داریم زندگیمونو میکنیم و یه اتفاق ناخوشایند میافته... داغون میشیم, دلمون میگیره, اعصابمون به هم میریزه, تو خودمون میریم, بعد... میپذیریمش و باهاش کنار میآییم و زندگی رو ادامه میدیم...یه چیز جالب هم اون بینها میفهمیم: اینکه همون روزای معمولی و روزمرهمون هم چقدر جای شکر داشته و خودمون تا این اتفاق برامون نیفتاده بود، نمیدونستیم...یاد میگیریم دلخوشیهای کوچیک زندگی رو هم دوست داشته باشیم و ...
داریم زندگیمونو میکنیم...اتفاقی میافته و باعث میشه حتی گوشتتلخترین و بیحس و حالترینمون هم به وجد بیاییم و به تحرک بیفتیم. میبینیم ناخودآگاه تموم وجودمون پر از شور و شوق و آرزو شده. انگار چند واحد خون یه ورزشکار رو بهمون زده باشن، سرحالتریم، خوش اخلاقتر، فعالتر و خوشبینتر. زندگی رو زیباتر میبینیم و آینده رو ساختنیتر... بعد یهدفعه همهچیز ظاهرا برعکس میشه. تموم آرزوها و تلاشها بدل میشن به خواب و خیال. همچین خورده تو برجکمون که دیگه حال و حوصله هیچی رو نداریم. احساس بدی میره تو تموم سلولهامون. بیحوصله میشیم، بد اخلاق حتی و گاهی هم دونسته و ندونسته افسرده.
...
اما ...زندگی همینه. گاهی با خودم فکر میکنم خدا چندبار باید یه تجربه رو به من نشون بده تا بفهمم اینا قانونای طبیعتن. حال اول رو خیلی از ماها تو زندگیمون تجربه میکنیم. فوت نابهنگام یه عزیز، یه شکست ناجوانمردانه عشقی، یه نامردمی از طرف همکار و دوست، یه عدم درک بیموقع از سوی خانواده، یه شکست سنگین شغلی و خیلی مثالهای دیگه. تو این فضای وبلاگستون خیلی از این اتفاقها رو میشه دید و دید که آدما به همدیگه تسلی میدن و کمک میکنن که طرف مقابل از اون مشکل آروم آروم بیاد بیرون.
اما تو حالت دوم، یه مقدار اراده بیشتر از سوی آدم مورد نیازه. افسردگی بعد از اون همه امید و آرزو و شور طبیعیه اما به نظر من، دوباره بلند شدن و استفاده از اون انرژیهای سوخته برای یه تصمیم دوباره و یه شروع دوباره هم طبیعیه. گاهی لابلای کلی چیزای سوخته، یکی دوتا انبار امید و شوق که دست نخورده و آسیبی بهشون نرسیده هم میشه پیدا کرد. فقط باید با چشم باز و خواست واقعی دنبالشون گشت. نباید تو زندگیمون فکر کنیم امید و شور و اشتیاق رو فقط یهبار میشه جمع کرد و بس. نباید وقتی حالمون اساسی گرفته شد از اون به بعد به همه چیز با احتیاط و بدبینی نگاه انداخت. نباید از کلمههای «جمع» برای رویدادهای زندگی استفاده کرد و گفت: همشون اینجورین،..همیشه همینه...هیچکدومشون...
تو زندگی گاهی سکندری میخوریم، گاهی جفت پا بهمون میاندازن و بلند میشیم و گاهی هم با صورت میآییم رو زمین... یه لحظه فکر کنین دارین یه صحنه از یه فیلم تاثیرگذار رو میبینین... اگه هنرپیشهتون همونطور رو زمین بمونه و بلند نشه بیشتر دوسش دارین یا اگه بعد از مدتی تلاش کنه و پا شه و با چهرهای مصممتر و مقتدرتر به راه خودش ادامه بده؟ اون موقع حتی چشای پر از اشک و دماغ خونیش رو هم دوست داریم. چرا؟ شاید چون میدونیم که اون ارادهه و اون امیده چقدر اصیل و نابه.
زندگی همینه...اگه تو حالت دوم هستین، پاشین، دماغتون رو با آستین پارتون پاک کنین و با چشمای پر از اشکتون به جلو نگاه کنین و دوباره راه بیفتین...امید دقیقا زمانی خیلی خیلی نیازه که اوج ناامیدیه.

پیوست: نمیگم وقتی این پست رو مینوشتم به این روزا فکر نمیکردم اما هدف اصلیم نوشتن یه چیز برا همه اتفاقای زندگیمون بوده.