یه‌کم صحبت خدا
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠  

و کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاری‌ها اجتناب می‌کنند و چون به خشم آمدند در می‌گذرند

و کسانی که امر پروردگارشان را اجابت کردند و نماز بر پا داشتند و کارشان در میانشان برپایه مشورت است و از آنچه روزیشان دادیم انفاق می‌کنند

و آنان که چون ستمی به آن‌ها رسد تسلیم نشده داد خود می‌ستانند

و سزای بدی، بدیِ همانند آن است. پس هرکه درگذرد و اصلاح کند، پاداش او بر خداست. بی‌تردید او ظالمان را دوست نمی‌دارد.

سوره مبارکه شوری، آیات 36 تا 40

برخی آیه‌های قرآن، به تنهایی یه دوره «چگونه درست زندگی کنیم که هم شاد باشیم هم آرام و هم معتمد به نفس» اند.


کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: بخشش
 
ساده‌های قشنگ
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠  

تنها برای ثبت در تاریخ زندگی

ساعت 6:45 صبحه. نشسته‌ام در اتاق کارم در اداره. چای تازه‌دم برای خودم ریختمو یه بسته بیسکویت روشنفکرا (دیجستیو مینو!) کنار دستمه. پشت سرم اون یاکریم معروف (یه پست براش نوشتم که هردفعه می‌آد ارزن‌هایی که براشون ریخته‌ام رو بخوره، سه ساعت فقط تلاش می‌کنه همه یاکریم‌های دیگه رو از اونجا دور کنه و خودش بمونه و خودش!) داره بغ‌بغو می‌کنه و سینه‌اش رو باد کرده تا یه یاکریم دیگه رو بترسونه و از اونجا دور کنه. کولر باد خنکی می‌ده و من حس خوبی دارم از این تنهایی و ترکیب بوی چای تازه‌دم، کولر و مزه ساقه‌طلایی مینو. تازه امروز به افتخار نزدیک بودن ماه رمضون، یه بسته آناتای کاکائویی هم اضافه شده به صبحانه همیشگی. یه کتاب خوب از کتابخونه طبقه‌مون برداشته‌ام و فکر به اینکه امروز فرصتی بذارم دو سه دقیقه‌ای تورقش کنم بهم لذت می‌ده.

دیروز ساعت 7 عصر یه گزارشی که چندوقت بود فکرش کلافه‌ام می‌کرد و هی مینداختمش عقب تموم شد و مورد تایید توام با تشویق رییس قرار گرفت. الان این رخوت حاصل از نداشتن استرس ناشی از یه کار بزرگ که باید انجامش بدی، قاطی شده با همه این چیزایی که بالا گفتم و ...خوبه همه اینا.

فقط نوشتم تا توی روزهای سخت یادم بمونه که روزهایی هم بوده‌اند که با ساده‌ترین‌ها، حس خوبی داشته‌ام.

 نوای وبلاگ: نوای جاودانه و همیشه تازه ربنا


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: صبر
 
رنج کشیدن آگاهانه
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  

1. یادمه زمانی یه خواننده خوب وبلاگ داشتم که بخاطر یک اشتباه پزشکی کاملا فلج شده بود. دختر خانمی که فقط می‌تونست روی تخت دراز بکشه و کتابهاش رو بالا بگیره و بخونه. برای اون نوشتن چیزی روی دفتر، یا تایپ روی کیبورد خیلی سخت بود و معمولا بعد چند دقیقه بایست یه استراحت می‌کرد و دوباره ادامه می‌داد...اون موقع که به وبلاگ اون ادم بزرگ سر می‌زدم همیشه این سوالها رو با خودم می‌گفتم: معنای امید چیه؟ سختی یعنی چی؟ چه چیزایی رو باید بخاطرش غر بزنیم؟ چیا باید برامون مساله باشه؟

2. توی زندگیم به یه جاهایی می‌رسم که هیچ‌کدوم از عقاید مثبت، آرومم نمی‌کنه. گاهی یه فرجه‌هایی برای خدا می‌ذارم!! که اگه تا اون موقع اوضاع رو سامون داد که خب، کلی ازش متشکر می‌شم و فداش می‌شم. اما وقتی در فرجه تعیینی من اون کاری که من می‌خوام یا انتظارش رو دارم رو انجام نمی‌ده، اولش به خودم، بعد به اون شک می‌کنم. بی‌خدا نمی‌شم، اما بعد که آروم می‌شم می‌فهمم که ایمانی که ازش دم می‌زده‌ام، باز جاخالی داده.

3. یه روایتی می‌خوندم از یه امام معصوم که مضمونش این بود که وقتی خدا بخواد گناهای بنده‌هاش رو پاک کنه، بهشون یه همسایه ناسازگار می‌ده، گاهی پدر و مادر یا بچه ناسازگار، گاهی دوست ناهمراه و اون صبوری و تحمل اون آدم و پایبندیش به اصول، پاک کننده گناهاش می‌شه.

