده نگری عادت نکردیم.بنابراین انتظار نداریم برای خیلی از عملکردهامون دنبال دلایل ساده باشیم .در آخر،دل بزرگ، مرد امیدوار جوون ما! باید خیلی بیش از اینها خوش باشه چون به تعداد بازدیدکننده های وبلاگت،با نوشته ها وباورهات آروم می شن وامیدوار. یه نمونه کوچیکش:من وخواهرم...که همیشه با حرفهات انرژی دوباره می گیریم و پا می شیم و حرکت می کنیم به سوی آینده ائی روشن.(توی کامنت قبلی یادم رفت اسممو بنویسم،مثل اینکه داریم پیر می شیم)

Siavash Alavian

ye adame morafahe bidard kheili az chizaee ke ghablan neveshti ro nemitoone tajrobe kone..pas maloome az in daste az adama nisti...vali age yekam az az khastegiha va .... benevisi neveshtehat tabiee tar mishe choon adam midoone ke toham beine oonaee va too in 2nya hasti...inturi yekam gheire tabi'ee va 1 tarafast...,in webloge toe va tashkhise inke chi benevisi ham ba toe man faghat nazare shakhsimo goftam...

فریدون زاکانی

من می فهمم چه می گویی. همه ما کم و بیش شرایط مشابهی داریم. دنبال آرامش و غرق در مشکلات خاص خودمان.

نازنين

مهم اين هست که می خوايد و اينکه دريغ نمی کنيد... اين خودش يه گوشه از آرامش هست! قبول داريد؟ بارانی باشيد.

مريم

چند روز پيش يکی از اين مرفهين بی درد(البته به قول ماها) خيلی بی مقدمه توی اتوبوس برام درد دل کرد. از لحاظ مادی در سطحی بود که اگه خود من توی شرايط فعلی يک عمر هم کار کنم و خرج نکنم به ذره ای از اون سطح هم نميرسم.ولی...میدونین آرزوش چی بود؟...دلش میخواست همه این چیزها رو ازش بگیرن و در عوض برای یکماه معنای خانواده و با هم بودن و حس کنه. میگفت با همسرم و بچه هام توی بنز میشینیم و مردم از بیرون با حسرت بهمون نگاه می کنن ولی من گریه میکنم و میگم خوش به حالشون که با هم میخندن. امیدوارم در هر موقعیتی هستید دلهای همتون روز به روز شادتر بشه.

فريبا

بيچاره اميد که هميشه بايد بخنده ، بده ساقی می باقی ...

زهرا

سلام خوبی؟ خیلی کم پیدا شدی ستاره سهیل! چقدر خوبه که از اين مبارزه با خود پيروز بيرون می آيی. خيلی وقتها به هدفت نزديک ميشی. من گاهی که اوضاعم به هم ريخته است وقتی ميام اينجا سر ميزنم آرومتر ميشم. ولی خوب خداييش گاهی هم حرصم درمياد که اينقدر به همه چيز خوشبينانه نگاه ميکنی. با اين همه شما به کارت ادامه بده. کاش ما هم بتونيم خوبيهات را جبران کنيم مرد اميدوار مهربان.

کسی هست از تبار جايی دور... که فقط بهمان آرامش هديه ميدهد.. مرسی