/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نام

چند روز پیش تو اتوبوس که نشستم رو صندلی که خلاف جهته حرکت ماشینه به ذهنم رسید ما هیچ وقت عقب عقب نمی ریم.یعنی وقتی راه میریم دیگه به پشته سرمون نگاه نمی کنیم.چون اونجوری هواسمون پرت میشه تعادلمونو از دست میدیم.تمرکز هم.شاید بهتره خیلی به گذشته بر نگردیم.

بانو ه 2 چشم

منم دلم یه دونه از اون خونه هایی می خواد که اتاق اتاق ه و وسطش یه حیاط بزرگ با یک عالم درخت و حوض داره و همه خانواده با هم زندگی می کنن.

مردی از شورلق

من دلم میخواد برف بباره اونقدر زیاد که تا کمر برسه مثل دوران کودکیم تو برفها غلت بزنم و آسمونو نگاه کنم که داره همینجوری زمینو سفید پوش میکنه ... صدای موسیقی فیلم از سرزمین شمالی هم بپیچه توی گوشم و منو ببره به اونجایی که نمی دونم کجاست ... وبلاگ زیبا و پر باری دارید . تبریک میگم . موفق باشید .

ناهیدیوسفی

هر کدوم از ما مثل این آرزوها داریم.آرزوهائی که حتی فکر کردن بهشون قلقلکمون میده

نازنین

خیلی چیزهای دیگر هم هست که دلمان می خواهد. توی چیزهایی که شما نوشتی خیلی هایش قابل دسترسی است. سخت است. اما باز هم می شود. مثلا می شود باز یکی دو تا مرغ و خروس توی ایوان خونه داشت. اما فحش همسایه ها را هم باید به جان خرید. به عمرم فکر نمی کردم که من هم یک روزی مثل مامان و بابا حسرت چیزهایی را که نداریم دیگر بخورم.

دختر پرتقالی

من دلم فقط بغل بابامو می خواد. فقط.

ماهي گلي

دلم مي خواد يه روز صبح بلند شم ببينم خونمون وسط يه باغه... يه درخت نارنج درست جلوي پنجره اتاقم سبز شده و از پنجره دستم به نارنجا مي رسه... پدر جون نون تازه خريده اومده... مادر خانومي صبحانه مفصل آماده كرده... همه چيز خوب و رو به راهه... ايام به كامه...

بهارک

وای چقدر جالب.با خوندنش فکر کردم دیدم منم دلم خیلی چیزا می خواد بعدش هم فکر کردم چرا باید این همه از چیزایی که دلمون میخواد دور بشیم که بعد آرزوشون کنیم. اما خاصیت زندگی شده این با گذشت زمان توش غرق می شیم و بعد هم دچار یک روزمرگی درداور..