4. توی حکمت نهفته در اعصار، از پیامبرهای الهی گرفته، تا امامان و از فیلسوف‌های بزرگ خارجی و داخلی، رنج، یک فرایند  مقدس بوده. چیزی که روح آدم رو حرارت می‌داده و آبدیده می‌کرده. چیزی که بهترین حالتش رو وقتی درک می‌کنی که آگاهانه باهاش روبرو بشی، تفکر کنی، لجباز نباشی و مهم‌تر اینکه بپذیری که این رنج می‌تونه اثر تربیتی برات داشته باشه. اگه برای فلان رنج برا خودت دوران تعیین کنی، یا شرط بذاری، خودت رو محروم کرده‌ای از درک نور نهفته در اون. توی قوانین طبیعت با گلایه‌های ما تغییری پیش نمی‌آد، اما فقط فرایند درس‌پذیری مارو عقب‌تر می‌اندازه.

5. داستان حضرت ایوب توی قرآن، از اون داستانهای حکمت‌انگیزه. حتی یه‌بار هم شکایت نکرد. زود می‌گیم ما که نمی‌تونیم ایوب باشیم. درسته، اما میتونیم از این داستان چیزهایی برا خودمون برداریم. اینکه وسط یه اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداریم، یا یه رفتاری از یه نفر که باعث شده مثل چارپا توی گل بمونیم، با خودمون بگیم خب حالا یه‌کم دیگه هم تحمل می‌کنم، یه‌کم دیگه هم تلاش می‌کنم به موضوع از باب حل مساله بنگرم و ...

6. بزرگترین خاطرات زندگیه ما اغلب منطبق بر زمانهایی است که سختی بسیاری کشیده‌ایم، گاهی حتی داغ اون آبدیدگی هنوز جاش درد می‌کنه، اما می‌دونیم که همون داغ از ما آدمی قوی‌تر ساخته (اگر درست عمل کرده باشیم، حتما همینگونه خواهد شد)، نگاهمان را عمیق‌تر، بخششمان را بیشتر، بخاطر درک ناپایداری دنیا، حرصمان به دنیا را کمتر، و بسیاری خصایص خوب برامون به ارمغان آورده.

7. گاهی بعضی آدما توی زندگیه ما صرفا برای این دارن نقش بازی می‌کنن که ما آدم بشیم. اگه هم فکر می‌کنیم آدمیم، آدم‌تر بشیم. شاید خدا خیلی مارو آدم نمی‌دونه که باز داره این‌کارهایی که کلافه‌مون کرده رو برامون پیش می‌آره. حتی شاید قراره ما به تصمیم بزرگی برسیم که لازمه‌اش دیدن این سختی‌هاست. تصمیمی که ظاهرا خیلی جسورانه است. فقط باید بدانیم اونایی که توکلشون رو قوی می‌کردن، این سعادت رو داشتن که از لذت درک برخی از این چرایی‌ها برخوردار بشن. البته، یادمون نره همشون صبر داشتن. خیلی خیلی زیاد صبر می‌کردن و مثل من برای خدا زمان تعیین نمی‌کردن. ضمنا با هر بالا و پایینی آه و فغان راه نمی‌انداختن و زود با گفتن اینکه «خب من اینجوریم دیگه، خدا خودش منو می‌شناسه!!) سر خودشون رو شیره نمی‌مالیدن.

8. هیچکس تابحال نگفته زندگی خیلی ساده و راحته. اگه گاهی توی کله ماها می‌ره که همه‌چیز باید گل و بلبل باشه و اگه نیست تقصیر دولت و مردم و فلانی و خودمونه، این یه تفکر آمریکائیه که چندین ساله باب شده. این آقای آلن دوباتن می‌گه این تفکر باعث رنج بیشتر مردم شده، چون همه‌اش به آدم تفهیم می‌کنه که اگر پیشرفت نکرده‌ای و به فلان‌جا نرسیده‌ای، دلیلش اینه که تلاش کافی نکرده‌ای. تو می‌تونی هر کاری بخوای انجام بدی، بدون محدودیت. اگه نشده، نخواسته‌ای یا راهش رو درست نرفته‌ای. هرچی می‌خوای می‌تونه بشه، فقط باید بخواهی... اما توی زمونهای قدیم  فلاسفه قبول داشتن که می‌شه خیلی هم خوب نبود، می‌شه عالی نبود، و می‌شه به خیلی از چیزها هم نرسید. ایرادی هم نداشت. اینو یه بخش طبیعی زندگی می‌دونستن که باید خیلی راحت بپذیریمش، نه اینکه با رنج قبولش کنیم و سالها تلاش کنیم و روی عزت نفسمون کار کنیم تا آخرسر بعد بیست سال برسیم به این‌که خب، حالا من دیگه پذیرفته‌ام که فلان کار از دست من برنمی‌آد!!

