حضور قلب
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  

می‌گن برا اینکه حواست سر نماز به خدا باشه، نمی‌تونی یه‌دفعه بعد الله اکبر اول نماز حواستو جمع کنی و حضور داشته باشی. باید از قبل از نماز، فرضا زمان وضو گرفتن حواستو جمع کنی، تمرکز کنی، ذهنتو از حرفهای پخش و پلا بکشی کنار و آرومش کنی، حواستو جمع کنی به آبی که روی دستهات می‌ریزی، صورتتو باهاش می‌شوری و با خدا اون موقع حرفهای خودمونی بزنی...اینجوری وقتی وای‌می‌سی برای نماز، یه‌کم آروم شده‌ای و احتمال حضور قلبت بیشتره...البته با تمرین بهتر هم می‌شه. خصوصا با مداومت.

برا خوابیدن هم می‌گن، قبلنا که تلویزیون و ماهواره نبود، آدما آروم آروم پا می‌شدن و آماده می‌شدن برا خواب. یعنی کارهایی مثل دستشویی رفتن و مسواک زدن و لباس عوض کردن و رختخواب پهن کردن همه در یک فضای آرام و ساکت انجام می‌شد. اینجوری ناخودآگاه بدن آروم می‌گرفت و درست‌تر و قشنگ‌تر می‌خوابید.

...

یادمون نره خیلی از کارا برا اینکه درست انجام بشن باید قبلش تمرکز کرد، آروم شد و حواس و انرژی رو کاملا به اون معطوف کرد. بعضی قوانین طبیعت استثنا نداره و باید همونجوری بهشون عمل کرد. این‌که وبلاگ بخونیم و چایی هم بخوریم و با تلفن هم حرف بزنیم نباید بعدش تعجب کنیم که خیلی وقته مزه چایی رو یادمون رفته، یا یادمون نیست پریروز تو فلان وبلاگ چی خوندیم و یا این‌که با فلانی راجع به چی حرف زدیم.

همین هم برا حرف زدنمون با خدا صادقه، همین‌هم برا درد دل کردن با اون و همین هم برا حس کردن نعمت زنده بودنمون و این روزهایی که دارن می‌گذرن و ما فکر می‌کنیم روزهای بعد بهترن

باید بعضی وقتا به خودمون زیر لب بگیم...آروم...آروم...آروم‌تر


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: عمر
 
ما و این روزها
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠  

روزهای خاص در هر سال، مثل روزهای جشن، ماتم و یا حتی تعطیل موقعیت‌های مناسبی‌اند برای اینکه یه مقدار از خودمون بخواهیم بیشتر فکر کنیم. این فکر نکردن یکی از آفات جامعه ماست و اگه دقت کنیم می‌بینیم از کوچیک تا بزرگمون خیلی‌ها به این مشکل مبتلا هستن.

روزمرگی‌ها و آشفتگی‌های زندگی مدرن توی روزهای هفته، خصوصا برا اونایی که کار خارج از خونه دارن یا اگه توی خونه هستن هم معتاد به تلویزیون و تلفن و اینترنت هستن، جایی برای تفکر باقی نمی‌ذاره. خیلی از کارامون رو روی عادت انجام می‌دیم و خیلی‌هاشون اصلا شده‌اند عملی غیرارادی! (چند وقته دارم فکر می‌کنم بدون اینکه حواسم باشه، فلان چراغ رو خاموش می‌کنم و بعد فقط سه ثانیه بعدش اصلا نمی‌دونم خاموش کرده‌ام یا نه، ولی می‌بینم ناخودآگاه خاموشش کرده‌ام!! یعنی کاملا غیرارادی بوده). مشکل این شیوه از زندگی اینه که به هرحال یه روز احساس خلا می‌کنیم. یه روز از بی‌محتوایی کارهایی که انجام می‌دیم یا حتی شاید بی‌محتوایی و کم عمق بودن خودمون بدمون می‌آد. یه روز دلمون پشت پا زدن به همه چیز خواهد خواست و اونجوری گاهی خطر افسردگی و پوچی هم می‌ره. به همین خاطر خوبه توی روزهایی که می‌تونیم خودمون رو عادت بدیم به فکر کردن. یه کم از این تحلیل‌های روزمره و همه‌جایی و منفی و غرغرویی خودمون رو بکشیم کنار و برا خودمون فکر کنیم.

مثلا این روزهای عزا، نذاریم همه ذهنمون بشه پیدا کردن ریا و دورویی آدم‌ها، قیافه عزادارها، تناقض میان شرکت در این مراسم و کارهای دیگرشون، یا هزارتا غر و ایراد دیگه. به خودمون بگیم اینجور فکرا همیشه قابل دسترسی‌اند و کافیه در مغز رو یه‌کم وا بذاریم هجوم می‌آرن توی ذهن. از خودمون بخواهیم عمیق‌تر و متفاوت‌تر فکر کنیم. این‌که آزادمردی یعنی چه؟ اینکه وایسادن روی عقیده تا جایی که بدونی جون خودت و خانواده و یارات رو سرش می‌دی یعنی چه؟ این‌که ببینیم چرا آدما دوست دارن برا امام حسین عزاداری کنن؟ این‌که چطور می‌شه از این فرصتها برا انجام یه کار خیر و با نیت پاک برا آخر و عاقبت خودمون استفاده کنیم؟ اینکه چطور باید این دو روز تعطیلی رو مثل روزهای عادی هفته نگذروند و حداقل با آروم‌تر بودن و عمیق‌تر بودن خودمون، اونو متفاوت کرد؟ و ده‌ها فکر خوب دیگه

از این فرصتها استفاده کنیم. توی قرآن خدا بارها از افسوس آدمهایی می‌گه که یک درصد هم احتمالش رو نمی‌دادن که فرصتشون توی این دنیا تموم بشه و وقتی می‌شه دیگه هیچ کاری نمی‌تونن بکنن... و این پیام یاس‌آوری نیست. اتفاقا تلاش برا استفاده لحظه به لحظه از عمر و زندگیمونه. چیزی که الان فهمیده‌اند مهم‌ترین اثر روی شادی و احساس مفیدبودن انسان داره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
مسابقه بین زرنگی و مهربانی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  

این روزها ناخودآگاه در موقعیت‌های مختلف یاد حکایتی می‌افتم که مدیر سایت آمازون داشت برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد تعریف می‌کرد و نهایتش این می‌شد:

مهربان بودن سخت‌تر از باهوش بودن است

و این خیلی حرف سنگینی است. این‌که خیلی اوقات بخواهی نکته‌ای که دریافته‌ای، آتویی که گرفته‌ای، زیرکی‌ای که کرده‌ای، رودستی که زده‌ای را نشان دهی ...

این‌که خیلی اوقات دلت خواسته چیزی را تعارف نکنی، احوالی نپرسی، درد دلی را حوصله گوش دادن نداشته باشی، گفتن سخن محبت‌آمیزی را کلی سبک و سنگین کنی...

اما در تمام این حالت‌ها وقتی یادت می‌افتد که خیلی باید مرد باشی تا مهربان باشی، آنوقت می‌فهمی مهربان بودن چقدر و چقدر سخت‌تر از باهوش و زیرک بودن است. باهوشی‌ای که به ما اجازه می‌دهد آنچه بر اساس درک و ذهنمان یافته‌ایم سریعا بگوییم یا نگوییم، اما مهربانی‌ای که در همان حال تلاش می‌کند بجای منطقی‌ترین وضعیت، دنبال مهربانانه‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین وضعیت برود. و به نظر من این آرامش حقیقی است.

این با بی‌عملی و خنثی بودن زمین تا آسمان فرق دارد و در عین حال هیچ چیزش هم به اجازه دادن برای اینکه حقمان را بخورند، نرفته. این انتخابی است که خیلی از صلحا و بنده‌های خوب خدا می‌کنن. همونایی که نگاهشون و بوشون، بو و نگاه خدا رو داره. همونایی که از جمادات و گیاهان و حیوانات رو گرفته تا انسان‌ها رو جلوه‌ای از روح خدا می‌دونن و لذا با همشون مهربونن و هیچ‌وقت نگاه آرام و مهربانشان را از دیگران دریغ نمی‌کنن.

...

اون بیرون، دوستی هست، مادری هست، پدری هست، همسری هست، همکاری هست، گربه‌ای هست، یاکریمی هست، برگ شمشاد کنار خیابونی هست که به ما این فرصت رو می‌دن که خدایی‌تر باشیم. اونم از طریق محبت به بنده‌ها و آفریده‌های خدا.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: مهربانی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
تراژدی نرسیدن به همه چیز
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠  

دوتا حقیقت روشن، تلخ اما آموزنده زندگی

1. ما دائما نگرانیم که نکند چیزی را از دست بدهیم. لذا خودمان را با حجم زیادی آرزو و خواسته احاطه می‌کنیم و دلمان همه‌اشان را می‌خواهد...اما امکان ندارد بتوان به همه چیز رسید. نمی‌توان همه جاهای قشنگ را رفت، نمی‌توان همه کتابهای خوب را خواند، نمی‌توان همه فیلم‌های زیبا را تماشا کرد، نمیتوان با همه آنهایی که می‌خواهیم ارتباط داشته باشیم و ...

