یه‌کم صحبت خدا
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠  

و کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاری‌ها اجتناب می‌کنند و چون به خشم آمدند در می‌گذرند

و کسانی که امر پروردگارشان را اجابت کردند و نماز بر پا داشتند و کارشان در میانشان برپایه مشورت است و از آنچه روزیشان دادیم انفاق می‌کنند

و آنان که چون ستمی به آن‌ها رسد تسلیم نشده داد خود می‌ستانند

و سزای بدی، بدیِ همانند آن است. پس هرکه درگذرد و اصلاح کند، پاداش او بر خداست. بی‌تردید او ظالمان را دوست نمی‌دارد.

سوره مبارکه شوری، آیات 36 تا 40

برخی آیه‌های قرآن، به تنهایی یه دوره «چگونه درست زندگی کنیم که هم شاد باشیم هم آرام و هم معتمد به نفس» اند.


کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: بخشش
 
مسابقه بین زرنگی و مهربانی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  

این روزها ناخودآگاه در موقعیت‌های مختلف یاد حکایتی می‌افتم که مدیر سایت آمازون داشت برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد تعریف می‌کرد و نهایتش این می‌شد:

مهربان بودن سخت‌تر از باهوش بودن است

و این خیلی حرف سنگینی است. این‌که خیلی اوقات بخواهی نکته‌ای که دریافته‌ای، آتویی که گرفته‌ای، زیرکی‌ای که کرده‌ای، رودستی که زده‌ای را نشان دهی ...

این‌که خیلی اوقات دلت خواسته چیزی را تعارف نکنی، احوالی نپرسی، درد دلی را حوصله گوش دادن نداشته باشی، گفتن سخن محبت‌آمیزی را کلی سبک و سنگین کنی...

اما در تمام این حالت‌ها وقتی یادت می‌افتد که خیلی باید مرد باشی تا مهربان باشی، آنوقت می‌فهمی مهربان بودن چقدر و چقدر سخت‌تر از باهوش و زیرک بودن است. باهوشی‌ای که به ما اجازه می‌دهد آنچه بر اساس درک و ذهنمان یافته‌ایم سریعا بگوییم یا نگوییم، اما مهربانی‌ای که در همان حال تلاش می‌کند بجای منطقی‌ترین وضعیت، دنبال مهربانانه‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین وضعیت برود. و به نظر من این آرامش حقیقی است.

این با بی‌عملی و خنثی بودن زمین تا آسمان فرق دارد و در عین حال هیچ چیزش هم به اجازه دادن برای اینکه حقمان را بخورند، نرفته. این انتخابی است که خیلی از صلحا و بنده‌های خوب خدا می‌کنن. همونایی که نگاهشون و بوشون، بو و نگاه خدا رو داره. همونایی که از جمادات و گیاهان و حیوانات رو گرفته تا انسان‌ها رو جلوه‌ای از روح خدا می‌دونن و لذا با همشون مهربونن و هیچ‌وقت نگاه آرام و مهربانشان را از دیگران دریغ نمی‌کنن.

...

اون بیرون، دوستی هست، مادری هست، پدری هست، همسری هست، همکاری هست، گربه‌ای هست، یاکریمی هست، برگ شمشاد کنار خیابونی هست که به ما این فرصت رو می‌دن که خدایی‌تر باشیم. اونم از طریق محبت به بنده‌ها و آفریده‌های خدا.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: مهربانی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
خدایی که بهت بگه دوست دارم
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠  

چه حالی می‌ده بدونی خدا بهت گفته: واصطنعتک لنفسی...تو رو برا خودم پرورش دادم و ساختم. تو مال خود خودمی.

این آیه رو خدا در قرآن (سوره طه آیه 41) درباره حضرت موسی فرموده.

اما نکته مهم اینه که این حس و حرف خوب برای حضرت موسی ساده به‌دست نیومده. اصولا همون مصداق «هرکه در این جمع مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند» هست. حدود 420 آیه در قرآن مربوط به حضرت موسی و زندگی و سایر موضوعات مرتبط با ایشان است و وقتی اونا رو می‌خونی می‌بینی چقدر زندگی ایشون پستی و بلندی و سختی و امتحان در بر داشته. چقدر مواقعی بوده که ایشون مجبور بوده صرفا با توکل صرف دست به کارهایی بزنه که حتی فکر انجامش توی اون زمان مو به تن آدم سیخ می‌کرده. و از جنبه‌ای دیگر، چقدر زیباست که وقتی کل داستان زندگی حضرت موسی رو نگاه می‌کنی، می‌بینی خدا از همون ابتدای تولد هوای ایشون رو داشته، همون ماجرای به آب انداخته شدن گهواره ایشون، بازگشتن نزد مادر برای شیردهی، زندگی در دربار مصر ، ده‌سال زندگی در مدین، صحبت با خدا در کوه طور و ...