زندگی ساده نیست، سخت هم نیست. بستگی به نگاه و نوع مواجهه ما داره. اما می‌شه با تلاش، درک بهتری از مفهوم زندگی رو بهش رسید و اونو دلپذیرتر کرد. اگه یه‌روز وسط روز صدای یه پرنده خوش‌خون رو می‌شنویم و یه روز همون ساعت نمی‌شنویم، دلیلش میزان توجه ماست نه اون پرنده بیچاره که به‌شکلی غریزی اون ساعت شروع می‌کنه به خوندن (یه پرنده دم خونه ماست که چند وقت بود می‌دیدم راس ساعت پنج و بیست دقیقه صبح شروع می‌کنه به خوندن و تا ده دقیقه بعد دیگه ساکت می‌شه...بعد یه هفته که حواسم بود، چند روزی بی‌حوصله بودم و بعد ناخودآگاه می‌دیدم آخر اون ده دقیقه یه‌دفعه صداشو شنیدم...دلم می‌سوخت از اینکه بی‌توجهی خودم باعث شده اون حس خوب فهمیدن قانون اون پرنده رو چند روز بود که از دست داده بودم)

9. خیلی چیزا توی زندگی بر وفق مراد ما نیست. تقریبا این درد مشترک بشریته. پشت لبخند خیلی از آدما، رفتار آروم و معتمد به نفس خیلی‌های دیگه، حتی پشت نوشته های وبلاگ یه آدم امیدوار یا یه دختر خانم شاد و سرزنده و یه پسر وبلاگنویس سرحال و بی‌خیال و بانمک، می‌تونه کلی داستان خوابیده باشه. ما هیچکدوممون بی‌مشکل و بی‌خیال نیستیم. هممون خسته می‌شیم. مهم می‌دونین چیه: اینه که بدونیم حق داریم خسته بشیم، خستگی طبیعیه، خیلی از چیزا برامون خوبه حتی اگه تلخ باشه، قواعد الهی و طبیعی عوض بشو نیستن و لذا پیامبر اکرم هم فوت می‌کنن، فلان امام هم زن ناسازگار داشته‌اند، فلان پیامبر هم پسر ناخلف داشته، فلان فیلسوف هم وسط محبوبیتش کار خرابی می‌کنه و سالها مجبور می‌شه از اول شروع کنه و هزارتا چیز دیگه

اما قوانین طبیعت خیلی چیزای دیگه هم داره. اینکه صبر چیز خوبیه. تحمل توام با آگاهی دل آدم رو پر نور می‌کنه. گذشت توام با تفکر، حس خوبی به آدم می‌ده. کمک، برکت می‌آره توی زندگی و همینطور که مولا علی این پایین گفته‌اند، خوش خلقی روزی رو افزایش می‌ده انشاالله.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: صبر
 
پروست خوانی
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  

کل هنر زندگی کردن در آن است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می‌شوند، استفاده کنیم

مارسل پروست


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: حکمت
 
به‌هم ریختگی‌ها
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

بعضی موقع‌ها گرفتاری، دلنگرانی، خشم و عصبانیت نسبت به چیزی یا فردی، سیستم ما رو به هم می‌ریزه و یه دفعه می‌بینیم صبح اول صبح نمی‌دونیم چمون شده و تا شب هم همینجور به هم ریخته و خشمناک یا غمگین و بی‌حال باقی می‌مونیم. در واقع تلاشی برای حل یا تسکین موضوع نمی‌کنیم و فقط یه رویداد جدید باعث می‌شه تا اون رویداد قدیمیه کنار بره. به همین خاطر گاهی تا زمانی که اتفاق متفاوتی رخ نده ما تو همون حال اول می‌مونیم.

گاهی اوقات یکی دو روز تو این حالتها می‌مونیم بعد با خودمون یه تصمیم بزرگ می‌گیریم و با این استدلال که دیگه بسه، خودتو اذیت نکن، اینا و اونا چه ارزشی دارن که منو به این روز انداخته‌اند، خدا جای حق نشسته و ذلیلشون می‌کنه! یا با گفتن هر چیز دیگه‌ای که آروممون کنه از این حالت سعی می‌کنیم که بیاییم بیرون.

بعضی وقت‌ها هم تمام تلاشمون رو می‌کنیم که از چند جنبه به موضوع نگاه کنیم. از طرف خودمون، از نگاه طرف مقابل، میزان تاثیری که شرایط و محیط روی این وضعیت گذاشته‌اند، کوتاهی‌های خودمون، رفتارهای ما یا طرف مقابل که می‌تونسته باعث سوء‌تفاهم بشه و شده، خیری که می‌تونه این اتفاق برامون داشته باشه، پختگی‌ای که با صبر و آرام نگه‌داشتن خودمون و جلوی زبون و فکرمون رو گرفتن برامون پدید می‌آد و برا بعضی‌ها هم پرهیز از غرولندهای بی‌شمار روزانه و ماهانه و سالانه به پروردگار...

