1. یادمه زمانی یه خواننده خوب وبلاگ داشتم که بخاطر یک اشتباه پزشکی کاملا فلج شده بود. دختر خانمی که فقط میتونست روی تخت دراز بکشه و کتابهاش رو بالا بگیره و بخونه. برای اون نوشتن چیزی روی دفتر، یا تایپ روی کیبورد خیلی سخت بود و معمولا بعد چند دقیقه بایست یه استراحت میکرد و دوباره ادامه میداد...اون موقع که به وبلاگ اون ادم بزرگ سر میزدم همیشه این سوالها رو با خودم میگفتم: معنای امید چیه؟ سختی یعنی چی؟ چه چیزایی رو باید بخاطرش غر بزنیم؟ چیا باید برامون مساله باشه؟
2. توی زندگیم به یه جاهایی میرسم که هیچکدوم از عقاید مثبت، آرومم نمیکنه. گاهی یه فرجههایی برای خدا میذارم!! که اگه تا اون موقع اوضاع رو سامون داد که خب، کلی ازش متشکر میشم و فداش میشم. اما وقتی در فرجه تعیینی من اون کاری که من میخوام یا انتظارش رو دارم رو انجام نمیده، اولش به خودم، بعد به اون شک میکنم. بیخدا نمیشم، اما بعد که آروم میشم میفهمم که ایمانی که ازش دم میزدهام، باز جاخالی داده.
3. یه روایتی میخوندم از یه امام معصوم که مضمونش این بود که وقتی خدا بخواد گناهای بندههاش رو پاک کنه، بهشون یه همسایه ناسازگار میده، گاهی پدر و مادر یا بچه ناسازگار، گاهی دوست ناهمراه و اون صبوری و تحمل اون آدم و پایبندیش به اصول، پاک کننده گناهاش میشه.
4. توی حکمت نهفته در اعصار، از پیامبرهای الهی گرفته، تا امامان و از فیلسوفهای بزرگ خارجی و داخلی، رنج، یک فرایند مقدس بوده. چیزی که روح آدم رو حرارت میداده و آبدیده میکرده. چیزی که بهترین حالتش رو وقتی درک میکنی که آگاهانه باهاش روبرو بشی، تفکر کنی، لجباز نباشی و مهمتر اینکه بپذیری که این رنج میتونه اثر تربیتی برات داشته باشه. اگه برای فلان رنج برا خودت دوران تعیین کنی، یا شرط بذاری، خودت رو محروم کردهای از درک نور نهفته در اون. توی قوانین طبیعت با گلایههای ما تغییری پیش نمیآد، اما فقط فرایند درسپذیری مارو عقبتر میاندازه.
5. داستان حضرت ایوب توی قرآن، از اون داستانهای حکمتانگیزه. حتی یهبار هم شکایت نکرد. زود میگیم ما که نمیتونیم ایوب باشیم. درسته، اما میتونیم از این داستان چیزهایی برا خودمون برداریم. اینکه وسط یه اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداریم، یا یه رفتاری از یه نفر که باعث شده مثل چارپا توی گل بمونیم، با خودمون بگیم خب حالا یهکم دیگه هم تحمل میکنم، یهکم دیگه هم تلاش میکنم به موضوع از باب حل مساله بنگرم و ...
6. بزرگترین خاطرات زندگیه ما اغلب منطبق بر زمانهایی است که سختی بسیاری کشیدهایم، گاهی حتی داغ اون آبدیدگی هنوز جاش درد میکنه، اما میدونیم که همون داغ از ما آدمی قویتر ساخته (اگر درست عمل کرده باشیم، حتما همینگونه خواهد شد)، نگاهمان را عمیقتر، بخششمان را بیشتر، بخاطر درک ناپایداری دنیا، حرصمان به دنیا را کمتر، و بسیاری خصایص خوب برامون به ارمغان آورده.
7. گاهی بعضی آدما توی زندگیه ما صرفا برای این دارن نقش بازی میکنن که ما آدم بشیم. اگه هم فکر میکنیم آدمیم، آدمتر بشیم. شاید خدا خیلی مارو آدم نمیدونه که باز داره اینکارهایی که کلافهمون کرده رو برامون پیش میآره. حتی شاید قراره ما به تصمیم بزرگی برسیم که لازمهاش دیدن این سختیهاست. تصمیمی که ظاهرا خیلی جسورانه است. فقط باید بدانیم اونایی که توکلشون رو قوی میکردن، این سعادت رو داشتن که از لذت درک برخی از این چراییها برخوردار بشن. البته، یادمون نره همشون صبر داشتن. خیلی خیلی زیاد صبر میکردن و مثل من برای خدا زمان تعیین نمیکردن. ضمنا با هر بالا و پایینی آه و فغان راه نمیانداختن و زود با گفتن اینکه «خب من اینجوریم دیگه، خدا خودش منو میشناسه!!) سر خودشون رو شیره نمیمالیدن.
