تلاش نکن آدم موفقی بشی، تلاش کن آدم ارزشمندی بشی
آلبرت اینشتین
موفقیت، یکی از کلماتیه که میدونم خوانندههای محترمی که اینجا میآن، بارها و بارها بهش فکر کردهاند و یه تعریفی از اون در ذهنشون دارن (هرچند شاید الان که فکرش رو میکنیم، تعریف شسته رفته و مشخصی هم نبوده تاحالا!). با اینحال، شاید بشه گفت متداولترین تعریفی که این روزها از موفقیت به ذهن میرسه، رسیدن به حد مطلوبی (متفاوت برای هر شخص) از رفاه، ثروت، پیشرفت شغلی، ارتباطات و شان اجتماعی، تامین آینده و از اینگونه موضوعات است. بعضیها هم مثل خود من، تلاش میکنند عناصری همچون رسیدن به آرامش، حس خوب داشتن از رابطه با خدا، تندرستی، امیدوار بودن به روزهای بهتر، لذت از زمان حال و ... را نیز در این تعریف دخیل کنند. با اینحال حداقل در نگاه اول، خیلی از ماها آدمهایی که هشتشون گرو نهشونه، خونه ندارن، شغل درست و حسابی ندارن، نمیشه چهار روز بعدشون رو پیشبینی کرد و ... را جزو آدمهای موفق نمیدونیم.
...
خیلی از ماها کلی کتاب خوندهایم از راههای موفقیت شغلی، مالی، عاطفی و .... بعضیاشون دائم مارو به تغییر و تحول در ذهن ترغیب میکنن، بعضیاشون میگن درست آرزو کن و بعدش منتظر باش، بعضیا معتقدند باید بلند شی و تکون بخوری و صدبار هم اگه خوردی زمین باز از تلاش دست بر نداری تا به مقصود برسی و خیلی راهها و دیدگاههای دیگه. برای من تمامی این نگاهها ارزشمندند. شاید تو برهههای مختلف زندگیم تکتک اونا رو بهشون ایمان داشتهام و برام هم کارساز بودهاند. اما الان که فکر میکنم دو تا نقد قابل توجه میشه به این تعاریف و دیدگاههای رایج وارد کرد: یکی اینکه خیلی از این مکاتب، راه درست و حسابیای جلوی پای آدم نمیذارن. بیشتر طرحهای کلی و مبهمی رو باهاشون مواجه میشیم که در تطابق دادنشون با شرایط خودمون برامون مشکلساز میشن و بعد ماها گیر میکنیم تو تناقضی که پیدا کردهایم و یا روشی که برای ما عمل نکرده و این باعث میشه بجای اینکه به اون روش شک کنیم، اول به خودمون و توانمندیهامون شک کنیم. قبول دارین؟ ما فیلم راز رو میبینیم و اگه به همون روشی که اون آقاها و خانمهای توی راز میگن، عمل کنیم و به خواستهمون نرسیم، اول میگردیم ببینیم اشکال خودمون کجاست!
دومین ایراد اینه که این تعاریف، اغلب مارو میبره به سمت اینکه فکر کنیم موفقیت چیزیه که در «آینده» بدست میآد. یعنی یه فرایند طولانی تلاش رو در پیش میگیریم به امید رسیدن به یه موفقیتی در آینده. خب اینم بد نیست اما یه ایراد بزرگ داره: ما هیچ وقت سیر نمیشیم. یعنی هروقت به جایی که زمانی آرزوش رو داشتیم میرسیم، نه تنها حتی دو دقیقه از اون موقعیت لذت نمیبریم، بلکه انرژی میگیریم برای بالاتر رفتن و تلاش بیشتر کردن. خب این شاید بد نباشه، اما بخش مزمزه کردن لذت تو زبون ما رو میکشه. یعنی ما دائما ذهنمون درگیر طرحها و برنامهها و ایدهها و آرزوهای بزرگتر میشه و این روند تا زمانی که یا ورشکست نشیم یا یکی آدممون نکنه و نزنه پس سرمون و چشمامون رو باز نکنه، متوقف نمیشه.
اما اگه به قول این آقای لئو باباوتا بگیم: موفقیت یعنی انجام دادن چیزی که ازش لذت میبری، فکر میکنین آرامشبخشتر نیست؟ اینجوری مهم نیست که خوانندههای این وبلاگ روزی 40 نفرن یا 400 نفر، مهم اینه که اون روز اول که من نشستم و اولین پست این وبلاگ رو نوشتم و هیچ خوانندهای نداشتم، چون این کار رو دوست داشتم، موفق بودم و هنوز هم چون نوشتن برای این وبلاگ و دیدن نظرات خوانندههام رو دوست دارم یعنی هنوز موفقم. اینجوری شاید سالهاست که پستمون توی اداره عوض نشده، اما اگه هنوز کارمون رو دوست داریم و از محیط کاریمون راضی هستیم یعنی موفقیم. اینجوری شاید خیلی داستانهای عشقولانه و رومئو ژولیتی برای زندگی مشترکمون رخ نمیده، اما همینکه رفتن به خونه برامون آرامشبخشه و دوست داریم با همسرمون صحبت کنیم و کنار هم یه چایی بخوریم و با هم به ادا اصولهای مخبرالدوله سرسعدی و دامبولالدوله بخندیم، خودش یه موفقیت بزرگه.
میدونم که جا انداختن این تعریف برا ذهن ماها خصوصا تو بخش پیشرفت شغلی و رسیدن به رفاه مادی و مالی، سخته، اما به نظر من ارزشش رو داره هر از گاهی معیاری باشه برا سنجش راهی که داریم میریم و عمر باارزش و هیچگاه برنگشتنیمون رو داریم میریزیم پاش.