هر سه راه ممکنه. انتخاب هم با خودمونه. اصلا هم راحتی این سه تا مثل هم نیست. میزان شک و شبهه و تزلزلی که که تو تصمیمون برا هر کدوم از این سه راه پیش می آد هم با هم خیلی فرق می‌کنه.

ولی باز انتخاب با خودمونه.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
آی زندگی...
ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  

درست زمانی که فکر می‌کنی همه چیز داره خوب پیش می‌ره...یه اتفاقی می‌افته که حالت جا می‌آد!

درست زمانی که خیلی ناامیدی...یه اتفاقی می‌افته که نه تنها تمام دلمردگی‌هاتو از بین می‌بره بلکه کلی بهت سوخت می‌رسونه برا پرش بلندتر.

گاهی منتظر خیلی چیزایی و اتفاق نمی‌افتن...گاهی منتظر هیچ چیزی نیستی و یه‌دفعه کلی اتفاق، اتفاق می‌افتن و تو مبهوت که چجوری مدیریتشون کنی!

همینه... نگاهت امیدوارانه که باشه اینو جزو حقایقی میبینی که تو رو به چالش فرا می‌خونه و عضلاتتو قوی‌تر می‌کنه. بزرگت می‌کنه و پخته. حالا تو حد و قد و قواره خودت... مهم نیست که دقیقا همون زمان که افتاده‌ای تو دل مشکل و کلافه شده‌ای، نگاهت مثبت و امیدوارانه و این نیز بگذردی باشه. نه، اینا کار هر کسی نیست. حداقل از عهده خیلی از ماها که تازه‌کاریم بر نمی‌آد. اما حداقل می‌تونیم بعد اینکه گریه‌امون تموم شد، نشستیم وسط راه و کلی بد و بی‌راه به خودمون و مسبب اون مشکل گفتیم...پاشیم، دماغمون رو بکشیم بالاع خودمون رو بتکونیم و دوباره راه بیفتیم. گفتم که...حتما لازم نیست به محض اینکه راه افتادیم بخندیم و از زیبایی‌های کنار راه و پرواز پرنده و طلوع خورشید لذت ببریم...همون که راه افتاده‌ایم خوبه...بقیه‌اش خودش می‌آد لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: تداوم
 
بپر!
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸  

بپر...بپر...تو کاریت نباشه، من می‌گیرمت، بپر...

بچه که بودیم وقتی بابامون، داییمون، یا هرکسی دیگه این حرفا رو به ما که رو یه بلندی بودیم می‌گفت، با ترس و لرز پایین رو نیگا می‌کردیم، امتناع می‌کردیم، می‌شستیم تا فاصله رو کم کنیم و بعد دل رو می‌زدیم به دریا و می‌پریدیم...هیچ‌وقت هم چیزیمون نمی‌شد. جون اونی که اون پایین وایساده بود مطمئن بود می‌تونه ما رو بگیره.

...

توکل به همون اندازه که آرامش می ده کار خیلی سختیه  و من این روزا دارم تمرین می‌کنمش. اینکه مطمئن باشی می‌گیرتت. این‌که مطمئن باشی اگه دلتو بهش بدی همیشه هواتو داره (دلتو ندی هم هواتو داره اما تو حالت اول بیشتر حالیت می‌شه و می‌بینی زمانهایی که مراقبته).

خدایا کمکمون کن به اون دست دست کردنهامون غلبه کنیم و بپریم تو بغلت. تو همه زمانها. تو گرفتاریهامون، تو دوست‌ داشتنامون، تو دل‌دل‌کردنهامون، تو عصبانیتامون، تو گریه‌هامون، تو شکهامون، تو خردشدنهامون، تو لذت بردنهامون، تو کیف کردنهامون، تو احساس اقتدار کردن‌هامون، خصوصا تو زمانهایی که توکل می‌کنیم و آرامشش رو حس می‌کنیم و بعد دو سه روز دیگه باز یادمون می‌ره و اضطراب می‌گیرتمون.

خدایا بذار ببینیم الطافتو، اون دست نامرئی‌ای که همه چیز رو به بهترین حالت شکل می‌ده. کمکمون کن بفهمیمت. بذار به جایی برسیم که چشم بسته و بی‌هوا هرجا دلمون خواست بپریم...


کلمات کلیدی: توکل ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر
 
غول انگشتر
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

اگه از خواستن چیزی بدست می‌آید و هیچ‌چیز از دست نمی‌رود، پس حتما بخواهید...

