معجزه فراموش شده تمرین (3)
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠  

اونی که می‌خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می‌خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می‌خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه‌هاست می‌خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی‌تونه، اونی که می‌دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می‌افته جلو، و ...

لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می‌تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون‌خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی‌دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم‌خورده نیم‌خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...

اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می‌شن بنزین برا تصمیم‌های بزرگتر. همشون می‌شن مرهم برا اراده‌های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق‌ها فکر کردن.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
معجزه فراموش‌ شده تمرین (2)
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  

آغاز حتما نباید با مهم‌ترین و اصلی‌ترین هدفمان باشد. مهم‌ترین چیز یادآوری لذت موفق شدن و رسیدن به آن چیزی است که با اراده و تصمیم پیگیری‌اش کرده‌ایم. اگه اینجوری فکر کنیم، کوچکترین گام‌ها هم می‌شه یه لذت ماندگار و پایه برای هدف بعدی

از کوچک شروع کنین...


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
استفاده بجا از غول‌ها
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠  

توی داستان علاء‌الدین و چراغ جادو که بچگی‌ها می‌خوندیم، دو تا غول بودند. یکی غول انگشتر، یکی هم غول چراغ.

غول انگشتر ضعیف‌تر بود و کارهای بزرگ نمی‌تونست انجام بده اما غول چراغ قوی بود و هرکاری ازش برمی‌اومد. با این‌حال غول انگشتر در دسترس‌تر بود و اندکی هم مهربان‌تر و نرم‌تر، برعکس غول چراغ که زمخت بود و مقتدر و کمی هم دست نایافتنی به نظر می‌اومد.

...

توی زندگی، همه ما این دو غول رو کنارمون داریم. مصداقش رو توی خیلی جاها می‌شه پیدا کرد. مثلا یه معاون و یه رییس تو اداره یا یه مامان و یه بابا که بچه از باباهه بیشتر حساب می‌بره. توی وجود خودمون هم همینطوره. تواناییمون برا انجام کارهای مختلف متفاوته و نیاز به انرژی و تلاش متفاوتی برا اهداف مختلف داریم.

مهم اینه که بدونیم هر زمان کدومشون رو به یاری بخواهیم. اگه نتونیم اینکار رو درست مدیریت کنیم یا اون غول انگشتره دیگه فرسوده می‌شه از بس کارای بزرگ ازش خواسته‌ایم و نتونسته انجام بده و باعث شده افسرده بشیم از ناکارامدیمون؛ یا بالعکس اون غول چراغ خسته می‌شه از بس برا هر چیز کوچیک و معمولی‌ای تمام توانمون رو صدا کرده‌ایم و راه افتاده‌ برا انجامش. مثل این‌که ماشین فوق لوکستون رو روشن کنین تا سوار بشین و آشغالا رو بذارین سر کوچه.

تنظیم میزان انرژی، اعصاب، از خود گذشتگی، تعصب و همت لازم برا یه کار خیلی مهمه. اینجوری کمتر فرسوده می‌شیم و بهتر می‌فهمیم از زندگی چی می‌خواهیم و هزینه / فایده کارها و آرزوهامون چقدره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: قدرت ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
ما و این روزها
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠  

روزهای خاص در هر سال، مثل روزهای جشن، ماتم و یا حتی تعطیل موقعیت‌های مناسبی‌اند برای اینکه یه مقدار از خودمون بخواهیم بیشتر فکر کنیم. این فکر نکردن یکی از آفات جامعه ماست و اگه دقت کنیم می‌بینیم از کوچیک تا بزرگمون خیلی‌ها به این مشکل مبتلا هستن.

روزمرگی‌ها و آشفتگی‌های زندگی مدرن توی روزهای هفته، خصوصا برا اونایی که کار خارج از خونه دارن یا اگه توی خونه هستن هم معتاد به تلویزیون و تلفن و اینترنت هستن، جایی برای تفکر باقی نمی‌ذاره. خیلی از کارامون رو روی عادت انجام می‌دیم و خیلی‌هاشون اصلا شده‌اند عملی غیرارادی! (چند وقته دارم فکر می‌کنم بدون اینکه حواسم باشه، فلان چراغ رو خاموش می‌کنم و بعد فقط سه ثانیه بعدش اصلا نمی‌دونم خاموش کرده‌ام یا نه، ولی می‌بینم ناخودآگاه خاموشش کرده‌ام!! یعنی کاملا غیرارادی بوده). مشکل این شیوه از زندگی اینه که به هرحال یه روز احساس خلا می‌کنیم. یه روز از بی‌محتوایی کارهایی که انجام می‌دیم یا حتی شاید بی‌محتوایی و کم عمق بودن خودمون بدمون می‌آد. یه روز دلمون پشت پا زدن به همه چیز خواهد خواست و اونجوری گاهی خطر افسردگی و پوچی هم می‌ره. به همین خاطر خوبه توی روزهایی که می‌تونیم خودمون رو عادت بدیم به فکر کردن. یه کم از این تحلیل‌های روزمره و همه‌جایی و منفی و غرغرویی خودمون رو بکشیم کنار و برا خودمون فکر کنیم.

مثلا این روزهای عزا، نذاریم همه ذهنمون بشه پیدا کردن ریا و دورویی آدم‌ها، قیافه عزادارها، تناقض میان شرکت در این مراسم و کارهای دیگرشون، یا هزارتا غر و ایراد دیگه. به خودمون بگیم اینجور فکرا همیشه قابل دسترسی‌اند و کافیه در مغز رو یه‌کم وا بذاریم هجوم می‌آرن توی ذهن. از خودمون بخواهیم عمیق‌تر و متفاوت‌تر فکر کنیم. این‌که آزادمردی یعنی چه؟ اینکه وایسادن روی عقیده تا جایی که بدونی جون خودت و خانواده و یارات رو سرش می‌دی یعنی چه؟ این‌که ببینیم چرا آدما دوست دارن برا امام حسین عزاداری کنن؟ این‌که چطور می‌شه از این فرصتها برا انجام یه کار خیر و با نیت پاک برا آخر و عاقبت خودمون استفاده کنیم؟ اینکه چطور باید این دو روز تعطیلی رو مثل روزهای عادی هفته نگذروند و حداقل با آروم‌تر بودن و عمیق‌تر بودن خودمون، اونو متفاوت کرد؟ و ده‌ها فکر خوب دیگه

از این فرصتها استفاده کنیم. توی قرآن خدا بارها از افسوس آدمهایی می‌گه که یک درصد هم احتمالش رو نمی‌دادن که فرصتشون توی این دنیا تموم بشه و وقتی می‌شه دیگه هیچ کاری نمی‌تونن بکنن... و این پیام یاس‌آوری نیست. اتفاقا تلاش برا استفاده لحظه به لحظه از عمر و زندگیمونه. چیزی که الان فهمیده‌اند مهم‌ترین اثر روی شادی و احساس مفیدبودن انسان داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
شروع از ته!
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠  

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 


کلمات کلیدی: موفقیت ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
شروع از ته!
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠  

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 


کلمات کلیدی: موفقیت ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
شروع می‌نی‌مالیستی
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  

گاهی اوقات که احساس می‌کنیم دلمان یه تغییر درست و حسابی می‌خواد اما هرکاری می‌کنیم نمی‌توانیم انرژی لازم را پیدا کنیم، خوبست از تکنیکی استفاده کنیم که من آنرا «دودقیقه تمرکز واقعی برای خوش‌به‌حالی » می‌نامم.

روشش ساده است. باید تلاش کنیم توی این دو دقیقه از اون فضای غم و کرخی و سردرگمی‌ای که توش هستیم بیاییم بیرون. بدون توجه به هشدارهای مغز که فکر می‌کنه هرچی به چیزی بیشتر فکر کنیم راه حل بهتری پیدا می‌کنیم (و در نهایت هم مارو معتاد به فکر منفی برای ترس از اتفاق افتادن چیزهای بد می‌کنه، انگار که هرچی بیشتر به احتمالات منفی فکر کنیم طبیعت دلش می‌سوزه و اون اتفاق نمی‌افته!) و سعی کنیم توی اون دو دقیقه یه فعالیت خیلی خیلی کوچیک توی راستای اون هدف تغییر بزرگ انجام بدیم. مثلا:

حفظ فقط دوتا لغت زبان خارجی اگه بارهاست تلاش کرده‌ایم زبانمان را خوب کنیم اما هربار نشده؛

بدست گرفتن قلم درشت و یه خط نوشتن، اگه دلمون سالهاست می‌خواد انجمن خوش‌نویسان ثبت‌نام کنه اما نمی‌شه؛

تلاش برای ردیف کردن و انتخاب فکرهای خوبی که وقتی بهشون نیاز داریم، کمکمون می‌کنه به غذا و هله‌هوله فکر نکنیم، زمانی که دیگه از خودمون بدمون اومده، اونقدر که رژیممون رو شکسته‌ایم و باز تصمیم گرفته‌ایم؛

خوندن یه شعر سهراب یا حافظ، وقتی که یه چیزی توی دلمون سالهاست که منتظره فرصتی پیش بیاد و یه سیر حسابی توی ادبیاتمون بکنه، اما اون روز هیچوقت نیومده؛

گردگیری فقط میزها و تلویزیون خونه، وقتی دو هفته است می‌خواهیم خونه رو یه خونه تکونی حسابی کنیم اما هیچ‌وقت نمی‌شه شب بیاییم خونه و حوصله اینکار رو داشته باشیم؛

انجام یه کار احمقانه و سربه‌هوائانه! فقط توی دو دقیقه، وقتی می‌بینیم یه چیزی توی وجودمون داره کچلمون می‌کنه از بس می‌گه دلم برا قدیما که بی‌خیال و از هفت دولت آزاد بودی تنگ شده و ما قاطی کرده‌ایم که با سن کنونی و مسئولیت‌های کنونی و فشارهای کنونی چرا حتی دو دقیقه وقت برا خودمون نداریم و این باعث شده اصلا از الانمون بدمون بیاد، غافل از اینکه همین روزها از بهترین روزهای زندگین.

...

اساس این روش بر این اصله: باید از یه‌جا شروع کرد و تا شروع نکنی نمی‌تونی بفهمی اینی که دلت بهونه‌اش رو می‌گیره، واقعیه یا همون بهونه است. اگه واقعی بود می‌بینی که دفعه بعد ناخودآگاه ده دقیقه وقت گذاشتی و همینطور بیشتر...اما اگه بهونه باشه، می‌بینی نه، نچسبید، انگار یه تصوری دیگه داشتی و خب این خوبه، چون ذهنت رو از این غر دائم خلاص می‌کنه و بهش اجازه می‌دی بره سراغ اصلی‌ترها.

امیدوارم دو دقیقه امروزت رو قبل از یه ساعت دیگه انجام بدی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
صدوهشتاد درجه چپرو!
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  

چند سال قبل با یه سایتی آشنا شدم به نام Zenhabits. نویسنده‌اش یه آدم خوشفکر بود که ضمن بیان راه‌های پیشرفت، تلاش می‌کرد خوبی‌های نگرش مینیمالیستی رو به خواننده نشون بده. چندین بار تاحالا ازش نقل قول کرده‌ام توی همینجا.

نکته جالب اینه که این آدم داره توی نوشته‌های اخیرش، با دست زدن به یه‌جور خودشناسی و مرور بسیار شجاعانه، خیلی از دیدگاه‌های قدیمیش رو بازخوانی می‌کنه و بعضی اوقات کل اون رو نفی می‌کنه و یه چیز کاملا جدید جایگزینش می‌کنه. مثلا اخیرا مقاله‌ای نوشته بود و به شدت از برنامه‌ریزی برای روزهای کاری و تهیه لیست کارها (همونی که من عاشق تیک خوردن تمام مواردش قبل از پایان وقت اداری هستم) انتقاد کرده بود و خلاقیت و باروری یک روز کاری برای انسان را منتج از برنامه مدون نداشتن، تمرکز کامل هنگام انجام یک کار، اولویت بندی برای حداقل دو الی سه‌کار در یک روز (همان اول صبح توی محیط کار و نه قبل از آن)  و توجه نکردن به دیگر وظایف دانسته بود و معتقد بود اینگونه هم کارها عمیق‌تر انجام می‌شن، هم آدم توی لحظه حال بیشتر حضور داره و هم نگرانی برای تمام کردن یا نکردن کارها ناپدید می‌شه.

قضاوتی برای خوب یا بد بودن یکی از این دو روش ندارم. فکر کنم بستگی به خود آدما داره. اما اینکه جرات بکنی و خودت بشینی نگاهت رو نقد کنی و بعد هم بهش عمل کنی، باید حس خیلی جالبی باشه.