2. اما این حس نگرانی دائمی از دست دادن، یه اثر دیگه هم داره: تداوم که پیدا کنه، همین‌هایی که داریم را هم بخاطر اینکه حواسمون بهشون نیست، از دست می‌دیم.

 

از همین کتابهای دور و بر استفاده کنیم؛ همین پارکهای دور و بر؛ همین راه محل کار تا اداره؛ همین دوتا سایت خبر که باز کرده‌ایم کافیه و لازم نیست شیش تا دیگه رو هم باز کنیم و بخونیم ببینیم نکنه چیزی رو از دست بدیم؛ همین غذایی که داریم می‌خوریم؛ همین دوستانی که دور و برمون داریم؛ و همین زندگی‌ای که الان داریم روزهاش رو می‌گذرونیم و حواسمون به سرعت برق و بادش نیست... ماه رمضون داره تموم می‌شه...شبهای قدر تموم شد و ما منتظر یازده ماه بعد هستیم و فکر می‌کنیم اونا خیلی آروم‌تر می‌گذرن!

...

آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» هم از لذتی می‌گه که یه سیاح بزرگ از سفر چندساله و کشفیات زیاد به آمریکای لاتین داشته و هم از لذت سرشار نویسنده‌ای بنام گزاویه دومتر که دوتاکتاب نوشته: اولیش:‌سفر به اطراف اتاق خوابم! و دومیش بعد چندسال، سفر شبانه در اطراف اتاق خوابم!   و این دو کتاب مصداق زیبای نگاه دقیق‌تر به اون چیزهایی است که دور و برمون هستند و عادی می‌پنداریمشون و بودنشون و ابدی ‌بودنشون رو مسلم!


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
ساده‌های قشنگ
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠  

تنها برای ثبت در تاریخ زندگی

ساعت 6:45 صبحه. نشسته‌ام در اتاق کارم در اداره. چای تازه‌دم برای خودم ریختمو یه بسته بیسکویت روشنفکرا (دیجستیو مینو!) کنار دستمه. پشت سرم اون یاکریم معروف (یه پست براش نوشتم که هردفعه می‌آد ارزن‌هایی که براشون ریخته‌ام رو بخوره، سه ساعت فقط تلاش می‌کنه همه یاکریم‌های دیگه رو از اونجا دور کنه و خودش بمونه و خودش!) داره بغ‌بغو می‌کنه و سینه‌اش رو باد کرده تا یه یاکریم دیگه رو بترسونه و از اونجا دور کنه. کولر باد خنکی می‌ده و من حس خوبی دارم از این تنهایی و ترکیب بوی چای تازه‌دم، کولر و مزه ساقه‌طلایی مینو. تازه امروز به افتخار نزدیک بودن ماه رمضون، یه بسته آناتای کاکائویی هم اضافه شده به صبحانه همیشگی. یه کتاب خوب از کتابخونه طبقه‌مون برداشته‌ام و فکر به اینکه امروز فرصتی بذارم دو سه دقیقه‌ای تورقش کنم بهم لذت می‌ده.

دیروز ساعت 7 عصر یه گزارشی که چندوقت بود فکرش کلافه‌ام می‌کرد و هی مینداختمش عقب تموم شد و مورد تایید توام با تشویق رییس قرار گرفت. الان این رخوت حاصل از نداشتن استرس ناشی از یه کار بزرگ که باید انجامش بدی، قاطی شده با همه این چیزایی که بالا گفتم و ...خوبه همه اینا.

فقط نوشتم تا توی روزهای سخت یادم بمونه که روزهایی هم بوده‌اند که با ساده‌ترین‌ها، حس خوبی داشته‌ام.

 نوای وبلاگ: نوای جاودانه و همیشه تازه ربنا


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: صبر
 
هفته آخر زندگی
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠  

این حس پایان یافتن فرصتها یا تمام شدن انتخاب‌های متنوع، از اون حس‌های غریبیه که در دل ناامیدکنندگی و یاس‌آوربودنش، یه جرقه‌ها و تلنگرهای قوی و عظیمی از معنای واقعی بودن و زنده بودن رو برا آدم به ارمغان می‌آره.

یادمه چندسال قبل یه پست نوشته بودم که اگه فقط اجازه داشتیم چندتا کتاب داشته باشیم، کدوما رو انتخاب می‌کردیم و جوابهای خیلی خوبی دراومد. منو خواننده‌های اینجا خودمون رو مجبور کرده بودیم که بین انتخابهای منتوع و این وسوسه، شاید حالا یه روزی به دردم بخوره، دست به انتخاب محدود و بی‌رحمانه‌ای بزنیم. نتیجه‌اش اما ناب‌ترین‌ها بودند.

چند شب قبل داشتم کاری انجام می‌دادم، یهو وسطش به ذهنم رسید اگه این آخرین بار انجام اینکار بود، چه می‌کردم و دیدم ناخودآگاه همه چیز به هم ریخت...بعد با خودم فکر کردم اگه فرضا نه یه ساعت دیگه، بلکه بهم بگن یه هفته دیگه وقت داری که توی این دنیا بمونی، چه چیزهایی برام معنای بیشتری پیدا می‌کرد، چه چیزایی از زندگیم حذف می‌شد، چه چیزهایی رو بیشتر و بهتر نگاه می‌کردم، از چه چیزهایی راحت‌تر رد می‌شدم و نادیده می‌گرفتمشان و دیدم چقدر همه چیز فرق کرد...چقدر همه‌چیز خالص‌تر و حتی برخی از اونا نورانی‌تر شد.

من حتما تلویزیون دیدنم رو (که الان با توجیه خستگی در کردن و نیاز داشتن به اینکه از فشار روزانه بیام بیرون، کم نیست) کم میکردم،

وقتی با عزیزانم تلفنی حرف می‌زدم، بیشتر حواسم رو بهشون می‌دادم،

مزه خیلی چیزها اعم از آب و غذا تا هوا رو سعی می‌کردم بیشتر حس کنم،

بیشتر گوش می‌دادم و با دقت‌تر،

آدم‌های همسایه و همکار و هم‌محلی رو مهربان‌تر می‌نگریستم و نمی‌تونستم پشت‌سرشون حرفی بزنم یا حتی فکر بدی بکنم،

تحملم بیشتر می‌شد چه برای گرما، چه سختی‌ها، چه خوشی‌ها، چه نیش و کنایه‌ها؛

آروم‌تر می‌شدم، چه توی راه‌رفتن و چه توی حرف زدن،

... و خیلی چیزهای احتمالی دیگه.

یه بار جایی خودنم: مهم‌ترین چیزها توی زندگی، چیز نیستند!

شما توی این یه هفته فرضی چه می‌کردین؟


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر ،کلمات کلیدی: عرفان
 
آرامش ناشی از مزاح و رحمت!
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠  

رحمت یعنی بازکردن دل؛

یعنی توانایی برقراری ارتباط با بخش خوبِ دیگرون

...

بعضیا معتقدند ما اومدیم تو این دنیا تا یه‌سری درسها رو از سر بگذرونیم. اگر یاد گرفتیم که چه خوب، اما اگه نه، درسها حذف نمی‌شن، دائم توی موقعیت‌های دیگه‌ای می آن سراغمون و تا پاس نشن، دست از سرمون بر نمی‌دارن. این خانم شری کارتر اسکات که کتاب «اگر زندگی بازی است، این قوانینش است» رو نوشته، از همین دسته آدماست.

من نمی‌دونم اینجور اعتقاد داشتن، آیا فلسفه زندگی رو برا آدم قابل فهم‌تر می‌کنه یا نه؛ یا این‌که آیا ناملایمانت زندگی رو برا آدم راحت‌تر می‌کنه یا نه. با این‌حال از این دیدگاه این دسته از آدما خوشم می‌آد که می‌گن:

«برای راحت‌تر کردن فرایند آموزش درسهای زندگی، ابتدا باید دروس اساسی رحمت، بخشندگی، موازین اخلاقی و دست آخر، مزاح را بیاموزیم»

به نظرم تلفیق قشنگیه و گاهی اوقات هم خیلی کارآمد. اونم برا زمانهایی که کم می‌آریم و نمی‌دونیم چرا دوره و زمونه و زندگیمون اونجور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌ره. یا زمانایی که از دست رفتارای یه آدمیزاد دیگه بیچاره شده‌ایم و نمی‌دونیم دیگه چیکار باید بکنیم .