بعد با خودت فکر می‌کنی و به زندگی خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی نه، مثل اینکه خدا هوای تو رو هم داشته و از اول تولد تا حالا چه چیزهایی که پیش اومده و اولش ترسیده‌ای و نگران بوده‌ای اما بعدها دیده‌ای صلاحت بوده... کاش برسیم به جایی که به ما هم بگه تو رو برا خودم ساختم و مال خودمی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: توکل
 
ماه رمضون و ما
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠  

1. اینکه خدا توی قرآن بارها و بارها می‌گه آدمهای گنهکار وقتی روز قیامت رو می‌بینن التماس می‌کنن که خدا برشون گردونه توی دنیا تا کار خوب بکنن و خدا جواب می‌ده اگه برگردین، باز به همون گناهاتون مشغول می‌شین، یه زمانی برام خیلی عجیب بود. فکر می‌کردم امکان نداره آدمی که تا سر حد مرگ به حقیقتی نزدیک می‌شه، باز برگرده و اون کارهای قبلیش رو انجام بده...اما توی ماه رمضون می‌فهمم خدا حرفش حقه. تلاش می‌کنیم آدم باشیم اما فقط چند روز، گاهی هم خیلی همت کنیم، تا آخر ماه و بعد روز از نو...

2. فکر کنم یکی از بزرگترین دلمشغولی‌های ذهن من این هست و خواهد بود که بنده خوب چه کسی هست؟ چقدر خوب بودن یعنی آزار نرساندن،‌چقدرش یعنی عبادتهایی که توی قرآن خودش گفته رو انجام دادن، چقدرش یعنی تلاش برای راه‌انداختن کار مردم، چقدرش یعنی کمک به نیازمندها و فقرا، چقدرش یعنی اخلاق خوش و مردم‌داری، چقدرش یعنی حق‌الناس بر گردن نداشتن، چقدرش یعنی رقت قلب نسبت به مخلوقات خدا ...

آیا اینا همه قطعات یه پازل‌اند که مجموعه‌شون آدم خوب رو می‌سازه؟ یا نه، دل و نیت خوب کافیه، نماز و روزه خیلی مهم نیست حتی اگه نص صحیح قرآن باشه؛ یا اگه گره از کار مردم گشودی، خدا از چیزای دیگه می‌گذره چون اونا حق خودشه و خیلی سوالای دیگه.

می‌دونم که دین صرفا فقه نیست و عرفان، نگاه متفاوتی به رابطه آدم و خدا داره. اما می‌دونم خیلی از همون عرفای واقعی هم هرچه گذشته، بیشتر با قرآن انس گرفته‌اند. اونایی که حتی پاشون رو دراز نمی‌کرده‌اند تا جلوی خدا بی‌احترامی نشه، بعید می‌دونم دستورات خدا رو تفسیر به رای می‌کردن. متاسفانه این روزا ما هرکدوممون دین خودمون رو داریم. دینی که بخشی از احکامش رو حذف کرده‌ایم، بخشی رو حسابی روشون غیرت داریم، برخیش رو اگه بتونیم انجام می‌دیم اگه نه، ولش می‌کنیم و عذاب وجدان هم نمی‌گیریم. در کل دینی برا خودمون می‌سازیم که کمترین سختی رو برامون داشته باشه و با روحیاتمون بخوره.

نمی‌دونم. اینا از جمله مسائلیه که خیلی از خدا می‌خوام خودش درستش رو بهم نشون بده. چون خوندن و شنیدن و قضاوت کردن حرفهای دیگرون در این زمینه، فقط بر سرگردانی آدم می‌افزاید و بس.

پیوست: صدای ربنای وبلاگ رو که می‌شنوم، دلم می‌گیره که وقت افطار هر 5 تا کانالمون دارن چیزای دیگه‌ای پخش می‌کنن و فارسی وان، ربنای شجریان رو.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
خوش اخلاق بودن
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  

و درود خدا بر او ، فرمود : آدمى را قناعت براى دولتمندى، و خوش خلقى براى فراوانى نعمت‌ها کافى است.

نهج‌البلاغه، حکمت 229

یه زمانی اگه فرصتی دست داد آخر کتاب نهج‌البلاغه، جملات کوتاهی از حضرت امیر نقل شده، که خیلی زیبا و کاربردی‌‌اند. تورق و گاهی هم تعمق در اونها حس خوبی به آدم می‌ده.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
هفته آخر زندگی
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠  

این حس پایان یافتن فرصتها یا تمام شدن انتخاب‌های متنوع، از اون حس‌های غریبیه که در دل ناامیدکنندگی و یاس‌آوربودنش، یه جرقه‌ها و تلنگرهای قوی و عظیمی از معنای واقعی بودن و زنده بودن رو برا آدم به ارمغان می‌آره.

