تاثیر مرگ بر زندگی
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠  

این روزها شوک از دست دادن آشنایی نه‌چندان نزدیک، اما خیلی زنده و واضح، یکی دو روز مرا در بهت فرو برد. این‌که یه‌دفعه یه آدم جوان و سرحال و بدون هیچ مشکل، با یه زن جوون و یه بچه خیلی کوچیک بیفته و بمیره، خیلی غریب بود. اونم وقتی مثل این‌که می‌خوای بری نون بخری، راه افتاده باشی بری برا دل دردت دکتر، بعد تو صف انتظار یه‌دفعه هم سکته مغزی بکنی و هم قلبی!!

این روزها دائما دارم به این فکر می‌کنم که اون آدم عزیز، اونروز به چه چیزی فکر می‌کرده، چه برنامه‌هایی برای بعد از ظهرش داشته، چجوری از همسرش خداحافظی کرده؟ چه چیزایی رو نگفته؟ آیا بچه‌اش رو بوسیده؟ و این‌که ...چقدر آماده اون دنیا بوده؟

...

مرگ خیلی به ماها نزدیکه. می‌گن وقتی آدم به فرشته مرگ اعتراض می‌کنه و می‌گه چرا اینقدر ناغافل، می‌گه ندیدی فلان روز فلان همسایه‌ات رو بردم، فلان روز فلانی رو، فلان روز جوون‌تر از تو رو، فلان روز مسن‌تر از تو رو...بعد می‌گه اینا همه نشونه بود و تو توجهی نکردی...(اگه از پائولو کوئلیو بشنویم که باید زبان نشانه‌ها رو دانست و بهشون توجه کرد، بیشتر تحویل می‌گیریم ). به همکارم می‌گفتم اینجور مرگ‌ها مثل حالت کسی که لباسهاش الکتریسیته داره و از کنارت رد می‌شه است، یه گز و تکون خاصی می‌ده تو رو و چند روز مشغولت می‌کنه.

خدا انشاالله رحمتش کنه و خانواده‌اش رو صبر بده که می‌دونم خیلی خیلی سخته.

حالا دارم به این فکر می‌کنم که آدمهای بزرگ چطور می‌تونستن اینها رو ببینن و تا آخر عمرشون هم تلاش کنن و ناامید نشن. این‌که حضرت علی (ع) می‌گه جوری زندگی کن انگار فردا می‌میری، و جوری برنامه‌ریزی و تلاش کن انگار عمر جاودان داری، خیلی معنا داره. یعنی یه نسخه‌ای هست اینجور زمان‌ها که هم می‌ذاره غم‌دار بشی، هم به غمت احترام میذاره، هم وادارت می‌کنه از مرگ درس بگیری و آدم‌تر بشی، هم بفهمی ارزش این دنیا چقدر کمه و چقدر این‌همه حرص و جوش و اعصاب‌خردی و یکی دوتا کردن بی‌ارزشه، هم عبوست نمی‌کنه و نمی‌ذاره از فردا بگی که چی اصلا زندگی کنم!، هم پرتت نمی‌کنه تو خفه کردن خودت با لذت و بیرون اومدن از حالت انسانی خودت ... و همه اینا خیلی سخته.

اغلب حقایق زندگی یه‌جورایی مزه تلخ و شیرینی باهم داره. نه خوشیهای مادی و جسمی‌اش برا آدم برای همیشه اقناع‌کننده است، نه دردهاش برا همیشه است و اگه آدم خودش نچسبه به اینجور رویدادها، آروم آروم گذر زمان از یاد آدم می‌بره و آدمه بر می‌گرده به زندگیش. فکر کنم اگه بخوای به معنای این بالا و پایین‌ها پی ببری، باید حتی شده با ترس و لرز وایسی و تکون نخوری. خوش بحال اونایی که دلبستگی‌هاشون به این دنیا خیلی کمه و دلشون پر می‌زنه برا ملاقات با خدا.

...

هنگام مرگ، انسان به یاد جمیع مالوفات خود می‌افتد: مداومت طولانی بر کارهای نیک و پیراستن فکر از امور پلید، ذخیره و سرمایه آدمی است برای زمان مرگ. چون ادمی همانگونه که می‌زید، می‌میرد.

امام محمد غزالی،‌احیاء علوم‌الدین


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: حکمت
 
معجزه فراموش شده تمرین (3)
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠  

اونی که می‌خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می‌خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می‌خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه‌هاست می‌خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی‌تونه، اونی که می‌دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می‌افته جلو، و ...

لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می‌تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون‌خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی‌دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم‌خورده نیم‌خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...

اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می‌شن بنزین برا تصمیم‌های بزرگتر. همشون می‌شن مرهم برا اراده‌های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق‌ها فکر کردن.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
معجزه فراموش‌شده تمرین (1)
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

اگه می‌تونی دوچرخه سواری کنی، بلدی رانندگی کنی، می‌تونی قورمه سبزی بپزی، توانایی دوختن یه لباس شیک رو برا خودت داری، می‌تونی تایپ کنی، بلدی از چارتاچیز ظاهرا به‌درد نخور یه اثر هنری قشنگ بسازی، توان نگارش یه گزارش اداری یا دانشگاهی رو داری و هزارها چیز دیگه، دلیلش اینه که تمرین کرده‌ای. هیچ مهارتی بدون تمرین بدست نمی‌آد.

رسیدن به آرامش، درک واقعیت زندگی دنیا، گره‌زدن هرچه بیشتر زندگی با خدا، مهارت پیدا کردن در تعیین هدف و رسیدن به اون، برنامه‌ریزی‌های کوتاه و بلند مدت برای رشد و پیشرفت شغلی، مالی، خانوادگی، درسی و ...، اینا هم همه نیاز به تمرین دارن و تلاش، به اضافه یه عالمه شور و شوق و کمی هم چاشنی ذوق.

...

آدامس اوربیت یه تبلیغ داره می‌گه: بخور، بنوش، بجو (از مصدر جویدن). ما هم یه تبلیغ می‌ذاریم برا خودمون:

هدف بذار، شروع کن، بهش که رسیدی کیف کن!، برو سراغ بعدی لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
حضور قلب
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  

می‌گن برا اینکه حواست سر نماز به خدا باشه، نمی‌تونی یه‌دفعه بعد الله اکبر اول نماز حواستو جمع کنی و حضور داشته باشی. باید از قبل از نماز، فرضا زمان وضو گرفتن حواستو جمع کنی، تمرکز کنی، ذهنتو از حرفهای پخش و پلا بکشی کنار و آرومش کنی، حواستو جمع کنی به آبی که روی دستهات می‌ریزی، صورتتو باهاش می‌شوری و با خدا اون موقع حرفهای خودمونی بزنی...اینجوری وقتی وای‌می‌سی برای نماز، یه‌کم آروم شده‌ای و احتمال حضور قلبت بیشتره...البته با تمرین بهتر هم می‌شه. خصوصا با مداومت.

برا خوابیدن هم می‌گن، قبلنا که تلویزیون و ماهواره نبود، آدما آروم آروم پا می‌شدن و آماده می‌شدن برا خواب. یعنی کارهایی مثل دستشویی رفتن و مسواک زدن و لباس عوض کردن و رختخواب پهن کردن همه در یک فضای آرام و ساکت انجام می‌شد. اینجوری ناخودآگاه بدن آروم می‌گرفت و درست‌تر و قشنگ‌تر می‌خوابید.

...

یادمون نره خیلی از کارا برا اینکه درست انجام بشن باید قبلش تمرکز کرد، آروم شد و حواس و انرژی رو کاملا به اون معطوف کرد. بعضی قوانین طبیعت استثنا نداره و باید همونجوری بهشون عمل کرد. این‌که وبلاگ بخونیم و چایی هم بخوریم و با تلفن هم حرف بزنیم نباید بعدش تعجب کنیم که خیلی وقته مزه چایی رو یادمون رفته، یا یادمون نیست پریروز تو فلان وبلاگ چی خوندیم و یا این‌که با فلانی راجع به چی حرف زدیم.

همین هم برا حرف زدنمون با خدا صادقه، همین‌هم برا درد دل کردن با اون و همین هم برا حس کردن نعمت زنده بودنمون و این روزهایی که دارن می‌گذرن و ما فکر می‌کنیم روزهای بعد بهترن

باید بعضی وقتا به خودمون زیر لب بگیم...آروم...آروم...آروم‌تر


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: عمر
 
استفاده بجا از غول‌ها
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠  

توی داستان علاء‌الدین و چراغ جادو که بچگی‌ها می‌خوندیم، دو تا غول بودند. یکی غول انگشتر، یکی هم غول چراغ.

غول انگشتر ضعیف‌تر بود و کارهای بزرگ نمی‌تونست انجام بده اما غول چراغ قوی بود و هرکاری ازش برمی‌اومد. با این‌حال غول انگشتر در دسترس‌تر بود و اندکی هم مهربان‌تر و نرم‌تر، برعکس غول چراغ که زمخت بود و مقتدر و کمی هم دست نایافتنی به نظر می‌اومد.

...

توی زندگی، همه ما این دو غول رو کنارمون داریم. مصداقش رو توی خیلی جاها می‌شه پیدا کرد. مثلا یه معاون و یه رییس تو اداره یا یه مامان و یه بابا که بچه از باباهه بیشتر حساب می‌بره. توی وجود خودمون هم همینطوره. تواناییمون برا انجام کارهای مختلف متفاوته و نیاز به انرژی و تلاش متفاوتی برا اهداف مختلف داریم.

مهم اینه که بدونیم هر زمان کدومشون رو به یاری بخواهیم. اگه نتونیم اینکار رو درست مدیریت کنیم یا اون غول انگشتره دیگه فرسوده می‌شه از بس کارای بزرگ ازش خواسته‌ایم و نتونسته انجام بده و باعث شده افسرده بشیم از ناکارامدیمون؛ یا بالعکس اون غول چراغ خسته می‌شه از بس برا هر چیز کوچیک و معمولی‌ای تمام توانمون رو صدا کرده‌ایم و راه افتاده‌ برا انجامش. مثل این‌که ماشین فوق لوکستون رو روشن کنین تا سوار بشین و آشغالا رو بذارین سر کوچه.

تنظیم میزان انرژی، اعصاب، از خود گذشتگی، تعصب و همت لازم برا یه کار خیلی مهمه. اینجوری کمتر فرسوده می‌شیم و بهتر می‌فهمیم از زندگی چی می‌خواهیم و هزینه / فایده کارها و آرزوهامون چقدره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: قدرت ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
دوره‌های 21 روزه
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠  

 

مطلبی می‌خوندم در مورد نظر کارشناسان و روانشناسان پیرامون اهمیت دوره‌های 21 روزه. ظاهرا این اعتقاد وجود دارد که اگر انسان بتواند برای مدت 21 روز کاری را تمرین کند، آن کار به عادت بدل خواهد شد. حداقل این کار رو در مورد واکنش ساعت طبیعی انسان آزمایش کرده‌‌اند و دیده‌اند اگر فرضا 21 روز هر روز ساعت 5 صبح از خواب پاشی، بعد از آن بدن خود به خود آن ساعت بیدار می‌شود.

نمی‌دانم تا چه حد این موضوع درسته اما انگیزه خوبیه برای شروع یه دوره. یکی از کارهایی که خیلی وقته دلمون می‌خواد انجامش بدیم و نمی‌دیم. یا منظم نمی‌تونیم انجامش بدیم. به نظرم بهتر هم هست که اول بریم سراغ اون اصل پارتو که می‌گه انجام 20 درصد از کارها ارزش 80 درصدی داره. یعنی یه‌سری کارهایی که وقتی انجامش می‌دیم حس و ارزش انجام یه‌عالمه کار بهمون می‌ده.

ارزش امتحانش رو داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
ما و این روزها
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠  

روزهای خاص در هر سال، مثل روزهای جشن، ماتم و یا حتی تعطیل موقعیت‌های مناسبی‌اند برای اینکه یه مقدار از خودمون بخواهیم بیشتر فکر کنیم. این فکر نکردن یکی از آفات جامعه ماست و اگه دقت کنیم می‌بینیم از کوچیک تا بزرگمون خیلی‌ها به این مشکل مبتلا هستن.

روزمرگی‌ها و آشفتگی‌های زندگی مدرن توی روزهای هفته، خصوصا برا اونایی که کار خارج از خونه دارن یا اگه توی خونه هستن هم معتاد به تلویزیون و تلفن و اینترنت هستن، جایی برای تفکر باقی نمی‌ذاره. خیلی از کارامون رو روی عادت انجام می‌دیم و خیلی‌هاشون اصلا شده‌اند عملی غیرارادی! (چند وقته دارم فکر می‌کنم بدون اینکه حواسم باشه، فلان چراغ رو خاموش می‌کنم و بعد فقط سه ثانیه بعدش اصلا نمی‌دونم خاموش کرده‌ام یا نه، ولی می‌بینم ناخودآگاه خاموشش کرده‌ام!! یعنی کاملا غیرارادی بوده). مشکل این شیوه از زندگی اینه که به هرحال یه روز احساس خلا می‌کنیم. یه روز از بی‌محتوایی کارهایی که انجام می‌دیم یا حتی شاید بی‌محتوایی و کم عمق بودن خودمون بدمون می‌آد. یه روز دلمون پشت پا زدن به همه چیز خواهد خواست و اونجوری گاهی خطر افسردگی و پوچی هم می‌ره. به همین خاطر خوبه توی روزهایی که می‌تونیم خودمون رو عادت بدیم به فکر کردن. یه کم از این تحلیل‌های روزمره و همه‌جایی و منفی و غرغرویی خودمون رو بکشیم کنار و برا خودمون فکر کنیم.

مثلا این روزهای عزا، نذاریم همه ذهنمون بشه پیدا کردن ریا و دورویی آدم‌ها، قیافه عزادارها، تناقض میان شرکت در این مراسم و کارهای دیگرشون، یا هزارتا غر و ایراد دیگه. به خودمون بگیم اینجور فکرا همیشه قابل دسترسی‌اند و کافیه در مغز رو یه‌کم وا بذاریم هجوم می‌آرن توی ذهن. از خودمون بخواهیم عمیق‌تر و متفاوت‌تر فکر کنیم. این‌که آزادمردی یعنی چه؟ اینکه وایسادن روی عقیده تا جایی که بدونی جون خودت و خانواده و یارات رو سرش می‌دی یعنی چه؟ این‌که ببینیم چرا آدما دوست دارن برا امام حسین عزاداری کنن؟ این‌که چطور می‌شه از این فرصتها برا انجام یه کار خیر و با نیت پاک برا آخر و عاقبت خودمون استفاده کنیم؟ اینکه چطور باید این دو روز تعطیلی رو مثل روزهای عادی هفته نگذروند و حداقل با آروم‌تر بودن و عمیق‌تر بودن خودمون، اونو متفاوت کرد؟ و ده‌ها فکر خوب دیگه

از این فرصتها استفاده کنیم. توی قرآن خدا بارها از افسوس آدمهایی می‌گه که یک درصد هم احتمالش رو نمی‌دادن که فرصتشون توی این دنیا تموم بشه و وقتی می‌شه دیگه هیچ کاری نمی‌تونن بکنن... و این پیام یاس‌آوری نیست. اتفاقا تلاش برا استفاده لحظه به لحظه از عمر و زندگیمونه. چیزی که الان فهمیده‌اند مهم‌ترین اثر روی شادی و احساس مفیدبودن انسان داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
شروع از خود
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠  

این‌که تا چه اندازه باید صرفا از خودت توقع داشته باشی و تا چه اندازه تاثیرات محیط بیرونی رو بر اهداف و تصمیماتت بپذیری، یکی از نکات مهم و حساس زندگیه.

این‌که هر زمان خواستی از کسی یا چیزی ایراد بگیری، اول ببینی رگه‌هایی از اون توی خودت هست یا خیر، هم باعث می‌شه درست‌تر و متعادل‌تر به موضوع نگاه کنی، هم سبب یه‌جور خودشناسی عمیق‌تر می‌شه. هرچند افراط در این امر هم خوب نیست و یه‌دفعه می‌بینی شده‌ای یه ادم وسواسی که صبح تا شب به خودش گیر می‌ده و حتی توی جاهایی که باید حرف حقی رو بزنه ترجیح می‌ده سکوت کنه. برای همین می‌گم خیلی موضوع حساسیه. ولی اگه بتونیم انجامش بدیم، یه دوره پیشرفته خودسازی و پالایش درونیه. 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
بهتر تر شدن
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠  

اول ...

روزی از پادشاهی پرسیدند شما که تا چند سال قبل پینه‌دوزی بیش نبودین. چطور به این مقام رسیدین؟

گفت: من پینه دوز خوبی بودم

دوم...

Be Good at Something, It Makes You Valuable

سوم...

برای بهتر شدن:

اول یه هدف و تنها یه هدف انتخاب کن

دوم کوچک کوچک شروع کن و یه‌دفعه تلاش نکن در راه رسیدن به هدفت شیش تا کار رو با هم انجام بدی

سوم هرکدوم از اون تغییرای کوچیک که به نتیجه رسید هم شاد باش و هم شاکر و به خودت بگو ای‌والله!

چهارم چپ و راست خودتو دست کم نگیر...اون تغییراتو ببین و ببین که با قبلت فرق کرده‌ای و می تونی بیشتر هم فرق کنی...تو می‌تونی. حالا هر تغییری که می‌خواد باشه. تو می‌تونی به خود خدا


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
مسابقه بین زرنگی و مهربانی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  

این روزها ناخودآگاه در موقعیت‌های مختلف یاد حکایتی می‌افتم که مدیر سایت آمازون داشت برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد تعریف می‌کرد و نهایتش این می‌شد:

مهربان بودن سخت‌تر از باهوش بودن است

و این خیلی حرف سنگینی است. این‌که خیلی اوقات بخواهی نکته‌ای که دریافته‌ای، آتویی که گرفته‌ای، زیرکی‌ای که کرده‌ای، رودستی که زده‌ای را نشان دهی ...

این‌که خیلی اوقات دلت خواسته چیزی را تعارف نکنی، احوالی نپرسی، درد دلی را حوصله گوش دادن نداشته باشی، گفتن سخن محبت‌آمیزی را کلی سبک و سنگین کنی...

اما در تمام این حالت‌ها وقتی یادت می‌افتد که خیلی باید مرد باشی تا مهربان باشی، آنوقت می‌فهمی مهربان بودن چقدر و چقدر سخت‌تر از باهوش و زیرک بودن است. باهوشی‌ای که به ما اجازه می‌دهد آنچه بر اساس درک و ذهنمان یافته‌ایم سریعا بگوییم یا نگوییم، اما مهربانی‌ای که در همان حال تلاش می‌کند بجای منطقی‌ترین وضعیت، دنبال مهربانانه‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین وضعیت برود. و به نظر من این آرامش حقیقی است.

این با بی‌عملی و خنثی بودن زمین تا آسمان فرق دارد و در عین حال هیچ چیزش هم به اجازه دادن برای اینکه حقمان را بخورند، نرفته. این انتخابی است که خیلی از صلحا و بنده‌های خوب خدا می‌کنن. همونایی که نگاهشون و بوشون، بو و نگاه خدا رو داره. همونایی که از جمادات و گیاهان و حیوانات رو گرفته تا انسان‌ها رو جلوه‌ای از روح خدا می‌دونن و لذا با همشون مهربونن و هیچ‌وقت نگاه آرام و مهربانشان را از دیگران دریغ نمی‌کنن.

...

اون بیرون، دوستی هست، مادری هست، پدری هست، همسری هست، همکاری هست، گربه‌ای هست، یاکریمی هست، برگ شمشاد کنار خیابونی هست که به ما این فرصت رو می‌دن که خدایی‌تر باشیم. اونم از طریق محبت به بنده‌ها و آفریده‌های خدا.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: مهربانی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
شروع می‌نی‌مالیستی
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  

گاهی اوقات که احساس می‌کنیم دلمان یه تغییر درست و حسابی می‌خواد اما هرکاری می‌کنیم نمی‌توانیم انرژی لازم را پیدا کنیم، خوبست از تکنیکی استفاده کنیم که من آنرا «دودقیقه تمرکز واقعی برای خوش‌به‌حالی » می‌نامم.

روشش ساده است. باید تلاش کنیم توی این دو دقیقه از اون فضای غم و کرخی و سردرگمی‌ای که توش هستیم بیاییم بیرون. بدون توجه به هشدارهای مغز که فکر می‌کنه هرچی به چیزی بیشتر فکر کنیم راه حل بهتری پیدا می‌کنیم (و در نهایت هم مارو معتاد به فکر منفی برای ترس از اتفاق افتادن چیزهای بد می‌کنه، انگار که هرچی بیشتر به احتمالات منفی فکر کنیم طبیعت دلش می‌سوزه و اون اتفاق نمی‌افته!) و سعی کنیم توی اون دو دقیقه یه فعالیت خیلی خیلی کوچیک توی راستای اون هدف تغییر بزرگ انجام بدیم. مثلا:

حفظ فقط دوتا لغت زبان خارجی اگه بارهاست تلاش کرده‌ایم زبانمان را خوب کنیم اما هربار نشده؛

بدست گرفتن قلم درشت و یه خط نوشتن، اگه دلمون سالهاست می‌خواد انجمن خوش‌نویسان ثبت‌نام کنه اما نمی‌شه؛

تلاش برای ردیف کردن و انتخاب فکرهای خوبی که وقتی بهشون نیاز داریم، کمکمون می‌کنه به غذا و هله‌هوله فکر نکنیم، زمانی که دیگه از خودمون بدمون اومده، اونقدر که رژیممون رو شکسته‌ایم و باز تصمیم گرفته‌ایم؛

خوندن یه شعر سهراب یا حافظ، وقتی که یه چیزی توی دلمون سالهاست که منتظره فرصتی پیش بیاد و یه سیر حسابی توی ادبیاتمون بکنه، اما اون روز هیچوقت نیومده؛

گردگیری فقط میزها و تلویزیون خونه، وقتی دو هفته است می‌خواهیم خونه رو یه خونه تکونی حسابی کنیم اما هیچ‌وقت نمی‌شه شب بیاییم خونه و حوصله اینکار رو داشته باشیم؛

انجام یه کار احمقانه و سربه‌هوائانه! فقط توی دو دقیقه، وقتی می‌بینیم یه چیزی توی وجودمون داره کچلمون می‌کنه از بس می‌گه دلم برا قدیما که بی‌خیال و از هفت دولت آزاد بودی تنگ شده و ما قاطی کرده‌ایم که با سن کنونی و مسئولیت‌های کنونی و فشارهای کنونی چرا حتی دو دقیقه وقت برا خودمون نداریم و این باعث شده اصلا از الانمون بدمون بیاد، غافل از اینکه همین روزها از بهترین روزهای زندگین.