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: بخشش
 
ماجراهای شش و نیم صبح!
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

صبح زود رسیدم. گفتم قبل از شروع کار، یه پیاده‌روی توی پارک بکنم. یه‌عالمه مرد و زن مسن که با جدیت تلاش داشتند مفاصل خشک و آرتروز و چربی خون و خیلی چیزهای دیگه رو با پیاده‌روی و نرمش خوب کنن یا حداقل نذارن بدتر بشه. با خودم گفتم آیا الان واقعا می‌تونه همون فایده‌ای رو داشته باشه که زمان جوونی می‌شد با مراقبت بیشتر و ورزشی به‌مراتب کمتر از الان بهش رسید؟ بعد دیدم چه راحت صبح اول صبح دارم قضاوت می‌کنم. اگه واقعا همشون اونجوری بودن که من فکر می‌کردم، وضع الان خودم هم هیچ فرقی با دوران جوونی و میون‌سالی اونا نداره! ول کردم این فکرای بی‌خود رو و تمرکز کردم روی هوای خوب و صدای آب جوی کوچیک اطراف پارک و صدای کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و طوطی‌های جیغ‌جیغو. اوضاع و احوال بهتر شد و چند دقیقه بعد رو بیشتر توی زمان حال بودم. بعد رسیدم به جایی که دیدم یه‌عالمه کلاغ جمع شده‌اند. نزدیک 30 یا 40 تا بودن. همه آروم و داشتن جایی رو نگاه می‌کردن. رفتم جلوتر دیدم یه خانمی یه گربه بغل کرده و داره بهش غذا می‌ده و همه این کلاغ‌ها هم دور و برش هستن. اونقدر اون صحنه آرام‌کننده بود که بی‌اختیار یه‌مقداری وایسادم به تماشا کردن. بعد تا دیدم خانمه داره بخاطر اضطراب کلاغها متوجه می‌شه کسی اون دور و براست راه افتادم. چند دقیقه بعد یواشکی باز رفتم اونجا و دیدم باز همون منظره است. خانمه متوجه شد، سلام کردم و گفتم معلومه خیلی دوستون دارن. خیلی آروم گفت بله. بهشون غذا داده‌ام و الان هم  بهشون گفتم تموم شد، برین، باور می‌کنین اینا اونقدر باهوشن که فهمیدن و دیگه منتظر غذا نیستن؟ گفتم بله کلاغها خیلی باهوشن، یاد کتاب کلاغی که با خدا حرف زد افتادم و خواستم بهشون بگم اما ترسیدم فکر کنن چقدر زود پسرخاله شدم! براشون آرزوی سلامتی کردم و راه افتادم به طرف محل کار.

...

دیروز توی یه جمع دوستانه موضوعی مطرح شد و بعد یه‌دفعه یکی از همکارها پرسیدن که آیا می‌تونیم چندتا چیز رو که بخاطرشون شاکریم بگیم؟ و من دیدم چقدر چیزهای خوب هست که دوستانم و خودم بخاطرشون شاکریم. از خانواده و همسر خوب تا چیزها و حس‌های خیلی به‌ظاهر بی‌اهمیت، حس‌هایی که در واقع نمک زندگی‌اند و ما حواسمون بهشون نیست. حس‌هایی مثل توانایی مهربان بودن، گوش دادن، آرام بودن، پذیرا بودن...اون خانمی که توی پارک بود معلوم بود که توی یه حس خیلی عمیق خوب غرقه. و اینو می‌شد از آرامش حرف زدن و حرکاتش دید. توی زندگی ماها خیلی چیزاست که خسته‌مون می‌کنه، می‌ریزتمون به هم و غصه‌دارمون می‌کنه. ولی در مقابل خیلی چیزهای دیگه هم هستن که آروممون می‌کنه، شارژمون می‌کنه، دلمون رو گرم و قرص می‌کنه. یادمون باشه به این دل‌خوش کنک‌های زندگی به چشم چیزهای با ارزش نگاه کنیم و قدرشون رو بدونیم. قرار نیست صدای جوی آب و لبخند یه رهگذر و دیدن یه خانمی که داره به کلاغها و گربه‌ها غذا می‌ده، ما رو از غم از دست دادن یه عزیز یا یه فشار مالی سنگین یا یه مشکل بزرگ شخصی نجات بده. به هیچ عنوان. اما می‌تونه یادمون بیاره که یه همچین چیزهای زیبایی هم دور و برمون هستن. درست وسط این‌همه نابسامانی و غم و به‌هم‌ریختگی. اینکه چه زمانی بریم سراغشون یا بهشون محل بذاریم، دست خودمونه. ولی گاهی صرف حضور چیزهای خوب دور و برمون، آرامش‌دهنده است. و مهم‌تر اینکه، توانایی دیدنشون رو تو خودمون زنده نگهداریم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: غم
 
هدف من
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

تصمیم گرفتم در پاسخ به کامنت‌های پایین یه پست بنویسم و چقدر سخته واقعا!

حقیقتش بعد چند روز فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم توی موقعیت‌های گوناگون، به ذهنم رسید مهمترین هدف من توی زندگی (فعلا تا الان) این بوده که به یقین برسم یا حداقل تمام تلاشم رو بکنم که شک و تردیدهای کمتری توی زندگیم باشه. یه زمانی احساسم این بود که قضاوت نکردن و داخل کردن فاکتور زمان و محیط به تصمیم‌گیری‌ها آدم رو چندوجهی و قوی می‌کنه. اینجوری شما خودت رو در یک فضای لایتناهی رها می‌کنی و به نوع خاصی از آرامش می‌رسی. اما الان دارم به این نتیجه می‌رسم که هرچند قضاوت کردن درست نیست، اما حداقل می‌تونم خودم و اعمالم رو قضاوت کنم. حداقل باید دنبال یه‌سری اصول بگردم که بشه بهشون وصل شد و خودم رو محکم کنم. تلاش این روزهای من یافتن این اصوله.

مثال می‌زنم. فرضا من به این اعتقاد پیدا کرده‌ام که قوانین خدا و قوانینی که برای طبیعت معین کرده، قوانین ثابتی‌اند و بخاطر ما آدمها تغییر نمی‌کنن. همین یک اعتقاد باعث شده یقینم بیشتر بشه از اینکه اگه فرضا توی جای جای قرآن، خصوصا سوره بقره، بنده‌هاشو دعوت کرده به انفاق کردن، و بعد هم نوید داده که انفاق و یا حتی قرض، باعث ازدیاد و برکت مال آدم می‌شه، این یه قانون الهیه و رد خور نداره. پس اگه من به این قانون اعتقاد و ایمان داشته باشم، خیلی راحت‌تر و کمتر شکاکانه این عمل را انجام می‌دهم و خیالم هم راحته که تاثیر خوبی روی روح و روان و زندگیم خواهد گذاشت. یا اگه فرضا من به این اعتقاد داشته باشم که ظالم توی همین دنیا تقاص پس می‌ده، دیگه با هر وضعیتی و کم و زیاد شدنی به هم نمی‌ریزم و می‌دونم این اتفاق می‌افته.

می‌دونم اینا ایده‌آل گرایانه به نظر می‌رسن اما ناخودآگاه تبدیل شده‌اند به مهمترین هدف زندگیه من. این‌که چه چیزایی وجود دارن که من بتونم لنگرم رو به اونا وصل کنم و با هر باد و بورانی تکون نخورم.

انشاالله بازهم درباره اهداف خواهم نوشت.


کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: زندگی
 
مومن بودن چه خوبه
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠  

داشتم روایتی را می‌خواندم که در آن پیامبر اکرم (ص) داشتند برای امام علی (ع) صفات مومن را برمی‌شمردند...

اندیشه‌اش بسیار متحرک و پویاست،

علم و دانشش فراوان،

بزرگوار در بازگشت و پذیرش،

سعه صدرش از همه بیشتر،

خنده‌اش تبسم،

دور هم جمع‌شدنش برای تعلم و یادگیری،

به کسی که آزارش می‌کند آزار نمی‌رساند،

در آنچه به دردش نمی‌خورد وارد نمی‌شود،

شادابی و خرمی‌اش در چهره، حزن و اندوهش در دل،

هیچ رازی را فاش نسازد،

حرکاتش لطیف، دیدارش شیرین، وقارش نیکو، برخوردش نرم،

سکوتش طولانی،

برکسی که به او بدی کرده شکیبا است،

حرکاتش مودبانه،

لعن کننده نیست، دروغگو نیست، از غیبت بیزار است،

در عمل به دینش دنبال عذر و رخصتی نمی‌رود،

در پی عیوب دیگران نمی‌رود،

نه ظریف و حساس است و نه کنجکاو و جاسوس،

درسختی‌ها بسیار شکیباست،

هرچه دلش خواست انجام نمی‌دهد،

در خشم و دشمنی غرق نشود و در دوستیش هلاک نگردد،

...

حفظ خدا شامل حال اوست و به توفیق الهی یاری شده است.