یادمه چندسال قبل یه پست نوشته بودم که اگه فقط اجازه داشتیم چندتا کتاب داشته باشیم، کدوما رو انتخاب می‌کردیم و جوابهای خیلی خوبی دراومد. منو خواننده‌های اینجا خودمون رو مجبور کرده بودیم که بین انتخابهای منتوع و این وسوسه، شاید حالا یه روزی به دردم بخوره، دست به انتخاب محدود و بی‌رحمانه‌ای بزنیم. نتیجه‌اش اما ناب‌ترین‌ها بودند.

چند شب قبل داشتم کاری انجام می‌دادم، یهو وسطش به ذهنم رسید اگه این آخرین بار انجام اینکار بود، چه می‌کردم و دیدم ناخودآگاه همه چیز به هم ریخت...بعد با خودم فکر کردم اگه فرضا نه یه ساعت دیگه، بلکه بهم بگن یه هفته دیگه وقت داری که توی این دنیا بمونی، چه چیزهایی برام معنای بیشتری پیدا می‌کرد، چه چیزایی از زندگیم حذف می‌شد، چه چیزهایی رو بیشتر و بهتر نگاه می‌کردم، از چه چیزهایی راحت‌تر رد می‌شدم و نادیده می‌گرفتمشان و دیدم چقدر همه چیز فرق کرد...چقدر همه‌چیز خالص‌تر و حتی برخی از اونا نورانی‌تر شد.

من حتما تلویزیون دیدنم رو (که الان با توجیه خستگی در کردن و نیاز داشتن به اینکه از فشار روزانه بیام بیرون، کم نیست) کم میکردم،

وقتی با عزیزانم تلفنی حرف می‌زدم، بیشتر حواسم رو بهشون می‌دادم،

مزه خیلی چیزها اعم از آب و غذا تا هوا رو سعی می‌کردم بیشتر حس کنم،

بیشتر گوش می‌دادم و با دقت‌تر،

آدم‌های همسایه و همکار و هم‌محلی رو مهربان‌تر می‌نگریستم و نمی‌تونستم پشت‌سرشون حرفی بزنم یا حتی فکر بدی بکنم،

تحملم بیشتر می‌شد چه برای گرما، چه سختی‌ها، چه خوشی‌ها، چه نیش و کنایه‌ها؛

آروم‌تر می‌شدم، چه توی راه‌رفتن و چه توی حرف زدن،

... و خیلی چیزهای احتمالی دیگه.

یه بار جایی خودنم: مهم‌ترین چیزها توی زندگی، چیز نیستند!

شما توی این یه هفته فرضی چه می‌کردین؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: عرفان
 
عدالت رفتاری
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  

یادمه زمانی یه آدم خوبی بهم گفت: اگه برای خدا هم همونقدر که برا آدم‌هایی که توی زندگیمون مهم‌اند و براشون خیلی احترام قائلیم، احترام قائل بودیم، رابطه‌مون با خدا زیر و رو می‌شد.

و من می‌دونم که این خیلی سخته. مثلا ما می‌دونیم خدا حاضره اما هر کار بدی دلمون بخواد می‌کنیم و حضورش رو نادیده می‌گیریم. یا مثال ساده‌ترش، اگه یه آدم بزرگی توی خونمون باشه، لباس خیلی مرتبی می‌پوشیم و حواسمون به همه جزئیات هست، اما سر نماز با هر لباس توی خونه‌ای وایمیسیم و حواسمون هم که همه جا می‌رود غیر از پیش اونی که داریم باهاش حرف می‌زنیم.

این جنبه دینی و معنوی چیزی بود که می‌خوام اینجا بگم. جنبه اجتماعیش اینه که اگه ما همونطور که برای دیگرون خوش‌خلقیم، آرامیم، بذله گوییم، احترام می‌گذاریم، نمی‌خواهیم حرفی بزنیم که ناراحتش کند، شنونده خوبی هستیم، صبوریم، منصفیم و خیلی چیزای دیگه، همونطور هم برا نزدیکترین‌هامون بودیم، فکر می‌کنم خیلی مسائل حل می‌شد. با پدرمون، مادرمون، همسرمون، برادرمون، خواهرمون، اگه با اینا هم گاهی مثل اون غریبه‌ها و دوستامون رفتار کنیم ضرری نداره. حداقل ارزش تمرین کردن رو داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: مهربانی
 
مومن بودن چه خوبه
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠  

داشتم روایتی را می‌خواندم که در آن پیامبر اکرم (ص) داشتند برای امام علی (ع) صفات مومن را برمی‌شمردند...

