یادمه یه فراخوان داده بودن برای استفاده از قطره فلج اطفال. باباحاجی یه روز منو برد بیمارستان رازی که بغل بازارچه است. یه خانمی دو سه تا قطره چکوند تو دهن من و گفت تموم شد. اما من از اون مزه قطرهه خوشم اومده بود! همین شد که باباحاجی خدابیامرز دو سه روز بعد باز مجبور شد بنده رو ببره همونجا تا بعد از کلی چک و چونه با خانم پرستار چند تا قطره دیگه هم بهم بده.
یه بار هم یادمه طی قایم موشک بازی با پیمان تو خونهاشان که خیلی بزرگ بود گم شدم. شاید اولیل ترس واقعی زندگیم همونجا اومد سراغم. رفته بودم یه جایی که اصلا نمیدونستم کجای خونه اوناست. فکر کنم حیات خلوتشون بود. چون دیوارهاش خیلی بلند بودن و فقط یه روشنایی از بالا داشت. هنوز یادمه چقدر هوار کشیدم و گریه کردم که آخر سر مامان پیمان اومد و سراسیمه منو نجات داد. یادمه بعد از اون دیگه حتی وارد خونشون هم نشدم.
یه آقای کاشانی بود که لوازم تحریر میفروخت تو بازارچه. خدا بیامرزتش. رفتن به مغازه کوچیک اون برای من حس خوبی داشت. هرچند تا زمانی که اونجا بودیم من سنم به مدرسه رفتن نمیخورد اما خرازیه آقای کاشانی همیشه پر از چیزای خوب خوب برای یه پسربچه بود. یه آشیخ هم بود که سر کوچمون بقالی داشت و خونشون هم پشت بقالیشون بود. خدا اونم بیامرزه. الان که میرم اونجا پسراش عکس اونو زدهاند به دیوار مغازه. تو محلمون یه پیرزن خیلی پیر هم زندگی میکرد که مشکل ذهنی داشت. یادمه هر وقت راه میافتاد تو کوچه من از ترس میدویدم تو خونه. نمیدونم اون موقعها اون درباره آدمایی که ازش میترسیدن چی فکر میکرده. ولی یادمه اون هم هرکس از کنارش رد میشد یه فحشی چیزی بهش میداد! به همین خاطر احساس هر دو طرف ظاهرا به همدیگه یکی بوده!
داداشم که سه سال از من بزرگتره یه دوست داشت که اسمش یادم نیست. اون هم یه خواهر بزرگ داشت که من تو عوالم کودکیم اونو خیلی دوست داشتم. یادمه تو جریانات اول انقلاب کشته شد و من چقدر دلم سوخت. تو این عوالم عاطفی یادمه دو تا دختر کوچیکتر از خودم هم تو خونه روبروییمون زندگی میکردن که دوقلو بودن و با موهای فرفری. وقتی ما میرفتیم پشت بوم فرضا رخت پهن کنیم اونا میاومدن دم پنجرشون و به ما نگاه میکردن و میخندیدن. یادمه هیچوقت فکر ازدواج در آینده با اونا به سرم نزد!
خاطرات دیگه تو بازارچه خیلی نیستن. یه آقای آمپول زنی بود فکر کنم بنام آقا ابوالفضل. که یادمه کارش عالی بود (البته اینو اونایی که درد آمپولش رو همون موقع تحمل نمیکردن میگفتن) ولی یادمه یکی دوبار منو بردن اونجا و من هنوز قل قل ظرفی که توش داشت سرنگ شیشهایش رو میجوشوند یادمه. یه خانم کریمی هم همسایمون بود که خیلی مهربون بودن. یه جفت کفتر هم بودن که اومده بودن حد فاصل کانال کولر و دیوار خونه ساخته بودن و من برای اولین بار تو عمرم میدیدم که چطور یه کفتر تخم میذاره و رو تخمهاش میخوابه.
شبای تابستون میرفتیم و جاهامون رو رو پشت بوم میانداختیم. فکر کنم هرکسی که لذت پشت بوم خوابیدن رو حس کرده, دو تا چیز یادش نرفته. یکی خنکیه تشکها و بالشها وقتی میخواستی بیایی بخوابی و یکی هم ستارهها. یادمه باباحاجیم دست منو میگرفت و میرفتیم بالاپشت بوم. از پلهها که میخواستیم بریم بالا احتمالا برای اینکه به مش عزیز و فاطما خانم اعلام کنه داره میآد بالا و خبری بهشون داده باشه, بلند بلند با هر پله میگفت یا علی. یادمه به من هم یاد داده بود که اینو هروقت از پلهها بالا میرم بگم.
...
...
دلم برا سکوت و خنکی و معصومیت و حیات خلوت و تخم یاکریم و پله و آقای کاشانی و آشیخ و خواهر دوست داداشم و جوب و حتی اون دوتا دختر موفرفری تنگ شد... دلم برا یاعلی گفتن وقتی از پلهها بالا میرم هم تنگ شد. چرا الان که ٣٣ تا پله تو خونم رو میرم بالا تا برسم جلو درمون, حتی یه یاعلی نمیگم؟
چرا مانیتور تار شد؟