کلمنت استون، صفحه اول کتاب عامل علاء‌الدین

کوچیک که بودم داستان علا‌الدین و چراغ جادو رو که می‌خوندم دوست داشتم اون غول انگشتر رو داشتم. برام جالبه که چرا غول چراغ رو نمی‌خواستم (حالا انگار قرار بود اونا رو به بنده بدن و من داشتم ناز میکردمنیشخند) شاید یه جورایی از اون قدرت مطلق غول چراغ واهمه داشتم، شاید چون تو داستان غول انگشتر مهربونتر و متواضع‌تر بود اونو دوست داشتم، شاید چون غول چراغ نامطمئن‌تر بود و دست اون جادوگر بدجنس می‌افتاد...به هرحال الان که فکر می‌کنم اون تفکیکی که برا خودم گذاشته بودم برام جالبه.

گاهی تو زندگیمون با خودمون حس می‌کنیم اون انگشتره رو داریم. می‌بینیم چیزایی که می‌خواهیم درست می‌شن و اونایی که نمی‌خواهیم اتفاق نمی‌افتن. بعد که خوب فکر می‌کنیم می‌بینیم خیلی هم اتفاقی نیستن. زمان هایی که تلاش می‌کنیم صبورتر باشیم انگار چیزها و حس‌هایی رو درک میکنیم که قبلا نمی‌دیدیمشون. از وقتی با برنامه حرکت می‌کنیم نابسامانی‌ها کمتر می‌شه و خود به خود استرس و به‌هم ریختگی کمتری بوجود می‌آد. زمان‌هایی که سعی می‌کنیم کمتر قضاوت کنیم، آدما و اخلاق‌هاشون برامون قابل درک‌تر می‌شن و خودشون هم دوست‌داشتنی‌تر. زمان‌هایی که از خدا می‌خواهیم باهامون باشه و هوامونو داشته باشه و تلاش می‌کنیم تو رابطه‌مون با اون خرابکاری نکنیم، انگار حس‌هامون قوی‌تر می‌شن و حضورش رو بیشتر حس می‌کنیم.

غول انگشتر افسانه بود اما ماها همه تو دلامون غول انگشتری داریم که فقط منتظره صداش بزنیم. اما نکته‌ای که این غول رو واقعی می‌کنه اینه که باید برا بهتر شدن زحمت کشید. آرامش، موفقیت، حس خوب باخدا بودن، امیدوار بودن و پیشرفت واقعی کردن تو کار و زندگی و آخر شب هم با آرامش و لذت و وجدان آروم سر رو بالش گذاشتن نیاز به زحمت داره. این حس راحت به همه چیز رسیدنی که خصوصا تو دوران اخیر برا ماها آرزو شده رو باید ریخت دور . موفقیت زحمت می‌خواد و نکته قشنگش اینه که اون زحمته هم لذتبخشه. خصوصا وقتی به هدف تعیین‌کرده‌ات می‌رسی و به پشت سرت و سختیهات نگاه می‌کنی...چه کیفی داره به خدا.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی
 
رضا برضائک
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸  

تو ایمیله نوشته بود...

نامه‌ای از خدا به بنده‌اش:

بنده خوبم امروز من تموم نگرانی‌هات رو به دوش می‌گیرم. تو خیالت راحت باشه و کاری بهشون نداشته باش. بسپرشون به من. برو زندگیت رو بکن.

...

از این ایمیل‌ها اونقدر زیاد شده و زیاد می‌آد برامون که گاهی تندی می‌خونیمشون و برا یکی دو نفر فوروارد می‌کنیم و بعد می‌ریم سراغ ایمیل بعدی. اما تو یه زمانی تو یه موقعیتی این ایمیل برا من خوب بود و یادم موند. دیشب تا یه نگرانی می‌اومد تو ذهنم یادش می‌افتادم و خودم رو آروم میکردم. و چقدر دیشب شب خوبی بود و همه چیز بدون نگرانی‌های من حل شد. بعضی‌هاش اصلا بوجود نیومدن. بعضی‌هاشون هم حل شدن. به بهترین وجه.

اون وقتها بهش می‌گفتن توکل. الان به زبون نامه‌ خدا به بنده و یا آرامش بچه‌ها و بی‌خیالیشون و تو زمان حال زندگی کردنشون یادمون می‌آرن. شده تاحالا که چند لحظه سعی کنی همه چیز رو بسپاری به خدا؟ نه اینکه از شدت استیصال بزنی به رگ بی‌خیالی‌ها، نه! اینکه تمرین کنی و حداقل با یه موضوع شروع کنی و واقعا بسپاریش بدست خدا. اینکه اون مساله رو با تمام متعلقات و اسباب و اثاثیه جانبیش بدی دست خدا و دستاتو به هم بزنی و خاکشو تکون بدی و بگی خب، اینم همه فکرا و اسباب و نگرانی‌ها و دلهره‌ها خدمت شما. هیچی پیش من نمونده. دیگه خودتون می‌دونین و خودتون. بعد راهتو بکشی بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی.