اندیشه‌اش بسیار متحرک و پویاست،

علم و دانشش فراوان،

بزرگوار در بازگشت و پذیرش،

سعه صدرش از همه بیشتر،

خنده‌اش تبسم،

دور هم جمع‌شدنش برای تعلم و یادگیری،

به کسی که آزارش می‌کند آزار نمی‌رساند،

در آنچه به دردش نمی‌خورد وارد نمی‌شود،

شادابی و خرمی‌اش در چهره، حزن و اندوهش در دل،

هیچ رازی را فاش نسازد،

حرکاتش لطیف، دیدارش شیرین، وقارش نیکو، برخوردش نرم،

سکوتش طولانی،

برکسی که به او بدی کرده شکیبا است،

حرکاتش مودبانه،

لعن کننده نیست، دروغگو نیست، از غیبت بیزار است،

در عمل به دینش دنبال عذر و رخصتی نمی‌رود،

در پی عیوب دیگران نمی‌رود،

نه ظریف و حساس است و نه کنجکاو و جاسوس،

درسختی‌ها بسیار شکیباست،

هرچه دلش خواست انجام نمی‌دهد،

در خشم و دشمنی غرق نشود و در دوستیش هلاک نگردد،

...

حفظ خدا شامل حال اوست و به توفیق الهی یاری شده است.

بحارالانوار، جلد 67، ص 210

با خودم فکر می‌کنم حتی فکر کردن به این خصلت‌ها روح آدم را روشن و پرطراوت می‌کند...و این‌که چقدر از مشکلات و مسائل روزمره ماها با پرورش حتی تعدادی از این ویژگی‌ها در خودمون، کاهش یافته و ناپدید می‌شوند.

خوب بودن سخت است، اما به زحمتش می‌ارزد...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: حکمت
 
سال 89 هم ...
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩  

   هل مِن محیص؟(گریزی هست؟)

 - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.

ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید.

این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.

 

  

- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!

 

 

 - آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی  فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

 - عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 - کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 

 

 - پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.

 

 گزیده ای از داستان "هل من محیص" از مجموعه "عشق روی پیاده رو" نوشته "مصطفی مستور"

  

" و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا ان الله علی کل شیء قدیر." ( بقره – 148)

هرکسی را راهی است به سوی حق که بدان راه یابد و به آن قبله روی آورد پس بشتابید به خیرات و عبادات که هرکجا که باشید همه شما را خداوند به عرصه محشر خواهد آورد محققا خدا بر همه چیز تواناست.

 

یه دوست خوبی برای پست قبلی ازم پرسیده بود آیا هل من محیص مصطفی مستور رو خونده‌ام؟ نخونده بودم. طبق عادت یه جستجو کردم و یه تیکه‌اش رو تو اینجا پیدا کردم و با اجازه آوردم اینجا. ممنون از اون دوست خوب که معرفی کرده بود این کتاب رو. فکر کنم خوراک خوبیه برا اوقات فراغت عید. هرچند من دارم می‌رم ماموریت و بعد از هفته اول برمی‌گردم و همین رو بهانه کردم تا سال خوبی رو برا همه آرزو کنم...گاهی فکر می‌کنم اگه مثل این پرسش و پاسخ بالا ازمون بپرسن سال 89 رو چیکار کردی؟ چقدر براشون معتبره که بگیم بخاطر خیلی اعصاب‌خوردی‌ها و ناامیدی‌ها و این سیاست بی‌پدر و مادر و روزهای پر از سرگردانی‌ای که توی اون سال بود، هیچ کاری نکردم و اونوقت بهم بگن ببرینش!

واقعا و فارغ از کلیشه‌گویی چقدر مسئول روزهایی هستیم که داره می‌گذره و ما حواسمون به چیزهایی است که آخر سال اونقدر بی‌معنا و پوچن که تو سه تا جمله کوچیک می‌تونیم خلاصه‌اش کنیم؟

واقعا خودسازی‌ها و پیشرفت‌ها و بهتر شدن‌ها و یادگرفتن‌ها و ماهر  شدن‌ها و آدم‌ شدن‌هامون چقدر بود توی این سال؟

و...

دو تا هدف برا سال بعدمون کدومان؟ دقیق و جزئی بهشون فکر کرده‌ایم؟ حس و بوی وقتی بهشون می‌رسیم رو کرده‌ایم؟ تو ذهنمون درست و حسابی تصویرشون رو ساخته‌ایم؟  اگه نه، وقت داره می‌گذره...فقط 5 دقیقه وقت می‌بره.

برای هم دعا کنیم و آرزوی موفقیت و سلامت

تا سال بعد انشاالله...لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: هدف
 
از کتاب‌های خوب (5)
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩  

گاهی برای مدتی کوتاه غیبت ذهن را احساس می‌کنیم. این‌ها همانند برق اشراقند. گرچه این لحظه‌های کوتاه موجب دگرگونی بنیادی پایدار نمی‌شوند، اما آن‌ها را قدر بدان، زیرا طعم روشن‌شدگی را به تو می‌چشانند. درک زیبایی، شکوه و قداست طبیعت مستلزم حضور است. آیا تاکنون به آسمان پرستاره و بی‌منتهای شب نگاه کرده‌ای؟ آیا با دیدن آن‌همه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکرده‌ای؟ آیا تاکنون حقیقتا به صدای زیبای جویبار در دل کوه گوش سپرده‌ای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟

برای هشیاری نسبت به این چیزها باید یک لحظه کوله‌بار شخصی دغدغه‌ها، گذشته و آینده و همه دانسته های خود را زمین بگذاری...در غیر این‌صورت نگاه می‌کنی اما نمی‌بینی، گوش می‌کنی اما نمی‌شنوی.