بحارالانوار، جلد 67، ص 210

با خودم فکر می‌کنم حتی فکر کردن به این خصلت‌ها روح آدم را روشن و پرطراوت می‌کند...و این‌که چقدر از مشکلات و مسائل روزمره ماها با پرورش حتی تعدادی از این ویژگی‌ها در خودمون، کاهش یافته و ناپدید می‌شوند.

خوب بودن سخت است، اما به زحمتش می‌ارزد...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: حکمت
 
از کتاب‌های خوب (5)
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩  

گاهی برای مدتی کوتاه غیبت ذهن را احساس می‌کنیم. این‌ها همانند برق اشراقند. گرچه این لحظه‌های کوتاه موجب دگرگونی بنیادی پایدار نمی‌شوند، اما آن‌ها را قدر بدان، زیرا طعم روشن‌شدگی را به تو می‌چشانند. درک زیبایی، شکوه و قداست طبیعت مستلزم حضور است. آیا تاکنون به آسمان پرستاره و بی‌منتهای شب نگاه کرده‌ای؟ آیا با دیدن آن‌همه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکرده‌ای؟ آیا تاکنون حقیقتا به صدای زیبای جویبار در دل کوه گوش سپرده‌ای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟

برای هشیاری نسبت به این چیزها باید یک لحظه کوله‌بار شخصی دغدغه‌ها، گذشته و آینده و همه دانسته های خود را زمین بگذاری...در غیر این‌صورت نگاه می‌کنی اما نمی‌بینی، گوش می‌کنی اما نمی‌شنوی.

آنگاه درک خواهی کرد که نوعی زیبایی مقدس و حقیقی قدسی درون تو وجود دارد که هنگامی خود رابه تو نشان می‌دهد که حاضر باشی.

 

یادمه چندسال قبل توی همینجا یه سوالی رو مطرح کردم در این‌خصوص که اگه قرار باشه جایی برین و سالها اونجا بمونین و تنها بتونین چند تا کتاب با خودتون ببرین چه کتابهایی رو می‌بردین و یادمه خیلی جوابهای خوبی رسید. اگه عقل الان رو داشتم این کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تول رو حتما جزو لیستم می‌آوردم. خوندنش آدم رو آروم می‌کنه و عمیق و یه جورایی همونطور که گفته حس تقدسی رو بهت می‌ده وقتی شروع می‌کنی به گوش دادن. نه تنها گوش دادن به خود و اون صداهای ذهن، بلکه حتی گوش دادن به صدایی که همین الان داره از بیرون و محیط کار و همکارها و صدای کیبورد و بوق ماشین ها میاد...و این‌که وسطش می‌بینی صدای یه گنجیشک رو هم می‌شه شنید و بعد که کم کم تونستی خودتو عادت بدی...صدای باد رو هم می‌شه شنید و صدای برگ‌ها رو...شاید هم بعدها اونقدر عمیق و  پاک بشیم که مثل اون آدم توی داستان مصطفی مستور بتونیم صدای ناله اون سوسکه که به پشت افتاده و نمی‌تونه برگرده و بره پیش بچه‌هاش رو هم بشنفیم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
از کتاب‌های خوب (4)
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  

فرق ما با آدم‌های دیوانه که در خیابان با خود حرف میزنند این است که آنها بلندبلند با خود سخن می‌گویند و ما آهسته و یواشکی.

این صدا در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و غیره. این صدا الزاما به وضعیتی که تو اکنون در آن به سر می‌بری مربوط نمی‌شود ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دور گذشته و یا مرور کردن و خیالورزی درباره وضعیت‌های ممکن آینده باشد. اما...این صدا همانند یک تومور، انرژی حیاتی تو را می‌مکد...

رهایی از ذهن تنها رهایی حقیقی زندگی است.

گام نخست را همین حالا بردار. شروع کن به گوش دادن به صدایی که در سرِ توست...فقط گوش کن. هنگام گوش دادن بی‌طرف باش. قضاوت نکن. قضاوت و سرزنش تو به آن معناست که صدا دوباره از در پشتی وارد شده است. بزودی متوجه می‌شوی که صدایی «آنجاست» و «من» اینجایم و دارم به ان گوش می‌دهم...حس این حضور باعث می‌شود فکر، سلطه خود را بر تو از دست بدهد و به سرعت رنگ بازد، زیرا تو دیگر ذهن را با توهم یگانگی با ان تغذیه نمی‌کنی...

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: حکمت ،کلمات کلیدی: تصمیم
 
برای زندگی بهتر و آروم‌تر (3)
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  

کمی هم فلسفه و نگرش وطنی

برای رسیدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه.

هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند...

نه کیمیاگری وجود دارد، نه پری قصه‌هایی، نه ساحر پیری، و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویا‌ها را به تو نشان دهد. همین‌قدر که عطر نعنا، مهربانی چند شاخه گل، کمی ایمان، کمی روی خوش، دستمال‌های زبر سفید و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد، کافیست.

دیدی که در خط ممکنات حرکت کردیم. یک کاسه لب‌پَر را دور انداختیم، جای یک پرده نقاشی را با پرده‌ای دیگر عوض کردیم، یک گلدان سفال را برق انداختیم، خاک را از لب درگاهیِ دستشویی رُفتیم، احوال هم را خالصانه پرسیدیم، به دیدار دوستی رفتیم، فرزندان مردی را که در راه وطن کشته شده بود کمی خنداندیم، به قدر احتیاجمان کار کردیم، چیزهایی یاد گرفتیم و یاد دادیم و شب، بی اضطراب و دغدغه خوابیدیم...

یک عاشقانه آرام...نادر ابراهیمی


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: عمر
 
برای زندگی بهتر و آرومتر (2)
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩  

دو روش دیگه از پست قبلی مونده بود که اینجا می‌نویسم:

3. این آدما آگاهانه می‌خورن. (فکر می‌کنم چه لفظ زیبایی، آگاهانه خوردن، یعنی ببینی چی می‌خوری و بعدش هم حسش کنی و مزه‌اش رو بفهمی). تحقیق که کرده‌اند دیده‌اند توی رژیم غذایی اینا موادی که پایه خاک دارن زیاده. یعنی چیزایی که هنگام رشد و نمو با خاک تماس دارن. هویج و سیب‌زمینی و همه سبزی‌ها و صیفی‌ها می‌آن تو این بخش. نکته مهمتر اینه که اینا هیچکدومشون رژیم لاغری ندارن. یه اصل دارن که می‌گه وقتی 80 درصد معده‌ات پر شد بلند شو از سر سفره (یاد حرف پیامبر اکرم می‌افتم که فرمودند تا زمانی که گرسنه نشده‌ای سر غذا ننشین و تا وقتی سیر نشده‌ای از سر آن بلند شو. همینو رعایت می‌کردیم کلی بدنمون سالمتر بود). نکته جالب دیگه اینکه کمتر چیزی می‌تونه ساعت غذای اینا رو به هم بزنه. یعنی بدنشون عادت کرده که فرضا همیشه 12 ظهر ناهارشون رو بخورن (توی زندگی شهری و اداری ماها اینکار خیلی سخته اما ناممکن نیست).

4. آخرین خصیصه این آدما داشتن رابطه گرم و خوب با خانواده و اجتماعشونه. یعنی حس تنها بودن نمی‌کنن. از طرف دیگه تلاش دارن دور و برشون رو با آدمای خوب پر کنن. خوب و بدردبخور! یعنی از با هم بودنشان انرژی می‌گیرن نه دل پر و حرص خوردن. نکته جالب دیگه اینه که اینا ایمان و اعتقاد قوی‌ای دارن. یه ایمان خودساخته. یه‌جورایی ته دلشون قرصه و به همین خاطر توی سختی‌ها ریشه‌شون محکم نگهشون می‌داره.

...

این مورد چهار خیلی مهمه. گاهی با خودم فکر می‌کنم یا آدم باید خیلی خیلی عمیق باشه توی یه چیزایی یا اینکه اصلا عمیق نباشه. مثلا خیلی از پدر و مادربزرگ‌های ما یه ایمان و اعتقاد خاصی به یه‌سری چیزا داشتن که شاید از نگاه ما تعصب و کوته‌بینی و سطحی‌نگری تلقی بشه. شاید دوتا سوال ازشون می‌پرسیدیم نمی‌تونستن درست دلیل بیارن اما به هرحال ایمان داشتن و این خیلی کمکشون می‌کرد. خیلی از ماها توی یه فضای ژلاتینی می‌چرخیم و دائم شک می‌کنیم و به یقین می‌رسیم و دوباره شک می‌کنیم. هرچند این نشون می‌ده ذهن ماها پویاست و ارزش علم داشتن با آگاهی به هیچ عنوان برابر با ارزش علم ارثی نیست. ولی به‌هرحال اون شیوه قدیمیه هم یه خوبیایی داشته و همه‌اش هم بد نبوده. مهمترینش اینکه هنوز وقتی دلمون یه بغل آروم‌کننده می‌خواد یاد بابابزرگها و مامان‌بزرگهامون می‌افتیم...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر
 
برای زندگی بهتر و آرام‌تر
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩  

چهار تا روش و شیوه مشترک رو بین جوامعی که آدمهاش زندگی طولانی داشتن رصد کرده بود و داشت اونا رو با بیننده‌هاش در میون می‌ذاشت: (برای بعضی‌ها که اینا رو می‌گفتم، اولین حرفی که می‌زدن این بود اوووووه! کی می‌خواد 100 سال عمر کنه، بیکاری‌ ها!...ولی من الان به خواننده‌های وبلاگم می‌گم اصلا به این‌که این روش‌ها عمر آدم رو طولانی می‌کنه فکر نکنین، فکر کنین اینجوری زندگی‌ها آروم‌تر و روون‌تر و سالم‌تر می‌شه. این‌ها رو که می‌خواهیم دیگه!).