...

اساس این روش بر این اصله: باید از یه‌جا شروع کرد و تا شروع نکنی نمی‌تونی بفهمی اینی که دلت بهونه‌اش رو می‌گیره، واقعیه یا همون بهونه است. اگه واقعی بود می‌بینی که دفعه بعد ناخودآگاه ده دقیقه وقت گذاشتی و همینطور بیشتر...اما اگه بهونه باشه، می‌بینی نه، نچسبید، انگار یه تصوری دیگه داشتی و خب این خوبه، چون ذهنت رو از این غر دائم خلاص می‌کنه و بهش اجازه می‌دی بره سراغ اصلی‌ترها.

امیدوارم دو دقیقه امروزت رو قبل از یه ساعت دیگه انجام بدی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
خدایی که بهت بگه دوست دارم
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠  

چه حالی می‌ده بدونی خدا بهت گفته: واصطنعتک لنفسی...تو رو برا خودم پرورش دادم و ساختم. تو مال خود خودمی.

این آیه رو خدا در قرآن (سوره طه آیه 41) درباره حضرت موسی فرموده.

اما نکته مهم اینه که این حس و حرف خوب برای حضرت موسی ساده به‌دست نیومده. اصولا همون مصداق «هرکه در این جمع مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند» هست. حدود 420 آیه در قرآن مربوط به حضرت موسی و زندگی و سایر موضوعات مرتبط با ایشان است و وقتی اونا رو می‌خونی می‌بینی چقدر زندگی ایشون پستی و بلندی و سختی و امتحان در بر داشته. چقدر مواقعی بوده که ایشون مجبور بوده صرفا با توکل صرف دست به کارهایی بزنه که حتی فکر انجامش توی اون زمان مو به تن آدم سیخ می‌کرده. و از جنبه‌ای دیگر، چقدر زیباست که وقتی کل داستان زندگی حضرت موسی رو نگاه می‌کنی، می‌بینی خدا از همون ابتدای تولد هوای ایشون رو داشته، همون ماجرای به آب انداخته شدن گهواره ایشون، بازگشتن نزد مادر برای شیردهی، زندگی در دربار مصر ، ده‌سال زندگی در مدین، صحبت با خدا در کوه طور و ...

بعد با خودت فکر می‌کنی و به زندگی خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی نه، مثل اینکه خدا هوای تو رو هم داشته و از اول تولد تا حالا چه چیزهایی که پیش اومده و اولش ترسیده‌ای و نگران بوده‌ای اما بعدها دیده‌ای صلاحت بوده... کاش برسیم به جایی که به ما هم بگه تو رو برا خودم ساختم و مال خودمی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: توکل
 
صدوهشتاد درجه چپرو!
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  

چند سال قبل با یه سایتی آشنا شدم به نام Zenhabits. نویسنده‌اش یه آدم خوشفکر بود که ضمن بیان راه‌های پیشرفت، تلاش می‌کرد خوبی‌های نگرش مینیمالیستی رو به خواننده نشون بده. چندین بار تاحالا ازش نقل قول کرده‌ام توی همینجا.

نکته جالب اینه که این آدم داره توی نوشته‌های اخیرش، با دست زدن به یه‌جور خودشناسی و مرور بسیار شجاعانه، خیلی از دیدگاه‌های قدیمیش رو بازخوانی می‌کنه و بعضی اوقات کل اون رو نفی می‌کنه و یه چیز کاملا جدید جایگزینش می‌کنه. مثلا اخیرا مقاله‌ای نوشته بود و به شدت از برنامه‌ریزی برای روزهای کاری و تهیه لیست کارها (همونی که من عاشق تیک خوردن تمام مواردش قبل از پایان وقت اداری هستم) انتقاد کرده بود و خلاقیت و باروری یک روز کاری برای انسان را منتج از برنامه مدون نداشتن، تمرکز کامل هنگام انجام یک کار، اولویت بندی برای حداقل دو الی سه‌کار در یک روز (همان اول صبح توی محیط کار و نه قبل از آن)  و توجه نکردن به دیگر وظایف دانسته بود و معتقد بود اینگونه هم کارها عمیق‌تر انجام می‌شن، هم آدم توی لحظه حال بیشتر حضور داره و هم نگرانی برای تمام کردن یا نکردن کارها ناپدید می‌شه.

قضاوتی برای خوب یا بد بودن یکی از این دو روش ندارم. فکر کنم بستگی به خود آدما داره. اما اینکه جرات بکنی و خودت بشینی نگاهت رو نقد کنی و بعد هم بهش عمل کنی، باید حس خیلی جالبی باشه.

احتمالا به امتحانش هم می‌ارزه.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
تراژدی نرسیدن به همه چیز
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠  

دوتا حقیقت روشن، تلخ اما آموزنده زندگی

1. ما دائما نگرانیم که نکند چیزی را از دست بدهیم. لذا خودمان را با حجم زیادی آرزو و خواسته احاطه می‌کنیم و دلمان همه‌اشان را می‌خواهد...اما امکان ندارد بتوان به همه چیز رسید. نمی‌توان همه جاهای قشنگ را رفت، نمی‌توان همه کتابهای خوب را خواند، نمی‌توان همه فیلم‌های زیبا را تماشا کرد، نمیتوان با همه آنهایی که می‌خواهیم ارتباط داشته باشیم و ...

2. اما این حس نگرانی دائمی از دست دادن، یه اثر دیگه هم داره: تداوم که پیدا کنه، همین‌هایی که داریم را هم بخاطر اینکه حواسمون بهشون نیست، از دست می‌دیم.

 

از همین کتابهای دور و بر استفاده کنیم؛ همین پارکهای دور و بر؛ همین راه محل کار تا اداره؛ همین دوتا سایت خبر که باز کرده‌ایم کافیه و لازم نیست شیش تا دیگه رو هم باز کنیم و بخونیم ببینیم نکنه چیزی رو از دست بدیم؛ همین غذایی که داریم می‌خوریم؛ همین دوستانی که دور و برمون داریم؛ و همین زندگی‌ای که الان داریم روزهاش رو می‌گذرونیم و حواسمون به سرعت برق و بادش نیست... ماه رمضون داره تموم می‌شه...شبهای قدر تموم شد و ما منتظر یازده ماه بعد هستیم و فکر می‌کنیم اونا خیلی آروم‌تر می‌گذرن!

...

آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» هم از لذتی می‌گه که یه سیاح بزرگ از سفر چندساله و کشفیات زیاد به آمریکای لاتین داشته و هم از لذت سرشار نویسنده‌ای بنام گزاویه دومتر که دوتاکتاب نوشته: اولیش:‌سفر به اطراف اتاق خوابم! و دومیش بعد چندسال، سفر شبانه در اطراف اتاق خوابم!   و این دو کتاب مصداق زیبای نگاه دقیق‌تر به اون چیزهایی است که دور و برمون هستند و عادی می‌پنداریمشون و بودنشون و ابدی ‌بودنشون رو مسلم!


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
ماه رمضون و ما
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠  

1. اینکه خدا توی قرآن بارها و بارها می‌گه آدمهای گنهکار وقتی روز قیامت رو می‌بینن التماس می‌کنن که خدا برشون گردونه توی دنیا تا کار خوب بکنن و خدا جواب می‌ده اگه برگردین، باز به همون گناهاتون مشغول می‌شین، یه زمانی برام خیلی عجیب بود. فکر می‌کردم امکان نداره آدمی که تا سر حد مرگ به حقیقتی نزدیک می‌شه، باز برگرده و اون کارهای قبلیش رو انجام بده...اما توی ماه رمضون می‌فهمم خدا حرفش حقه. تلاش می‌کنیم آدم باشیم اما فقط چند روز، گاهی هم خیلی همت کنیم، تا آخر ماه و بعد روز از نو...

2. فکر کنم یکی از بزرگترین دلمشغولی‌های ذهن من این هست و خواهد بود که بنده خوب چه کسی هست؟ چقدر خوب بودن یعنی آزار نرساندن،‌چقدرش یعنی عبادتهایی که توی قرآن خودش گفته رو انجام دادن، چقدرش یعنی تلاش برای راه‌انداختن کار مردم، چقدرش یعنی کمک به نیازمندها و فقرا، چقدرش یعنی اخلاق خوش و مردم‌داری، چقدرش یعنی حق‌الناس بر گردن نداشتن، چقدرش یعنی رقت قلب نسبت به مخلوقات خدا ...

آیا اینا همه قطعات یه پازل‌اند که مجموعه‌شون آدم خوب رو می‌سازه؟ یا نه، دل و نیت خوب کافیه، نماز و روزه خیلی مهم نیست حتی اگه نص صحیح قرآن باشه؛ یا اگه گره از کار مردم گشودی، خدا از چیزای دیگه می‌گذره چون اونا حق خودشه و خیلی سوالای دیگه.

می‌دونم که دین صرفا فقه نیست و عرفان، نگاه متفاوتی به رابطه آدم و خدا داره. اما می‌دونم خیلی از همون عرفای واقعی هم هرچه گذشته، بیشتر با قرآن انس گرفته‌اند. اونایی که حتی پاشون رو دراز نمی‌کرده‌اند تا جلوی خدا بی‌احترامی نشه، بعید می‌دونم دستورات خدا رو تفسیر به رای می‌کردن. متاسفانه این روزا ما هرکدوممون دین خودمون رو داریم. دینی که بخشی از احکامش رو حذف کرده‌ایم، بخشی رو حسابی روشون غیرت داریم، برخیش رو اگه بتونیم انجام می‌دیم اگه نه، ولش می‌کنیم و عذاب وجدان هم نمی‌گیریم. در کل دینی برا خودمون می‌سازیم که کمترین سختی رو برامون داشته باشه و با روحیاتمون بخوره.

نمی‌دونم. اینا از جمله مسائلیه که خیلی از خدا می‌خوام خودش درستش رو بهم نشون بده. چون خوندن و شنیدن و قضاوت کردن حرفهای دیگرون در این زمینه، فقط بر سرگردانی آدم می‌افزاید و بس.

پیوست: صدای ربنای وبلاگ رو که می‌شنوم، دلم می‌گیره که وقت افطار هر 5 تا کانالمون دارن چیزای دیگه‌ای پخش می‌کنن و فارسی وان، ربنای شجریان رو.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
ساده‌های قشنگ
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠  

تنها برای ثبت در تاریخ زندگی

ساعت 6:45 صبحه. نشسته‌ام در اتاق کارم در اداره. چای تازه‌دم برای خودم ریختمو یه بسته بیسکویت روشنفکرا (دیجستیو مینو!) کنار دستمه. پشت سرم اون یاکریم معروف (یه پست براش نوشتم که هردفعه می‌آد ارزن‌هایی که براشون ریخته‌ام رو بخوره، سه ساعت فقط تلاش می‌کنه همه یاکریم‌های دیگه رو از اونجا دور کنه و خودش بمونه و خودش!) داره بغ‌بغو می‌کنه و سینه‌اش رو باد کرده تا یه یاکریم دیگه رو بترسونه و از اونجا دور کنه. کولر باد خنکی می‌ده و من حس خوبی دارم از این تنهایی و ترکیب بوی چای تازه‌دم، کولر و مزه ساقه‌طلایی مینو. تازه امروز به افتخار نزدیک بودن ماه رمضون، یه بسته آناتای کاکائویی هم اضافه شده به صبحانه همیشگی. یه کتاب خوب از کتابخونه طبقه‌مون برداشته‌ام و فکر به اینکه امروز فرصتی بذارم دو سه دقیقه‌ای تورقش کنم بهم لذت می‌ده.

دیروز ساعت 7 عصر یه گزارشی که چندوقت بود فکرش کلافه‌ام می‌کرد و هی مینداختمش عقب تموم شد و مورد تایید توام با تشویق رییس قرار گرفت. الان این رخوت حاصل از نداشتن استرس ناشی از یه کار بزرگ که باید انجامش بدی، قاطی شده با همه این چیزایی که بالا گفتم و ...خوبه همه اینا.

فقط نوشتم تا توی روزهای سخت یادم بمونه که روزهایی هم بوده‌اند که با ساده‌ترین‌ها، حس خوبی داشته‌ام.

 نوای وبلاگ: نوای جاودانه و همیشه تازه ربنا


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: صبر
 
رنج کشیدن آگاهانه
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  

1. یادمه زمانی یه خواننده خوب وبلاگ داشتم که بخاطر یک اشتباه پزشکی کاملا فلج شده بود. دختر خانمی که فقط می‌تونست روی تخت دراز بکشه و کتابهاش رو بالا بگیره و بخونه. برای اون نوشتن چیزی روی دفتر، یا تایپ روی کیبورد خیلی سخت بود و معمولا بعد چند دقیقه بایست یه استراحت می‌کرد و دوباره ادامه می‌داد...اون موقع که به وبلاگ اون ادم بزرگ سر می‌زدم همیشه این سوالها رو با خودم می‌گفتم: معنای امید چیه؟ سختی یعنی چی؟ چه چیزایی رو باید بخاطرش غر بزنیم؟ چیا باید برامون مساله باشه؟

2. توی زندگیم به یه جاهایی می‌رسم که هیچ‌کدوم از عقاید مثبت، آرومم نمی‌کنه. گاهی یه فرجه‌هایی برای خدا می‌ذارم!! که اگه تا اون موقع اوضاع رو سامون داد که خب، کلی ازش متشکر می‌شم و فداش می‌شم. اما وقتی در فرجه تعیینی من اون کاری که من می‌خوام یا انتظارش رو دارم رو انجام نمی‌ده، اولش به خودم، بعد به اون شک می‌کنم. بی‌خدا نمی‌شم، اما بعد که آروم می‌شم می‌فهمم که ایمانی که ازش دم می‌زده‌ام، باز جاخالی داده.

3. یه روایتی می‌خوندم از یه امام معصوم که مضمونش این بود که وقتی خدا بخواد گناهای بنده‌هاش رو پاک کنه، بهشون یه همسایه ناسازگار می‌ده، گاهی پدر و مادر یا بچه ناسازگار، گاهی دوست ناهمراه و اون صبوری و تحمل اون آدم و پایبندیش به اصول، پاک کننده گناهاش می‌شه.

4. توی حکمت نهفته در اعصار، از پیامبرهای الهی گرفته، تا امامان و از فیلسوف‌های بزرگ خارجی و داخلی، رنج، یک فرایند  مقدس بوده. چیزی که روح آدم رو حرارت می‌داده و آبدیده می‌کرده. چیزی که بهترین حالتش رو وقتی درک می‌کنی که آگاهانه باهاش روبرو بشی، تفکر کنی، لجباز نباشی و مهم‌تر اینکه بپذیری که این رنج می‌تونه اثر تربیتی برات داشته باشه. اگه برای فلان رنج برا خودت دوران تعیین کنی، یا شرط بذاری، خودت رو محروم کرده‌ای از درک نور نهفته در اون. توی قوانین طبیعت با گلایه‌های ما تغییری پیش نمی‌آد، اما فقط فرایند درس‌پذیری مارو عقب‌تر می‌اندازه.

5. داستان حضرت ایوب توی قرآن، از اون داستانهای حکمت‌انگیزه. حتی یه‌بار هم شکایت نکرد. زود می‌گیم ما که نمی‌تونیم ایوب باشیم. درسته، اما میتونیم از این داستان چیزهایی برا خودمون برداریم. اینکه وسط یه اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداریم، یا یه رفتاری از یه نفر که باعث شده مثل چارپا توی گل بمونیم، با خودمون بگیم خب حالا یه‌کم دیگه هم تحمل می‌کنم، یه‌کم دیگه هم تلاش می‌کنم به موضوع از باب حل مساله بنگرم و ...

6. بزرگترین خاطرات زندگیه ما اغلب منطبق بر زمانهایی است که سختی بسیاری کشیده‌ایم، گاهی حتی داغ اون آبدیدگی هنوز جاش درد می‌کنه، اما می‌دونیم که همون داغ از ما آدمی قوی‌تر ساخته (اگر درست عمل کرده باشیم، حتما همینگونه خواهد شد)، نگاهمان را عمیق‌تر، بخششمان را بیشتر، بخاطر درک ناپایداری دنیا، حرصمان به دنیا را کمتر، و بسیاری خصایص خوب برامون به ارمغان آورده.

7. گاهی بعضی آدما توی زندگیه ما صرفا برای این دارن نقش بازی می‌کنن که ما آدم بشیم. اگه هم فکر می‌کنیم آدمیم، آدم‌تر بشیم. شاید خدا خیلی مارو آدم نمی‌دونه که باز داره این‌کارهایی که کلافه‌مون کرده رو برامون پیش می‌آره. حتی شاید قراره ما به تصمیم بزرگی برسیم که لازمه‌اش دیدن این سختی‌هاست. تصمیمی که ظاهرا خیلی جسورانه است. فقط باید بدانیم اونایی که توکلشون رو قوی می‌کردن، این سعادت رو داشتن که از لذت درک برخی از این چرایی‌ها برخوردار بشن. البته، یادمون نره همشون صبر داشتن. خیلی خیلی زیاد صبر می‌کردن و مثل من برای خدا زمان تعیین نمی‌کردن. ضمنا با هر بالا و پایینی آه و فغان راه نمی‌انداختن و زود با گفتن اینکه «خب من اینجوریم دیگه، خدا خودش منو می‌شناسه!!) سر خودشون رو شیره نمی‌مالیدن.

8. هیچکس تابحال نگفته زندگی خیلی ساده و راحته. اگه گاهی توی کله ماها می‌ره که همه‌چیز باید گل و بلبل باشه و اگه نیست تقصیر دولت و مردم و فلانی و خودمونه، این یه تفکر آمریکائیه که چندین ساله باب شده. این آقای آلن دوباتن می‌گه این تفکر باعث رنج بیشتر مردم شده، چون همه‌اش به آدم تفهیم می‌کنه که اگر پیشرفت نکرده‌ای و به فلان‌جا نرسیده‌ای، دلیلش اینه که تلاش کافی نکرده‌ای. تو می‌تونی هر کاری بخوای انجام بدی، بدون محدودیت. اگه نشده، نخواسته‌ای یا راهش رو درست نرفته‌ای. هرچی می‌خوای می‌تونه بشه، فقط باید بخواهی... اما توی زمونهای قدیم  فلاسفه قبول داشتن که می‌شه خیلی هم خوب نبود، می‌شه عالی نبود، و می‌شه به خیلی از چیزها هم نرسید. ایرادی هم نداشت. اینو یه بخش طبیعی زندگی می‌دونستن که باید خیلی راحت بپذیریمش، نه اینکه با رنج قبولش کنیم و سالها تلاش کنیم و روی عزت نفسمون کار کنیم تا آخرسر بعد بیست سال برسیم به این‌که خب، حالا من دیگه پذیرفته‌ام که فلان کار از دست من برنمی‌آد!!

زندگی ساده نیست، سخت هم نیست. بستگی به نگاه و نوع مواجهه ما داره. اما می‌شه با تلاش، درک بهتری از مفهوم زندگی رو بهش رسید و اونو دلپذیرتر کرد. اگه یه‌روز وسط روز صدای یه پرنده خوش‌خون رو می‌شنویم و یه روز همون ساعت نمی‌شنویم، دلیلش میزان توجه ماست نه اون پرنده بیچاره که به‌شکلی غریزی اون ساعت شروع می‌کنه به خوندن (یه پرنده دم خونه ماست که چند وقت بود می‌دیدم راس ساعت پنج و بیست دقیقه صبح شروع می‌کنه به خوندن و تا ده دقیقه بعد دیگه ساکت می‌شه...بعد یه هفته که حواسم بود، چند روزی بی‌حوصله بودم و بعد ناخودآگاه می‌دیدم آخر اون ده دقیقه یه‌دفعه صداشو شنیدم...دلم می‌سوخت از اینکه بی‌توجهی خودم باعث شده اون حس خوب فهمیدن قانون اون پرنده رو چند روز بود که از دست داده بودم)

9. خیلی چیزا توی زندگی بر وفق مراد ما نیست. تقریبا این درد مشترک بشریته. پشت لبخند خیلی از آدما، رفتار آروم و معتمد به نفس خیلی‌های دیگه، حتی پشت نوشته های وبلاگ یه آدم امیدوار یا یه دختر خانم شاد و سرزنده و یه پسر وبلاگنویس سرحال و بی‌خیال و بانمک، می‌تونه کلی داستان خوابیده باشه. ما هیچکدوممون بی‌مشکل و بی‌خیال نیستیم. هممون خسته می‌شیم. مهم می‌دونین چیه: اینه که بدونیم حق داریم خسته بشیم، خستگی طبیعیه، خیلی از چیزا برامون خوبه حتی اگه تلخ باشه، قواعد الهی و طبیعی عوض بشو نیستن و لذا پیامبر اکرم هم فوت می‌کنن، فلان امام هم زن ناسازگار داشته‌اند، فلان پیامبر هم پسر ناخلف داشته، فلان فیلسوف هم وسط محبوبیتش کار خرابی می‌کنه و سالها مجبور می‌شه از اول شروع کنه و هزارتا چیز دیگه

اما قوانین طبیعت خیلی چیزای دیگه هم داره. اینکه صبر چیز خوبیه. تحمل توام با آگاهی دل آدم رو پر نور می‌کنه. گذشت توام با تفکر، حس خوبی به آدم می‌ده. کمک، برکت می‌آره توی زندگی و همینطور که مولا علی این پایین گفته‌اند، خوش خلقی روزی رو افزایش می‌ده انشاالله.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: صبر
 
خوش اخلاق بودن
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  

و درود خدا بر او ، فرمود : آدمى را قناعت براى دولتمندى، و خوش خلقى براى فراوانى نعمت‌ها کافى است.