آنگاه درک خواهی کرد که نوعی زیبایی مقدس و حقیقی قدسی درون تو وجود دارد که هنگامی خود رابه تو نشان می‌دهد که حاضر باشی.

 

یادمه چندسال قبل توی همینجا یه سوالی رو مطرح کردم در این‌خصوص که اگه قرار باشه جایی برین و سالها اونجا بمونین و تنها بتونین چند تا کتاب با خودتون ببرین چه کتابهایی رو می‌بردین و یادمه خیلی جوابهای خوبی رسید. اگه عقل الان رو داشتم این کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تول رو حتما جزو لیستم می‌آوردم. خوندنش آدم رو آروم می‌کنه و عمیق و یه جورایی همونطور که گفته حس تقدسی رو بهت می‌ده وقتی شروع می‌کنی به گوش دادن. نه تنها گوش دادن به خود و اون صداهای ذهن، بلکه حتی گوش دادن به صدایی که همین الان داره از بیرون و محیط کار و همکارها و صدای کیبورد و بوق ماشین ها میاد...و این‌که وسطش می‌بینی صدای یه گنجیشک رو هم می‌شه شنید و بعد که کم کم تونستی خودتو عادت بدی...صدای باد رو هم می‌شه شنید و صدای برگ‌ها رو...شاید هم بعدها اونقدر عمیق و  پاک بشیم که مثل اون آدم توی داستان مصطفی مستور بتونیم صدای ناله اون سوسکه که به پشت افتاده و نمی‌تونه برگرده و بره پیش بچه‌هاش رو هم بشنفیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
قشنگ دعا کردن
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩  

بار خدایا! از تو درخواست آمرزش دارم؛

از هر گناهی که به واسطه عافیت بخشی تو، بدنم  برآن توانا شد؛

یا به‌واسطه نعمت فراوان تو به آن قدرت پیدا کردم؛

یا به واسطه رزق واسع تو به آن دست یافتم ؛

و یا با پرده پوشی تو در آن گناه از مردم پنهان ماندم ؛

یا هنگام هراسم از گناه، در آن معصیت بر صبر و درنگ تو تکیه کردم

و در آن گناه، از خشمِ بر من ،به حلمت اعتماد کردم  و آن را بر عفو کریمانه‌ات واگذار نمودم؛

 پس بر محمد و آلش درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان.

فرازی از مناجات مولا علی (ع)

گاهی چند جمله چقدر حرف داره برا آدم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: شرمساری
 
یه مرد امیدوار شاعر
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩  

گاهی سرکی می‌کشی و می‌روی

و من می‌مانم

با یه عالم حس خوب

شاکر می‌شوم؛ لبخند می‌زنم؛ همه را بیشتر حس می‌کنم؛ شفاف می‌شوم و آخر هم...

آرام.

آنگاه باز یادم می‌آید

که تو

همیشه وقت سرک کشیدن به زندگی من

لبخند به لب داشته‌ای...

آبان 86...پشت کامپیوتر، همین وبلاگ


کلمات کلیدی: مهربانی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: شکر
 
 
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  

 

احتمالا خیلی خیلی کم بشه موفقیت‌های لذت‌بخش و پایداری رو تو زندگیمون پیدا کنیم که راحت و بدون سختی و تلاش و کوشش بهشون رسیده‌ایم. اگه دانشگاه قبول شدیم، اگه خونه خریدیم، اگه یه موقعیت خوب تو زندگی شغلیمون داریم، اگه شخص موفقی تو هرکدوم از بخش‌های زندگیمون بوده‌ایم، اگه بچه‌های موفقی داریم، ... یه اصل کلی توشون وجود داره: براشون زحمت کشیده‌ایم، از خوشی‌هامون گذشته‌ایم، به خودمون سخت گرفته‌ایم و حالا هم داریم جواب این زحمات رو می‌گیریم.

متاسفانه نوع زندگی مدرن، جوریه که دائم فکر می‌کنیم باید به اهدافمون با کمترین صرف انرژی، وقت و زحمت رسید. ما همه چیزای خوب رو می‌خواهیم، اما زود و راحت و هلو! حقیقتش جون گذاشتن و زحمت کشیدن و فشار آوردن به خود، شده داستان زندگی آدمای موفقی که تو کتابها می‌خونیم و یه جورایی انگار داریم داستان و افسانه می‌خونیم. بعد می‌پریم می‌ریم دنبال کتابها، آدمها و سایت‌هایی که بهمون می‌گن، یادگیری زبان در ده روز، لاغر شدن در دو هفته، موفقیت مالی در یک شب، تحول کامل زندگی در یک جلسه، یادگیری زبان در خواب و ...