اون روش‌ها و عادات مشترک عبارت بودند از:

1. زندگیشون پر تحرکه. کمتر دیدن که اینجور جوامع به شکل منظم ورزش و نرمش روزانه بکنن، اما اونا زندگی‌هاشون پر تحرکه. زیاد بلند می‌شن و می‌شینن. اغلب خونه‌هاشون پله داره. زیاد پیاده‌روی می‌کنن. کارهاشون رو اغلب با دست انجام می‌دن نه با لوازم و ابزارهای برقی (مثلا وقتی می‌خوان چیزی رو هم بزنن، با دست هم می‌زنن نه با هم‌زن برقی). تقریبا همشون کار باغبونی حتی کوچیک می‌کنن.

خلاصه، به قول این آقاهه Move Naturally

2. برا زندگیشون برنامه دارن. دیدگاه خوب و صحیحی نسبت به زندگی دارن. اوقات سخت توی زندگیشون رو با دعا یا همراهی و هم‌دلی دیگران کم می‌کنن و راحت‌تر ازش می‌گذرن. و یه نکته خیلی خیلی جالب:

ما دو روز خطرناک توی زندگیمون داریم. یکیش روز متولد شدنمونه که احتمال مردنمون خیلی بالاست. یکی هم می‌دونین چه روزیه؟ ...روزی که بازنشست می شیم! (خیلی برام جالب بود این عقیده این آقاهه) می‌گه توی این روز ما چون احساس توقف و شاید هم بی فایدگیمون شروع می‌شه، روز خطرناکی برا بدنمونه. حالا تحقیق کرده‌اند و دیده‌اند که این آدما راحت این روز رو می‌گذرونن چون اولا اصلا نمی‌دونن بازنشستگی یعنی چی و دوما برا زندگیشون هدف دارن و به امید و عشق یه کاری که با شور و شوق انجامش می‌دن زنده‌اند (همون ایکی‌گای چند پست قبل).

نشون می‌ده که پیرمرده بالای صد سالشه و ایکی‌گای او اینه که هر روز بلند بشه و بره ماهیگیری. اون یکی 107 سالشه و هدفش اینه که صبح به صبح بره توی پارک و به دیگرون مجانی فنون رزمی یاد بده. اون یکی حال می‌کنه با باغبونی گلخونه کوچیک خودش، اون یکی به عشق بازی با نبیره‌اش! صبح به صبح بلند می‌شه، و ...

دوتا مورد دیگه رو توی پست بعدی می‌نویسم انشاالله

...

به نظرم یکی از بهترین سایت‌های اینترنت این سایت Ted.com هستش که یکی از اون سخنرانی‌ها رو اینجا خلاصه کردم.. برخی از ویدئوهاش هم زیرنویس فارسی دارن.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: شور و شوق
 
یه مرد امیدوار شاعر
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩  

گاهی سرکی می‌کشی و می‌روی

و من می‌مانم

با یه عالم حس خوب

شاکر می‌شوم؛ لبخند می‌زنم؛ همه را بیشتر حس می‌کنم؛ شفاف می‌شوم و آخر هم...

آرام.

آنگاه باز یادم می‌آید

که تو

همیشه وقت سرک کشیدن به زندگی من

لبخند به لب داشته‌ای...

آبان 86...پشت کامپیوتر، همین وبلاگ


کلمات کلیدی: مهربانی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان ،کلمات کلیدی: شکر
 
تنظیم شدن
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩  

حس خوبی دارم به این عبارت Decluttering معناش می‌شه رفع به‌هم‌ریختگی و آشفتگی، منظم کردن، مرتب کردن.

این کلمه بیشتر تو راه و روش مینی‌مالیست‌ها و اونایی که معتقدند هرچه کمتر، زندگی راحت‌تر و بی‌تکلف‌تر، کاربرد داره.

خیلی اوقات دور و برمون کلی اسباب و اثاثیه، لوازم، ابزار، کتاب، مطلب و کارهای انجام نشده وجود داره که ناخودآگاه حتی فکر کردن و نگاه کردن بهشون یکی از اون انرژی‌آشام‌های معروف پست قبلی رو حاضر می‌کنه. تهیه لیست کارهایی که باید انجام بشه و متعهد بودن به تیک زدن تمام اون وظایفی که برای روزمون نوشته‌ایم، یکی از راه‌های مبارزه با این حس بد به‌هم‌ریختگی و احساس عقب‌موندن همیشگی از زندگیه.

اما راه بهتری هم هست. یه جورایی توجه بیشتر به سرچشمه. یعنی مراقب بودن از اون اول برا اینکه چیزی می‌گیریم که شاید حالا حالاها ازش استفاده نکنیم؛ چه کارهایی رو اولشو انجام می‌دیم و بعد می‌ذاریمش کنار تا یه وقتی تمومش کنیم و این یه وقتی خیلی طول می‌کشه تا بیاد؛ یه چیزایی رو می‌دونیم ازش استفاده نمی‌کنیم و سالها نگهشون می‌داریم تا  شاید یه روز مبادایی نیازمون بشه و اون روز خیلی طول می‌کشه تا بیاد و خیلی چیزای دیگه.

من خودم به اون قوانین مورفی خیلی اعتقاد دارم. اینکه بعد ده سال یه تیکه سیم رو می‌اندازی دور و فرداش وسط اتوبان ماشینت خراب می‌شه و حدس می‌زنین که برای درست شدن به چی نیاز داره؟!!

ولی خب، این توجیه در برابر حجم سنگین به‌هم‌ریختگی لوازم و کار و فکردور و بر ماها، هیچی حساب نمی‌شه. تو کشوی اداریمون کلی برگه و گزارش و بولتن هست که هرگز استفاده نمی‌شه ولی مانگهشون داشته‌ایم؛ کلی ظرف و ظروف داریم که هیچ‌وقت استفاده نمی‌کنیم اما نگهشون می‌داریم؛ کلی لوازم خراب داریم که فرصت نکرده‌ایم تعمیرشون کنیم و حتی یه نوشون رو خریده‌ایم، اما کهنه‌هه رو نگه داشته‌ایم چون جنس خوبی بوده یا ازش خاطره داریم.

به هرحال اگه یه چیزی ماه‌ها و سالهاست حتی یه‌بار ازش استفاده نشده؛ اگه کلی شورت‌کات و میانبر رو دسکتاپ کامپیوترمون هست که یه زمانی می‌خواهیم اونا رو نگاه کنیم اما ماه‌هاست تکون نخورده؛ اگه یه خروار کتاب و مطلب جمع‌ کرده‌ایم برا روزی که یه هفته بی‌کار و آروم بشینیم و فقط مطالعه کنیم؛ اگه تو یخچالمون چیزایی هست که هفته‌هاست استفاده نشده ولی هنوز نگهشون داشته‌ایم؛ و ... شاید بشه با یه برنامه خوب حداقل تو یه یورش اولیه تعدادی از آنها رو انجام داد، دور ریخت، بخشید یا به هرحال از حالت انتظار درشون آورد.

حس خوبیه حسِ بعدِ خلوت کردنِ دور و برمون. بهترین جاش، یکی اون حسِ خوبِ ذهنِ آروم‌ترمونه؛ یکی لمس حس خوب شجاعتمونه که تونستیم از خیلی چیزا دل بکنیم و از اون بانمک‌تر، حس تعجب ناشی از اینکه چقدر آشغال جمع‌ کرده‌ایم!

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
درست بشنو، ببین، بخور... آروم ‌تر باش
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  

 green-dialogue.jpg

داریم با هم حرف می‌زنیم. یک مکالمه ساده در مورد کار اداره. می‌بینم سرعتامون یکی نیست و او هنوز من جواب نداده‌ام، حرف بعدی را می‌زند و گاهی او هنوز نفهمیده من چه می‌خواهم، خودم چیز دیگری می‌گویم.

داریم تلفنی حرف می‌زنیم. دارم براش توضیح می‌دهم که به چه ترتیبی باید کار کند و او دائم تایید می‌کند و چشم می‌گوید و جلوتر می‌رود و من هنوز نمی‌دانم دقیقا منظورم را فهمیده یا خیر.