8. هیچکس تابحال نگفته زندگی خیلی ساده و راحته. اگه گاهی توی کله ماها میره که همهچیز باید گل و بلبل باشه و اگه نیست تقصیر دولت و مردم و فلانی و خودمونه، این یه تفکر آمریکائیه که چندین ساله باب شده. این آقای آلن دوباتن میگه این تفکر باعث رنج بیشتر مردم شده، چون همهاش به آدم تفهیم میکنه که اگر پیشرفت نکردهای و به فلانجا نرسیدهای، دلیلش اینه که تلاش کافی نکردهای. تو میتونی هر کاری بخوای انجام بدی، بدون محدودیت. اگه نشده، نخواستهای یا راهش رو درست نرفتهای. هرچی میخوای میتونه بشه، فقط باید بخواهی... اما توی زمونهای قدیم فلاسفه قبول داشتن که میشه خیلی هم خوب نبود، میشه عالی نبود، و میشه به خیلی از چیزها هم نرسید. ایرادی هم نداشت. اینو یه بخش طبیعی زندگی میدونستن که باید خیلی راحت بپذیریمش، نه اینکه با رنج قبولش کنیم و سالها تلاش کنیم و روی عزت نفسمون کار کنیم تا آخرسر بعد بیست سال برسیم به اینکه خب، حالا من دیگه پذیرفتهام که فلان کار از دست من برنمیآد!!
زندگی ساده نیست، سخت هم نیست. بستگی به نگاه و نوع مواجهه ما داره. اما میشه با تلاش، درک بهتری از مفهوم زندگی رو بهش رسید و اونو دلپذیرتر کرد. اگه یهروز وسط روز صدای یه پرنده خوشخون رو میشنویم و یه روز همون ساعت نمیشنویم، دلیلش میزان توجه ماست نه اون پرنده بیچاره که بهشکلی غریزی اون ساعت شروع میکنه به خوندن (یه پرنده دم خونه ماست که چند وقت بود میدیدم راس ساعت پنج و بیست دقیقه صبح شروع میکنه به خوندن و تا ده دقیقه بعد دیگه ساکت میشه...بعد یه هفته که حواسم بود، چند روزی بیحوصله بودم و بعد ناخودآگاه میدیدم آخر اون ده دقیقه یهدفعه صداشو شنیدم...دلم میسوخت از اینکه بیتوجهی خودم باعث شده اون حس خوب فهمیدن قانون اون پرنده رو چند روز بود که از دست داده بودم)
9. خیلی چیزا توی زندگی بر وفق مراد ما نیست. تقریبا این درد مشترک بشریته. پشت لبخند خیلی از آدما، رفتار آروم و معتمد به نفس خیلیهای دیگه، حتی پشت نوشته های وبلاگ یه آدم امیدوار یا یه دختر خانم شاد و سرزنده و یه پسر وبلاگنویس سرحال و بیخیال و بانمک، میتونه کلی داستان خوابیده باشه. ما هیچکدوممون بیمشکل و بیخیال نیستیم. هممون خسته میشیم. مهم میدونین چیه: اینه که بدونیم حق داریم خسته بشیم، خستگی طبیعیه، خیلی از چیزا برامون خوبه حتی اگه تلخ باشه، قواعد الهی و طبیعی عوض بشو نیستن و لذا پیامبر اکرم هم فوت میکنن، فلان امام هم زن ناسازگار داشتهاند، فلان پیامبر هم پسر ناخلف داشته، فلان فیلسوف هم وسط محبوبیتش کار خرابی میکنه و سالها مجبور میشه از اول شروع کنه و هزارتا چیز دیگه
اما قوانین طبیعت خیلی چیزای دیگه هم داره. اینکه صبر چیز خوبیه. تحمل توام با آگاهی دل آدم رو پر نور میکنه. گذشت توام با تفکر، حس خوبی به آدم میده. کمک، برکت میآره توی زندگی و همینطور که مولا علی این پایین گفتهاند، خوش خلقی روزی رو افزایش میده انشاالله.