...

مطلبی می‌خوندم از سکوت و مفاهیم آن از نگاه مولانا. اونجا می‌دیدم که این آدم  چقدر زحمت کشیده، چقدر چله‌های رام کردن نفس به خودش داده، چقدر تلاش کرده  تا درونش رو آروم کنه و بعد ... رسیده به جایی که الان بعد از این‌همه سال ما داریم بهش نگاه میکنیم. در صورتی‌که شاید خیلی از ماها فکر می‌کنیم مولانا صرفا عارفی شوریده بوده و از همون اول عاشق و رقصان و صفا می‌کرده و ... و نمی‌دونیم چقدر برا رسیدن به این مراحل زحمت کشیده و از خود تفسیری برای نزدیکی به خدای خودش خودداری کرده.

حالا که اینجوریاس، چرا فکر می‌کنیم رسیدن به آرامش و دوست بودن با خدا و حس عمیق معنوی داشتن و لمس نَفَس‌های الهی و ملکوتی در کنارمون، می‌تونه با بی‌خیالی‌های ما و هرجور بودن‌هامون بدست بیاد؟ چرا فکر می‌کنیم سختی نکشیدن در این راه مهم نیست، چرا کمترین زحمت رو همیشه برای اینجور کارهامون به خودمون می‌دیم؟

گاهی نیازه بی‌رحمانه خودمون رو نقد کنیم، زور بزنیم از لابلای تار و پود یه خروار توجیه که از وضع مملکت و اوضاع جوی و مشکلات شخصی و تنبلی و توصیه‌های دینی دوست و آشنا برا خودمون ساخته‌ایم، بیاییم بیرون و خودمون و اعمالمون رو درست نگاه کنیم. ماه رمضون فرصت خوبیه برا این‌که به خودمون برسیم و درست خودمون رو نگاه کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
ماه رمضون دوست‌داشتنی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  

می‌گن توی ماه رمضون، خدا میزبانه. سفره می‌اندازه و خودش دعوت می‌کنه...فکرش رو بکنیم: خدا راه افتاده دنبالمون و می‌گه لطفا امشب تشریف بیارید مهمانی من...بعدش هم بجای این‌که لازم باشه براش هدیه ببریم، کلی هدیه هم بهمون می‌ده...می‌گه تو دهان و فکر و نگاه و زبان و ذهن و دلت رو مراقبت کن و پاکشون کن و پاک نگهشون دار، در عوض من هم چشمم رو روی خیلی از تقصیراتت می‌بندم و انگار نه انگار...

...

می‌گن یکی از مفاهیم جهنم و سوختن و هیزم و آتش و ... آب شدن و سوختن انسانه وقتی در برابر خدا حاضر می‌شه و می‌بینه چقدر کارها می‌تونست انجام بده و انجام نداده و عمرش تموم شده و حالا دیگه کاری از دستش بر نمی‌آد. یه تعبیر زیبا اینه که انسان نادم وقتی روز قیامت در برابر خدا می‌ایسته و اون حجم عظیم از رحمانیت و مهربانی رو می‌بینه، و می‌فهمه بخاطر بی‌فکری، بی‌توجهی و دل‌خوش‌کردن به زودگذرها و ناماندنی‌های دنیا، سهمی از اون مهربونی‌ها نداره، خود به خود آتیش می‌گیره و می‌سوزه از شدت حسرت.

با خودم می‌گم نکنه این سی روز که مثل باد داره می‌گذره، بگذره و من فرقی با ماه قبلم نکرده باشم. نکنه آدم‌تر نشده باشم. نکنه بهش نزدیک‌تر نشده باشم. نکنه چشم و زبان و دلم سختی نکشیده باشن...نکنه از اون نسیم‌های خنک و دل‌نوازی که وقتی پاتو می‌ذاری رو دلت و برا خاطر او کاری رو نمی‌کنی، می‌وزه توی دلت، محروم بشم...

خدایا خودت هوامونو داشته باش...من می‌دونم که وقتی زمان من توی این دنیا تموم بشه، حتی خردلی از کارهای من را دیگران به دوش نخواهند کشید...من مسئول خودمم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
نگذار کدر شوی
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩  

هروقت دیدی کدر شده‌ای، هر دعا و ذکری که از پدر و مادر یاد گرفته‌ای، همان را با لبت تذکر بده. چرا لبت را روی هم بگذاری تا درونت دم کند و خسته‌ات کند؟ خدا دوست ندارد که نزدیکانش غمناک باشند، می‌خواهد مسرور باشند با بودن خودش.

سبحان الله...الحمد لله...استغفر الله

امیدوارم همینکه گردی پیدا می‌شود یک سبحان الله بگویید. صحبت کردن با او ذات غم را می‌برد.

...

خواستم برای روز پدر برا همکارانم حرفی بزنم، از لای نهج‌البلاغه برگه کوچکی افتاد. دیدم اینها را سالها قبل از صحبتهای حاج اسماعیل دولابی (ره) یادداشت برداشته‌ام. گفتم حتما نشانه‌ای بوده. اینجا نوشتمشون.

...

چرا لبت را روی هم می‌گذاری تا درونت دم کند؟


کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عشق
 
رضا برضائک
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸  

تو ایمیله نوشته بود...

نامه‌ای از خدا به بنده‌اش:

بنده خوبم امروز من تموم نگرانی‌هات رو به دوش می‌گیرم. تو خیالت راحت باشه و کاری بهشون نداشته باش. بسپرشون به من. برو زندگیت رو بکن.

...

از این ایمیل‌ها اونقدر زیاد شده و زیاد می‌آد برامون که گاهی تندی می‌خونیمشون و برا یکی دو نفر فوروارد می‌کنیم و بعد می‌ریم سراغ ایمیل بعدی. اما تو یه زمانی تو یه موقعیتی این ایمیل برا من خوب بود و یادم موند. دیشب تا یه نگرانی می‌اومد تو ذهنم یادش می‌افتادم و خودم رو آروم میکردم. و چقدر دیشب شب خوبی بود و همه چیز بدون نگرانی‌های من حل شد. بعضی‌هاش اصلا بوجود نیومدن. بعضی‌هاشون هم حل شدن. به بهترین وجه.

اون وقتها بهش می‌گفتن توکل. الان به زبون نامه‌ خدا به بنده و یا آرامش بچه‌ها و بی‌خیالیشون و تو زمان حال زندگی کردنشون یادمون می‌آرن. شده تاحالا که چند لحظه سعی کنی همه چیز رو بسپاری به خدا؟ نه اینکه از شدت استیصال بزنی به رگ بی‌خیالی‌ها، نه! اینکه تمرین کنی و حداقل با یه موضوع شروع کنی و واقعا بسپاریش بدست خدا. اینکه اون مساله رو با تمام متعلقات و اسباب و اثاثیه جانبیش بدی دست خدا و دستاتو به هم بزنی و خاکشو تکون بدی و بگی خب، اینم همه فکرا و اسباب و نگرانی‌ها و دلهره‌ها خدمت شما. هیچی پیش من نمونده. دیگه خودتون می‌دونین و خودتون. بعد راهتو بکشی بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی.

توکل خیلی سخته. اما ارزش امتحان حداقل برا یه موضوع اذیت کننده تو زندگیمون رو داره. تمام و کمال، بدون نگرانی و از سر صداقت و بندگی و تواضع.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: عرفان
 
یا مولا دلم تنگ اومده...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  

کمتر پیش اومده که تو یه روز دو تا پست بنویسم اما به ذهنم رسید به مناسبت تولد مولا علی علیه‌السلام و این روز و روزگار یه چیز کوچولو بنویسم.

علی علیه‌السلام یه اسطوره است. یه مرد به تمام معنا. یه الگوی تمام نشدنی. یکی  از دلایلش می‌دونین چیه؟ به زندگیه او نگاه کنیم؛ علی 23 سال را در دوران پیامبر و در کنار پیامبر گذراند و در تمامی غم‌ها و شادی‌های پیامبر شریک بود. ایشان از آن دوران به عنوان دوران زیبای زندگیشان یاد می‌کنند. پیروزی‌ها در جنگ‌ها، دلاوری‌ها، مشاهده گسترش اسلام، ازدواج با حضرت زهرا و ... اما بعد از آن دوران سخت علی شروع شد. او در عوض آن 23 سال، 25 سال را در خانه ماند و رنج کشید. اما نکته مهم وبلاگی ما همینجاست: علی در این 25 سال سکوت کرد اما رها نکرد. قهر نکرد. کرخ نشد. آنجایی‌که خلفای اول و دوم و سوم از ایشان مشورت می‌خواستند، مشورت می‌داد؛ آنجا که نیاز به کمک بود کمک می‌کرد و آنجا که می‌توانست چاه می‌کند و آباد می‌کرد. زندگی مولا علی را ما هم می‌توانیم الگو قرار دهیم. در این روزگار که خیلی از ماها به هر دلیلی دلمان گرفته است، ناراحتیم، خسته‌ایم و بی‌امید...اگر می‌گوییم شیعه علی هستیم یاد بگیریم زندگی کردن را از او.

گاهی فکر می‌کنم مولا هر روز صبح که از خواب برمی‌خواستند شاید با خودشان زمزمه می‌کردند که امروز چکار می‌توانم بکنم که احساس کنم زنده‌ام، مفیدم و در آخر شب روسفید در مقابل پروردگارم؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: تداوم
 
هان مشو نومید...
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸  

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

 کسیاز او پرسید: این وسیله چیست؟

شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

 

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.

یه دوست برام با ایمیل فرستاده بود.


کلمات کلیدی: فکر منفی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
لحظه حال
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧  

آخ که چقدر این تموم کردن کارهایی که برا خودت تعیین کردی تا یه تاریخ معین انجام بدی ( حتی شده تا پایان وقت اداری همون روز کاریت توی اداره) به آدم حال می‌ده. پرت میکنه از انرژی.

... 

یه کتاب عالی دارم می‌خونم بنام نیروی حال نوشته اکهارت تول و با ترجمه استاد مسیحا برزگر. کلی ازش یادداشت برداشته‌ام. می‌گه: وقتی زندگیتو پر از مشکل و مساله می‌بینی دیگه جایی برای تازه‌ها باقی نمی‌ذاری که بیایند و در تو جای بگیرن...کلید حل مشکلات در تازه‌هاست.

با خودم می‌گم این زندگی کردن تو لحظه حال هم عجب دنیائیه برا خودش. فکر کنم یکی از سخت‌ترین کارای عالم برای ماها باشه. به نظرم یکی از فرقهای عارفا بامردمان دیگه همین حضور داشتنشون بوده. اونجوری می‌شه فهمید چرا اونا همیشه آرومند. چرا با تغییر و تحول دنیای اطرافشون به هم نمی‌ریزن. چرا از نیامده‌ها ترس ندارن. چرا افسوس گذشته‌ها رو نمی‌خورن. چرا می‌تونن به راحتی فرق لذت زودگذر و لذت پایدار رو بفهمن. چرا وقتی می‌خوان با خدا حرف بزنن از شدت ذوق اشک تو چشماشون جمع می شه...چرا خوب می‌فهمن که در محضر خدا نباید معصیت کرد...

یادمه تو یه دورانی از زندگیم یه ربع قبل از اذان، می‌رفتم وضو می‌گرفتم و می‌شستم پای سجاده و منتظر نماز خوندن می‌شدم. یادمه عجیب حرف زدن باهاش رو دوست داشتم و یادمه تمام نمازم رو با یه لبخند ناخودآگاه می‌خوندم. چقدر سبک بودنم اون روزا و چقدر حس اینکه اونم دوست داره بهم انرژی می‌داد. صرفا نمی‌گفتم دوسش دارم و دوسم داره. یقین داشتم دوسش دارم و یه جورایی می‌فهمیدم دوسم داره. ...... یادمه اون روزا، روزایی بود که خیلی خرد شده بودم و دیگه کسی نبودم. شاید برا همین زلال‌تر بودم وقتی باهاش بودم.

گاهی دلم  تنگ می‌شه... اون زمانایی که زور نمی‌زدم حواسمو جمع کنم وقتی پیشش بودم. اون زمانایی که ته دلم می‌دونستم قراره چه اتفاقایی بیفته و می‌دونستم هوامو داره. اون زمانایی که واقعا از هیچی و هیچی نمی‌ترسیدم. نه از پیش‌بینی رفتار دیگرون و نه از مشکلات شغلی و مالی و بیماری و ... اون روزا از همه عمرم سالم‌تر بودم و از همه عمرم غنی‌تر و خوشحال‌تر.

می‌دونی جالبش کجاست؟ این‌که فکر می‌کنم تو آینده باز هم این حس را حس خواهم کرد...یادم می‌ره آینده‌ام همین حاله


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
فقط خودش
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  

مادر من یه عادت خوبی داره و اون اینه که وقتی یه حرف یا جمله قشنگ می‌بینه یا می‌شنوه، زود یه‌جا یادداشت می‌کنه تا یادش نره...چند روز پیش که رفته بودم منزلشون گلدوناشون رو آب بدم، دیدم رو یه تیکه کاغذ نوشته: ای دنیا، اگر بنده من تو را خواست، او را بنده خود کن، اما اگر مرا خواست، تو بنده او شو...

یاد یه حرف یه دوست خوب سر نهارخوردن‌های اداره افتادم که از خانم عارفی تعریف می‌کرد که به همه‌چیز رسیده بود و وقتی ازش پرسیده بودن تو چکار کرده‌ای که به اینجا رسیده‌ای، گفته بود، خیلی خیلی ساده...من هر چی خواستم رو از خدا خواسته‌ام. حتی شخصی‌ترین نیازهای زندگیمو.

فکر می‌کنم حس خوبی داره وقتی آدم همه‌چیزش رو از خود خدا بخواد. همون لذت گفتگوی درونی با خدا یه دنیا می‌ارزه.

حتی فکرش هم یه حس بی‌نیازی و اقتدار و آرامش به آدم می‌ده.

SIP2007724


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: توکل ،کلمات کلیدی: عرفان