توکل خیلی سخته. اما ارزش امتحان حداقل برا یه موضوع اذیت کننده تو زندگیمون رو داره. تمام و کمال، بدون نگرانی و از سر صداقت و بندگی و تواضع.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: عرفان
 
بهار، تابستان، پاییز، زمستان و باز...بهار
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸  

CCP0013994 - Autumn leaf

تو زندگی لحظه‌هایی هست که می‌بینی خیلی خوبه. همه چیز خوبه و روبراه و دلچسب...بعد درست تو اوج همه اون خوشی‌ها یا یه اتفاق بد گنده می‌افته یا آروم آروم می‌بینی خوشی‌هات کم‌رنگ می‌شن, دلخوری‌ها زیاد... اصلا نمی‌دونی چت شده!

بعد تو اوج دلمردگی‌ها و دلخوری‌ها و افسردگی‌ها و ناامیدی‌ها, می‌بینی‌ یواش‌یواش یه نور از یه‌جایی شروع می‌کنه تابیدن و بدون اینکه بفهمی چرا و چجوری, انرژی می‌آد تو زندگیت و از رو زمین بلند می‌شی و می‌بینی خیلی از اون چیزایی که فکر می‌کردی بد بوده, از دلشون دارن اتفاقهای خوب می‌آن بیرون و آروم آروم حکمت بعضی‌هاشون رو می‌فهمی و ... عمیق‌تر می‌شی و کامل‌تر...

...

بعد آروم آروم نه با شادی‌هات خیلی هیجان‌زده می‌شی و نه با غم‌ها و ناامیدی‌هات خیلی می‌ریزی به هم.

بعد...تازه یادت می‌آد که سالهاست درخت روبروی خونتون جلوی چشمات این دور رو تکرار کرده و نه با شکوفه‌هاش خیلی بالا رفته و نه با برگ‌ریزونش خیلی پایین و تو درست ندیدیش. این قانون غریب ولی گرانقدر طبیعت رو. که می‌پذیره و با شکوفه، برگ، برگ‌ریزون، گرما و سرما اخت می‌شه و می‌ایسته... می‌فهمی؟ می‌ایسته. بدون اینکه زور بزنه که اینجوری باشه. می‌ایسته استوار.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: تداوم
 
یه‌جور دیگه نگاه کردن به دعا
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

CUP0013610 - sleeping baby

خدایا تو خیلی خوبی

یکی از خوبیات اینه که عجول و فراموشکار بودن بنده‌هات رو بارها و بارها تحمل می‌کنی و باز یادشون می‌آری که کنارشون هستی و رها کردنی در کار نیست.

من بارها و بارها تو این وبلاگ از تلاش خودم برای درک معنای توکل و مرز واقعی بین توکل و حرکت و بدست‌گیری کارها توسط خود آدم نوشته‌ام. اما الان دارم از لحظاتی می‌گم که نمی‌دونی باید چیکار کنی و واقعا می‌مونی تو گِل و بعد بدون شلوغ پلوغ کردن و توی سکوت و از ته ته دل کارا رو می‌سپاری به خودش و می‌گی خداجون کار کار خودته. کمکم کن.

و بعد می‌بینی که کارا چطور به زیبایی درست می‌شن. مثل یه نسیم آروم و آروم ولی موثر.

...

یکی از چیزایی که این چند وقته تجربه کرده‌ام اینه که اون شلوغ نکردن و به هم نریختن و یه‌جور غم نهفته داشتن، خیلی تو جواب گرفتن (یا بهتر بگم درک و شنیدن جوابی که خدا بهت می‌ده) موثره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: غم
 
برا رضای خدا
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  

چند وقت پیش تو یه جمع دوستانه یکی از همکارام می‌گفت بعد از تجربه‌های فراوون، تصمیم گرفته که هرکاری رو بدون قصد تایید یا تکذیب انجام بده. بدون توجه به واکنش طرف مقابل و می‌گفت چقدر این امر راحتش کرده. بعد از اون بارها به این موضوع فکر کردم که وقتی قدیما می‌گفتن کار رو برا رضای خدا انجام بده چقدر معنا داشته. یه معناش اینکه وقتی کاری رو برا خاطر خدا و از ته دل برای خدا انجام می‌دی دیگه خیلی نتیجه‌اش مهم نیست. یه نتیجه دیگه‌اش اینه که تو روند انجام کار هم کمتر دلواپسی و دلهره تو دل آدم وول می‌خوره. یه نتیجه دیگه‌اش نزدیکتر بودن و شدن به خداست. یعنی خدا از اون بالاها می‌آد و باهامون قدم به قدم حرکت می‌کنه و ..خوش به سعادت اونایی که می‌تونن گاهی بوش رو بشنفن یا سنگینی دستای اونو رو شونه‌اشون حس کنن.

من می‌دونم که تو خیلی موقعیتها اینگونه فکر کردن برای ماها خیلی ایده‌آل و دور از ذهن و دسترسه. من صبح از خواب پا نمی‌شم بیام سر کار بخاطر رضای خدا. بالعکس همه‌اش تو فکر گذرون زندگی و پول درآوردن و پیشرفت شخصی‌ام. وقتی برا چیزی مطالعه می‌کنم برای رضای خدا نیست بلکه برا اینه که مهارتم بیشتر بشه و موقعیت شغلی یا اجتماعیم مستحکم‌تر. غذا و یا خوابم هم برا رضای خدا نیست . برا اینه که جون داشته باشم تا کارای بالا رو هر روز و هر هفته و هر سال ادامه بدم.

اما یه نکته عجیب و غریبی اینجا هست. یادمه نوجوون بودم و تو یه برنامه تلویزیونی از زبان آقای قرائتی می‌شنیدم که می‌گفت اگه تونستین از کارای کوچیک شروع کنین و مثلا وقتی دارین آب می‌خورین اولش بگین برا رضای خدا آب می‌خورم. یا برا رضای خدا می‌رم صورتمو می‌شورم. یا برا رضای خدا فلان حرف رو می‌زنم. یا برای رضای خدا سلام می‌کنم. یادمه که اون موقع بلکه هنوز هم وقتی یادم می‌افته و شروع یه لیوان آب خوردن رو با نیت رضای خدا آغاز می‌کنم یه حس خیلی خیلی خوب می‌آد می‌شینه رو صورتم. نمی‌دونم چرا. شاید بخاطر تمرکزه. حواسمون می‌ره به آب خوردن نه اینکه آب می‌خوریم و به شیش تا چیز دیگه همزمون داریم فکر می‌کنیم. نمی‌دونم. اما اون حس خوبه واقعیه.

ما باید بعضی چیزا رو هر از گاهی هم که شده تمرین کنیم. حتی چیزای خیلی کوچیک. اون موقع شاید یه‌کم عمیق‌تر بشیم. اون موقع شاید یه‌کم جور دیگه دیدن رو هم حس کنیم. شاید خیلی گذرا باشه اما حتما تاثیر خودش رو داره. خصوصا روی روحمون.

...

داشتم به جوابی که باید به دوست بی‌نامم تو پست قبلی بدم فکر می‌کردم و اینا اومد به ذهنم. فکر میکنم آیا می‌شه گفت اونی که مجرای رابطه‌اش با خدا گرفتگی نداره، حتی تو ذهنش هم نمی‌آد که چرا دیگرون دارن و اون نداره؟ شاید. هرچند اینی که می‌گم زدن حرفش خیلی ساده‌تر از عمل کردنشه. خیلی خیلی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: شکر
 
خاموشش کن!
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧  

شاید یه زمانایی خدا از بنده‌اش بخواد تا موتورش رو خاموش کنه، بزنه کنار و بدون توجه به نگاه دور و بری‌ها، صبر کنه ببینه چی می‌شه...

صبر و توکل گاهی خیلی سخته. خیلی. خصوصا زمانایی که نمی‌دونی اونکاری که داری می‌کنی توکله یا نه!

فقط خدا کنه اون بنده‌هه از سکون اون موتور خاموش خوشش نیاد...


کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: صبر
 
لج!
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧  

BXP0028695

بعضی از گلدونای اتاق من که عادت کرده‌اند به سمت و سوی نور خورشید، وقتی می‌خوام ساقه‌اشون رو صاف کنم، از ترس شیکستن، باید بالعکس بذارمشون جلوی نور و صبر کنم و صبر کنم تا آفتاب و گیاه سر فرصت کار خودشون رو انجام بدن و گیاه من ساقه‌اش صاف بشه. بعدش تازه مراقبت شروع می‌شه و این کار دیگه باید دائما انجام بشه تا ساقه به یه سمت خاص عادت نکنه.

...

چقدر سخته بخوای آدمی رو که در ارتباطش با تو به یه نتیجه‌گیری حتمی و قطعی رسیده، تنظیم کنی و بهش بگی اینجوریا هم که تو فکر می‌کنی نیست. فرق ما و گیاه اینه که گیاهه و آفتاب در شرایط جدید سریع باز با هم کنار می‌آن. حتما موضوع صحبتشون رو عوض می‌کنن و راجع به چیزای دیگه صحبت می‌کنن و اینجوری صبرشون رو برا تنظیم مجدد دلپذیر می‌کنن. اما ما آدما خیلی اوقات وقتی ازمون می‌خوان نگرشمون رو به یه آدم دیگه عوض کنیم، چون خم شدن و انعطاف برامون شده یه کار غیرعادی، می‌دونیم که با یه سعی کوچیک می‌شکنیم، لذا زیر بار نمی‌ریم.

شاید برا همینه که تو روابطمون اینقدر غُدّیم. اگه دوبار تو نشون داده‌ای که برا آشتی پا پیش می‌ذاری، این وظیفه دیگه مال توئه. تا ابد. چه من مقصر باشم چه تو. حالا بیا دوئل. تو که می‌دونی من اهلش نبوده و نیستم. اگه نمی‌خوای پا پیش بذاری، بشین تا ببینیم کی از رو می‌ره!!

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: دوستی
 
صبر
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧  

دیدین گاهی بعضی جملات و شعرها رو اونقدر شنیده‌ایم که وقتی دوباره می‌شنویمشون تاثیری رومون ندارن.؟

دیشب اتفاقی آخرای قسمتی از سریال یوسف پیامبر رو می‌دیدم یاد این بیت افتادم

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

با خودم بارها زمزمه‌اش کردم و شد مثل مزه یه غذا یا یه چایی ساده که وقتی حواسمون بهش هست با وقتی حواسمون بهش نیست زمین تا آسمون فرق داره.

فکر کنم همین دو سه بیت اول شعر حافظ که با یوسف گمگشته بازآید به کنعان شروع می‌شه برای یه عمر ما بسه. اون زمانا که داد می‌زنیم: آخه خدا! کجایی؟...اون زمانا که یادمون می‌ره و دیگه تصمیم می‌گیریم همه‌چیز رو با مدیریت خودمون و اون حرفایی که فکر می‌کنیم درسته, درستش کنیم و بعد از مدتی می‌بینیم همه‌چیز خراب‌تر شد...اون زمانا که فقط و فقط می‌خواهیم به خواستمون برسیم و خون جلو چشمامون رو گرفته! و به هیچ‌ چیز یا  کس دیگه‌ای توجه نداریم...اون زمونا که خسته می‌شیم و تو دلمون می‌زنیم زیر گریه...اون زمانا که توان دوباره بلند شدن رو نداریم و  یه پوزخند می‌زنیم به ردیف کتابای مثبت‌اندیشی توی کتابخونمون... آخ که اگر مزه این بیت رو نم‌نم زیر زبونمون حس کنیم چقدر وضعیت فرق می‌کنه...


کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
 
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧  

گاهی ناامیدی آرام آرام فضای دل مارا پر می‌کند و گاهی هم به یکباره  ظرف تنها چند دقیقه. کاملا خالی می‌شویم از هرگونه شور و شوق و انرژی و امید

هر دوشون حس‌های بدی هستن و تا در اون قرار نگیریم نمی‌تونیم قضاوت کنیم که چگونه باید این بحران را رد کرد. اما...

همیشه صبر چیز خوبیست. حتی اگر اندکی باشد 


کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: صبر
 
جونه زدن
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  

 

بعضی از گیاه‌ها وقتی می‌شکنن, اون شاخه شکسته رو باید گذاشت توی آب تا یه ریشه‌های کوچیکی بزنه و دوباره زندگی رو شروع کنه.

بعضی دیگه از گیاها رو وقتی می‌شکنن باید سر و ته کرد و گذاشتشون توی آب تا جوونه بزنن. مثل این نخل مرداب بالایی.

مهم اینه که دائم باید آب هردو رو عوض کرد چون تا قبل از ریشه زدن و جوونه زدن, دائم آبشون بو می‌گیره و باید اونا رو از اون فضا دور کرد

...

ماها هم به یکی از این دو روش جوونه می‌زنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر
 
خودش می‌آد دنبالمون...
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

BLP0019982

دنیا است دیگر. آدم یک آن غافل می‌شود و می‌افتد توی چاه. توی چاه که افتادی حواست باشد. این‌جا چاه است. مردم ازش آب می‌خورند. خودت را به این دیوار و آن دیوار نکوبی که آب مردم گل می‌شود.
دستت را هم به دلو مردم نگیر. دلو را انداخته‌اند که آب را بکشند بالا. نینداخته‌اند پی تو. او هم که دستش را گرفت به دلو و رفت بالا
،  یوسف بود. خوشگل بود. قشنگ بود. از آب هم خواستنی‌تر بود. تو هم اگر از آب خواستنی‌تری دستت را بگیر به دلو و برو بالا. اگر نه آرام بنشین. آب را گل نکن. سنگ به دلو مردم نینداز. بگذار آبشان را ببرند.

... منتظر باش تا خودش بیاید دنبالت.

 

از دست‌نوشته‌های حاج آقا دولابی

 

 


کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: امید