استاد میگفت: باید بدن را از فضای تنبلی بیرون کشید. تنبلی یعنی به تن بگوییم بلی! خواستههاشو بی چون و چرا بپذیریم و نذاریم بهش بد بگذره. جلوی خواستههامون نایستیم و نذاریم آب تو دل بدنمون تکون بخوره.
فکر میکردم که بعضی از حکمتها هرچند کهن هستند اما ما هنوز هم اثرات زنده اونا رو تو دور و برمون میبینیم. یعنی تاریخ مصرفشون صرفا مال اون زمانا نیست. هنوز هم صادقند و کلی حرف برای ما دارن. این تلاش کردن و ثمره تلاش رو دیدن از همون حکمتهاست. اینکه خیلی اوقات بایست روی نفس خودت پا بذاری از همون حکمتهاست. اینکه بدونی نابرده رنج گنج میسر نمیشود از همون حکمتهاست. اینکه بدونی رسیدن به یه نقطه متعالی در هر زمینهای لازمهاش تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و بیچشمداشت و بیوقفه است از همون حکمتهاست.
چند وقت پیش تو سایت wiki how داشتم دنبال مطلبی میگشتم چشمم به یه مقاله خورد در مورد اینکه چجوری بایست زبان انگلیسی رو تقویت کرد. میدونین توش چی نوشته بود؟ میگفت باید عاشق و بیقرار یادگیری بشی. حداقل هفتهای یک کتاب متوسط تموم کنی. حتی نصفه شب هم تو خواب اگه معنای یه لغت به ذهنت اومد و دیدی روش شک داری باید پاشی و اونو پیدا کنی. میگفت باید همه ذکر و فکرت زبان یاد گرفتن باشه. هرچیزی که انگلیسی هست تو هر زمینه و رشتهای اگه دستت اومد تا نخوندیش ازش نگذری. بعد میگفت وقتی اینجوری علاقهات رو نشون دادی، اونم روشهای درستش رو بهت نشون میده و عاشقت میشه (البته این تعابیر احساساتی از منه
)
این مقاله رو که خوندم خیلی تکون خوردم. دیدم اونقدر تنبل شدهام که خوندن اینجور دستورات برام شده افسانه و داستان. انگار مال زمان من نیستند این نوشتهها. دیدم یه چیزی درونم میگه ولش کن بابا، ببین راه میانبر نداره؟ دیدم یه بخشی از وجودم وحشت کرده از حتی یهکم سختی کشیدن برای مطالعه بیشتر. دیدم یه جایی از اعماق ذهنم میگه که چی؟ هان؟. دیدم اون بخشه اومد و کلی آدم رو جلوم ردیف کرد که با ربع دانستههای من به مقامهایی رسیدهاند که شاید آرزوی من باشه...
دلم برای خودم سوخت. حالا میفهمم اونایی که زندگینامهاشون رو میخونیم که با دود چراغ و کار توام با درس خوندن و مشقتهای طاقتفرسای فقر خانوادگی موفق شدن، چقدر تو موفقیتهاشون محکمند و استوار و چقدر خیلی از موفقیتهای چشمنواز دور و زمونه ما زودگذرند و فانی.
یه تصمیمایی گرفتهام با خودم. امیدوارم بتونم اونا رو عملی کنم. یادم نمیره بزرگترین دستور عرفا به شاگردهاشون کنترل کامل ذهن و جسم بوده. فکر میکنم باید از خودم خجالت بکشم اگه حتی یهبار چون سختمه که فلان کارو نکنم یا فلان کار رو بکنم، با خودم بگم ولش کن بابا! مگه چقدر عمر میکنم؟ واسه چی اینقدر به خودم سختی بدم؟ دنیا مگه چند روزه؟ اصلا آخرش so what؟ (با این گفتگوی درونی وقتی میخواهید رژیم بگیریم یا یه عادت رو از شرش خلاص بشیم آشنایید؟)
یادم نره که «موفقیت با کیفیت »با «موفقیت بدون کیفیت» زمین تا آسمون فرق داره.