احتمالا به امتحانش هم می‌ارزه.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
تراژدی نرسیدن به همه چیز
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠  

دوتا حقیقت روشن، تلخ اما آموزنده زندگی

1. ما دائما نگرانیم که نکند چیزی را از دست بدهیم. لذا خودمان را با حجم زیادی آرزو و خواسته احاطه می‌کنیم و دلمان همه‌اشان را می‌خواهد...اما امکان ندارد بتوان به همه چیز رسید. نمی‌توان همه جاهای قشنگ را رفت، نمی‌توان همه کتابهای خوب را خواند، نمی‌توان همه فیلم‌های زیبا را تماشا کرد، نمیتوان با همه آنهایی که می‌خواهیم ارتباط داشته باشیم و ...

2. اما این حس نگرانی دائمی از دست دادن، یه اثر دیگه هم داره: تداوم که پیدا کنه، همین‌هایی که داریم را هم بخاطر اینکه حواسمون بهشون نیست، از دست می‌دیم.

 

از همین کتابهای دور و بر استفاده کنیم؛ همین پارکهای دور و بر؛ همین راه محل کار تا اداره؛ همین دوتا سایت خبر که باز کرده‌ایم کافیه و لازم نیست شیش تا دیگه رو هم باز کنیم و بخونیم ببینیم نکنه چیزی رو از دست بدیم؛ همین غذایی که داریم می‌خوریم؛ همین دوستانی که دور و برمون داریم؛ و همین زندگی‌ای که الان داریم روزهاش رو می‌گذرونیم و حواسمون به سرعت برق و بادش نیست... ماه رمضون داره تموم می‌شه...شبهای قدر تموم شد و ما منتظر یازده ماه بعد هستیم و فکر می‌کنیم اونا خیلی آروم‌تر می‌گذرن!

...

آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» هم از لذتی می‌گه که یه سیاح بزرگ از سفر چندساله و کشفیات زیاد به آمریکای لاتین داشته و هم از لذت سرشار نویسنده‌ای بنام گزاویه دومتر که دوتاکتاب نوشته: اولیش:‌سفر به اطراف اتاق خوابم! و دومیش بعد چندسال، سفر شبانه در اطراف اتاق خوابم!   و این دو کتاب مصداق زیبای نگاه دقیق‌تر به اون چیزهایی است که دور و برمون هستند و عادی می‌پنداریمشون و بودنشون و ابدی ‌بودنشون رو مسلم!


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
رنج کشیدن آگاهانه
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  

1. یادمه زمانی یه خواننده خوب وبلاگ داشتم که بخاطر یک اشتباه پزشکی کاملا فلج شده بود. دختر خانمی که فقط می‌تونست روی تخت دراز بکشه و کتابهاش رو بالا بگیره و بخونه. برای اون نوشتن چیزی روی دفتر، یا تایپ روی کیبورد خیلی سخت بود و معمولا بعد چند دقیقه بایست یه استراحت می‌کرد و دوباره ادامه می‌داد...اون موقع که به وبلاگ اون ادم بزرگ سر می‌زدم همیشه این سوالها رو با خودم می‌گفتم: معنای امید چیه؟ سختی یعنی چی؟ چه چیزایی رو باید بخاطرش غر بزنیم؟ چیا باید برامون مساله باشه؟

2. توی زندگیم به یه جاهایی می‌رسم که هیچ‌کدوم از عقاید مثبت، آرومم نمی‌کنه. گاهی یه فرجه‌هایی برای خدا می‌ذارم!! که اگه تا اون موقع اوضاع رو سامون داد که خب، کلی ازش متشکر می‌شم و فداش می‌شم. اما وقتی در فرجه تعیینی من اون کاری که من می‌خوام یا انتظارش رو دارم رو انجام نمی‌ده، اولش به خودم، بعد به اون شک می‌کنم. بی‌خدا نمی‌شم، اما بعد که آروم می‌شم می‌فهمم که ایمانی که ازش دم می‌زده‌ام، باز جاخالی داده.

3. یه روایتی می‌خوندم از یه امام معصوم که مضمونش این بود که وقتی خدا بخواد گناهای بنده‌هاش رو پاک کنه، بهشون یه همسایه ناسازگار می‌ده، گاهی پدر و مادر یا بچه ناسازگار، گاهی دوست ناهمراه و اون صبوری و تحمل اون آدم و پایبندیش به اصول، پاک کننده گناهاش می‌شه.

4. توی حکمت نهفته در اعصار، از پیامبرهای الهی گرفته، تا امامان و از فیلسوف‌های بزرگ خارجی و داخلی، رنج، یک فرایند  مقدس بوده. چیزی که روح آدم رو حرارت می‌داده و آبدیده می‌کرده. چیزی که بهترین حالتش رو وقتی درک می‌کنی که آگاهانه باهاش روبرو بشی، تفکر کنی، لجباز نباشی و مهم‌تر اینکه بپذیری که این رنج می‌تونه اثر تربیتی برات داشته باشه. اگه برای فلان رنج برا خودت دوران تعیین کنی، یا شرط بذاری، خودت رو محروم کرده‌ای از درک نور نهفته در اون. توی قوانین طبیعت با گلایه‌های ما تغییری پیش نمی‌آد، اما فقط فرایند درس‌پذیری مارو عقب‌تر می‌اندازه.

5. داستان حضرت ایوب توی قرآن، از اون داستانهای حکمت‌انگیزه. حتی یه‌بار هم شکایت نکرد. زود می‌گیم ما که نمی‌تونیم ایوب باشیم. درسته، اما میتونیم از این داستان چیزهایی برا خودمون برداریم. اینکه وسط یه اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداریم، یا یه رفتاری از یه نفر که باعث شده مثل چارپا توی گل بمونیم، با خودمون بگیم خب حالا یه‌کم دیگه هم تحمل می‌کنم، یه‌کم دیگه هم تلاش می‌کنم به موضوع از باب حل مساله بنگرم و ...

6. بزرگترین خاطرات زندگیه ما اغلب منطبق بر زمانهایی است که سختی بسیاری کشیده‌ایم، گاهی حتی داغ اون آبدیدگی هنوز جاش درد می‌کنه، اما می‌دونیم که همون داغ از ما آدمی قوی‌تر ساخته (اگر درست عمل کرده باشیم، حتما همینگونه خواهد شد)، نگاهمان را عمیق‌تر، بخششمان را بیشتر، بخاطر درک ناپایداری دنیا، حرصمان به دنیا را کمتر، و بسیاری خصایص خوب برامون به ارمغان آورده.

7. گاهی بعضی آدما توی زندگیه ما صرفا برای این دارن نقش بازی می‌کنن که ما آدم بشیم. اگه هم فکر می‌کنیم آدمیم، آدم‌تر بشیم. شاید خدا خیلی مارو آدم نمی‌دونه که باز داره این‌کارهایی که کلافه‌مون کرده رو برامون پیش می‌آره. حتی شاید قراره ما به تصمیم بزرگی برسیم که لازمه‌اش دیدن این سختی‌هاست. تصمیمی که ظاهرا خیلی جسورانه است. فقط باید بدانیم اونایی که توکلشون رو قوی می‌کردن، این سعادت رو داشتن که از لذت درک برخی از این چرایی‌ها برخوردار بشن. البته، یادمون نره همشون صبر داشتن. خیلی خیلی زیاد صبر می‌کردن و مثل من برای خدا زمان تعیین نمی‌کردن. ضمنا با هر بالا و پایینی آه و فغان راه نمی‌انداختن و زود با گفتن اینکه «خب من اینجوریم دیگه، خدا خودش منو می‌شناسه!!) سر خودشون رو شیره نمی‌مالیدن.

8. هیچکس تابحال نگفته زندگی خیلی ساده و راحته. اگه گاهی توی کله ماها می‌ره که همه‌چیز باید گل و بلبل باشه و اگه نیست تقصیر دولت و مردم و فلانی و خودمونه، این یه تفکر آمریکائیه که چندین ساله باب شده. این آقای آلن دوباتن می‌گه این تفکر باعث رنج بیشتر مردم شده، چون همه‌اش به آدم تفهیم می‌کنه که اگر پیشرفت نکرده‌ای و به فلان‌جا نرسیده‌ای، دلیلش اینه که تلاش کافی نکرده‌ای. تو می‌تونی هر کاری بخوای انجام بدی، بدون محدودیت. اگه نشده، نخواسته‌ای یا راهش رو درست نرفته‌ای. هرچی می‌خوای می‌تونه بشه، فقط باید بخواهی... اما توی زمونهای قدیم  فلاسفه قبول داشتن که می‌شه خیلی هم خوب نبود، می‌شه عالی نبود، و می‌شه به خیلی از چیزها هم نرسید. ایرادی هم نداشت. اینو یه بخش طبیعی زندگی می‌دونستن که باید خیلی راحت بپذیریمش، نه اینکه با رنج قبولش کنیم و سالها تلاش کنیم و روی عزت نفسمون کار کنیم تا آخرسر بعد بیست سال برسیم به این‌که خب، حالا من دیگه پذیرفته‌ام که فلان کار از دست من برنمی‌آد!!

زندگی ساده نیست، سخت هم نیست. بستگی به نگاه و نوع مواجهه ما داره. اما می‌شه با تلاش، درک بهتری از مفهوم زندگی رو بهش رسید و اونو دلپذیرتر کرد. اگه یه‌روز وسط روز صدای یه پرنده خوش‌خون رو می‌شنویم و یه روز همون ساعت نمی‌شنویم، دلیلش میزان توجه ماست نه اون پرنده بیچاره که به‌شکلی غریزی اون ساعت شروع می‌کنه به خوندن (یه پرنده دم خونه ماست که چند وقت بود می‌دیدم راس ساعت پنج و بیست دقیقه صبح شروع می‌کنه به خوندن و تا ده دقیقه بعد دیگه ساکت می‌شه...بعد یه هفته که حواسم بود، چند روزی بی‌حوصله بودم و بعد ناخودآگاه می‌دیدم آخر اون ده دقیقه یه‌دفعه صداشو شنیدم...دلم می‌سوخت از اینکه بی‌توجهی خودم باعث شده اون حس خوب فهمیدن قانون اون پرنده رو چند روز بود که از دست داده بودم)

9. خیلی چیزا توی زندگی بر وفق مراد ما نیست. تقریبا این درد مشترک بشریته. پشت لبخند خیلی از آدما، رفتار آروم و معتمد به نفس خیلی‌های دیگه، حتی پشت نوشته های وبلاگ یه آدم امیدوار یا یه دختر خانم شاد و سرزنده و یه پسر وبلاگنویس سرحال و بی‌خیال و بانمک، می‌تونه کلی داستان خوابیده باشه. ما هیچکدوممون بی‌مشکل و بی‌خیال نیستیم. هممون خسته می‌شیم. مهم می‌دونین چیه: اینه که بدونیم حق داریم خسته بشیم، خستگی طبیعیه، خیلی از چیزا برامون خوبه حتی اگه تلخ باشه، قواعد الهی و طبیعی عوض بشو نیستن و لذا پیامبر اکرم هم فوت می‌کنن، فلان امام هم زن ناسازگار داشته‌اند، فلان پیامبر هم پسر ناخلف داشته، فلان فیلسوف هم وسط محبوبیتش کار خرابی می‌کنه و سالها مجبور می‌شه از اول شروع کنه و هزارتا چیز دیگه

اما قوانین طبیعت خیلی چیزای دیگه هم داره. اینکه صبر چیز خوبیه. تحمل توام با آگاهی دل آدم رو پر نور می‌کنه. گذشت توام با تفکر، حس خوبی به آدم می‌ده. کمک، برکت می‌آره توی زندگی و همینطور که مولا علی این پایین گفته‌اند، خوش خلقی روزی رو افزایش می‌ده انشاالله.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: صبر
 
پروست خوانی
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  

کل هنر زندگی کردن در آن است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می‌شوند، استفاده کنیم

مارسل پروست


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: حکمت
 
یه کار باحال!
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠  

گرفتن تصمیم برای یه تغییر در روند زندگی، خیلی ظرایف داره. ظرایفی که گاه با هم در تضاد جالبی هم قرار می‌گیرند.

مثلا می‌خواهیم فلان کار را انجام دهیم و از دست خودمان برای دائما از امروز به فردا انداختن آن عصبانی هستیم. به فکرمان می‌رسد که اون کار رو بنویسیم رو کاغذ و بزنیم فرضا روی در یخچال، یا بذاریم کنار کیلومترشمار ماشین. یا مثلا به فلانی می‌سپاریم که هر روز بهمون یادآوری کنه که باید فلان کار رو انجام بدیم. اما گاهی نتیجه این رفتار، دقیقا برعکس می‌شه و همون اندازه احساس عذاب وجدانی که درباره انجام ندادن اون قول احساس می‌کردیم هم از بین می‌ره!

