دستورالعمل ۱:

سعی کن امروز این یه‌کار رو خوب انجام بدی. خوب خوب...یعنی تموم تلاشتو بکنی که دائم به خودت یادآوری کنی تا نذاری از زیرش در بری!

این‌که امروز سعی کنی تا می‌تونی توجه کنی...به صداهای دور و برت که تابحال بهشون توجه نداشتی...از صدای بوق ماشینا گرفته تا صدای کلیدهای کی‌برد، تا صدای آهنگی که می‌شنفی، تا صدای ریختن چای برا خودت، تا صدای همکارهات، صدای قرچ و قوروچ صندلیت، صدای گنجیشکهایی که تو این هوای خنک خودشونو ول کرده‌اند تو بغل بهار، تا...

کنارش سعی کنی به بوها هم توجه کنی...به بوی باصفای بارون نم‌نم صبحگاهی، به بوی فضای اداره‌ات، به بوی دستای خودت وقتی بهشون کرم زده‌ای یا فرضا اونا رو با صابون شسته‌ای و خیلی از بوهای دیگه... (یه نسخه یواشکی: اینجور موقع‌ها بد نیست گاهی که دستاتو بو می‌کنی اونا رو ماچ هم بکنی و آروم و مهربون بمالیشون رو صورتت. ببین چه معجزه‌ای می‌شه)

می‌دونی...شاید این‌کارها خیلی عجیب به نظر برسه، اما بهمون یادآوری می‌کنه که اغلب ماها انگار صبح‌ها که از خواب پا می‌شیم تازه می‌گیریم می‌خوابیم! اصلا حواسمون به هیچ چیزی نیست. تو راه اداره هزارتا چیز می‌بینیم و هزارتا صدا می‌شنفیم اما هیچ‌کدوم رو چون بهشون توجه نمی‌کنیم یادمون نمی‌مونه یا حداقل در قبالشون واکنش نشون نمی‌دیم. بانمک اینه که سر کارمون هم حواسمون درست و حسابی به کارمون نیست! لذا اونم می‌شه برامون یه ۸ تا ۱۰ ساعت بی‌توجهی و منگی. تو راه برگشت هم همینطور و بعدش شام جلوی تلویزیون و نفهمیدن مزه غذا و...  بعد هم لالا!

اما ماها حداقل تو بچگیمون این تجربه رو داشته‌ایم...خیلی هم خوب داشتیم. وقتی شیش دنگ حواسمون به همون کاری بود که داشتیم انجام می‌دادیم...اصلا مهم نبود کاره اهمیت خاصی داشت یا نه. مهم این بود که یه کاری رو داشتیم انجام می‌دادیم و ناخودآگاه...با تموم وجود بهش توجه می‌کردیم.

WMP0005948

یه‌جورایی دارم می‌فهمم چرا چشمامون گرد و قلمبه می‌شه وقتی به سرعت گذشت زمان و بیشتر شدن تارهای سفید تو موهامون فکر می‌کنیم...

/ 10 نظر / 4 بازدید
عاطفه

اول از همه نميدونم چرا از تو خونه نمی تونم وبلاگتو باز کنم و کل کامپيوترم می ره!

عاطفه

دوم اينکه ای خوش اون روزا(به قول اصفهانيا).خوش بچگی با اون دقت بی پايانش حتی به مسائل بی اهميت و نترسيدن از نگاه با تعجب ديگرون. اصلا خوش اون روزايی که ترس نبود يعنی ترسهای مسخره مثل تاريکی و دزد و اين ها بود اما اين ترسهای الان نبود!

عاطفه

ضمنا بنده اتفاقا از زيادی توجه کردن(البته نه در محيط کار!) به اتفاقات کلی خسارت می بينم يکيش همون نوشته بوق اينجانب. يکيش هم امروز که راننده تاکسی يه پيرمرد۸۰ ساله بود که مثل بچه جوونا ويراژ می داد و بوق می زد و همه رو تار و مار می کرد و سکته کردم تا رسيدم و مردم از بس آيت الکرسی خوندم اونم هی آهنگ نوار ماشينشو زمزمه می کرد و به من پوزخند می زد! خوب اين توجه ها که اعصابو می ريزه به هم!

سارا

آخ جون اول شدم! اين مطلبی رو شما بهش اشاره کردين از اون سرگرمی‌های مورد علاقه من بخصوص تو اين فصله که همه چيز حياتی دوباره پيدا می‌کنه و ازش لذتی ميبرم که مپرس... توی اين حالت همه چيز واقعاْ طور ديگه‌ای لذت بخش ميشه.

سارا

اينم از درس امروز خيلی هم نميشه روی اول شدن حساب کرد

قاصدک

اون صدای گنجشکها تو بغل بهار خیلی زیباست ......... دغدغه ها اونقدر زیاد شده که نمی ذاره زیباییهای اطرافت رو ببینی!!

لی لا - آبی آسمانی

من به قدر شما متمرکز نيستم و اينجوری نميتونم تمرکز کنم اما حقيقت اينه همينقدر هم که دقت دارم خيلی رنج می‌کشم... رنجای من واسه خيليها لذت بخشه و آفرين داره واسه خودم اما يه برون ريز عوضيه کثافته که مجبور شدم بنويسمش... شما چند تا خوبيد ؟ :)

مصطفی

سلام. مرد امیدوار، چیکار کنم دست خودم نیست. نمیتونم دور و برم رو ببینم و حرف نزنم. آره، منم از عواقب بعضی از حرفا میترسم. ولی دلمم نمیخواد نسبت به هم‌وطنمام، نسبت به وطنم، نسبت به دینم، نسبت به تاریخم که داره زیر سوال میره بی‌اهمیت باشم. شما بگو. راه‌های مبارزه سالم چیه؟ البته منم همچین مبارز نیستم. یعنی خودم‌رو در حد یه مبارز واقعی نمیدونم. میخوام سعی کنم تا با گفتن حقایق بتونم راهی برای به کمال رسین پیدا کنم. راستی اون همه نظری که واسه من نوشتین، خسته نشدین؟ یا شاید دادین کسی براتون تایپ کرده بود؟

ليلا(برای خودت زندگی کن)

سلام مرد اميدوار اين يادداشت فوق العاده بود به من انرژی دارد خيلی مثبت بود ممنون به چنين مطلبی بيش از هر چيز نياز داشتم در شرايط کنونی با درسهای تلمبار شده. بايد زندگی کرد... بقيه مطالب را هم می خوام بخونم

عاطفه

چرا نوشته منو نخوندی يه کم اميدوار کننده است ها!