نهج‌البلاغه، حکمت 229

یه زمانی اگه فرصتی دست داد آخر کتاب نهج‌البلاغه، جملات کوتاهی از حضرت امیر نقل شده، که خیلی زیبا و کاربردی‌‌اند. تورق و گاهی هم تعمق در اونها حس خوبی به آدم می‌ده.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
پروست خوانی
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  

کل هنر زندگی کردن در آن است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می‌شوند، استفاده کنیم

مارسل پروست


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: حکمت
 
هفته آخر زندگی
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠  

این حس پایان یافتن فرصتها یا تمام شدن انتخاب‌های متنوع، از اون حس‌های غریبیه که در دل ناامیدکنندگی و یاس‌آوربودنش، یه جرقه‌ها و تلنگرهای قوی و عظیمی از معنای واقعی بودن و زنده بودن رو برا آدم به ارمغان می‌آره.

یادمه چندسال قبل یه پست نوشته بودم که اگه فقط اجازه داشتیم چندتا کتاب داشته باشیم، کدوما رو انتخاب می‌کردیم و جوابهای خیلی خوبی دراومد. منو خواننده‌های اینجا خودمون رو مجبور کرده بودیم که بین انتخابهای منتوع و این وسوسه، شاید حالا یه روزی به دردم بخوره، دست به انتخاب محدود و بی‌رحمانه‌ای بزنیم. نتیجه‌اش اما ناب‌ترین‌ها بودند.

چند شب قبل داشتم کاری انجام می‌دادم، یهو وسطش به ذهنم رسید اگه این آخرین بار انجام اینکار بود، چه می‌کردم و دیدم ناخودآگاه همه چیز به هم ریخت...بعد با خودم فکر کردم اگه فرضا نه یه ساعت دیگه، بلکه بهم بگن یه هفته دیگه وقت داری که توی این دنیا بمونی، چه چیزهایی برام معنای بیشتری پیدا می‌کرد، چه چیزایی از زندگیم حذف می‌شد، چه چیزهایی رو بیشتر و بهتر نگاه می‌کردم، از چه چیزهایی راحت‌تر رد می‌شدم و نادیده می‌گرفتمشان و دیدم چقدر همه چیز فرق کرد...چقدر همه‌چیز خالص‌تر و حتی برخی از اونا نورانی‌تر شد.

من حتما تلویزیون دیدنم رو (که الان با توجیه خستگی در کردن و نیاز داشتن به اینکه از فشار روزانه بیام بیرون، کم نیست) کم میکردم،

وقتی با عزیزانم تلفنی حرف می‌زدم، بیشتر حواسم رو بهشون می‌دادم،

مزه خیلی چیزها اعم از آب و غذا تا هوا رو سعی می‌کردم بیشتر حس کنم،

بیشتر گوش می‌دادم و با دقت‌تر،

آدم‌های همسایه و همکار و هم‌محلی رو مهربان‌تر می‌نگریستم و نمی‌تونستم پشت‌سرشون حرفی بزنم یا حتی فکر بدی بکنم،

تحملم بیشتر می‌شد چه برای گرما، چه سختی‌ها، چه خوشی‌ها، چه نیش و کنایه‌ها؛

آروم‌تر می‌شدم، چه توی راه‌رفتن و چه توی حرف زدن،

... و خیلی چیزهای احتمالی دیگه.

یه بار جایی خودنم: مهم‌ترین چیزها توی زندگی، چیز نیستند!

شما توی این یه هفته فرضی چه می‌کردین؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: عرفان
 
یه کار باحال!
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠  

گرفتن تصمیم برای یه تغییر در روند زندگی، خیلی ظرایف داره. ظرایفی که گاه با هم در تضاد جالبی هم قرار می‌گیرند.

مثلا می‌خواهیم فلان کار را انجام دهیم و از دست خودمان برای دائما از امروز به فردا انداختن آن عصبانی هستیم. به فکرمان می‌رسد که اون کار رو بنویسیم رو کاغذ و بزنیم فرضا روی در یخچال، یا بذاریم کنار کیلومترشمار ماشین. یا مثلا به فلانی می‌سپاریم که هر روز بهمون یادآوری کنه که باید فلان کار رو انجام بدیم. اما گاهی نتیجه این رفتار، دقیقا برعکس می‌شه و همون اندازه احساس عذاب وجدانی که درباره انجام ندادن اون قول احساس می‌کردیم هم از بین می‌ره!

یه مدت بود با خودم فکر می‌کردم انجام صرفا «یه کار باحال» در طی روز کاری، هم خستگی شغلیم رو از بین می‌بره و هم انرژی بیشتری بهم می‌ده. به همین خاطر نشستم فکر کردم و بعد پسوورد رایانه‌ام رو کردم «YE KARE BAHAL»!

در دو ماه گذشته، تنها باری که به معنای پس‌ورد کامپیوترم توجه کردم، یه بار بود که اونم اصلا یادم نیست چیکار کردم!


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
آرامش ناشی از مزاح و رحمت!
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠  

رحمت یعنی بازکردن دل؛

یعنی توانایی برقراری ارتباط با بخش خوبِ دیگرون

...

بعضیا معتقدند ما اومدیم تو این دنیا تا یه‌سری درسها رو از سر بگذرونیم. اگر یاد گرفتیم که چه خوب، اما اگه نه، درسها حذف نمی‌شن، دائم توی موقعیت‌های دیگه‌ای می آن سراغمون و تا پاس نشن، دست از سرمون بر نمی‌دارن. این خانم شری کارتر اسکات که کتاب «اگر زندگی بازی است، این قوانینش است» رو نوشته، از همین دسته آدماست.

من نمی‌دونم اینجور اعتقاد داشتن، آیا فلسفه زندگی رو برا آدم قابل فهم‌تر می‌کنه یا نه؛ یا این‌که آیا ناملایمانت زندگی رو برا آدم راحت‌تر می‌کنه یا نه. با این‌حال از این دیدگاه این دسته از آدما خوشم می‌آد که می‌گن:

«برای راحت‌تر کردن فرایند آموزش درسهای زندگی، ابتدا باید دروس اساسی رحمت، بخشندگی، موازین اخلاقی و دست آخر، مزاح را بیاموزیم»

به نظرم تلفیق قشنگیه و گاهی اوقات هم خیلی کارآمد. اونم برا زمانهایی که کم می‌آریم و نمی‌دونیم چرا دوره و زمونه و زندگیمون اونجور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌ره. یا زمانایی که از دست رفتارای یه آدمیزاد دیگه بیچاره شده‌ایم و نمی‌دونیم دیگه چیکار باید بکنیم .


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: بخشش
 
یه دقیقه صبر کن، گوش کن، ببین!
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  

گاهی خوبست اندکی مکث کنیم و نگاه کنیم ببینیم اکنون دارد در زندگیمان چه می‌گذرد، داریم چه می‌کنیم؟ کجا داریم می‌رویم؟ حال و احوالمان چطور است؟ آیا این همان وضعیتی است که می‌خواستیمش؟ اگر بله، چه کنیم که تداوم رو به پیشرفت داشته باشد و اگر نه، چه کنیم که به ادامه دادنش عادت نکنیم؟

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠  

این فلسفه مینیمالیسم خیلی جذابه.

 اینکه تلاش کنی با مصرف کمتر زندگی کنی، تا حدی که می‌تونی از غیرضروری‌ها بپرهیزی و به کارکرد بیشتر از مد اهمیت بدی، اینکه دور و برت رو از شلوغی‌ها خالی کنی، اینکه کمتر و بهتر و آگاهانه‌تر بخوری، اینکه فضای اطرافت رو با یه‌عالمه خرت و پرت پر نکنی و بذاری چشمات استراحت کنن و در نهایت اینکه ذهنت رو هم خالی کنی و آروم بگیری.

هرچند اجرا و وفاداری به هرکدوم از اینها واقعا و واقعا سخته و خیلی اوقات در تقابل کامل با شیوه زندگی آدم قرار می‌گیره، اما خوبه کمال‌گرا نباشیم و هر زمان هر اندازه از این قانونها رو که تونستیم انجام بدیم.

برای شروع، بیرون ریختن یکی از اون کمدهای پر از چیزهایی که سالهاست استفاده نشده، اما فکر می‌کنیم یه روزی ازشون استفاده می‌کنیم، شروع خوبیه. یا نگاه دوباره به کشوهای میزتحریرمون، یا فایل‌های کامپیوترمون، کتابخونمون، یخچالمون، قوطی داروهای توی خونه، جزوه های دانشگاهی سالهای قبل، کفشهای توی جاکفشی، یا ...

بعدش برا از این به بعدمون شروع کنیم به فکر کردن به این امر که: آیا اینی که می‌خوام بخرم و داشته باشم، واقعا برام ضروریه؟ (گاهی چیزی رو می‌خریم صرفا برا اینکه حالمون رو توی اون لحظه بهتر می‌کنه. خود من با این موافقم چون گاهی واقعا موثره، خصوصا اگه خوردنی باشه! اما خیلی اوقات هم فقط یه هوس زودگذره و اون موقع اصلا خوب نیست) .

اگه حوصله داشتین مطالب این وبلاگ رو دنبال کنین. هم برا زبانمون خوبه هم برا زندگیمون.

http://mnmlist.com


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
عدالت رفتاری
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  

یادمه زمانی یه آدم خوبی بهم گفت: اگه برای خدا هم همونقدر که برا آدم‌هایی که توی زندگیمون مهم‌اند و براشون خیلی احترام قائلیم، احترام قائل بودیم، رابطه‌مون با خدا زیر و رو می‌شد.

و من می‌دونم که این خیلی سخته. مثلا ما می‌دونیم خدا حاضره اما هر کار بدی دلمون بخواد می‌کنیم و حضورش رو نادیده می‌گیریم. یا مثال ساده‌ترش، اگه یه آدم بزرگی توی خونمون باشه، لباس خیلی مرتبی می‌پوشیم و حواسمون به همه جزئیات هست، اما سر نماز با هر لباس توی خونه‌ای وایمیسیم و حواسمون هم که همه جا می‌رود غیر از پیش اونی که داریم باهاش حرف می‌زنیم.

این جنبه دینی و معنوی چیزی بود که می‌خوام اینجا بگم. جنبه اجتماعیش اینه که اگه ما همونطور که برای دیگرون خوش‌خلقیم، آرامیم، بذله گوییم، احترام می‌گذاریم، نمی‌خواهیم حرفی بزنیم که ناراحتش کند، شنونده خوبی هستیم، صبوریم، منصفیم و خیلی چیزای دیگه، همونطور هم برا نزدیکترین‌هامون بودیم، فکر می‌کنم خیلی مسائل حل می‌شد. با پدرمون، مادرمون، همسرمون، برادرمون، خواهرمون، اگه با اینا هم گاهی مثل اون غریبه‌ها و دوستامون رفتار کنیم ضرری نداره. حداقل ارزش تمرین کردن رو داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: مهربانی
 
چیزای خوب و کوچیک زندگی
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  

یکی از دوستان یه سایت عالی معرفی کرده بهم. آدرسش اینه:

http://justlittlethings.tumblr.com

نویسنده وبلاگ با کمک خواننده‌هاش نشسته تمام چیزایی که حس خوبی به آدم می‌دن رو جمع کرده و در قالب جملات خیلی کوتاه آورده. نکته باحال این وبلاگ اینه که تقریبا تمامی این حس‌ها مشترکن. یعنی اغلب چیزایی به عنوان لحظات زیبای زندگی مطرح شده که همه ماها فارغ از جنس یا فرهنگ و ملیت، حس خوبی به اونا داریم. مثلا چندتا از این حس‌ها که تو وبلاگ نوشته شده اینان:

. اینکه یه نفر صادقانه و حقیقی ازت بپرسه حالت چطوره.

. اینکه یه سوال رو توی کلاس درست جواب بدی.

. گرمای کاغذی که تازه از پرینتر دراومده.

. بوی هیزم.

. یه‌دفعه به یادآوردن کلمه‌ای که نوک زبونمونه و یادمون رفته بود.

. دقیق و تمیز پاره کردن کاغذ از جایی که می‌خواهیم.

. لباس راحتی پوشیدن.

. بوی خوب لباس تازه شسته شده.

...

زندگی بوی خوبتری می‌ده وقتی اینجوری نیگا می‌کنیم. من خودم هر زمان این وبلاگ رو می‌خونم ناخودآگاه دقتم به دور و برم زیادتر می‌شه. اگه دلتون خواست شما هم که اینجا رو می‌خونین یکی دوتا از این حس‌ها رو از نگاه خودتون بنویسین. خوبه این چیزای خوب رو با هم مشترک بشیم. ممنون


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق ،کلمات کلیدی: طراوت
 
ماجراهای شش و نیم صبح!
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

صبح زود رسیدم. گفتم قبل از شروع کار، یه پیاده‌روی توی پارک بکنم. یه‌عالمه مرد و زن مسن که با جدیت تلاش داشتند مفاصل خشک و آرتروز و چربی خون و خیلی چیزهای دیگه رو با پیاده‌روی و نرمش خوب کنن یا حداقل نذارن بدتر بشه. با خودم گفتم آیا الان واقعا می‌تونه همون فایده‌ای رو داشته باشه که زمان جوونی می‌شد با مراقبت بیشتر و ورزشی به‌مراتب کمتر از الان بهش رسید؟ بعد دیدم چه راحت صبح اول صبح دارم قضاوت می‌کنم. اگه واقعا همشون اونجوری بودن که من فکر می‌کردم، وضع الان خودم هم هیچ فرقی با دوران جوونی و میون‌سالی اونا نداره! ول کردم این فکرای بی‌خود رو و تمرکز کردم روی هوای خوب و صدای آب جوی کوچیک اطراف پارک و صدای کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و طوطی‌های جیغ‌جیغو. اوضاع و احوال بهتر شد و چند دقیقه بعد رو بیشتر توی زمان حال بودم. بعد رسیدم به جایی که دیدم یه‌عالمه کلاغ جمع شده‌اند. نزدیک 30 یا 40 تا بودن. همه آروم و داشتن جایی رو نگاه می‌کردن. رفتم جلوتر دیدم یه خانمی یه گربه بغل کرده و داره بهش غذا می‌ده و همه این کلاغ‌ها هم دور و برش هستن. اونقدر اون صحنه آرام‌کننده بود که بی‌اختیار یه‌مقداری وایسادم به تماشا کردن. بعد تا دیدم خانمه داره بخاطر اضطراب کلاغها متوجه می‌شه کسی اون دور و براست راه افتادم. چند دقیقه بعد یواشکی باز رفتم اونجا و دیدم باز همون منظره است. خانمه متوجه شد، سلام کردم و گفتم معلومه خیلی دوستون دارن. خیلی آروم گفت بله. بهشون غذا داده‌ام و الان هم  بهشون گفتم تموم شد، برین، باور می‌کنین اینا اونقدر باهوشن که فهمیدن و دیگه منتظر غذا نیستن؟ گفتم بله کلاغها خیلی باهوشن، یاد کتاب کلاغی که با خدا حرف زد افتادم و خواستم بهشون بگم اما ترسیدم فکر کنن چقدر زود پسرخاله شدم! براشون آرزوی سلامتی کردم و راه افتادم به طرف محل کار.

...

دیروز توی یه جمع دوستانه موضوعی مطرح شد و بعد یه‌دفعه یکی از همکارها پرسیدن که آیا می‌تونیم چندتا چیز رو که بخاطرشون شاکریم بگیم؟ و من دیدم چقدر چیزهای خوب هست که دوستانم و خودم بخاطرشون شاکریم. از خانواده و همسر خوب تا چیزها و حس‌های خیلی به‌ظاهر بی‌اهمیت، حس‌هایی که در واقع نمک زندگی‌اند و ما حواسمون بهشون نیست. حس‌هایی مثل توانایی مهربان بودن، گوش دادن، آرام بودن، پذیرا بودن...اون خانمی که توی پارک بود معلوم بود که توی یه حس خیلی عمیق خوب غرقه. و اینو می‌شد از آرامش حرف زدن و حرکاتش دید. توی زندگی ماها خیلی چیزاست که خسته‌مون می‌کنه، می‌ریزتمون به هم و غصه‌دارمون می‌کنه. ولی در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم هستن که آروممون می‌کنه، شارژمون می‌کنه، دلمون رو گرم و قرص می‌کنه. یادمون باشه به این دل‌خوش کنک‌های زندگی به چشم چیزهای با ارزش نگاه کنیم و قدرشون رو بدونیم. قرار نیست صدای جوی آب و لبخند یه رهگذر و دیدن یه خانمی که داره به کلاغها و گربه‌ها غذا می‌ده، ما رو از غم از دست دادن یه عزیز یا یه فشار مالی سنگین یا یه مشکل بزرگ شخصی نجات بده. به هیچ عنوان. اما می‌تونه یادمون بیاره که یه همچین چیزهای زیبایی هم دور و برمون هستن. درست وسط این‌همه نابسامانی و غم و به‌هم‌ریختگی. اینکه چه زمانی بریم سراغشون یا بهشون محل بذاریم، دست خودمونه. ولی گاهی صرف حضور چیزهای خوب دور و برمون، آرامش‌دهنده است. و مهم‌تر اینکه، توانایی دیدنشون رو تو خودمون زنده نگهداریم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: غم
 
یک الگو در همین نزدیکی
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

شماره جدید نشریه مهرنامه که الان روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی هست، پرونده‌ای متشکل از چند تا مقاله داره در مورد مرحوم ایرج افشار. یه‌عالمه آدم بزرگ و درست و حسابی مثل دکتر محقق داماد، دکتر شفیعی کدکنی، پروفسور ریچارد فرای و خیلی‌های دیگه اومده‌اند و از ته دل راجع به این آدم نوشته‌اند. وقتی می‌خونی، احساس می‌کنی خیلی دلشون شیکسته از این‌که یه همچین گلی از میون ما رخت بربسته.

آقای افشار یه‌جورایی بزرگترین ایران‌شناس و همچنین یکی از بنیانگزاران علم کتابداری تو ایران بوده که کوچکترین کارش درست کردن کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بوده. بعدش هم نزدیک به 300 تا کتاب و حدودا 3000 مقاله در این حوزه‌ها نوشته. یکی از بهترین و بزرگترین شبکه‌های آدم‌های ایران‌دوست رو توی دنیا داشته که بخاطر علم و خلق خوبش، همه بهش وصل بوده‌اند. چندین هزار کتاب نفیس و خطی هم داشته که الان وقف دایرة‌المعارف اسلامی کرده.

تا اینجاش شاید خیلی شبیه زندگینامه خیلی از بزرگای این مرز و بومه. آدمای خوب و ماه. اما یه‌چیزی توی زندگیه این مرد منو چند روزه به هم ریخته و اون روش و شیوه زندگیشه. این آدم در نهایت ثروت و مکنت (تقریبا از زعفرانیه به بالای تهران مال پدر ایشون مرحوم محمود افشار بوده که همه رو در زمان حیاتشون وقف کرده و الان تابلوهای موقوفاتشون رو می‌شه اونجاها دید) ساده و بی‌تکلف زندگی می‌کرده. تموم عمر و ذهن و وقتش برا هدفش بوده. کاری به کار حکومت نداشته و کار براش مهم بوده. توی کارش یه متخصص شناخته شده جهانی بوده و در کنار اینا، سالی دوبار با چند تا از دوستان یار و قالشون با یه پاترول راه می‌افتاده‌اند می‌رفتن ایران‌گردی و از جاده‌های فرعی و نه اتوبان می‌رفته‌اند و در هر روستایی می‌ایستاده‌اند و با مردم گپ می‌زده‌اند و خیلی هم کم در هتل می‌خوابیده‌اند و بیشتر می‌رفتن خونه مردم روستا یا شهر و اونجا فرضا شب رو می‌مونده‌اند. تمام راه رو یا عکاسی می‌کرده‌اند یا یادداشت می‌نوشته‌اند از مشاهداتشون یا با دوستانشون حرف می‌زده‌اند و بحث و تبادل نظر داشته‌اند (دلم از این گفتگوها خواست که آدم طرف صحبتت اونقدر بزرگ باشه که نفهمی چطور زمان گذشت و کیف کنی از ارزشمندی عمری که داره می‌گذره).

یه عکس داره توی مهرنامه که گوشه جاده نشسته‌اند با یکی از دوستان یارشون و دارن نون و پنیر و گوجه می‌خورن و معلومه دارن با لذت هم می‌خورن و فکر می‌کنین چند سالشونه؟ ...فکر کنم اون زمان حدودا 80 سال!

... یکی از ابیاتی که مرحوم افشار اغلب به زبان می‌آورده‌اند این بوده: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد... (با خودم فکر می‌کنم بهتر از این هم می‌توان شاکر بود؟)

...

آیه 200 و 201 سوره بقره، درباره همون دعای شاید به زعم ما ساده و معمولی قنوته نمازه که توش می‌گیم خدایا به من هم در دنیا و هم در آخرت حسنه و نیکی و برکت عطا کن. توی آیه 200 خدا می‌فرماید که برخی از بنده‌ها هستند که فقط دنیا را طلب می‌کنند. بعد در آیه 201 یه‌جورایی به آدم یاد می‌دهد که هم دنیا را بخواه و هم آخرت را...با خودم فکر می‌کنم چقدر خوشبختند آدم‌هایی که هم دنیایشان آباد است و هم آخرتشان. هم خودشان را تربیت کرده‌اند که چگونه از دنیایشان لذت ببرند و هم همین شیوه زندگی در دنیا، آخرتشان را برایشان می‌سازد.

...

و باز هم فکر کنم خوندن و مطالعه زندگی آدمایی که مثل ماها توی همین تهرون و ایرون زندگی کرده اند و از لحظه لحظه عمرشون استفاده کرده‌اند، برا همه ماها لازمه.

چقدر توجیه تنبلی و بی‌حسی توی زندگیه این آدما نادر و کمیاب بوده.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: طراوت
 
چهار دست و پا چسبیدن به امید!
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  

می‌دونم که این روزا امیدوار بودن و به فردای بهتر نگاه کردن و امید داشتن خیلی حرف قلمبه‌ایه! (لفظ مودبانه کلمه چرت و پرت!) انگار طرف توی این دنیا زندگی نمی‌کنه. نمی‌گم اوضاع و احوال خوبه، حقیقتا کافیه یه هفته بشینی پای تلویزیون و ماهواره و اینترنت و آخرش ببینی خیلی چیزا از جمله همین امید دیگه برات جذابیت ندارن.

با اینحال من گاهی با خودم فکر می‌کنم انگار یه‌جورایی مد شده که همه‌اش بنالیم و غر بزنیم. تقریبا توی تموم گردهم‌آیی‌های کوچک و بزرگ دوستانه و خانوادگی، صحبت در مورد مشکلات و تمسخر این و اون و بد و بی‌راه گفتن به دوره و زمونه و یاد خاطرات بسیار عالی گذشته و نشون دادن میزان ماه بودن دیگرون و بدبخت بودن ما ایرانی‌ها و روی اصول بودن همه دنیا و به‌هم‌ریختگی همیشگی ماها و هزارتا چیز دیگه ورد زبون آدماست و خب راحت‌ترین کار همراه شدن و خیلی انصاف داشته باشیم و از این روش خوشمون نیاد، ساکت ماندن و صحبت را در مواقع مقتضی عوض کردنه.

کاری ندارم که تقصیر کیه و چیه، کاری ندارم که مشکل فرده یا سیستم و یا فرهنگ جمعی، کاری ندارم که غر زدن خوبه یا بد، کاری ندارم که...

اما دارم فکر می‌کنم که ما این وسط چیکار می‌تونیم بکنیم که حداقل با کمال خودخواهی آسیب روانی به خودمون رو به حداقل برسونیم. نذاریم بدل بشیم به یه‌سری آدم ناامید و مردد نسبت به فردا. نشیم آدمایی که در معرض قرار گرفتن هر روزه روحشون با این اخبار و صحبت‌ها ناخودآگاه مریض و بی‌حوصله و داغونشون کرده.

یه چیزی می‌خوندم اینجا توی سایت آقای لئو. اومده به مناسبت سی و هشتمین سال تولدش برای شیش تا بچه‌اش (ماشاالله!) سی و هشت تا درسی که از زندگی گرفته رو گفته. اگه فرصت کردین بخونینش. بعضیاش خیلی می‌چسبه. وسط خوندن به ذهنم اومد من اگه بخوام دوتا کار کنم که حداقل توی این روزا امیدم رو ، انژیمو و طراوتم رو حفظ کنم چیکار باید بکنم؟

اینا به ذهنم اومد: اول، برای داشته‌هام شکر کنم و قدردانشون باشم (خصوصا وقتی که نه با داشته‌های دیگرون، بلکه با احتمال نداشتن همین‌ها مقایسه‌اشون می‌کنم) و دوم، اینقدر راحت آدم‌ها رو با دو سه جمله اطلاعات و یه خبر و چندتا شنیده، قضاوت نکنم.

فکر کنم همین دوتا کار کلی مسمومیت خون ادم رو می‌آره پایین.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: شکر ،کلمات کلیدی: طراوت ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
هدف من
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

تصمیم گرفتم در پاسخ به کامنت‌های پایین یه پست بنویسم و چقدر سخته واقعا!

حقیقتش بعد چند روز فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم توی موقعیت‌های گوناگون، به ذهنم رسید مهمترین هدف من توی زندگی (فعلا تا الان) این بوده که به یقین برسم یا حداقل تمام تلاشم رو بکنم که شک و تردیدهای کمتری توی زندگیم باشه. یه زمانی احساسم این بود که قضاوت نکردن و داخل کردن فاکتور زمان و محیط به تصمیم‌گیری‌ها آدم رو چندوجهی و قوی می‌کنه. اینجوری شما خودت رو در یک فضای لایتناهی رها می‌کنی و به نوع خاصی از آرامش می‌رسی. اما الان دارم به این نتیجه می‌رسم که هرچند قضاوت کردن درست نیست، اما حداقل می‌تونم خودم و اعمالم رو قضاوت کنم. حداقل باید دنبال یه‌سری اصول بگردم که بشه بهشون وصل شد و خودم رو محکم کنم. تلاش این روزهای من یافتن این اصوله.

مثال می‌زنم. فرضا من به این اعتقاد پیدا کرده‌ام که قوانین خدا و قوانینی که برای طبیعت معین کرده، قوانین ثابتی‌اند و بخاطر ما آدمها تغییر نمی‌کنن. همین یک اعتقاد باعث شده یقینم بیشتر بشه از اینکه اگه فرضا توی جای جای قرآن، خصوصا سوره بقره، بنده‌هاشو دعوت کرده به انفاق کردن، و بعد هم نوید داده که انفاق و یا حتی قرض، باعث ازدیاد و برکت مال آدم می‌شه، این یه قانون الهیه و رد خور نداره. پس اگه من به این قانون اعتقاد و ایمان داشته باشم، خیلی راحت‌تر و کمتر شکاکانه این عمل را انجام می‌دهم و خیالم هم راحته که تاثیر خوبی روی روح و روان و زندگیم خواهد گذاشت. یا اگه فرضا من به این اعتقاد داشته باشم که ظالم توی همین دنیا تقاص پس می‌ده، دیگه با هر وضعیتی و کم و زیاد شدنی به هم نمی‌ریزم و می‌دونم این اتفاق می‌افته.

می‌دونم اینا ایده‌آل گرایانه به نظر می‌رسن اما ناخودآگاه تبدیل شده‌اند به مهمترین هدف زندگیه من. این‌که چه چیزایی وجود دارن که من بتونم لنگرم رو به اونا وصل کنم و با هر باد و بورانی تکون نخورم.

انشاالله بازهم درباره اهداف خواهم نوشت.


کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: زندگی
 
ما و اسب‌ زندگیمون
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠  

داستانی رو می‌خوندم از یه پیرمرد که می‌خواست بره زیارت خانه خدا و یه نفر یه اسب بهش داد که بتونه بره این سفر...پیرمرده خوشحال می‌شه و راه می‌افته، بعد دو سه روز اسبه مریض می‌شه. پیرمرده چند روز وقت می‌ذاره و تیمارش می‌کنه تا خوب بشه. باز راه می‌افته و باز اسبه یه بلایی سرش می‌آد و باز ازش مراقبت می‌کنه و بارها و بارها اینکار تکرار می‌شه تا اینکه پیرمرده اسبه رو می‌فروشه...اما دیگه اصلا یادش رفته بوده برا چی اومده بوده سفر...همه روزهاش تمرکزش اسبش بوده... بعد که برمی‌گرده آبادیشون، مردم که می‌آن بهش تبریک زیارت بگن تازه یادش می‌افته و حسرت می‌خوره و مردم نمی‌دونستن اون چرا اینقدر غمگین شده از وقتی برگشته.

...

نمی‌دونم یادمون اومد هدفمون توی زندگی چیه؟ یا هنوزم از این سوال مهم زود رد می‌شیم و می‌ریم سراغ یه صفحه دیگه از اینترنت که قبلا باز کرده بودیم؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: حکمت
 
مومن بودن چه خوبه
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠  

داشتم روایتی را می‌خواندم که در آن پیامبر اکرم (ص) داشتند برای امام علی (ع) صفات مومن را برمی‌شمردند...

اندیشه‌اش بسیار متحرک و پویاست،

علم و دانشش فراوان،

بزرگوار در بازگشت و پذیرش،

سعه صدرش از همه بیشتر،

خنده‌اش تبسم،

دور هم جمع‌شدنش برای تعلم و یادگیری،

به کسی که آزارش می‌کند آزار نمی‌رساند،

در آنچه به دردش نمی‌خورد وارد نمی‌شود،

شادابی و خرمی‌اش در چهره، حزن و اندوهش در دل،

هیچ رازی را فاش نسازد،

حرکاتش لطیف، دیدارش شیرین، وقارش نیکو، برخوردش نرم،

سکوتش طولانی،

برکسی که به او بدی کرده شکیبا است،

حرکاتش مودبانه،

لعن کننده نیست، دروغگو نیست، از غیبت بیزار است،

در عمل به دینش دنبال عذر و رخصتی نمی‌رود،

در پی عیوب دیگران نمی‌رود،

نه ظریف و حساس است و نه کنجکاو و جاسوس،

درسختی‌ها بسیار شکیباست،

هرچه دلش خواست انجام نمی‌دهد،

در خشم و دشمنی غرق نشود و در دوستیش هلاک نگردد،

...

حفظ خدا شامل حال اوست و به توفیق الهی یاری شده است.

بحارالانوار، جلد 67، ص 210

با خودم فکر می‌کنم حتی فکر کردن به این خصلت‌ها روح آدم را روشن و پرطراوت می‌کند...و این‌که چقدر از مشکلات و مسائل روزمره ماها با پرورش حتی تعدادی از این ویژگی‌ها در خودمون، کاهش یافته و ناپدید می‌شوند.

خوب بودن سخت است، اما به زحمتش می‌ارزد...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: حکمت
 
هدفمند بودن
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠  

هرکس چرایی زندگی را بداند، هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است

نیچه

خیلی از ماها اهدافی برای خودمون داریم. کوتاه مدت و میان مدت و گاهی هم بلند مدت. مثلا خیلی از این اهدافی که اول سال برای خودمون تعیین می‌کنیم کوتاه و میان مدت‌اند. خیلی از برنامه هایی که برای روزمون می‌ریزیم کوتاه مدتند. یعنی خودمون رو ملزم می‌کنیم که توی فلان روز خاص تمومشون کنیم و کنارشون تیک بزنیم. گاهی هم اهدافمون بلند مدتند. تصمیم‌ می‌گیریم فلان تخصص رو بدست بیاریم یا به فلان مرحله برسیم و برای اون چندین سال زحمت می‌کشیم.

اما به نظرم گاهی سخت‌ترین کار اینه که بدونیم هدفمون از زنده بودن و زندگی کردن چیه. واقعا هدف اصلیه ما توی زندگی چیه؟ آیا رسیدن به موفقیت می‌تونه هدف و چرایی زندگی محسوب بشه؟ آیا کمک کردن به هم‌نوع می‌تونه در این دسته از چرایی‌های زندگی قرار بگیره؟ آیا تلاش برای خوب بودن، تلاش برای بنده خوب بودن، تلاش برای رسیدن به کمال... کدومشون چرایی زندگی ما رو می‌تونه نشون بده؟

واقعا اگه ازمون بپرسن چرا داری زندگی می‌کنی چی می‌گیم؟ و اینکه...اگه همین الان بهمون بگن دو ساعت دیگه از عمرمون مونده و باید بریم اون دنیا، چقدر تو همین مدتی که زندگی کردیم با چرایی و هدفمون منطبق بوده؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: حکمت
 
شروعی مصمم
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠  

سال نو را اینگونه آغاز می‌کنم

امیدوار، مصمم، مقاوم و قاطع برای بهتر شدن و پیشرفت کردن و رسیدن به آن چیزهایی که خدا منتظر است نشانش دهم لیاقتشان را دارم، تا بهم بدهدشان.

امیدوارم سال جدید برای همه ماها با برنامه‌ریزی و تعیین هدف (فقط یکی دو تا) بگونه‌ای باشد که اگر خداوند عمر داد و سلامتی، 28 اسفند سال 90 وقتی به کل سال نگاه می‌اندازیم با خودمان بگوییم، سال خوبی بود. من این دوتا کار و هدف را می‌خواستم انجام دهم و دادم و حالا حس خوبی از این توانایی جدیدم دارم.

شروع می‌کنیم...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
سال 89 هم ...
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩  

   هل مِن محیص؟(گریزی هست؟)

 - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.

ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید.

این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.

 

  

- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!

 

 

 - آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی  فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

 - عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 - کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 

 

 - پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.

 

 گزیده ای از داستان "هل من محیص" از مجموعه "عشق روی پیاده رو" نوشته "مصطفی مستور"

  

" و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا ان الله علی کل شیء قدیر." ( بقره – 148)

هرکسی را راهی است به سوی حق که بدان راه یابد و به آن قبله روی آورد پس بشتابید به خیرات و عبادات که هرکجا که باشید همه شما را خداوند به عرصه محشر خواهد آورد محققا خدا بر همه چیز تواناست.

 

یه دوست خوبی برای پست قبلی ازم پرسیده بود آیا هل من محیص مصطفی مستور رو خونده‌ام؟ نخونده بودم. طبق عادت یه جستجو کردم و یه تیکه‌اش رو تو اینجا پیدا کردم و با اجازه آوردم اینجا. ممنون از اون دوست خوب که معرفی کرده بود این کتاب رو. فکر کنم خوراک خوبیه برا اوقات فراغت عید. هرچند من دارم می‌رم ماموریت و بعد از هفته اول برمی‌گردم و همین رو بهانه کردم تا سال خوبی رو برا همه آرزو کنم...گاهی فکر می‌کنم اگه مثل این پرسش و پاسخ بالا ازمون بپرسن سال 89 رو چیکار کردی؟ چقدر براشون معتبره که بگیم بخاطر خیلی اعصاب‌خوردی‌ها و ناامیدی‌ها و این سیاست بی‌پدر و مادر و روزهای پر از سرگردانی‌ای که توی اون سال بود، هیچ کاری نکردم و اونوقت بهم بگن ببرینش!

واقعا و فارغ از کلیشه‌گویی چقدر مسئول روزهایی هستیم که داره می‌گذره و ما حواسمون به چیزهایی است که آخر سال اونقدر بی‌معنا و پوچن که تو سه تا جمله کوچیک می‌تونیم خلاصه‌اش کنیم؟

واقعا خودسازی‌ها و پیشرفت‌ها و بهتر شدن‌ها و یادگرفتن‌ها و ماهر  شدن‌ها و آدم‌ شدن‌هامون چقدر بود توی این سال؟

و...

دو تا هدف برا سال بعدمون کدومان؟ دقیق و جزئی بهشون فکر کرده‌ایم؟ حس و بوی وقتی بهشون می‌رسیم رو کرده‌ایم؟ تو ذهنمون درست و حسابی تصویرشون رو ساخته‌ایم؟  اگه نه، وقت داره می‌گذره...فقط 5 دقیقه وقت می‌بره.

برای هم دعا کنیم و آرزوی موفقیت و سلامت

تا سال بعد انشاالله...لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: هدف
 
از کتاب‌های خوب (5)
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩  

گاهی برای مدتی کوتاه غیبت ذهن را احساس می‌کنیم. این‌ها همانند برق اشراقند. گرچه این لحظه‌های کوتاه موجب دگرگونی بنیادی پایدار نمی‌شوند، اما آن‌ها را قدر بدان، زیرا طعم روشن‌شدگی را به تو می‌چشانند. درک زیبایی، شکوه و قداست طبیعت مستلزم حضور است. آیا تاکنون به آسمان پرستاره و بی‌منتهای شب نگاه کرده‌ای؟ آیا با دیدن آن‌همه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکرده‌ای؟ آیا تاکنون حقیقتا به صدای زیبای جویبار در دل کوه گوش سپرده‌ای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟

برای هشیاری نسبت به این چیزها باید یک لحظه کوله‌بار شخصی دغدغه‌ها، گذشته و آینده و همه دانسته های خود را زمین بگذاری...در غیر این‌صورت نگاه می‌کنی اما نمی‌بینی، گوش می‌کنی اما نمی‌شنوی.

آنگاه درک خواهی کرد که نوعی زیبایی مقدس و حقیقی قدسی درون تو وجود دارد که هنگامی خود رابه تو نشان می‌دهد که حاضر باشی.

 

یادمه چندسال قبل توی همینجا یه سوالی رو مطرح کردم در این‌خصوص که اگه قرار باشه جایی برین و سالها اونجا بمونین و تنها بتونین چند تا کتاب با خودتون ببرین چه کتابهایی رو می‌بردین و یادمه خیلی جوابهای خوبی رسید. اگه عقل الان رو داشتم این کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تول رو حتما جزو لیستم می‌آوردم. خوندنش آدم رو آروم می‌کنه و عمیق و یه جورایی همونطور که گفته حس تقدسی رو بهت می‌ده وقتی شروع می‌کنی به گوش دادن. نه تنها گوش دادن به خود و اون صداهای ذهن، بلکه حتی گوش دادن به صدایی که همین الان داره از بیرون و محیط کار و همکارها و صدای کیبورد و بوق ماشین ها میاد...و این‌که وسطش می‌بینی صدای یه گنجیشک رو هم می‌شه شنید و بعد که کم کم تونستی خودتو عادت بدی...صدای باد رو هم می‌شه شنید و صدای برگ‌ها رو...شاید هم بعدها اونقدر عمیق و  پاک بشیم که مثل اون آدم توی داستان مصطفی مستور بتونیم صدای ناله اون سوسکه که به پشت افتاده و نمی‌تونه برگرده و بره پیش بچه‌هاش رو هم بشنفیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
از کتاب‌های خوب (4)
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
برای زندگی بهتر و آروم‌تر (3)
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  

کمی هم فلسفه و نگرش وطنی

برای رسیدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه.

هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند...

نه کیمیاگری وجود دارد، نه پری قصه‌هایی، نه ساحر پیری، و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویا‌ها را به تو نشان دهد. همین‌قدر که عطر نعنا، مهربانی چند شاخه گل، کمی ایمان، کمی روی خوش، دستمال‌های زبر سفید و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد، کافیست.

دیدی که در خط ممکنات حرکت کردیم. یک کاسه لب‌پَر را دور انداختیم، جای یک پرده نقاشی را با پرده‌ای دیگر عوض کردیم، یک گلدان سفال را برق انداختیم، خاک را از لب درگاهیِ دستشویی رُفتیم، احوال هم را خالصانه پرسیدیم، به دیدار دوستی رفتیم، فرزندان مردی را که در راه وطن کشته شده بود کمی خنداندیم، به قدر احتیاجمان کار کردیم، چیزهایی یاد گرفتیم و یاد دادیم و شب، بی اضطراب و دغدغه خوابیدیم...

یک عاشقانه آرام...نادر ابراهیمی


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عمر
 
برای زندگی بهتر و آرومتر (2)
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩  

دو روش دیگه از پست قبلی مونده بود که اینجا می‌نویسم:

3. این آدما آگاهانه می‌خورن. (فکر می‌کنم چه لفظ زیبایی، آگاهانه خوردن، یعنی ببینی چی می‌خوری و بعدش هم حسش کنی و مزه‌اش رو بفهمی). تحقیق که کرده‌اند دیده‌اند توی رژیم غذایی اینا موادی که پایه خاک دارن زیاده. یعنی چیزایی که هنگام رشد و نمو با خاک تماس دارن. هویج و سیب‌زمینی و همه سبزی‌ها و صیفی‌ها می‌آن تو این بخش. نکته مهمتر اینه که اینا هیچکدومشون رژیم لاغری ندارن. یه اصل دارن که می‌گه وقتی 80 درصد معده‌ات پر شد بلند شو از سر سفره (یاد حرف پیامبر اکرم می‌افتم که فرمودند تا زمانی که گرسنه نشده‌ای سر غذا ننشین و تا وقتی سیر نشده‌ای از سر آن بلند شو. همینو رعایت می‌کردیم کلی بدنمون سالمتر بود). نکته جالب دیگه اینکه کمتر چیزی می‌تونه ساعت غذای اینا رو به هم بزنه. یعنی بدنشون عادت کرده که فرضا همیشه 12 ظهر ناهارشون رو بخورن (توی زندگی شهری و اداری ماها اینکار خیلی سخته اما ناممکن نیست).

4. آخرین خصیصه این آدما داشتن رابطه گرم و خوب با خانواده و اجتماعشونه. یعنی حس تنها بودن نمی‌کنن. از طرف دیگه تلاش دارن دور و برشون رو با آدمای خوب پر کنن. خوب و بدردبخور! یعنی از با هم بودنشان انرژی می‌گیرن نه دل پر و حرص خوردن. نکته جالب دیگه اینه که اینا ایمان و اعتقاد قوی‌ای دارن. یه ایمان خودساخته. یه‌جورایی ته دلشون قرصه و به همین خاطر توی سختی‌ها ریشه‌شون محکم نگهشون می‌داره.

...

این مورد چهار خیلی مهمه. گاهی با خودم فکر می‌کنم یا آدم باید خیلی خیلی عمیق باشه توی یه چیزایی یا اینکه اصلا عمیق نباشه. مثلا خیلی از پدر و مادربزرگ‌های ما یه ایمان و اعتقاد خاصی به یه‌سری چیزا داشتن که شاید از نگاه ما تعصب و کوته‌بینی و سطحی‌نگری تلقی بشه. شاید دوتا سوال ازشون می‌پرسیدیم نمی‌تونستن درست دلیل بیارن اما به هرحال ایمان داشتن و این خیلی کمکشون می‌کرد. خیلی از ماها توی یه فضای ژلاتینی می‌چرخیم و دائم شک می‌کنیم و به یقین می‌رسیم و دوباره شک می‌کنیم. هرچند این نشون می‌ده ذهن ماها پویاست و ارزش علم داشتن با آگاهی به هیچ عنوان برابر با ارزش علم ارثی نیست. ولی به‌هرحال اون شیوه قدیمیه هم یه خوبیایی داشته و همه‌اش هم بد نبوده. مهمترینش اینکه هنوز وقتی دلمون یه بغل آروم‌کننده می‌خواد یاد بابابزرگها و مامان‌بزرگهامون می‌افتیم...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر
 
برای زندگی بهتر و آرام‌تر
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩  

چهار تا روش و شیوه مشترک رو بین جوامعی که آدمهاش زندگی طولانی داشتن رصد کرده بود و داشت اونا رو با بیننده‌هاش در میون می‌ذاشت: (برای بعضی‌ها که اینا رو می‌گفتم، اولین حرفی که می‌زدن این بود اوووووه! کی می‌خواد 100 سال عمر کنه، بیکاری‌ ها!...ولی من الان به خواننده‌های وبلاگم می‌گم اصلا به این‌که این روش‌ها عمر آدم رو طولانی می‌کنه فکر نکنین، فکر کنین اینجوری زندگی‌ها آروم‌تر و روون‌تر و سالم‌تر می‌شه. این‌ها رو که می‌خواهیم دیگه!).

اون روش‌ها و عادات مشترک عبارت بودند از:

1. زندگیشون پر تحرکه. کمتر دیدن که اینجور جوامع به شکل منظم ورزش و نرمش روزانه بکنن، اما اونا زندگی‌هاشون پر تحرکه. زیاد بلند می‌شن و می‌شینن. اغلب خونه‌هاشون پله داره. زیاد پیاده‌روی می‌کنن. کارهاشون رو اغلب با دست انجام می‌دن نه با لوازم و ابزارهای برقی (مثلا وقتی می‌خوان چیزی رو هم بزنن، با دست هم می‌زنن نه با هم‌زن برقی). تقریبا همشون کار باغبونی حتی کوچیک می‌کنن.

خلاصه، به قول این آقاهه Move Naturally

2. برا زندگیشون برنامه دارن. دیدگاه خوب و صحیحی نسبت به زندگی دارن. اوقات سخت توی زندگیشون رو با دعا یا همراهی و هم‌دلی دیگران کم می‌کنن و راحت‌تر ازش می‌گذرن. و یه نکته خیلی خیلی جالب:

ما دو روز خطرناک توی زندگیمون داریم. یکیش روز متولد شدنمونه که احتمال مردنمون خیلی بالاست. یکی هم می‌دونین چه روزیه؟ ...روزی که بازنشست می شیم! (خیلی برام جالب بود این عقیده این آقاهه) می‌گه توی این روز ما چون احساس توقف و شاید هم بی فایدگیمون شروع می‌شه، روز خطرناکی برا بدنمونه. حالا تحقیق کرده‌اند و دیده‌اند که این آدما راحت این روز رو می‌گذرونن چون اولا اصلا نمی‌دونن بازنشستگی یعنی چی و دوما برا زندگیشون هدف دارن و به امید و عشق یه کاری که با شور و شوق انجامش می‌دن زنده‌اند (همون ایکی‌گای چند پست قبل).

نشون می‌ده که پیرمرده بالای صد سالشه و ایکی‌گای او اینه که هر روز بلند بشه و بره ماهیگیری. اون یکی 107 سالشه و هدفش اینه که صبح به صبح بره توی پارک و به دیگرون مجانی فنون رزمی یاد بده. اون یکی حال می‌کنه با باغبونی گلخونه کوچیک خودش، اون یکی به عشق بازی با نبیره‌اش! صبح به صبح بلند می‌شه، و ...

دوتا مورد دیگه رو توی پست بعدی می‌نویسم انشاالله

...

به نظرم یکی از بهترین سایت‌های اینترنت این سایت Ted.com هستش که یکی از اون سخنرانی‌ها رو اینجا خلاصه کردم.. برخی از ویدئوهاش هم زیرنویس فارسی دارن.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
قشنگ دعا کردن
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩  

بار خدایا! از تو درخواست آمرزش دارم؛

از هر گناهی که به واسطه عافیت بخشی تو، بدنم  برآن توانا شد؛

یا به‌واسطه نعمت فراوان تو به آن قدرت پیدا کردم؛

یا به واسطه رزق واسع تو به آن دست یافتم ؛

و یا با پرده پوشی تو در آن گناه از مردم پنهان ماندم ؛

یا هنگام هراسم از گناه، در آن معصیت بر صبر و درنگ تو تکیه کردم

و در آن گناه، از خشمِ بر من ،به حلمت اعتماد کردم  و آن را بر عفو کریمانه‌ات واگذار نمودم؛

 پس بر محمد و آلش درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان.

فرازی از مناجات مولا علی (ع)

گاهی چند جمله چقدر حرف داره برا آدم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: شرمساری
 
ای کی گای
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩  

ژاپنی‌ها یه کلمه‌ای دارن به نام Ikigai . معناش خیلی قشنگه. یه چیزیه تو مایه‌های «فلسفه وجودی» خودمون. اما تعریفی که ازش می‌کنن این روها کلی منو برده توی فکر:

ایکی‌گای یعنی چه چیزی در زندگی تو رو به وجد می‌آره و پـُرت می‌کنه از شور و شعف و شوق؟

بررسی کرده‌اند دیده‌اند همه اونایی که عمر طولانی می‌کنن و سالم می‌مونن یه ایکی‌گایی تو زندگیشون دارن. باغبونی، ماهیگیری، خونه‌داری با عشق، حرف زدن با هم‌سن و سالها و از این جور موارد از جمله ایکی‌گای‌هایی بود که توی یه آمارسنجی از سالمندای ژاپنی بهش رسیده بودن.

یادمه سال‌هایه عادت خوبی داشتم و اون این بود که وقتی از خواب بلند می‌شدم اولین کاری که می‌کردم این بود که از خودم می‌پرسیدم امروز برای چی ذوق دارم؟ اونوقت رفتن خونه یه فامیلی که دوست داشتم، یه بازی خاص، یه غذای خوب که قرار بود مادر برای ناهار یا شام تهیه کنن، اومدن یه مهمونی که می‌دونستم باهاش کلی می‌تونم بازی کنم یا دوسش داشتم، برنامه خاصی که شب قبلش ریخته بودم و حالا می‌تونستم اجراش کنم، زنگ ورزش، لباس خوشگله، موتور سواری، ور رفتن به ماشینم و یا صدها چیز دیگه، ایکی‌گای‌هایی بود که مثل فنر منو از توی رختخواب بیرون می‌آورد و خوش خلقم می‌کرد اول صبح.

فکر می‌کنم اون ایکی‌گای‌ها که من داشتم، هیچکدوم چیز خاصی نبودند. من خودم ناخودآگاه خاصشون کرده بودم. آیا الان هم می‌شه این کار رو کرد؟ نمی‌دونم اما دارم با خودم کلی فکر می‌کنم و کلنجار می‌رم.

خوبه با خودمون فکر کنیم چی توی زندگی ماها می‌تونه ایکی‌گای به حساب بیاد؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
بد عادت نکردن مغز
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  

آقای دانشمند توی تلویزیون می‌گفت: نرون‌های مغزی از طریق سیناپس و اتصال‌های عصبی پپیامشون رو به همدیگه انتقال می‌دن. وقتی ما یه کاری رو بارها و بارها و بدون تغییر و تنوع انجام می‌دیم، این پیام‌رسانی حالت یکسان به خودش می‌گیره و لذا مغز یه‌جورایی عادت می‌کنه. می‌گفت برا همینه که ماها خیلی اوقات احساس می‌کنیم یه چیزایی یادمون می‌ره، حواسمون پرته یا اینکه احساس می‌کنیم وسط عنفوان جوانی داریم آلزایمر می‌گیریم! چون عضلات مغز کار یکسانی رو دارن سالهاست که انجام می‌دن...تصور می‌کنم یه مسئول مرزبانی رو که سالهاست عادت کرده یه ساعت خاص یه آدمی رو ببینه که از مرز رد می‌شه. بعد یه مدت دیگه حتی لای چشمش رو هم باز نمی‌کنه ببینه این همونه یا نه، فقط بهش می‌گه برو!

راه حل جالبی که عنوان می‌کرد این بود که شروع کنیم به انجام کارهای روتین به شکلی دیگه. اینجوری سیناپس‌های عصبی مجبور می‌شن اتصالات قدیمی رو رها کنن و برن سراغ اتصالات جدید.

اولین پیشنهادش هم این بود: اگه راست دست هستین، از امروز مسواکتون رو با دست چپ بزنین، با دست چپ برا خودتون چای بریزین، اگه تونستین یه خط بعضی وقتها با دست چپ بنویسین، با دست چپ موهاتون رو شونه کنین، یه امتحانی بکنین ببینین می‌تونین چند تا قاشق غذا با دست چپ بخورین؟ و از همینجور کارها. (برا چپ دست‌ها برعکس)

فکر کنم بعدش هم یه تنوع تو برنامه‌های زندگی تکمیل می‌کنه نظر اون آقای دانشمند رو. مثلا امتحان یه‌سری فعالیت جدید، انجام یه‌سری کارهایی که همیشه دلمون خواسته اما روش رو نداشته‌ایم، انجام یه کار کاملا متفاوت حتی شده ماهی یه بار، انتخاب راه‌های متنوع برای پیاده‌روی تا خونه یا محل کار؛ تلاش برای یادآوری شعرهای دوره دبستان، دوباره یادآوری سوره‌های جزء سی‌ام قرآن که بچگیامون حفظ بودیم، تلاش برا ساختن جمله تو ذهنمون با اولین پنج شیش تا لغت انگلیسی که یادمون می‌آد؛ و خیلی خیلی چیزای باحال دیگه توی زندگی.

Sell_on_change


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
از کتاب‌های خوب (3)
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩  

هر رابطه‌ای گاه به نیروی صلابت نیاز دارد...البته نشان دادن شمشیر مفهومش آزار رساندن نیست. این عمل می‌تواند نوعی مکر خوش خویانه یا رندانه باشد.

...

در سال‌های دهه 1970 متوجه پدیده‌ای در سراسر کشور (آمریکا) شدم که به آن می‌توان عنوان «مردان نرم» داد. حتی امروز هم وقتی به جمعیت درون کلاس‌هایم نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که شاید بتوان نیمی از مردان حاضر در جلسه را با عنوان مردان نرم توصیف کرد. آن‌ها مردانی دوست‌داشتنی و با ارزش هستند - من دوستشان دارم - و هیچ‌کدام از آن‌ها علاقه‌ای به جنگ یا آسیب‌رساندن به محیط زیست ندارند. در همه آنها ظرافت خاصی نسبت به زندگی و نوع زندگی‌کردنشان وجود دارد، اما بسیاری از این مردان «خوشحال» نیستند. می‌توان نبود انرژی را در آن‌ها به سرعت دریافت. آنها «جان پناه» هستند نه «جان پرور» و البته این طنز تلخ زندگی است که این نوع مردان را همیشه در کنار زنانی می‌گذارد که کاملا از خود انرژی ساطع می‌کنند...

مردِ مرد، رابرت بلای، ترجمه فریدون معتمدی، انتشارات مروارید

 

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: قدرت ،کلمات کلیدی: سختی
 
متخصص شدن درست و حسابی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  

نوشته بود: دانشمندان انگلیسی برآورد کرده‌اند برای اینکه بتوانی در رشته‌ای صاحب‌نظر بشی و یه سر و گردن از آدم‌های معمولی اون رشته بیای بالاتر، حداقل به 10 هزار ساعت مطالعه روی اون موضوع نیاز داری.

حساب می‌کنم می‌بینم یعنی چیزی حدود 1200 روز اگه روزی 8 ساعت مطالعه دقیق و تخصصی کنم. یعنی چهار سال بدون وقفه.

گاهی لازمه تکلیفمون رو با خودمون درست و حسابی روشن کنیم. اینجور که معلومه متوسط نبودن همت می‌خواد. اونم خیلی خیلی زیاد.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: موفقیت
 
یه کودک امیدوار و امام حسینش
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  

شاید بتوان به جرات ادعا کرد نام امام حسین (بر او و خاندانش درود باد) و ایام محرم خاطراتی را برای هریک از ما ایرانی‌ها زنده می‌کند. از کودکی تا بزرگسالی، بخش‌هایی از زندگی ما با او و داستان مظلومیت و فداکاری همراهانش پیوند خورده است.

بچه که بودم، یعنی خیلی خیلی کوچک، احتمالا 4 ساله، (الان که اینو نوشتم حس بوعلی‌سینا بودن بهم دست داد که نوزادیش رو هم یادش بوده!) یادمه یک‌بار پدرم مرا برد یک هیاتی و من خیلی دلم می‌خواست مانند بچه‌های دیگر شمع داشته باشم و نبود...یادمه یه پسر بزرگتر - احتمالا آن موقع 10 ساله اومد و یه شمع به من داد. یه جورایی خیلی مهربونی کرد. (الان فکر می‌کنم گاهی کارهایی که آدما در حق هم می‌کنن چقدر می‌تونه توی ذهن ماها موندگار باشه. یادمه اولین روز کلاس اول دبستان هم بغل‌دستیم وقتی دید من اصلا نفهیدم خانم معلممون چی گفت، برام توضیح داد و من اولین علامت رو روی دفترم کشیدم. هنوز مدیونشم چون اگه با مهربونی اینکار رو نمی‌کرد، احتمالا من تا روزها و هفته‌ها از مدرسه و کلاس و همه چیز می‌ترسیدم و وبلاگستان هم یه‌مرد امیدواری نداشت!).

بعدها توی دوره کودکی تا نوجوونی، عشقمون این بود که بهمون سنج بدن یا بذارن طبل بزنیم. یا اون پرچم اصلیه اول هیات رو بهمون بدن. اغلب هم هیچ‌کدوم نصیبمون نمی‌شد چون بچه بزرگترها ماهرتر بودن و بزرگهای هیات اینا رو دست اونا می‌دادن. نهایت زوری که می‌زدیم این بود که یا زنجیر خوبارو برداریم یا اینکه بتونیم جای خوبتری توی صف وایسیم و اون ته ته صف بهمون نرسه که بچه کوچولوها با باباهاشون اونجا بودن و برای ما کسر شان بود!

از اون روزها بوی غریب و همیشه دوست‌داشتنی اسپند؛ بع‌بع‌گوسفندهایی که فهمیده‌ بودن قراره پای دسته پخ پخ بشن و بزرگتر که شده بودیم فیگورمون این بود که بریم و با انگشتمون بزنیم توی خونشون و مثل هندوها بزنیم به وسط پیشونیمون و احتمالا تا آخر عمر هم نفهمیم برای چی اینکار رو کردیم!؛ صدای دائم موتور برق دسته؛ عشق سه‌ضرب زدن زنجیر؛ صدای اغلب ناخوش خواننده دسته؛ بوی قیمه و گلاب و چای و خیلی چیزای دیگه تو خاطرم مونده.

یه کم بزرگتر، برامون مهم بود که حتما دخترهای محل مارو ببینن که با چه خلوص!! و جدیتی و بدون توجه به اونا (ارواح عمه‌هایمان) داریم برای امام حسین عزاداری می‌کنیم. دیگه علم هیات و تعداد تیغه‌ها و بزرگی اون برامون مهم بود و تو دلمون حسودی می‌کردیم به علم‌گردون هیاتمون چون فکر می‌کردیم الان همه دخترها با یاد اونا به خواب فرو میرن و هیچکس دیگه به ما فکر نمی‌کنه! اون روزها وقت روضه، اگه گریه‌ام نمی‌اومد، به مصیبت‌های خودم و یا مصیبت هایی که قرار بود سرم بیاد فکر می‌کردم و یه‌دفعه می‌دیدن صدای شیون و فریاد یه بچه از اون وسط به هوا بلند شد و همه فکر می‌کردن ببین عشق امام با این بچه چه کرده!! نمی‌دونستن که من زبونم لال کلی از نزدیکانم رو ردیف کرده‌ام و توی ذهنم کشتمشون و حالا دارم برا بدبختی خودم گریه می‌کنم که تنها شده‌ام و بی‌کس!!

بعدتر ها و بعدترها، حضور در دسته‌های عزاداری کمتر و کمتر شد. بخش مهمی‌اش بخاطر زندگی و درس و ازدواج بود و بخش مهم‌ترش برای این‌که بیشتر فکر می‌کردم. دیگه دلم می‌خواست یه چیزایی رو درست بفهمم. برام سخت شده بود درک بعضی حرفها و مرثیه‌ها. دلم نمی‌خواست امام حسین رو صرفا بخاطر لب تشنه‌اش به یاد بیاورم. حس می‌کردم یه‌جورایی خیلی رفتارمان با او و بزرگواری‌های او و منش او زننده و سخیف است و از خودم خجالت می‌کشیدم. زیارت عاشورا می‌خواندم اما دلم نمی‌خواست کسی را لعنت کنم چون مرز واقعیت و تحریف و اتفاقات تاریخی‌ای که با گذر زمان دگرگون می‌شدند برایم مبهم بود... از آنطرف هم نمی‌خواستم تبدیل بشم به آدمی که تا یه‌کم ذهنش می‌ریزه به هم، همه چیز رو منکر می‌شه و خیال خودش رو راحت می‌کنه و کلا مخالف و یا بی‌تفاوت می‌شه!

الان سعی می‌کنم بهتر اون روز رو بفهمم، خودم رو جای اصحاب امام بذارم، تا قبل از اینکه کاملا مطمئن نشده‌ام چیزی رو انکار نکنم و غر نزنم. الان تنها کاری که می‌کنم و امیدوارم سعادتش را خدا ازم نگیره، کمک به پخش شیرکاکائو برای مردمه. اینکار رو دوست دارم و از ته دل از امام حسین خواسته‌ام معرفت و نور درک نهضتش رو به من عطا کنه. آمین

التماس دعا برای این روزهای عزیز

ضمنا همشهری جوان توی این شماره‌اش که تصویر مختار روشه، چند تا مطلب زیبا و علمی و بی‌طرفانه در مورد واقعه کربلا داره که اگه تونستین حتما بخونین.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: خاطراتم
 
امروز و فردا کردن
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  

یه مقاله خیلی زیبا می‌خوندم گفتم چندتا از نکته‌های کلیدی اونها رو اینجا بنویسم:

1. ظاهرا تعلل کردن (Procrastination) یکی از گرفتاری‌های تمام آدمها تو دنیاست. مقاله با داستان تعلل یکی از برندگان جایزه نوبل شروع می‌شد که 9 ماه طول کشیده بود تا یه بسته پستی رو برای یکی از دوستاش بفرسته. اینکه هر روز صبح اون از خواب بیدار می‌شده و می‌گفته حتما فردا اینکار رو می‌کنم و نمی‌کرده و لذا 9 ماه اینکار طول کشیده بود، خیلی برام جالب بود.

2. ظاهرا دلایل خیلی زیادی می‌شه برا اینکه چرا تعلل می‌کنیم، آورد. اما مهم روشهائیه که می‌شه برای از بین بردن تعلل بکار بست. یکی از اون روشها اجبار کردن خود به انجام کاری (همون قورباغه رو اول قورت دادن) است. برام جالب بود که تو مقاله نوشته بود ویکتور هوگو وقتی می‌خواسته بنویسه، لباسهاشو درمی‌آورده می‌داده به خدمتکارش و بهش می‌گفته اونا رو قایم کنه تا هوگو نتونه پیداشون کنه و بپوشتشون و بره بیرون! یا یه داستان دیگه از اساطیر یونان که توی اون اولیس چون می‌دونسته آواز پری‌های دریایی می‌تونه اغوا و گمراهش کنه و باعث بشه به ملوانهاش دستور بده کشتی رو به سمت صخره‌ها پیش ببرن، از اونا خواسته بود تا ببندنش به دکل کشتی و هرچی فریاد زد و از اونا چیزی خواست و دستور بهشون داد، بهش گوش نکنن.

این‌که آدمای معروف هم با مشکل امروز و فردا کردن و یا توجه نکردن به اولویت‌های کاری و عدم تمرکز مواجهن و گاهی مجبور می‌شن خودشون رو مجبور کنن تا کاری تموم نشده، به کارهای دیگه نرسن، حس خوبی بهم داد. حتی یه انگیزه خوب برا شروع کردن به اینکار، حتی شده با روشهای سبک‌تر (مثلا تا فلان کار تموم نشده، نرم برا خودم چای بریزم، با ایمیل‌هام رو چک نکنم و ...).

یادم رفت! توی مقاله از یه برنامه‌ نرم‌افزار کامپیوتری نام برده شده بود که وقتی نصبش می‌کنین، تا 8 ساعت امکان استرسی شما به اینترنت رو نمی‌ده، و سبب می‌شه آدم سرشو بندازه پایین و کلی از کارهای واجب‌ترش رو انجام بده (اسم اون برنامهه می‌دونین چیه؟ !Freedom)

 

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
لذت تمرکز
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩  

وقتی حواست رو می‌دی به کاری که داری انجامش می‌دی، نه تنها حس خوبی از انجام اون کار بهت دست می‌ده، بلکه نوع گذر زمان هم شیرین‌تر می‌شه.

 

وقتی تمرکز می‌کنی که توی یه کاری یا فعالیتی بهتر و بهتر بشی تا از بیرون تو رو متخصص اون موضوع بدونن و برا خودت صاحب‌نظر بشی توی اون کار، نه تنها لذت بیشتر و کیف بیشتری می‌کنی از پیشرفتت، بلکه خیلی جالبه که وقت بیشتری هم بدست می‌آری برا تمرکز بر روی فعالیت‌های دیگه. (دیدین خیلی از آدمهای معروف تو یه رشته، وقت دارن برا مسافرت، ورزش، فعالیت‌های هنری، کتاب‌خونی و خیلی چیزای دیگه؟ شاید یکی از رازهاش همین باشه)

یه فکری باید برای این حواس دائما پرت، وقتی داریم کاری رو انجام می‌دیم بکنیم. واقعا ارزش داره براش زحمت بکشیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: موفقیت
 
روزهای معمولی
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  

دیدین بعضی از روزهای زندگی، نه خوبن نه بد. نه پر از انرژی هستی نه بی‌حوصله. یه جورایی کاملا عادی عادی. فکر کنم تاحالا کمتر شده بود به اینگونه روزا توجه کنم. روزایی که هرچند معمولی‌اند اما پتانسیل اینو دارن که حسابی درگیرت کنن. مثلا با خودت فکر کنی، خب که چی؟ و بعد با همین سوال یه‌دفعه ببینی حسابی از زندگی و زنده بودن ناامید شده‌ای و رسیدی به پوچی. به این‌که چرا باید بمونیم تا یه‌عالمه زجر جدایی و فقدان رو تحمل کنیم!   یا گاهی جالب اونه که تو این روزا احساس گناه افزایش پیدا می‌کنه. اگه فلان بلا سرم بیاد چی؟ نکنه همین بی‌انگیزگی و آروم بودنم خدا رو به هوس بندازه یه حالی بهم بده! نکنه از پس این سکوت قراره یه طوفان بیاد (تجربه غالب هم بهمون نشون می‌ده که اغلب طوفانها بد هستن نه خوب!) و بعد می‌بینیم که روزمون از اون حالت عادی تبدیل شد به روزی پر از اضطراب و ترس. ترس از نادانسته‌ها و ناشناخته‌ها و نتیجه‌اش: احساس کوچکی و بی‌قدرتی درباره آدمها و رویدادهای دور و برمون و آخر سر هم، احساس یاس فلسفی ا زاینکه اصلا خدا بی‌کار بود ما رو آورد اینجا رو زمین؟!

فردای این گونه روزها، باید کلی انرژی خرج کنیم تا حس بد دیشب رو دفع کنیم و یه حس خوب جایگزینش کنیم. این موقع‌ها اگه کمک و محرک بیرونی سراغمون نیاد، کار سخت می‌شه برا خیلی‌ها، چون سیستم ترمیم درونی خیلی از آدما هنوز تو مرحله جنینیه و  مثل این می‌مونه که بخوای خودت خودتو تنفس مصنوعی بدی.

...

تاحالا شده تو همچین روزهایی گیر کرده باشین؟ روش شما برا غلبه بر روزهای معمولی چیه؟ می‌ذارین رد بشه و کاری به کارش ندارین؟ یا تلاش می‌کنین با یه شور و هیجان و یا تغییر مثبت، تکون بدین خودتونو و از این حالت بیایین بیرون؟ آیا اغلب اینگونه روزا بردتتون به سمت بی‌حوصلگی بیشتر و غر زدن و {ببخشید} پاچه گرفتن؟ یا نه، ساکت‌ترتون کرده و حتی شده یه تجربه خوب از سکوت درونی؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر
 
از کتاب‌های خوب (2)
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩  

... به سمت در صومعه رفتند. آنجا کیمیاگر دایره طلا را به چهار قسمت تقسیم کرد. یک قسمت را به راهب داد و به او گفت:‌ این مال شماست، به پاداش سخاوتتان نسبت به زائران.

- اما این تشکر و پاداش خیلی بیش از سخاوت من است.

این‌طور حرف نزنید، ممکن است زندگی آن‌را بشنود و دفعه آینده سهم کمتری به شما بدهد.

کیمیاگر، کوئلیو

...

تصاویری که ما با آنها احاطه شده‌ایم، اغلب نه تنها کهنه شده‌اند، در مواردی حتی می‌توانند به بیهودگی، متظاهرانه باشند. وقتی پروست اصرار می‌ورزد که جهان را به درستی ارزیابی کنیم، به کرات به ما یادآور می‌شود که ارزش صحنه‌های محقر و پیش‌و‌پا افتاده را دریابیم. شاردن نقاش، چشم‌های ما را به زیبایی نمک‌دان‌ها و تنگ‌های آب می‌گشاید؛ کیک مادلن، راوی را با انگیزه خاطرات معمولی کودکی‌اش شادمان می‌کند... به نظر پروست، همین سادگی‌ها، ویژگی زیباییست... نحوه‌ای از زیبایی که در اختیار آدمی با درآمد متوسط است و فاقد هرچیز تحمیلی یا اشرافی است.

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، اثر آلن دوباتن

...

یادمه این بخش از کتاب دوباتن را که می‌خواندم، نشستم چند دقیقه مجددا به محیط اطرافم نگاه کردم. دلم سوخت برای ساعت مچی، جامدادی، گلدان‌ها، کتاب‌ها، کاغذهای یادداشت، تلفن و قهوه جوشم که هر روز برایم دلبری می‌کنند! و افسرده می‌شوند از اینکه همیشه نگاهشان می‌کنم اما ...نمی‌بینمشان.

اما از همه این‌ها مهم‌تر، اگر آنی که نمی‌بینمش، آدمی باشد اطرافمان چه؟ آیا ما به آدمها هم عادت می‌کنیم؟

فکر می‌کنم آره. و این اصلا خوب نیست.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: حکمت
 
از کتاب‌های خوب (1)
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩  

...زبان نشانه‌ها را فراموش نکن و مخصوصا بخاطر داشته باش که تا انتهای افسانه شخصی‌ات پیش بروی.

... جوان چوپان به خود گفت: اگر خداوند میش‌ها را هدایت می‌کند، پس انسان‌ را نیز هدایت خواهد کرد. احساس امنیت کرد و چای به نظرش کمی تلخ آمد.

کیمیاگر کوئلیو 

اخیرا فرصتی پیش آمده که این کتاب را بار دیگر بخوانم و به این نکته ایمان بیاورم که گاهی مطالعه مجدد و یادآوری چقدر چیز خوبیست. باز هم از آن خواهم نوشت.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف
 
حکمتهای ساده (1)
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩  

یه تمرین:

یک کاغذ و قلم بردار. بگذار امروز یه‌جوری همه‌اش همراهت باشد. هر زمان که داشتی کاری انجام می‌دادی و دیدی حواست جای دیگری هم هست، یک علامت روی کاغذ بگذار.

پایان روز خواهی دید چند بار خودت را از لذت لمس زندگی محروم کرده‌ای.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: هدف
 
موفقیت؟ یعنی چی؟
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩  

تلاش نکن آدم موفقی بشی، تلاش کن آدم ارزشمندی بشی

آلبرت اینشتین

موفقیت، یکی از کلماتیه که می‌دونم خواننده‌های محترمی که اینجا می‌آن، بارها و بارها بهش فکر کرده‌اند و یه تعریفی از اون در ذهنشون دارن (هرچند شاید الان که فکرش رو می‌کنیم، تعریف شسته‌ رفته و مشخصی هم نبوده تاحالا!). با این‌حال، شاید بشه گفت متداول‌ترین تعریفی که این روزها از موفقیت به ذهن می‌رسه، رسیدن به حد مطلوبی (متفاوت برای هر شخص) از رفاه، ثروت، پیشرفت شغلی، ارتباطات و شان اجتماعی، تامین آینده و از این‌گونه موضوعات است. بعضی‌ها هم مثل خود من، تلاش می‌کنند عناصری همچون رسیدن به آرامش، حس خوب داشتن از رابطه با خدا، تندرستی، امیدوار بودن به روزهای بهتر، لذت از زمان حال و ... را نیز در این تعریف دخیل کنند. با این‌حال حداقل در نگاه اول، خیلی از ماها آدم‌هایی که هشتشون گرو نهشونه، خونه ندارن، شغل درست و حسابی ندارن، نمی‌شه چهار روز بعدشون رو پیش‌بینی کرد و ... را جزو آدمهای موفق نمی‌دونیم.

...

خیلی از ماها کلی کتاب خونده‌ایم از راه‌های موفقیت شغلی، مالی، عاطفی و .... بعضیاشون دائم مارو به تغییر و تحول در ذهن ترغیب می‌کنن، بعضیاشون می‌گن درست آرزو کن و بعدش منتظر باش، بعضیا معتقدند باید بلند شی و تکون بخوری و صدبار هم اگه خوردی زمین باز از تلاش دست بر نداری تا به مقصود برسی و خیلی راه‌ها و دیدگاه‌های دیگه. برای من تمامی این نگاه‌ها ارزشمندند. شاید تو برهه‌های مختلف زندگیم تک‌تک اونا رو بهشون ایمان داشته‌ام و برام هم کارساز بوده‌اند. اما الان که فکر می‌کنم دو تا نقد قابل توجه می‌شه به این تعاریف و دیدگاه‌های رایج وارد کرد: یکی اینکه خیلی از این مکاتب، راه درست و حسابی‌ای جلوی پای آدم نمی‌ذارن. بیشتر طرح‌های کلی و مبهمی رو باهاشون مواجه می‌شیم که در تطابق دادنشون با شرایط خودمون برامون مشکل‌ساز می‌شن و بعد ماها گیر می‌کنیم تو تناقضی که پیدا کرده‌ایم و یا روشی که برای ما عمل نکرده و این باعث می‌شه بجای اینکه به اون روش شک کنیم، اول به خودمون و توانمندی‌هامون شک کنیم. قبول دارین؟ ما فیلم راز رو می‌بینیم و اگه به همون روشی که اون آقاها و خانم‌های توی راز می‌گن، عمل کنیم و به خواسته‌مون نرسیم، اول می‌گردیم ببینیم اشکال خودمون کجاست!

دومین ایراد اینه که این تعاریف، اغلب مارو می‌بره به سمت این‌که فکر کنیم موفقیت چیزیه که در «آینده» بدست می‌آد. یعنی یه فرایند طولانی تلاش رو در پیش می‌گیریم به امید رسیدن به یه موفقیتی در آینده. خب اینم بد نیست اما یه ایراد بزرگ داره: ما هیچ‌ وقت سیر نمی‌شیم. یعنی هروقت به جایی که زمانی آرزوش رو داشتیم می‌رسیم، نه تنها حتی دو دقیقه از اون موقعیت لذت نمی‌بریم، بلکه انرژی می‌گیریم برای بالاتر رفتن و تلاش بیشتر کردن. خب این شاید بد نباشه، اما بخش مزمزه کردن لذت تو زبون ما رو می‌کشه. یعنی ما دائما ذهنمون درگیر طرح‌ها و برنامه‌ها و ایده‌ها و آرزوهای بزرگتر می‌شه و این روند تا زمانی که یا ورشکست نشیم یا یکی آدممون نکنه و نزنه پس سرمون و چشمامون رو باز نکنه، متوقف نمی‌شه.

اما اگه به قول این آقای لئو باباوتا بگیم: موفقیت یعنی انجام دادن چیزی که ازش لذت می‌بری، فکر می‌کنین آرامش‌بخش‌تر نیست؟ اینجوری مهم نیست که خواننده‌های این وبلاگ روزی 40 نفرن یا 400 نفر، مهم اینه که اون روز اول که من نشستم و اولین پست این وبلاگ رو نوشتم و هیچ خواننده‌ای نداشتم، چون این کار رو دوست داشتم، موفق بودم و هنوز هم چون نوشتن برای این وبلاگ و دیدن نظرات خواننده‌هام رو دوست دارم یعنی هنوز موفقم. اینجوری شاید سالهاست که پستمون توی اداره عوض نشده، اما اگه هنوز کارمون رو دوست داریم و از محیط کاریمون راضی هستیم یعنی موفقیم. اینجوری شاید خیلی داستانهای عشقولانه و رومئو ژولیتی برای زندگی مشترکمون رخ نمی‌ده، اما همین‌که رفتن به خونه برامون آرامش‌بخشه و دوست داریم با همسرمون صحبت کنیم و کنار هم یه چایی بخوریم  و با هم به ادا اصول‌های مخبرالدوله سرسعدی و دامبول‌الدوله بخندیم، خودش یه موفقیت بزرگه.

می‌دونم که جا انداختن این تعریف برا ذهن ماها خصوصا تو بخش پیشرفت شغلی و رسیدن به رفاه مادی و مالی، سخته، اما به نظر من ارزشش رو داره هر از گاهی معیاری باشه برا سنجش راهی که داریم می‌ریم و عمر باارزش و هیچ‌گاه برنگشتنیمون رو داریم می‌ریزیم پاش.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: موفقیت ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
من و پنیرهای کاله
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩  

1. چند وقته پنیر باز شده‌ام حسابی! مسببش هم یکی از بازاریاب‌ها و ویزیتورهای شرکت کاله بود که یه روز منو دم یخچال سوپر سر کوچه در حال برداشتن ماست گیر انداخت و با نزدیک به 5 دقیقه صحبت کردن یک نفس، منو توی موقعیتی قرارداد که احساس کردم اگه بگم نه ممنون، پنیر خونه داریم، دو سه تا گوله اشک از چشماش پایین می‌آد و می‌افته روی زمین! لذا قبول کردم و خریدم و ...همون شد که همون. حالا تقریبا بعد از یک ماه تقریبا تمامی پنیرهای متفاوت بازار را خریده‌ام و تست کرده‌ام و خب...خوشم هم آمده از این تجربه باحال و بانمک.

2. یه مطلب کوتاه می‌خوندم از این سایت خوب در مورد کافی‌شاپ سر کوچه آقای نویسنده. دیدم همون بلا سر ایشون هم اومده. اون هم وقتی براش پیامک می‌اومده از کافی‌شاپ سر کوچشون که فرضا: اسپرسوی شما حاضر است، تشریف بیارین تحویل بگیرین با سی درصد تخفیف! مطمئنم همون حس من بهش دست می‌داده. یه حس قاطی پاطی‌ای از دلسوزی در دفعه اول ولی خوش اومدن از ابتکار و تلاش برای تداوم یک دوستی جدید با کافی‌شاپ‌چی یا پنیرفروش سر کوچه و احساس موثر بودن در چرخاندن چرخ اقتصاد مملکت!

نتیجه‌گیری با خودتون.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
تنظیم شدن
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩  

حس خوبی دارم به این عبارت Decluttering معناش می‌شه رفع به‌هم‌ریختگی و آشفتگی، منظم کردن، مرتب کردن.

این کلمه بیشتر تو راه و روش مینی‌مالیست‌ها و اونایی که معتقدند هرچه کمتر، زندگی راحت‌تر و بی‌تکلف‌تر، کاربرد داره.

خیلی اوقات دور و برمون کلی اسباب و اثاثیه، لوازم، ابزار، کتاب، مطلب و کارهای انجام نشده وجود داره که ناخودآگاه حتی فکر کردن و نگاه کردن بهشون یکی از اون انرژی‌آشام‌های معروف پست قبلی رو حاضر می‌کنه. تهیه لیست کارهایی که باید انجام بشه و متعهد بودن به تیک زدن تمام اون وظایفی که برای روزمون نوشته‌ایم، یکی از راه‌های مبارزه با این حس بد به‌هم‌ریختگی و احساس عقب‌موندن همیشگی از زندگیه.

اما راه بهتری هم هست. یه جورایی توجه بیشتر به سرچشمه. یعنی مراقب بودن از اون اول برا اینکه چیزی می‌گیریم که شاید حالا حالاها ازش استفاده نکنیم؛ چه کارهایی رو اولشو انجام می‌دیم و بعد می‌ذاریمش کنار تا یه وقتی تمومش کنیم و این یه وقتی خیلی طول می‌کشه تا بیاد؛ یه چیزایی رو می‌دونیم ازش استفاده نمی‌کنیم و سالها نگهشون می‌داریم تا  شاید یه روز مبادایی نیازمون بشه و اون روز خیلی طول می‌کشه تا بیاد و خیلی چیزای دیگه.

من خودم به اون قوانین مورفی خیلی اعتقاد دارم. اینکه بعد ده سال یه تیکه سیم رو می‌اندازی دور و فرداش وسط اتوبان ماشینت خراب می‌شه و حدس می‌زنین که برای درست شدن به چی نیاز داره؟!!

ولی خب، این توجیه در برابر حجم سنگین به‌هم‌ریختگی لوازم و کار و فکردور و بر ماها، هیچی حساب نمی‌شه. تو کشوی اداریمون کلی برگه و گزارش و بولتن هست که هرگز استفاده نمی‌شه ولی مانگهشون داشته‌ایم؛ کلی ظرف و ظروف داریم که هیچ‌وقت استفاده نمی‌کنیم اما نگهشون می‌داریم؛ کلی لوازم خراب داریم که فرصت نکرده‌ایم تعمیرشون کنیم و حتی یه نوشون رو خریده‌ایم، اما کهنه‌هه رو نگه داشته‌ایم چون جنس خوبی بوده یا ازش خاطره داریم.

به هرحال اگه یه چیزی ماه‌ها و سالهاست حتی یه‌بار ازش استفاده نشده؛ اگه کلی شورت‌کات و میانبر رو دسکتاپ کامپیوترمون هست که یه زمانی می‌خواهیم اونا رو نگاه کنیم اما ماه‌هاست تکون نخورده؛ اگه یه خروار کتاب و مطلب جمع‌ کرده‌ایم برا روزی که یه هفته بی‌کار و آروم بشینیم و فقط مطالعه کنیم؛ اگه تو یخچالمون چیزایی هست که هفته‌هاست استفاده نشده ولی هنوز نگهشون داشته‌ایم؛ و ... شاید بشه با یه برنامه خوب حداقل تو یه یورش اولیه تعدادی از آنها رو انجام داد، دور ریخت، بخشید یا به هرحال از حالت انتظار درشون آورد.

حس خوبیه حسِ بعدِ خلوت کردنِ دور و برمون. بهترین جاش، یکی اون حسِ خوبِ ذهنِ آروم‌ترمونه؛ یکی لمس حس خوب شجاعتمونه که تونستیم از خیلی چیزا دل بکنیم و از اون بانمک‌تر، حس تعجب ناشی از اینکه چقدر آشغال جمع‌ کرده‌ایم!

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
انرژی آشام!
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩  

یه زمانی فکر می‌کردم این کلمه «انرژی خور» رو خودم کشف کرده‌ام! چند روز پیش داشتم یه متن می‌خوندم دیدم نوشته Energy Vampire و در معنای اون اومده که «به‌صورتی استعاره‌ای به افرادی اشاره داره که حضورشان در کنار شما، بعد از مدتی باعث بی‌حسی، خستگی، و بی‌انرژی‌شدن شما می‌شه».

توی Google بخش Image اگه این کلمه رو جستجو کنین، یه‌عالمه تصویر خون آشام می‌آره اما هممون می‌دونیم که معنای واقعی این کلمه چیه.

صرفنظر از آدمها، خیلی از چیزها و اتفاق‌ها و خصوصا و خصوصا و خصوصا فکرها هستند که نقش انرژی خور رو بازی می‌کنن. دیشب بعد از بازگشت از سرکار به همسرم می‌گفتم نمی‌دونم چرا اینقدر خسته‌ام و بی‌حال و بی‌حوصله. بعد یه‌کم ساکت شدم و با خودم فکر کردم ببینم انرژی‌خوری، چیزی اون گوشه‌کنارا قایم نشده؟ دیدم، به به سه‌تا آقای شاد و شاخ و شمشاد زل زده‌اند تو چشمام و هرهر کرکر دارن می‌خندن! یکیشون خستگیه ناشی از بدخوابی شب قبل بود، یکیش یه مقاله‌ای که تو روزنامه شرق خونده بودم و ناخودآگاه از ظهر به بعد ریخته بودتم به هم و یکیش هم که احتمالا تیر خلاص رو زده بود، دیدن اتومبیل همسایه بود که برای دومین شب متوالی اومده بود وسط پیاده‌روی جلوی خونه و پارک کرده بود. کاری که اصلا نبایست توی کوچه ما باب بشه وگرنه دیگه نمی‌شه جلوشو گرفت!

شاید گاهی شناخت و ردیابی انرژی‌خورها مهم‌تر از درمانشون باشه. خیلی از اونا رو نمی‌شه ناپدید کرد. خیلی از دلهره‌ها و تشویش‌های ما به قول معروف تو خونِمون ‌اند و بیرون رفتنی نیستن. به همین خاطر همین‌که از قبل می‌دونیم این آدم، این موضوع یا این واقعه وقتی باهاش مواجه بشیم، سیستممون رو می‌ریزه به هم، کمکمون می‌کنه تا گاهی با پیش‌بینی، تقویت روحی و جسمی یا هر راه دیگه‌ای که می‌تونه خیلی شخصی باشه، کمتر بذاریم انرژی‌مون رو خالی کنه.

... اولین انرژی‌خورم رو با بهتر و زودتر خوابیدن درست کردم، دومیش رو برای اون موضوعی که غمگینم کرده بود، دعا کردم و از خدا خواستم خودش سلامتی به اون فرد مورد نظر من بده، سومیش رو هم یه نامه نوشتم، کلی با جیمر باند بازی و تغییر خط و استفاده از لحن هم محترمانه و هم محکم و بردم که بذارم زیر برف‌پاک‌کن ماشین طرف، که دیدم دیشب ماشینشو برده و گذاشته توی کوچه!

... گاهی خودمون و فکرامون بزرگترین انرژی خور خودمون می‌شیم!


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
درست بشنو، ببین، بخور... آروم ‌تر باش
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  

 green-dialogue.jpg

داریم با هم حرف می‌زنیم. یک مکالمه ساده در مورد کار اداره. می‌بینم سرعتامون یکی نیست و او هنوز من جواب نداده‌ام، حرف بعدی را می‌زند و گاهی او هنوز نفهمیده من چه می‌خواهم، خودم چیز دیگری می‌گویم.

داریم تلفنی حرف می‌زنیم. دارم براش توضیح می‌دهم که به چه ترتیبی باید کار کند و او دائم تایید می‌کند و چشم می‌گوید و جلوتر می‌رود و من هنوز نمی‌دانم دقیقا منظورم را فهمیده یا خیر.

یک مکالمه ساده حال و احوالپرسی...او دارد از من حالم را می‌پرسد و من در همان حال دارم حال اورا می‌پرسم و می‌گویم کار و بار چطوره!

