جالبه که با گذر زمان، برخی وقایع تو دورانهای خاصی از زندگیه آدم، چقدر واضح و روشن توی ذهن باقی میمونه و برخی وقایع هم میرن تو پستوی ذهن و منتظر میشن تا بخاطر دیدن چیزی، احساس یک بویی یا شنیدن صدا و آهنگی بیان بیرون و خودشون رو برامون زنده کنن. برای من رد شدن از تو کوچهها دم ظهر و شنیدن بوی قورمهسبزی یا آبگوشت یادآور زمانهایی هست که ظهری بودیم و بعد از اینکه ناهارمون رو میخوردیم بایست میرفتیم مدرسه. یادمه اصلا ظهری بودن رو دوست نداشتم. مثل اینکه یهجورایی وابستگیت به خونه بیشتر میشد. بعضی از روزها ناهار رو خونه مامانبزرگ و بابا بزرگم میخوردم. خونه ما با اونا 3-4 تا کوچه فاصله داشت و گاهی که مادرم میرفت اونجا ما هم اونجا بودیم و اونوقت بود که ظهری بودن دیگه واقعا عذاب بود. چون خونه مامان و بابا بزرگ بودن یعنی اینکه میتونستم عصر تو راهروی خونشون یه نفری با خودم فوتبال بازی کنم، داییهام رو ببینم و یا عصر کنار حوض بزرگ وسط حیات، کلی شیطونی کنم. یادمه اون زمانا دوران جام جهانی 1982 بود و اوج عظمت ایتالیا با دینوزوف و روسی و جنتیله و ... تمام اعضای تیمهای آلمان و برزیل و فرانسه و ایتالیا رو حفظ بودم و خودم میشدم آدمای هر دو تیم و در راهرو میشد یه دروازه و زیر یخچال هم یه دروازه دیگه و تا نفس داشتم با خودم بازی میکردم و مثل یه مفسر ورزشی حین دویدن حرف هم میزدم و تفسیر میکردم. جالبش زمانایی بود که رو خودم خطا میکردم!!
خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ یه صفای خاصی داشت. الان که فکر میکنم میبینم یه تقدس و برکت عظیمی هم توی اون خونه زنده بود. سادگی اصل زیبا و شاید دلیل ماندگاری اون فضا بود. ما هر سال شب 21 ماه رمضون همه اونجا جمع میشدیم. فکر کنم نزدیک به 40 نفر میشدیم و عجیب بود که چطور همه افطار میکردیم و جوشن کبیر میخوندیم و شب هم همونجا میخوابیدیم و سحری میخوردیم. مامانامون تا صبح بیدار میموندن و یه حلوایی درست میکردن محشر. ما بچهها هم تا صبح آتیش میسوزوندیم. عشقمون زمانی بود که باید میخوابیدیم. چون کر و کرهای خنده اون موقع بود که شروع میشد. بهمون میگفتن شب قتله و نباید بخندین و همین کافی بود که همه سرمون رو بکنیم زیر لحاف و بعد با پق خنده یکی همه بترکن! این مراسم تا زمان فوت مامانبزرگ حدود 13 سال پیش پابرجا بود و بعد از اون دیگه هیچکس نتونست اون حس و حال رو دوباره بیافرینه. یه آدمایی وجودشون خیره و برکت. من اینو با تموم وجودم میفهمم.
تو دوران دبستان، یه پسری بود که هنوز هم که هنوزه نمیدونم چرا با من دشمن خونی بود. من هیچ کاری به کارش نداشتم، رقیب درسی هم نبودیم و اصولا چیزی هم نداشتم که باعث حسادت اون شده باشه. الان که فکر میکنم میبینم نشون دادن ضعف در مقابل او باعث شده بود که اون دائما به من آزار برسونه. سال سوم ابتدایی بودیم و فکر کنم تا نیمی از سال زنگ آخر که میخورد اون میدوید تا منو یه گوشه تو راه مدرسه گیر بیاره و تهدیدم کنه و یقهام رو بگیره و دو سه تا مشت بهم بزنه و بره! واقعا نمیدونم چرا؟ تو عوالم بچگی، با خودم دنبال راههایی میگشتم که از شرش رها بشم. گاهی معلممون بهمون میگفت سرامون رو بذاریم روی میز و چشمامون رو ببندیم و چند دقیقه آخر کلاس هممون جدول ضرب رو با صدای بلند بخونیم. اون زمانا یواشکی چشمم رو باز نگاه میداشتم تا به محض اینکه صدای زنگ اومد بپرم و از در برم بیرون و تموم راه رو بدوم تا اون بهم نرسه. خوشحال بودم که من میز دوم مینشستم و اون یه میز مونده به آخر. یا بعضی روزا با یکی از دوستام که قلدر بود میاومدم از مدرسه بیرون و اون پسره جرات نمیکرد بیاد نزدیکم و از دور مراقبم بود! مشکل اینجا بود که خونه دوستم خیلی نزدیک به مدرسه بود و وقتی میرفت خونشون من کلی راه رو باید تنها میدویدم تا دست اون پسره بهم نرسه.
سالها گذشت و این خاطرات بد دوران کلاس سوم تو ذهن من موند و کهنه شد و رفت کنار... اول دبیرستان بودم و رفته بودم نون تافتون بخرم. یه دوچرخه خوشگل سفید BMX داشتیم که بابام از مکه برای منو داداشم آورده بود. آروم داشتم بر میگشتم خونه که یهدفعه دیدم همون پسره یهدفعه جلوم سبز شد و با زور دوچرخه رو نگه داشت وگفت: یه دور بده من با دوچرخهات بزنم. گفتم نمیشه. گفت پیاده شو میخوام یهدور با دوچرخهات بزنم. باز گفتم نمیشه. با دو تا دستش شروع کرد به تکون دادن دوچرخه جوریکه من و نونا بیفتیم زمین. یادمه تو چشمام اشک جمع شده بود و داد زدم نمیدم...یه نگاه بهم کرد، یه لقد به چرخ جلو زد و رفت... و من دیگه حتی تو دلم هم ازش نترسیدم.(این حماسه برای من تقریبا برابر با فتح خرمشهر ارزش داره!!)
یادمه سالهای سال تمام دوران دبستان و راهنمایی تابستونا میرفتیم خونهای که تو یکی از مناطق ییلاقی کرج داشتیم. بعضی از بچههای بومی اونجا هم همین رفتار رو با ما داشتن. یه نگاه خاص پر از کینه به بچههای شهری. با وجود اینکه ما هیچوقت لباسها و کفش و ... نومون رو اونجا نمیپوشیدیم و مامانم تو کل سه ماه هیچوقت کباب درست نمیکرد تا نکنه بوش تو باغ بپیچه و کسی رد بشه و دلش بخواد و خیلی ملاحظات دیگه، اما بعضی از بچههای ده با ما سر سازگاری نداشتن. شاید به این دلیل که ما میاومدیم اونجا تا از خنکای تابستون بهره بگیریم و اونا تمام سال رو خصوصا با زمستونای غیر قابل تحملش اونجا بودن و به همین خاطر ما از نظر اونا سوسولهای بچه ننه بودیم! البته ما چون اونجا ریشه داشتیم و خیلی از اهالی ده پدر بزرگ و مادر بزرگمون (همون باباحاجی و مامان نوری تو کودک امیدوارهای قبلی) رو میشناختن و بهشون احترام میگذاشتن، بچههاشون امکان اذیت کردن ما رو کمتر داشتن اما تا دلتون بخواد شیشههامون رو میشکستن، لامپهای دم در رو میشکوندن، سنگ میانداختن توی خونه و در میرفتن و خیلی کارای دیگه... یادمه یکیشون که خیلی اذیت میکرد اسمش مصطفی بود و من هم هیچوقت کاری به کارش نداشتم (و ظاهرا به همین خاطر بود که اذیتهاش تداوم داشت). یه بار مجبور شدم بخاطر دفاع از پسر خالهام که خیلی کوچیک بود جلوی اون مصطفاهه در بیام. یادمه دستش رو کرد تو جیبش و یه چاقو در آورد و هی میگفت میخوای بکشمت!! (طبیعتا من هم نمیخواستم!!!) منم دستش رو گرفتم و داد میزدم جراتش رو نداری و تو دلم خدا خدا میکردم هوا به سرش نزنه که این یهکار رو تجربه کنه! بعد از سر و صدا و رجزخوانیهای ما بابا و اینا اومدن بیرون و به قضیه فیصله دادن...اما همون شد و دیگه من هیچوقت نترسیدم ازشون... الان مصطفی بزرگ شده و زن و بچه داره و تا چند سال قبل یه بقالی داشت که یکی دوبار مجبور شدم برم ازش خرید هم بکنم. جاتون خالی برای اینکه ببینین ما دو تا بعد از حدود 15 سال همدیگهرو چجوی نیگا میکردیم و من چجوری بهش پول دادم و اون چجوری حساب کرد و از خرید من تشکر کرد! (فیلمی بوودیم برا خودمون!)
...ادامه دارد انشاالله
پیوست: آهنگ: Prelude & Nostalgia اثر یانی