این روزها ناخودآگاه در موقعیتهای مختلف یاد حکایتی میافتم که مدیر سایت آمازون داشت برای فارغالتحصیلان دانشگاه استنفورد تعریف میکرد و نهایتش این میشد:
مهربان بودن سختتر از باهوش بودن است
و این خیلی حرف سنگینی است. اینکه خیلی اوقات بخواهی نکتهای که دریافتهای، آتویی که گرفتهای، زیرکیای که کردهای، رودستی که زدهای را نشان دهی ...
اینکه خیلی اوقات دلت خواسته چیزی را تعارف نکنی، احوالی نپرسی، درد دلی را حوصله گوش دادن نداشته باشی، گفتن سخن محبتآمیزی را کلی سبک و سنگین کنی...
اما در تمام این حالتها وقتی یادت میافتد که خیلی باید مرد باشی تا مهربان باشی، آنوقت میفهمی مهربان بودن چقدر و چقدر سختتر از باهوش و زیرک بودن است. باهوشیای که به ما اجازه میدهد آنچه بر اساس درک و ذهنمان یافتهایم سریعا بگوییم یا نگوییم، اما مهربانیای که در همان حال تلاش میکند بجای منطقیترین وضعیت، دنبال مهربانانهترین و آرامشبخشترین وضعیت برود. و به نظر من این آرامش حقیقی است.
این با بیعملی و خنثی بودن زمین تا آسمان فرق دارد و در عین حال هیچ چیزش هم به اجازه دادن برای اینکه حقمان را بخورند، نرفته. این انتخابی است که خیلی از صلحا و بندههای خوب خدا میکنن. همونایی که نگاهشون و بوشون، بو و نگاه خدا رو داره. همونایی که از جمادات و گیاهان و حیوانات رو گرفته تا انسانها رو جلوهای از روح خدا میدونن و لذا با همشون مهربونن و هیچوقت نگاه آرام و مهربانشان را از دیگران دریغ نمیکنن.
...
اون بیرون، دوستی هست، مادری هست، پدری هست، همسری هست، همکاری هست، گربهای هست، یاکریمی هست، برگ شمشاد کنار خیابونی هست که به ما این فرصت رو میدن که خداییتر باشیم. اونم از طریق محبت به بندهها و آفریدههای خدا.