تاثیر مرگ بر زندگی
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠  

این روزها شوک از دست دادن آشنایی نه‌چندان نزدیک، اما خیلی زنده و واضح، یکی دو روز مرا در بهت فرو برد. این‌که یه‌دفعه یه آدم جوان و سرحال و بدون هیچ مشکل، با یه زن جوون و یه بچه خیلی کوچیک بیفته و بمیره، خیلی غریب بود. اونم وقتی مثل این‌که می‌خوای بری نون بخری، راه افتاده باشی بری برا دل دردت دکتر، بعد تو صف انتظار یه‌دفعه هم سکته مغزی بکنی و هم قلبی!!

این روزها دائما دارم به این فکر می‌کنم که اون آدم عزیز، اونروز به چه چیزی فکر می‌کرده، چه برنامه‌هایی برای بعد از ظهرش داشته، چجوری از همسرش خداحافظی کرده؟ چه چیزایی رو نگفته؟ آیا بچه‌اش رو بوسیده؟ و این‌که ...چقدر آماده اون دنیا بوده؟

...

مرگ خیلی به ماها نزدیکه. می‌گن وقتی آدم به فرشته مرگ اعتراض می‌کنه و می‌گه چرا اینقدر ناغافل، می‌گه ندیدی فلان روز فلان همسایه‌ات رو بردم، فلان روز فلانی رو، فلان روز جوون‌تر از تو رو، فلان روز مسن‌تر از تو رو...بعد می‌گه اینا همه نشونه بود و تو توجهی نکردی...(اگه از پائولو کوئلیو بشنویم که باید زبان نشانه‌ها رو دانست و بهشون توجه کرد، بیشتر تحویل می‌گیریم ). به همکارم می‌گفتم اینجور مرگ‌ها مثل حالت کسی که لباسهاش الکتریسیته داره و از کنارت رد می‌شه است، یه گز و تکون خاصی می‌ده تو رو و چند روز مشغولت می‌کنه.

خدا انشاالله رحمتش کنه و خانواده‌اش رو صبر بده که می‌دونم خیلی خیلی سخته.

حالا دارم به این فکر می‌کنم که آدمهای بزرگ چطور می‌تونستن اینها رو ببینن و تا آخر عمرشون هم تلاش کنن و ناامید نشن. این‌که حضرت علی (ع) می‌گه جوری زندگی کن انگار فردا می‌میری، و جوری برنامه‌ریزی و تلاش کن انگار عمر جاودان داری، خیلی معنا داره. یعنی یه نسخه‌ای هست اینجور زمان‌ها که هم می‌ذاره غم‌دار بشی، هم به غمت احترام میذاره، هم وادارت می‌کنه از مرگ درس بگیری و آدم‌تر بشی، هم بفهمی ارزش این دنیا چقدر کمه و چقدر این‌همه حرص و جوش و اعصاب‌خردی و یکی دوتا کردن بی‌ارزشه، هم عبوست نمی‌کنه و نمی‌ذاره از فردا بگی که چی اصلا زندگی کنم!، هم پرتت نمی‌کنه تو خفه کردن خودت با لذت و بیرون اومدن از حالت انسانی خودت ... و همه اینا خیلی سخته.

اغلب حقایق زندگی یه‌جورایی مزه تلخ و شیرینی باهم داره. نه خوشیهای مادی و جسمی‌اش برا آدم برای همیشه اقناع‌کننده است، نه دردهاش برا همیشه است و اگه آدم خودش نچسبه به اینجور رویدادها، آروم آروم گذر زمان از یاد آدم می‌بره و آدمه بر می‌گرده به زندگیش. فکر کنم اگه بخوای به معنای این بالا و پایین‌ها پی ببری، باید حتی شده با ترس و لرز وایسی و تکون نخوری. خوش بحال اونایی که دلبستگی‌هاشون به این دنیا خیلی کمه و دلشون پر می‌زنه برا ملاقات با خدا.

...