یک مکالمه ساده حال و احوالپرسی...او دارد از من حالم را می‌پرسد و من در همان حال دارم حال اورا می‌پرسم و می‌گویم کار و بار چطوره!

امروز یاد جمله‌‌ای افتادم که می‌گفت: وقتی به کسی سلام می‌کنی، صبر می‌کنی و پاسخت را درست می‌شنوی؟

نه! صبر نمی‌کنم و این خیلی بد است. این نجویده قورت دادن حرف‌ها، ابراز احساسات‌ها، غذا خوردن‌ها، مطالعه کردن‌ها، ایمیل‌خواندن‌ها، حتی کامنت خواندن‌ها و کامنت نوشتن‌ها مصیبت بزرگیه ...شب که می‌خواهی بخوابی، روزت خسته کننده بوده اما تلاش که می‌کنی می‌بینی کار درست و حسابی یا خاطره خوبی که آرومت کنه نداری.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
سادگی
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  

این کلمه سادگی همیشه یه بار رهاکننده برای من داشته. حتی وقتی می‌نویسمش انگار یه باد خنک می‌آد.

رالف والدو امرسون می‌گه:

یه کم حس و غریزه قوی به علاوه چندتا قانون ساده و صریح، برای کل زندگیه ما بسه.

فکر کنم یه آدم خوش‌فکری هم اینو شنیده و یه جمله ساده در جواب گفته:

لبخند بزن، نفس بکش و آرام گام بردار

...

با خودم فکر می‌کنم یک راه پیمایی کوتاه توام با لبخند ناشی از بیدار بودن حس‌ها  و آرامش ناشی از بنده خوب خدا بودن، به‌علاوه تنفسی آگاهانه چقدر درمانگر روح و جسممون می‌تونه باشه.

پیوست: جمله امرسون ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن رو داره. این‌که اون چندتا قانون چی‌ می‌تونه باشه؟ اگه نظری داشتین بنویسین همینجا


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر
 
ماه رمضون دوست‌داشتنی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  

می‌گن توی ماه رمضون، خدا میزبانه. سفره می‌اندازه و خودش دعوت می‌کنه...فکرش رو بکنیم: خدا راه افتاده دنبالمون و می‌گه لطفا امشب تشریف بیارید مهمانی من...بعدش هم بجای این‌که لازم باشه براش هدیه ببریم، کلی هدیه هم بهمون می‌ده...می‌گه تو دهان و فکر و نگاه و زبان و ذهن و دلت رو مراقبت کن و پاکشون کن و پاک نگهشون دار، در عوض من هم چشمم رو روی خیلی از تقصیراتت می‌بندم و انگار نه انگار...

...

می‌گن یکی از مفاهیم جهنم و سوختن و هیزم و آتش و ... آب شدن و سوختن انسانه وقتی در برابر خدا حاضر می‌شه و می‌بینه چقدر کارها می‌تونست انجام بده و انجام نداده و عمرش تموم شده و حالا دیگه کاری از دستش بر نمی‌آد. یه تعبیر زیبا اینه که انسان نادم وقتی روز قیامت در برابر خدا می‌ایسته و اون حجم عظیم از رحمانیت و مهربانی رو می‌بینه، و می‌فهمه بخاطر بی‌فکری، بی‌توجهی و دل‌خوش‌کردن به زودگذرها و ناماندنی‌های دنیا، سهمی از اون مهربونی‌ها نداره، خود به خود آتیش می‌گیره و می‌سوزه از شدت حسرت.

با خودم می‌گم نکنه این سی روز که مثل باد داره می‌گذره، بگذره و من فرقی با ماه قبلم نکرده باشم. نکنه آدم‌تر نشده باشم. نکنه بهش نزدیک‌تر نشده باشم. نکنه چشم و زبان و دلم سختی نکشیده باشن...نکنه از اون نسیم‌های خنک و دل‌نوازی که وقتی پاتو می‌ذاری رو دلت و برا خاطر او کاری رو نمی‌کنی، می‌وزه توی دلت، محروم بشم...

خدایا خودت هوامونو داشته باش...من می‌دونم که وقتی زمان من توی این دنیا تموم بشه، حتی خردلی از کارهای من را دیگران به دوش نخواهند کشید...من مسئول خودمم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: عرفان
 
خوش حالی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩  

هیسسسسس

گوش بده...آروم...گوش بده

...

به خودت گوش بده...

تنها کسی که می‌دونه چه چیزی تو رو واقعا خوشحال می‌کنه، خودتی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
بخشیدنم آرزوست...
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

توی فیلم شکست ناپذیر ساخته کلینت ایستوود، ماندلا یه جمله‌ای می‌گه به رئیس محافظانش که سیاه پوسته و ناراحته از اینکه چندتا سفیدپوست از تیم قبلی مونده‌اند تو تیم جدید و معتقده چون اونا می‌خواستن تا دیروز ماهارو بکشن، حالا همشون رو باید اخراج کرد.

ماندلا می‌گه: می‌دانم. «بخشش» از همینجا آغاز می‌شود. بخشیدن روح را آزاد و رها و ترس را پاک می‌کند. برای همین بخشش سلاح قوی‌ای است.

بعدها تیم محافظای ماندلا نماد عملی و عینی اعتقاد او به لزوم زیستن مسالمت‌آمیز آدمها از در کنار هم بحساب می‌آد.

...

بخشش واقعا و واقعا کار سختیه. یه کتابی می‌خوندم به نام ماندم تا روایت کنم از اماکولی ایلی‌باگیزا یه بازمانده از نسل‌کشی‌های رواندا که مجبور شده بود از ترس جونش سه ماه تموم تو یه حموم دو متری با هفت نفر دیگه وایسه و تکون نخوره تا کسی نتونه پیداشون کنه. تو این سه ماه مادر و پدر و برادراش رو کشته بود. بعد که جنگ و درگیری تموم شده بود آمده بود و  قاتل خانواده‌اش رو بخشیده بود و می‌گفت: دیگه خونریزی بیشتر بسه.

بعضی کارا به حرف ساده است اما وقتی نمی‌تونی حتی از یه سبقت بی‌جا که ازت گرفته‌اند بگذری و پاتو می‌ذاری رو گاز که بهش برسی و با یه حرکت فرمون حال طرف رو بگیری و بعد خیالت راحت بشه...وقتی سالها تو دلت می‌مونه که دوستت یا همکارت اون روز چه حرفی زد و  یا چیکار کرد...وقتی قباله کهنه‌‌های زندگی رو با یه دعوای ساده سریع می‌ریزی بیرون و مثلا خودتو خالی می‌کنی...اونوقت می‌فهمی بخشش واقعی مرد می‌خواد.

حتما به همین خاطره که اثرش تو رسوندن آدما به سطح بالایی از معنویت، معجزه آساست.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: بخشش
 
 
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  

CUP0027059 - women on stairs

کار نیست که انسان‌ها رو می‌کشه، نگرانی اینکار رو می‌کنه

تشکیلات و سازمان‌ها رو انقلاب و تغییرات فاحش از بین نمی‌بره، اصطکاکه که اینکار رو می‌کنه.

هنری وارد بیچر

زندگی بدون اصطکاک هم چیز خوبیه ها. هرچند به نظر من ناممکنه و بالاخره در طول روز مسائلی پیش می‌آد که آدم رو هرچند هم که تصمیم‌گرفته باشه نذاره چیزی به هم بریزتش، به هم می‌ریزه؛ اما تمرین کردن ساعاتی در روز - مثلا ساعت نهار، یا زمان بازگشت به خانه-  به عنوان ساعت بدون اصطکاک می‌تونه برا هممون پیشنهاد خوبی باشه. آغازی برای فرایند آرام‌تر شدنمون و مهم‌تر از اون، شناخت بهتر زوایای درونیمون. این‌که چه چیزهایی توانایی اینو دارن که منغلبمون کنن، افسارمون دست چه چیزا و چه رفتارهای بیرونیه، چه چیزایی می‌تونن بهمون یادآوری کنن که دنیا جای خوبیه نه بد و خیلی چیزای دیگه.

باید سعی کرد هرچیزی که باعث اصطکاک تو زندگیمون می‌شه، اول خوب شناخت و بعد درمانش کرد...فرسوده شدن خیلی آروم اتفاق می‌افته و بی‌صدا...


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
به‌هم ریختگی‌ها
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

بعضی موقع‌ها گرفتاری، دلنگرانی، خشم و عصبانیت نسبت به چیزی یا فردی، سیستم ما رو به هم می‌ریزه و یه دفعه می‌بینیم صبح اول صبح نمی‌دونیم چمون شده و تا شب هم همینجور به هم ریخته و خشمناک یا غمگین و بی‌حال باقی می‌مونیم. در واقع تلاشی برای حل یا تسکین موضوع نمی‌کنیم و فقط یه رویداد جدید باعث می‌شه تا اون رویداد قدیمیه کنار بره. به همین خاطر گاهی تا زمانی که اتفاق متفاوتی رخ نده ما تو همون حال اول می‌مونیم.

