رنج کشیدن آگاهانه
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  

1. یادمه زمانی یه خواننده خوب وبلاگ داشتم که بخاطر یک اشتباه پزشکی کاملا فلج شده بود. دختر خانمی که فقط می‌تونست روی تخت دراز بکشه و کتابهاش رو بالا بگیره و بخونه. برای اون نوشتن چیزی روی دفتر، یا تایپ روی کیبورد خیلی سخت بود و معمولا بعد چند دقیقه بایست یه استراحت می‌کرد و دوباره ادامه می‌داد...اون موقع که به وبلاگ اون ادم بزرگ سر می‌زدم همیشه این سوالها رو با خودم می‌گفتم: معنای امید چیه؟ سختی یعنی چی؟ چه چیزایی رو باید بخاطرش غر بزنیم؟ چیا باید برامون مساله باشه؟

2. توی زندگیم به یه جاهایی می‌رسم که هیچ‌کدوم از عقاید مثبت، آرومم نمی‌کنه. گاهی یه فرجه‌هایی برای خدا می‌ذارم!! که اگه تا اون موقع اوضاع رو سامون داد که خب، کلی ازش متشکر می‌شم و فداش می‌شم. اما وقتی در فرجه تعیینی من اون کاری که من می‌خوام یا انتظارش رو دارم رو انجام نمی‌ده، اولش به خودم، بعد به اون شک می‌کنم. بی‌خدا نمی‌شم، اما بعد که آروم می‌شم می‌فهمم که ایمانی که ازش دم می‌زده‌ام، باز جاخالی داده.

3. یه روایتی می‌خوندم از یه امام معصوم که مضمونش این بود که وقتی خدا بخواد گناهای بنده‌هاش رو پاک کنه، بهشون یه همسایه ناسازگار می‌ده، گاهی پدر و مادر یا بچه ناسازگار، گاهی دوست ناهمراه و اون صبوری و تحمل اون آدم و پایبندیش به اصول، پاک کننده گناهاش می‌شه.

4. توی حکمت نهفته در اعصار، از پیامبرهای الهی گرفته، تا امامان و از فیلسوف‌های بزرگ خارجی و داخلی، رنج، یک فرایند  مقدس بوده. چیزی که روح آدم رو حرارت می‌داده و آبدیده می‌کرده. چیزی که بهترین حالتش رو وقتی درک می‌کنی که آگاهانه باهاش روبرو بشی، تفکر کنی، لجباز نباشی و مهم‌تر اینکه بپذیری که این رنج می‌تونه اثر تربیتی برات داشته باشه. اگه برای فلان رنج برا خودت دوران تعیین کنی، یا شرط بذاری، خودت رو محروم کرده‌ای از درک نور نهفته در اون. توی قوانین طبیعت با گلایه‌های ما تغییری پیش نمی‌آد، اما فقط فرایند درس‌پذیری مارو عقب‌تر می‌اندازه.

5. داستان حضرت ایوب توی قرآن، از اون داستانهای حکمت‌انگیزه. حتی یه‌بار هم شکایت نکرد. زود می‌گیم ما که نمی‌تونیم ایوب باشیم. درسته، اما میتونیم از این داستان چیزهایی برا خودمون برداریم. اینکه وسط یه اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداریم، یا یه رفتاری از یه نفر که باعث شده مثل چارپا توی گل بمونیم، با خودمون بگیم خب حالا یه‌کم دیگه هم تحمل می‌کنم، یه‌کم دیگه هم تلاش می‌کنم به موضوع از باب حل مساله بنگرم و ...

6. بزرگترین خاطرات زندگیه ما اغلب منطبق بر زمانهایی است که سختی بسیاری کشیده‌ایم، گاهی حتی داغ اون آبدیدگی هنوز جاش درد می‌کنه، اما می‌دونیم که همون داغ از ما آدمی قوی‌تر ساخته (اگر درست عمل کرده باشیم، حتما همینگونه خواهد شد)، نگاهمان را عمیق‌تر، بخششمان را بیشتر، بخاطر درک ناپایداری دنیا، حرصمان به دنیا را کمتر، و بسیاری خصایص خوب برامون به ارمغان آورده.

7. گاهی بعضی آدما توی زندگیه ما صرفا برای این دارن نقش بازی می‌کنن که ما آدم بشیم. اگه هم فکر می‌کنیم آدمیم، آدم‌تر بشیم. شاید خدا خیلی مارو آدم نمی‌دونه که باز داره این‌کارهایی که کلافه‌مون کرده رو برامون پیش می‌آره. حتی شاید قراره ما به تصمیم بزرگی برسیم که لازمه‌اش دیدن این سختی‌هاست. تصمیمی که ظاهرا خیلی جسورانه است. فقط باید بدانیم اونایی که توکلشون رو قوی می‌کردن، این سعادت رو داشتن که از لذت درک برخی از این چرایی‌ها برخوردار بشن. البته، یادمون نره همشون صبر داشتن. خیلی خیلی زیاد صبر می‌کردن و مثل من برای خدا زمان تعیین نمی‌کردن. ضمنا با هر بالا و پایینی آه و فغان راه نمی‌انداختن و زود با گفتن اینکه «خب من اینجوریم دیگه، خدا خودش منو می‌شناسه!!) سر خودشون رو شیره نمی‌مالیدن.