هنگام مرگ، انسان به یاد جمیع مالوفات خود می‌افتد: مداومت طولانی بر کارهای نیک و پیراستن فکر از امور پلید، ذخیره و سرمایه آدمی است برای زمان مرگ. چون ادمی همانگونه که می‌زید، می‌میرد.

امام محمد غزالی،‌احیاء علوم‌الدین


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: حکمت
 
حضور قلب
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  

می‌گن برا اینکه حواست سر نماز به خدا باشه، نمی‌تونی یه‌دفعه بعد الله اکبر اول نماز حواستو جمع کنی و حضور داشته باشی. باید از قبل از نماز، فرضا زمان وضو گرفتن حواستو جمع کنی، تمرکز کنی، ذهنتو از حرفهای پخش و پلا بکشی کنار و آرومش کنی، حواستو جمع کنی به آبی که روی دستهات می‌ریزی، صورتتو باهاش می‌شوری و با خدا اون موقع حرفهای خودمونی بزنی...اینجوری وقتی وای‌می‌سی برای نماز، یه‌کم آروم شده‌ای و احتمال حضور قلبت بیشتره...البته با تمرین بهتر هم می‌شه. خصوصا با مداومت.

برا خوابیدن هم می‌گن، قبلنا که تلویزیون و ماهواره نبود، آدما آروم آروم پا می‌شدن و آماده می‌شدن برا خواب. یعنی کارهایی مثل دستشویی رفتن و مسواک زدن و لباس عوض کردن و رختخواب پهن کردن همه در یک فضای آرام و ساکت انجام می‌شد. اینجوری ناخودآگاه بدن آروم می‌گرفت و درست‌تر و قشنگ‌تر می‌خوابید.

...

یادمون نره خیلی از کارا برا اینکه درست انجام بشن باید قبلش تمرکز کرد، آروم شد و حواس و انرژی رو کاملا به اون معطوف کرد. بعضی قوانین طبیعت استثنا نداره و باید همونجوری بهشون عمل کرد. این‌که وبلاگ بخونیم و چایی هم بخوریم و با تلفن هم حرف بزنیم نباید بعدش تعجب کنیم که خیلی وقته مزه چایی رو یادمون رفته، یا یادمون نیست پریروز تو فلان وبلاگ چی خوندیم و یا این‌که با فلانی راجع به چی حرف زدیم.

همین هم برا حرف زدنمون با خدا صادقه، همین‌هم برا درد دل کردن با اون و همین هم برا حس کردن نعمت زنده بودنمون و این روزهایی که دارن می‌گذرن و ما فکر می‌کنیم روزهای بعد بهترن

باید بعضی وقتا به خودمون زیر لب بگیم...آروم...آروم...آروم‌تر


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: عمر
 
یه‌کم صحبت خدا
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠  

و کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاری‌ها اجتناب می‌کنند و چون به خشم آمدند در می‌گذرند

و کسانی که امر پروردگارشان را اجابت کردند و نماز بر پا داشتند و کارشان در میانشان برپایه مشورت است و از آنچه روزیشان دادیم انفاق می‌کنند

و آنان که چون ستمی به آن‌ها رسد تسلیم نشده داد خود می‌ستانند

و سزای بدی، بدیِ همانند آن است. پس هرکه درگذرد و اصلاح کند، پاداش او بر خداست. بی‌تردید او ظالمان را دوست نمی‌دارد.

سوره مبارکه شوری، آیات 36 تا 40

برخی آیه‌های قرآن، به تنهایی یه دوره «چگونه درست زندگی کنیم که هم شاد باشیم هم آرام و هم معتمد به نفس» اند.


کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: بخشش
 
خدایی که بهت بگه دوست دارم
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠  

چه حالی می‌ده بدونی خدا بهت گفته: واصطنعتک لنفسی...تو رو برا خودم پرورش دادم و ساختم. تو مال خود خودمی.

این آیه رو خدا در قرآن (سوره طه آیه 41) درباره حضرت موسی فرموده.

اما نکته مهم اینه که این حس و حرف خوب برای حضرت موسی ساده به‌دست نیومده. اصولا همون مصداق «هرکه در این جمع مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند» هست. حدود 420 آیه در قرآن مربوط به حضرت موسی و زندگی و سایر موضوعات مرتبط با ایشان است و وقتی اونا رو می‌خونی می‌بینی چقدر زندگی ایشون پستی و بلندی و سختی و امتحان در بر داشته. چقدر مواقعی بوده که ایشون مجبور بوده صرفا با توکل صرف دست به کارهایی بزنه که حتی فکر انجامش توی اون زمان مو به تن آدم سیخ می‌کرده. و از جنبه‌ای دیگر، چقدر زیباست که وقتی کل داستان زندگی حضرت موسی رو نگاه می‌کنی، می‌بینی خدا از همون ابتدای تولد هوای ایشون رو داشته، همون ماجرای به آب انداخته شدن گهواره ایشون، بازگشتن نزد مادر برای شیردهی، زندگی در دربار مصر ، ده‌سال زندگی در مدین، صحبت با خدا در کوه طور و ...

بعد با خودت فکر می‌کنی و به زندگی خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی نه، مثل اینکه خدا هوای تو رو هم داشته و از اول تولد تا حالا چه چیزهایی که پیش اومده و اولش ترسیده‌ای و نگران بوده‌ای اما بعدها دیده‌ای صلاحت بوده... کاش برسیم به جایی که به ما هم بگه تو رو برا خودم ساختم و مال خودمی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: توکل
 
پروست خوانی
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  

کل هنر زندگی کردن در آن است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می‌شوند، استفاده کنیم

مارسل پروست


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: حکمت
 
هدف من
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

تصمیم گرفتم در پاسخ به کامنت‌های پایین یه پست بنویسم و چقدر سخته واقعا!

حقیقتش بعد چند روز فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم توی موقعیت‌های گوناگون، به ذهنم رسید مهمترین هدف من توی زندگی (فعلا تا الان) این بوده که به یقین برسم یا حداقل تمام تلاشم رو بکنم که شک و تردیدهای کمتری توی زندگیم باشه. یه زمانی احساسم این بود که قضاوت نکردن و داخل کردن فاکتور زمان و محیط به تصمیم‌گیری‌ها آدم رو چندوجهی و قوی می‌کنه. اینجوری شما خودت رو در یک فضای لایتناهی رها می‌کنی و به نوع خاصی از آرامش می‌رسی. اما الان دارم به این نتیجه می‌رسم که هرچند قضاوت کردن درست نیست، اما حداقل می‌تونم خودم و اعمالم رو قضاوت کنم. حداقل باید دنبال یه‌سری اصول بگردم که بشه بهشون وصل شد و خودم رو محکم کنم. تلاش این روزهای من یافتن این اصوله.

مثال می‌زنم. فرضا من به این اعتقاد پیدا کرده‌ام که قوانین خدا و قوانینی که برای طبیعت معین کرده، قوانین ثابتی‌اند و بخاطر ما آدمها تغییر نمی‌کنن. همین یک اعتقاد باعث شده یقینم بیشتر بشه از اینکه اگه فرضا توی جای جای قرآن، خصوصا سوره بقره، بنده‌هاشو دعوت کرده به انفاق کردن، و بعد هم نوید داده که انفاق و یا حتی قرض، باعث ازدیاد و برکت مال آدم می‌شه، این یه قانون الهیه و رد خور نداره. پس اگه من به این قانون اعتقاد و ایمان داشته باشم، خیلی راحت‌تر و کمتر شکاکانه این عمل را انجام می‌دهم و خیالم هم راحته که تاثیر خوبی روی روح و روان و زندگیم خواهد گذاشت. یا اگه فرضا من به این اعتقاد داشته باشم که ظالم توی همین دنیا تقاص پس می‌ده، دیگه با هر وضعیتی و کم و زیاد شدنی به هم نمی‌ریزم و می‌دونم این اتفاق می‌افته.

می‌دونم اینا ایده‌آل گرایانه به نظر می‌رسن اما ناخودآگاه تبدیل شده‌اند به مهمترین هدف زندگیه من. این‌که چه چیزایی وجود دارن که من بتونم لنگرم رو به اونا وصل کنم و با هر باد و بورانی تکون نخورم.

انشاالله بازهم درباره اهداف خواهم نوشت.


کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: زندگی
 
ما و اسب‌ زندگیمون
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠  

داستانی رو می‌خوندم از یه پیرمرد که می‌خواست بره زیارت خانه خدا و یه نفر یه اسب بهش داد که بتونه بره این سفر...پیرمرده خوشحال می‌شه و راه می‌افته، بعد دو سه روز اسبه مریض می‌شه. پیرمرده چند روز وقت می‌ذاره و تیمارش می‌کنه تا خوب بشه. باز راه می‌افته و باز اسبه یه بلایی سرش می‌آد و باز ازش مراقبت می‌کنه و بارها و بارها اینکار تکرار می‌شه تا اینکه پیرمرده اسبه رو می‌فروشه...اما دیگه اصلا یادش رفته بوده برا چی اومده بوده سفر...همه روزهاش تمرکزش اسبش بوده... بعد که برمی‌گرده آبادیشون، مردم که می‌آن بهش تبریک زیارت بگن تازه یادش می‌افته و حسرت می‌خوره و مردم نمی‌دونستن اون چرا اینقدر غمگین شده از وقتی برگشته.

...

نمی‌دونم یادمون اومد هدفمون توی زندگی چیه؟ یا هنوزم از این سوال مهم زود رد می‌شیم و می‌ریم سراغ یه صفحه دیگه از اینترنت که قبلا باز کرده بودیم؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: حکمت
 
مومن بودن چه خوبه
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠  

داشتم روایتی را می‌خواندم که در آن پیامبر اکرم (ص) داشتند برای امام علی (ع) صفات مومن را برمی‌شمردند...

اندیشه‌اش بسیار متحرک و پویاست،

علم و دانشش فراوان،

بزرگوار در بازگشت و پذیرش،

سعه صدرش از همه بیشتر،

خنده‌اش تبسم،

دور هم جمع‌شدنش برای تعلم و یادگیری،

به کسی که آزارش می‌کند آزار نمی‌رساند،

در آنچه به دردش نمی‌خورد وارد نمی‌شود،

شادابی و خرمی‌اش در چهره، حزن و اندوهش در دل،

هیچ رازی را فاش نسازد،

حرکاتش لطیف، دیدارش شیرین، وقارش نیکو، برخوردش نرم،

سکوتش طولانی،

برکسی که به او بدی کرده شکیبا است،

حرکاتش مودبانه،

لعن کننده نیست، دروغگو نیست، از غیبت بیزار است،

در عمل به دینش دنبال عذر و رخصتی نمی‌رود،

در پی عیوب دیگران نمی‌رود،

نه ظریف و حساس است و نه کنجکاو و جاسوس،

درسختی‌ها بسیار شکیباست،

هرچه دلش خواست انجام نمی‌دهد،

در خشم و دشمنی غرق نشود و در دوستیش هلاک نگردد،

...

حفظ خدا شامل حال اوست و به توفیق الهی یاری شده است.

بحارالانوار، جلد 67، ص 210

با خودم فکر می‌کنم حتی فکر کردن به این خصلت‌ها روح آدم را روشن و پرطراوت می‌کند...و این‌که چقدر از مشکلات و مسائل روزمره ماها با پرورش حتی تعدادی از این ویژگی‌ها در خودمون، کاهش یافته و ناپدید می‌شوند.

خوب بودن سخت است، اما به زحمتش می‌ارزد...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: حکمت
 
هدفمند بودن
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠  

هرکس چرایی زندگی را بداند، هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است

نیچه

خیلی از ماها اهدافی برای خودمون داریم. کوتاه مدت و میان مدت و گاهی هم بلند مدت. مثلا خیلی از این اهدافی که اول سال برای خودمون تعیین می‌کنیم کوتاه و میان مدت‌اند. خیلی از برنامه هایی که برای روزمون می‌ریزیم کوتاه مدتند. یعنی خودمون رو ملزم می‌کنیم که توی فلان روز خاص تمومشون کنیم و کنارشون تیک بزنیم. گاهی هم اهدافمون بلند مدتند. تصمیم‌ می‌گیریم فلان تخصص رو بدست بیاریم یا به فلان مرحله برسیم و برای اون چندین سال زحمت می‌کشیم.

اما به نظرم گاهی سخت‌ترین کار اینه که بدونیم هدفمون از زنده بودن و زندگی کردن چیه. واقعا هدف اصلیه ما توی زندگی چیه؟ آیا رسیدن به موفقیت می‌تونه هدف و چرایی زندگی محسوب بشه؟ آیا کمک کردن به هم‌نوع می‌تونه در این دسته از چرایی‌های زندگی قرار بگیره؟ آیا تلاش برای خوب بودن، تلاش برای بنده خوب بودن، تلاش برای رسیدن به کمال... کدومشون چرایی زندگی ما رو می‌تونه نشون بده؟

واقعا اگه ازمون بپرسن چرا داری زندگی می‌کنی چی می‌گیم؟ و اینکه...اگه همین الان بهمون بگن دو ساعت دیگه از عمرمون مونده و باید بریم اون دنیا، چقدر تو همین مدتی که زندگی کردیم با چرایی و هدفمون منطبق بوده؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: حکمت
 
از کتاب‌های خوب (4)
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
از کتاب‌های خوب (2)
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩  

... به سمت در صومعه رفتند. آنجا کیمیاگر دایره طلا را به چهار قسمت تقسیم کرد. یک قسمت را به راهب داد و به او گفت:‌ این مال شماست، به پاداش سخاوتتان نسبت به زائران.

- اما این تشکر و پاداش خیلی بیش از سخاوت من است.

این‌طور حرف نزنید، ممکن است زندگی آن‌را بشنود و دفعه آینده سهم کمتری به شما بدهد.

کیمیاگر، کوئلیو

...

تصاویری که ما با آنها احاطه شده‌ایم، اغلب نه تنها کهنه شده‌اند، در مواردی حتی می‌توانند به بیهودگی، متظاهرانه باشند. وقتی پروست اصرار می‌ورزد که جهان را به درستی ارزیابی کنیم، به کرات به ما یادآور می‌شود که ارزش صحنه‌های محقر و پیش‌و‌پا افتاده را دریابیم. شاردن نقاش، چشم‌های ما را به زیبایی نمک‌دان‌ها و تنگ‌های آب می‌گشاید؛ کیک مادلن، راوی را با انگیزه خاطرات معمولی کودکی‌اش شادمان می‌کند... به نظر پروست، همین سادگی‌ها، ویژگی زیباییست... نحوه‌ای از زیبایی که در اختیار آدمی با درآمد متوسط است و فاقد هرچیز تحمیلی یا اشرافی است.

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، اثر آلن دوباتن

...

یادمه این بخش از کتاب دوباتن را که می‌خواندم، نشستم چند دقیقه مجددا به محیط اطرافم نگاه کردم. دلم سوخت برای ساعت مچی، جامدادی، گلدان‌ها، کتاب‌ها، کاغذهای یادداشت، تلفن و قهوه جوشم که هر روز برایم دلبری می‌کنند! و افسرده می‌شوند از اینکه همیشه نگاهشان می‌کنم اما ...نمی‌بینمشان.

اما از همه این‌ها مهم‌تر، اگر آنی که نمی‌بینمش، آدمی باشد اطرافمان چه؟ آیا ما به آدمها هم عادت می‌کنیم؟

فکر می‌کنم آره. و این اصلا خوب نیست.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: حکمت
 
حکمتهای ساده (1)
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩  

یه تمرین:

یک کاغذ و قلم بردار. بگذار امروز یه‌جوری همه‌اش همراهت باشد. هر زمان که داشتی کاری انجام می‌دادی و دیدی حواست جای دیگری هم هست، یک علامت روی کاغذ بگذار.

پایان روز خواهی دید چند بار خودت را از لذت لمس زندگی محروم کرده‌ای.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: هدف