یه مدت بود با خودم فکر می‌کردم انجام صرفا «یه کار باحال» در طی روز کاری، هم خستگی شغلیم رو از بین می‌بره و هم انرژی بیشتری بهم می‌ده. به همین خاطر نشستم فکر کردم و بعد پسوورد رایانه‌ام رو کردم «YE KARE BAHAL»!

در دو ماه گذشته، تنها باری که به معنای پس‌ورد کامپیوترم توجه کردم، یه بار بود که اونم اصلا یادم نیست چیکار کردم!


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
آرامش ناشی از مزاح و رحمت!
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠  

رحمت یعنی بازکردن دل؛

یعنی توانایی برقراری ارتباط با بخش خوبِ دیگرون

...

بعضیا معتقدند ما اومدیم تو این دنیا تا یه‌سری درسها رو از سر بگذرونیم. اگر یاد گرفتیم که چه خوب، اما اگه نه، درسها حذف نمی‌شن، دائم توی موقعیت‌های دیگه‌ای می آن سراغمون و تا پاس نشن، دست از سرمون بر نمی‌دارن. این خانم شری کارتر اسکات که کتاب «اگر زندگی بازی است، این قوانینش است» رو نوشته، از همین دسته آدماست.

من نمی‌دونم اینجور اعتقاد داشتن، آیا فلسفه زندگی رو برا آدم قابل فهم‌تر می‌کنه یا نه؛ یا این‌که آیا ناملایمانت زندگی رو برا آدم راحت‌تر می‌کنه یا نه. با این‌حال از این دیدگاه این دسته از آدما خوشم می‌آد که می‌گن:

«برای راحت‌تر کردن فرایند آموزش درسهای زندگی، ابتدا باید دروس اساسی رحمت، بخشندگی، موازین اخلاقی و دست آخر، مزاح را بیاموزیم»

به نظرم تلفیق قشنگیه و گاهی اوقات هم خیلی کارآمد. اونم برا زمانهایی که کم می‌آریم و نمی‌دونیم چرا دوره و زمونه و زندگیمون اونجور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌ره. یا زمانایی که از دست رفتارای یه آدمیزاد دیگه بیچاره شده‌ایم و نمی‌دونیم دیگه چیکار باید بکنیم .


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: بخشش
 
یه دقیقه صبر کن، گوش کن، ببین!
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  

گاهی خوبست اندکی مکث کنیم و نگاه کنیم ببینیم اکنون دارد در زندگیمان چه می‌گذرد، داریم چه می‌کنیم؟ کجا داریم می‌رویم؟ حال و احوالمان چطور است؟ آیا این همان وضعیتی است که می‌خواستیمش؟ اگر بله، چه کنیم که تداوم رو به پیشرفت داشته باشد و اگر نه، چه کنیم که به ادامه دادنش عادت نکنیم؟

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠  

این فلسفه مینیمالیسم خیلی جذابه.

 اینکه تلاش کنی با مصرف کمتر زندگی کنی، تا حدی که می‌تونی از غیرضروری‌ها بپرهیزی و به کارکرد بیشتر از مد اهمیت بدی، اینکه دور و برت رو از شلوغی‌ها خالی کنی، اینکه کمتر و بهتر و آگاهانه‌تر بخوری، اینکه فضای اطرافت رو با یه‌عالمه خرت و پرت پر نکنی و بذاری چشمات استراحت کنن و در نهایت اینکه ذهنت رو هم خالی کنی و آروم بگیری.

هرچند اجرا و وفاداری به هرکدوم از اینها واقعا و واقعا سخته و خیلی اوقات در تقابل کامل با شیوه زندگی آدم قرار می‌گیره، اما خوبه کمال‌گرا نباشیم و هر زمان هر اندازه از این قانونها رو که تونستیم انجام بدیم.

برای شروع، بیرون ریختن یکی از اون کمدهای پر از چیزهایی که سالهاست استفاده نشده، اما فکر می‌کنیم یه روزی ازشون استفاده می‌کنیم، شروع خوبیه. یا نگاه دوباره به کشوهای میزتحریرمون، یا فایل‌های کامپیوترمون، کتابخونمون، یخچالمون، قوطی داروهای توی خونه، جزوه های دانشگاهی سالهای قبل، کفشهای توی جاکفشی، یا ...

بعدش برا از این به بعدمون شروع کنیم به فکر کردن به این امر که: آیا اینی که می‌خوام بخرم و داشته باشم، واقعا برام ضروریه؟ (گاهی چیزی رو می‌خریم صرفا برا اینکه حالمون رو توی اون لحظه بهتر می‌کنه. خود من با این موافقم چون گاهی واقعا موثره، خصوصا اگه خوردنی باشه! اما خیلی اوقات هم فقط یه هوس زودگذره و اون موقع اصلا خوب نیست) .

اگه حوصله داشتین مطالب این وبلاگ رو دنبال کنین. هم برا زبانمون خوبه هم برا زندگیمون.

http://mnmlist.com


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
چیزای خوب و کوچیک زندگی
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  

یکی از دوستان یه سایت عالی معرفی کرده بهم. آدرسش اینه:

http://justlittlethings.tumblr.com

نویسنده وبلاگ با کمک خواننده‌هاش نشسته تمام چیزایی که حس خوبی به آدم می‌دن رو جمع کرده و در قالب جملات خیلی کوتاه آورده. نکته باحال این وبلاگ اینه که تقریبا تمامی این حس‌ها مشترکن. یعنی اغلب چیزایی به عنوان لحظات زیبای زندگی مطرح شده که همه ماها فارغ از جنس یا فرهنگ و ملیت، حس خوبی به اونا داریم. مثلا چندتا از این حس‌ها که تو وبلاگ نوشته شده اینان:

. اینکه یه نفر صادقانه و حقیقی ازت بپرسه حالت چطوره.

. اینکه یه سوال رو توی کلاس درست جواب بدی.

. گرمای کاغذی که تازه از پرینتر دراومده.

. بوی هیزم.

. یه‌دفعه به یادآوردن کلمه‌ای که نوک زبونمونه و یادمون رفته بود.

. دقیق و تمیز پاره کردن کاغذ از جایی که می‌خواهیم.

. لباس راحتی پوشیدن.

. بوی خوب لباس تازه شسته شده.

...

زندگی بوی خوبتری می‌ده وقتی اینجوری نیگا می‌کنیم. من خودم هر زمان این وبلاگ رو می‌خونم ناخودآگاه دقتم به دور و برم زیادتر می‌شه. اگه دلتون خواست شما هم که اینجا رو می‌خونین یکی دوتا از این حس‌ها رو از نگاه خودتون بنویسین. خوبه این چیزای خوب رو با هم مشترک بشیم. ممنون


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق ،کلمات کلیدی: طراوت
 
ماجراهای شش و نیم صبح!
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

صبح زود رسیدم. گفتم قبل از شروع کار، یه پیاده‌روی توی پارک بکنم. یه‌عالمه مرد و زن مسن که با جدیت تلاش داشتند مفاصل خشک و آرتروز و چربی خون و خیلی چیزهای دیگه رو با پیاده‌روی و نرمش خوب کنن یا حداقل نذارن بدتر بشه. با خودم گفتم آیا الان واقعا می‌تونه همون فایده‌ای رو داشته باشه که زمان جوونی می‌شد با مراقبت بیشتر و ورزشی به‌مراتب کمتر از الان بهش رسید؟ بعد دیدم چه راحت صبح اول صبح دارم قضاوت می‌کنم. اگه واقعا همشون اونجوری بودن که من فکر می‌کردم، وضع الان خودم هم هیچ فرقی با دوران جوونی و میون‌سالی اونا نداره! ول کردم این فکرای بی‌خود رو و تمرکز کردم روی هوای خوب و صدای آب جوی کوچیک اطراف پارک و صدای کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و طوطی‌های جیغ‌جیغو. اوضاع و احوال بهتر شد و چند دقیقه بعد رو بیشتر توی زمان حال بودم. بعد رسیدم به جایی که دیدم یه‌عالمه کلاغ جمع شده‌اند. نزدیک 30 یا 40 تا بودن. همه آروم و داشتن جایی رو نگاه می‌کردن. رفتم جلوتر دیدم یه خانمی یه گربه بغل کرده و داره بهش غذا می‌ده و همه این کلاغ‌ها هم دور و برش هستن. اونقدر اون صحنه آرام‌کننده بود که بی‌اختیار یه‌مقداری وایسادم به تماشا کردن. بعد تا دیدم خانمه داره بخاطر اضطراب کلاغها متوجه می‌شه کسی اون دور و براست راه افتادم. چند دقیقه بعد یواشکی باز رفتم اونجا و دیدم باز همون منظره است. خانمه متوجه شد، سلام کردم و گفتم معلومه خیلی دوستون دارن. خیلی آروم گفت بله. بهشون غذا داده‌ام و الان هم  بهشون گفتم تموم شد، برین، باور می‌کنین اینا اونقدر باهوشن که فهمیدن و دیگه منتظر غذا نیستن؟ گفتم بله کلاغها خیلی باهوشن، یاد کتاب کلاغی که با خدا حرف زد افتادم و خواستم بهشون بگم اما ترسیدم فکر کنن چقدر زود پسرخاله شدم! براشون آرزوی سلامتی کردم و راه افتادم به طرف محل کار.

...

دیروز توی یه جمع دوستانه موضوعی مطرح شد و بعد یه‌دفعه یکی از همکارها پرسیدن که آیا می‌تونیم چندتا چیز رو که بخاطرشون شاکریم بگیم؟ و من دیدم چقدر چیزهای خوب هست که دوستانم و خودم بخاطرشون شاکریم. از خانواده و همسر خوب تا چیزها و حس‌های خیلی به‌ظاهر بی‌اهمیت، حس‌هایی که در واقع نمک زندگی‌اند و ما حواسمون بهشون نیست. حس‌هایی مثل توانایی مهربان بودن، گوش دادن، آرام بودن، پذیرا بودن...اون خانمی که توی پارک بود معلوم بود که توی یه حس خیلی عمیق خوب غرقه. و اینو می‌شد از آرامش حرف زدن و حرکاتش دید. توی زندگی ماها خیلی چیزاست که خسته‌مون می‌کنه، می‌ریزتمون به هم و غصه‌دارمون می‌کنه. ولی در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم هستن که آروممون می‌کنه، شارژمون می‌کنه، دلمون رو گرم و قرص می‌کنه. یادمون باشه به این دل‌خوش کنک‌های زندگی به چشم چیزهای با ارزش نگاه کنیم و قدرشون رو بدونیم. قرار نیست صدای جوی آب و لبخند یه رهگذر و دیدن یه خانمی که داره به کلاغها و گربه‌ها غذا می‌ده، ما رو از غم از دست دادن یه عزیز یا یه فشار مالی سنگین یا یه مشکل بزرگ شخصی نجات بده. به هیچ عنوان. اما می‌تونه یادمون بیاره که یه همچین چیزهای زیبایی هم دور و برمون هستن. درست وسط این‌همه نابسامانی و غم و به‌هم‌ریختگی. اینکه چه زمانی بریم سراغشون یا بهشون محل بذاریم، دست خودمونه. ولی گاهی صرف حضور چیزهای خوب دور و برمون، آرامش‌دهنده است. و مهم‌تر اینکه، توانایی دیدنشون رو تو خودمون زنده نگهداریم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: غم
 
یک الگو در همین نزدیکی
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

شماره جدید نشریه مهرنامه که الان روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی هست، پرونده‌ای متشکل از چند تا مقاله داره در مورد مرحوم ایرج افشار. یه‌عالمه آدم بزرگ و درست و حسابی مثل دکتر محقق داماد، دکتر شفیعی کدکنی، پروفسور ریچارد فرای و خیلی‌های دیگه اومده‌اند و از ته دل راجع به این آدم نوشته‌اند. وقتی می‌خونی، احساس می‌کنی خیلی دلشون شیکسته از این‌که یه همچین گلی از میون ما رخت بربسته.

آقای افشار یه‌جورایی بزرگترین ایران‌شناس و همچنین یکی از بنیانگزاران علم کتابداری تو ایران بوده که کوچکترین کارش درست کردن کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بوده. بعدش هم نزدیک به 300 تا کتاب و حدودا 3000 مقاله در این حوزه‌ها نوشته. یکی از بهترین و بزرگترین شبکه‌های آدم‌های ایران‌دوست رو توی دنیا داشته که بخاطر علم و خلق خوبش، همه بهش وصل بوده‌اند. چندین هزار کتاب نفیس و خطی هم داشته که الان وقف دایرة‌المعارف اسلامی کرده.

تا اینجاش شاید خیلی شبیه زندگینامه خیلی از بزرگای این مرز و بومه. آدمای خوب و ماه. اما یه‌چیزی توی زندگیه این مرد منو چند روزه به هم ریخته و اون روش و شیوه زندگیشه. این آدم در نهایت ثروت و مکنت (تقریبا از زعفرانیه به بالای تهران مال پدر ایشون مرحوم محمود افشار بوده که همه رو در زمان حیاتشون وقف کرده و الان تابلوهای موقوفاتشون رو می‌شه اونجاها دید) ساده و بی‌تکلف زندگی می‌کرده. تموم عمر و ذهن و وقتش برا هدفش بوده. کاری به کار حکومت نداشته و کار براش مهم بوده. توی کارش یه متخصص شناخته شده جهانی بوده و در کنار اینا، سالی دوبار با چند تا از دوستان یار و قالشون با یه پاترول راه می‌افتاده‌اند می‌رفتن ایران‌گردی و از جاده‌های فرعی و نه اتوبان می‌رفته‌اند و در هر روستایی می‌ایستاده‌اند و با مردم گپ می‌زده‌اند و خیلی هم کم در هتل می‌خوابیده‌اند و بیشتر می‌رفتن خونه مردم روستا یا شهر و اونجا فرضا شب رو می‌مونده‌اند. تمام راه رو یا عکاسی می‌کرده‌اند یا یادداشت می‌نوشته‌اند از مشاهداتشون یا با دوستانشون حرف می‌زده‌اند و بحث و تبادل نظر داشته‌اند (دلم از این گفتگوها خواست که آدم طرف صحبتت اونقدر بزرگ باشه که نفهمی چطور زمان گذشت و کیف کنی از ارزشمندی عمری که داره می‌گذره).

یه عکس داره توی مهرنامه که گوشه جاده نشسته‌اند با یکی از دوستان یارشون و دارن نون و پنیر و گوجه می‌خورن و معلومه دارن با لذت هم می‌خورن و فکر می‌کنین چند سالشونه؟ ...فکر کنم اون زمان حدودا 80 سال!

... یکی از ابیاتی که مرحوم افشار اغلب به زبان می‌آورده‌اند این بوده: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد... (با خودم فکر می‌کنم بهتر از این هم می‌توان شاکر بود؟)

...

آیه 200 و 201 سوره بقره، درباره همون دعای شاید به زعم ما ساده و معمولی قنوته نمازه که توش می‌گیم خدایا به من هم در دنیا و هم در آخرت حسنه و نیکی و برکت عطا کن. توی آیه 200 خدا می‌فرماید که برخی از بنده‌ها هستند که فقط دنیا را طلب می‌کنند. بعد در آیه 201 یه‌جورایی به آدم یاد می‌دهد که هم دنیا را بخواه و هم آخرت را...با خودم فکر می‌کنم چقدر خوشبختند آدم‌هایی که هم دنیایشان آباد است و هم آخرتشان. هم خودشان را تربیت کرده‌اند که چگونه از دنیایشان لذت ببرند و هم همین شیوه زندگی در دنیا، آخرتشان را برایشان می‌سازد.

...

و باز هم فکر کنم خوندن و مطالعه زندگی آدمایی که مثل ماها توی همین تهرون و ایرون زندگی کرده اند و از لحظه لحظه عمرشون استفاده کرده‌اند، برا همه ماها لازمه.

چقدر توجیه تنبلی و بی‌حسی توی زندگیه این آدما نادر و کمیاب بوده.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: طراوت
 
برای زندگی بهتر و آروم‌تر (3)
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  

کمی هم فلسفه و نگرش وطنی

برای رسیدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه.

هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند...

نه کیمیاگری وجود دارد، نه پری قصه‌هایی، نه ساحر پیری، و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویا‌ها را به تو نشان دهد. همین‌قدر که عطر نعنا، مهربانی چند شاخه گل، کمی ایمان، کمی روی خوش، دستمال‌های زبر سفید و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد، کافیست.

دیدی که در خط ممکنات حرکت کردیم. یک کاسه لب‌پَر را دور انداختیم، جای یک پرده نقاشی را با پرده‌ای دیگر عوض کردیم، یک گلدان سفال را برق انداختیم، خاک را از لب درگاهیِ دستشویی رُفتیم، احوال هم را خالصانه پرسیدیم، به دیدار دوستی رفتیم، فرزندان مردی را که در راه وطن کشته شده بود کمی خنداندیم، به قدر احتیاجمان کار کردیم، چیزهایی یاد گرفتیم و یاد دادیم و شب، بی اضطراب و دغدغه خوابیدیم...

یک عاشقانه آرام...نادر ابراهیمی


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عمر
 
قشنگ دعا کردن
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩  

بار خدایا! از تو درخواست آمرزش دارم؛

از هر گناهی که به واسطه عافیت بخشی تو، بدنم  برآن توانا شد؛

یا به‌واسطه نعمت فراوان تو به آن قدرت پیدا کردم؛

یا به واسطه رزق واسع تو به آن دست یافتم ؛

و یا با پرده پوشی تو در آن گناه از مردم پنهان ماندم ؛

یا هنگام هراسم از گناه، در آن معصیت بر صبر و درنگ تو تکیه کردم

و در آن گناه، از خشمِ بر من ،به حلمت اعتماد کردم  و آن را بر عفو کریمانه‌ات واگذار نمودم؛

 پس بر محمد و آلش درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان.

فرازی از مناجات مولا علی (ع)

گاهی چند جمله چقدر حرف داره برا آدم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: شرمساری
 
بد عادت نکردن مغز
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  

آقای دانشمند توی تلویزیون می‌گفت: نرون‌های مغزی از طریق سیناپس و اتصال‌های عصبی پپیامشون رو به همدیگه انتقال می‌دن. وقتی ما یه کاری رو بارها و بارها و بدون تغییر و تنوع انجام می‌دیم، این پیام‌رسانی حالت یکسان به خودش می‌گیره و لذا مغز یه‌جورایی عادت می‌کنه. می‌گفت برا همینه که ماها خیلی اوقات احساس می‌کنیم یه چیزایی یادمون می‌ره، حواسمون پرته یا اینکه احساس می‌کنیم وسط عنفوان جوانی داریم آلزایمر می‌گیریم! چون عضلات مغز کار یکسانی رو دارن سالهاست که انجام می‌دن...تصور می‌کنم یه مسئول مرزبانی رو که سالهاست عادت کرده یه ساعت خاص یه آدمی رو ببینه که از مرز رد می‌شه. بعد یه مدت دیگه حتی لای چشمش رو هم باز نمی‌کنه ببینه این همونه یا نه، فقط بهش می‌گه برو!

راه حل جالبی که عنوان می‌کرد این بود که شروع کنیم به انجام کارهای روتین به شکلی دیگه. اینجوری سیناپس‌های عصبی مجبور می‌شن اتصالات قدیمی رو رها کنن و برن سراغ اتصالات جدید.

اولین پیشنهادش هم این بود: اگه راست دست هستین، از امروز مسواکتون رو با دست چپ بزنین، با دست چپ برا خودتون چای بریزین، اگه تونستین یه خط بعضی وقتها با دست چپ بنویسین، با دست چپ موهاتون رو شونه کنین، یه امتحانی بکنین ببینین می‌تونین چند تا قاشق غذا با دست چپ بخورین؟ و از همینجور کارها. (برا چپ دست‌ها برعکس)

فکر کنم بعدش هم یه تنوع تو برنامه‌های زندگی تکمیل می‌کنه نظر اون آقای دانشمند رو. مثلا امتحان یه‌سری فعالیت جدید، انجام یه‌سری کارهایی که همیشه دلمون خواسته اما روش رو نداشته‌ایم، انجام یه کار کاملا متفاوت حتی شده ماهی یه بار، انتخاب راه‌های متنوع برای پیاده‌روی تا خونه یا محل کار؛ تلاش برای یادآوری شعرهای دوره دبستان، دوباره یادآوری سوره‌های جزء سی‌ام قرآن که بچگیامون حفظ بودیم، تلاش برا ساختن جمله تو ذهنمون با اولین پنج شیش تا لغت انگلیسی که یادمون می‌آد؛ و خیلی خیلی چیزای باحال دیگه توی زندگی.

Sell_on_change


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
از کتاب‌های خوب (2)
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩  

... به سمت در صومعه رفتند. آنجا کیمیاگر دایره طلا را به چهار قسمت تقسیم کرد. یک قسمت را به راهب داد و به او گفت:‌ این مال شماست، به پاداش سخاوتتان نسبت به زائران.

- اما این تشکر و پاداش خیلی بیش از سخاوت من است.

این‌طور حرف نزنید، ممکن است زندگی آن‌را بشنود و دفعه آینده سهم کمتری به شما بدهد.

کیمیاگر، کوئلیو

...

تصاویری که ما با آنها احاطه شده‌ایم، اغلب نه تنها کهنه شده‌اند، در مواردی حتی می‌توانند به بیهودگی، متظاهرانه باشند. وقتی پروست اصرار می‌ورزد که جهان را به درستی ارزیابی کنیم، به کرات به ما یادآور می‌شود که ارزش صحنه‌های محقر و پیش‌و‌پا افتاده را دریابیم. شاردن نقاش، چشم‌های ما را به زیبایی نمک‌دان‌ها و تنگ‌های آب می‌گشاید؛ کیک مادلن، راوی را با انگیزه خاطرات معمولی کودکی‌اش شادمان می‌کند... به نظر پروست، همین سادگی‌ها، ویژگی زیباییست... نحوه‌ای از زیبایی که در اختیار آدمی با درآمد متوسط است و فاقد هرچیز تحمیلی یا اشرافی است.

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، اثر آلن دوباتن

...

یادمه این بخش از کتاب دوباتن را که می‌خواندم، نشستم چند دقیقه مجددا به محیط اطرافم نگاه کردم. دلم سوخت برای ساعت مچی، جامدادی، گلدان‌ها، کتاب‌ها، کاغذهای یادداشت، تلفن و قهوه جوشم که هر روز برایم دلبری می‌کنند! و افسرده می‌شوند از اینکه همیشه نگاهشان می‌کنم اما ...نمی‌بینمشان.

اما از همه این‌ها مهم‌تر، اگر آنی که نمی‌بینمش، آدمی باشد اطرافمان چه؟ آیا ما به آدمها هم عادت می‌کنیم؟

فکر می‌کنم آره. و این اصلا خوب نیست.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: حکمت
 
موفقیت؟ یعنی چی؟
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩  

تلاش نکن آدم موفقی بشی، تلاش کن آدم ارزشمندی بشی

آلبرت اینشتین

موفقیت، یکی از کلماتیه که می‌دونم خواننده‌های محترمی که اینجا می‌آن، بارها و بارها بهش فکر کرده‌اند و یه تعریفی از اون در ذهنشون دارن (هرچند شاید الان که فکرش رو می‌کنیم، تعریف شسته‌ رفته و مشخصی هم نبوده تاحالا!). با این‌حال، شاید بشه گفت متداول‌ترین تعریفی که این روزها از موفقیت به ذهن می‌رسه، رسیدن به حد مطلوبی (متفاوت برای هر شخص) از رفاه، ثروت، پیشرفت شغلی، ارتباطات و شان اجتماعی، تامین آینده و از این‌گونه موضوعات است. بعضی‌ها هم مثل خود من، تلاش می‌کنند عناصری همچون رسیدن به آرامش، حس خوب داشتن از رابطه با خدا، تندرستی، امیدوار بودن به روزهای بهتر، لذت از زمان حال و ... را نیز در این تعریف دخیل کنند. با این‌حال حداقل در نگاه اول، خیلی از ماها آدم‌هایی که هشتشون گرو نهشونه، خونه ندارن، شغل درست و حسابی ندارن، نمی‌شه چهار روز بعدشون رو پیش‌بینی کرد و ... را جزو آدمهای موفق نمی‌دونیم.

...

خیلی از ماها کلی کتاب خونده‌ایم از راه‌های موفقیت شغلی، مالی، عاطفی و .... بعضیاشون دائم مارو به تغییر و تحول در ذهن ترغیب می‌کنن، بعضیاشون می‌گن درست آرزو کن و بعدش منتظر باش، بعضیا معتقدند باید بلند شی و تکون بخوری و صدبار هم اگه خوردی زمین باز از تلاش دست بر نداری تا به مقصود برسی و خیلی راه‌ها و دیدگاه‌های دیگه. برای من تمامی این نگاه‌ها ارزشمندند. شاید تو برهه‌های مختلف زندگیم تک‌تک اونا رو بهشون ایمان داشته‌ام و برام هم کارساز بوده‌اند. اما الان که فکر می‌کنم دو تا نقد قابل توجه می‌شه به این تعاریف و دیدگاه‌های رایج وارد کرد: یکی اینکه خیلی از این مکاتب، راه درست و حسابی‌ای جلوی پای آدم نمی‌ذارن. بیشتر طرح‌های کلی و مبهمی رو باهاشون مواجه می‌شیم که در تطابق دادنشون با شرایط خودمون برامون مشکل‌ساز می‌شن و بعد ماها گیر می‌کنیم تو تناقضی که پیدا کرده‌ایم و یا روشی که برای ما عمل نکرده و این باعث می‌شه بجای اینکه به اون روش شک کنیم، اول به خودمون و توانمندی‌هامون شک کنیم. قبول دارین؟ ما فیلم راز رو می‌بینیم و اگه به همون روشی که اون آقاها و خانم‌های توی راز می‌گن، عمل کنیم و به خواسته‌مون نرسیم، اول می‌گردیم ببینیم اشکال خودمون کجاست!

دومین ایراد اینه که این تعاریف، اغلب مارو می‌بره به سمت این‌که فکر کنیم موفقیت چیزیه که در «آینده» بدست می‌آد. یعنی یه فرایند طولانی تلاش رو در پیش می‌گیریم به امید رسیدن به یه موفقیتی در آینده. خب اینم بد نیست اما یه ایراد بزرگ داره: ما هیچ‌ وقت سیر نمی‌شیم. یعنی هروقت به جایی که زمانی آرزوش رو داشتیم می‌رسیم، نه تنها حتی دو دقیقه از اون موقعیت لذت نمی‌بریم، بلکه انرژی می‌گیریم برای بالاتر رفتن و تلاش بیشتر کردن. خب این شاید بد نباشه، اما بخش مزمزه کردن لذت تو زبون ما رو می‌کشه. یعنی ما دائما ذهنمون درگیر طرح‌ها و برنامه‌ها و ایده‌ها و آرزوهای بزرگتر می‌شه و این روند تا زمانی که یا ورشکست نشیم یا یکی آدممون نکنه و نزنه پس سرمون و چشمامون رو باز نکنه، متوقف نمی‌شه.

اما اگه به قول این آقای لئو باباوتا بگیم: موفقیت یعنی انجام دادن چیزی که ازش لذت می‌بری، فکر می‌کنین آرامش‌بخش‌تر نیست؟ اینجوری مهم نیست که خواننده‌های این وبلاگ روزی 40 نفرن یا 400 نفر، مهم اینه که اون روز اول که من نشستم و اولین پست این وبلاگ رو نوشتم و هیچ خواننده‌ای نداشتم، چون این کار رو دوست داشتم، موفق بودم و هنوز هم چون نوشتن برای این وبلاگ و دیدن نظرات خواننده‌هام رو دوست دارم یعنی هنوز موفقم. اینجوری شاید سالهاست که پستمون توی اداره عوض نشده، اما اگه هنوز کارمون رو دوست داریم و از محیط کاریمون راضی هستیم یعنی موفقیم. اینجوری شاید خیلی داستانهای عشقولانه و رومئو ژولیتی برای زندگی مشترکمون رخ نمی‌ده، اما همین‌که رفتن به خونه برامون آرامش‌بخشه و دوست داریم با همسرمون صحبت کنیم و کنار هم یه چایی بخوریم  و با هم به ادا اصول‌های مخبرالدوله سرسعدی و دامبول‌الدوله بخندیم، خودش یه موفقیت بزرگه.

می‌دونم که جا انداختن این تعریف برا ذهن ماها خصوصا تو بخش پیشرفت شغلی و رسیدن به رفاه مادی و مالی، سخته، اما به نظر من ارزشش رو داره هر از گاهی معیاری باشه برا سنجش راهی که داریم می‌ریم و عمر باارزش و هیچ‌گاه برنگشتنیمون رو داریم می‌ریزیم پاش.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: موفقیت ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
من و پنیرهای کاله
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩  

1. چند وقته پنیر باز شده‌ام حسابی! مسببش هم یکی از بازاریاب‌ها و ویزیتورهای شرکت کاله بود که یه روز منو دم یخچال سوپر سر کوچه در حال برداشتن ماست گیر انداخت و با نزدیک به 5 دقیقه صحبت کردن یک نفس، منو توی موقعیتی قرارداد که احساس کردم اگه بگم نه ممنون، پنیر خونه داریم، دو سه تا گوله اشک از چشماش پایین می‌آد و می‌افته روی زمین! لذا قبول کردم و خریدم و ...همون شد که همون. حالا تقریبا بعد از یک ماه تقریبا تمامی پنیرهای متفاوت بازار را خریده‌ام و تست کرده‌ام و خب...خوشم هم آمده از این تجربه باحال و بانمک.

2. یه مطلب کوتاه می‌خوندم از این سایت خوب در مورد کافی‌شاپ سر کوچه آقای نویسنده. دیدم همون بلا سر ایشون هم اومده. اون هم وقتی براش پیامک می‌اومده از کافی‌شاپ سر کوچشون که فرضا: اسپرسوی شما حاضر است، تشریف بیارین تحویل بگیرین با سی درصد تخفیف! مطمئنم همون حس من بهش دست می‌داده. یه حس قاطی پاطی‌ای از دلسوزی در دفعه اول ولی خوش اومدن از ابتکار و تلاش برای تداوم یک دوستی جدید با کافی‌شاپ‌چی یا پنیرفروش سر کوچه و احساس موثر بودن در چرخاندن چرخ اقتصاد مملکت!

نتیجه‌گیری با خودتون.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
تنظیم شدن
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩  

حس خوبی دارم به این عبارت Decluttering معناش می‌شه رفع به‌هم‌ریختگی و آشفتگی، منظم کردن، مرتب کردن.

این کلمه بیشتر تو راه و روش مینی‌مالیست‌ها و اونایی که معتقدند هرچه کمتر، زندگی راحت‌تر و بی‌تکلف‌تر، کاربرد داره.

خیلی اوقات دور و برمون کلی اسباب و اثاثیه، لوازم، ابزار، کتاب، مطلب و کارهای انجام نشده وجود داره که ناخودآگاه حتی فکر کردن و نگاه کردن بهشون یکی از اون انرژی‌آشام‌های معروف پست قبلی رو حاضر می‌کنه. تهیه لیست کارهایی که باید انجام بشه و متعهد بودن به تیک زدن تمام اون وظایفی که برای روزمون نوشته‌ایم، یکی از راه‌های مبارزه با این حس بد به‌هم‌ریختگی و احساس عقب‌موندن همیشگی از زندگیه.

اما راه بهتری هم هست. یه جورایی توجه بیشتر به سرچشمه. یعنی مراقب بودن از اون اول برا اینکه چیزی می‌گیریم که شاید حالا حالاها ازش استفاده نکنیم؛ چه کارهایی رو اولشو انجام می‌دیم و بعد می‌ذاریمش کنار تا یه وقتی تمومش کنیم و این یه وقتی خیلی طول می‌کشه تا بیاد؛ یه چیزایی رو می‌دونیم ازش استفاده نمی‌کنیم و سالها نگهشون می‌داریم تا  شاید یه روز مبادایی نیازمون بشه و اون روز خیلی طول می‌کشه تا بیاد و خیلی چیزای دیگه.

من خودم به اون قوانین مورفی خیلی اعتقاد دارم. اینکه بعد ده سال یه تیکه سیم رو می‌اندازی دور و فرداش وسط اتوبان ماشینت خراب می‌شه و حدس می‌زنین که برای درست شدن به چی نیاز داره؟!!

ولی خب، این توجیه در برابر حجم سنگین به‌هم‌ریختگی لوازم و کار و فکردور و بر ماها، هیچی حساب نمی‌شه. تو کشوی اداریمون کلی برگه و گزارش و بولتن هست که هرگز استفاده نمی‌شه ولی مانگهشون داشته‌ایم؛ کلی ظرف و ظروف داریم که هیچ‌وقت استفاده نمی‌کنیم اما نگهشون می‌داریم؛ کلی لوازم خراب داریم که فرصت نکرده‌ایم تعمیرشون کنیم و حتی یه نوشون رو خریده‌ایم، اما کهنه‌هه رو نگه داشته‌ایم چون جنس خوبی بوده یا ازش خاطره داریم.

به هرحال اگه یه چیزی ماه‌ها و سالهاست حتی یه‌بار ازش استفاده نشده؛ اگه کلی شورت‌کات و میانبر رو دسکتاپ کامپیوترمون هست که یه زمانی می‌خواهیم اونا رو نگاه کنیم اما ماه‌هاست تکون نخورده؛ اگه یه خروار کتاب و مطلب جمع‌ کرده‌ایم برا روزی که یه هفته بی‌کار و آروم بشینیم و فقط مطالعه کنیم؛ اگه تو یخچالمون چیزایی هست که هفته‌هاست استفاده نشده ولی هنوز نگهشون داشته‌ایم؛ و ... شاید بشه با یه برنامه خوب حداقل تو یه یورش اولیه تعدادی از آنها رو انجام داد، دور ریخت، بخشید یا به هرحال از حالت انتظار درشون آورد.

حس خوبیه حسِ بعدِ خلوت کردنِ دور و برمون. بهترین جاش، یکی اون حسِ خوبِ ذهنِ آروم‌ترمونه؛ یکی لمس حس خوب شجاعتمونه که تونستیم از خیلی چیزا دل بکنیم و از اون بانمک‌تر، حس تعجب ناشی از اینکه چقدر آشغال جمع‌ کرده‌ایم!

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
گندم توی دل
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩  

اون روزا که کوچیکتر بودیم، مادرم می‌گفت روزهای آخر ماه رمضون، فرشته‌ها می‌آن و یه خوشه گندمی که از اول ماه تو دل آدما کاشته‌اند (و همون هم باعث می‌شده آدما تحمل روزه گرفتن داشته باشن) رو برمی‌دارن و میبرن و به همین خاطره آدم بیشتر ضعف می‌کنه... و من با خودم فکر می‌کردم مگه آزار دارن، خب این چند روزه رو هم بذارن بمونه دیگه!

اون زمانا وقتی می‌افتادیم زمین، همه داد می‌زدن آخ آخ آخ پاشو پاشو نمکا ریخت! نمکا رو جمع کنین! !!    !!!! و ما ناخودآگاه با چشم گریون بدون اینکه حواسمون به زخم و درد پامون باشه می‌گشتیم دنبال نمک!

شهریور سال قبل همین روزا نوشتم که روزهای آخر ماه رمضون مامان بزرگ خدا بیامرز می‌گفت: دیگه چیزی نمونده ننه! ماه رمضون به هُم هُم افتاده و منظورشون بیست و هفتم، هشتم، نهم ماه بود... و ما بعدها یاد گرفتیم که اهکی! از دهم ماه هم می‌شه گفت هُم هُم!!

...

امیدوارم همونطور که روزهای کودکیمو کودکی کردم و خودمو خفه کردم از کودک بودن، به میانسالی که رسیدم، به این روزا هم که نگاه می‌کنم، خوشحال باشم که کامل زندگی کرده‌ام. هرچند فکر کنم خیلی سخت‌تره. ولی اگه این حس رو نداشته باشم، ( که ندارم) امیدوارم حالیم باشه که حداقل هنوز فرصت دارم تا جا خالیهاشو پر کنم.


کلمات کلیدی: خاطراتم ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: طراوت ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
زنگ تفریح
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩  

1. یک سایت خوب و جذاب برای بازی با عکس (خصوصا پرتره‌)

 

2. یک جمله خوب:

ما سه چیز را در کودکی جا گذاشته‌ایم:

شادمانی بی‌دلیل؛ کنجکاوی بی‌انتها؛ دوست‌داشتن بی‌دریغ

 

3. یک سایت خوب دیگه برای شنیدن موسیقی، متناسب با روحیاتی که اون لحظه داریم. (اگه شادیم آهنگ غمگین پخش نمی‌کنه و اگه سرحال نیستیم و آرامش می‌خواهیم، بپر بپر نمی‌کنه!)

 

لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: ذوق ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
کوچیکای موثر
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩  

همین الان پاشو یه تغییر تو زندگیت بده. کوچیک هم باشه ایرادی نداره.

حداقل برا قابل تحمل‌تر کردن بعضی چیزا... لازمه

Paint.jpg


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: ذوق ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
فقط غر نزدن
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

گاهی با خودم فکر می‌کنم بجای این‌همه عزاداری‌های کلیشه ای شده در سالروزهای وفات ائمه، یا حتی شادی‌های کم‌رمق در روزهای ولادت ایشان، آیا بهتر نبود برنامه‌ای ریخته می‌شد تا تمام مردم حداقل یک حدیث مطابق شرایط روز یا حالات روحی خودشان از هر یک از معصومین بلد بودند و سعی می‌کردند به آن عمل کنند؟ واقعا اینگونه چقدر نگاه ما به رهبران دینی‌امان عوض می‌شد؟

بعد دیدم خودم سال‌هاست این حرف رو می‌زنم اما حتی نیم‌ساعت وقت نذاشته‌ام یه حدیث با انتخاب خودم که به روحیاتم بخوره رو بردارم، بخونم و به یاد داشته باشم تا زمان‌هایی که نیاز به کمک دارم، هوای روحم رو داشته باشه.

امروز صبح نیم ساعت اول وقت رو گذاشتم برای این کار و از هر یک از چهارده معصوم، یه حدیث انتخاب کردم. امیدوارم روزی برسه که هر زمان مناسبتی شد، فرضا نیمه شعبان که در راه است، دقایقی از اون روزمون رو اختصاص بدیم به فکر در مورد حدیثی که از آن بزرگوار یاد گرفته‌ایم.

 

در دروغگوئی تو همین قدر بس که هرچه شنیده‌ای نقل کنی. ( حضرت محمد. درود خدا بر او و خاندان پاکش باد)

شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است. (حضرت علی، سلام بر او باد)

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم‌تر و مهربان‌تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده‌اند. (حضرت زهرا، سلام بر او باد)

چون شخص پیروز در طلب مکوش، و چون انسان تسلیم شده به قَدَر اعتماد مکن [بلکه با تلاش پیگیر و اعتماد و توکل به خداوند، کار کن]. (حضرت امام حسن، سلام بر او باد)

رستگار نمی‌شوند مردمى که خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خالق می‌خرند. (حضرت امام حسین، سلام بر او باد)

تمامیِ خیر و خوبی در بریدن طمع و چشم نداشتن به آنچه که در دستان مردم جمع شده، می‌باشد. ( حضرت امام زین‌العابدین، سلام بر او باد)

کسی که قصد کار خیری کند بایدبشتابد،زیرا هرچه در آن تاخیر رود،شیطان را نسبت به آن مهلتی پیدا شود. (حضرت امام محمد باقر، سلام بر او باد)

رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه و زهد و بى‌میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است. (حضرت امام صادق، سلام بر او باد)

از شوخی بپرهیز، زیرا شوخی نور ایمانت را می‌برد. (حضرت امام موسی کاظم، سلام بر او باد)

هیچ بنده‌‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى‌‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‏‌شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها. (حضرت امام رضا، سلام بر او باد)

اعتماد به خدا بهاى هر چیز گرانبها است و نردبانى به سوى هر بلندایى. (حضرت امام جواد، سلام بر او باد)

نارضایتی پدر و مادر، کم‌توانی را به دنبال دارد و آدمی را به ذلت می‌کشاند. (حضرت امام هادی، سلام بر او باد)

جدال مکن که ارزشت می رود و شوخی مکن که بر تو دلیر شوند. (حضرت امام حسن عسکری، سلام بر او باد)

خودت را براى خدمت در اختیار مردم بگذار، و محلّ نشستن خویش را درِ ورودى خانه قرار بده، و حوائج مردم را برآور. (حضرت قائم که خدا ظهورش را سرعت بخشد، سلام بر او باد)

 


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
شادترین شادها
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩  

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
کمک خواستن از عادات
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩  

تو زندگی ما، بخشی از رفتارها و خواسته‌ها، حتی بعضیاشون که اولش سخت بوده‌اند، بعد از اینکه عادت می‌شن، دیگه انجام دادنشون راحت می‌شه. صبح‌ها بعد از بیدار شدن، همیشه صورتمون رو می‌شوریم، حتما صبحانه می‌خوریم (حتی اندکی)، اغلب در محدوده زمانی معینی سرکار می‌ریم، تقریبا حول و حوش ساعات خاصی از سر کار برمی‌گردیم، و حدود ساعات خوابمون هم تقریبا مشخصه.

گاهی اوقات که آغاز یه تغییر جدید خیلی سخت می‌شه برامون، می‌شه دست اونا رو داد به دست یکی از اون عادتهای قدیمی. فرضا اگه یه نرمش چند دقیقه ای برامون سخته و یه روز انجامش می‌دیم و یه‌روز یادمون می‌ره، می‌شه اونو گذاشت دقیقا بعد از شستن دست و صورت اول صبح. یا اگه مطالعه مطلبی دائما به امروز و فردا می‌افته، می‌شه انداختش ده دقیقه قبل از خواب.

خیلی از عادات قدیمی و جاافتاده ما در زمان خودشون اصلا ساده نبوده‌اند. 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
نگذار کدر شوی
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩  

هروقت دیدی کدر شده‌ای، هر دعا و ذکری که از پدر و مادر یاد گرفته‌ای، همان را با لبت تذکر بده. چرا لبت را روی هم بگذاری تا درونت دم کند و خسته‌ات کند؟ خدا دوست ندارد که نزدیکانش غمناک باشند، می‌خواهد مسرور باشند با بودن خودش.

سبحان الله...الحمد لله...استغفر الله

امیدوارم همینکه گردی پیدا می‌شود یک سبحان الله بگویید. صحبت کردن با او ذات غم را می‌برد.

...

خواستم برای روز پدر برا همکارانم حرفی بزنم، از لای نهج‌البلاغه برگه کوچکی افتاد. دیدم اینها را سالها قبل از صحبتهای حاج اسماعیل دولابی (ره) یادداشت برداشته‌ام. گفتم حتما نشانه‌ای بوده. اینجا نوشتمشون.

...

چرا لبت را روی هم می‌گذاری تا درونت دم کند؟


کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عشق
 
خوش حالی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩  

هیسسسسس

گوش بده...آروم...گوش بده

...

به خودت گوش بده...

تنها کسی که می‌دونه چه چیزی تو رو واقعا خوشحال می‌کنه، خودتی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
پایکی باش!
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩  

امروز صبح یه مطلب خوندم درباره یه سندرمی به‌نام سندرم پایک (Pike Syndrom). درباره یه ماهی وحشی و گوشتخوار بنام پایک که اگه بندازیمش تو یه آکواریوم، با سرعت و ولع عجیبی ماهی‌های کوچک را می‌خورد. اما اگه وسطشون یه دیوار شیشه‌ای قرار بدیم و آقا (شاید هم خانم!) پایک چندبار سرش بخوره به دیوار و ببینه که نمی‌تونه ماهی کوچولوهای اونور دیوار رو بخوره، آروم و سربزیر می‌شه و بعد هم که دیوار شیشه‌ای رو برداشتن، آنچنان شرطی شده که ماهی‌های کوچیک میان جلوش و ادا در می‌آرن و قر می‌دن و زبون درازی می‌کنن و پایک بیچاره حتی به ذهنش هم نمی‌رسه که شاید دیگه اون دیواره نباشه...

خیلی از تلاش نکردن‌ها، تغییر ندادن‌ها، ابتکار به‌خرج ندادن‌ها، تحول ایجاد نکردن‌ها، جربزه نداشتن‌های من و تو مال تجربیات و پیش‌فرض‌هاییه که داشتیم و اثرشون برامون مثل همون دیوار شیشه‌ایه بوده. حتی الان هم که خیلی از اون دیوار شیشه‌ایها نیستن ما حتی قلقلکمون هم نمی‌آد که یه تکون دیگه به خودمون بدیم و با یه تغییر دوباره شروع کنیم.

سال جدید، هرچی سال قبل بد بوده باشه یا خوب، یه فرصت جدیده. به خودمون یادآوری کنیم که از امروز ما رو انداخته‌اند تو یه فضایی که دیگه از دیوار شیشه‌ای‌ها خبری نیست...انتخاب با خودمونه.

AYP1219682 - Billboard

..

سال نوی همه مبارک. ممنون از الطافی که تو این مدت داشتین و سراغ می‌گرفتین و اینجا سر می‌زدین. برا هممون یه سال پر از برکت و سلامتی و موفقیت و آرامش و ابتکار و خلاقیت آرزو دارم...سال جدید رو با هم شروع می‌کنیم...پروردگارا به امید تو .


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
خرده پیشرفت‌های مظلوم
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

یاد بگیر توی روز حواست به اون چندتا موفقیت و پیشرفت کوچولویی که بهشون می‌رسی باشه و ازشون ساده نگذری.

حتی یه هفته توجه به اونا معجزه می‌کنه.


کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
گیرنده‌ها: در وضعیت روشن
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  

وقتی تو یه اتاق آرام و ساکت که اگه سوزن بندازی صداشو می‌شنوی، یه رادیو ببری و روشنش کنی، تازه می‌بینی چقدر تو فضای همون اتاق امواج نامرئی‌ای وجود داشته که تو نمی‌دیدیشون اما وجود داشته‌اند. از صدای یه خواننده عرب تا صدای یه اخبارگوی بلغاری و شاید هم برنامه رادیویی جرونیمو آگوستا!

تو زندگیمون و دوروبرمون هم خیلی از این چیزای به‌ظاهر نامرئی وجود دارن و منتظر حضور من و تو اند. اگه فرضا یه هفته تصمیم بگیریم که رو یه طول موج خاص تمرکز کنیم و بهش توجه کنیم، تازه می‌فهمیم این چیزی که بهش می‌گیم زندگی، چه قابلیت‌های وسیعی داره و ما خواب بوده‌ایم.

فقط باید گیرنده‌های خاموشمون رو روشن کنیم. همین

پ.ن) اینا همه دریافتهایی بود از یه کتاب دوست‌داشتنی بنام «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند» اثر یه نویسنده دوست‌داشتنی‌تر یعنی آلن دوباتن (همونی که کتاب محشر تسلی‌بخشی‌های فلسفه رو نوشته و الان هم  فقط 40 سالشه و یکی از سبب‌های خجالت من از روش زندگیمه). ساعت 6:30 صبح یه همکار خوب کتاب رو داده به من تا نگاه کنم و چند صفحه اول و پشت جلدش اونقدر ذوق‌زده‌ام کرد که بلند شدم برا ثبت این لحظه در تاریخ! اینا و بنویسم)

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: ذوق
 
سال 2010
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

تو خیلی از وبلاگهای خارجی که در زمینه پیشرفت شخصی مطلب می‌نویسن، از خواننده‌ها دعوت شده برا سال جدید میلادی برنامه‌ریزی کنن و هدفهاشون رو برگزینن و ریز بنویسن. شاید برا ماها این کار بیشتر اول سال جدید خودمون معنا بده اما دیروز داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه این روزا رو بذارم برا ارزیابی سالی که 10 ماهش گذشته و ببینم به هدفهایی که تعیین کرده بودم رسیده‌ام یا نه بهتر نیست؟

شاید یه خودارزیابی یادمون بندازه که 10 ماه سال گذشت و ما حتی یه تغییر جون‌دار و اساسی تو زندگیمون نداده‌ایم! حتی تو یه کار نتونستیم پیشرفت کنیم و خودمون رو بهتر کنیم. همه چیز کیفیتشون همونیه که سال 87 هم داشته‌اند فقط اندکی تجربه و روزمرگی بیشتر شده.

این خیلی بده...

حالا حداقل می‌شه یه هدف معین کرد و تو نزدیک 70 روز باقیمونده از سال 88 بهش رسید. همین حالا، نه حتی یه ساعت دیگه. سوال هم می‌تونه این باشه: چه‌کاری اگه بکنم و به چه هدفیم برسم باعث می‌شه تو لحظه سال تحویل احساس کنم سال پرباری رو گذرونده‌ام؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
زنده و خلاق شدن دوباره
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  

1. یکی از آفات زندگی ما، به‌هم ریختگی ذهنمونه. ذهن به هم ریخته هم بزرگترین آفت خلاقیته. دیدین روزهایی رو که فرضا رفته‌اید یه مسافرت و اونجا نه به تلویزیون دسترسی دارید و نه اخبار رو دقیقه به دقیقه چک می‌کنین، نه موبایلتون آنتن می‌ده و نه اینترنت دارین؟ این زمانا مجبور می‌شیم بیشتر به اطرافمون توجه کنیم. صداها رو بهتر می‌شنفیم و حرفهای بیشتری داریم به دور و بریهامون بزنیم. این موقع‌ها درست عکس زمانایی که داریم با اینترنت ور می‌ریم یا تلویزیون نگاه می‌کنیم، با هم بودن و دور هم بودن می‌چسبه.

آدمهای خلاق برا نظم ذهنی خودشون ارزش قائلن. یا کلا از این چیزا دوری می‌کنن یا اینکه براشون یه زمان خاص رو کنار می‌ذارن و تو اون زمان هم به ایمیل‌هاشون می‌رسن، هم اخبار رو چک می‌کنن، هم تماس‌هاشون رو می‌گیرن و ...بعد هم همه چیز رو خاموش می‌کنن و می‌ذارن کنار و می‌رن سراغ اون کاری که حس زنده بودن رو بهشون می‌ده.

2. خوبه که وقتی رو هم بذاریم برا اونی که بهش می‌گن کودک درون. تو کامنت‌های پست پایین چند تا از دوستان مستقیما به دنیای کودکان اشاره کرده‌ بودند و این نشون می‌ده که حتی دیدن یا نزدیک شدن به این دنیا، چقدر می‌تونه ما رو آروم کنه. حتی خلاق بشیم. بچه‌ها چندتا قابلیت دارن که برا ما خیلی می‌تونه ارزشمند باشه. نسبت به همه چیز کنجکاوند (حسی که ما از ترس طرد شدن یا شکسته شدن موقعیتمون تا حد ممکن دفنش می‌کنیم)، دائم در حال بازی هستند (آخرین باری که یه بازی واقعی کردیم کی بود؟)، تو لحظه حال زندگی می‌کنن (خدایا می‌شه این یکی رو نصیبمون بکنی؟)، نگرانی‌هاشون رو زود رها می‌کنن و می‌چسبن به خوشی حال یا وعده داده شده در آینده (فکر کنم اگه ماها هم می‌تونستیم نگرانیهامون رو بریزیم دور خیلیهامون نیاز به گرفتن رژیم برا کم کردن وزن نداشتیم و کلی از وزنمون خود به خود کم می‌شد!)، تصویرسازی عجیبی دارن (ما با این حس خوب خیلی بیگانه شده‌ایم و فکر می‌کنیم به رویا فرو رفتن احمقانه‌ است و باید رو واقعیت‌ها سرمایه‌گذاری کرد)، وقتی لذت می‌برن واقعا و عمیقا و به شکلی خالص لذت می‌برن (فکر نکنم ماها دیگه یادمون بیاد لذت خالص چیه!).

باید رو این حس‌های فراموش شده کار کرد. حالا یا با تمرکز، یا با خاموش کردن وسایل دور و برمون، یا با بیشتر نگاه کردن و بودن با بچه‌ها، یا هر راه دیگه‌ای که فقط خودمون می‌دونیم. ارزشش رو دارن. فکرشو بکنینم: اگه یه بار دیگه اون برق زنده بودن و خلاق بودن تو چشمامون بزنه چی میشه.لبخند


کلمات کلیدی: ذوق ،کلمات کلیدی: شور و شوق ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: امید
 
دوست‌داشتنی‌هامون
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸  

نوشتن ساده چیزایی که دوست داریم، برخلاف پیش پا افتاده نشون دادن، کلی انرژی می‌ده به آدم. این یه نمونه جالبه از یه وبلاگ خارجی:

I love God, starbux, chocolates, jellybeans, donuts, icecream, sushi, cakes, muffins, cookies, bread, children, old people, letters, seeing a message on my phone, surprises, presents, smiles, coloured buttons, balloons, dim lights, weddings, stargazing, rain, evenings, watching a sunrise/sunset on a beach, sitting in a park, taking a slow walk, street lights, knowing that I have a lot of time on my hands and happy people.

Most importantly, I love being Me because I am Me

ما می‌دونیم دلخوشی‌های کوچیکمون چیا هستن. اما اینطور توجه کردن و مشخص کردنشون خیلی موثرتر از اینه که در مجموع بدونیم چه چیزایی رو از زندگی دوست داریم. خصوصا بیرون کشیدن اونا از روزمرگی‌های زندگی.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: ذوق
 
دلخوشی‌های زاپاس!
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸  

یه بار دوران دانشجویی قرار شد ببرنمون مشهد. کلی حال می‌داد بودن کنار یه‌سری دوست و رفتن به یه مسافرت. یه اتوبوس شدیم و یه مینی‌بوس. ما رفتیم تو مینی‌بوسه که دنج‌تر بود و تندتر می‌رفت. وسطای راه فکر کنم خیلی مونده بود به مشهد, مینی‌بوس ما خراب شد. کاریش نمی‌شد کرد و به همین خاطر راننده‌مون سوار اتوبوسه شد و نزدیک ٣ الی ۴ ساعت بعد با یه مینی‌بوس دیگه برگشت و ما رو سوار کرد و رفتیم مشهد. نکته این خاطره چی بود؟ اینکه وسط کویر اونم از ساعت ١١ ظهر تا ٣ بعد از ظهر نشستن رو خاک و منتظر موندن زیر آسمون بی سایبون خدا حسابی حال کله و پوست صورت ما رو جا آورد. اما یه چیز باعث شد اون ساعتا زود بگذره و حال ما اساسی گرفته نشه. یه ذره‌بین کیفی که من تو جیبم داشتم و کلی بوته‌های اسپند تو اون بیابون. اسپندها رو با نور ذره‌بین می‌سوزوندیم و با بوش حال می‌کردیم و اینجوری کلی از سنگینی گذر زمان یادمون رفته بود...

...

مادرم همیشه می‌گه تو از بچگیت وقتی از خواب بلند می‌شدی می‌خندیدی! و این براش یه معمای جالب بوده که چرا من تو هر موقعیتی با خوش‌رویی از خواب بلند می‌شدم. اون موقع‌ها رو یادم نیست چرا ولی بعدها خصوصا تو دوران نوجوونی تا دانشگاه، یادمه تا چشمامو از هم باز می‌کردم، بدون اینکه این روش رو از تو کتابی خونده باشم،  اولین کاری که می‌کردم این بود که دلخوشیه اون روز من چیه؟ و به هرحال سه‌چهارتا دلخوشی برا خودم جور می‌کردم. بعضیاشون خیلی خیلی ساده و دم دستی بودن و اصلا تو حالت عادی روزمره زندگی، توی طبقه‌بندی دلخوشی‌ها و چیزای باحال زندگی نمی‌گنجیدن. مثلا یاد دمپایی ابری لاانگشتی جدیدم می‌افتادم که تازه خریده بودم و دوسش داشتم؛ یاد اینکه قراره شب بریم تو تراس بخوابیم؛ یاد اینکه امروز قبل از رفتن خونه فرضا خاله اینا، من می‌تونم ماشین بابام رو روشن کنم؛ بزرگتر که شدم، اینکه تو راه رفتن سر کار توی سرویس اداره می‌تونم کتاب روانشناسی‌ای که دوست دارم رو بخونم؛ این‌که برگشتن از دانشگاه می‌شه رفت کافه قنادی فرانسه جلو دانشگاه و یه شیرینی خامه‌ای گنده خرید و خورد؛ یا می‌شه پیاده اومد تا خونه و تو راه کلی با دوستا حرف زد و ادا اصول درآورد و فکر کرد که همه دنیا دارن نیگات می‌کنن و ...

این روش ناخودآگاه یواش یواش منو به این سو کشوند که وقتی یکی از دلخوشی‌هام درست نمی‌شد، زود یه دلخوشیه دیگه داشتم که باهاش جایگزین کنم. اون وقتایی که رفتن خونه خاله که متضمن کلی ماجراجویی و کیف بود لغو می‌شد، ذهن من ناخودآگاه می‌رفت سراغ یه چیز دیگه. مثلا می‌رفتم دوچرخه‌ام رو می‌شستم تا برق بزنه و بعد باهاش می‌رفتم تو کوچه. یا اگه مسافرتی لغو می‌شد می‌رفتم با داداشم سراغ آتاری بازی کردن (یادمه با داداش و خواهرم تابستونا یه جام جهانی راه می‌انداختیم  و تموم بازیهای ممکن از ایروپولی، عموپولدار، یه‌قل دوقل پینگ‌پونگ، فوتبال دستی، شوت یه‌ضرب، اسم فامیل و ... رو به ترتیب بازی می‌کردیم و آخرش هرکی بیشتر برنده شده بود می‌شد قهرمان). همیشه یه چیزی بود که من دوسش داشتم و می‌شد حالگیری ناشی از اتفاق نیفتادن یه رویداد رو جبران کنه. نکته‌ای که الان بهش فکر می‌کنم و می‌فهمم اینه که ماهیت اون چیز خیلی مهم نبود. تعبیر و تعریف من از اون مهمتر بود. یعنی کنسل شدن یه مسافرت با یه مسافرت دیگه جایگزین نمی‌شد. من می‌تونستم مسافرت نرفتن رو با 2 ساعت دوچرخه سواری برا خودم تاخت بزنم. و این مهم بود. خیلی.

اینا به این معنی نیست که الان کاملا در برابر هر رویدادی خونسردم و قابل کنترل. اما این رویه به همراه دو سه‌بار دیدن اینکه اتفاق نیفتادن چیزی بخاطر مصلحتی بوده که بعدها فهمیدمش، باعث شده که تقریبا تمام موضوعات از این قبیل، مثل مسافرت، برنامه‌ریزی برای یه مهمونی، خرید یه چیز خاص یا ... برام علی‌السویه باشه و بتونم با رخ دادن یا ندادنش تا حدی یه‌جور برخورد کنم. در حقیقت اون روش کشویی و قابل جابجایی دلخوشی‌ها کلی بهم کمک کرده تا برا خوشی‌هام بدل پیدا کنم (البته هنوز این ضعف رو دارم که بتونم هر وقت بخوام ناخوشی‌ها رو با خوشی‌ها و آرامش‌ها جابجا کنم ولی انشاالله اونم با گذر زمان و پخته‌تر شدن بهتر می‌شه).

 

همه اینا رو نوشتم تا شاید تونسته باشم برای حرف‌های دوست خوبی که تو پست قبلی برام کامنت گذاشته بود نظری بدم.امیدوارم بحث رو روشن‌تر کرده باشه. شما ها هم اگه صلاح دونستین  از روش خودتون بگین.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: خاطراتم ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
شادترین مردمای دنیا
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دیروز اینجا مطلبی رو می‌خوندم از یه تحقیق جدید که اومده بود و طبق یه‌سری نظرسنجی و برآورد آماری، مردم دنیا رو بر اساس میزان رضایت آنان از زندگی دسته‌بندی کرده بود و به دانمارک، فنلاند و هلند رتبه‌های 1 تا 3 داده بود. تو گزارش نوشته شده بود که موسسه گالوپ تو 140 تا کشور از هزار نفر از ساکنان اونجا سوالاتی رو پرسیده و بعد هم یه موسسه دیگه اومده با ترکیب نتایج این پژوهش با میزان درآمد ناخالص ملی، درصد بیکاری، رشد اقتصادی و از همه مهم‌تر نظام تامین اجتماعی نتایج نهایی رو بیرون داده.

نکته جالب برای من چند تا از سوالایی بود که نوشته شده بود از اون هزارتا آدم ساکن هر یک از اون 140 کشور پرسیده شده.

یکیش این بود که آیا دیروز کاری کردین که ازش لذت برده باشین؟

دومیش: آیا دیروز از چیزی احساس غرور کرده‌اید؟

سومیش: دیروز چیزی یاد گرفتین؟

و چهارمیش: آیا دیروز با احترام با شما برخورد شد؟

...

من یه برنامه روزانه دارم که توش کارای موظف اداری روزمو به علاوه سایر کارایی که باید انجام بدم می‌نویسم و همیشه از تیک خوردن اونا خصوصا آخر وقت که می‌خوام برم خونه احساس غرور می‌کنم اما... این سوالا چیزای دیگه‌ای‌اند و یه طراوت خاصی به آدم می‌دن. حتی فکر کردن بهشون.

اگه ملزم باشیم که از داشته‌ها یا اکتساباتمون احساس غرور کنیم، چیزی رو حتما یاد بگیریم، حداقل تو طی روز یه کاری بکنیم که ازش لذت ببریم و در نهایت جوری رفتار کنیم که آدمای دیگه چاره‌ای جز با احترام برخورد کردن و حتی نگاه کردن به ما رو نداشته باشن، چندین برابر به لذت اون تیک‌های کنار کارای انجام شده افزوده می‌شه.

این چهارتا سوال رو هم در کنار دفترچه روزانه‌ام خواهم آورد. همین امروز انشاالله.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: طراوت
 
پذیرش سفارش برای دکوراسیون داخلیه شما!
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  

بد نیست بهونه‌ای واسه خودت جور کنی و یه تغییر دکوراسیون خوب تو دل و ذهنت بدی. اگه می‌دونی با جابجایی، آوردن یه چیز نو و یا کنار گذاشتن بعضی چیزای کهنه و کاور کشیدن روشون و بردن تو زیرزمین، می‌شه یه روح جدید به خودت ببخشی، دست دست نکن. ما اغلب آرزوهایی رو بهشون می‌رسیم که وقتی دلمون اونا رو خواسته، از همون لحظه شروع کرده‌ایم برا رسیدن بهش تلاش کردن. اگه هم همون لحظه برامون امکان نداره قدمی برا رسیدن به اون خواسته برداریم، می‌شه شروع کرد به طرح ریختن و خیال کردن، و بعد تا حد امکان یکی از لوازم رسیدن به اون آرزو رو انجام دادن. یه‌جور قاطی کردن ابزارهای روحی و فیزیکی رو برا اینکه خودمون رو پایبند کنیم. برا اینکه به خودمون بگیم: می‌دونم دوست داریش. برات درستش می‌کنم. برا اینکه به خودمون بفهمونیم این امروز و فردا کردن‌ها تیشه به ریشه آرامش بعدیمون که خیلی هم لازمش داریم می‌زنه.

معطل نکن...همین الان یکی از خواسته‌هاتو برآورده کن...حتی اگه خیلی خیلی کوچیک باشه.

CCP0017624 - Green Turtle on Beach


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: زندگی
 
وایسا، اره‌ات رو تیز کن، دوباره شروع کن
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸  

PDP0596912 - Saw blade, close-up of teeth

دیروز حکایتی رو می‌خوندم از آدمی که یه نفر رو توی جنگل دید که داره با شدت و کلی عرق‌ریزی یه درخت رو اره می‌کنه. رفت و با احترام بهش گفت: قربان به نظر می‌رسه خیلی دارین انرژی مصرف می‌کنین اما خیلی کار پیش نمی‌ره. آدمی که داشت اره می‌کرد سری به موافقت تکون داد و با همون شدت به کارش ادامه داد. فرد رهگذر گفت خب صلاح نمی‌دونین اندکی صبر کنین و با توجه به اینکه خیلی هم کارتون پیش نرفته، اره‌تون رو تیز کنین و مجددا شروع کنین؟ اینجوری خیلی سریع‌تر کار تموم می‌شه. طرف نگاهی عاقل اندر سفیه به رهگذر انداخت و گفت نمی‌بینی نمی‌تونم یه لحظه هم کارم رو متوقف کنم؟ من فرصتی برای اینجور کارا ندارم.

 ...

تو همونجا می‌خوندم که یکی از اهداف شخصی ماها می‌تونه این باشه که تو هر سال جدید یه توانایی جدید کسب کنیم.

...

گاهی لازمه صبر کنیم و یه نگاهی به خودمون بندازیم. ما آدمای کم‌توانی نیستیم اما گاهی با گذر سالها همون توانایی و مهارت‌هایی که سالها قبل داشته‌ایم رو داریم و زیاد فرق نکرده‌ایم. اره‌هامون کند شده‌اند و ما با همونا داریم زندگیمون رو می‌گذرونیم.  برا ماها خیلی لازمه اره‌هامون رو تیز کنیم. اینجوری هم نسبت به خودمون احساس خوبتری داریم و هم کار، زندگی و شغلمون همیشه تحت کنترل می‌مونه.

فکر کن ببین دوست داری کدوم توانایی‌ها  و مهارت‌هاتو بهبود ببخشی؟

 

پیوست: این کتاب هفت عادت مردمان موثر از استفن کاوی چکیده‌ایه از تموم کتابهایی که تا حالا من تو زمینه رهبری و مدیریت شخصی و کاری خونده‌ام. اگه تونستین یه نگاهی بهش بندازین.


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: زندگی
 
قاعده نخست
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧  

Simple Is Beautiful

پریروز با کله‌ای پر از فکرهای جورواجور شغلی و تحصیلی یه دقیقه رفتم تو بالکن اتاق کارم. شروع کردم به نیگا کردن به خیابون و آدما و ماشینا. یه‌دفعه به ذهنم اومد: یه‌کم  ساده‌تر... دیدم تو چند ثانیه قضاوت‌هام از بین رفت، چین متفکرانه ابروهام باز شد و صدای سه چهارتا گنجیشک هم شنیده شد!

...

فکر کنم ساعتها و ساعتها می‌توان در مورد سادگی نوشت. از ساده زیستن که کم سخت نیست...تا ساده‌تر نگاه کردن و پیچیده‌نکردن مسائل و دائم دنبال دلیل و منطق و قصد و غرض نگشتن برای اتفاقا و رفتار آدمای دور و برمون که خیلی تمرین می‌خواد.

بدون اینکه بخوام کار رو خیلی سخت و تکنیکی کنم به این نتیجه رسیده‌ام که گاهی صرف یادآوری به خودمون که ساده‌تر شو! کلی از مسائل ما رو حل می‌کنه. یه‌کم فکر ساده‌تر، یه‌کم نگاه ساده‌تر، یه‌کم رفتار ساده‌تر و بی‌شیله پیله‌تر. یه‌کم خوراک ساده‌تر، یه‌کم حرف زدن ساده‌تر...بانمکه که حتی گاهی رها کردن عضلات شقیقه‌ها و دور چشم‌ها کلی ساده‌ترمون می‌کنه و کمکمون می‌کنه ساده‌تر و راحت‌تر نگاه کنیم...همین الان می‌تونین امتحان کنینلبخند

و شاید مهم‌تر از همه...یه‌کم زندگیه روحی ساده‌تر...یه ارتباط ساده‌تر و خودمونی‌تر با خدا که فارغ از انباشت‌های مختلف باشه... از اون نوع چارقت دوزم کنم شانه سرت...

IMP1011058


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
چرا؟
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧  

چند وقته عمیقا دارم به این فکر می‌کنم که باید چکار کرد تا در مقابله با مشکلات قوی‌تر شد و در برابر ناملایمات آرام‌تر؟ دارم فکر می‌کنم چرا با وجود اینکه اینقدر میزان اطلاعات و مطالعه ما نسبت به نسل‌های قبلیمون بیشتره اما تا این اندازه در مقابل مشکلات کم می‌آریم؟ اصلا چرا رشد وبلاگ‌نویسی در ایران را از آنجا که پدیده وبلاگ تبدیل شده به نوعی نگارش درونیات و رازهای درونی،‌خطرناک می‌دانند و می‌گویند نسل جوان ما روز به روز درونگراتر می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه چرا باوجود اینکه هممون تو اوقات معمولی کلی از فیلم راز و کتابهای یونگ و بوسکالیا و اوشو و کنفیلد و مورتی تو ذهنمون می‌آریم و برا تسلی دادن دیگرون ازشون استفاده می‌کنیم، به خودمون که می‌رسه با یه تلنگر کوچیک یا بزرگ زندگی به‌هم می‌ریزیم و خیلی هنر که می‌کنیم می‌ذاریم زمان تسلیمون بده نه دانسته‌هامون؟ چرا هرچی تلاش می‌کنیم یه‌جای زندگی شخصی یا ارتباطات اجتماعی، ‌دوستانه و یا شغلیمون می‌لنگه؟‌ چرا وبلاگهامون پر شده از روش‌های امتحانی و آزمایشی ما و دوستامون برا آروم کردن خودمون؟

نه اینکه تسلی دادن و تسلی بخشیدن خوب نیست، که خیلی هم هست و به نظر من سعادت می‌خواد آدم اونقدر عزیز باشه که ناراحتیش برا دیگرون مهم باشه و سعی کنن ناراحتیش رو تخفیف بدن... اما من دنبال چیز دیگه‌ای هستم. دنبال یک نوع شور و شوق. دنبال یه‌جور قدرت درونی که طبیعتا باید تو ته دل همه ماها باشه، اونم نه بخاطر اینکه ما ایرانی هستیم یا جوونیم یا مسلمونیم یا مدرنیم یا سنتی‌ایم یا هر چیز دیگه. بخاطر اینکه ما آدمیزادیم. همین!

راستش گاهی که تو وبلاگهای دوستان داستان یه تلاش شخصی یا یه تحرک روحی و مقتدرانه که باعث حرکت اونا به جلو شده رو می‌خونم می‌بینم یه چیزی ته دلم برق می‌زنه. خوشحالم می‌کنه و البته زود برقش گم می‌شه. نمی‌دونم چرا اما واقعا دلم می‌خواد این خط رو بگیرم و ببینم اون برقه منبعش کجاست؟

آیا ما فارغ از اینهمه دانسته‌های جور و واجور و متعدد و گاهی هم متناقض می‌تونیم راهی پیدا کنیم که قوی‌تر بشیم، استوارتر بشیم، موفق‌تر بشیم، سالم‌تر بشیم (هم روحی و هم جسمی)، خندون‌تر بشیم، خوش‌خلق‌تر بشیم و ...؟

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: طراوت
 
امید کردستانی شدن!
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧  

یه مطلب زیبایی می‌خوندم اینجا که روایتی متفاوت از زندگی‌نامه امید کردستانی داشت. یه بخشش خیلی بهم چسبید. این‌که می‌گفت: ... کمی هم به خودمان فکر کنیم. به این فکر کنیم که چه کارهایی است که باید انجام دهیم تا فردا در مورد ما هم اینگونه بنویسند. بعد با چند تا جمله خوب و کاربردی این موضوع رو باز کرده: ببینیم چه کارهایی است که می‌بایست بیشتر انجام دهیم، به کدام کارها کمتر بپردازیم،‌کدام‌ها را امروز شروع کنیم و کدام‌ها را ...

...

می‌تونه این جمله برا امروزت خوراک فکری خوبی باشه: باید چکار کرد که هم‌نشین شدن با تو، حتی اینکه وقت بذاری و با آدما یه فنجون چایی بخوری، یا همینقدر که چند دقیقه به حرفهاشون گوش کنی، برا اونا آرزو باشه. هان؟


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
کمی فلسفه
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧  

...ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم. در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دانش و مراقبت و علاقه آنها به ما این قدرت را می‌دهد که از رخوت و کرخی بیرون برویم. در صحبت‌های معمولی, بسیاری از آنها با ما شوخی می‌کنند و نشان می‌دهند که ضعف‌های ما را می‌شناسند و آنها را می‌پذیرند و بنا براین به نوبه خود می‌پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.

راستش من تا بحال اینگونه به معنا و مفهوم دوستی توجه نکرده بودم...

گاهی هیچ چیز مثل یک کتاب خوب آدمو  تطمیع نمی‌کنه. چند وقته به دلیلی مجبور شده‌ام یه‌کم اوقاتم رو بیشتر با کتاب بگذرونم و به نظرم این کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه نوشته آلن دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی و نشر ققنوس از اون کتابائیه که دلت نمی‌خواد تمومش کنی. اومده دیدگاه‌های ۶ فیلسوف بزرگ رو درباره ۶ تا مشکل بزرگ که ماها الان باهاش روبروایم تدوین کرده و با نثر دلنشین و خودمونی نوشته. تو این کتاب سقراط برایمان از چگونگیه مواجهه با عدم محبوبیت , اپیکور از روش مواجهه با کم پولی, نیچه از چگونگیه برخورد با سختی‌ها و ... صحبت می‌کنند و نویسنده با توانایی این حرفها را به مشکل کنونی دل و ذهن ما ربط می‌ده... این کتاب رو از دستش ندین. پاراگراف اول هم از همین کتابه. زمانی که اپیکور تلاش می‌کنه لذات واقعی تو زندگی رو به ما بشناسونه.

 

حالا که صحبت از کتاب شد دلم می‌خواد همینجا از یه کار خیلی خیلی زیبا نام ببرم. سه تا دوست خوب که با همت عالی خودشون دارن یه کار خیلی خیلی قشنگ می‌کنن. اینجا می‌تونین این کار قشنگ رو ببینین و اینجا هم معنای زیبای همراهی و هماهنگی رو. با تموم وجود آرزو دارم تو کارشون موفق بشن. خصوصا اون رئیس ناز  کتابخونه.


کلمات کلیدی: دوستی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
 
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧  

این سایت را ببینید

http://www.freerice.com/index.php 

در ازای هر کلمه انگلیسی که معنای آنرا درست حدس می‌زنید، ٢٠ دانه برنج برای مردم نیازمند کنار گذاشته می‌شود. هزینه این برنج‌ها را هم شرکت‌هایی تامین می‌کنند که در صفحات مختلف، تبلیغات آنها را می‌توان در پایین صفحه دید.

گاهی چقدر خوش‌فکری زندگی را زیباتر می‌کند. دیروز با یه عزیزی داشتیم در مورد زبان انگلیسی حرف می‌زدیم و می‌گفت: تنها روزی یک لغت یاد بگیر... (یاد کتاب 504 لغت اساسی انگلیسی افتادم که گهگاهی با تعدادی از همکاران با همت موسسه‌امان آنرا می‌خوانیم).

این هم روش خوبی برای یادگیری زبان است...حتی شده روزی 20 تا دونه برنج.


کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
 
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

اگه همین الان قرار بود یه حرف خوب بزنی چی می‌گفتی؟

اگه همین الان قرار بود یه‌کار خوب بکنی چیکار می‌کردی؟

هان؟

 


کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف