| یه کودک امیدوار و امام حسینش |
| ساعت ٤:۱٩ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ |
|
شاید بتوان به جرات ادعا کرد نام امام حسین (بر او و خاندانش درود باد) و ایام محرم خاطراتی را برای هریک از ما ایرانیها زنده میکند. از کودکی تا بزرگسالی، بخشهایی از زندگی ما با او و داستان مظلومیت و فداکاری همراهانش پیوند خورده است. بچه که بودم، یعنی خیلی خیلی کوچک، احتمالا 4 ساله، (الان که اینو نوشتم حس بوعلیسینا بودن بهم دست داد که نوزادیش رو هم یادش بوده!) یادمه یکبار پدرم مرا برد یک هیاتی و من خیلی دلم میخواست مانند بچههای دیگر شمع داشته باشم و نبود...یادمه یه پسر بزرگتر - احتمالا آن موقع 10 ساله اومد و یه شمع به من داد. یه جورایی خیلی مهربونی کرد. (الان فکر میکنم گاهی کارهایی که آدما در حق هم میکنن چقدر میتونه توی ذهن ماها موندگار باشه. یادمه اولین روز کلاس اول دبستان هم بغلدستیم وقتی دید من اصلا نفهیدم خانم معلممون چی گفت، برام توضیح داد و من اولین علامت رو روی دفترم کشیدم. هنوز مدیونشم چون اگه با مهربونی اینکار رو نمیکرد، احتمالا من تا روزها و هفتهها از مدرسه و کلاس و همه چیز میترسیدم و وبلاگستان هم یهمرد امیدواری نداشت!). بعدها توی دوره کودکی تا نوجوونی، عشقمون این بود که بهمون سنج بدن یا بذارن طبل بزنیم. یا اون پرچم اصلیه اول هیات رو بهمون بدن. اغلب هم هیچکدوم نصیبمون نمیشد چون بچه بزرگترها ماهرتر بودن و بزرگهای هیات اینا رو دست اونا میدادن. نهایت زوری که میزدیم این بود که یا زنجیر خوبارو برداریم یا اینکه بتونیم جای خوبتری توی صف وایسیم و اون ته ته صف بهمون نرسه که بچه کوچولوها با باباهاشون اونجا بودن و برای ما کسر شان بود! از اون روزها بوی غریب و همیشه دوستداشتنی اسپند؛ بعبعگوسفندهایی که فهمیده بودن قراره پای دسته پخ پخ بشن و بزرگتر که شده بودیم فیگورمون این بود که بریم و با انگشتمون بزنیم توی خونشون و مثل هندوها بزنیم به وسط پیشونیمون و احتمالا تا آخر عمر هم نفهمیم برای چی اینکار رو کردیم!؛ صدای دائم موتور برق دسته؛ عشق سهضرب زدن زنجیر؛ صدای اغلب ناخوش خواننده دسته؛ بوی قیمه و گلاب و چای و خیلی چیزای دیگه تو خاطرم مونده. یه کم بزرگتر، برامون مهم بود که حتما دخترهای محل مارو ببینن که با چه خلوص!! و جدیتی و بدون توجه به اونا (ارواح عمههایمان) داریم برای امام حسین عزاداری میکنیم. دیگه علم هیات و تعداد تیغهها و بزرگی اون برامون مهم بود و تو دلمون حسودی میکردیم به علمگردون هیاتمون چون فکر میکردیم الان همه دخترها با یاد اونا به خواب فرو میرن و هیچکس دیگه به ما فکر نمیکنه! اون روزها وقت روضه، اگه گریهام نمیاومد، به مصیبتهای خودم و یا مصیبت هایی که قرار بود سرم بیاد فکر میکردم و یهدفعه میدیدن صدای شیون و فریاد یه بچه از اون وسط به هوا بلند شد و همه فکر میکردن ببین عشق امام با این بچه چه کرده!! نمیدونستن که من زبونم لال کلی از نزدیکانم رو ردیف کردهام و توی ذهنم کشتمشون و حالا دارم برا بدبختی خودم گریه میکنم که تنها شدهام و بیکس!! بعدتر ها و بعدترها، حضور در دستههای عزاداری کمتر و کمتر شد. بخش مهمیاش بخاطر زندگی و درس و ازدواج بود و بخش مهمترش برای اینکه بیشتر فکر میکردم. دیگه دلم میخواست یه چیزایی رو درست بفهمم. برام سخت شده بود درک بعضی حرفها و مرثیهها. دلم نمیخواست امام حسین رو صرفا بخاطر لب تشنهاش به یاد بیاورم. حس میکردم یهجورایی خیلی رفتارمان با او و بزرگواریهای او و منش او زننده و سخیف است و از خودم خجالت میکشیدم. زیارت عاشورا میخواندم اما دلم نمیخواست کسی را لعنت کنم چون مرز واقعیت و تحریف و اتفاقات تاریخیای که با گذر زمان دگرگون میشدند برایم مبهم بود... از آنطرف هم نمیخواستم تبدیل بشم به آدمی که تا یهکم ذهنش میریزه به هم، همه چیز رو منکر میشه و خیال خودش رو راحت میکنه و کلا مخالف و یا بیتفاوت میشه! الان سعی میکنم بهتر اون روز رو بفهمم، خودم رو جای اصحاب امام بذارم، تا قبل از اینکه کاملا مطمئن نشدهام چیزی رو انکار نکنم و غر نزنم. الان تنها کاری که میکنم و امیدوارم سعادتش را خدا ازم نگیره، کمک به پخش شیرکاکائو برای مردمه. اینکار رو دوست دارم و از ته دل از امام حسین خواستهام معرفت و نور درک نهضتش رو به من عطا کنه. آمین التماس دعا برای این روزهای عزیز ضمنا همشهری جوان توی این شمارهاش که تصویر مختار روشه، چند تا مطلب زیبا و علمی و بیطرفانه در مورد واقعه کربلا داره که اگه تونستین حتما بخونین. |
|
| گندم توی دل |
| ساعت ۸:٢٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ |
|
اون روزا که کوچیکتر بودیم، مادرم میگفت روزهای آخر ماه رمضون، فرشتهها میآن و یه خوشه گندمی که از اول ماه تو دل آدما کاشتهاند (و همون هم باعث میشده آدما تحمل روزه گرفتن داشته باشن) رو برمیدارن و میبرن و به همین خاطره آدم بیشتر ضعف میکنه... و من با خودم فکر میکردم مگه آزار دارن، خب این چند روزه رو هم بذارن بمونه دیگه! اون زمانا وقتی میافتادیم زمین، همه داد میزدن آخ آخ آخ پاشو پاشو نمکا ریخت! نمکا رو جمع کنین! !! !!!! و ما ناخودآگاه با چشم گریون بدون اینکه حواسمون به زخم و درد پامون باشه میگشتیم دنبال نمک! شهریور سال قبل همین روزا نوشتم که روزهای آخر ماه رمضون مامان بزرگ خدا بیامرز میگفت: دیگه چیزی نمونده ننه! ماه رمضون به هُم هُم افتاده و منظورشون بیست و هفتم، هشتم، نهم ماه بود... و ما بعدها یاد گرفتیم که اهکی! از دهم ماه هم میشه گفت هُم هُم!! ... امیدوارم همونطور که روزهای کودکیمو کودکی کردم و خودمو خفه کردم از کودک بودن، به میانسالی که رسیدم، به این روزا هم که نگاه میکنم، خوشحال باشم که کامل زندگی کردهام. هرچند فکر کنم خیلی سختتره. ولی اگه این حس رو نداشته باشم، ( که ندارم) امیدوارم حالیم باشه که حداقل هنوز فرصت دارم تا جا خالیهاشو پر کنم. |
|
| مزه! |
| ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ |
|
یه افطار معمولی رو می شه با یه تخم مرغ عسلی، یا یه لیوان شیرکاکائو، یا یه نون داغ، یا یه بسته پنیر مثلثی از این رو به اون روش کرد (بنده با کمال تواضع تمام آن چیزهایی که خودم عاشقشان هستم را اینجا نوشتم!) یه روز معمولی و کسلکننده رو هم میشه با یه لیست کارهای مهم که دارن دائم خط میخورن، یه صحبت مهربانانه با همسر یا یه دوست، یه لیوان آب پرتقال پالپ دار که دو دقیقه همت کردهای و بلند شدی واسه خودت از بقالی سر کوچه خریدی، یه تیکه کاکائوی خوشمزه با چایی داغ، یه کار خیر برا آدمای دیگه و یا حتی انجام یکی از کارهایی که دائم پشت گوش میانداختی از این رو به اون روش کرد. ... به قول مادربزرگ خدابیامرز، روزهای ماه رمضون به هُم هُم افتادهاند (اون موقعها برا اینکه تو روزه گرفتن به ماها سخت نگذره از وسطای ماه رمضون میگفتن دیگه سرازیری شده و با کنایه از هُم های آخر پانزدهم، شانزدهم، هفدهم ... ماه رمضون حواس مارو پرت میکردن. بگذریم از اینکه بزرگتر که شدیم دیدیم از نهم ماه رمضون میشه گفت هُم هُم شروع شده! ولی این کلک اون بزرگترای باصفا عجیب اون زمانا کارکرد داشت). به نظرم افطارهایی که خودم رو تحویل گرفتهام بیشتر چسبیده و بیشتر هم یادم مونده. فکر کنم روزهای زندگی هم همینطوره. مزهدادن به زندگی اونقدرها هم سخت نیست... |
|
| اوستا شدن |
| ساعت ٧:۱٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ |
|
یادمه اوایل جوونی یهروز پای منبر همین حاج آقای طباطبایی دوست داشتنی که لهجه مشهدی دارن و تو تلویزیون زیاد نشونشون میدن یه حرفی رو از ایشون شنیدم که خیلی برام جالب بود. اینکه ایرانیهای باستان آدمهایی که تو چندتا کار وارد بودند و به تعبیر ایشون ذوالفنون بودن رو نفرین شده میدونستن و بزرگی و بلندمرتبگی رو از آنِ آدمایی میدونستن که یه حرفه داشتن. بحث آقای طباطبایی در مورد این بود که آدم بایست سعی کنه حرفهای رو یاد بگیره و توی اون قوی بشه تا بتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه. سالها گذشت و این برای من یه معما بود که آیا واقعا ایرانیهای باستان اینو گفتهاند؟ چند وقت پیش داشتم یکی از کتابهای دوران لیسانس رو تورق میکردم تا یادآوری بشه، دیدم: در اندیشه ایرانی، ذیفنون بودن به معنای کار را دستکم گرفتن و نوعی ناشکری است. در اوستا کتاب مقدس زرتشتیان، یسنای یازدهم، پاره ششم تعبیری آمده که شکل نفرین دارد: اندر خانهاش دینیار، رزمیار و برزیگر زائیده نشوند، بلکه در آن ویرانگران، نادانان و همهکارگان زائیده شوند. ظاهرا از زمان جمشید در ایران باستان نوعی تقسیم کار اجتماعی ایجاد شده و آریاییها معنقد بودهاند که هرکس برای مقام خاصی ساخته شده و اگر در همون مقام قرار بگیره در آن کار رشد کامل خواهد کرد. همه اینا رو نوشتم برا اینکه یه جمله برانگیزاننده رو که چند وقته کپی کردهام و گذاشتهام زیر میز کارم، اینجا بنویسم. جملهای که برا من یادآور این تفکره که هرچند تو دوره و زمونه الان باید خیلی کارا بلد باشی اما حرفهای بودن تو حداقل یکی از اونا هم لازمه و هم واجب. تازه باعث میشه نفرین ایرانیان باستان هم نگیرتمون! !Be Good at something, It Makes You Valuable |
|
| دلخوشیهای زاپاس! |
| ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ |
|
یه بار دوران دانشجویی قرار شد ببرنمون مشهد. کلی حال میداد بودن کنار یهسری دوست و رفتن به یه مسافرت. یه اتوبوس شدیم و یه مینیبوس. ما رفتیم تو مینیبوسه که دنجتر بود و تندتر میرفت. وسطای راه فکر کنم خیلی مونده بود به مشهد, مینیبوس ما خراب شد. کاریش نمیشد کرد و به همین خاطر رانندهمون سوار اتوبوسه شد و نزدیک ٣ الی ۴ ساعت بعد با یه مینیبوس دیگه برگشت و ما رو سوار کرد و رفتیم مشهد. نکته این خاطره چی بود؟ اینکه وسط کویر اونم از ساعت ١١ ظهر تا ٣ بعد از ظهر نشستن رو خاک و منتظر موندن زیر آسمون بی سایبون خدا حسابی حال کله و پوست صورت ما رو جا آورد. اما یه چیز باعث شد اون ساعتا زود بگذره و حال ما اساسی گرفته نشه. یه ذرهبین کیفی که من تو جیبم داشتم و کلی بوتههای اسپند تو اون بیابون. اسپندها رو با نور ذرهبین میسوزوندیم و با بوش حال میکردیم و اینجوری کلی از سنگینی گذر زمان یادمون رفته بود... ... مادرم همیشه میگه تو از بچگیت وقتی از خواب بلند میشدی میخندیدی! و این براش یه معمای جالب بوده که چرا من تو هر موقعیتی با خوشرویی از خواب بلند میشدم. اون موقعها رو یادم نیست چرا ولی بعدها خصوصا تو دوران نوجوونی تا دانشگاه، یادمه تا چشمامو از هم باز میکردم، بدون اینکه این روش رو از تو کتابی خونده باشم، اولین کاری که میکردم این بود که دلخوشیه اون روز من چیه؟ و به هرحال سهچهارتا دلخوشی برا خودم جور میکردم. بعضیاشون خیلی خیلی ساده و دم دستی بودن و اصلا تو حالت عادی روزمره زندگی، توی طبقهبندی دلخوشیها و چیزای باحال زندگی نمیگنجیدن. مثلا یاد دمپایی ابری لاانگشتی جدیدم میافتادم که تازه خریده بودم و دوسش داشتم؛ یاد اینکه قراره شب بریم تو تراس بخوابیم؛ یاد اینکه امروز قبل از رفتن خونه فرضا خاله اینا، من میتونم ماشین بابام رو روشن کنم؛ بزرگتر که شدم، اینکه تو راه رفتن سر کار توی سرویس اداره میتونم کتاب روانشناسیای که دوست دارم رو بخونم؛ اینکه برگشتن از دانشگاه میشه رفت کافه قنادی فرانسه جلو دانشگاه و یه شیرینی خامهای گنده خرید و خورد؛ یا میشه پیاده اومد تا خونه و تو راه کلی با دوستا حرف زد و ادا اصول درآورد و فکر کرد که همه دنیا دارن نیگات میکنن و ... این روش ناخودآگاه یواش یواش منو به این سو کشوند که وقتی یکی از دلخوشیهام درست نمیشد، زود یه دلخوشیه دیگه داشتم که باهاش جایگزین کنم. اون وقتایی که رفتن خونه خاله که متضمن کلی ماجراجویی و کیف بود لغو میشد، ذهن من ناخودآگاه میرفت سراغ یه چیز دیگه. مثلا میرفتم دوچرخهام رو میشستم تا برق بزنه و بعد باهاش میرفتم تو کوچه. یا اگه مسافرتی لغو میشد میرفتم با داداشم سراغ آتاری بازی کردن (یادمه با داداش و خواهرم تابستونا یه جام جهانی راه میانداختیم و تموم بازیهای ممکن از ایروپولی، عموپولدار، یهقل دوقل پینگپونگ، فوتبال دستی، شوت یهضرب، اسم فامیل و ... رو به ترتیب بازی میکردیم و آخرش هرکی بیشتر برنده شده بود میشد قهرمان). همیشه یه چیزی بود که من دوسش داشتم و میشد حالگیری ناشی از اتفاق نیفتادن یه رویداد رو جبران کنه. نکتهای که الان بهش فکر میکنم و میفهمم اینه که ماهیت اون چیز خیلی مهم نبود. تعبیر و تعریف من از اون مهمتر بود. یعنی کنسل شدن یه مسافرت با یه مسافرت دیگه جایگزین نمیشد. من میتونستم مسافرت نرفتن رو با 2 ساعت دوچرخه سواری برا خودم تاخت بزنم. و این مهم بود. خیلی. اینا به این معنی نیست که الان کاملا در برابر هر رویدادی خونسردم و قابل کنترل. اما این رویه به همراه دو سهبار دیدن اینکه اتفاق نیفتادن چیزی بخاطر مصلحتی بوده که بعدها فهمیدمش، باعث شده که تقریبا تمام موضوعات از این قبیل، مثل مسافرت، برنامهریزی برای یه مهمونی، خرید یه چیز خاص یا ... برام علیالسویه باشه و بتونم با رخ دادن یا ندادنش تا حدی یهجور برخورد کنم. در حقیقت اون روش کشویی و قابل جابجایی دلخوشیها کلی بهم کمک کرده تا برا خوشیهام بدل پیدا کنم (البته هنوز این ضعف رو دارم که بتونم هر وقت بخوام ناخوشیها رو با خوشیها و آرامشها جابجا کنم ولی انشاالله اونم با گذر زمان و پختهتر شدن بهتر میشه).
همه اینا رو نوشتم تا شاید تونسته باشم برای حرفهای دوست خوبی که تو پست قبلی برام کامنت گذاشته بود نظری بدم.امیدوارم بحث رو روشنتر کرده باشه. شما ها هم اگه صلاح دونستین از روش خودتون بگین. |
|
| یه کودک امیدوار (4) |
| ساعت ۱٠:٠٦ ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ |
|
جالبه که با گذر زمان، برخی وقایع تو دورانهای خاصی از زندگیه آدم، چقدر واضح و روشن توی ذهن باقی میمونه و برخی وقایع هم میرن تو پستوی ذهن و منتظر میشن تا بخاطر دیدن چیزی، احساس یک بویی یا شنیدن صدا و آهنگی بیان بیرون و خودشون رو برامون زنده کنن. برای من رد شدن از تو کوچهها دم ظهر و شنیدن بوی قورمهسبزی یا آبگوشت یادآور زمانهایی هست که ظهری بودیم و بعد از اینکه ناهارمون رو میخوردیم بایست میرفتیم مدرسه. یادمه اصلا ظهری بودن رو دوست نداشتم. مثل اینکه یهجورایی وابستگیت به خونه بیشتر میشد. بعضی از روزها ناهار رو خونه مامانبزرگ و بابا بزرگم میخوردم. خونه ما با اونا 3-4 تا کوچه فاصله داشت و گاهی که مادرم میرفت اونجا ما هم اونجا بودیم و اونوقت بود که ظهری بودن دیگه واقعا عذاب بود. چون خونه مامان و بابا بزرگ بودن یعنی اینکه میتونستم عصر تو راهروی خونشون یه نفری با خودم فوتبال بازی کنم، داییهام رو ببینم و یا عصر کنار حوض بزرگ وسط حیات، کلی شیطونی کنم. یادمه اون زمانا دوران جام جهانی 1982 بود و اوج عظمت ایتالیا با دینوزوف و روسی و جنتیله و ... تمام اعضای تیمهای آلمان و برزیل و فرانسه و ایتالیا رو حفظ بودم و خودم میشدم آدمای هر دو تیم و در راهرو میشد یه دروازه و زیر یخچال هم یه دروازه دیگه و تا نفس داشتم با خودم بازی میکردم و مثل یه مفسر ورزشی حین دویدن حرف هم میزدم و تفسیر میکردم. جالبش زمانایی بود که رو خودم خطا میکردم!! خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ یه صفای خاصی داشت. الان که فکر میکنم میبینم یه تقدس و برکت عظیمی هم توی اون خونه زنده بود. سادگی اصل زیبا و شاید دلیل ماندگاری اون فضا بود. ما هر سال شب 21 ماه رمضون همه اونجا جمع میشدیم. فکر کنم نزدیک به 40 نفر میشدیم و عجیب بود که چطور همه افطار میکردیم و جوشن کبیر میخوندیم و شب هم همونجا میخوابیدیم و سحری میخوردیم. مامانامون تا صبح بیدار میموندن و یه حلوایی درست میکردن محشر. ما بچهها هم تا صبح آتیش میسوزوندیم. عشقمون زمانی بود که باید میخوابیدیم. چون کر و کرهای خنده اون موقع بود که شروع میشد. بهمون میگفتن شب قتله و نباید بخندین و همین کافی بود که همه سرمون رو بکنیم زیر لحاف و بعد با پق خنده یکی همه بترکن! این مراسم تا زمان فوت مامانبزرگ حدود 13 سال پیش پابرجا بود و بعد از اون دیگه هیچکس نتونست اون حس و حال رو دوباره بیافرینه. یه آدمایی وجودشون خیره و برکت. من اینو با تموم وجودم میفهمم. تو دوران دبستان، یه پسری بود که هنوز هم که هنوزه نمیدونم چرا با من دشمن خونی بود. من هیچ کاری به کارش نداشتم، رقیب درسی هم نبودیم و اصولا چیزی هم نداشتم که باعث حسادت اون شده باشه. الان که فکر میکنم میبینم نشون دادن ضعف در مقابل او باعث شده بود که اون دائما به من آزار برسونه. سال سوم ابتدایی بودیم و فکر کنم تا نیمی از سال زنگ آخر که میخورد اون میدوید تا منو یه گوشه تو راه مدرسه گیر بیاره و تهدیدم کنه و یقهام رو بگیره و دو سه تا مشت بهم بزنه و بره! واقعا نمیدونم چرا؟ تو عوالم بچگی، با خودم دنبال راههایی میگشتم که از شرش رها بشم. گاهی معلممون بهمون میگفت سرامون رو بذاریم روی میز و چشمامون رو ببندیم و چند دقیقه آخر کلاس هممون جدول ضرب رو با صدای بلند بخونیم. اون زمانا یواشکی چشمم رو باز نگاه میداشتم تا به محض اینکه صدای زنگ اومد بپرم و از در برم بیرون و تموم راه رو بدوم تا اون بهم نرسه. خوشحال بودم که من میز دوم مینشستم و اون یه میز مونده به آخر. یا بعضی روزا با یکی از دوستام که قلدر بود میاومدم از مدرسه بیرون و اون پسره جرات نمیکرد بیاد نزدیکم و از دور مراقبم بود! مشکل اینجا بود که خونه دوستم خیلی نزدیک به مدرسه بود و وقتی میرفت خونشون من کلی راه رو باید تنها میدویدم تا دست اون پسره بهم نرسه. سالها گذشت و این خاطرات بد دوران کلاس سوم تو ذهن من موند و کهنه شد و رفت کنار... اول دبیرستان بودم و رفته بودم نون تافتون بخرم. یه دوچرخه خوشگل سفید BMX داشتیم که بابام از مکه برای منو داداشم آورده بود. آروم داشتم بر میگشتم خونه که یهدفعه دیدم همون پسره یهدفعه جلوم سبز شد و با زور دوچرخه رو نگه داشت وگفت: یه دور بده من با دوچرخهات بزنم. گفتم نمیشه. گفت پیاده شو میخوام یهدور با دوچرخهات بزنم. باز گفتم نمیشه. با دو تا دستش شروع کرد به تکون دادن دوچرخه جوریکه من و نونا بیفتیم زمین. یادمه تو چشمام اشک جمع شده بود و داد زدم نمیدم...یه نگاه بهم کرد، یه لقد به چرخ جلو زد و رفت... و من دیگه حتی تو دلم هم ازش نترسیدم.(این حماسه برای من تقریبا برابر با فتح خرمشهر ارزش داره!!) یادمه سالهای سال تمام دوران دبستان و راهنمایی تابستونا میرفتیم خونهای که تو یکی از مناطق ییلاقی کرج داشتیم. بعضی از بچههای بومی اونجا هم همین رفتار رو با ما داشتن. یه نگاه خاص پر از کینه به بچههای شهری. با وجود اینکه ما هیچوقت لباسها و کفش و ... نومون رو اونجا نمیپوشیدیم و مامانم تو کل سه ماه هیچوقت کباب درست نمیکرد تا نکنه بوش تو باغ بپیچه و کسی رد بشه و دلش بخواد و خیلی ملاحظات دیگه، اما بعضی از بچههای ده با ما سر سازگاری نداشتن. شاید به این دلیل که ما میاومدیم اونجا تا از خنکای تابستون بهره بگیریم و اونا تمام سال رو خصوصا با زمستونای غیر قابل تحملش اونجا بودن و به همین خاطر ما از نظر اونا سوسولهای بچه ننه بودیم! البته ما چون اونجا ریشه داشتیم و خیلی از اهالی ده پدر بزرگ و مادر بزرگمون (همون باباحاجی و مامان نوری تو کودک امیدوارهای قبلی) رو میشناختن و بهشون احترام میگذاشتن، بچههاشون امکان اذیت کردن ما رو کمتر داشتن اما تا دلتون بخواد شیشههامون رو میشکستن، لامپهای دم در رو میشکوندن، سنگ میانداختن توی خونه و در میرفتن و خیلی کارای دیگه... یادمه یکیشون که خیلی اذیت میکرد اسمش مصطفی بود و من هم هیچوقت کاری به کارش نداشتم (و ظاهرا به همین خاطر بود که اذیتهاش تداوم داشت). یه بار مجبور شدم بخاطر دفاع از پسر خالهام که خیلی کوچیک بود جلوی اون مصطفاهه در بیام. یادمه دستش رو کرد تو جیبش و یه چاقو در آورد و هی میگفت میخوای بکشمت!! (طبیعتا من هم نمیخواستم!!!) منم دستش رو گرفتم و داد میزدم جراتش رو نداری و تو دلم خدا خدا میکردم هوا به سرش نزنه که این یهکار رو تجربه کنه! بعد از سر و صدا و رجزخوانیهای ما بابا و اینا اومدن بیرون و به قضیه فیصله دادن...اما همون شد و دیگه من هیچوقت نترسیدم ازشون... الان مصطفی بزرگ شده و زن و بچه داره و تا چند سال قبل یه بقالی داشت که یکی دوبار مجبور شدم برم ازش خرید هم بکنم. جاتون خالی برای اینکه ببینین ما دو تا بعد از حدود 15 سال همدیگهرو چجوی نیگا میکردیم و من چجوری بهش پول دادم و اون چجوری حساب کرد و از خرید من تشکر کرد! (فیلمی بوودیم برا خودمون!) ...ادامه دارد انشاالله
پیوست: آهنگ: Prelude & Nostalgia اثر یانی |
|
| یه کودک امیدوار (3) |
| ساعت ٧:۳٥ ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ |
|
من شیش سالم بود که خودمون خونه خریدیم و اومدیم سمت شرق تهرون. دوران کودکیه مرد امیدوار تو این محله ادامه یافت و تا نزدیکیهای گرفتن دیپلم طول کشید. تلاش میکنم خاطرات این سالها رو بنویسم. تا یادم بمونه... ما تو یه خونه سهطبقه بودیم و طبقه اول مال ما بود. یادمه یه شب زن طبقه سومی هراسون اومد دم درمون و خودشو پرت کرد تو! کاشف به عمل اومد که شوهرش میخواد بکشتش!! یادمه همسر مهربون ایشون راننده بود. یه راننده ترانزیت واقعی!. هیکلی و سیبیل از بنابگوش در رفته. بنده خدا بابا و مامان من تا اواخر شب تو خونه اونا داشتن باهاشون حرف میزدن و آشتیشون میدادن. ولی نکته خاطرهانگیز اون شب برا من این بود که چون منم باهاشون رفته بودم و حوصلهام سر رفته بود. برا خودم تو اتاقای اونا میگشتم. تو یکی از اتاقا یه بسته ککائوی فوری پودری پیدا کردم. یه چیزی مثل نسکوئیک. جای همه خالی دو تا قاشق میریختم تو دهنم و خیلی خونسرد میرفتم تو اتاق آشتی کنون و چند لحظهای مثل آدمای بیگناه زل میزدم به همشون و بعد با بیحوصلگی بر میگشتم توی هال و یهدفعه حمله بسمت اون اتاقه. یادمه نصف اون شیشه کاکائو خالی شد و من صرفا جهت اینکه کسی پی به موضوع نبرد!! از خوردن بقیه اون منصرف شدم. همسایه بغل دستیمون, خانم و آقای سلیمانی بودن. آقای سلیمانی یه خاور داشت که همیشه میآورد و دم خونه پارکش میکرد. کوچهامان بزرگ بود و مشکلی برای جا نبود اما مشکل اونجا بود که آقای سلیمانی اغلب آشغال بار میزد و میبرد برای تخلیه. اون موقعها هم که اوایل جنگ بود و کشور اونقدر آشفته بود که دیگه بهداشت یک کامیون پارک شده در کوچه میرفت اون ته تهای اولویتهای شهرداری. به هرحال برام جالب بود که تو اون زمونه آدما با این مسائل میساختن. اعتراضشون رو به آقای سلیمانی میکردن اما مشکل اون رو هم میفهمیدن. خب کجا پارک کنم؟ به هرحال این کامیون تو دوران کودکیه من یادآور جاهای خوب برای قایم شدن در هنگام قایم موشکبازیهای شبانه ما و بچههای کوچه است. ضمن اینکه حجم عظیمی از گریس در سوراخ سمبههای این کامیون وجود داشت که کلی میتونست ما رو سرگرم کنه. یاد همشون به خیر. مردمان خوبی بودن اون خانواده سلیمانی. جالبترین بخش این بود که اونا دو تا پسر و یه دختر بزرگ داشتن که یکی از پسرا که اسمش آقا محسن بود نزدیک دو متر قد داشت و ماشینش یه مینیماینر خردلی بود. اون قد و قواره و اون مینیماینر و اون کامیون در کنار هم واقعا دیدنی بود. هر سه به هم میاومدن. ماها صبح تا شب تو روزای تابستون کارمون بازی کردن تو کوچه بود. البته تو خانواده فقط من اینجوری بودم. داداشم بچه سربراهتری بود. شاید هم بخاطر اینکه حدودا ٣ سال از من بزرگتر بود اینجوری باید نشون میداد. اما نه واقعا آدم آرومتری بود نسبت به من. البته الان برعکس شدهایم پیوست: اما در مورد آرزوهای کوچیکیهام، یکی اینکه نقاشیهامون رو برنامه کودک نشون بده. یهبار من و داداشم یه نقاشی کشیدیم و فرستادیم. فکر کنم اوایل انقلاب بود یا شاید هم یه کم مونده به انقلاب. نشونش ندادن اما یه کارت تشکر برامون فرستادن. حس محشری بود داشتن اون کارت و نشون دادنش به همه. الان فکر میکنم که چقدر کارشون با ارزش بود. یکی دیگه از آرزوها، داشتن یه تفنگ ساچمهای بود. یادمه تا عنفوان جوونی! به این آرزو نرسیدم. هم گرون بود و هم بابام میگفت خطرناکه و ضمنا کجا میخوای هدف بذاری؟ حیاطمون طولش 4-5 متر بیشتر نبود. به هرحال این یکی از آرزوهای بزرگ من بود. یادمه تو همون 14 - 15 سالگیم، یه روز یکی از پسرخالههام یه تفنگ دیانای دوربیندار آورد ییلاقمون که ماها تابستون میرفتیم. روح من تو ملکوت بود وقتی تفنگ رو بهم میداد تا نشونه بگیرم. ولی همون روز بدون اینکه واقعا بخوام یه سار رو هدف گرفتم و کشتم. بعد برا اینکه کارم توجیهی داشته باشه مجبور شدم پراشو بکنم و تمیزش کنم و تو روغن سرخش کنم و بخورمش. یادمه که هیچکس تو اینکار با من همراهی نکرد. انگار همه حالشون گرفته شده بود. از اون به بعد آرزوی داشتن تفنگ از سرم رفت. بعدها که خودم پول داشتم و میتونستم برا خودم بگیرم دیگه آرزوش رو نداشتم... شاید همون ساره که زدمش بعدها سبب شد من چند سالی برم عضو یه انجمن زیست محیطی و از طبیعی موندن طبیعت حمایت کنم. خدا بیامرزتش. |
|
| یه کودک امیدوار (2) |
| ساعت ٩:٥۱ ق.ظ روز سهشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ |
|
یادمه یه فراخوان داده بودن برای استفاده از قطره فلج اطفال. باباحاجی یه روز منو برد بیمارستان رازی که بغل بازارچه است. یه خانمی دو سه تا قطره چکوند تو دهن من و گفت تموم شد. اما من از اون مزه قطرهه خوشم اومده بود! همین شد که باباحاجی خدابیامرز دو سه روز بعد باز مجبور شد بنده رو ببره همونجا تا بعد از کلی چک و چونه با خانم پرستار چند تا قطره دیگه هم بهم بده. یه بار هم یادمه طی قایم موشک بازی با پیمان تو خونهاشان که خیلی بزرگ بود گم شدم. شاید اولیل ترس واقعی زندگیم همونجا اومد سراغم. رفته بودم یه جایی که اصلا نمیدونستم کجای خونه اوناست. فکر کنم حیات خلوتشون بود. چون دیوارهاش خیلی بلند بودن و فقط یه روشنایی از بالا داشت. هنوز یادمه چقدر هوار کشیدم و گریه کردم که آخر سر مامان پیمان اومد و سراسیمه منو نجات داد. یادمه بعد از اون دیگه حتی وارد خونشون هم نشدم. یه آقای کاشانی بود که لوازم تحریر میفروخت تو بازارچه. خدا بیامرزتش. رفتن به مغازه کوچیک اون برای من حس خوبی داشت. هرچند تا زمانی که اونجا بودیم من سنم به مدرسه رفتن نمیخورد اما خرازیه آقای کاشانی همیشه پر از چیزای خوب خوب برای یه پسربچه بود. یه آشیخ هم بود که سر کوچمون بقالی داشت و خونشون هم پشت بقالیشون بود. خدا اونم بیامرزه. الان که میرم اونجا پسراش عکس اونو زدهاند به دیوار مغازه. تو محلمون یه پیرزن خیلی پیر هم زندگی میکرد که مشکل ذهنی داشت. یادمه هر وقت راه میافتاد تو کوچه من از ترس میدویدم تو خونه. نمیدونم اون موقعها اون درباره آدمایی که ازش میترسیدن چی فکر میکرده. ولی یادمه اون هم هرکس از کنارش رد میشد یه فحشی چیزی بهش میداد! به همین خاطر احساس هر دو طرف ظاهرا به همدیگه یکی بوده! داداشم که سه سال از من بزرگتره یه دوست داشت که اسمش یادم نیست. اون هم یه خواهر بزرگ داشت که من تو عوالم کودکیم اونو خیلی دوست داشتم. یادمه تو جریانات اول انقلاب کشته شد و من چقدر دلم سوخت. تو این عوالم عاطفی یادمه دو تا دختر کوچیکتر از خودم هم تو خونه روبروییمون زندگی میکردن که دوقلو بودن و با موهای فرفری. وقتی ما میرفتیم پشت بوم فرضا رخت پهن کنیم اونا میاومدن دم پنجرشون و به ما نگاه میکردن و میخندیدن. یادمه هیچوقت فکر ازدواج در آینده با اونا به سرم نزد! خاطرات دیگه تو بازارچه خیلی نیستن. یه آقای آمپول زنی بود فکر کنم بنام آقا ابوالفضل. که یادمه کارش عالی بود (البته اینو اونایی که درد آمپولش رو همون موقع تحمل نمیکردن میگفتن) ولی یادمه یکی دوبار منو بردن اونجا و من هنوز قل قل ظرفی که توش داشت سرنگ شیشهایش رو میجوشوند یادمه. یه خانم کریمی هم همسایمون بود که خیلی مهربون بودن. یه جفت کفتر هم بودن که اومده بودن حد فاصل کانال کولر و دیوار خونه ساخته بودن و من برای اولین بار تو عمرم میدیدم که چطور یه کفتر تخم میذاره و رو تخمهاش میخوابه. شبای تابستون میرفتیم و جاهامون رو رو پشت بوم میانداختیم. فکر کنم هرکسی که لذت پشت بوم خوابیدن رو حس کرده, دو تا چیز یادش نرفته. یکی خنکیه تشکها و بالشها وقتی میخواستی بیایی بخوابی و یکی هم ستارهها. یادمه باباحاجیم دست منو میگرفت و میرفتیم بالاپشت بوم. از پلهها که میخواستیم بریم بالا احتمالا برای اینکه به مش عزیز و فاطما خانم اعلام کنه داره میآد بالا و خبری بهشون داده باشه, بلند بلند با هر پله میگفت یا علی. یادمه به من هم یاد داده بود که اینو هروقت از پلهها بالا میرم بگم. ... ... دلم برا سکوت و خنکی و معصومیت و حیات خلوت و تخم یاکریم و پله و آقای کاشانی و آشیخ و خواهر دوست داداشم و جوب و حتی اون دوتا دختر موفرفری تنگ شد... دلم برا یاعلی گفتن وقتی از پلهها بالا میرم هم تنگ شد. چرا الان که ٣٣ تا پله تو خونم رو میرم بالا تا برسم جلو درمون, حتی یه یاعلی نمیگم؟ چرا مانیتور تار شد؟ |
|
| یه کودک امیدوار |
| ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ |
|
تو یکی از روزهای بسیار خوش یمن خدا، محله شاهپور، بازارچه قوامالدوله، تو یه خونه کوچیک دو طبقه و دو خوابه با یه پذیرایی و هال معمولی، من چشم به این جهان فانی گشودم و همه فامیل غرق شور و سرور شد. میگن هفت شب و هفت روز همه بازارچه رو چراغونی کرده بودن. هرچند به نظرم کمی غلو آمیز میآد اما بدم نمیآد این روایت رو قبول کنم چون درجه هوشی من فقط یه کم از ابن سینا کمتره که توریای که هنگام طفولیت روش میذاشتن تا پشه و مگس اذیتش نکنه، رو یادش میاومده، من تا سن 5 سالگیم چیزی خاطرم نیست. اگر هم باشه به احترام دل بوعلی سینا چیزی نمیگم تا خدا یه بیست گنده تو کارنامه اعمالم ثبت کنه! از پنج تا شیش هفت سالگیم چند تا چیز خاطرمه. یکی جوی جلو خونمون که آب زلالی داشت و توش بازی میکردم. یکی یه پسر همسایه که اسمش پیمان بود و خونهاشان روبرومون بود و یه جورایی هم با هم فامیل بودیم ظاهرن. اون همبازی جوبی من بود! یکی دیگه نونواهای دوچرخه سواری که داد میزدن نونیییییییه و با اون دوچرخههای افسانهای سایز 28 تو کوچهها راه میافتادن و نون میفروختن. یکی زنهای سبدفروش کولی که داد میزدن سبدییییییییه! و ما از اونا مثل جن میترسیدیم. (یادمه چند سال پیش که معلم بودم و به مسائل تربیتی خیلی اهمیت میدادم با خودم فکر میکردم چه لزومی داشت که اون موقعها اینقدر ما بچهها رو از سبدیها میترسوندن. بهمون می گفتن اینا میدزدنتون، برعکس آویزونتون میکنن، زیرتون یه شمع روشن میکنن تا روغنتون در بیاد هنوز خنکیه آب جوب که پاچههامون رو بالا میزدیم و توش راه میرفتیم و کف پامون نقش یه دستگاه حساس فلزیاب رو بازی میکرد، حس میکنم. عشقمون تشتک پیدا کردن بود که با چاقو بیفتیم به جونش و اون پلاستیکه تشتک رو در بیاریم و ببینیم چه شمارهای روش نوشته. بعد از شمارههامون کلکسیون درست کنیم. چقدر اون آب روون برامون عظمت داشت. بازیمون که تموم میشد مامانم دم در منو وای میستوند، پاهامو با آب تمیز میشست و میذاشت برم تو. یادمه یه حیاط کوچیک داشتیم که وسطش یه حوض بود با یه پاشویه دورش. عشقم این بود که با همون پاهای خیس بدوم تو حیاط و نیگا کنم تو چه زمانی کف پاهام رو موزائیکهای داغ حیاط خشک میشه! (این کار رو با مازوخیسم پیشرفته اشتباه نگیرید لطفا!) گوشه سمت چپ حیاط یه انباری بود که همیشه بوی نفت میداد چون نفت توش نگه میداشتیم و برای من حکم یکی از جاهای ناشناخته رو میداد چون باز کردن درش سخت بود و نمیشد هر موقع دلت بخواد توش سرک بکشی. ما با مامان و بابا بزرگمون زندگی میکردیم. مامان نوری و باباحاجی. خدا هردوشون رو بیامرزه. یاد باباحاجیم که میافتم هنوز هم یه جای دلم فشرده میشه. عجیب دوسش داشتم. همه میگفتن تو به باباحاجیت رفتهای هم از لحاظ قد و قواره و بعدها هم خودم فهمیدم از لحاظ بعضی خصوصیات اخلاقی. آدم ماهی بود خصوصا وقتی همه چیز همونجور پیش میرفت که او میخواست. یعنی اگه زندگی نظم بسیار قوی اونو به خودش داشت، باباحاجی منم سرحال بود. خب شاید الان این نگاه قابل بحث هم حتی نباشه ولی به هرحال اون خیلی منظم و منضبط بود و من این اخلاقشو دوست داشتم (فکر کنم فقط من هم بودم که این اخلاقشو دوست داشتم!). مامان نوری یه فرشته بود. پاک و یه مامان واقعی. دیدین بعضی خانومای پیر واقعا برای مامان بزرگ بودن ساخته شدهاند؟ اغلب چاقن و مدیر و مهربون. مامان نوریه منم اونجوری بود. چیز خیلی خاصی ازش یادم نیست. 9 سالم بود که فوت کردن. اون موقعها یه دوربین کوچیک کداک جیبی بابام داشت مال دوران پسریاش که من اجازه داشتم باهاش عکس بگیرم. تو همون 9 سالگی یه عکس قشنگ از بابام که سر قبر مامان نوریم بود گرفتم. اون عکس الان یکی از عکسهای خوب دوران قدیم خونواده ماست و من اینجوری فکر میکنم دین خودم رو به مامان نوریم ادا کردهام. تو بازارچه قوامالدوله شاهپور که هنوز هم خیلی از اون حس و حال قدیمیشو حفظ کرده، من دست باباحاجیم رو میگرفتم و باهاش میرفتم خرید. یه کاکائوهای تختهای بنفش رنگی بود که یادمه همیشه سهم مخصوص من از بیرون اومدن با باباحاجی بود. خدایا چقدر خوشمزه بودن. چقدر خوشمزه بودن. دست باباحاجیم رو میگرفتم و با یه دست دیگهام اونو گاز میزدم. حالی میداد که همه آدمای بازارچه به باباحاجیم سلام میکردن و یه لپی هم از من میگرفتن! حس خوبی بود شناخته بودن بواسطه یه بزرگترت. یادمه سالها بعد تو نوجوانیم هم وقتی تو ییلاق بازی میکردیم و از محلیها کسی بهمون اعتراض میکرد که فرضا چرا اینجا دارین بازی میکنین، اسم نوه آمیزعلی آقا رو که میشنفت، لحن صداش آروم میشد و آخ من چه حالی میکردم. ( به این تو علم سیاست میگن تبعیض نژادیِ باحال از چیزای دیگهای که تو اون خونه یادمه، یه مستاجر پیرمرد و پیرزن داشتیم. مش عزیز و فاطما خانم. مش عزیز تو بازارچه قهوه خونه داشت و فاطما خانم میشست تو خونه و دائما پیش ماها بود. یه اتاق طبقه بالا داشت خونمون که به اونا اجاره داده بودن. یادمه مش عزیز هر وقت کلید میانداخت و در رو باز میکرد یاالله میگفت و چون باید از پلهها بالا میرفت و پله فقط با یه پرده از هال خونه جدا میشد تا بالای پلهها سرش رو بالا نمیکرد و یاالله گفتن رو ادامه میداد. یه بار یه تفنگ دیدم تو خونشون. حلبی بود و وقتی شلیکش میکردی پلاستیک سرش رو که با یه نخ به تفنگ وصل بود پرت میکرد بیرون. پامو کردم تو یه کفش که بدنش به من. بنده خدا فاطما خانم به التماس افتاده بود که التماس نکنم و اصرار نکنم. بعدها که عقلرستر شدم فهمیدم اون تفنگه رو برا بچهای خریده بودن که هیچوقت نداشتن. خدا بیامرزه هردوتون رو. گاهی که خدا لطفی میکنه و به فکر اموات میاندازه منو، این دو تا عزیز زود میآن جلوهای صف و صلواتاشون رو طلب میکنن... بازم ازت مینویسم...دوران خوش کوچولوئیه من. ضمنا... پارسال که وقتی دست داد و رفتم کوچه کوچیکیهای مرد امیدوار رو دیدم، متوجه شدم چقدر اون جوبه کوچیک بود... |
|
| خاطراتم |
| ساعت ٧:۳۸ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧ |
|
این نوشته دلچسب وبلاگ خانه دل، به صرافتم انداخت کمی حال و هوای وبلاگ را عوض کنم و چیزهایی را بنویسم که سالهاست در گوشههایی از دلم ماندهاند و گاهی سالهاست که حتی سرکی هم به بیرون نکشیدهاند. دوران کودکی و نوجوانی و جوانی... هرچند قصدم گذشته نگاری نیست و نمیخواهم از چهارچوب تعیین شده برای وبلاگم دور بشم، به همین خاطر به این نوشتهها بیشتر به چشم انجام یک لذت درونی و یادگاری برای آینده نگاه میکنم. لذا نه میدانم با چه سبکی خواهم نوشت و نه اینکه با چه فاصله زمانی. هرگاه بتوانم خواهم نوشت.
کلمات کلیدی: خاطراتم
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
|
|
| مطالب اخیر |
|
|
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
|
|
| نویسندگان همکار |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|
. مهدی و محسن و مسعود سه تا داداش بودن که از لیدرهای کوچه بودن. علی جباری و داداشاش که بزرگتر بودن و با ماها نمیپریدن. بهنام و محمد و وحید و شهرام و افشین و بعدها هم یاشار. من چون نه فوتبالیه حرفهای بودم و نه تو هفتسنگ و گانیه و زو به پای بعضی از این بچهها میرسیدم, لیدر نبودم. چیزایی که من بلد بودم به درد بازیهای کوچهای نمیخورد. مثلا من درسم از همه اونا بهتر بود ولی این موضوع پشیزی تو قوانین کوچه ارزش نداشت. لذا کل این دوران از بچگیه من با یه جورایی تناقض میگذشت. یادمه ظهرهای تابستون مامانم من و داداش و خواهرم رو که خیلی کوچیک بود مجبور میکرد بخوابیم و من میدونستم بچهها دارن بیرون بازی میکنن. اولش خودمو به خواب میزدم و بعد که میفهمیدم مامانم خوابیده، با مهارتی باورنکردنی در خونه رو باز میکردم و میرفتم بیرون. این لفظ باورنکردنی به دو جهت اینجا به کار رفته. یکی اینکه مامان من فوقالعاده خوابش سبک بود و دوم اینکه ماها بالاسر در خونه که به راهروی ساختمون باز میشد یهدونه از این دلنگ دلنگیها گذاشته بودیم که وقتی در باز میشد یعالمه میله فلزی به هم میخوردن و آدم میفهمید یکی اومده. من اونقدر باید اینکار رو با ارامش و دقت انجام میدادم که یکی یکی اون میلهها از روی در رد بشن و به هم هم نخورن. تازه اگه شانس میآوردم و باد راهرو هوس نمیکرد از لای در بیاد تو! بعد که از لای در رد میشدم باید در رو بههمون آرومی میبستم. بازهم جوری که تک تک میلهها بدون اینکه به هم بخورن از در رد بشن. الان که این فیلمهای گانگستری رو میبینم که طرف تو 20 ثانیه داره یه بمب رو خنثی میکنه و شک داره سیم آبی رو بچینه یا قرمز رو یاد اون عملیاتهای ظهرانه خودم میافتم و میگم برو بابا اینا که کاری نداره. مردی برو در خونه ما رو باز کن!
راستشو بخواهید من هنوز موندهام تو عظمت ذهن خلاقی که این داستان رو در آورده بود).
)