8. هیچکس تابحال نگفته زندگی خیلی ساده و راحته. اگه گاهی توی کله ماها می‌ره که همه‌چیز باید گل و بلبل باشه و اگه نیست تقصیر دولت و مردم و فلانی و خودمونه، این یه تفکر آمریکائیه که چندین ساله باب شده. این آقای آلن دوباتن می‌گه این تفکر باعث رنج بیشتر مردم شده، چون همه‌اش به آدم تفهیم می‌کنه که اگر پیشرفت نکرده‌ای و به فلان‌جا نرسیده‌ای، دلیلش اینه که تلاش کافی نکرده‌ای. تو می‌تونی هر کاری بخوای انجام بدی، بدون محدودیت. اگه نشده، نخواسته‌ای یا راهش رو درست نرفته‌ای. هرچی می‌خوای می‌تونه بشه، فقط باید بخواهی... اما توی زمونهای قدیم  فلاسفه قبول داشتن که می‌شه خیلی هم خوب نبود، می‌شه عالی نبود، و می‌شه به خیلی از چیزها هم نرسید. ایرادی هم نداشت. اینو یه بخش طبیعی زندگی می‌دونستن که باید خیلی راحت بپذیریمش، نه اینکه با رنج قبولش کنیم و سالها تلاش کنیم و روی عزت نفسمون کار کنیم تا آخرسر بعد بیست سال برسیم به این‌که خب، حالا من دیگه پذیرفته‌ام که فلان کار از دست من برنمی‌آد!!

زندگی ساده نیست، سخت هم نیست. بستگی به نگاه و نوع مواجهه ما داره. اما می‌شه با تلاش، درک بهتری از مفهوم زندگی رو بهش رسید و اونو دلپذیرتر کرد. اگه یه‌روز وسط روز صدای یه پرنده خوش‌خون رو می‌شنویم و یه روز همون ساعت نمی‌شنویم، دلیلش میزان توجه ماست نه اون پرنده بیچاره که به‌شکلی غریزی اون ساعت شروع می‌کنه به خوندن (یه پرنده دم خونه ماست که چند وقت بود می‌دیدم راس ساعت پنج و بیست دقیقه صبح شروع می‌کنه به خوندن و تا ده دقیقه بعد دیگه ساکت می‌شه...بعد یه هفته که حواسم بود، چند روزی بی‌حوصله بودم و بعد ناخودآگاه می‌دیدم آخر اون ده دقیقه یه‌دفعه صداشو شنیدم...دلم می‌سوخت از اینکه بی‌توجهی خودم باعث شده اون حس خوب فهمیدن قانون اون پرنده رو چند روز بود که از دست داده بودم)

9. خیلی چیزا توی زندگی بر وفق مراد ما نیست. تقریبا این درد مشترک بشریته. پشت لبخند خیلی از آدما، رفتار آروم و معتمد به نفس خیلی‌های دیگه، حتی پشت نوشته های وبلاگ یه آدم امیدوار یا یه دختر خانم شاد و سرزنده و یه پسر وبلاگنویس سرحال و بی‌خیال و بانمک، می‌تونه کلی داستان خوابیده باشه. ما هیچکدوممون بی‌مشکل و بی‌خیال نیستیم. هممون خسته می‌شیم. مهم می‌دونین چیه: اینه که بدونیم حق داریم خسته بشیم، خستگی طبیعیه، خیلی از چیزا برامون خوبه حتی اگه تلخ باشه، قواعد الهی و طبیعی عوض بشو نیستن و لذا پیامبر اکرم هم فوت می‌کنن، فلان امام هم زن ناسازگار داشته‌اند، فلان پیامبر هم پسر ناخلف داشته، فلان فیلسوف هم وسط محبوبیتش کار خرابی می‌کنه و سالها مجبور می‌شه از اول شروع کنه و هزارتا چیز دیگه

اما قوانین طبیعت خیلی چیزای دیگه هم داره. اینکه صبر چیز خوبیه. تحمل توام با آگاهی دل آدم رو پر نور می‌کنه. گذشت توام با تفکر، حس خوبی به آدم می‌ده. کمک، برکت می‌آره توی زندگی و همینطور که مولا علی این پایین گفته‌اند، خوش خلقی روزی رو افزایش می‌ده انشاالله.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: صبر
 
از کتاب‌های خوب (3)
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩  

هر رابطه‌ای گاه به نیروی صلابت نیاز دارد...البته نشان دادن شمشیر مفهومش آزار رساندن نیست. این عمل می‌تواند نوعی مکر خوش خویانه یا رندانه باشد.

...

در سال‌های دهه 1970 متوجه پدیده‌ای در سراسر کشور (آمریکا) شدم که به آن می‌توان عنوان «مردان نرم» داد. حتی امروز هم وقتی به جمعیت درون کلاس‌هایم نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که شاید بتوان نیمی از مردان حاضر در جلسه را با عنوان مردان نرم توصیف کرد. آن‌ها مردانی دوست‌داشتنی و با ارزش هستند - من دوستشان دارم - و هیچ‌کدام از آن‌ها علاقه‌ای به جنگ یا آسیب‌رساندن به محیط زیست ندارند. در همه آنها ظرافت خاصی نسبت به زندگی و نوع زندگی‌کردنشان وجود دارد، اما بسیاری از این مردان «خوشحال» نیستند. می‌توان نبود انرژی را در آن‌ها به سرعت دریافت. آنها «جان پناه» هستند نه «جان پرور» و البته این طنز تلخ زندگی است که این نوع مردان را همیشه در کنار زنانی می‌گذارد که کاملا از خود انرژی ساطع می‌کنند...

مردِ مرد، رابرت بلای، ترجمه فریدون معتمدی، انتشارات مروارید

 

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: قدرت ،کلمات کلیدی: سختی
 
گندم توی دل
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩  

اون روزا که کوچیکتر بودیم، مادرم می‌گفت روزهای آخر ماه رمضون، فرشته‌ها می‌آن و یه خوشه گندمی که از اول ماه تو دل آدما کاشته‌اند (و همون هم باعث می‌شده آدما تحمل روزه گرفتن داشته باشن) رو برمی‌دارن و میبرن و به همین خاطره آدم بیشتر ضعف می‌کنه... و من با خودم فکر می‌کردم مگه آزار دارن، خب این چند روزه رو هم بذارن بمونه دیگه!

اون زمانا وقتی می‌افتادیم زمین، همه داد می‌زدن آخ آخ آخ پاشو پاشو نمکا ریخت! نمکا رو جمع کنین! !!    !!!! و ما ناخودآگاه با چشم گریون بدون اینکه حواسمون به زخم و درد پامون باشه می‌گشتیم دنبال نمک!

شهریور سال قبل همین روزا نوشتم که روزهای آخر ماه رمضون مامان بزرگ خدا بیامرز می‌گفت: دیگه چیزی نمونده ننه! ماه رمضون به هُم هُم افتاده و منظورشون بیست و هفتم، هشتم، نهم ماه بود... و ما بعدها یاد گرفتیم که اهکی! از دهم ماه هم می‌شه گفت هُم هُم!!

...

امیدوارم همونطور که روزهای کودکیمو کودکی کردم و خودمو خفه کردم از کودک بودن، به میانسالی که رسیدم، به این روزا هم که نگاه می‌کنم، خوشحال باشم که کامل زندگی کرده‌ام. هرچند فکر کنم خیلی سخت‌تره. ولی اگه این حس رو نداشته باشم، ( که ندارم) امیدوارم حالیم باشه که حداقل هنوز فرصت دارم تا جا خالیهاشو پر کنم.


کلمات کلیدی: خاطراتم ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: طراوت ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
 
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  

 

احتمالا خیلی خیلی کم بشه موفقیت‌های لذت‌بخش و پایداری رو تو زندگیمون پیدا کنیم که راحت و بدون سختی و تلاش و کوشش بهشون رسیده‌ایم. اگه دانشگاه قبول شدیم، اگه خونه خریدیم، اگه یه موقعیت خوب تو زندگی شغلیمون داریم، اگه شخص موفقی تو هرکدوم از بخش‌های زندگیمون بوده‌ایم، اگه بچه‌های موفقی داریم، ... یه اصل کلی توشون وجود داره: براشون زحمت کشیده‌ایم، از خوشی‌هامون گذشته‌ایم، به خودمون سخت گرفته‌ایم و حالا هم داریم جواب این زحمات رو می‌گیریم.

متاسفانه نوع زندگی مدرن، جوریه که دائم فکر می‌کنیم باید به اهدافمون با کمترین صرف انرژی، وقت و زحمت رسید. ما همه چیزای خوب رو می‌خواهیم، اما زود و راحت و هلو! حقیقتش جون گذاشتن و زحمت کشیدن و فشار آوردن به خود، شده داستان زندگی آدمای موفقی که تو کتابها می‌خونیم و یه جورایی انگار داریم داستان و افسانه می‌خونیم. بعد می‌پریم می‌ریم دنبال کتابها، آدمها و سایت‌هایی که بهمون می‌گن، یادگیری زبان در ده روز، لاغر شدن در دو هفته، موفقیت مالی در یک شب، تحول کامل زندگی در یک جلسه، یادگیری زبان در خواب و ...

...

مطلبی می‌خوندم از سکوت و مفاهیم آن از نگاه مولانا. اونجا می‌دیدم که این آدم  چقدر زحمت کشیده، چقدر چله‌های رام کردن نفس به خودش داده، چقدر تلاش کرده  تا درونش رو آروم کنه و بعد ... رسیده به جایی که الان بعد از این‌همه سال ما داریم بهش نگاه میکنیم. در صورتی‌که شاید خیلی از ماها فکر می‌کنیم مولانا صرفا عارفی شوریده بوده و از همون اول عاشق و رقصان و صفا می‌کرده و ... و نمی‌دونیم چقدر برا رسیدن به این مراحل زحمت کشیده و از خود تفسیری برای نزدیکی به خدای خودش خودداری کرده.

حالا که اینجوریاس، چرا فکر می‌کنیم رسیدن به آرامش و دوست بودن با خدا و حس عمیق معنوی داشتن و لمس نَفَس‌های الهی و ملکوتی در کنارمون، می‌تونه با بی‌خیالی‌های ما و هرجور بودن‌هامون بدست بیاد؟ چرا فکر می‌کنیم سختی نکشیدن در این راه مهم نیست، چرا کمترین زحمت رو همیشه برای اینجور کارهامون به خودمون می‌دیم؟

گاهی نیازه بی‌رحمانه خودمون رو نقد کنیم، زور بزنیم از لابلای تار و پود یه خروار توجیه که از وضع مملکت و اوضاع جوی و مشکلات شخصی و تنبلی و توصیه‌های دینی دوست و آشنا برا خودمون ساخته‌ایم، بیاییم بیرون و خودمون و اعمالمون رو درست نگاه کنیم. ماه رمضون فرصت خوبیه برا این‌که به خودمون برسیم و درست خودمون رو نگاه کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
ماه رمضون دوست‌داشتنی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  

می‌گن توی ماه رمضون، خدا میزبانه. سفره می‌اندازه و خودش دعوت می‌کنه...فکرش رو بکنیم: خدا راه افتاده دنبالمون و می‌گه لطفا امشب تشریف بیارید مهمانی من...بعدش هم بجای این‌که لازم باشه براش هدیه ببریم، کلی هدیه هم بهمون می‌ده...می‌گه تو دهان و فکر و نگاه و زبان و ذهن و دلت رو مراقبت کن و پاکشون کن و پاک نگهشون دار، در عوض من هم چشمم رو روی خیلی از تقصیراتت می‌بندم و انگار نه انگار...

...

می‌گن یکی از مفاهیم جهنم و سوختن و هیزم و آتش و ... آب شدن و سوختن انسانه وقتی در برابر خدا حاضر می‌شه و می‌بینه چقدر کارها می‌تونست انجام بده و انجام نداده و عمرش تموم شده و حالا دیگه کاری از دستش بر نمی‌آد. یه تعبیر زیبا اینه که انسان نادم وقتی روز قیامت در برابر خدا می‌ایسته و اون حجم عظیم از رحمانیت و مهربانی رو می‌بینه، و می‌فهمه بخاطر بی‌فکری، بی‌توجهی و دل‌خوش‌کردن به زودگذرها و ناماندنی‌های دنیا، سهمی از اون مهربونی‌ها نداره، خود به خود آتیش می‌گیره و می‌سوزه از شدت حسرت.

با خودم می‌گم نکنه این سی روز که مثل باد داره می‌گذره، بگذره و من فرقی با ماه قبلم نکرده باشم. نکنه آدم‌تر نشده باشم. نکنه بهش نزدیک‌تر نشده باشم. نکنه چشم و زبان و دلم سختی نکشیده باشن...نکنه از اون نسیم‌های خنک و دل‌نوازی که وقتی پاتو می‌ذاری رو دلت و برا خاطر او کاری رو نمی‌کنی، می‌وزه توی دلت، محروم بشم...

خدایا خودت هوامونو داشته باش...من می‌دونم که وقتی زمان من توی این دنیا تموم بشه، حتی خردلی از کارهای من را دیگران به دوش نخواهند کشید...من مسئول خودمم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
بالاخره...
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  

FAN9004448 - Woman writing on an encouraging chalkboard

تو هفته گذشته به لطف خدا تونستم بر یکی از بزرگترین ترس‌های زندگیم غلبه کنم. می‌دونم اونقدر این ترس و وهم ریشه‌دار شده که با یه تجربه نمی‌شه کل اونو پاک کرد اما اینبار یه ضربه اساسی بهش زده شد و من خیلی ممنونتم خدا...

یه جمله قشنگ خوندم کنار یکی از این تقویم‌های هنری سال 89. نوشته بود: آینده صدها سال است که شروع شده...

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: شکر
 
به‌هم ریختگی‌ها
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

بعضی موقع‌ها گرفتاری، دلنگرانی، خشم و عصبانیت نسبت به چیزی یا فردی، سیستم ما رو به هم می‌ریزه و یه دفعه می‌بینیم صبح اول صبح نمی‌دونیم چمون شده و تا شب هم همینجور به هم ریخته و خشمناک یا غمگین و بی‌حال باقی می‌مونیم. در واقع تلاشی برای حل یا تسکین موضوع نمی‌کنیم و فقط یه رویداد جدید باعث می‌شه تا اون رویداد قدیمیه کنار بره. به همین خاطر گاهی تا زمانی که اتفاق متفاوتی رخ نده ما تو همون حال اول می‌مونیم.

گاهی اوقات یکی دو روز تو این حالتها می‌مونیم بعد با خودمون یه تصمیم بزرگ می‌گیریم و با این استدلال که دیگه بسه، خودتو اذیت نکن، اینا و اونا چه ارزشی دارن که منو به این روز انداخته‌اند، خدا جای حق نشسته و ذلیلشون می‌کنه! یا با گفتن هر چیز دیگه‌ای که آروممون کنه از این حالت سعی می‌کنیم که بیاییم بیرون.

بعضی وقت‌ها هم تمام تلاشمون رو می‌کنیم که از چند جنبه به موضوع نگاه کنیم. از طرف خودمون، از نگاه طرف مقابل، میزان تاثیری که شرایط و محیط روی این وضعیت گذاشته‌اند، کوتاهی‌های خودمون، رفتارهای ما یا طرف مقابل که می‌تونسته باعث سوء‌تفاهم بشه و شده، خیری که می‌تونه این اتفاق برامون داشته باشه، پختگی‌ای که با صبر و آرام نگه‌داشتن خودمون و جلوی زبون و فکرمون رو گرفتن برامون پدید می‌آد و برا بعضی‌ها هم پرهیز از غرولندهای بی‌شمار روزانه و ماهانه و سالانه به پروردگار...

هر سه راه ممکنه. انتخاب هم با خودمونه. اصلا هم راحتی این سه تا مثل هم نیست. میزان شک و شبهه و تزلزلی که که تو تصمیمون برا هر کدوم از این سه راه پیش می آد هم با هم خیلی فرق می‌کنه.

ولی باز انتخاب با خودمونه.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
دوران...
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸  

اون لحظه و اون مقطعی که باید تصمیم بگیری میون دل‌خواسته‌هات یا منافعت یکی رو انتخاب کنی لحظه سختیه.

سخت‌ترین بخش موضوع اونجاست که تصویر روشن و واضحی از هیچ‌کدوم نداری. داخل هرکدومشون کلی مفهوم و توجیه و تجربه و نصیحت متفاوت نهفته است. یه لشکر دلیل برا تایید اولی‌ها و یه تیپ توجیه برا تقویت دومی‌ها.

می‌دونی آخرش اونی که دلت باهاشه رو اگه انتخاب کنی حداقل اگه بهش نرسی‌ هم حسرت نمی‌خوری و احساس آرامش داری. اما اگه با تصمیمت فقط خودت آسیب نبینی و دیگرونی هم باشن که به هم بریزن اونوقت ...؟

...

خدایا کمکمون کن. گاهی اینکه جوری رفتار کنی که انگار نه انگار... امتحان سختیه.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: سختی
 
غول انگشتر
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

اگه از خواستن چیزی بدست می‌آید و هیچ‌چیز از دست نمی‌رود، پس حتما بخواهید...

کلمنت استون، صفحه اول کتاب عامل علاء‌الدین

کوچیک که بودم داستان علا‌الدین و چراغ جادو رو که می‌خوندم دوست داشتم اون غول انگشتر رو داشتم. برام جالبه که چرا غول چراغ رو نمی‌خواستم (حالا انگار قرار بود اونا رو به بنده بدن و من داشتم ناز میکردمنیشخند) شاید یه جورایی از اون قدرت مطلق غول چراغ واهمه داشتم، شاید چون تو داستان غول انگشتر مهربونتر و متواضع‌تر بود اونو دوست داشتم، شاید چون غول چراغ نامطمئن‌تر بود و دست اون جادوگر بدجنس می‌افتاد...به هرحال الان که فکر می‌کنم اون تفکیکی که برا خودم گذاشته بودم برام جالبه.

گاهی تو زندگیمون با خودمون حس می‌کنیم اون انگشتره رو داریم. می‌بینیم چیزایی که می‌خواهیم درست می‌شن و اونایی که نمی‌خواهیم اتفاق نمی‌افتن. بعد که خوب فکر می‌کنیم می‌بینیم خیلی هم اتفاقی نیستن. زمان هایی که تلاش می‌کنیم صبورتر باشیم انگار چیزها و حس‌هایی رو درک میکنیم که قبلا نمی‌دیدیمشون. از وقتی با برنامه حرکت می‌کنیم نابسامانی‌ها کمتر می‌شه و خود به خود استرس و به‌هم ریختگی کمتری بوجود می‌آد. زمان‌هایی که سعی می‌کنیم کمتر قضاوت کنیم، آدما و اخلاق‌هاشون برامون قابل درک‌تر می‌شن و خودشون هم دوست‌داشتنی‌تر. زمان‌هایی که از خدا می‌خواهیم باهامون باشه و هوامونو داشته باشه و تلاش می‌کنیم تو رابطه‌مون با اون خرابکاری نکنیم، انگار حس‌هامون قوی‌تر می‌شن و حضورش رو بیشتر حس می‌کنیم.

غول انگشتر افسانه بود اما ماها همه تو دلامون غول انگشتری داریم که فقط منتظره صداش بزنیم. اما نکته‌ای که این غول رو واقعی می‌کنه اینه که باید برا بهتر شدن زحمت کشید. آرامش، موفقیت، حس خوب باخدا بودن، امیدوار بودن و پیشرفت واقعی کردن تو کار و زندگی و آخر شب هم با آرامش و لذت و وجدان آروم سر رو بالش گذاشتن نیاز به زحمت داره. این حس راحت به همه چیز رسیدنی که خصوصا تو دوران اخیر برا ماها آرزو شده رو باید ریخت دور . موفقیت زحمت می‌خواد و نکته قشنگش اینه که اون زحمته هم لذتبخشه. خصوصا وقتی به هدف تعیین‌کرده‌ات می‌رسی و به پشت سرت و سختیهات نگاه می‌کنی...چه کیفی داره به خدا.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی
 
 
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸  

گاهی وامی‌مانی از اینکه بالاخره با آن فکری که اذیتت می‌کند باید چکار کنی؟

رهایش کنی و دیگر بهش فکر نکنی و منتظر باشی ببینی سرنوشت چه می‌خواهد برایت؟ (اینجوری خیلی‌ها همیشه توی دودلی ناشی از اینکه نکنه بایست فلان موقع  فلان‌کار رو می‌کردم و چرا نکردم و ... می‌مونن)

بهش فکر کنی و سعی کنی تا زمانی که خیالت راحت نشده دست از سر اون فکر برنداری و هر اقدامی لازم می‌دونی برا این روشن شدن تکلیف بکنی؟ (اونوقت خیلی‌ها با خودشون می‌گن اگه موضوع رو هم نزده بودم و یا بهش زمان داده بودم تا شرایط بهتر بشه, کار به اینجاها نمی‌کشید)

اینکه کاری نکنی و دعا کنی و همه چیزو بسپاری دست خدا؛ اینکه از همون اول با دیگرون که قابل اعتمادن مشورت کنی؛ اینکه تو رو دیوار اتاقت بزنی این نیز می‌گذرد و اینجوری بی‌خیال همه غم و غصه‌های عالم بشی؛ اینکه یه‌کم چاشنی بی‌رگی و بی‌خیالی رو تو زندگیت بیشتر کنی و آنقدر ادای آدمای راحت رو در بیاری که بعد از مدتی برسی به قالب کاراکتر اونا و ده‌ها راه دیگه هم هست که آدم می‌تونه بره.

اما نکته مهم اینه که بتونی بفهمی کدوم‌یک از راه‌های بالا تو کدوم موقعیت از همه بهتر برای تو جواب می‌ده. و این خیلی سخته.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
این روزها...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸  

امیدوارم دو پاراگرافی که در ابتدای پست پایین نوشته‌ام عاقبت این روزها شود...

انشاالله


کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: سختی
 
استقامت
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

یادمون نره بعضی از فضیلت‌ها ازلی و ابدی هستن و فرق می‌کنن با نسخه‌های زودگذر کنونی. خیلی فرق می‌کنه که برا کسب اعتماد به نفس، نفس عمیق بکشیم، صاف وایسیم، تو چشم مخاطب نگاه کنیم، رو لحن صحبتمان کار کنیم و ده‌ها روش دیگه رو بکار ببندیم...تا اینکه بدون درگیر شدن تو همه این کارا، بیاییم و رو خودمون کار کنیم و درونمون رو قوی کنیم. با توکل، با صداقت، با فروتنی و با چیزای دیگه.

...

چند روزه دارم به این موضوع استقامت فکر می‌کنم. اینکه چقدر ازش فاصله گرفته‌ام و چقدر ناخودآگاه دنبال نتایج آنی می‌گردم و سریع دلم می‌خواد به فلان هدف برسم تا زود برم سراغ یه هدف دیگه.

یادمه چند وقت قبل دوستی تو یکی از کامنت‌های اینجا نوشت که با مصرع نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود خیلی موافق نیست... با اینحال من هنوز فکر می‌کنم خوشترین و به‌یادماندنی‌ترین موفقیت‌های زندگیم اونایی بوده که خیلی براشون زحمت کشیده‌ام.

دلم تنگ شده بود برا زحمت کشیدن و عرق ریختن و حسابی درگیر یه کار شدن.  گفتم اینجا بنویسم.


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: سختی
 
نفس کشیدن
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧  

می‌گن وقتی از چیزی ناراحت و دلخور و افسرده‌ای، اینکه یه نفر بیاد بهت بگه این که مشکلی نیست، برو خدا رو شکر کن که زنده‌ای و یا سالمی، آدم دلش می‌خواد یه مشت بزنه پا چشم طرف و بگه فعلا من همدرد می‌خوام نه کسی که بهم بگه مشکل تو مشکل نیست.

اما من می‌گم اون آدمه راست می‌گه.

این از اون چیزاست که حتی با یه‌کم تاخیر بایست خودمون دائم به یاد خودمون بیاریم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: غم
 
قهرمان
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  

قهرمان از بهشت رانده شده‌ایست که عزم بازگشت به بهشت دارد.

قهرمان آن انسان فرهیخته‌ای است که قدم در راه تغییر وضع موجود می‌نهد. او به تمام سختی‌ها و ناکامی‌ها، نبردها و دیوها، فریب‌ها و رنج و تنهایی‌ای که در پیش روی اوست آگاه است؛ اما ماندن در وضعیت فعلی را برای خود ناممکن می‌داند. او پا در سفری روحانی و درونی می‌نهد ، با همه مشکلات رودررو و پنجه در پنجه درمی‌آویزد و نهایتا، سربلند و آزاده وارد عالمی جدید می‌شود؛ عالمی که خود خالق آن است. دنیایی که در آن امنیت کامل دارد، زیباست و دوست‌داشتنی. عاشق می‌شود، عاشق تمام هستی. سفری که آغازش در درون بود و پایانش در بیرون، در آغوش گرم زندگی...این سفر، سفر قهرمانی انسان است...

برداشتی از کتاب مرد مرد، اثر رابرت بلای

و در قلب همه ما تار بمی وجود دارد...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: سختی
 
خاموشش کن!
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧  

شاید یه زمانایی خدا از بنده‌اش بخواد تا موتورش رو خاموش کنه، بزنه کنار و بدون توجه به نگاه دور و بری‌ها، صبر کنه ببینه چی می‌شه...

صبر و توکل گاهی خیلی سخته. خیلی. خصوصا زمانایی که نمی‌دونی اونکاری که داری می‌کنی توکله یا نه!

فقط خدا کنه اون بنده‌هه از سکون اون موتور خاموش خوشش نیاد...


کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: صبر
 
تعریف امید
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧  

                                        

داشتم مطلبی رو می‌خوندم از نگاه متفاوت داستایفسکی و نیچه به معنای امید. نویسنده از قول کی‌یرکگور تعریفی از امید رو نقل کرده بود که خیلی نزدیک به معنای امید از نگاه داستایفسکی می‌شد: اینکه امید یعنی خلوص دل. و خلوص دل یعنی وفاداری و پافشاری بر روی یک ایده. کی‌یرکگور می‌نویسد: « آنهایی که نمی‌توانند دل فقط به یک ایده بسپارند، چه بدانند و چه ندانند غرق نومیدی‌اند. زیرا که علت بوجود آمدن نومیدی آن است که آدمی بجای آنکه تنها به یک «ایده» یا «دیگری» معین اعتقاد داشته و وفادار باشد، به چند «ایده» باور دارد (این معادل آنست که او به هیچ ایده‌ای باور ندارد) و به این ترتیب میل‌های متنوع  و بی‌پایانش هریک او را به سمت و سویی می‌کشاند و بدین‌سان دستخوش روانی چند تکه یا شیزوفرون می‌شود».

اما نگاه نیچه کاملا برعکسه. نیچه مفهومی دارد به‌نام «دنیای زیباشناسی» و منظورش از آن، خودشیفتگی و تسلیم نشدن به دیگری است. از نگاه نیچه دو راه بیشتر وجود ندارد: یا فرد خود چشم‌اندازش را بوجود می‌آورد (زیبایی‌شناسی) و البته دائما تغییر نیز می‌کند؛ یا آنکه دیگری نوع خاصی از چشم‌انداز را بر وی تحمیل می‌کند، و ثابت نیز می‌ماند.

نیچه در شکوه تسلیم نشدن و اهلی ناشدن، زیبایی مسحورکننده‌ای می‌بیند که آنرا بر نومیدی ترجیح می‌دهد. گویی که می‌پذیرد زندگی در دنیای زیباشناسی به هرحال قرین نومیدی است. اما در تسلیم نشدن، تصویر خیره کننده‌ای می‌بیند که اگرچه در مقیاس زمان لحظه‌ای بیش نیست اما آن «لحظه» را بر انسجام ذهنی و روزمرگی طولانی کسالت آور ترجیح می‌دهد.

...

من هردوی این دیدگاه‌ها را دوست دارم. هرچند از عواقب دیدگاه اول مطمئن‌ترم تا دیدگاه دوم. می‌دانم انسان‌هایی که به چیزی از ته ته دل ایمان دارند، حتی اگر آن چیز قابلیت نقد بسیاری را داشته باشد، در زمان‌هایی مقاوم‌تر، آرام‌تر و راحت‌تر هستند. به هرحال این مقاله باعث شد برم و یه مطالبی در مورد زندگی نیچه بخونم و به مطالب جالبی بربخورم. بفهمم که او چقدر بر لزوم وجود سختی در زندگی اصرار داشته و سختی‌ها رو برای خوشبختی لازم می‌شمرده. اینکه با اینکه 11 سال از آخر عمرش را در تیمارستانی گذرانده، اما هیچگاه به اعتقادهایی که داشته پشت نکرده (پس او هم به یک ایده ایمان داشته)،اینکه او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود ، ولی هرگاه شکست خورد مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود و آخرسر اینکه اگرچه هرگز نتوانست همسری برای خود انتخاب کند، جایی یه جمله محشر گفته بود:

« مطمئن‌ترین درمان بیماری مردانه خودخوارشماری، دوست داشته شدن از جانب زنی زرنگ است»

 


کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
فکر نکردن
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧  

می‌خوام ١٠ روز به موضوعی فکر نکنم... و اینکار چقدر سخته.

رژه‌ها شروع می‌شن... تمام احساسات مثبت و منفی, تمام خاطرات, پیش‌بینی‌ها, آینده‌خوانی‌ها, لذت دست‌زدن به کارهای جدید, ورود به حوزه‌هایی که پیش از این برات ممنوع بود یا برا خودت ممنوعشون کرده بودی, ذوق ورود به یه فضای تازه, ترس از تغییر, دلهره از صدای وجدان, ترس از حرفای دیگرون, خستگی از تظاهر, و ...

بعد می‌بینم چقدر فکر نکردن از فکر کردن سخت‌تره!

 ولی فقط یه نکته

ذهن بنده خدای ما نمی‌تونه در آن واحد با دوتا فکر و ذکر و حال درگیر باشه... نمی‌تونه هم به چیز خوب فکر کنه و در همون حال هم به یه چیز بد. نمی‌تونه در عین حال هم شاد باشه و هم غمگینِ هم مثبت ببینه و هم منفی...ذهن همه‌ کارها رو به توالی انجام می‌ده

خب دیگه اینجا موقع انتخاب ماست...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: فکر منفی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
صبر
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧  

دیدین گاهی بعضی جملات و شعرها رو اونقدر شنیده‌ایم که وقتی دوباره می‌شنویمشون تاثیری رومون ندارن.؟

دیشب اتفاقی آخرای قسمتی از سریال یوسف پیامبر رو می‌دیدم یاد این بیت افتادم

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

با خودم بارها زمزمه‌اش کردم و شد مثل مزه یه غذا یا یه چایی ساده که وقتی حواسمون بهش هست با وقتی حواسمون بهش نیست زمین تا آسمون فرق داره.

فکر کنم همین دو سه بیت اول شعر حافظ که با یوسف گمگشته بازآید به کنعان شروع می‌شه برای یه عمر ما بسه. اون زمانا که داد می‌زنیم: آخه خدا! کجایی؟...اون زمانا که یادمون می‌ره و دیگه تصمیم می‌گیریم همه‌چیز رو با مدیریت خودمون و اون حرفایی که فکر می‌کنیم درسته, درستش کنیم و بعد از مدتی می‌بینیم همه‌چیز خراب‌تر شد...اون زمانا که فقط و فقط می‌خواهیم به خواستمون برسیم و خون جلو چشمامون رو گرفته! و به هیچ‌ چیز یا  کس دیگه‌ای توجه نداریم...اون زمونا که خسته می‌شیم و تو دلمون می‌زنیم زیر گریه...اون زمانا که توان دوباره بلند شدن رو نداریم و  یه پوزخند می‌زنیم به ردیف کتابای مثبت‌اندیشی توی کتابخونمون... آخ که اگر مزه این بیت رو نم‌نم زیر زبونمون حس کنیم چقدر وضعیت فرق می‌کنه...


کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
سختی و آرامش
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧  

استاد می‌گفت: باید بدن را از فضای تنبلی بیرون کشید. تنبلی یعنی به تن بگوییم بلی! خواسته‌هاشو بی چون و چرا بپذیریم و نذاریم بهش بد بگذره. جلوی خواسته‌هامون نایستیم و نذاریم آب تو دل بدنمون تکون بخوره.

فکر می‌کردم که بعضی از حکمت‌ها هرچند کهن هستند اما ما هنوز هم اثرات زنده اونا رو تو دور و برمون می‌بینیم. یعنی تاریخ مصرفشون صرفا مال اون زمانا نیست. هنوز هم صادقند و کلی حرف برای ما دارن. این تلاش کردن و ثمره تلاش رو دیدن از همون حکمتهاست. اینکه خیلی اوقات بایست روی نفس خودت پا بذاری از همون حکمتهاست. اینکه بدونی نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود از همون حکمتهاست. اینکه بدونی رسیدن به یه نقطه متعالی در هر زمینه‌ای لازمه‌اش تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و بی‌چشمداشت و بی‌وقفه است از همون حکمتهاست.

چند وقت پیش تو سایت wiki how داشتم دنبال مطلبی می‌گشتم چشمم به یه مقاله خورد در مورد اینکه چجوری بایست زبان انگلیسی رو تقویت کرد. می‌دونین توش چی نوشته بود؟ می‌گفت باید عاشق و بی‌قرار یادگیری بشی. حداقل هفته‌ای یک کتاب متوسط تموم کنی. حتی نصفه شب هم تو خواب اگه معنای یه لغت به ذهنت اومد و دیدی روش شک داری باید پاشی و اونو پیدا کنی. می‌گفت باید همه ذکر و فکرت زبان یاد گرفتن باشه. هرچیزی که انگلیسی هست تو هر زمینه و رشته‌ای اگه دستت اومد تا نخوندیش ازش نگذری. بعد می‌گفت وقتی اینجوری علاقه‌ات رو نشون دادی، اونم روشهای درستش رو بهت نشون می‌ده و عاشقت می‌شه (البته این تعابیر احساساتی از منهنیشخند)

این مقاله رو که خوندم خیلی تکون خوردم. دیدم اونقدر تن‌بل شده‌ام که خوندن اینجور دستورات برام شده افسانه و داستان. انگار مال زمان من نیستند این نوشته‌ها. دیدم یه چیزی درونم می‌گه ولش کن بابا، ببین راه میان‌بر نداره؟ دیدم یه بخشی از وجودم وحشت کرده از حتی یه‌کم سختی کشیدن برای مطالعه بیشتر. دیدم یه جایی از اعماق ذهنم می‌گه که چی؟ هان؟. دیدم اون بخشه اومد و کلی آدم رو جلوم ردیف کرد که با ربع دانسته‌های من به مقام‌هایی رسیده‌اند که شاید آرزوی من باشه...

دلم برای خودم سوخت. حالا می‌فهمم اونایی که زندگی‌نامه‌اشون رو می‌خونیم که با دود چراغ و کار توام با درس خوندن و مشقت‌های طاقت‌فرسای فقر خانوادگی موفق شدن، چقدر تو موفقیتهاشون محکمند و استوار و چقدر خیلی از موفقیت‌های چشم‌نواز دور و  زمونه ما  زودگذرند و فانی.

یه تصمیمایی گرفته‌ام با خودم. امیدوارم بتونم اونا رو عملی کنم. یادم نمی‌ره بزرگترین دستور عرفا به شاگردهاشون کنترل کامل ذهن و جسم بوده. فکر می‌کنم باید از خودم خجالت بکشم اگه حتی یه‌بار چون سختمه که فلان کارو نکنم یا فلان کار رو بکنم، با خودم بگم ولش کن بابا! مگه چقدر عمر می‌کنم؟ واسه چی اینقدر به خودم سختی بدم؟ دنیا مگه چند روزه؟ اصلا آخرش so what؟ (با این گفتگوی درونی وقتی می‌خواهید رژیم بگیریم یا یه عادت رو از شرش خلاص بشیم آشنایید؟)

یادم نره که «موفقیت با کیفیت »با «موفقیت بدون کیفیت» زمین تا آسمون فرق داره.


کلمات کلیدی: شرمساری ،کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش