معجزه فراموش شده تمرین (3)
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠  

اونی که می‌خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می‌خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می‌خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه‌هاست می‌خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی‌تونه، اونی که می‌دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می‌افته جلو، و ...

لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می‌تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون‌خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی‌دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم‌خورده نیم‌خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...

اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می‌شن بنزین برا تصمیم‌های بزرگتر. همشون می‌شن مرهم برا اراده‌های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق‌ها فکر کردن.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
معجزه فراموش‌ شده تمرین (2)
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  

آغاز حتما نباید با مهم‌ترین و اصلی‌ترین هدفمان باشد. مهم‌ترین چیز یادآوری لذت موفق شدن و رسیدن به آن چیزی است که با اراده و تصمیم پیگیری‌اش کرده‌ایم. اگه اینجوری فکر کنیم، کوچکترین گام‌ها هم می‌شه یه لذت ماندگار و پایه برای هدف بعدی

از کوچک شروع کنین...


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
معجزه فراموش‌شده تمرین (1)
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

اگه می‌تونی دوچرخه سواری کنی، بلدی رانندگی کنی، می‌تونی قورمه سبزی بپزی، توانایی دوختن یه لباس شیک رو برا خودت داری، می‌تونی تایپ کنی، بلدی از چارتاچیز ظاهرا به‌درد نخور یه اثر هنری قشنگ بسازی، توان نگارش یه گزارش اداری یا دانشگاهی رو داری و هزارها چیز دیگه، دلیلش اینه که تمرین کرده‌ای. هیچ مهارتی بدون تمرین بدست نمی‌آد.

رسیدن به آرامش، درک واقعیت زندگی دنیا، گره‌زدن هرچه بیشتر زندگی با خدا، مهارت پیدا کردن در تعیین هدف و رسیدن به اون، برنامه‌ریزی‌های کوتاه و بلند مدت برای رشد و پیشرفت شغلی، مالی، خانوادگی، درسی و ...، اینا هم همه نیاز به تمرین دارن و تلاش، به اضافه یه عالمه شور و شوق و کمی هم چاشنی ذوق.

...

آدامس اوربیت یه تبلیغ داره می‌گه: بخور، بنوش، بجو (از مصدر جویدن). ما هم یه تبلیغ می‌ذاریم برا خودمون:

هدف بذار، شروع کن، بهش که رسیدی کیف کن!، برو سراغ بعدی لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
دوره‌های 21 روزه
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠  

 

مطلبی می‌خوندم در مورد نظر کارشناسان و روانشناسان پیرامون اهمیت دوره‌های 21 روزه. ظاهرا این اعتقاد وجود دارد که اگر انسان بتواند برای مدت 21 روز کاری را تمرین کند، آن کار به عادت بدل خواهد شد. حداقل این کار رو در مورد واکنش ساعت طبیعی انسان آزمایش کرده‌‌اند و دیده‌اند اگر فرضا 21 روز هر روز ساعت 5 صبح از خواب پاشی، بعد از آن بدن خود به خود آن ساعت بیدار می‌شود.

نمی‌دانم تا چه حد این موضوع درسته اما انگیزه خوبیه برای شروع یه دوره. یکی از کارهایی که خیلی وقته دلمون می‌خواد انجامش بدیم و نمی‌دیم. یا منظم نمی‌تونیم انجامش بدیم. به نظرم بهتر هم هست که اول بریم سراغ اون اصل پارتو که می‌گه انجام 20 درصد از کارها ارزش 80 درصدی داره. یعنی یه‌سری کارهایی که وقتی انجامش می‌دیم حس و ارزش انجام یه‌عالمه کار بهمون می‌ده.

ارزش امتحانش رو داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
شروع از خود
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠  

این‌که تا چه اندازه باید صرفا از خودت توقع داشته باشی و تا چه اندازه تاثیرات محیط بیرونی رو بر اهداف و تصمیماتت بپذیری، یکی از نکات مهم و حساس زندگیه.

این‌که هر زمان خواستی از کسی یا چیزی ایراد بگیری، اول ببینی رگه‌هایی از اون توی خودت هست یا خیر، هم باعث می‌شه درست‌تر و متعادل‌تر به موضوع نگاه کنی، هم سبب یه‌جور خودشناسی عمیق‌تر می‌شه. هرچند افراط در این امر هم خوب نیست و یه‌دفعه می‌بینی شده‌ای یه ادم وسواسی که صبح تا شب به خودش گیر می‌ده و حتی توی جاهایی که باید حرف حقی رو بزنه ترجیح می‌ده سکوت کنه. برای همین می‌گم خیلی موضوع حساسیه. ولی اگه بتونیم انجامش بدیم، یه دوره پیشرفته خودسازی و پالایش درونیه. 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
بهتر تر شدن
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠  

اول ...

روزی از پادشاهی پرسیدند شما که تا چند سال قبل پینه‌دوزی بیش نبودین. چطور به این مقام رسیدین؟

گفت: من پینه دوز خوبی بودم

دوم...

Be Good at Something, It Makes You Valuable

سوم...

برای بهتر شدن:

اول یه هدف و تنها یه هدف انتخاب کن

دوم کوچک کوچک شروع کن و یه‌دفعه تلاش نکن در راه رسیدن به هدفت شیش تا کار رو با هم انجام بدی

سوم هرکدوم از اون تغییرای کوچیک که به نتیجه رسید هم شاد باش و هم شاکر و به خودت بگو ای‌والله!

چهارم چپ و راست خودتو دست کم نگیر...اون تغییراتو ببین و ببین که با قبلت فرق کرده‌ای و می تونی بیشتر هم فرق کنی...تو می‌تونی. حالا هر تغییری که می‌خواد باشه. تو می‌تونی به خود خدا


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
شروع می‌نی‌مالیستی
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  

گاهی اوقات که احساس می‌کنیم دلمان یه تغییر درست و حسابی می‌خواد اما هرکاری می‌کنیم نمی‌توانیم انرژی لازم را پیدا کنیم، خوبست از تکنیکی استفاده کنیم که من آنرا «دودقیقه تمرکز واقعی برای خوش‌به‌حالی » می‌نامم.

روشش ساده است. باید تلاش کنیم توی این دو دقیقه از اون فضای غم و کرخی و سردرگمی‌ای که توش هستیم بیاییم بیرون. بدون توجه به هشدارهای مغز که فکر می‌کنه هرچی به چیزی بیشتر فکر کنیم راه حل بهتری پیدا می‌کنیم (و در نهایت هم مارو معتاد به فکر منفی برای ترس از اتفاق افتادن چیزهای بد می‌کنه، انگار که هرچی بیشتر به احتمالات منفی فکر کنیم طبیعت دلش می‌سوزه و اون اتفاق نمی‌افته!) و سعی کنیم توی اون دو دقیقه یه فعالیت خیلی خیلی کوچیک توی راستای اون هدف تغییر بزرگ انجام بدیم. مثلا:

حفظ فقط دوتا لغت زبان خارجی اگه بارهاست تلاش کرده‌ایم زبانمان را خوب کنیم اما هربار نشده؛

بدست گرفتن قلم درشت و یه خط نوشتن، اگه دلمون سالهاست می‌خواد انجمن خوش‌نویسان ثبت‌نام کنه اما نمی‌شه؛

تلاش برای ردیف کردن و انتخاب فکرهای خوبی که وقتی بهشون نیاز داریم، کمکمون می‌کنه به غذا و هله‌هوله فکر نکنیم، زمانی که دیگه از خودمون بدمون اومده، اونقدر که رژیممون رو شکسته‌ایم و باز تصمیم گرفته‌ایم؛

خوندن یه شعر سهراب یا حافظ، وقتی که یه چیزی توی دلمون سالهاست که منتظره فرصتی پیش بیاد و یه سیر حسابی توی ادبیاتمون بکنه، اما اون روز هیچوقت نیومده؛

گردگیری فقط میزها و تلویزیون خونه، وقتی دو هفته است می‌خواهیم خونه رو یه خونه تکونی حسابی کنیم اما هیچ‌وقت نمی‌شه شب بیاییم خونه و حوصله اینکار رو داشته باشیم؛

انجام یه کار احمقانه و سربه‌هوائانه! فقط توی دو دقیقه، وقتی می‌بینیم یه چیزی توی وجودمون داره کچلمون می‌کنه از بس می‌گه دلم برا قدیما که بی‌خیال و از هفت دولت آزاد بودی تنگ شده و ما قاطی کرده‌ایم که با سن کنونی و مسئولیت‌های کنونی و فشارهای کنونی چرا حتی دو دقیقه وقت برا خودمون نداریم و این باعث شده اصلا از الانمون بدمون بیاد، غافل از اینکه همین روزها از بهترین روزهای زندگین.

...

اساس این روش بر این اصله: باید از یه‌جا شروع کرد و تا شروع نکنی نمی‌تونی بفهمی اینی که دلت بهونه‌اش رو می‌گیره، واقعیه یا همون بهونه است. اگه واقعی بود می‌بینی که دفعه بعد ناخودآگاه ده دقیقه وقت گذاشتی و همینطور بیشتر...اما اگه بهونه باشه، می‌بینی نه، نچسبید، انگار یه تصوری دیگه داشتی و خب این خوبه، چون ذهنت رو از این غر دائم خلاص می‌کنه و بهش اجازه می‌دی بره سراغ اصلی‌ترها.

امیدوارم دو دقیقه امروزت رو قبل از یه ساعت دیگه انجام بدی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠  

Perseverance

اگه بخوای خودتو از این وضعی که توش هستی و راضی نیستی بیرون بکشی، زحمت می‌خواد، تمرکز می‌خواد، تلاش می‌خواد، اعتماد به‌نفس می‌خواد، اراده می‌خواد، گذشت می‌خواد، خویشتن‌داری می‌خواد و خیلی چیزای دیگه.

آدم وقتی می‌خواد بره مسافرت، با خودش پول برمی‌داره، غذا بر می‌داره، لباس برمی‌داره، ماشینش رو سرویس می‌کنه، نقشه راه رو چک می‌کنه و بعد راه می‌افته. برای کندن از وضعیت فعلی و بلند شدن و راه افتادن، باید از قبل یه چیزایی با خودت برداری. مهم‌تریناش همون بالایی‌ها بودن. هرکدومشون یه‌جایی از اون مسیر بکار می‌آن و کمکت می‌کنن کم نیاری، خسته نشی و امید داشته باشی.

گاهی نورهای امید بعد یکی دوتا پیچ پیدا می‌شن و گاهی هم کلی راه و پیچ رو رد می‌کنی و هیچ خبری از تغییر و بهتر شدن ملموس نیست. همونجاهاست که نباید واستاد. گاهی حتی مجبوریم کرخ بشیم و تظاهر کنیم که درد رو و خستگی رو نمی‌فهمیم و ادامه بدیم. اما نباید امید رو از دست داد. ته هر راهی که با آگاهی و توکل و تلاش شروع می‌شه حتما یه خیری منتظره. شاید دقیقا همونی نباشه که فکر می‌کنیم اما توی اینجور مواقع، عجیبه که همیشه خیرش بیشتره.

...

و هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏کند.

و او را از جایى که گمان ندارد روزى مى‏دهد; و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را مى‏کند; خداوند فرمان خود را به انجام مى‏رساند; و او براى هر چیزى اندازه‏اى قرار داده است. (سوره مبارکه طلاق/آیات 2 و 3)

آمین


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
یه کار باحال!
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠  

گرفتن تصمیم برای یه تغییر در روند زندگی، خیلی ظرایف داره. ظرایفی که گاه با هم در تضاد جالبی هم قرار می‌گیرند.

مثلا می‌خواهیم فلان کار را انجام دهیم و از دست خودمان برای دائما از امروز به فردا انداختن آن عصبانی هستیم. به فکرمان می‌رسد که اون کار رو بنویسیم رو کاغذ و بزنیم فرضا روی در یخچال، یا بذاریم کنار کیلومترشمار ماشین. یا مثلا به فلانی می‌سپاریم که هر روز بهمون یادآوری کنه که باید فلان کار رو انجام بدیم. اما گاهی نتیجه این رفتار، دقیقا برعکس می‌شه و همون اندازه احساس عذاب وجدانی که درباره انجام ندادن اون قول احساس می‌کردیم هم از بین می‌ره!

یه مدت بود با خودم فکر می‌کردم انجام صرفا «یه کار باحال» در طی روز کاری، هم خستگی شغلیم رو از بین می‌بره و هم انرژی بیشتری بهم می‌ده. به همین خاطر نشستم فکر کردم و بعد پسوورد رایانه‌ام رو کردم «YE KARE BAHAL»!

در دو ماه گذشته، تنها باری که به معنای پس‌ورد کامپیوترم توجه کردم، یه بار بود که اونم اصلا یادم نیست چیکار کردم!


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
عدالت رفتاری
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  

یادمه زمانی یه آدم خوبی بهم گفت: اگه برای خدا هم همونقدر که برا آدم‌هایی که توی زندگیمون مهم‌اند و براشون خیلی احترام قائلیم، احترام قائل بودیم، رابطه‌مون با خدا زیر و رو می‌شد.

و من می‌دونم که این خیلی سخته. مثلا ما می‌دونیم خدا حاضره اما هر کار بدی دلمون بخواد می‌کنیم و حضورش رو نادیده می‌گیریم. یا مثال ساده‌ترش، اگه یه آدم بزرگی توی خونمون باشه، لباس خیلی مرتبی می‌پوشیم و حواسمون به همه جزئیات هست، اما سر نماز با هر لباس توی خونه‌ای وایمیسیم و حواسمون هم که همه جا می‌رود غیر از پیش اونی که داریم باهاش حرف می‌زنیم.

این جنبه دینی و معنوی چیزی بود که می‌خوام اینجا بگم. جنبه اجتماعیش اینه که اگه ما همونطور که برای دیگرون خوش‌خلقیم، آرامیم، بذله گوییم، احترام می‌گذاریم، نمی‌خواهیم حرفی بزنیم که ناراحتش کند، شنونده خوبی هستیم، صبوریم، منصفیم و خیلی چیزای دیگه، همونطور هم برا نزدیکترین‌هامون بودیم، فکر می‌کنم خیلی مسائل حل می‌شد. با پدرمون، مادرمون، همسرمون، برادرمون، خواهرمون، اگه با اینا هم گاهی مثل اون غریبه‌ها و دوستامون رفتار کنیم ضرری نداره. حداقل ارزش تمرین کردن رو داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: مهربانی
 
یک الگو در همین نزدیکی
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

شماره جدید نشریه مهرنامه که الان روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی هست، پرونده‌ای متشکل از چند تا مقاله داره در مورد مرحوم ایرج افشار. یه‌عالمه آدم بزرگ و درست و حسابی مثل دکتر محقق داماد، دکتر شفیعی کدکنی، پروفسور ریچارد فرای و خیلی‌های دیگه اومده‌اند و از ته دل راجع به این آدم نوشته‌اند. وقتی می‌خونی، احساس می‌کنی خیلی دلشون شیکسته از این‌که یه همچین گلی از میون ما رخت بربسته.

آقای افشار یه‌جورایی بزرگترین ایران‌شناس و همچنین یکی از بنیانگزاران علم کتابداری تو ایران بوده که کوچکترین کارش درست کردن کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بوده. بعدش هم نزدیک به 300 تا کتاب و حدودا 3000 مقاله در این حوزه‌ها نوشته. یکی از بهترین و بزرگترین شبکه‌های آدم‌های ایران‌دوست رو توی دنیا داشته که بخاطر علم و خلق خوبش، همه بهش وصل بوده‌اند. چندین هزار کتاب نفیس و خطی هم داشته که الان وقف دایرة‌المعارف اسلامی کرده.

تا اینجاش شاید خیلی شبیه زندگینامه خیلی از بزرگای این مرز و بومه. آدمای خوب و ماه. اما یه‌چیزی توی زندگیه این مرد منو چند روزه به هم ریخته و اون روش و شیوه زندگیشه. این آدم در نهایت ثروت و مکنت (تقریبا از زعفرانیه به بالای تهران مال پدر ایشون مرحوم محمود افشار بوده که همه رو در زمان حیاتشون وقف کرده و الان تابلوهای موقوفاتشون رو می‌شه اونجاها دید) ساده و بی‌تکلف زندگی می‌کرده. تموم عمر و ذهن و وقتش برا هدفش بوده. کاری به کار حکومت نداشته و کار براش مهم بوده. توی کارش یه متخصص شناخته شده جهانی بوده و در کنار اینا، سالی دوبار با چند تا از دوستان یار و قالشون با یه پاترول راه می‌افتاده‌اند می‌رفتن ایران‌گردی و از جاده‌های فرعی و نه اتوبان می‌رفته‌اند و در هر روستایی می‌ایستاده‌اند و با مردم گپ می‌زده‌اند و خیلی هم کم در هتل می‌خوابیده‌اند و بیشتر می‌رفتن خونه مردم روستا یا شهر و اونجا فرضا شب رو می‌مونده‌اند. تمام راه رو یا عکاسی می‌کرده‌اند یا یادداشت می‌نوشته‌اند از مشاهداتشون یا با دوستانشون حرف می‌زده‌اند و بحث و تبادل نظر داشته‌اند (دلم از این گفتگوها خواست که آدم طرف صحبتت اونقدر بزرگ باشه که نفهمی چطور زمان گذشت و کیف کنی از ارزشمندی عمری که داره می‌گذره).

یه عکس داره توی مهرنامه که گوشه جاده نشسته‌اند با یکی از دوستان یارشون و دارن نون و پنیر و گوجه می‌خورن و معلومه دارن با لذت هم می‌خورن و فکر می‌کنین چند سالشونه؟ ...فکر کنم اون زمان حدودا 80 سال!

... یکی از ابیاتی که مرحوم افشار اغلب به زبان می‌آورده‌اند این بوده: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد... (با خودم فکر می‌کنم بهتر از این هم می‌توان شاکر بود؟)

...

آیه 200 و 201 سوره بقره، درباره همون دعای شاید به زعم ما ساده و معمولی قنوته نمازه که توش می‌گیم خدایا به من هم در دنیا و هم در آخرت حسنه و نیکی و برکت عطا کن. توی آیه 200 خدا می‌فرماید که برخی از بنده‌ها هستند که فقط دنیا را طلب می‌کنند. بعد در آیه 201 یه‌جورایی به آدم یاد می‌دهد که هم دنیا را بخواه و هم آخرت را...با خودم فکر می‌کنم چقدر خوشبختند آدم‌هایی که هم دنیایشان آباد است و هم آخرتشان. هم خودشان را تربیت کرده‌اند که چگونه از دنیایشان لذت ببرند و هم همین شیوه زندگی در دنیا، آخرتشان را برایشان می‌سازد.

...

و باز هم فکر کنم خوندن و مطالعه زندگی آدمایی که مثل ماها توی همین تهرون و ایرون زندگی کرده اند و از لحظه لحظه عمرشون استفاده کرده‌اند، برا همه ماها لازمه.

چقدر توجیه تنبلی و بی‌حسی توی زندگیه این آدما نادر و کمیاب بوده.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: طراوت
 
شروعی مصمم
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠  

سال نو را اینگونه آغاز می‌کنم

امیدوار، مصمم، مقاوم و قاطع برای بهتر شدن و پیشرفت کردن و رسیدن به آن چیزهایی که خدا منتظر است نشانش دهم لیاقتشان را دارم، تا بهم بدهدشان.

امیدوارم سال جدید برای همه ماها با برنامه‌ریزی و تعیین هدف (فقط یکی دو تا) بگونه‌ای باشد که اگر خداوند عمر داد و سلامتی، 28 اسفند سال 90 وقتی به کل سال نگاه می‌اندازیم با خودمان بگوییم، سال خوبی بود. من این دوتا کار و هدف را می‌خواستم انجام دهم و دادم و حالا حس خوبی از این توانایی جدیدم دارم.

شروع می‌کنیم...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
از کتاب‌های خوب (4)
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
بد عادت نکردن مغز
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  

آقای دانشمند توی تلویزیون می‌گفت: نرون‌های مغزی از طریق سیناپس و اتصال‌های عصبی پپیامشون رو به همدیگه انتقال می‌دن. وقتی ما یه کاری رو بارها و بارها و بدون تغییر و تنوع انجام می‌دیم، این پیام‌رسانی حالت یکسان به خودش می‌گیره و لذا مغز یه‌جورایی عادت می‌کنه. می‌گفت برا همینه که ماها خیلی اوقات احساس می‌کنیم یه چیزایی یادمون می‌ره، حواسمون پرته یا اینکه احساس می‌کنیم وسط عنفوان جوانی داریم آلزایمر می‌گیریم! چون عضلات مغز کار یکسانی رو دارن سالهاست که انجام می‌دن...تصور می‌کنم یه مسئول مرزبانی رو که سالهاست عادت کرده یه ساعت خاص یه آدمی رو ببینه که از مرز رد می‌شه. بعد یه مدت دیگه حتی لای چشمش رو هم باز نمی‌کنه ببینه این همونه یا نه، فقط بهش می‌گه برو!

راه حل جالبی که عنوان می‌کرد این بود که شروع کنیم به انجام کارهای روتین به شکلی دیگه. اینجوری سیناپس‌های عصبی مجبور می‌شن اتصالات قدیمی رو رها کنن و برن سراغ اتصالات جدید.

اولین پیشنهادش هم این بود: اگه راست دست هستین، از امروز مسواکتون رو با دست چپ بزنین، با دست چپ برا خودتون چای بریزین، اگه تونستین یه خط بعضی وقتها با دست چپ بنویسین، با دست چپ موهاتون رو شونه کنین، یه امتحانی بکنین ببینین می‌تونین چند تا قاشق غذا با دست چپ بخورین؟ و از همینجور کارها. (برا چپ دست‌ها برعکس)

فکر کنم بعدش هم یه تنوع تو برنامه‌های زندگی تکمیل می‌کنه نظر اون آقای دانشمند رو. مثلا امتحان یه‌سری فعالیت جدید، انجام یه‌سری کارهایی که همیشه دلمون خواسته اما روش رو نداشته‌ایم، انجام یه کار کاملا متفاوت حتی شده ماهی یه بار، انتخاب راه‌های متنوع برای پیاده‌روی تا خونه یا محل کار؛ تلاش برای یادآوری شعرهای دوره دبستان، دوباره یادآوری سوره‌های جزء سی‌ام قرآن که بچگیامون حفظ بودیم، تلاش برا ساختن جمله تو ذهنمون با اولین پنج شیش تا لغت انگلیسی که یادمون می‌آد؛ و خیلی خیلی چیزای باحال دیگه توی زندگی.

Sell_on_change


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
متخصص شدن درست و حسابی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  

نوشته بود: دانشمندان انگلیسی برآورد کرده‌اند برای اینکه بتوانی در رشته‌ای صاحب‌نظر بشی و یه سر و گردن از آدم‌های معمولی اون رشته بیای بالاتر، حداقل به 10 هزار ساعت مطالعه روی اون موضوع نیاز داری.

حساب می‌کنم می‌بینم یعنی چیزی حدود 1200 روز اگه روزی 8 ساعت مطالعه دقیق و تخصصی کنم. یعنی چهار سال بدون وقفه.

گاهی لازمه تکلیفمون رو با خودمون درست و حسابی روشن کنیم. اینجور که معلومه متوسط نبودن همت می‌خواد. اونم خیلی خیلی زیاد.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی ،کلمات کلیدی: موفقیت
 
امروز و فردا کردن
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  

یه مقاله خیلی زیبا می‌خوندم گفتم چندتا از نکته‌های کلیدی اونها رو اینجا بنویسم:

1. ظاهرا تعلل کردن (Procrastination) یکی از گرفتاری‌های تمام آدمها تو دنیاست. مقاله با داستان تعلل یکی از برندگان جایزه نوبل شروع می‌شد که 9 ماه طول کشیده بود تا یه بسته پستی رو برای یکی از دوستاش بفرسته. اینکه هر روز صبح اون از خواب بیدار می‌شده و می‌گفته حتما فردا اینکار رو می‌کنم و نمی‌کرده و لذا 9 ماه اینکار طول کشیده بود، خیلی برام جالب بود.

2. ظاهرا دلایل خیلی زیادی می‌شه برا اینکه چرا تعلل می‌کنیم، آورد. اما مهم روشهائیه که می‌شه برای از بین بردن تعلل بکار بست. یکی از اون روشها اجبار کردن خود به انجام کاری (همون قورباغه رو اول قورت دادن) است. برام جالب بود که تو مقاله نوشته بود ویکتور هوگو وقتی می‌خواسته بنویسه، لباسهاشو درمی‌آورده می‌داده به خدمتکارش و بهش می‌گفته اونا رو قایم کنه تا هوگو نتونه پیداشون کنه و بپوشتشون و بره بیرون! یا یه داستان دیگه از اساطیر یونان که توی اون اولیس چون می‌دونسته آواز پری‌های دریایی می‌تونه اغوا و گمراهش کنه و باعث بشه به ملوانهاش دستور بده کشتی رو به سمت صخره‌ها پیش ببرن، از اونا خواسته بود تا ببندنش به دکل کشتی و هرچی فریاد زد و از اونا چیزی خواست و دستور بهشون داد، بهش گوش نکنن.

این‌که آدمای معروف هم با مشکل امروز و فردا کردن و یا توجه نکردن به اولویت‌های کاری و عدم تمرکز مواجهن و گاهی مجبور می‌شن خودشون رو مجبور کنن تا کاری تموم نشده، به کارهای دیگه نرسن، حس خوبی بهم داد. حتی یه انگیزه خوب برا شروع کردن به اینکار، حتی شده با روشهای سبک‌تر (مثلا تا فلان کار تموم نشده، نرم برا خودم چای بریزم، با ایمیل‌هام رو چک نکنم و ...).

یادم رفت! توی مقاله از یه برنامه‌ نرم‌افزار کامپیوتری نام برده شده بود که وقتی نصبش می‌کنین، تا 8 ساعت امکان استرسی شما به اینترنت رو نمی‌ده، و سبب می‌شه آدم سرشو بندازه پایین و کلی از کارهای واجب‌ترش رو انجام بده (اسم اون برنامهه می‌دونین چیه؟ !Freedom)

 

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
از کتاب‌های خوب (1)
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩  

...زبان نشانه‌ها را فراموش نکن و مخصوصا بخاطر داشته باش که تا انتهای افسانه شخصی‌ات پیش بروی.

... جوان چوپان به خود گفت: اگر خداوند میش‌ها را هدایت می‌کند، پس انسان‌ را نیز هدایت خواهد کرد. احساس امنیت کرد و چای به نظرش کمی تلخ آمد.

کیمیاگر کوئلیو 

اخیرا فرصتی پیش آمده که این کتاب را بار دیگر بخوانم و به این نکته ایمان بیاورم که گاهی مطالعه مجدد و یادآوری چقدر چیز خوبیست. باز هم از آن خواهم نوشت.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف
 
تنظیم شدن
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩  

حس خوبی دارم به این عبارت Decluttering معناش می‌شه رفع به‌هم‌ریختگی و آشفتگی، منظم کردن، مرتب کردن.

این کلمه بیشتر تو راه و روش مینی‌مالیست‌ها و اونایی که معتقدند هرچه کمتر، زندگی راحت‌تر و بی‌تکلف‌تر، کاربرد داره.

خیلی اوقات دور و برمون کلی اسباب و اثاثیه، لوازم، ابزار، کتاب، مطلب و کارهای انجام نشده وجود داره که ناخودآگاه حتی فکر کردن و نگاه کردن بهشون یکی از اون انرژی‌آشام‌های معروف پست قبلی رو حاضر می‌کنه. تهیه لیست کارهایی که باید انجام بشه و متعهد بودن به تیک زدن تمام اون وظایفی که برای روزمون نوشته‌ایم، یکی از راه‌های مبارزه با این حس بد به‌هم‌ریختگی و احساس عقب‌موندن همیشگی از زندگیه.

اما راه بهتری هم هست. یه جورایی توجه بیشتر به سرچشمه. یعنی مراقب بودن از اون اول برا اینکه چیزی می‌گیریم که شاید حالا حالاها ازش استفاده نکنیم؛ چه کارهایی رو اولشو انجام می‌دیم و بعد می‌ذاریمش کنار تا یه وقتی تمومش کنیم و این یه وقتی خیلی طول می‌کشه تا بیاد؛ یه چیزایی رو می‌دونیم ازش استفاده نمی‌کنیم و سالها نگهشون می‌داریم تا  شاید یه روز مبادایی نیازمون بشه و اون روز خیلی طول می‌کشه تا بیاد و خیلی چیزای دیگه.

من خودم به اون قوانین مورفی خیلی اعتقاد دارم. اینکه بعد ده سال یه تیکه سیم رو می‌اندازی دور و فرداش وسط اتوبان ماشینت خراب می‌شه و حدس می‌زنین که برای درست شدن به چی نیاز داره؟!!

ولی خب، این توجیه در برابر حجم سنگین به‌هم‌ریختگی لوازم و کار و فکردور و بر ماها، هیچی حساب نمی‌شه. تو کشوی اداریمون کلی برگه و گزارش و بولتن هست که هرگز استفاده نمی‌شه ولی مانگهشون داشته‌ایم؛ کلی ظرف و ظروف داریم که هیچ‌وقت استفاده نمی‌کنیم اما نگهشون می‌داریم؛ کلی لوازم خراب داریم که فرصت نکرده‌ایم تعمیرشون کنیم و حتی یه نوشون رو خریده‌ایم، اما کهنه‌هه رو نگه داشته‌ایم چون جنس خوبی بوده یا ازش خاطره داریم.

به هرحال اگه یه چیزی ماه‌ها و سالهاست حتی یه‌بار ازش استفاده نشده؛ اگه کلی شورت‌کات و میانبر رو دسکتاپ کامپیوترمون هست که یه زمانی می‌خواهیم اونا رو نگاه کنیم اما ماه‌هاست تکون نخورده؛ اگه یه خروار کتاب و مطلب جمع‌ کرده‌ایم برا روزی که یه هفته بی‌کار و آروم بشینیم و فقط مطالعه کنیم؛ اگه تو یخچالمون چیزایی هست که هفته‌هاست استفاده نشده ولی هنوز نگهشون داشته‌ایم؛ و ... شاید بشه با یه برنامه خوب حداقل تو یه یورش اولیه تعدادی از آنها رو انجام داد، دور ریخت، بخشید یا به هرحال از حالت انتظار درشون آورد.

حس خوبیه حسِ بعدِ خلوت کردنِ دور و برمون. بهترین جاش، یکی اون حسِ خوبِ ذهنِ آروم‌ترمونه؛ یکی لمس حس خوب شجاعتمونه که تونستیم از خیلی چیزا دل بکنیم و از اون بانمک‌تر، حس تعجب ناشی از اینکه چقدر آشغال جمع‌ کرده‌ایم!

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
تصویرسازی
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩  

دارم می‌گردم توی گوگل ببینم قهرمان بسکتبال جهان بالاخره کی شد؟...خب اینم سایت رسمی فیبا... ب-------له! آمریکا شده قهرمان (9 برد و هیچ باخت)، بعدشم ترکیه (8 برد و هیچ باخت). ایران شده نوزدهم (یک برد و چهار باخت) و تونس آخرم! (5 باخت و هیچ برد)

کاری به اینکه نفس همین حضور در میادین بین‌المللی مهمه و این ارزشمنده و غیره ندارم. واقعا هم قبول دارم برای بسکتبال ما واقعا این حضور ارزشمند بود. اما باز دارم به اون رتبه اولیه نگاه می‌کنم... یادم می‌آد چند وقت پیش خونده بودم:

مایک شیشفسکی، سرمربی تیم ملی بسکتبال آمریکا پس از برد در اولین بازی خود (در مقابل کرواسی) اذعان کرد که پیروزی تیم خود را قطعی می‌دانسته.  وی در بخشی از یکی از کتابهای خود به نام "ورای بسکتبال" تاکید می‌کند که برای رسیدن به موفقیت، افراد باید تصویر کاملی از موفقیت در ذهن خود داشته باشند....او مثال می‌زند که چگونه یکی از بازیکنان تیم دانشگاهی خود را که بطور بالقوه از بهترین بازیکنان نبود، وادار کرد که خود را بیشتر و بیشتر در مقام ستاره تیم تصور کند و دیده بود که چگونه پذیرش تصورات از لحظاتی که موفقیت در آنها یک بازیکن عادی را به ستاره تبدیل می‌کند، باعث شد آن بازیکن ستاره شود.

در ادامه نوشته شده بود: در طی بازی‌های گروه ب نگران‌کننده‌ترین مساله در اظهارات و واکنش‌های مربیان دو تیم ایران و تونس درخصوص نتایج احتمالی، همین فقدان تصور از موفقیت بود. این دو مربی در هر کنفرانس خبری تاکید می‌کردند که این برای نخستین بار است که به بازیهای جهانی راه می‌یابند و لذا تلویحا به برتری بالقوه تیم‌های رقیب صحه می‌گذاشتند.حتی واسلین ماتیچ، مربی ایران، در کنفرانس خبری پس از مسابقه با آمریکا صراحتا ابراز کرد که برنامه‌ای برای برد نداشته است.

...

نداشتن تصور از موفقیت، یعنی نداشتن هدف دقیق بیان شده، و بالتبع یعنی نداشتن برنامه‌ای معین برای رسیدن به آن هدف.

...چقدر از موفقیت‌ها و یا موقعیت‌هایی که آرزوشون رو داریم، تصویر دقیق و ملموس تو ذهنمون داریم؟


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
 
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  

 

احتمالا خیلی خیلی کم بشه موفقیت‌های لذت‌بخش و پایداری رو تو زندگیمون پیدا کنیم که راحت و بدون سختی و تلاش و کوشش بهشون رسیده‌ایم. اگه دانشگاه قبول شدیم، اگه خونه خریدیم، اگه یه موقعیت خوب تو زندگی شغلیمون داریم، اگه شخص موفقی تو هرکدوم از بخش‌های زندگیمون بوده‌ایم، اگه بچه‌های موفقی داریم، ... یه اصل کلی توشون وجود داره: براشون زحمت کشیده‌ایم، از خوشی‌هامون گذشته‌ایم، به خودمون سخت گرفته‌ایم و حالا هم داریم جواب این زحمات رو می‌گیریم.

متاسفانه نوع زندگی مدرن، جوریه که دائم فکر می‌کنیم باید به اهدافمون با کمترین صرف انرژی، وقت و زحمت رسید. ما همه چیزای خوب رو می‌خواهیم، اما زود و راحت و هلو! حقیقتش جون گذاشتن و زحمت کشیدن و فشار آوردن به خود، شده داستان زندگی آدمای موفقی که تو کتابها می‌خونیم و یه جورایی انگار داریم داستان و افسانه می‌خونیم. بعد می‌پریم می‌ریم دنبال کتابها، آدمها و سایت‌هایی که بهمون می‌گن، یادگیری زبان در ده روز، لاغر شدن در دو هفته، موفقیت مالی در یک شب، تحول کامل زندگی در یک جلسه، یادگیری زبان در خواب و ...

...

مطلبی می‌خوندم از سکوت و مفاهیم آن از نگاه مولانا. اونجا می‌دیدم که این آدم  چقدر زحمت کشیده، چقدر چله‌های رام کردن نفس به خودش داده، چقدر تلاش کرده  تا درونش رو آروم کنه و بعد ... رسیده به جایی که الان بعد از این‌همه سال ما داریم بهش نگاه میکنیم. در صورتی‌که شاید خیلی از ماها فکر می‌کنیم مولانا صرفا عارفی شوریده بوده و از همون اول عاشق و رقصان و صفا می‌کرده و ... و نمی‌دونیم چقدر برا رسیدن به این مراحل زحمت کشیده و از خود تفسیری برای نزدیکی به خدای خودش خودداری کرده.

حالا که اینجوریاس، چرا فکر می‌کنیم رسیدن به آرامش و دوست بودن با خدا و حس عمیق معنوی داشتن و لمس نَفَس‌های الهی و ملکوتی در کنارمون، می‌تونه با بی‌خیالی‌های ما و هرجور بودن‌هامون بدست بیاد؟ چرا فکر می‌کنیم سختی نکشیدن در این راه مهم نیست، چرا کمترین زحمت رو همیشه برای اینجور کارهامون به خودمون می‌دیم؟

گاهی نیازه بی‌رحمانه خودمون رو نقد کنیم، زور بزنیم از لابلای تار و پود یه خروار توجیه که از وضع مملکت و اوضاع جوی و مشکلات شخصی و تنبلی و توصیه‌های دینی دوست و آشنا برا خودمون ساخته‌ایم، بیاییم بیرون و خودمون و اعمالمون رو درست نگاه کنیم. ماه رمضون فرصت خوبیه برا این‌که به خودمون برسیم و درست خودمون رو نگاه کنیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
فقط غر نزدن
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

گاهی با خودم فکر می‌کنم بجای این‌همه عزاداری‌های کلیشه ای شده در سالروزهای وفات ائمه، یا حتی شادی‌های کم‌رمق در روزهای ولادت ایشان، آیا بهتر نبود برنامه‌ای ریخته می‌شد تا تمام مردم حداقل یک حدیث مطابق شرایط روز یا حالات روحی خودشان از هر یک از معصومین بلد بودند و سعی می‌کردند به آن عمل کنند؟ واقعا اینگونه چقدر نگاه ما به رهبران دینی‌امان عوض می‌شد؟

بعد دیدم خودم سال‌هاست این حرف رو می‌زنم اما حتی نیم‌ساعت وقت نذاشته‌ام یه حدیث با انتخاب خودم که به روحیاتم بخوره رو بردارم، بخونم و به یاد داشته باشم تا زمان‌هایی که نیاز به کمک دارم، هوای روحم رو داشته باشه.

امروز صبح نیم ساعت اول وقت رو گذاشتم برای این کار و از هر یک از چهارده معصوم، یه حدیث انتخاب کردم. امیدوارم روزی برسه که هر زمان مناسبتی شد، فرضا نیمه شعبان که در راه است، دقایقی از اون روزمون رو اختصاص بدیم به فکر در مورد حدیثی که از آن بزرگوار یاد گرفته‌ایم.

 

در دروغگوئی تو همین قدر بس که هرچه شنیده‌ای نقل کنی. ( حضرت محمد. درود خدا بر او و خاندان پاکش باد)

شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است. (حضرت علی، سلام بر او باد)

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم‌تر و مهربان‌تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده‌اند. (حضرت زهرا، سلام بر او باد)

چون شخص پیروز در طلب مکوش، و چون انسان تسلیم شده به قَدَر اعتماد مکن [بلکه با تلاش پیگیر و اعتماد و توکل به خداوند، کار کن]. (حضرت امام حسن، سلام بر او باد)

رستگار نمی‌شوند مردمى که خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خالق می‌خرند. (حضرت امام حسین، سلام بر او باد)

تمامیِ خیر و خوبی در بریدن طمع و چشم نداشتن به آنچه که در دستان مردم جمع شده، می‌باشد. ( حضرت امام زین‌العابدین، سلام بر او باد)

کسی که قصد کار خیری کند بایدبشتابد،زیرا هرچه در آن تاخیر رود،شیطان را نسبت به آن مهلتی پیدا شود. (حضرت امام محمد باقر، سلام بر او باد)

رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه و زهد و بى‌میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است. (حضرت امام صادق، سلام بر او باد)

از شوخی بپرهیز، زیرا شوخی نور ایمانت را می‌برد. (حضرت امام موسی کاظم، سلام بر او باد)

هیچ بنده‌‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى‌‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‏‌شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها. (حضرت امام رضا، سلام بر او باد)

اعتماد به خدا بهاى هر چیز گرانبها است و نردبانى به سوى هر بلندایى. (حضرت امام جواد، سلام بر او باد)

نارضایتی پدر و مادر، کم‌توانی را به دنبال دارد و آدمی را به ذلت می‌کشاند. (حضرت امام هادی، سلام بر او باد)

جدال مکن که ارزشت می رود و شوخی مکن که بر تو دلیر شوند. (حضرت امام حسن عسکری، سلام بر او باد)

خودت را براى خدمت در اختیار مردم بگذار، و محلّ نشستن خویش را درِ ورودى خانه قرار بده، و حوائج مردم را برآور. (حضرت قائم که خدا ظهورش را سرعت بخشد، سلام بر او باد)

 


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
شادترین شادها
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩  

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
کمک خواستن از عادات
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩  

تو زندگی ما، بخشی از رفتارها و خواسته‌ها، حتی بعضیاشون که اولش سخت بوده‌اند، بعد از اینکه عادت می‌شن، دیگه انجام دادنشون راحت می‌شه. صبح‌ها بعد از بیدار شدن، همیشه صورتمون رو می‌شوریم، حتما صبحانه می‌خوریم (حتی اندکی)، اغلب در محدوده زمانی معینی سرکار می‌ریم، تقریبا حول و حوش ساعات خاصی از سر کار برمی‌گردیم، و حدود ساعات خوابمون هم تقریبا مشخصه.

گاهی اوقات که آغاز یه تغییر جدید خیلی سخت می‌شه برامون، می‌شه دست اونا رو داد به دست یکی از اون عادتهای قدیمی. فرضا اگه یه نرمش چند دقیقه ای برامون سخته و یه روز انجامش می‌دیم و یه‌روز یادمون می‌ره، می‌شه اونو گذاشت دقیقا بعد از شستن دست و صورت اول صبح. یا اگه مطالعه مطلبی دائما به امروز و فردا می‌افته، می‌شه انداختش ده دقیقه قبل از خواب.

خیلی از عادات قدیمی و جاافتاده ما در زمان خودشون اصلا ساده نبوده‌اند. 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
لذت طبیعی
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩  

سر کوچه دو تا تراکت رنگارنگ چسبانده‌اند در مورد دکترهایی که تخصصشان رژیم است. یکیشون تاکید کرده که رژیم گیاهی می‌ده. با خودم فکر میکنم این کلمه گیاهی چقدر در ذهن ما اعتبار دارد. هرچه تهش گیاهی می‌آید برایمان انگار معنای سلامتی می‌دهد. شامپوی گیاهی، کِرِم گیاهی، رژیم گیاهی، درمان گیاهی و ... خوش بحال گیاهی.

با خودم فکر می‌کنم چند روز قبل داشتم به این فکر می‌کردم که امروز که پیاده میآم خونه از سر کار، وسط راه یه شیر موز بخورم. بعد دیدم سریع منصرف شدم. ترسیدم کالریش زیاد باشه و پیاده‌رویم رو جایگزین کنه! (بوی دکتر کرمانی می‌آد!) چند وقت پیش تو یه ایمیل می‌خوندم 20 دقیقه پیاده‌روی مناسب رو با یه شیرقهوه معمولی می‌شه دود کرد برد هوا! (دیگه از اون به بعد از قهوه هم لذت نمی‌برم)

...

یاد دوران نوجوونی می‌افتم. اون زمانا که مادرم منو می‌برد کلی دکتر تا یه چیزی بخورم چاق‌تر بشم. فکر می‌کنم اون زمانا چه فرقی با الان می‌کرد؟ 1. تحرکم بیشتر بود درست اما شاید مهم‌تر از اون، 2. به غذا تنها به چشم چیزی که رفع گرسنگی کنه نگاه می‌کردم. یعنی توی بند غذا و خوشمزگیش و کالری و حتی اهمیتش را بدن نبودم. مهم بود سیر بشم. فکر نمی‌کردم چرا دارم الان که گشنمه بیش از یه بشقاب می‌خورم. اون زمان که بالعکس گشنم نبود، اصلا غذا نمی‌خوردم. راحت می‌گفتم میل ندارم. نمی‌ترسیدم بعدا قند خونم بیاد پایین و سرم درد بگیره.اگه سر یخچال می‌رفتم گاز زدن یه میوه کار عادی‌ای بود، نه یک کار فوق‌العاده که روزی باید دوتا میوه بخوری تا ویتامین به بدنت برسونی. کنار چای بیسکویت نبود و کاکائو ترسناک نبود. بود، بود و می‌خوردیمش، نبود، نبود دیگه.

به هرحال فکر می‌کنم گاهی توجه خاص به یه‌سری چیزا سیستم معمولی زندگی رو به هم می‌ریزه. واقعا گاهی ندونستن چیز بدی نیست. من قبول دارم که اون زمانا خیلی از روغن‌های سنگین و حیوانی رو می‌خوردن و اگه چیزیشون نمی‌شد چون همه‌اش راه می‌رفتن و می‌سوزوندنش، یا اینکه علم اونقدر پیشرفتن نکرده بود که بفهمن فلانی که راست راست افتاد و مرد، دلیلش فرضا بالا بودن کلسترول خونش بوده و کسی هم نمی‌دونسته (هرچند هنوز هم درست نمی‌دونیم روغن کرمونشاهی و حیوونی بهتره یا روغن مایع) اما یه چیز رو هم نباید فراموش کرد: خیلی اوقات فکر یه مشکل از خود مشکل بیشتر به ماها صدمه می‌زنه. یه زندگی طبیعی یعنی گشنت شد، بری یه چیزی بخوری، سیر که شدی دیگه نخوری، به عنوان یه حیوان دوپا از پاهات بیشتر استفاده کنی و راه بری و اینکار رو خیلی طبیعی بدونی.

فکر کنم باید به همین سادگی باشه.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: طراوت
 
امپراطوریت را بساز
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩  

زمانای قدیم، شاهزاده‌ها رو از کودکی تعلیم می‌دادند تا وقتی شاه فرتوت شد یا مرد، حاکم لایقی برای کشور داشته باشن. فارغ از سختی یا آسونی اون تعالیم، یه چیز حتما خیلی مهم بوده: تداوم و ممارست. این‌که مهارت‌های مختلف رو با تمرین و تلاش یاد بگیری.

اگه امروز بهمون بگن درست یه سال بعد تو حاکم فلان‌جا خواهی شد یا استاندار فلان‌جا، ما چیکار می‌کنیم؟ آیا عاقلانه نیست برا 365 روز باقیمونه تا اون فرصت برنامه بریزیم و کاری کنیم که مسائل، مشکلات، فرصتها و برنامه‌های آینده اونجا رو مثل کف دستمون بشناسیم تا درست حکمرانی کنیم؟

...

حالا که بهمون حداقل فعلا وقت داده‌اند تا امپراطوریمون رو خودمون بسازیم، برا اهداف و آرزو‌ها و پیشرفت‌هایی که دلمون می‌خواد چیکار کرده‌ایم؟

مطلب قشنگی می‌خوندم اینجا از مقایسه دانشکده LSE انگلستان و دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. یه نکته تکون دهنده‌اش این بود که نویسنده می‌گفت تو دانشگاه‌های معتبر دانشجوها برنامه‌ریزی می‌کنن تا در هر ترم یه زبان جدید یاد بگیرن. با خودم فکر کردم ...!

باز برگردیم به سوال بالا. اگه می‌دونی برا ساخت امپراطوریت، یا ساده‌تر، برا راضی‌تر شدن از خودت باید چه‌کارهایی رو انجام بدی، نباید یه برنامه درست و حسابی راه بندازی؟

فکر کنم برا رسیدن به یه هدف اگه بشه برنامه‌ای ریخت که هر روز یه‌کار در اون راستا انجام بدیم، آخر 365 روز خیلی عمیق‌تر و جون‌دار تر از اونی که فکر می‌کنیم به هدفمون می‌رسیم. مداومت در تمرین و تلاش رو نباید بذاریم یادمون بره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
قل سیروا فی الارض...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  

JOP0002901 - Recycling plant, tellies and monitors, Norway.

چقدر کامنت‌های این پست پایین جای تفسیر و فکر داره. اینو واقعا می‌گم، ممنون از مشارکتتون. دو نکته:

اول اینکه آمریکائی‌ها هم مثل ماها اغلب نوشته بودن سفر به هاوایی، یک هفته در دیزنی‌لند با خانواده و دوستان و برخی چیزای دیگه در همین ردیف. اما نکته جالب این بود که پژوهشگرا فهمیده یودن در واقعیت، بیشتر وقتِ اونا پای تلویزیون صرف می‌شه. یعنی یه چیزی در حدود روزانه پنج ساعت و ده دقیقه بطور متوسط در سال 2008 آمریکایی‌ها وقتشون رو با تلویزیون گذرانده‌اند. البته این غیر از 3 ساعت در ماه وقت برای دیدن ویدئوهای اینترنتی بوده.

به نظر من نکته نهفته و مهم این تحقیق اینه که ما آدما آرزوهایی در سر داریم ولی خیلی از اوقات به دلایل مختلف از جمله وظایف شغلی و خانوادگی و غیره به خیلی از اونا نمی‌رسیم. خب این طبیعیه. اما بخش غیرطبیعی اینه که با این وجود، اون زمان‌هایی رو هم که یه مقدار از فشار اون تعهدات رها شده‌ایم رو به چیزایی که حتی نزدیک به آرزوهامون هستن هم اختصاص نمی‌دیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه بیشتر ماها دلمون یه تغییر و تحول مکانی و یه سفر دل سیری می‌خواد گاهی می‌شه تو شیش ماه حتی پارک بغل خونمون هم نمی‌ریم که هیچی، دو دقیقه وقت اذان مغرب که هوا گرگ و میشه تو ایوون خونمون هم نمی‌ریم به آسمون نگاه کنیم و یه نفس بکشیم! ما هم یه جورایی مثل هم‌نوعامون تو دیار کفر! عاشق اینیم که سرمون رو با سریالهای آبکی خودمون یا آبکی‌تر ماهواره (شاید هم بالعکس!) پر کنیم . می‌دونیم می‌تونیم حداقل یکی از کتابهایی رو که دوست داریم بخونیم رو تو دو هفته آینده نم نم تموم کنیم، اما عملا تمام دو هفته را به روزمرگی می‌گذرونیم.

من می‌دونم که برا خیلی از ماها، خصوصا خودم اون دو سه ساعت پای تلویزیون نشستن یه جورایی تمدید قوا و خستگی روحی رو رفع کردنه. برا من مثل خیلی از شماها اون زمان تنها وقتیه که می‌تونم با همسرم بگذرونم و در کنارش باشم. حتی گاهی لذت با هم دیدن یه برنامه کلی انرژی می‌ده. اینا درست، اما اگه جواب ماها به اینجور سوال‌ها این نباشه که دوست دارم یه هفته کامل رو بشینم و با آرامش تلویزیون نگاه کنم، معناش اینه که یا این دم دستی‌ترین تفریح ما بوده و ما چون تنبلیم اونو رها نمی‌کنیم؛ یا این‌که زندگی روتین ما فاصله‌اش با زندگی دلخواهمون خیلی خیلی زیاده. و این فاصله رو فقط یه همت عالی و اراده خوب پر می‌کنه. فقط همین.

دوم هم این‌که،

این شوق برای کندن و رهاکردن و رفتن به مکانی دیگر... خیلی باید به دلایلش فکر کنیم. خیلی هم سیاسیش نکنیم، من فکر می‌کنم ماها خودمون با خودمون خیلی خیلی کار داریم...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: سفر
 
پایکی باش!
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩  

امروز صبح یه مطلب خوندم درباره یه سندرمی به‌نام سندرم پایک (Pike Syndrom). درباره یه ماهی وحشی و گوشتخوار بنام پایک که اگه بندازیمش تو یه آکواریوم، با سرعت و ولع عجیبی ماهی‌های کوچک را می‌خورد. اما اگه وسطشون یه دیوار شیشه‌ای قرار بدیم و آقا (شاید هم خانم!) پایک چندبار سرش بخوره به دیوار و ببینه که نمی‌تونه ماهی کوچولوهای اونور دیوار رو بخوره، آروم و سربزیر می‌شه و بعد هم که دیوار شیشه‌ای رو برداشتن، آنچنان شرطی شده که ماهی‌های کوچیک میان جلوش و ادا در می‌آرن و قر می‌دن و زبون درازی می‌کنن و پایک بیچاره حتی به ذهنش هم نمی‌رسه که شاید دیگه اون دیواره نباشه...

خیلی از تلاش نکردن‌ها، تغییر ندادن‌ها، ابتکار به‌خرج ندادن‌ها، تحول ایجاد نکردن‌ها، جربزه نداشتن‌های من و تو مال تجربیات و پیش‌فرض‌هاییه که داشتیم و اثرشون برامون مثل همون دیوار شیشه‌ایه بوده. حتی الان هم که خیلی از اون دیوار شیشه‌ایها نیستن ما حتی قلقلکمون هم نمی‌آد که یه تکون دیگه به خودمون بدیم و با یه تغییر دوباره شروع کنیم.

سال جدید، هرچی سال قبل بد بوده باشه یا خوب، یه فرصت جدیده. به خودمون یادآوری کنیم که از امروز ما رو انداخته‌اند تو یه فضایی که دیگه از دیوار شیشه‌ای‌ها خبری نیست...انتخاب با خودمونه.

AYP1219682 - Billboard

..

سال نوی همه مبارک. ممنون از الطافی که تو این مدت داشتین و سراغ می‌گرفتین و اینجا سر می‌زدین. برا هممون یه سال پر از برکت و سلامتی و موفقیت و آرامش و ابتکار و خلاقیت آرزو دارم...سال جدید رو با هم شروع می‌کنیم...پروردگارا به امید تو .


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
سالنامه
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

دارم هویجی رو که صبح زود پوست کنده‌ام و گذاشته‌ام توی کیفم گاز می‌زنم و فکر می‌کنم برای احتمالا آخرین یادداشت سال 88 چه بنویسم.

آبدارچی خوب محل کارم در می‌زند، چای می‌آورد و با احترام عقب عقب بیرون می‌رود. تشکر می‌کنم و باز فکر می‌کنم. خب چی داری بنویسی؟ این‌که سال خاصی بود امسال؟ این‌که شاید یه جورایی همه ماها چند سال بزرگتر شدیم امسال؟ این‌که اصلا نفهمیدم چطور شد اسفند؟ (دارم به دیده تردید نگاه می‌کنم به اون ضرب‌المثل قدیمی که معتقد بود اگه خوش گذشته باشه، زود گذشته)

یقینا امسال کلی تجربه داشت برام. از ارتباطات شخصی و دوستانه و اداری و کاری. اتفاقهای جدیدی تو زندگیم افتاد. یه‌کم ساکت‌تر شدم و یه‌کم محتاط‌تر. یه‌کم نه، خیلی. خصوصا در قضاوت اعمال آدم‌ها. یه‌کم به بعضی از تجربیات و یافته‌های قبلیم که ازشون مطمئن بودم شک کرده‌ام. این‌که چطور باید مدیریت کرد و این‌که چه جیزی مهمه و چه چیزهایی مهم نیست. این‌که چطور می‌شه بالاترین کارآیی رو با تموم محدودیت‌های معلوم و نامعلوم دور و برمون بروز داد؟ این‌که رو چه چیزایی باید محکم ایستاد و چه چیزهایی رو اصلا حتی نباید بهش اشاره کرد. این‌که تو یه موقعیت‌هایی فضای سوء‌تفاهم بالاست و این‌که نسخه‌های من برای یه محیط و یه آدم دیگه می‌تونه کاملا نتیجه عکس داشته باشه.

تو سال جدید دو تا تجربه جدید با خدا داشتم که صمیمانه ازش خواسته‌ام به هیچ عنوان اونا رو از من نگیره چون خیلی خیلی دلگرمم می‌کنه. تو سال 88 عادت کردم با یه عنوان جدید صدام کنند که هم می‌چسبه، هم کلی مسئولیت می‌ذاره رو دوشم. تو سالی که گذشت، بعضی از خواسته‌ها و تمایلاتم کم‌رنگ شد و با ناباوری دیدم بعضی چیزهایی که روشون خیلی حساسیت داشتم رو ازشون راحت‌تر می‌گذرم و دیدم که باز هم زندگی جریان داره و چیزی کن‌فیکون نشد. دیدم که حتی ناخودآگاه با این روش برخی از دیگر خواسته‌های قلبیم که ناچار کنار گذاشته بودمشون، رو اومدن و بدون هیچ دلهره و زحمتی به بار نشستن. تو سال 88 بیشتر از گذشته دلهره برم داشت که اون آینده‌ای که دارم براش برنامه می‌ریزم خیلی وقته شروع شده و داره به همون برق و باد سال 88 می‌گذره. اواخر این سال همونطور که تو چند پست قبلی نوشتم یه اعتماد به نفس جدید راجع به غلبه بر یه ترس ریشه‌دار پیدا کردم که خیلی بهم کمک کرد.

سال 88 از اون سالهایی بود که خیلی از بنده‌های خوب خدا لطفشون رو نصیب من کردن. در مقابل خیلی اوقات هم من کاری کردم که دل خیلی‌ها شکست و خیلی‌ها تو دل یا تو روی من گفتن که از من انتظار فلان کار رو نداشته‌اند. می‌دونم که حق هم داشته‌اند اما واقعا دارم به این نتیجه می‌رسم که امکانات محدود، اطلاعات ناکافی، ناپختگی و حتی گاهی غرور سبب می‌شه آدم به کاری دست بزنه یا حرفی بزنه که نتیجه‌اش برا دیگران ناراحت‌کننده باشه و حق هم داشته باشن. واقعا این از اون درس‌های امساله که تو واحدهای انسانی رسیدن به یه نتیجه و راهبرد درست، هزینه‌های زیادی داره...(پرشین بلاگ به هم می‌ریزه، رفرش می‌کنم و نگران اینکه نکنه اینایی که نوشته‌ام بپره...بعد با خودم فکر می‌کنم شاید صلاحی بوده و نباید اینا رو می‌نوشتی...بعد یاد این می‌افتم که خدایا چطور بفهمیم چی صلاحه؟

در می‌زنن و می‌گن یه جلسه داریم...

الان یک ساعت و نیم بعده و دوباره نشسته‌ام و می‌بینم که بخشی از مطلب پریده ولی بخشیش مونده...باز می‌گم صلاح نبود حذف بشه؟ و یاد دل‌دل‌های زیادی می‌افتم که تو کل زندگیم کرده‌ام و بجز چند موردش، تو بقیه‌اش خیر دیده‌ام از این‌که صبر کرده‌ام و باز این تردید که واقعا چه فضائیه میون اراده و تردید و جرات و قضا؟ و واقعا حد حرکت تو جمله از تو حرکت از خدا برکت تا کجاست؟ و یادم می‌آد که این یکی از سوالات فلسفی این وبلاگه که هر از چندگاهی تو یه پست نوشته می‌شه و باز می‌ره و باز می‌آد...)

تو این سال، سه‌چهارتا کتاب منتشر کردم، کلی لغت انگلیسی خوندم و سعی کردم به خاطر بسپرم، متاسفانه فقط سه‌چهار تا کتاب خوندم تا ته ولی کلی کتاب خریدم و دوتا دوست خوب کتابفروش پیدا کردم، بیشتر وبلاگ خوندم و بیشتر در اینترنت پرسه زدم اما بارها دیدم که دارم تندتر و نجویده‌تر می‌خونم، دو سه‌تا کار روتین و منظم رو توی زندگیم تثبیت کردم، چهارتا مسافرت رفتم و کلی چیز یاد گرفتم، بالاخره منهم دیدم که دارم تبدیل می‌شم به آدمایی که هر توجیهی رو میارن که بگن کار کردنمون بخاطر زندگیمونه و به همین خاطر خودشون رو تبرئه می‌کنن از اوقاتی که برا همسرشون نمی‌ذارن (و به این خاطر شرمنده همسرمم)، یاد گرفتم که با احساس گناهم تو بعضی خواسته‌هایی که نمی‌تونم بهشون برسم کنار بیام و بسپارمشون به خدا و از خودش بخوام که یه راه درست بهم نشون بده و ...

...یکی از عاداتی که امسال خیلی از من انرژی گرفت که درستش کنم اما نشد «توانایی زندگی تو لحظه» بود. می‌بینم که مثل همیشه ذهنم همه‌اش می‌پره به آینده و کمی هم به گذشته...

دارم می‌رم یه ماموریت اداری و انشاالله هفته اول فروردین برمی‌گردم. امیدوارم بتونم یه برنامه مدون و دقیق از سال بعد بنویسم. نه اینکه اونا قراره انجام بشه، بلکه این‌که می‌خوام بدونم می‌خوام تا کجا بپرم. یادمه زمان دبستان بهمون یاد می‌دادن وقتی می‌خواهیم تو امتحان پرش بیشتر از قبل بپریم، به اونجایی که می‌خواهیم بهش برسیم نگاه نکنیم، یه مقدار جلوترش رو نگاه کنیم و همونطور خیره به اونجا خیز برداریم و بپریم...

سال نو پیشاپیش بر همه شما خوانندگان خوب و همراه و مهربان و بزرگوار مبارک. امیدوارم شما هم با یه قلم و کاغذ تو این روزا یه روزی رو پیدا کنین و اهداف سال بعدتون رو بنویسین. موفق باشید و همیشه امیدوار.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: امید
 
ریشه‌اش رو بسوزون
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸  

از بعضی چیزا که ترست می‌ریزه, دیگه خبری از اونا نمی‌شه و همه اون ترسیدن‌های سابق برات می‌شن یه خاطره قشنگ. یه بخش زندگی که هر موقع می‌خوای برای یکی تعریفش کنی کلی با هیجان حرف می‌زنی و تو دلت به خودت افتخار می‌کنی.

اما بعضی چیزا به این سادگی از رو نمی‌رن. یه‌کم عقب‌نشینی می‌کنن و دوباره جمع‌ می شن و راه می‌افتن طرفت. فکر کنم طلایه‌دارهای سپاهشون هم شک‌ها هستن. آروم آروم شک می‌کنی که آیا واقعا تموم شده؟ اگه فلان موقعیت پیش بیاد چی؟ اگه یه‌روز تو اون وضعیت خاص گیر کنم چی؟ اگه مجبور شدم فلان‌جا یه امتحان پس بدم که مربوط به همین ترسمه چی؟...

شک‌ها که کارشون رو کردن، دیگه کار سختی برای ترس نمی‌مونه...این‌دفعه قویتر وارد می‌شه و می‌دونه چیکار کنه که دیگه جرات نکنی یه‌بار دیگه تو چشماش نگاه کنی. دائم یادت میندازه که جربزه نداشتی و نداری و نخواهی داشت و...نحیفت می‌کنه و با چندتا توجیه سرگرمت می‌کنه تا از پای در نیای اما ...می‌دونی که دیگه خودتو دوست نداری...

یاد داستان اسب تروا افتادم. ورود سپاه دشمن درست در زمانی بود که همه سرمست شادی بودن...

تو چشم ترست که نگاه کردی و مجبورش کردی چشماشو بندازه پایین، زود سرتو برنگردون...باز زل بزن بهش تا برگرده و بره...تا وقتی هم که دیگه گورش رو گم نکرده و مطمئن نشدی که نمی‌آد چشماتو هم نذار...وقتی مطمئن شدی دیگه اومدنی نیست، اونوقت ته دلت آروم ذوق کن


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: تداوم
 
هنوز هم وقت هست!
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸  

با یه نگاه مینیمالیستی به اهداف و آرزوهامون، می‌شه یه اولویت‌بندی مجدد کرد و اونایی که می‌شه بهشون رسید رو تنظیم کرد و حرکت کرد و از خدا هم یاری خواست.

کتابهایی که می‌خواستی بخری و هنوز نخریده‌ای

کتابهایی که می‌خواستی بخونی و هنوز نخونده‌ای

کارهایی که تصمیم داشتی دیگه انجام ندی و هنوز انجام می‌دی

کارهایی که می‌خواستی انجام بدی و هنوز همتش رو نداشتی که شروعشون کنی

فیلم‌هایی که می‌خواستی ببینی و دارن گوشه پلیر خاک می‌خورن

لغتهای انگلیسی‌ای که می‌خواستی یادشون بگیری و ولشون کردی

تحولات روحی‌ای که دلت می‌خواست بهشون فکر کنی و سعیتو براشون بکنی و تنبلی کردی

اهداف مالی و بلندپروازی‌های شغلی ای که داشتی و  گذاشتیشون کنار

...

اهداف لازم نیست کوبنده و اساسی و ساختارشکن باشن. فکر می‌کنین اگه طبق یه برنامه منظم یا یه‌کم منظم فرضا تا پایان سال چندتا فیلمی که دلتون می‌خواد رو ببینین یا 100 تا لغت جدید یاد بگیرین یا دو‌سه تا کتابی که همیشه دل‌دل می‌کردین رو دست بگیرین و تمومش کنین یا یه هفته سعی کنین فلان عادت بد رو که وقتی بهش فکر می‌کنین و می‌بینین اراده‌اتون رو به تمسخر گرفته کنار بذارین یا بالاخره کار با یه نرم‌افزار کاربردی رو یاد بگیرین یا  حداقل یه ماه برنامه غذایی‌ای که دلتون می‌خواد رو اجرا کنین یا بالاخره دوربینتون رو بردارین برین بیرون و اون آرزوی چندساله‌ای که برا عکاسی آزاد داشتین براورده کنین و هزارتا چیز دیگه ... حس بهتری از این روزمرگی‌ها نداره؟

LUP0970141 -


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف
 
سال 2010
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

تو خیلی از وبلاگهای خارجی که در زمینه پیشرفت شخصی مطلب می‌نویسن، از خواننده‌ها دعوت شده برا سال جدید میلادی برنامه‌ریزی کنن و هدفهاشون رو برگزینن و ریز بنویسن. شاید برا ماها این کار بیشتر اول سال جدید خودمون معنا بده اما دیروز داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه این روزا رو بذارم برا ارزیابی سالی که 10 ماهش گذشته و ببینم به هدفهایی که تعیین کرده بودم رسیده‌ام یا نه بهتر نیست؟

شاید یه خودارزیابی یادمون بندازه که 10 ماه سال گذشت و ما حتی یه تغییر جون‌دار و اساسی تو زندگیمون نداده‌ایم! حتی تو یه کار نتونستیم پیشرفت کنیم و خودمون رو بهتر کنیم. همه چیز کیفیتشون همونیه که سال 87 هم داشته‌اند فقط اندکی تجربه و روزمرگی بیشتر شده.

این خیلی بده...

حالا حداقل می‌شه یه هدف معین کرد و تو نزدیک 70 روز باقیمونده از سال 88 بهش رسید. همین حالا، نه حتی یه ساعت دیگه. سوال هم می‌تونه این باشه: چه‌کاری اگه بکنم و به چه هدفیم برسم باعث می‌شه تو لحظه سال تحویل احساس کنم سال پرباری رو گذرونده‌ام؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف
 
مهربونی
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸  

روزهایی که با مهربونی آغاز می‌شن روزهای متفاوتی‌اند. یه نگاه مهربون به همسرت، پدر یا مادرت؛ یه لبخند مهربون به رهگذر، یه میو و پیش‌پیش مهربون به گربه رهگذر!، یه نوازش مهربون به برگ درختی که از کنارش می‌گذریم، یه لبخند مهربان به بچه‌ای که خوابالو رو شونه مامانش داره می‌ره مهد کودک، یه سلام و احوالپرسی اختصاصی از همکار و خیلی چیزای دیگه ... گرچه شاید لوس و غریب به نظر برسن اما یه تحول اساسی تو روز تازه آغاز شده می‌دن. یه‌جوری به ناخودآگاهمون می‌گیم که بنای امروز بر کج خلقی نیست. بنای امروز فقط بر این است که من زنده‌ام و این کم چیزی نیست.

...

چند روزه به دلیلی که خودم هم درست نمی‌دونم هر دوتا پاهام درد می‌کنن. هرچند می‌دونم انشاالله زود خوب می‌شن و فقط یه‌کم استراحت نیاز دارند اما به وضوح می‌بینم که چقدر یه‌کار ساده دوست داشتنی یعنی پیاده‌روی تا خانه می‌تواند تبدیل به عذاب شود. چقدر به بعضی چیزها راحت عادت می‌کنیم و اونا رو مسلم فرض می‌کنیم. شعر گاه زخمی که به پا داشته‌ام سهراب دقیقا مال اینجاست)

...

مدتها قبل یه پست نوشته بودم در مورد اینکه آیا مهارت تو چندتا کار بهتره یا متخصص شدن تو یه کار. یادمه اون متن زرتشتی زیبا رو هم آورده بودم که نوعی نفرین بود و همه‌کاره بودن رو زشت و ناشکری به‌حساب می‌آورد. دیشب یه مقاله می‌خوندم اینجا به نام How Passion and Focus will Rock Your Career که دیدم دقیقا همون بحث رو کرده. برام جالب بود. خصوصا اینکه نویسنده معتقده برای موفقیت در شغل، باید به همون متخصص و یک شدن اندیشید نه مهارت نسبی داشتن تو چندتا کار. در هرحال اگه از مطالب انگلیسی لذت می‌برین یا با خودتون عهد بسته‌اید که زبانتون رو قوی‌تر کنین، مطالب این وبلاگ لذتبخشند، خصوصا منش و روش زندگی آقای نویسنده آن.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: شکر ،کلمات کلیدی: پیشرفت شغلی
 
همیشه محکوم!
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸  

یه بخش مهم از انرژی زندگی ماها می‌دونی چجوری هدر می‌ره؟ فکر کردن به کارهایی که یه جوری انجامشون دادیم اما بعدا کلی به خودمون ایراد گرفته‌ایم که کاشکی اینجوری انجامش می‌دادم، نه اونجوری!

با یه نفر یه‌جور حرف می‌زنیم بعد بارها و بارها با خودمون فکر می‌کنیم کاش یه جور دیگه باهاش حرف زده بودم. یه چیزی رو می‌خریم بعد با خودمون کلنجار می‌ریم که کاش مدل دیگرش رو خریده بودم. جلوی یکی حرف نمی‌زنیم بعد کلی از خودمون انتقاد می‌کنیم که کاش بهش فلان چیز رو گفته بودم و لالمونی نمی‌گرفتم! فلان رفتار رو از خودمون نشون می‌دیم اما بعد که فکر می‌کنیم طرف مقابل پاشو از گلیم خودش بیرون گذاشته، با خودمون دعوا می‌کنیم که ابله خان اگه محکم وامیستادی جلوش اونجوری هوا برش نمی‌داشت. و ...

من معتقدم یه بخشی از این فرایند بازبینی دوباره افکار و کردار خیلی خوب و لازمه. باعث می‌شه پخته بشیم، عمیق بشم، قوی‌تر بشیم و فهمیده‌تر.

اما اون بخشی که خوب نیست دائما حسرت خوردن و فکر کردن به کارهاییه که فکر می‌کنیم بهتر بود جور دیگه انجامشون می‌دادیم.  اینکه دائم خودمون رو محکوم کنیم و به خودمون برچسب بزنیم که همه دارن از خوبی و مهربونی من سوء استفاده می‌کنن و منو ابله گیر آوردن اصلا چیز خوبی نیست. اولا که درجه اعتماد به نفسمون رو حسابی می‌آره پایین، دوما هم بهمون می‌قبولونه که آروم آروم با نقش قربانی بودن کنار بیاییم. ولی در حقیقت این یه‌جور تنبلی و بی‌ارادگیه. اگه واقعا به این نتیجه رسیده‌ایم که بهتره تو یه موقعیت‌هایی یه جور دیگه رفتار کنیم، باید شروع کنیم یاد گرفتن طبیعی انجام اون رفتار رو. بدون هیجان زدگی و واکنش‌های احساسی، بدون اینکه مجبور بشیم خود خودمون رو کنار بذاریم و بریم تو جلد یه نقش دیگه. بدون اینکه اون اخلاق‌های خوبمون رو که فکر می‌کنیم ازشون دارن سوءاستفاده می شه کنار بذاریم و فکر کنیم تو این جامعه هرچی زرنگ‌تر و سیاس‌تر و مغرورتر و بی‌خیال‌تر و بی‌توجه‌تر و پرروتر باشی کارت جلوتر می افته. تو قراره با رفتارت به یه نفر بفهمونی که کارش درست نیست. دیگه چرا به همه خوبیهات شک می‌کنی؟ دیگه چرا دائم خودت رو محکوم می‌کنی؟

اگه لازمه تغییری بدی دست به کار شو، اگه هم می‌بینی لازم نیست و بهتره صبر کنی تا اون طرف بفهمه کارش اشتباه بوده، خب صبر کن و با آرامش منتظر باش... این وسط دائما غر زدن به جون خودت تنها تاثیری که نداره، بهتر شدن اوضاعه.

یا دست به کار شو، یا رفتار طبیعی خودت در مواجهه با مسائل و مشکلات رو قبول داشته باش و اینقدر خودت رو اذیت نکن.

همین!

AYP0613465 - A girl looking in the mirror

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
غول انگشتر
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

اگه از خواستن چیزی بدست می‌آید و هیچ‌چیز از دست نمی‌رود، پس حتما بخواهید...

کلمنت استون، صفحه اول کتاب عامل علاء‌الدین

کوچیک که بودم داستان علا‌الدین و چراغ جادو رو که می‌خوندم دوست داشتم اون غول انگشتر رو داشتم. برام جالبه که چرا غول چراغ رو نمی‌خواستم (حالا انگار قرار بود اونا رو به بنده بدن و من داشتم ناز میکردمنیشخند) شاید یه جورایی از اون قدرت مطلق غول چراغ واهمه داشتم، شاید چون تو داستان غول انگشتر مهربونتر و متواضع‌تر بود اونو دوست داشتم، شاید چون غول چراغ نامطمئن‌تر بود و دست اون جادوگر بدجنس می‌افتاد...به هرحال الان که فکر می‌کنم اون تفکیکی که برا خودم گذاشته بودم برام جالبه.

گاهی تو زندگیمون با خودمون حس می‌کنیم اون انگشتره رو داریم. می‌بینیم چیزایی که می‌خواهیم درست می‌شن و اونایی که نمی‌خواهیم اتفاق نمی‌افتن. بعد که خوب فکر می‌کنیم می‌بینیم خیلی هم اتفاقی نیستن. زمان هایی که تلاش می‌کنیم صبورتر باشیم انگار چیزها و حس‌هایی رو درک میکنیم که قبلا نمی‌دیدیمشون. از وقتی با برنامه حرکت می‌کنیم نابسامانی‌ها کمتر می‌شه و خود به خود استرس و به‌هم ریختگی کمتری بوجود می‌آد. زمان‌هایی که سعی می‌کنیم کمتر قضاوت کنیم، آدما و اخلاق‌هاشون برامون قابل درک‌تر می‌شن و خودشون هم دوست‌داشتنی‌تر. زمان‌هایی که از خدا می‌خواهیم باهامون باشه و هوامونو داشته باشه و تلاش می‌کنیم تو رابطه‌مون با اون خرابکاری نکنیم، انگار حس‌هامون قوی‌تر می‌شن و حضورش رو بیشتر حس می‌کنیم.

غول انگشتر افسانه بود اما ماها همه تو دلامون غول انگشتری داریم که فقط منتظره صداش بزنیم. اما نکته‌ای که این غول رو واقعی می‌کنه اینه که باید برا بهتر شدن زحمت کشید. آرامش، موفقیت، حس خوب باخدا بودن، امیدوار بودن و پیشرفت واقعی کردن تو کار و زندگی و آخر شب هم با آرامش و لذت و وجدان آروم سر رو بالش گذاشتن نیاز به زحمت داره. این حس راحت به همه چیز رسیدنی که خصوصا تو دوران اخیر برا ماها آرزو شده رو باید ریخت دور . موفقیت زحمت می‌خواد و نکته قشنگش اینه که اون زحمته هم لذتبخشه. خصوصا وقتی به هدف تعیین‌کرده‌ات می‌رسی و به پشت سرت و سختیهات نگاه می‌کنی...چه کیفی داره به خدا.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی
 
فقط یه ماه
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸  

یه مطلبی رو می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که نویسنده‌اش یه خانمی بود حدودا بیست و چند ساله که ظاهرا غلبه ناامیدی و یاس و شکست تو زندگیش بر امید و آرامش خیلی بیشتر بوده. یه روز این خانم تصمیم می‌گیره حالا که این اندازه از عمرش گذشته، ضرر نمی‌کنه تصمیم بگیره یه سال از عمرش رو با اختیار خودش به مثبت‌اندیشی و امیدبگذرونه. از همون روز شروع می‌کنه برا  این هدف تلاش کردن و محصولش هم می‌شه اون وبلاگ که پر از درس‌های زیبا و مطالب انرژی‌دهنده بود.

...

با خودم فکر می‌کردم اگه بیاییم و یه زمان معین فرضا یک ماه رو اختصاص بدیم که توش تلاش کنیم تموم فکر و ذکرمون یه هدف خاص بشه، چه اتفاقی می‌افته؟ می‌دونم که خیلی از ماها با این روش ناخودآگاه آشناییم. مثلا رژیم می‌گیریم، تصمیم می‌گیریم برا کنکور یا قبولی تو یه آزمون درسی یا استخدامی حسابی بخونیم، ورزش می‌کنیم و ... اما به نظرم این‌کار رو می‌شه درخصوص مسائل دیگه‌ هم بکار برد و فقط منحصرش نکرد به وقایع خیلی خاص زندگی. 

مثلا دو سه ماه شب و روز و فکر و ذکرمون بشه زبان انگلیسی که سالهاست حسرتشو می‌کشیم که راحت انگلیسی حرف بزنیم و بفهمیم. یا یه مدت زمان خاص تموم هم و غممون رو بذاریم رو اینکه یه لیست گنده از کارهایی که نصفه کاره ولشون کرده‌ایم رو تموم کنیم. یا فرضا یه ماه وقت بذاریم و بدون حواس‌پرتی و کارای متفرقه بشینیم راجع به فلان موضوع که خیلی وقته دلمون می‌خواد اطلاعات درباره‌اش داشته باشیم و توش یه متخصص حداقل اولیه بشیم مطلب بخونیم و فکر کنیم و جستجو کنیم و مشورت کنیم.

عمر ما داره می‌گذره. خواه ناخواه. اغلب هم با روزمرگی. بیایید یه ماه این تمرین رو بکنیم. اگه خوب نبود عمرمون که زودتر نگذشته. هان؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف
 
شاید بعدا!
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸  

اول:

یکی از بدترین عبارات دو حرفی دنیا اینه: هنوز نه!

ظاهرا معنیش اینه که تو آینده نزدیک آره...اما در حقیقت یعنی زمانی می‌رم سراغش که تمامی شرایط اونجور که من می‌خوام مهیا باشه...به همین خاطر بیشتر معناش این می شه: هرگز!

دوم:

تو اون لحظات غیر قابل تعریف قبل از افطار، که ملغمه‌ای از ربنا و این دهان بستی و سبحانک یا من هو الله الذی... است و دلتون یواشکی یه چشمک خودمونی می‌زنه به خدا و ذوق می‌کنه که یه روز دیگه رو تونستین روزه بگیرین، منو هم دعا کنین.


کلمات کلیدی: تصمیم
 
بازدید افتخاراتمون رو پس دادن
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸  

یکی از چیزایی که با گذر زمان آرام آرام برای آدم می‌شه یه مشغله ذهنی، فکر کردن به کارهایی است که زمانی خیلی راحت و آسون و با شوق انجامش می‌دادی اما الان به هر دلیل موجه یا ناموجهی گذاشتیش کنار. این امر خصوصا اگه زمانی تو اون کارا خبره بوده باشی و مورد تحسین و تایید دیگرون، بیشتر اذیت می‌کنه.

مثلا زمانی بوده که خوره کتاب بودی و کلی کتاب می‌خوندی و حسابی تو فرضا موضوع ادبیات داستانی، فلسفه، علم یا هر چیز دیگه اطلاعات به‌روز داشتی اما الان با خودت که فکر می‌کنی می‌بینی از آخرین باری که جدی کتابی رو خونده‌ای خیلی گذشته. یا فرضا تو یه رشته ورزشی قوی بودی و برا خودت مدعی بودی اما حالا می‌بینی که راحت از یه تازه‌نفس تو اون رشته عقب می‌مونی و ناخودآگاه به خودت قوت قلب می‌دی که به هرحال اون جوونه و من ...اما ته دلت می‌دونی که اینا بهونه‌ است!

چند روز پیش مطلبی می‌خوندم از یه قهرمان یه رشته ورزشی که بعد از سالها دوباره کلی تلاش کرده بود و دوباره قهرمان شده بود. بعد که  انگیزه این کار رو ازش پرسیده بودن گفته بود اون وقتا بچه من کوچیک بود. الان اگه بخوام باور کنه که باباش زمانی قهرمان دنیا بوده باید ملموس بهش نشون می‌دادم.

...

این آقای لانس آرمسترانگ که بعد از پیروزی بر سرطان پنج شیش بار قهرمان مسابقات جهانی دوچرخه‌سواری توردوفرانس شد، برای من یه الگوئه. تو همین چند روزه هم اگه تو خبرا دقیق بشین می‌بینین بعد اینهمه سال هنوز تو دو سه نفر اول داره رکاب می‌زنه. خوشم می‌اد از آدمایی که دست بر نمی‌دارن تا چیزی رو به خودشون ثابت کنن.

دیروز و پریروز دوتا کار گنده انجام دادم که حس آرمسترانگی بهم دست داد. اولش 10-12 ساعت وقت گذاشتم و یه گزارش ملی که برام شده بود یه غول بزرگ نوشتم و تایپ کردم و کیف کردم. دومیش هم کل جمعه رو وقت گذاشتم و به یاد اون وقتها یه کتاب دلچسب رو از اول تا آخرش خوندم و لذت بردم... سالها بود که این حس درونم رشد کرده بود که دیگه حوصله آروم نشستن و خوندن و مسحور کتاب شدن رو ندارم و سیستمم شده همین روش جویده جویده خوندن اینترنتی. اما این جمعه بر این خیال باطل یه خط گنده کشید و باعث شد دل گرم بشم به خودم.

بد نیست گاهی همت کنیم و یه چیزایی رو دوباره به خودمون ثابت کنیم. خصوصا اون چیزایی که یادشون ناخودآگاه حسرت می‌آره تو دلمون.

 

پیوست: آهنگ عجیب و غریب وبلاگ:  Dinata از Eleftheria Arvanitaki خواننده یونانی


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: تداوم
 
پا شو!
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸  

داریم زندگیمونو می‌کنیم و یه اتفاق ناخوشایند می‌افته... داغون می‌شیم, دلمون می‌گیره, اعصابمون به هم می‌ریزه, تو خودمون می‌ریم, بعد... می‌پذیریمش و باهاش کنار می‌آییم و زندگی رو ادامه می‌دیم...یه چیز جالب هم اون بین‌ها می‌فهمیم: اینکه همون روزای معمولی و روزمره‌مون هم چقدر جای شکر داشته و خودمون تا این اتفاق برامون نیفتاده بود، نمی‌دونستیم...یاد می‌گیریم دلخوشی‌های کوچیک زندگی رو هم دوست داشته باشیم و ...

داریم زندگیمونو می‌کنیم...اتفاقی می‌افته و باعث می‌شه حتی گوشت‌تلخ‌ترین و بی‌حس و حال‌ترینمون هم به وجد بیاییم و به تحرک بیفتیم. می‌بینیم ناخودآگاه تموم وجودمون پر از شور و شوق و آرزو شده. انگار چند واحد خون یه ورزشکار رو بهمون زده باشن، سرحال‌تریم، خوش اخلاق‌تر، فعال‌تر و خوش‌بین‌تر. زندگی رو زیباتر می‌بینیم و آینده رو ساختنی‌تر... بعد یه‌دفعه همه‌چیز ظاهرا برعکس می‌شه. تموم آرزوها و تلاش‌ها بدل می‌شن به خواب و خیال. همچین خورده تو برجکمون که دیگه حال و حوصله هیچی رو نداریم. احساس بدی می‌ره تو تموم سلول‌هامون. بی‌حوصله می‌شیم، بد اخلاق حتی و گاهی هم دونسته و ندونسته افسرده.

...

اما ...زندگی همینه. گاهی با خودم فکر می‌کنم خدا چندبار باید یه تجربه رو به من نشون بده تا بفهمم اینا قانونای طبیعتن. حال اول رو خیلی از ماها تو زندگیمون تجربه می‌کنیم. فوت نابهنگام یه عزیز، یه شکست ناجوانمردانه عشقی، یه نامردمی از طرف همکار و دوست، یه عدم درک بی‌موقع از سوی خانواده، یه شکست سنگین شغلی و خیلی مثال‌های دیگه. تو این فضای وبلاگستون خیلی از این اتفاقها رو می‌شه دید و دید که آدما به همدیگه تسلی می‌دن و کمک می‌کنن که طرف مقابل از اون مشکل آروم آروم بیاد بیرون.

اما تو حالت دوم، یه مقدار اراده بیشتر از سوی آدم مورد نیازه. افسردگی بعد از اون همه امید و آرزو و شور طبیعیه اما به نظر من، دوباره بلند شدن و استفاده از اون انرژی‌های سوخته برای یه تصمیم دوباره و یه شروع دوباره هم طبیعیه. گاهی لابلای کلی چیزای سوخته، یکی دوتا انبار امید و شوق که دست نخورده و آسیبی بهشون نرسیده هم می‌شه پیدا کرد. فقط باید با چشم باز و خواست واقعی دنبالشون گشت. نباید تو زندگیمون فکر کنیم امید و شور و اشتیاق رو فقط یه‌بار می‌شه جمع کرد و بس. نباید وقتی حالمون اساسی گرفته شد از اون به بعد به همه چیز با احتیاط و بدبینی نگاه انداخت. نباید از کلمه‌های «جمع» برای رویدادهای زندگی استفاده کرد و گفت: همشون اینجورین،..همیشه همینه...هیچکدومشون...

تو زندگی گاهی سکندری می‌خوریم، گاهی جفت پا بهمون می‌اندازن و بلند می‌شیم و گاهی هم با صورت می‌آییم رو زمین... یه لحظه فکر کنین دارین یه صحنه از یه فیلم تاثیرگذار رو می‌بینین... اگه هنرپیشه‌تون همونطور رو زمین بمونه و بلند نشه بیشتر دوسش دارین یا اگه بعد از مدتی تلاش کنه و پا شه و با چهره‌ای مصمم‌تر و مقتدرتر به راه خودش ادامه بده؟ اون موقع حتی چشای پر از اشک و دماغ خونیش رو  هم دوست داریم. چرا؟ شاید چون می‌دونیم که اون ارادهه و اون امیده چقدر اصیل و نابه.

زندگی همینه...اگه تو حالت دوم هستین، پاشین، دماغتون رو با آستین پارتون پاک کنین و با چشمای پر از اشکتون به جلو نگاه کنین و دوباره راه بیفتین...امید دقیقا زمانی خیلی خیلی نیازه که اوج ناامیدیه.

POP0000612 -

پیوست: نمی‌گم وقتی این پست رو می‌نوشتم به این روزا فکر نمی‌کردم اما هدف اصلیم نوشتن یه چیز برا همه اتفاقای زندگیمون بوده.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
پذیرش سفارش برای دکوراسیون داخلیه شما!
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  

بد نیست بهونه‌ای واسه خودت جور کنی و یه تغییر دکوراسیون خوب تو دل و ذهنت بدی. اگه می‌دونی با جابجایی، آوردن یه چیز نو و یا کنار گذاشتن بعضی چیزای کهنه و کاور کشیدن روشون و بردن تو زیرزمین، می‌شه یه روح جدید به خودت ببخشی، دست دست نکن. ما اغلب آرزوهایی رو بهشون می‌رسیم که وقتی دلمون اونا رو خواسته، از همون لحظه شروع کرده‌ایم برا رسیدن بهش تلاش کردن. اگه هم همون لحظه برامون امکان نداره قدمی برا رسیدن به اون خواسته برداریم، می‌شه شروع کرد به طرح ریختن و خیال کردن، و بعد تا حد امکان یکی از لوازم رسیدن به اون آرزو رو انجام دادن. یه‌جور قاطی کردن ابزارهای روحی و فیزیکی رو برا اینکه خودمون رو پایبند کنیم. برا اینکه به خودمون بگیم: می‌دونم دوست داریش. برات درستش می‌کنم. برا اینکه به خودمون بفهمونیم این امروز و فردا کردن‌ها تیشه به ریشه آرامش بعدیمون که خیلی هم لازمش داریم می‌زنه.

معطل نکن...همین الان یکی از خواسته‌هاتو برآورده کن...حتی اگه خیلی خیلی کوچیک باشه.

CCP0017624 - Green Turtle on Beach


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: زندگی
 
استقامت
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

یادمون نره بعضی از فضیلت‌ها ازلی و ابدی هستن و فرق می‌کنن با نسخه‌های زودگذر کنونی. خیلی فرق می‌کنه که برا کسب اعتماد به نفس، نفس عمیق بکشیم، صاف وایسیم، تو چشم مخاطب نگاه کنیم، رو لحن صحبتمان کار کنیم و ده‌ها روش دیگه رو بکار ببندیم...تا اینکه بدون درگیر شدن تو همه این کارا، بیاییم و رو خودمون کار کنیم و درونمون رو قوی کنیم. با توکل، با صداقت، با فروتنی و با چیزای دیگه.

...

چند روزه دارم به این موضوع استقامت فکر می‌کنم. اینکه چقدر ازش فاصله گرفته‌ام و چقدر ناخودآگاه دنبال نتایج آنی می‌گردم و سریع دلم می‌خواد به فلان هدف برسم تا زود برم سراغ یه هدف دیگه.

یادمه چند وقت قبل دوستی تو یکی از کامنت‌های اینجا نوشت که با مصرع نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود خیلی موافق نیست... با اینحال من هنوز فکر می‌کنم خوشترین و به‌یادماندنی‌ترین موفقیت‌های زندگیم اونایی بوده که خیلی براشون زحمت کشیده‌ام.

دلم تنگ شده بود برا زحمت کشیدن و عرق ریختن و حسابی درگیر یه کار شدن.  گفتم اینجا بنویسم.


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: سختی
 
وایسا، اره‌ات رو تیز کن، دوباره شروع کن
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸  

PDP0596912 - Saw blade, close-up of teeth

دیروز حکایتی رو می‌خوندم از آدمی که یه نفر رو توی جنگل دید که داره با شدت و کلی عرق‌ریزی یه درخت رو اره می‌کنه. رفت و با احترام بهش گفت: قربان به نظر می‌رسه خیلی دارین انرژی مصرف می‌کنین اما خیلی کار پیش نمی‌ره. آدمی که داشت اره می‌کرد سری به موافقت تکون داد و با همون شدت به کارش ادامه داد. فرد رهگذر گفت خب صلاح نمی‌دونین اندکی صبر کنین و با توجه به اینکه خیلی هم کارتون پیش نرفته، اره‌تون رو تیز کنین و مجددا شروع کنین؟ اینجوری خیلی سریع‌تر کار تموم می‌شه. طرف نگاهی عاقل اندر سفیه به رهگذر انداخت و گفت نمی‌بینی نمی‌تونم یه لحظه هم کارم رو متوقف کنم؟ من فرصتی برای اینجور کارا ندارم.

 ...

تو همونجا می‌خوندم که یکی از اهداف شخصی ماها می‌تونه این باشه که تو هر سال جدید یه توانایی جدید کسب کنیم.

...

گاهی لازمه صبر کنیم و یه نگاهی به خودمون بندازیم. ما آدمای کم‌توانی نیستیم اما گاهی با گذر سالها همون توانایی و مهارت‌هایی که سالها قبل داشته‌ایم رو داریم و زیاد فرق نکرده‌ایم. اره‌هامون کند شده‌اند و ما با همونا داریم زندگیمون رو می‌گذرونیم.  برا ماها خیلی لازمه اره‌هامون رو تیز کنیم. اینجوری هم نسبت به خودمون احساس خوبتری داریم و هم کار، زندگی و شغلمون همیشه تحت کنترل می‌مونه.

فکر کن ببین دوست داری کدوم توانایی‌ها  و مهارت‌هاتو بهبود ببخشی؟

 

پیوست: این کتاب هفت عادت مردمان موثر از استفن کاوی چکیده‌ایه از تموم کتابهایی که تا حالا من تو زمینه رهبری و مدیریت شخصی و کاری خونده‌ام. اگه تونستین یه نگاهی بهش بندازین.


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: زندگی
 
رهآورد شهرکتاب نیاورون
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸  

وقتی قدردان و شکرگزار هستید، شروع به جذب چیزهایی می‌کنید که برای آنها بیشتر شکر خواهید کرد.

جک کانفیلد تعریف می‌کرد که جان دی‌مارتینی نویسنده صبح‌ها تا زمانی که اشک شکرگزاری بر صورتش جاری نشود، از رختخواب برنمی‌خیزد. می‌توانید تصور کنید کسی که روزش را با این احساس هیجان انگیز آغاز می‌کند چه احساسات جالبی دارد؟

ترفند زندگی کردن در لحظه حال و در عین حال بیشتر خواستن از سر شیطنت است. شیطنتی که خدا آنرا می‌فهمد ولی دوستش دارد.

کافی است از جایی شروع کنید چون احساس شکرگزاری قوی‌ترین راه جذب معجزه است.

 

کتاب خوبیه این کتاب «کلید: راز گمشده جذب خواسته‌ها» اثر جو ویتال و ترجمه خانم فریده همتی. گاهی بعضی مطالب خوبه که دائم به خودم یادآوری کنم. خصوصا برای اول یه سال جدید. 


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: شکر
 
نو شدن
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧  

هیچ‌وقت برای گرفتن اون تصمیمی که خیلی وقته داری بهش فکر می‌کنی و می‌دونی اگه بگیریش خیلی چیزا تو دلت متحول می‌شه دیر نیست.

هیچ وقت هم برای اجرایی کردن اون تصمیمی که گرفتی دیر نیست. اگه تصمیمتو گرفتی، به خودت احترام بذار و براش وقت بذار و سفت و مقتدر پاش وایسا. گاهی فکر می‌کنم یکی از بزرگترین لذت‌های دنیا اینه که به خودمون ثابت کنیم می‌تونیم.

می‌شه سال جدید رو ساده و روزمره و معمولی آغاز کرد، می‌شه هم با یکی دوتا تصمیم متحول کننده رفت سراغش. گاهی این تصمیم‌ها می‌تونه خیلی کوچیک هم باشه اما ما می‌دونیم که رومون تاثیر بزرگی داره.

یه دفترچه و یه مداد...یه‌کم زمان اختصاصی برا خودمون...یه‌کم بلندپروازی و افق دید وسیع...یه‌کم آرامش ناشی از حس خدا...یه‌کم هم تمرکز و اراده و اقتدار.

اینا رو بکوبین و هم بزنین و دم کنین و نوش جان کنین. اونوقته که حول حالنا الی احسن الحال مفهوم پیدا می‌کنه.

سال نوی همتون مبارک


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: امید
 
راه من
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧  

خب من مثل کامنت‌های پست پایین، حقیقتا اعتقاد دارم که عوامل محیطی تاثیر عمده‌ای روی آدم و ذهنیات و توان و کارامدی‌اش می‌گذارند. فشارهای اقتصادی, تنش‌های عصبی, مشکلات حل شده با مشکلات دیگه, آلودگی هوا و شاید هم از همه اینا بیشتر نوع فرهنگ ما سبب شده تا ما نسبت به خیلی از آدمیزادهای دیگه سختی بیشتری بکشیم.

با این‌حال می‌خوام مثل همیشه وزن بیشتر رو بدم به خودمون و نوع نگاهمون و تفسیری که از علت زندگی‌کردن داریم. می‌خوام برم سراغ اون چیزی که به روز من و تو شکل می‌ده. به اون چیزی که وقتی فلان سختی رو پشت سر گذاشتم باهام حرف می‌زنه و اون چیزی که وقتی به فلان سختی و غم و دلنگرانی رسیدم، آرام و مطمئن کمکم می‌کنه تا بفهمم و بگذرم و ادامه بدم به زندگی. اونم یه زندگیه پویا و سر به آسمون نه خسته و باری به هر جهت و لِخ لِخ کن!

من دارم دنبال راهم می‌گردم. به یه نتایجی هم رسیده‌ام. یه حس خوب دارم از اینکه چیزی داره آروم آروم کامل می‌شه و رشد می‌کنه. ساکت شده‌ام تا ببینم کی می‌خواد سر در بیاره. کی می‌خواد بهم بگه: خب ببین آقای امیدوار، این همون روشیه که می‌خواستی. چیزی که با یه شیب مطمئن ببرتت بالا. بفهمونه بهت چرایی فلان غم و غصه و مصیبت رو. حالیت کنه حکمت پشت سر فلان اتفاق نابهنگام و غریب تو زندگیتو. کمکت کنه بدون تزلزل رو پاهات وایسی و تصمیمات و عقایدت با یه عوض شدن دولت و تغییر وضع اقتصادی و رسیدن یا نرسیدن به فلان پست و مقام و تغییر کم و زیاد درامدت  متلاطم نشه و بهم نریزه. مراقبت باشه با یه بی‌احترامی و نامردی به هم نریزی و با یه لطف و ابراز ارادت یا موقعیت عالی آرامش و متانتت رو از دست ندی. دارم دنبال یه حکمت ناب می‌گردم. حکمت و نه علم. یه چیز ریشه‌دار. ریشه دار تو تجربه‌ها و زندگی هزاران سال آدمایی که قبل یا همراه ما زیسته‌اند. شاید این روش، تلفیقی و التقاطی از کار در بیاد. اما می‌دونم چیز خوبیه. حداقل برای من و برای خیلی‌های دیگه‌ای که مثل من فکر می‌کنن و احساس می‌کنن دیگه وقتش رسیده که چشماشون رو باز کنن و گمشده‌اشون رو پیدا کنن و بفهمن اِه! اینکه گم نشده بود و جلومون نشسته بود!

این چند وقت اگه کمتر می‌نویسم بخاطر اینه که دارم بیشتر فکر می‌کنم. خصوصا رو کامنتهایی که برام می‌ذارین. سعی می‌کنم از نقطه‌نظر شما خواننده‌های خوب و فهمیده اینجا مسائل رو ببینم. و این خیلی داره بهم کمک می‌کنه. لطفا به همراهیتان ادامه دهید. هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیملبخند

FAN2041177


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: هدف
 
چرا؟
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧  

چند وقته عمیقا دارم به این فکر می‌کنم که باید چکار کرد تا در مقابله با مشکلات قوی‌تر شد و در برابر ناملایمات آرام‌تر؟ دارم فکر می‌کنم چرا با وجود اینکه اینقدر میزان اطلاعات و مطالعه ما نسبت به نسل‌های قبلیمون بیشتره اما تا این اندازه در مقابل مشکلات کم می‌آریم؟ اصلا چرا رشد وبلاگ‌نویسی در ایران را از آنجا که پدیده وبلاگ تبدیل شده به نوعی نگارش درونیات و رازهای درونی،‌خطرناک می‌دانند و می‌گویند نسل جوان ما روز به روز درونگراتر می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه چرا باوجود اینکه هممون تو اوقات معمولی کلی از فیلم راز و کتابهای یونگ و بوسکالیا و اوشو و کنفیلد و مورتی تو ذهنمون می‌آریم و برا تسلی دادن دیگرون ازشون استفاده می‌کنیم، به خودمون که می‌رسه با یه تلنگر کوچیک یا بزرگ زندگی به‌هم می‌ریزیم و خیلی هنر که می‌کنیم می‌ذاریم زمان تسلیمون بده نه دانسته‌هامون؟ چرا هرچی تلاش می‌کنیم یه‌جای زندگی شخصی یا ارتباطات اجتماعی، ‌دوستانه و یا شغلیمون می‌لنگه؟‌ چرا وبلاگهامون پر شده از روش‌های امتحانی و آزمایشی ما و دوستامون برا آروم کردن خودمون؟

نه اینکه تسلی دادن و تسلی بخشیدن خوب نیست، که خیلی هم هست و به نظر من سعادت می‌خواد آدم اونقدر عزیز باشه که ناراحتیش برا دیگرون مهم باشه و سعی کنن ناراحتیش رو تخفیف بدن... اما من دنبال چیز دیگه‌ای هستم. دنبال یک نوع شور و شوق. دنبال یه‌جور قدرت درونی که طبیعتا باید تو ته دل همه ماها باشه، اونم نه بخاطر اینکه ما ایرانی هستیم یا جوونیم یا مسلمونیم یا مدرنیم یا سنتی‌ایم یا هر چیز دیگه. بخاطر اینکه ما آدمیزادیم. همین!

راستش گاهی که تو وبلاگهای دوستان داستان یه تلاش شخصی یا یه تحرک روحی و مقتدرانه که باعث حرکت اونا به جلو شده رو می‌خونم می‌بینم یه چیزی ته دلم برق می‌زنه. خوشحالم می‌کنه و البته زود برقش گم می‌شه. نمی‌دونم چرا اما واقعا دلم می‌خواد این خط رو بگیرم و ببینم اون برقه منبعش کجاست؟

آیا ما فارغ از اینهمه دانسته‌های جور و واجور و متعدد و گاهی هم متناقض می‌تونیم راهی پیدا کنیم که قوی‌تر بشیم، استوارتر بشیم، موفق‌تر بشیم، سالم‌تر بشیم (هم روحی و هم جسمی)، خندون‌تر بشیم، خوش‌خلق‌تر بشیم و ...؟

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: طراوت
 
آدما
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧  

یکی از بهترین علاج‌های فکر نکردن به حرفهایی که پشت سرت می‌زنن اینه که خیلی ساده روتو برگردونی، بلند شی وایسی و خودتو بتکونی از اینهمه غباری که شاید از طریق بهترین دوستات و همکارات رو تنت نشسته، بعد با یه لبخند آروم و مصمم شروع کنی از بالا سر همه اونا به اهدافت نگاه کنی، توانمندی‌هات رو یادت بیاری و حرکت کنی به سمت یکی از اون هدفها...

اینجوری مجبور نیستی ذهن و روحت رو هم درگیر این فکر آزار دهنده کنی که ای... آدما هیچکدومشون قابل اعتماد نیستن. می‌تونی هنوز به خوبی بشر ایمانت رو نگه داری و این خیلی خوبه.


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: قدرت ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
امید کردستانی شدن!
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧  

یه مطلب زیبایی می‌خوندم اینجا که روایتی متفاوت از زندگی‌نامه امید کردستانی داشت. یه بخشش خیلی بهم چسبید. این‌که می‌گفت: ... کمی هم به خودمان فکر کنیم. به این فکر کنیم که چه کارهایی است که باید انجام دهیم تا فردا در مورد ما هم اینگونه بنویسند. بعد با چند تا جمله خوب و کاربردی این موضوع رو باز کرده: ببینیم چه کارهایی است که می‌بایست بیشتر انجام دهیم، به کدام کارها کمتر بپردازیم،‌کدام‌ها را امروز شروع کنیم و کدام‌ها را ...

...

می‌تونه این جمله برا امروزت خوراک فکری خوبی باشه: باید چکار کرد که هم‌نشین شدن با تو، حتی اینکه وقت بذاری و با آدما یه فنجون چایی بخوری، یا همینقدر که چند دقیقه به حرفهاشون گوش کنی، برا اونا آرزو باشه. هان؟


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
قهرمان
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  

قهرمان از بهشت رانده شده‌ایست که عزم بازگشت به بهشت دارد.

قهرمان آن انسان فرهیخته‌ای است که قدم در راه تغییر وضع موجود می‌نهد. او به تمام سختی‌ها و ناکامی‌ها، نبردها و دیوها، فریب‌ها و رنج و تنهایی‌ای که در پیش روی اوست آگاه است؛ اما ماندن در وضعیت فعلی را برای خود ناممکن می‌داند. او پا در سفری روحانی و درونی می‌نهد ، با همه مشکلات رودررو و پنجه در پنجه درمی‌آویزد و نهایتا، سربلند و آزاده وارد عالمی جدید می‌شود؛ عالمی که خود خالق آن است. دنیایی که در آن امنیت کامل دارد، زیباست و دوست‌داشتنی. عاشق می‌شود، عاشق تمام هستی. سفری که آغازش در درون بود و پایانش در بیرون، در آغوش گرم زندگی...این سفر، سفر قهرمانی انسان است...

برداشتی از کتاب مرد مرد، اثر رابرت بلای

و در قلب همه ما تار بمی وجود دارد...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: سختی
 
آرزوهای ته ته دل!
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧  

پشیمانی از کارهایی که انجام داده‌ایم با مرور زمان کم می‌شود، اما پشیمانی از کارهایی که انجام نداده‌ایم هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

سیدنی هریس

شاید بتونیم برا هر دو بخش این جمله بالا یه‌سری استثنا ردیف کنیم و خوشحال باشیم که تونستیم حال گوینده رو بگیریم! اما یه حقیقتی تو بخش دوم این جمله نهفته است که خودمون هم می‌دونیم راسته.

یادمون بیاد که چقدر آرزو و خواسته پرت و پلا شده داریم که گم شده‌اند وسط روزمرگی نازل زندگیمون و هر از گاهی خودی نشون می‌دن و ما هم سری تکون می‌دیم که آره می‌دونم اونجایی. فعلا بمون تا بعدا .

یادمون نره که آغاز این روند با محل گذاشتن به دم‌دستی‌ترین‌ آرزوها شروع می‌شه نه با رسیدن به سخت‌ترین‌ها و دوردست‌ترین‌هاش.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
تخم مرغ دوزرده!
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧  

یه جایی می‌خوندم که نویسنده می‌گفت دلم یه تخم مرغ دوزرده می‌خواد تا وقتی تالاپی می‌افته توی ماهیتابه کلی خوشحال بشم!

اول برام جالب بود. بعد منو برد به دوران کودکی که تو ییلاق و حتی تو همین تهرون ته حیاط خونه یه قفس برا مرغ و خروسها داشتیم و یکی از جذاب‌ترین بخش‌ها پیدا کردن تخم مرغ‌هایی بود که مرغ‌ها لابلای پوشال‌های کف لونه می‌ذاشتن. بعضی از اونا دوزرده بود و ما دیگه متخصص شده بودیم که تشخیص بدیم کدومشون دوزرده‌اند و کدومشون نه (چون صد در صد به اندازه ربط نداشت).

بعد با خودم فکر کردم باحاله‌ها که آدم دلش یه تخم مرغ دوزرده بخواد که تالاپی بیفته تو ماهیتابه!

بعدش...

به خودم فشار آوردم که یکی دوتا از این دلخواستنی‌های خودم رو هم پیدا کنم. یادم افتاد دلم یه کوزه می‌خواد که از توش آب بخورم و مزه خاص آب تو کوزه مونده رو حس کنم. دیدم دلم یه فیلم می‌خواد که اصلا انتظارش رو نداشته باشم و ببینم ییهو تو تلویزیون داره پخش می‌شه (مثل سریال میشل استروگف که بچگی‌هام با آهنگش و هنرپیشه نقش اولش و اون پیراهن خاصش زندگی می‌کردم). دلم می‌خواد لحظه بلند شدن کپه خاک رو سر یه دونه کوچیکی که کاشته‌ام رو یه روز صبح ببینم. دلم می‌خواد سحر تو آب حوض وضو بگیرم. دلم می‌خواد بوی علف و چمن تازه چیده شده رو هفت هشت بار با نفس عمیق بدم تو. دلم صدای اذون سر غروب خنک تو یه دشت می‌خواد. دلم می‌خواد هرچی دلم می‌خواد آتیش درست کنم اونم با چند تا دونه کبریت و یه‌جایی که داره باد سرد می‌آد. دلم می‌خواد زل بزنم تو شعله‌های آتیش و یه‌نفر برام از اون داستانای امیر ارسلان نامدار بگه. دلم می‌خواد برقا برن و بوی دوسه‌تا چراغ گردسوز نفتی تو خونه بپیچه. دلم یه بالا رفتن درست و حسابی از درخت می‌خواد. دلم یه بیرون آوردن صورت از پنجره صندلیه پشت شاگرد و چند دقیقه چشمارو بستن و به سختی نفس کشیدن می‌خواد. دلم می‌خواد یه چیزی تو زندگیم یهو تبدیل بشه به یه خواب و من بیدار بشم ببینم همه‌اش درسته و درست شده. دلم می‌خواد برگردم به یه‌سری اصالتهایی که تا همین چند سال قبل هم باهام بودن...


کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: غم ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
روش من و تو
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧  

AIP0010805

تو جزو کدوم دسته از آدمای جویای موفقیت هستی؟ تو موفقیت و آرامش و راحتی رو تو چی می‌بینی؟ داشتن بیشتر یا داشتن کمتر؟ خواستن بیشتر یا خواستن کمتر؟ برنامه‌ریزی و تلاش بیشتر یا رهاسازی و رهاکردن بیشتر؟

خیلی از ماها غیر از اینکه اصلا هدفی برای موفقیت خودمون نچیده‌ایم و جزئیات اون چیزی که می‌خواهیم رو نمی‌دونیم، در کنارش هنوز راه رسیدن به خواسته‌هامون رو هم درست تعیین نکرده‌ایم. فیلم راز رو می‌بینیم و اهمیت رویاپردازی و نگارش هرآنچه می‌خواهیم و فکر کردن دائم به آرزوها و حس کردن خودمون تو شرایط دلخواهمون رو می‌بینیم؛ بعد در کنارش تعالیمی رو هم می‌خونیم و می‌بینیم که بهمون می‌گه ثروت و آرامش اصلی و واقعی در کمتر خواستن و تعیین تکلیف نکردن برای خدا و قوانین طبیعیه. توی دلمون دنبال ثروت و قدرت بیشتر هستیم و تو یه گوشه دیگه دلمون از ثروتمند شدن و قدرتمند شدن بخاطر تبعات بعدیش گریزونیم.

من معتقدم هر دوی این راه‌ها می‌تونه ما رو به آرامش و راحتی برسونه، هرچند به روش‌هایی کاملا متفاوت. اما ترکیب کردن این دو راه به نظرم معقول نیست. ما باید هدف روشنی داشته باشیم و بعد با یه راه و روش روشن تلاش کنیم بهش برسیم. هرکدوم از ما نیاز داره خودش رو و خصوصیات خودش رو خوب بشناسه. برا موفق شدن این مهم‌ترین و اصلی‌ترین کاره. شناخت هم از نظر دیگرون نسبت به ما در نمی‌آد. صرف اینکه یکی بهمون می‌گه تو فلان اخلاق رو داری یا فلان جور هستی، دلیل نمی‌شه قضاوتش درست باشه. فقط مائیم که خودمون رو درست و حسابی و بی‌رودربایستی می شناسیم. لذا باید خودمون آستینمون رو بالا بزنیم.

این کار برا زندگی‌های ما خیلی خیلی مهمه و نباید اینقدر به تاخیرش انداخت. حداقل یه‌بار بایست امتحان کرد و دید روش خاص ما برا رشد کردن چیه؟


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: قدرت
 
فکر نکردن
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧  

می‌خوام ١٠ روز به موضوعی فکر نکنم... و اینکار چقدر سخته.

رژه‌ها شروع می‌شن... تمام احساسات مثبت و منفی, تمام خاطرات, پیش‌بینی‌ها, آینده‌خوانی‌ها, لذت دست‌زدن به کارهای جدید, ورود به حوزه‌هایی که پیش از این برات ممنوع بود یا برا خودت ممنوعشون کرده بودی, ذوق ورود به یه فضای تازه, ترس از تغییر, دلهره از صدای وجدان, ترس از حرفای دیگرون, خستگی از تظاهر, و ...

بعد می‌بینم چقدر فکر نکردن از فکر کردن سخت‌تره!

 ولی فقط یه نکته

ذهن بنده خدای ما نمی‌تونه در آن واحد با دوتا فکر و ذکر و حال درگیر باشه... نمی‌تونه هم به چیز خوب فکر کنه و در همون حال هم به یه چیز بد. نمی‌تونه در عین حال هم شاد باشه و هم غمگینِ هم مثبت ببینه و هم منفی...ذهن همه‌ کارها رو به توالی انجام می‌ده

خب دیگه اینجا موقع انتخاب ماست...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: فکر منفی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
فکر کردن
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧  

فکر کردن یکی از اون کارائیه که ما هر روز داریم انجامش می‌دیم اما نه درست و حسابی. اینکه می‌گم درست و حسابی نیست به این دلیله که اغلب شبا که می‌خواهیم بخوابیم می‌بینیم از بعضی کارای طول روزمون خوشمون نیومده, فکر کردن به بعضی‌هاشون دلمون رو به درد می‌آره و یا افسوس می‌خوریم که چرا فلان کارو نکردیم و یا فلان کارو کردیم!

همه ما نیاز داریم به دقیقه‌هایی (حتی تو کل زندگیمون) که با خودمون فکر کنیم و رو یه‌سری مسائل تصمیم بگیریم. مثلا برا خودمون مشخص کنیم چه چیزایی برامون مقدسن و درجه تقدس اونا تا چه حده. چه چیزایی برامون حریمند و این حریم رو تا کجا ازش پاسداری می‌کنیم؟ اگه می‌گیم باید خودمون رو دوست داشته باشیم دقیقا مفهومش برا ما چیه و باید برا دوست داشتن خودمون از چه چیزایی کوتاه نیاییم و چه چیزای ظاهری‌ای رو رها کنیم و با دوست داشتن خودمون قاطی نکنیم. باید با خودمون مشخص کنیم اگه به چیزی اعتقاد داریم تا چه حد می‌خواهیم پای اعتقادمون بایستیم؟

اگه اینا رو با خودمون حل نکنیم, تصمیماتمون می‌شه مبتنی بر رویدادها و واکنش آدمای اطرافمون. انعطاف چیز خیلی خوبیه اما گاهی ما اصولمون رو به‌ظاهر بخاطر همین انعطاف می‌ذاریم زیر پا و بعدها پاشو می‌خوریم... جالب‌تر از اون اینه که بعضی وقتها هم می‌فهمیم ما اصلا اصولی نداشته‌ایم که بخواهیم زیر پا گذاشته بشه یا نه. یه‌سری طرح بوده تو ذهنمون اما با هر بادی می‌رفته اینور و اونور.

اعتراض و تاسف از تنظیم نبودن رابطه خانوادگی, ارتباط با همکارا, روابطمون با پدر و مادرمون و خیلی چیزای دیگه‌ای که مشکلات امروز نسل ما به‌حساب می‌آن, یکی از دلایل مهمش همینه که ما درست و مشخص نمی‌دونیم چی می‌خواهیم, اولویتهامون چیه و باید تا کجا روشون وایسیم و از کجا رهاشون کنیم. فقط وقتی یه موضوعی اتفاق می‌افته شروع می‌کنیم به تصمیم گرفتن بر مبنای احساسات در هم ریخته اون زمانمون و بعد هم که اوضاع کمی فرق می‌کنه, ما هم فرق می‌کنیم!

این نیاز رو باید جدی گرفت...

 

موسیقی وبلاگ:  آهنگ Lady خواننده: Kenny Rogers


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
روابط با دیگرون
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧  

توی این زندگی هیچ چیز بهتر از تعادل و متعادل بودن نیست.

گذشت و چشم پوشی یکی از بهترین راه‌های زندگی کردنه اما گاهی گره کور مشکل ما با اندکی بی‌محلی باز می‌شه. گاهی با اندکی اخم و گاهی با مقداری مقابله به مثل.

اینا در نقطه مقابل گذشت قرار نمی‌گیرند...گاهی یک تدبیر در زمانی که حس می‌کنی ادامه یک روش فقط به بدتر شدن اوضاع می‌انجامه، خوبه و مناسب.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
درون ما و بیرون دیگران
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧  

شاید این یه کشمکش دائمی تو درون آدما باشه. اینکه تصمیم می‌گیریم از اینی که هستیم بهتر باشیم و بعد گاهی در میانه راه خسته می‌شیم و یه زنگ تفریح به خودمون می‌دیم و یه کم فشار به خودمون رو کم می‌کنیم  تا باز بتونیم تازه‌ نفس‌تر به سمت هدفمون پیش بریم. گاهی تو همین زمان و با مزه کردن مجدد اون چیزی که داشتیم با تلاش و زور ازش دل می‌کندیم یا ازش فرار می‌کردیم, کار خراب می‌شه و ما دوباره به سمت اون عادتمون بر می‌گردیم. تو این موقعیت‌ها چند جور اتفاق می‌افته. گاهی بعضی سخنان و دیدگاه‌ها ما رو تو انتخابمون مردد یا محکم می‌کنه. مثلا اینکه می‌گن جوون برا رسیدن به شناخت حقیقی باید جوونی‌هاشو کرده باشه  یا یه جمله که من چند روز پیش به چشمم خورد که می‌گفت: هیچ‌وقت درون خودت رو با بیرون آدما مقایسه نکن (هرچند من از این جمله خوشم اومد و احساس کردم تو خیلی از موقعیت‌ها می‌تونه دلداری خوبی باشه, اما قابلیت سوء‌استفاده زیادی هم داره) .

گاهی هم نه. ما بعد از رجعت به آن عادتی و رفتار و فکری که می‌خواستیم ازش دور بشیم و نشده, با یه دلمشغولی دائم ذهنی و دلی مواجه می‌شیم. یه جور وسواس درونی که دائما یه گفتگوی درونیه قوی رو با ما تشکیل می‌ده و دائم یا سرزنشمون می‌کنه که چرا نتونستیم رو قول خودمون پابند بمونیم یا چرا اینقدر بی اراده‌ایم یا ... حتی اینکه اصلا چرا ما اینقدر به خودمون گیر می‌دیم؟!

فکر می‌کنم همه ما روش خاص خودمون رو برا مواجهه با این موقعیت‌ها داریم و نمی‌شه یه روش رو به همه دیکته کرد.

اما به هرحال, تو این دنیای تکنولوژی و فست فود و ارزشمندی ثانیه‌ها, آنقدر روند و سیر رندگی ما تند شده که گاهی یک تلاش مداوم, عمیق و مملو از تعهد برای ما خیلی خیلی سخت می‌شه. شاید بشه گفت خیلی از ما دیگه اعتقاد واقعی‌ و دلی به لزوم و ارزش عمیق تقوا و خویشتن‌داری نداریم. خیلی از ما گیج گیج می‌زنیم. بین این روزمرگی مملو از سختی‌ها که به ما قبولونده همین که یه‌ کم وجدانمون هنوز زنده است و آدم خوبی هم هستیم دیگه کافیه و برا این دوره و زمونه زیاد هم هست! و بین نبود الگوهایی که بتونیم فارغ از یک ذهن الکی ایراد گیر بهشون نگاه کنیم و ازشون برا زندگی معنویمون الگو برداریم. و بین خستگی‌های مداوممون از تلاش‌های بی‌ثمر برای کشیدن خودمون به بالا.

...

ماه رمضان شروع شده. این تمرین سی روزه نخوردن و نیاشامیدن, فرصت خوبیه برا آروم بودن و بیشتر فکر کردن. فرصت خوبیه برا اینکه ببینیم می‌تونیم صدای درونیمون رو بشنویم؟ فرصت خوبیه برا اینکه نه صرفا با ذکر و ادعیه, بلکه با باز کردن چشم زیبا بین, آرام, فروتن, متبسم, خوش‌روی, و عمیق وجودمون, خدایی که تو گوشه دل و ذهنمون جا گرفته رو دوباره ببینیم و لذت حتی یه کلمه گفتگو باهاش رو به خودمون بچشونیم.

با دوستی چند روز پیش‌ها صحبت می‌کردم که می‌گفت تو مسیر اومدن به اداره از شنیدن طنین صدای قدم‌هاش بر سکوت کوچه‌های اول صبح و رنگ گرگ و میش هوا و صدای خش خش برگهایی که زیر پاهاش خرد می‌شن کلی کیف می‌کنه... گاهی همین حس‌های خوب, ساده و فراموش‌شده مقدمه عالی‌ای برای بو کردن خداست.


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: تداوم
 
کمی فلسفه
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧  

...ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم. در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن؛ دانش و مراقبت و علاقه آنها به ما این قدرت را می‌دهد که از رخوت و کرخی بیرون برویم. در صحبت‌های معمولی, بسیاری از آنها با ما شوخی می‌کنند و نشان می‌دهند که ضعف‌های ما را می‌شناسند و آنها را می‌پذیرند و بنا براین به نوبه خود می‌پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.

راستش من تا بحال اینگونه به معنا و مفهوم دوستی توجه نکرده بودم...

گاهی هیچ چیز مثل یک کتاب خوب آدمو  تطمیع نمی‌کنه. چند وقته به دلیلی مجبور شده‌ام یه‌کم اوقاتم رو بیشتر با کتاب بگذرونم و به نظرم این کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفه نوشته آلن دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی و نشر ققنوس از اون کتابائیه که دلت نمی‌خواد تمومش کنی. اومده دیدگاه‌های ۶ فیلسوف بزرگ رو درباره ۶ تا مشکل بزرگ که ماها الان باهاش روبروایم تدوین کرده و با نثر دلنشین و خودمونی نوشته. تو این کتاب سقراط برایمان از چگونگیه مواجهه با عدم محبوبیت , اپیکور از روش مواجهه با کم پولی, نیچه از چگونگیه برخورد با سختی‌ها و ... صحبت می‌کنند و نویسنده با توانایی این حرفها را به مشکل کنونی دل و ذهن ما ربط می‌ده... این کتاب رو از دستش ندین. پاراگراف اول هم از همین کتابه. زمانی که اپیکور تلاش می‌کنه لذات واقعی تو زندگی رو به ما بشناسونه.

 

حالا که صحبت از کتاب شد دلم می‌خواد همینجا از یه کار خیلی خیلی زیبا نام ببرم. سه تا دوست خوب که با همت عالی خودشون دارن یه کار خیلی خیلی قشنگ می‌کنن. اینجا می‌تونین این کار قشنگ رو ببینین و اینجا هم معنای زیبای همراهی و هماهنگی رو. با تموم وجود آرزو دارم تو کارشون موفق بشن. خصوصا اون رئیس ناز  کتابخونه.


کلمات کلیدی: دوستی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
 
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  

چندین شب و خاموشی, وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم..

برخی تغییرها, تصمیم‌ها و عظم‌ها نیاز به این تحرک عظیم دارند...عظیم و قوی و مصمم و مقتدر

گاهی مجبور می‌شیم با سایه‌های درونمان چهره به چهره بشیم و بعد سالهای سال که گوشه وجودمان بوده‌اند و می‌دانستیم آنجایند اما از عمد از آنها چشم‌پوشی می‌کردیم, زل بزنیم تو چشماشون و شروع کنیم به شناختنشون.

گاهی نتیجه شناخت خودمون و اون تو پستویی‌های دلمون خیلی دردناکه. حتی گاهی خیلی مایوس‌کننده است. اما تا اونا رو نشناسیم خودمون رو نمی‌شناسیم و تا خودمون رو نشناسیم نمی‌تونیم لذت یه لحظه خودمون بودن رو درک کنیم. اینکه چی هستیم؟ هدفمون چیه؟ چرا اینقدر تشویش داریم؟ چرا متزلزلیم؟ چرا ذوق نمی‌کنیم؟ چرا شاد نیستیم؟ چرا ذهن و دلمون هماهنگ نیست؟ چرا وسط رومیه روم و زنگیه زنگ بهت زده‌ایم و به هر دو طرف نگاه می‌کنیم؟ و ...اصلا چرا داریم روز به روز و شب به شب و هفته به هفته به زندگیمون که داره می‌گذره نگاه می‌کنیم و دهنمون وا مونده!

اگه بفهمیم انجام چه‌کاری ما رو آروم می‌کنه و دوباره زنده‌امون می‌کنه و سبک, خیلی خیلی تحولات خوب تو زندگیمون اتفاق می‌افته. خیلی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: آرامش
 
معامله
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧  

IMP0081010

یونگ می‌گوید: تمام درخواست‌های موفق از روان, شامل بده بستان می‌شوند.

 روان اهل معامله است. اگر بخشی از وجود شما تنبل است و نمی‌خواهد کاری انجام دهد, این مشکل فقط با یک قول خشک و خالی هنگام تحویل سال نو یا یک لیست تعهدات شخصی برای تغییر فلان رفتار حل نمی‌شود.

این پیمان پایدارتر خواهد بود اگر شما به قسمت تنبل وجود خود بگویید: "بذار من یه ساعت کار کنم, اون وقت تو هم می‌تونی یه ساعت ول بگردی! قبول؟"


کلمات کلیدی: تصمیم
 
انتخاب
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧  

به هنگام  رسیدن به دوراهی

چون می‌دانست هر دو راه میزانی از شکوه و عظمت را برای او دارد

عنان بدست اسب خویش سپرد تا او انتخاب کند

و اسب

سرخوش بازگشت

و  راه طویله را در پیش گرفت...

برداشتی آزاد از شعری از ریچارد ویلبر


کلمات کلیدی: تصمیم
 
واکس و بیل زدن
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  

تو فیلم  A Short Film about Killing به کارگردانی کیشلوفسکی، هنرپیشه اصلی که یه پسر 21 ساله و افسرده است و آخرش هم بخاطر قتل اعدامش می‌کنن، تو یه صحنه‌ای با یه نقاش پرتره که توی خیابون از آدما تصویر می‌کشیده مکالمه کوتاهی داره.

نقاش: پولی که من می‌گیرم بخاطر هنریه که بکار می‌برم.  تو کاری بلدی؟ حرفه‌ای چیزی؟

پسره:نه!

نقاش: هیچی؟

پسره: نه. هیچی.

نقاش: خب، می‌تونی واکس بزنی؟

پسره: آره

نقاش: می‌تونی بیل بزنی؟

پسره: اوهوم!

نقاش: خب دیدی ! پس چرا معطلی؟

...

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
 
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  

تو زندگی زمان‌هایی هست که فرصت پیدا می‌کنی چیزی رو تغییر بدی، روشی رو اصلاح کنی یا حتی به کمی به خودت و خواسته‌هات برسی

این زماها رو نباید از دست داد. حتی اگر تو یه وضعیت بحرانی خلق شده باشه.

نمی‌دونم وقتی پا به سن بذارم انجام ندادن کدام کارها که بخاطر ملاحظاتی آنها را انجام نداده‌ام، بر ذهنم سنگینی خواهد کرد.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
 
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧  

PMP920803C

می‌بینی؟ گاهی فقط یک قدم ما را از یک دنیا با خصوصیات خاص خودش به دنیایی دیگر با خصوصیاتی کاملا متفاوت وارد می‌کند.

گاهی فقط باید در ذهنمان این قدم را برداریم...بقیه چیزها خود به خود متحول می‌شوند


کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: تصمیم