میدونم که این روزا امیدوار بودن و به فردای بهتر نگاه کردن و امید داشتن خیلی حرف قلمبهایه! (لفظ مودبانه کلمه چرت و پرت!) انگار طرف توی این دنیا زندگی نمیکنه. نمیگم اوضاع و احوال خوبه، حقیقتا کافیه یه هفته بشینی پای تلویزیون و ماهواره و اینترنت و آخرش ببینی خیلی چیزا از جمله همین امید دیگه برات جذابیت ندارن.
با اینحال من گاهی با خودم فکر میکنم انگار یهجورایی مد شده که همهاش بنالیم و غر بزنیم. تقریبا توی تموم گردهمآییهای کوچک و بزرگ دوستانه و خانوادگی، صحبت در مورد مشکلات و تمسخر این و اون و بد و بیراه گفتن به دوره و زمونه و یاد خاطرات بسیار عالی گذشته و نشون دادن میزان ماه بودن دیگرون و بدبخت بودن ما ایرانیها و روی اصول بودن همه دنیا و بههمریختگی همیشگی ماها و هزارتا چیز دیگه ورد زبون آدماست و خب راحتترین کار همراه شدن و خیلی انصاف داشته باشیم و از این روش خوشمون نیاد، ساکت ماندن و صحبت را در مواقع مقتضی عوض کردنه.
کاری ندارم که تقصیر کیه و چیه، کاری ندارم که مشکل فرده یا سیستم و یا فرهنگ جمعی، کاری ندارم که غر زدن خوبه یا بد، کاری ندارم که...
اما دارم فکر میکنم که ما این وسط چیکار میتونیم بکنیم که حداقل با کمال خودخواهی آسیب روانی به خودمون رو به حداقل برسونیم. نذاریم بدل بشیم به یهسری آدم ناامید و مردد نسبت به فردا. نشیم آدمایی که در معرض قرار گرفتن هر روزه روحشون با این اخبار و صحبتها ناخودآگاه مریض و بیحوصله و داغونشون کرده.
یه چیزی میخوندم اینجا توی سایت آقای لئو. اومده به مناسبت سی و هشتمین سال تولدش برای شیش تا بچهاش (ماشاالله!) سی و هشت تا درسی که از زندگی گرفته رو گفته. اگه فرصت کردین بخونینش. بعضیاش خیلی میچسبه. وسط خوندن به ذهنم اومد من اگه بخوام دوتا کار کنم که حداقل توی این روزا امیدم رو ، انژیمو و طراوتم رو حفظ کنم چیکار باید بکنم؟
اینا به ذهنم اومد: اول، برای داشتههام شکر کنم و قدردانشون باشم (خصوصا وقتی که نه با داشتههای دیگرون، بلکه با احتمال نداشتن همینها مقایسهاشون میکنم) و دوم، اینقدر راحت آدمها رو با دو سه جمله اطلاعات و یه خبر و چندتا شنیده، قضاوت نکنم.
فکر کنم همین دوتا کار کلی مسمومیت خون ادم رو میآره پایین.