امروز یاد جمله‌‌ای افتادم که می‌گفت: وقتی به کسی سلام می‌کنی، صبر می‌کنی و پاسخت را درست می‌شنوی؟

نه! صبر نمی‌کنم و این خیلی بد است. این نجویده قورت دادن حرف‌ها، ابراز احساسات‌ها، غذا خوردن‌ها، مطالعه کردن‌ها، ایمیل‌خواندن‌ها، حتی کامنت خواندن‌ها و کامنت نوشتن‌ها مصیبت بزرگیه ...شب که می‌خواهی بخوابی، روزت خسته کننده بوده اما تلاش که می‌کنی می‌بینی کار درست و حسابی یا خاطره خوبی که آرومت کنه نداری.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
سادگی
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  

این کلمه سادگی همیشه یه بار رهاکننده برای من داشته. حتی وقتی می‌نویسمش انگار یه باد خنک می‌آد.

رالف والدو امرسون می‌گه:

یه کم حس و غریزه قوی به علاوه چندتا قانون ساده و صریح، برای کل زندگیه ما بسه.

فکر کنم یه آدم خوش‌فکری هم اینو شنیده و یه جمله ساده در جواب گفته:

لبخند بزن، نفس بکش و آرام گام بردار

...

با خودم فکر می‌کنم یک راه پیمایی کوتاه توام با لبخند ناشی از بیدار بودن حس‌ها  و آرامش ناشی از بنده خوب خدا بودن، به‌علاوه تنفسی آگاهانه چقدر درمانگر روح و جسممون می‌تونه باشه.

پیوست: جمله امرسون ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن رو داره. این‌که اون چندتا قانون چی‌ می‌تونه باشه؟ اگه نظری داشتین بنویسین همینجا


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر
 
 
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  

 

احتمالا خیلی خیلی کم بشه موفقیت‌های لذت‌بخش و پایداری رو تو زندگیمون پیدا کنیم که راحت و بدون سختی و تلاش و کوشش بهشون رسیده‌ایم. اگه دانشگاه قبول شدیم، اگه خونه خریدیم، اگه یه موقعیت خوب تو زندگی شغلیمون داریم، اگه شخص موفقی تو هرکدوم از بخش‌های زندگیمون بوده‌ایم، اگه بچه‌های موفقی داریم، ... یه اصل کلی توشون وجود داره: براشون زحمت کشیده‌ایم، از خوشی‌هامون گذشته‌ایم، به خودمون سخت گرفته‌ایم و حالا هم داریم جواب این زحمات رو می‌گیریم.

متاسفانه نوع زندگی مدرن، جوریه که دائم فکر می‌کنیم باید به اهدافمون با کمترین صرف انرژی، وقت و زحمت رسید. ما همه چیزای خوب رو می‌خواهیم، اما زود و راحت و هلو! حقیقتش جون گذاشتن و زحمت کشیدن و فشار آوردن به خود، شده داستان زندگی آدمای موفقی که تو کتابها می‌خونیم و یه جورایی انگار داریم داستان و افسانه می‌خونیم. بعد می‌پریم می‌ریم دنبال کتابها، آدمها و سایت‌هایی که بهمون می‌گن، یادگیری زبان در ده روز، لاغر شدن در دو هفته، موفقیت مالی در یک شب، تحول کامل زندگی در یک جلسه، یادگیری زبان در خواب و ...

...

مطلبی می‌خوندم از سکوت و مفاهیم آن از نگاه مولانا. اونجا می‌دیدم که این آدم  چقدر زحمت کشیده، چقدر چله‌های رام کردن نفس به خودش داده، چقدر تلاش کرده  تا درونش رو آروم کنه و بعد ... رسیده به جایی که الان بعد از این‌همه سال ما داریم بهش نگاه میکنیم. در صورتی‌که شاید خیلی از ماها فکر می‌کنیم مولانا صرفا عارفی شوریده بوده و از همون اول عاشق و رقصان و صفا می‌کرده و ... و نمی‌دونیم چقدر برا رسیدن به این مراحل زحمت کشیده و از خود تفسیری برای نزدیکی به خدای خودش خودداری کرده.

حالا که اینجوریاس، چرا فکر می‌کنیم رسیدن به آرامش و دوست بودن با خدا و حس عمیق معنوی داشتن و لمس نَفَس‌های الهی و ملکوتی در کنارمون، می‌تونه با بی‌خیالی‌های ما و هرجور بودن‌هامون بدست بیاد؟ چرا فکر می‌کنیم سختی نکشیدن در این راه مهم نیست، چرا کمترین زحمت رو همیشه برای اینجور کارهامون به خودمون می‌دیم؟

گاهی نیازه بی‌رحمانه خودمون رو نقد کنیم، زور بزنیم از لابلای تار و پود یه خروار توجیه که از وضع مملکت و اوضاع جوی و مشکلات شخصی و تنبلی و توصیه‌های دینی دوست و آشنا برا خودمون ساخته‌ایم، بیاییم بیرون و خودمون و اعمالمون رو درست نگاه کنیم. ماه رمضون فرصت خوبیه برا این‌که به خودمون برسیم و درست خودمون رو نگاه کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
ماه رمضون دوست‌داشتنی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  

می‌گن توی ماه رمضون، خدا میزبانه. سفره می‌اندازه و خودش دعوت می‌کنه...فکرش رو بکنیم: خدا راه افتاده دنبالمون و می‌گه لطفا امشب تشریف بیارید مهمانی من...بعدش هم بجای این‌که لازم باشه براش هدیه ببریم، کلی هدیه هم بهمون می‌ده...می‌گه تو دهان و فکر و نگاه و زبان و ذهن و دلت رو مراقبت کن و پاکشون کن و پاک نگهشون دار، در عوض من هم چشمم رو روی خیلی از تقصیراتت می‌بندم و انگار نه انگار...

...

می‌گن یکی از مفاهیم جهنم و سوختن و هیزم و آتش و ... آب شدن و سوختن انسانه وقتی در برابر خدا حاضر می‌شه و می‌بینه چقدر کارها می‌تونست انجام بده و انجام نداده و عمرش تموم شده و حالا دیگه کاری از دستش بر نمی‌آد. یه تعبیر زیبا اینه که انسان نادم وقتی روز قیامت در برابر خدا می‌ایسته و اون حجم عظیم از رحمانیت و مهربانی رو می‌بینه، و می‌فهمه بخاطر بی‌فکری، بی‌توجهی و دل‌خوش‌کردن به زودگذرها و ناماندنی‌های دنیا، سهمی از اون مهربونی‌ها نداره، خود به خود آتیش می‌گیره و می‌سوزه از شدت حسرت.

با خودم می‌گم نکنه این سی روز که مثل باد داره می‌گذره، بگذره و من فرقی با ماه قبلم نکرده باشم. نکنه آدم‌تر نشده باشم. نکنه بهش نزدیک‌تر نشده باشم. نکنه چشم و زبان و دلم سختی نکشیده باشن...نکنه از اون نسیم‌های خنک و دل‌نوازی که وقتی پاتو می‌ذاری رو دلت و برا خاطر او کاری رو نمی‌کنی، می‌وزه توی دلت، محروم بشم...

خدایا خودت هوامونو داشته باش...من می‌دونم که وقتی زمان من توی این دنیا تموم بشه، حتی خردلی از کارهای من را دیگران به دوش نخواهند کشید...من مسئول خودمم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
زنگ تفریح
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩  

1. یک سایت خوب و جذاب برای بازی با عکس (خصوصا پرتره‌)

 

2. یک جمله خوب:

ما سه چیز را در کودکی جا گذاشته‌ایم:

شادمانی بی‌دلیل؛ کنجکاوی بی‌انتها؛ دوست‌داشتن بی‌دریغ

 

3. یک سایت خوب دیگه برای شنیدن موسیقی، متناسب با روحیاتی که اون لحظه داریم. (اگه شادیم آهنگ غمگین پخش نمی‌کنه و اگه سرحال نیستیم و آرامش می‌خواهیم، بپر بپر نمی‌کنه!)

 

لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: ذوق ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
کوچیکای موثر
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩  

همین الان پاشو یه تغییر تو زندگیت بده. کوچیک هم باشه ایرادی نداره.

حداقل برا قابل تحمل‌تر کردن بعضی چیزا... لازمه

Paint.jpg


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: ذوق ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
شادترین شادها
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩  

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
کمک خواستن از عادات
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩  

تو زندگی ما، بخشی از رفتارها و خواسته‌ها، حتی بعضیاشون که اولش سخت بوده‌اند، بعد از اینکه عادت می‌شن، دیگه انجام دادنشون راحت می‌شه. صبح‌ها بعد از بیدار شدن، همیشه صورتمون رو می‌شوریم، حتما صبحانه می‌خوریم (حتی اندکی)، اغلب در محدوده زمانی معینی سرکار می‌ریم، تقریبا حول و حوش ساعات خاصی از سر کار برمی‌گردیم، و حدود ساعات خوابمون هم تقریبا مشخصه.

گاهی اوقات که آغاز یه تغییر جدید خیلی سخت می‌شه برامون، می‌شه دست اونا رو داد به دست یکی از اون عادتهای قدیمی. فرضا اگه یه نرمش چند دقیقه ای برامون سخته و یه روز انجامش می‌دیم و یه‌روز یادمون می‌ره، می‌شه اونو گذاشت دقیقا بعد از شستن دست و صورت اول صبح. یا اگه مطالعه مطلبی دائما به امروز و فردا می‌افته، می‌شه انداختش ده دقیقه قبل از خواب.

خیلی از عادات قدیمی و جاافتاده ما در زمان خودشون اصلا ساده نبوده‌اند. 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
لذت طبیعی
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩  

سر کوچه دو تا تراکت رنگارنگ چسبانده‌اند در مورد دکترهایی که تخصصشان رژیم است. یکیشون تاکید کرده که رژیم گیاهی می‌ده. با خودم فکر میکنم این کلمه گیاهی چقدر در ذهن ما اعتبار دارد. هرچه تهش گیاهی می‌آید برایمان انگار معنای سلامتی می‌دهد. شامپوی گیاهی، کِرِم گیاهی، رژیم گیاهی، درمان گیاهی و ... خوش بحال گیاهی.

با خودم فکر می‌کنم چند روز قبل داشتم به این فکر می‌کردم که امروز که پیاده میآم خونه از سر کار، وسط راه یه شیر موز بخورم. بعد دیدم سریع منصرف شدم. ترسیدم کالریش زیاد باشه و پیاده‌رویم رو جایگزین کنه! (بوی دکتر کرمانی می‌آد!) چند وقت پیش تو یه ایمیل می‌خوندم 20 دقیقه پیاده‌روی مناسب رو با یه شیرقهوه معمولی می‌شه دود کرد برد هوا! (دیگه از اون به بعد از قهوه هم لذت نمی‌برم)

...

یاد دوران نوجوونی می‌افتم. اون زمانا که مادرم منو می‌برد کلی دکتر تا یه چیزی بخورم چاق‌تر بشم. فکر می‌کنم اون زمانا چه فرقی با الان می‌کرد؟ 1. تحرکم بیشتر بود درست اما شاید مهم‌تر از اون، 2. به غذا تنها به چشم چیزی که رفع گرسنگی کنه نگاه می‌کردم. یعنی توی بند غذا و خوشمزگیش و کالری و حتی اهمیتش را بدن نبودم. مهم بود سیر بشم. فکر نمی‌کردم چرا دارم الان که گشنمه بیش از یه بشقاب می‌خورم. اون زمان که بالعکس گشنم نبود، اصلا غذا نمی‌خوردم. راحت می‌گفتم میل ندارم. نمی‌ترسیدم بعدا قند خونم بیاد پایین و سرم درد بگیره.اگه سر یخچال می‌رفتم گاز زدن یه میوه کار عادی‌ای بود، نه یک کار فوق‌العاده که روزی باید دوتا میوه بخوری تا ویتامین به بدنت برسونی. کنار چای بیسکویت نبود و کاکائو ترسناک نبود. بود، بود و می‌خوردیمش، نبود، نبود دیگه.

به هرحال فکر می‌کنم گاهی توجه خاص به یه‌سری چیزا سیستم معمولی زندگی رو به هم می‌ریزه. واقعا گاهی ندونستن چیز بدی نیست. من قبول دارم که اون زمانا خیلی از روغن‌های سنگین و حیوانی رو می‌خوردن و اگه چیزیشون نمی‌شد چون همه‌اش راه می‌رفتن و می‌سوزوندنش، یا اینکه علم اونقدر پیشرفتن نکرده بود که بفهمن فلانی که راست راست افتاد و مرد، دلیلش فرضا بالا بودن کلسترول خونش بوده و کسی هم نمی‌دونسته (هرچند هنوز هم درست نمی‌دونیم روغن کرمونشاهی و حیوونی بهتره یا روغن مایع) اما یه چیز رو هم نباید فراموش کرد: خیلی اوقات فکر یه مشکل از خود مشکل بیشتر به ماها صدمه می‌زنه. یه زندگی طبیعی یعنی گشنت شد، بری یه چیزی بخوری، سیر که شدی دیگه نخوری، به عنوان یه حیوان دوپا از پاهات بیشتر استفاده کنی و راه بری و اینکار رو خیلی طبیعی بدونی.

فکر کنم باید به همین سادگی باشه.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: طراوت
 
خوش حالی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩  

هیسسسسس

گوش بده...آروم...گوش بده

...

به خودت گوش بده...

تنها کسی که می‌دونه چه چیزی تو رو واقعا خوشحال می‌کنه، خودتی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
کرخ شدن
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩  

گاهی بعضی چیزها رو که رها می‌کنی، بعد یه مدتی هم اشتیاق تو بهشون بیشتر می‌شه و هم قدرشون رو بیشتر می‌دونی. یادمه تو خونه ییلاقیه کودکی‌ها یه چاه آب داشتیم که هر چند وقت به چند وقت بابا آبش رو کامل با موتور می‌کشید بیرون تا باغچه‌ها رو آبیاری کنیم. مطمئن بودیم که فردا آب در همان سطح قبلی و تازه و گوارا بالا اومده.

بعضی چیزا رو اما اگه ولشون کنی، دور می‌شن، کم‌رنگ می‌شن و گاهی هم حتی محو.

امروز که داشتم به تاریخ یادداشت قبلی وبلاگ نگاه می‌کردم دیدم شاید برای اولین بار بوده که نزدیک به سه هفته ننوشته‌ام. و ترسیدم که داره این موضوع تبدیل می‌شه به از اون چیزا که حساسیتت رو که بهشون از دست می‌دی، محو می‌شن و دور.

...

گاهی درک اینکه توی زندگی چه چیزایی رو باید دیگه رها کرد و چه چیزایی رو نباید گذاشت محو بشن، حتی شده با چنگ و دندون، اصل هنر زندگیه.


کلمات کلیدی: زندگی
 
امپراطوریت را بساز
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩  

زمانای قدیم، شاهزاده‌ها رو از کودکی تعلیم می‌دادند تا وقتی شاه فرتوت شد یا مرد، حاکم لایقی برای کشور داشته باشن. فارغ از سختی یا آسونی اون تعالیم، یه چیز حتما خیلی مهم بوده: تداوم و ممارست. این‌که مهارت‌های مختلف رو با تمرین و تلاش یاد بگیری.

اگه امروز بهمون بگن درست یه سال بعد تو حاکم فلان‌جا خواهی شد یا استاندار فلان‌جا، ما چیکار می‌کنیم؟ آیا عاقلانه نیست برا 365 روز باقیمونه تا اون فرصت برنامه بریزیم و کاری کنیم که مسائل، مشکلات، فرصتها و برنامه‌های آینده اونجا رو مثل کف دستمون بشناسیم تا درست حکمرانی کنیم؟

...

حالا که بهمون حداقل فعلا وقت داده‌اند تا امپراطوریمون رو خودمون بسازیم، برا اهداف و آرزو‌ها و پیشرفت‌هایی که دلمون می‌خواد چیکار کرده‌ایم؟

مطلب قشنگی می‌خوندم اینجا از مقایسه دانشکده LSE انگلستان و دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. یه نکته تکون دهنده‌اش این بود که نویسنده می‌گفت تو دانشگاه‌های معتبر دانشجوها برنامه‌ریزی می‌کنن تا در هر ترم یه زبان جدید یاد بگیرن. با خودم فکر کردم ...!

باز برگردیم به سوال بالا. اگه می‌دونی برا ساخت امپراطوریت، یا ساده‌تر، برا راضی‌تر شدن از خودت باید چه‌کارهایی رو انجام بدی، نباید یه برنامه درست و حسابی راه بندازی؟

فکر کنم برا رسیدن به یه هدف اگه بشه برنامه‌ای ریخت که هر روز یه‌کار در اون راستا انجام بدیم، آخر 365 روز خیلی عمیق‌تر و جون‌دار تر از اونی که فکر می‌کنیم به هدفمون می‌رسیم. مداومت در تمرین و تلاش رو نباید بذاریم یادمون بره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
چقدر جلو رفته‌ای؟
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩  

BLP0092926 - African businessman standing under traffic lights

دو دقیقه وقت بذار یادت بیار سال پیش این موقع کجا بودی، چیکار می‌کردی، چه رویاهایی داشتی؟ درامدت چقدر بود؟ تو شغلت کجا قرار داشتی، رابطه معنویت با خدا تو چه حدی بود، سلامت‌تر بودی یا الان روبه‌راه‌تری و...

ببین آیا الان نسبت به اون موقع در کل پیشرفت کرده‌ای؟ جلو اومده‌ای؟ از خودت راضی هستی؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: هدف
 
بخشیدنم آرزوست...
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

توی فیلم شکست ناپذیر ساخته کلینت ایستوود، ماندلا یه جمله‌ای می‌گه به رئیس محافظانش که سیاه پوسته و ناراحته از اینکه چندتا سفیدپوست از تیم قبلی مونده‌اند تو تیم جدید و معتقده چون اونا می‌خواستن تا دیروز ماهارو بکشن، حالا همشون رو باید اخراج کرد.

ماندلا می‌گه: می‌دانم. «بخشش» از همینجا آغاز می‌شود. بخشیدن روح را آزاد و رها و ترس را پاک می‌کند. برای همین بخشش سلاح قوی‌ای است.

بعدها تیم محافظای ماندلا نماد عملی و عینی اعتقاد او به لزوم زیستن مسالمت‌آمیز آدمها از در کنار هم بحساب می‌آد.

...

بخشش واقعا و واقعا کار سختیه. یه کتابی می‌خوندم به نام ماندم تا روایت کنم از اماکولی ایلی‌باگیزا یه بازمانده از نسل‌کشی‌های رواندا که مجبور شده بود از ترس جونش سه ماه تموم تو یه حموم دو متری با هفت نفر دیگه وایسه و تکون نخوره تا کسی نتونه پیداشون کنه. تو این سه ماه مادر و پدر و برادراش رو کشته بود. بعد که جنگ و درگیری تموم شده بود آمده بود و  قاتل خانواده‌اش رو بخشیده بود و می‌گفت: دیگه خونریزی بیشتر بسه.

بعضی کارا به حرف ساده است اما وقتی نمی‌تونی حتی از یه سبقت بی‌جا که ازت گرفته‌اند بگذری و پاتو می‌ذاری رو گاز که بهش برسی و با یه حرکت فرمون حال طرف رو بگیری و بعد خیالت راحت بشه...وقتی سالها تو دلت می‌مونه که دوستت یا همکارت اون روز چه حرفی زد و  یا چیکار کرد...وقتی قباله کهنه‌‌های زندگی رو با یه دعوای ساده سریع می‌ریزی بیرون و مثلا خودتو خالی می‌کنی...اونوقت می‌فهمی بخشش واقعی مرد می‌خواد.

حتما به همین خاطره که اثرش تو رسوندن آدما به سطح بالایی از معنویت، معجزه آساست.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: بخشش
 
تهیه فهرست ممنوع!
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  

من خودم یکی از طرفداران و تبلیغ‌کنندگان پر و پا قرص تهیه فهرست فعالیت روزانه هستم و بارها هم تو همینجا نوشته‌هایی رو از من دیدین که توشون کلی از لذت تیک زدن کنار یه کاری که تو لیست کارای امروزمون بوده و تمومش کردیم، صحبت کرده‌ام.

دو سه روز قبل یه مطلبی می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که تبلیغ دیدگاه‌های ذن رو می‌کنه و نگاهی می‌نیمالیستی (هرچه کمتر بهتر) داره به زندگی. جالب بود برام که نوشته بود هرچه سریع‌تر این لیست‌ها رو بندازین دور. استدلالش این بود که این روش انسان رو دائم در یک حالت اضطراب و آماده‌باش قرار می‌ده. دائم سبب می‌شه ما فکر کنیم زندگی یعنی کار. دائم به ما یادآوری می‌کنه که یه خروار کار هست که باید انجام بدیم. نوشته بود اگه همه رو تیک بزنیم هم باز فردا کلی کار تیک نخورده منتظرمونه و اگه فرضا تا پایان یه‌رو چندتا تیک‌نخورده باقی بمونه، شب با احساس نارضایتی بر می‌گردیم خونه.

راه حل نویسنده این بود که صبح از خواب که پامیشیم یه کار رو انتخاب کنیم و تموم تمرکزمون رو بذاریم رو اتمام همون کار. بعد اگه نیاز بود که کار دیگه‌ای انجام بشه، می‌تونیم رو کار دوم تمرکز کنیم، اگر هم که نه، می‌تونیم بقیه زمانمون رو به کاری اختصاص بدیم که لذت‌آورتره برامون.

من خودم با این استدلال از لیست کارهای روزانه‌ام دور نمی‌شم. برا خود من نوشتن فعالیت‌ها خیلی کارساز بوده و تو خیلی از موقعیت‌ها که حجم و خصوصا پراکندگی کاری زیاد بوده، تونسته به خوبی مدیریت منو بر زندگیم اعمال بکنه. اما به هرحال فلسفه و پیام اون نویسنده هم خالی از لطف نیست. خیلی اوقات یادمون می‌ره که زندگی لازمه که از چهارچوب منظم برنامه‌ریزی شده‌اش بیاد بیرون.

یه‌چیزی دیروز دیدم باحال. می‌نویسمش اینجا:

Live a balanced life

– learn some and think some and draw and paint and sing and dance and play and work every day some

 

Robert Fulghum

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: ذوق
 
قل سیروا فی الارض...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  

JOP0002901 - Recycling plant, tellies and monitors, Norway.

چقدر کامنت‌های این پست پایین جای تفسیر و فکر داره. اینو واقعا می‌گم، ممنون از مشارکتتون. دو نکته:

اول اینکه آمریکائی‌ها هم مثل ماها اغلب نوشته بودن سفر به هاوایی، یک هفته در دیزنی‌لند با خانواده و دوستان و برخی چیزای دیگه در همین ردیف. اما نکته جالب این بود که پژوهشگرا فهمیده یودن در واقعیت، بیشتر وقتِ اونا پای تلویزیون صرف می‌شه. یعنی یه چیزی در حدود روزانه پنج ساعت و ده دقیقه بطور متوسط در سال 2008 آمریکایی‌ها وقتشون رو با تلویزیون گذرانده‌اند. البته این غیر از 3 ساعت در ماه وقت برای دیدن ویدئوهای اینترنتی بوده.

به نظر من نکته نهفته و مهم این تحقیق اینه که ما آدما آرزوهایی در سر داریم ولی خیلی از اوقات به دلایل مختلف از جمله وظایف شغلی و خانوادگی و غیره به خیلی از اونا نمی‌رسیم. خب این طبیعیه. اما بخش غیرطبیعی اینه که با این وجود، اون زمان‌هایی رو هم که یه مقدار از فشار اون تعهدات رها شده‌ایم رو به چیزایی که حتی نزدیک به آرزوهامون هستن هم اختصاص نمی‌دیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه بیشتر ماها دلمون یه تغییر و تحول مکانی و یه سفر دل سیری می‌خواد گاهی می‌شه تو شیش ماه حتی پارک بغل خونمون هم نمی‌ریم که هیچی، دو دقیقه وقت اذان مغرب که هوا گرگ و میشه تو ایوون خونمون هم نمی‌ریم به آسمون نگاه کنیم و یه نفس بکشیم! ما هم یه جورایی مثل هم‌نوعامون تو دیار کفر! عاشق اینیم که سرمون رو با سریالهای آبکی خودمون یا آبکی‌تر ماهواره (شاید هم بالعکس!) پر کنیم . می‌دونیم می‌تونیم حداقل یکی از کتابهایی رو که دوست داریم بخونیم رو تو دو هفته آینده نم نم تموم کنیم، اما عملا تمام دو هفته را به روزمرگی می‌گذرونیم.

من می‌دونم که برا خیلی از ماها، خصوصا خودم اون دو سه ساعت پای تلویزیون نشستن یه جورایی تمدید قوا و خستگی روحی رو رفع کردنه. برا من مثل خیلی از شماها اون زمان تنها وقتیه که می‌تونم با همسرم بگذرونم و در کنارش باشم. حتی گاهی لذت با هم دیدن یه برنامه کلی انرژی می‌ده. اینا درست، اما اگه جواب ماها به اینجور سوال‌ها این نباشه که دوست دارم یه هفته کامل رو بشینم و با آرامش تلویزیون نگاه کنم، معناش اینه که یا این دم دستی‌ترین تفریح ما بوده و ما چون تنبلیم اونو رها نمی‌کنیم؛ یا این‌که زندگی روتین ما فاصله‌اش با زندگی دلخواهمون خیلی خیلی زیاده. و این فاصله رو فقط یه همت عالی و اراده خوب پر می‌کنه. فقط همین.

دوم هم این‌که،

این شوق برای کندن و رهاکردن و رفتن به مکانی دیگر... خیلی باید به دلایلش فکر کنیم. خیلی هم سیاسیش نکنیم، من فکر می‌کنم ماها خودمون با خودمون خیلی خیلی کار داریم...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: سفر
 
یه هفته مال خودت
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

اگه یه هفته بهمون وقت بدن و بگن تو این یه هفته بدون نگرانی در مورد هزینه‌ها و درآمد و هرگونه تعهد دیگر، کاری رو که دوست داری انجام بده (فقط یه کار) چیکار می‌کردیم؟

نتایج یه تحقیق رو می‌خوندم در مورد مردم آمریکا درخصوص پاسخ به این سوال. بگیم ماها چیکار می‌کردیم تا بعد با توجه به نظر آمریکائی‌ها و سایر کشورها، نتیجه‌گیری بکنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف
 
 
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  

CUP0027059 - women on stairs

کار نیست که انسان‌ها رو می‌کشه، نگرانی اینکار رو می‌کنه

تشکیلات و سازمان‌ها رو انقلاب و تغییرات فاحش از بین نمی‌بره، اصطکاکه که اینکار رو می‌کنه.

هنری وارد بیچر

زندگی بدون اصطکاک هم چیز خوبیه ها. هرچند به نظر من ناممکنه و بالاخره در طول روز مسائلی پیش می‌آد که آدم رو هرچند هم که تصمیم‌گرفته باشه نذاره چیزی به هم بریزتش، به هم می‌ریزه؛ اما تمرین کردن ساعاتی در روز - مثلا ساعت نهار، یا زمان بازگشت به خانه-  به عنوان ساعت بدون اصطکاک می‌تونه برا هممون پیشنهاد خوبی باشه. آغازی برای فرایند آرام‌تر شدنمون و مهم‌تر از اون، شناخت بهتر زوایای درونیمون. این‌که چه چیزهایی توانایی اینو دارن که منغلبمون کنن، افسارمون دست چه چیزا و چه رفتارهای بیرونیه، چه چیزایی می‌تونن بهمون یادآوری کنن که دنیا جای خوبیه نه بد و خیلی چیزای دیگه.

باید سعی کرد هرچیزی که باعث اصطکاک تو زندگیمون می‌شه، اول خوب شناخت و بعد درمانش کرد...فرسوده شدن خیلی آروم اتفاق می‌افته و بی‌صدا...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
پایکی باش!
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩  

امروز صبح یه مطلب خوندم درباره یه سندرمی به‌نام سندرم پایک (Pike Syndrom). درباره یه ماهی وحشی و گوشتخوار بنام پایک که اگه بندازیمش تو یه آکواریوم، با سرعت و ولع عجیبی ماهی‌های کوچک را می‌خورد. اما اگه وسطشون یه دیوار شیشه‌ای قرار بدیم و آقا (شاید هم خانم!) پایک چندبار سرش بخوره به دیوار و ببینه که نمی‌تونه ماهی کوچولوهای اونور دیوار رو بخوره، آروم و سربزیر می‌شه و بعد هم که دیوار شیشه‌ای رو برداشتن، آنچنان شرطی شده که ماهی‌های کوچیک میان جلوش و ادا در می‌آرن و قر می‌دن و زبون درازی می‌کنن و پایک بیچاره حتی به ذهنش هم نمی‌رسه که شاید دیگه اون دیواره نباشه...

خیلی از تلاش نکردن‌ها، تغییر ندادن‌ها، ابتکار به‌خرج ندادن‌ها، تحول ایجاد نکردن‌ها، جربزه نداشتن‌های من و تو مال تجربیات و پیش‌فرض‌هاییه که داشتیم و اثرشون برامون مثل همون دیوار شیشه‌ایه بوده. حتی الان هم که خیلی از اون دیوار شیشه‌ایها نیستن ما حتی قلقلکمون هم نمی‌آد که یه تکون دیگه به خودمون بدیم و با یه تغییر دوباره شروع کنیم.

سال جدید، هرچی سال قبل بد بوده باشه یا خوب، یه فرصت جدیده. به خودمون یادآوری کنیم که از امروز ما رو انداخته‌اند تو یه فضایی که دیگه از دیوار شیشه‌ای‌ها خبری نیست...انتخاب با خودمونه.

AYP1219682 - Billboard

..

سال نوی همه مبارک. ممنون از الطافی که تو این مدت داشتین و سراغ می‌گرفتین و اینجا سر می‌زدین. برا هممون یه سال پر از برکت و سلامتی و موفقیت و آرامش و ابتکار و خلاقیت آرزو دارم...سال جدید رو با هم شروع می‌کنیم...پروردگارا به امید تو .


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
سالنامه
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

دارم هویجی رو که صبح زود پوست کنده‌ام و گذاشته‌ام توی کیفم گاز می‌زنم و فکر می‌کنم برای احتمالا آخرین یادداشت سال 88 چه بنویسم.

آبدارچی خوب محل کارم در می‌زند، چای می‌آورد و با احترام عقب عقب بیرون می‌رود. تشکر می‌کنم و باز فکر می‌کنم. خب چی داری بنویسی؟ این‌که سال خاصی بود امسال؟ این‌که شاید یه جورایی همه ماها چند سال بزرگتر شدیم امسال؟ این‌که اصلا نفهمیدم چطور شد اسفند؟ (دارم به دیده تردید نگاه می‌کنم به اون ضرب‌المثل قدیمی که معتقد بود اگه خوش گذشته باشه، زود گذشته)

یقینا امسال کلی تجربه داشت برام. از ارتباطات شخصی و دوستانه و اداری و کاری. اتفاقهای جدیدی تو زندگیم افتاد. یه‌کم ساکت‌تر شدم و یه‌کم محتاط‌تر. یه‌کم نه، خیلی. خصوصا در قضاوت اعمال آدم‌ها. یه‌کم به بعضی از تجربیات و یافته‌های قبلیم که ازشون مطمئن بودم شک کرده‌ام. این‌که چطور باید مدیریت کرد و این‌که چه جیزی مهمه و چه چیزهایی مهم نیست. این‌که چطور می‌شه بالاترین کارآیی رو با تموم محدودیت‌های معلوم و نامعلوم دور و برمون بروز داد؟ این‌که رو چه چیزایی باید محکم ایستاد و چه چیزهایی رو اصلا حتی نباید بهش اشاره کرد. این‌که تو یه موقعیت‌هایی فضای سوء‌تفاهم بالاست و این‌که نسخه‌های من برای یه محیط و یه آدم دیگه می‌تونه کاملا نتیجه عکس داشته باشه.

تو سال جدید دو تا تجربه جدید با خدا داشتم که صمیمانه ازش خواسته‌ام به هیچ عنوان اونا رو از من نگیره چون خیلی خیلی دلگرمم می‌کنه. تو سال 88 عادت کردم با یه عنوان جدید صدام کنند که هم می‌چسبه، هم کلی مسئولیت می‌ذاره رو دوشم. تو سالی که گذشت، بعضی از خواسته‌ها و تمایلاتم کم‌رنگ شد و با ناباوری دیدم بعضی چیزهایی که روشون خیلی حساسیت داشتم رو ازشون راحت‌تر می‌گذرم و دیدم که باز هم زندگی جریان داره و چیزی کن‌فیکون نشد. دیدم که حتی ناخودآگاه با این روش برخی از دیگر خواسته‌های قلبیم که ناچار کنار گذاشته بودمشون، رو اومدن و بدون هیچ دلهره و زحمتی به بار نشستن. تو سال 88 بیشتر از گذشته دلهره برم داشت که اون آینده‌ای که دارم براش برنامه می‌ریزم خیلی وقته شروع شده و داره به همون برق و باد سال 88 می‌گذره. اواخر این سال همونطور که تو چند پست قبلی نوشتم یه اعتماد به نفس جدید راجع به غلبه بر یه ترس ریشه‌دار پیدا کردم که خیلی بهم کمک کرد.

سال 88 از اون سالهایی بود که خیلی از بنده‌های خوب خدا لطفشون رو نصیب من کردن. در مقابل خیلی اوقات هم من کاری کردم که دل خیلی‌ها شکست و خیلی‌ها تو دل یا تو روی من گفتن که از من انتظار فلان کار رو نداشته‌اند. می‌دونم که حق هم داشته‌اند اما واقعا دارم به این نتیجه می‌رسم که امکانات محدود، اطلاعات ناکافی، ناپختگی و حتی گاهی غرور سبب می‌شه آدم به کاری دست بزنه یا حرفی بزنه که نتیجه‌اش برا دیگران ناراحت‌کننده باشه و حق هم داشته باشن. واقعا این از اون درس‌های امساله که تو واحدهای انسانی رسیدن به یه نتیجه و راهبرد درست، هزینه‌های زیادی داره...(پرشین بلاگ به هم می‌ریزه، رفرش می‌کنم و نگران اینکه نکنه اینایی که نوشته‌ام بپره...بعد با خودم فکر می‌کنم شاید صلاحی بوده و نباید اینا رو می‌نوشتی...بعد یاد این می‌افتم که خدایا چطور بفهمیم چی صلاحه؟

در می‌زنن و می‌گن یه جلسه داریم...

الان یک ساعت و نیم بعده و دوباره نشسته‌ام و می‌بینم که بخشی از مطلب پریده ولی بخشیش مونده...باز می‌گم صلاح نبود حذف بشه؟ و یاد دل‌دل‌های زیادی می‌افتم که تو کل زندگیم کرده‌ام و بجز چند موردش، تو بقیه‌اش خیر دیده‌ام از این‌که صبر کرده‌ام و باز این تردید که واقعا چه فضائیه میون اراده و تردید و جرات و قضا؟ و واقعا حد حرکت تو جمله از تو حرکت از خدا برکت تا کجاست؟ و یادم می‌آد که این یکی از سوالات فلسفی این وبلاگه که هر از چندگاهی تو یه پست نوشته می‌شه و باز می‌ره و باز می‌آد...)

تو این سال، سه‌چهارتا کتاب منتشر کردم، کلی لغت انگلیسی خوندم و سعی کردم به خاطر بسپرم، متاسفانه فقط سه‌چهار تا کتاب خوندم تا ته ولی کلی کتاب خریدم و دوتا دوست خوب کتابفروش پیدا کردم، بیشتر وبلاگ خوندم و بیشتر در اینترنت پرسه زدم اما بارها دیدم که دارم تندتر و نجویده‌تر می‌خونم، دو سه‌تا کار روتین و منظم رو توی زندگیم تثبیت کردم، چهارتا مسافرت رفتم و کلی چیز یاد گرفتم، بالاخره منهم دیدم که دارم تبدیل می‌شم به آدمایی که هر توجیهی رو میارن که بگن کار کردنمون بخاطر زندگیمونه و به همین خاطر خودشون رو تبرئه می‌کنن از اوقاتی که برا همسرشون نمی‌ذارن (و به این خاطر شرمنده همسرمم)، یاد گرفتم که با احساس گناهم تو بعضی خواسته‌هایی که نمی‌تونم بهشون برسم کنار بیام و بسپارمشون به خدا و از خودش بخوام که یه راه درست بهم نشون بده و ...

...یکی از عاداتی که امسال خیلی از من انرژی گرفت که درستش کنم اما نشد «توانایی زندگی تو لحظه» بود. می‌بینم که مثل همیشه ذهنم همه‌اش می‌پره به آینده و کمی هم به گذشته...

دارم می‌رم یه ماموریت اداری و انشاالله هفته اول فروردین برمی‌گردم. امیدوارم بتونم یه برنامه مدون و دقیق از سال بعد بنویسم. نه اینکه اونا قراره انجام بشه، بلکه این‌که می‌خوام بدونم می‌خوام تا کجا بپرم. یادمه زمان دبستان بهمون یاد می‌دادن وقتی می‌خواهیم تو امتحان پرش بیشتر از قبل بپریم، به اونجایی که می‌خواهیم بهش برسیم نگاه نکنیم، یه مقدار جلوترش رو نگاه کنیم و همونطور خیره به اونجا خیز برداریم و بپریم...

سال نو پیشاپیش بر همه شما خوانندگان خوب و همراه و مهربان و بزرگوار مبارک. امیدوارم شما هم با یه قلم و کاغذ تو این روزا یه روزی رو پیدا کنین و اهداف سال بعدتون رو بنویسین. موفق باشید و همیشه امیدوار.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: امید
 
بالاخره کی می‌فهمیم؟
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸  

ارزشمندترین چیزهای زندگی

اولن) چیز نیستند

دومندش) مجانی‌اند.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: توقع
 
ریشه‌اش رو بسوزون
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸  

از بعضی چیزا که ترست می‌ریزه, دیگه خبری از اونا نمی‌شه و همه اون ترسیدن‌های سابق برات می‌شن یه خاطره قشنگ. یه بخش زندگی که هر موقع می‌خوای برای یکی تعریفش کنی کلی با هیجان حرف می‌زنی و تو دلت به خودت افتخار می‌کنی.

اما بعضی چیزا به این سادگی از رو نمی‌رن. یه‌کم عقب‌نشینی می‌کنن و دوباره جمع‌ می شن و راه می‌افتن طرفت. فکر کنم طلایه‌دارهای سپاهشون هم شک‌ها هستن. آروم آروم شک می‌کنی که آیا واقعا تموم شده؟ اگه فلان موقعیت پیش بیاد چی؟ اگه یه‌روز تو اون وضعیت خاص گیر کنم چی؟ اگه مجبور شدم فلان‌جا یه امتحان پس بدم که مربوط به همین ترسمه چی؟...

شک‌ها که کارشون رو کردن، دیگه کار سختی برای ترس نمی‌مونه...این‌دفعه قویتر وارد می‌شه و می‌دونه چیکار کنه که دیگه جرات نکنی یه‌بار دیگه تو چشماش نگاه کنی. دائم یادت میندازه که جربزه نداشتی و نداری و نخواهی داشت و...نحیفت می‌کنه و با چندتا توجیه سرگرمت می‌کنه تا از پای در نیای اما ...می‌دونی که دیگه خودتو دوست نداری...

یاد داستان اسب تروا افتادم. ورود سپاه دشمن درست در زمانی بود که همه سرمست شادی بودن...

تو چشم ترست که نگاه کردی و مجبورش کردی چشماشو بندازه پایین، زود سرتو برنگردون...باز زل بزن بهش تا برگرده و بره...تا وقتی هم که دیگه گورش رو گم نکرده و مطمئن نشدی که نمی‌آد چشماتو هم نذار...وقتی مطمئن شدی دیگه اومدنی نیست، اونوقت ته دلت آروم ذوق کن


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: تداوم
 
بالاخره...
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  

FAN9004448 - Woman writing on an encouraging chalkboard

تو هفته گذشته به لطف خدا تونستم بر یکی از بزرگترین ترس‌های زندگیم غلبه کنم. می‌دونم اونقدر این ترس و وهم ریشه‌دار شده که با یه تجربه نمی‌شه کل اونو پاک کرد اما اینبار یه ضربه اساسی بهش زده شد و من خیلی ممنونتم خدا...

یه جمله قشنگ خوندم کنار یکی از این تقویم‌های هنری سال 89. نوشته بود: آینده صدها سال است که شروع شده...

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: شکر
 
به‌هم ریختگی‌ها
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

بعضی موقع‌ها گرفتاری، دلنگرانی، خشم و عصبانیت نسبت به چیزی یا فردی، سیستم ما رو به هم می‌ریزه و یه دفعه می‌بینیم صبح اول صبح نمی‌دونیم چمون شده و تا شب هم همینجور به هم ریخته و خشمناک یا غمگین و بی‌حال باقی می‌مونیم. در واقع تلاشی برای حل یا تسکین موضوع نمی‌کنیم و فقط یه رویداد جدید باعث می‌شه تا اون رویداد قدیمیه کنار بره. به همین خاطر گاهی تا زمانی که اتفاق متفاوتی رخ نده ما تو همون حال اول می‌مونیم.

گاهی اوقات یکی دو روز تو این حالتها می‌مونیم بعد با خودمون یه تصمیم بزرگ می‌گیریم و با این استدلال که دیگه بسه، خودتو اذیت نکن، اینا و اونا چه ارزشی دارن که منو به این روز انداخته‌اند، خدا جای حق نشسته و ذلیلشون می‌کنه! یا با گفتن هر چیز دیگه‌ای که آروممون کنه از این حالت سعی می‌کنیم که بیاییم بیرون.

بعضی وقت‌ها هم تمام تلاشمون رو می‌کنیم که از چند جنبه به موضوع نگاه کنیم. از طرف خودمون، از نگاه طرف مقابل، میزان تاثیری که شرایط و محیط روی این وضعیت گذاشته‌اند، کوتاهی‌های خودمون، رفتارهای ما یا طرف مقابل که می‌تونسته باعث سوء‌تفاهم بشه و شده، خیری که می‌تونه این اتفاق برامون داشته باشه، پختگی‌ای که با صبر و آرام نگه‌داشتن خودمون و جلوی زبون و فکرمون رو گرفتن برامون پدید می‌آد و برا بعضی‌ها هم پرهیز از غرولندهای بی‌شمار روزانه و ماهانه و سالانه به پروردگار...

هر سه راه ممکنه. انتخاب هم با خودمونه. اصلا هم راحتی این سه تا مثل هم نیست. میزان شک و شبهه و تزلزلی که که تو تصمیمون برا هر کدوم از این سه راه پیش می آد هم با هم خیلی فرق می‌کنه.

ولی باز انتخاب با خودمونه.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
گیرنده‌ها: در وضعیت روشن
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  

وقتی تو یه اتاق آرام و ساکت که اگه سوزن بندازی صداشو می‌شنوی، یه رادیو ببری و روشنش کنی، تازه می‌بینی چقدر تو فضای همون اتاق امواج نامرئی‌ای وجود داشته که تو نمی‌دیدیشون اما وجود داشته‌اند. از صدای یه خواننده عرب تا صدای یه اخبارگوی بلغاری و شاید هم برنامه رادیویی جرونیمو آگوستا!

تو زندگیمون و دوروبرمون هم خیلی از این چیزای به‌ظاهر نامرئی وجود دارن و منتظر حضور من و تو اند. اگه فرضا یه هفته تصمیم بگی