گاهی اوقات یکی دو روز تو این حالتها می‌مونیم بعد با خودمون یه تصمیم بزرگ می‌گیریم و با این استدلال که دیگه بسه، خودتو اذیت نکن، اینا و اونا چه ارزشی دارن که منو به این روز انداخته‌اند، خدا جای حق نشسته و ذلیلشون می‌کنه! یا با گفتن هر چیز دیگه‌ای که آروممون کنه از این حالت سعی می‌کنیم که بیاییم بیرون.

بعضی وقت‌ها هم تمام تلاشمون رو می‌کنیم که از چند جنبه به موضوع نگاه کنیم. از طرف خودمون، از نگاه طرف مقابل، میزان تاثیری که شرایط و محیط روی این وضعیت گذاشته‌اند، کوتاهی‌های خودمون، رفتارهای ما یا طرف مقابل که می‌تونسته باعث سوء‌تفاهم بشه و شده، خیری که می‌تونه این اتفاق برامون داشته باشه، پختگی‌ای که با صبر و آرام نگه‌داشتن خودمون و جلوی زبون و فکرمون رو گرفتن برامون پدید می‌آد و برا بعضی‌ها هم پرهیز از غرولندهای بی‌شمار روزانه و ماهانه و سالانه به پروردگار...

هر سه راه ممکنه. انتخاب هم با خودمونه. اصلا هم راحتی این سه تا مثل هم نیست. میزان شک و شبهه و تزلزلی که که تو تصمیمون برا هر کدوم از این سه راه پیش می آد هم با هم خیلی فرق می‌کنه.

ولی باز انتخاب با خودمونه.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
حضور
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸  

توجه به هر کاری که می‌کنیم, کلید باز کردن تمامی کانال‌های بسته زندگی است

استاد مسعود مهدوی‌پور

تاملات و دردهای روحی خود را احساس کن، حتی ابراز کن؛ اما درباره آنها فکر نکن. در ذهن خود از آنها داستان نساز. به ذهن اجازه نده از تو قربانی بسازد. تو فقط حاضر باش و چشم در چشم درد بدوز. از آن رو نگردان.

نیروی حال، اثر اکهارت تول، ترجمه مسیحا برزگر

اگر بتوانم از ١۴۴٠ دقیقه اهدایی خداوند در یک شبانه‌روز، تنها 10 دقیقه را در لحظه حضور داشته باشم... و اگر تلاش کنم تا طعم این لذت را حداقل 10 روز برای خودم تازه نگاه‌دارم... زندگیم از این رو به آن رو می‌شود.

جناب آقای یه مرد امیدواراز خود راضی

این روزها دائما در فکر دلایل عدم تمرکز، فراموشی، دوری از خدا، از دست دادن عمق و ... هستم. این حضور نداشتن در زندگی، فعلا جواب کاملتری بوده به این سوالاتم.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
آی زندگی...
ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  

درست زمانی که فکر می‌کنی همه چیز داره خوب پیش می‌ره...یه اتفاقی می‌افته که حالت جا می‌آد!

درست زمانی که خیلی ناامیدی...یه اتفاقی می‌افته که نه تنها تمام دلمردگی‌هاتو از بین می‌بره بلکه کلی بهت سوخت می‌رسونه برا پرش بلندتر.

گاهی منتظر خیلی چیزایی و اتفاق نمی‌افتن...گاهی منتظر هیچ چیزی نیستی و یه‌دفعه کلی اتفاق، اتفاق می‌افتن و تو مبهوت که چجوری مدیریتشون کنی!

همینه... نگاهت امیدوارانه که باشه اینو جزو حقایقی میبینی که تو رو به چالش فرا می‌خونه و عضلاتتو قوی‌تر می‌کنه. بزرگت می‌کنه و پخته. حالا تو حد و قد و قواره خودت... مهم نیست که دقیقا همون زمان که افتاده‌ای تو دل مشکل و کلافه شده‌ای، نگاهت مثبت و امیدوارانه و این نیز بگذردی باشه. نه، اینا کار هر کسی نیست. حداقل از عهده خیلی از ماها که تازه‌کاریم بر نمی‌آد. اما حداقل می‌تونیم بعد اینکه گریه‌امون تموم شد، نشستیم وسط راه و کلی بد و بی‌راه به خودمون و مسبب اون مشکل گفتیم...پاشیم، دماغمون رو بکشیم بالاع خودمون رو بتکونیم و دوباره راه بیفتیم. گفتم که...حتما لازم نیست به محض اینکه راه افتادیم بخندیم و از زیبایی‌های کنار راه و پرواز پرنده و طلوع خورشید لذت ببریم...همون که راه افتاده‌ایم خوبه...بقیه‌اش خودش می‌آد لبخند


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: تداوم
 
بپر!
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸  

بپر...بپر...تو کاریت نباشه، من می‌گیرمت، بپر...

بچه که بودیم وقتی بابامون، داییمون، یا هرکسی دیگه این حرفا رو به ما که رو یه بلندی بودیم می‌گفت، با ترس و لرز پایین رو نیگا می‌کردیم، امتناع می‌کردیم، می‌شستیم تا فاصله رو کم کنیم و بعد دل رو می‌زدیم به دریا و می‌پریدیم...هیچ‌وقت هم چیزیمون نمی‌شد. جون اونی که اون پایین وایساده بود مطمئن بود می‌تونه ما رو بگیره.

...

توکل به همون اندازه که آرامش می ده کار خیلی سختیه  و من این روزا دارم تمرین می‌کنمش. اینکه مطمئن باشی می‌گیرتت. این‌که مطمئن باشی اگه دلتو بهش بدی همیشه هواتو داره (دلتو ندی هم هواتو داره اما تو حالت اول بیشتر حالیت می‌شه و می‌بینی زمانهایی که مراقبته).

خدایا کمکمون کن به اون دست دست کردنهامون غلبه کنیم و بپریم تو بغلت. تو همه زمانها. تو گرفتاریهامون، تو دوست‌ داشتنامون، تو دل‌دل‌کردنهامون، تو عصبانیتامون، تو گریه‌هامون، تو شکهامون، تو خردشدنهامون، تو لذت بردنهامون، تو کیف کردنهامون، تو احساس اقتدار کردن‌هامون، خصوصا تو زمانهایی که توکل می‌کنیم و آرامشش رو حس می‌کنیم و بعد دو سه روز دیگه باز یادمون می‌ره و اضطراب می‌گیرتمون.

خدایا بذار ببینیم الطافتو، اون دست نامرئی‌ای که همه چیز رو به بهترین حالت شکل می‌ده. کمکمون کن بفهمیمت. بذار به جایی برسیم که چشم بسته و بی‌هوا هرجا دلمون خواست بپریم...


کلمات کلیدی: توکل ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر
 
از این روزها -1
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸  

اتاق من تو اداره یه ایوون کوچیک داره که گاهی توش برا پرنده‌ها ارزن و گندم می‌ریزم. تو تموم این کبوترها و گنجیشکهایی که می‌آن و دونه می‌خورن یه یاکریم هست که 85 درصد زمانش صرف این می‌شه که نذاره هیچ یاکریم دیگه‌ای دونه بخوره. همه‌اش در حال دنبال کردن و پروندن اونای دیگه‌است. تو این فرصت گنجیشک‌ها که کسی کاری بهشون نداره و معمولا هم دسته‌ای می‌آن ترتیب بیشتر دونه‌ها رو می‌دن و هروقت یاکریم قلدره از پروندن سایر یاکریم‌ها فارغ می‌شه تقریبا چیز دیگه‌ای نمونده که بخوره. و این داستان تقریبا هر روز تکرار می‌شه!

...

یکی از فکرهایی که هر از گاهی دوست دارم باهاش ور برم اینه که تو اون داستان قدیمی گنجیشک و مورچه که تو دبستان می‌خوندیم و اون ضرب‌المثل جیک جیک مستونت بود...یاد زمستونت بود، بالاخره راه درست زندگی کردن کدومه؟ تموم سال رو کار کردن تا زمستونت خیالت راحت باشه یا اینکه روزانه زندگی کنی و به فکر زمستونا نباشی؟...یادمه تو دوران بچگی یکی از فکرهای مهمی که با خوندن این داستان به سرم می‌زد این بود که: درست، اما چرا من تاحالا یه گنجیشک مرده تو زمستونا ندیده‌ام؟

...

خنکای اول صبح این روزای پاییزی جون می‌ده برا پیاده‌روی و قدم‌زدن. حتی شده 100 متر. می‌چسبه. خصوصا با فیگور دو تا دست تو جیب!

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
هیسسسسس!
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸  

OJP0015214

این روزا دم دمای افطار گاهی ناخودآگاه یه حس خوب می‌آد سراغم. یه‌جورایی یه سکوت ناب و یه حس رضایت نمکین. غیر از لذت وصف ناشدنیه اون لحظه‌ها، یه چیزیش توجه منو به خودش جلب می‌کنه و اون ذهن آروممه. خیلی طول نمی‌کشه اما همون چند دقیقه آرامش ذهنی اونقدر بهم انرژی می‌ده که نمی‌شه به زبون آورد. تمام جنسش از خوبی و سبکی و آرامشه...بعد که ازش می‌آم بیرون چقدر دلم براش تنگ می‌شه...

...

یه مطلبی می‌خوندم چند روز قبل در مورد 4 اصل که به توسط اونا می‌شه ذهن رو ساکت کرد. البته بیشتر منظورش گفتگوی درونی ما با ذهنمون بود. اینجا می‌نویسمشون چون فکر می‌کنم بعضیاش حرفهای عمیقی بودن:

اول: چیزی که روش مصممی رو به زبون بیار و بدون دور زدن و حاشیه رفتن همونی رو بگو که میخوای بگی (مثلا اگه نمی‌خوای به فلان مهمونی که دعوت شدی بری، کلی آسمون و ریسمون نباف، آرام و مدلل و با احترام بگو نمی‌تونی بیایی)

دوم:‌ تا زمانی که چیزی رو نتونی به همه بگی، اونو به کسی نگو. (کنایه از لزوم پرهیز از غیبیت و گفتن چیزایی که اگه دیگرون یا خود اون آدم اونارو بشنفن، کار ما خراب می‌شه)

سوم: حرفهای ناامیدکننده و منتقدانه و بی‌رحمانه‌ای را که نمی‌تونی به دیگرون بگی، در مورد خودت هم بکار نگیر. همه ما گفتگوهای درونی داریم و اغلب تو این گفتگوها خودمون و تواناییهامون و روشمون و اعتقاداتمون رو محکوم می کنیم...خب سخته خلاصی از این گفتگو اما مهم اینه که اونا رو باور نکنیم.

و نهایات اینکه چیزی رو نگو مگر اینکه راست باشه، مفید باشه و مهربانانه باشه (یادمه یه پستی داشتم راجع به اینکه بعضی از عرفای قدیم تو دهنشون یه سنگ کوچیک نگه می‌داشتن تا مجبورشون کنه هر وقت می‌خوان حرف بزنن اونو در بیارن. همین باعث می‌شد تا قبل از حرف زدن مجبور شن فکر کنن ببینن اون حرف ارزش زدن رو داره یا نه).

خوبیه این چهار اصل فقط یه چیزه: اینکه باعث می‌شه بعد از زدن یه حرف دائم نشینیم و بهش فکر نکنیم و تحلیلش نکنیم. چرا؟ چون با ایمان حرف زده‌ایم نه با شک.

 

ذهن آروم نعمت بزرگیه. خیلی بزرگ. به نظر من باید به هر روشی که می‌دونیم مناسب خودمونه بریم دنبالش.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
مینیمالیست بشیم
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸  

یه مدتیه دارم راجع به روش مینی‌مالیست‌ها (کسانی که معتقدند هرچه کمتر بهتر) می‌خونم و فکر می‌کنم. هرچند قبلا بدون اینکه بدونم این یه مکتبه که تو ادبیات، روش زندگی، دکوراسیون و خیلی جاهای دیگه نقش تاثیرگذاری داشته، باهاش احساس خوبی داشتم. اینکه ریخت و پاچیدگی‌های اطرافت رو مرتب کنی، اینکه زیاد نری تو بند تجملات، اینکه هرچی حرف کمتر بزنی آسیب‌پذیری خودت و امکان سوء ‌تفاهم رو کمتر کرده‌ای، این‌که آدمای آروم اغلب چیزای کمی دور و برشون دارن و خیلی موارد دیگه.

با این‌حال می‌بینم اگه بخواهیم مطابق این نگاه زندگی‌هامون رو تماشا کنیم چقدر جا داره که خودمون رو و دور و برمون رو بتکونیم و از شر خیلی چیزا خلاص بشیم. از لوازم اضافه روی میز تحریرمون گرفته، تا اضافات روی دسکتاپ کامپیوتر، تا لباسهای اضافی توی خونه، تا چیزای کنار گذاشته برای روز مباداهای هرگز نیومده...تا حتی چیزای بدرد نخور و انرژی خوری که گوشه قلب و ذهنمون تلنبار کردیمشون و هیچ‌وقت بدرد زندگی واقعی و در جریان ما نخورده‌اند.

یه‌جا می‌خوندم Simple is Beautiful

حالا فکر می‌کنم می شه اینجوری هم نوشتش Less is Beautiful


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
فکر: روزی تنها سه قاشق بعد از غذا...قبل از خواب قدغن!
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  

دو تا دوست داشتم (و دارم) قدیما که همخونه بودن. یه روز صبح که اومده بودن سر کار نزدیکای ظهر دیدم یکیشون حالش بد شد و بالا آورد سبزو خلاصه بنده خدا از شدت بی‌حالی و بدحالی مرخصی گرفت و رفت. دومی نشست و کارش رو تموم کرد و اداره که تموم شد رفت خونه.

...

چند روزه دارم به این موضوع غریب و کهنه فکر می‌کنم که واقعا ما چقدر باید دلواپس چیزهایی باشیم که هنوز رخ نداده؟ تا چه اندازه باید فکر اتفاق نیفتاده‌ها رو بکنیم تا بلکه جوری اتفاق بیفتن که ما دوست داریم یا حداقل به زعم خودمون ضرر کمتر برامون داشته باشه؟ تا چه اندازه اون فلسفه بی‌خیالی و هرچی پیش بیاد خوشه به آدم کمک می‌کنه؟ آیا از صمیم دل اعتقاد داریم که هرچی پیش می‌آد صلاحه و نباید دنبال اتفاق خاصی بود بلکه باید از خدا توانایی و درک و درایت خواست تا در هر مرحله و موقعیتی بدونیم باید چیکار کنیم؟

...

اون دوتا دوستام قبل از اومدن به اداره صبحونه شیر خورده بودن. اولیه قبل از اینکه پاکت شیر رو بندازه دور به تاریخش نگاه کرده بود و دیده بود چند روزه از تاریخش گذشته. به دومیه نگفته بود این موضوع رو و اومده بودن اداره. اون اولیه از همون سوار شدن به سرویس دل‌آشوبه گرفته بود و دائم به طعم شیر فکر می‌کرده و دائم منتظر مسمومیت بود و آخرش هم اونجوری شد. اون دومیه اصلا نمی‌دونست شیر بریده بوده. به همین خاطر ظاهرا حتی اگه دل‌آشوبه هم داشته گذاشته پای درست نخوابیدن دیشبش و اضطراب کارهای فردا!

...

یه جمله خوندم تو یکی از عکس‌های وبلاگ اولد فشن که نوشته بود:

I think...I think too much

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
بهار، تابستان، پاییز، زمستان و باز...بهار
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸  

CCP0013994 - Autumn leaf

تو زندگی لحظه‌هایی هست که می‌بینی خیلی خوبه. همه چیز خوبه و روبراه و دلچسب...بعد درست تو اوج همه اون خوشی‌ها یا یه اتفاق بد گنده می‌افته یا آروم آروم می‌بینی خوشی‌هات کم‌رنگ می‌شن, دلخوری‌ها زیاد... اصلا نمی‌دونی چت شده!

بعد تو اوج دلمردگی‌ها و دلخوری‌ها و افسردگی‌ها و ناامیدی‌ها, می‌بینی‌ یواش‌یواش یه نور از یه‌جایی شروع می‌کنه تابیدن و بدون اینکه بفهمی چرا و چجوری, انرژی می‌آد تو زندگیت و از رو زمین بلند می‌شی و می‌بینی خیلی از اون چیزایی که فکر می‌کردی بد بوده, از دلشون دارن اتفاقهای خوب می‌آن بیرون و آروم آروم حکمت بعضی‌هاشون رو می‌فهمی و ... عمیق‌تر می‌شی و کامل‌تر...

...

بعد آروم آروم نه با شادی‌هات خیلی هیجان‌زده می‌شی و نه با غم‌ها و ناامیدی‌هات خیلی می‌ریزی به هم.

بعد...تازه یادت می‌آد که سالهاست درخت روبروی خونتون جلوی چشمات این دور رو تکرار کرده و نه با شکوفه‌هاش خیلی بالا رفته و نه با برگ‌ریزونش خیلی پایین و تو درست ندیدیش. این قانون غریب ولی گرانقدر طبیعت رو. که می‌پذیره و با شکوفه، برگ، برگ‌ریزون، گرما و سرما اخت می‌شه و می‌ایسته... می‌فهمی؟ می‌ایسته. بدون اینکه زور بزنه که اینجوری باشه. می‌ایسته استوار.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: تداوم
 
یه‌جور دیگه نگاه کردن به دعا
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

CUP0013610 - sleeping baby

خدایا تو خیلی خوبی

یکی از خوبیات اینه که عجول و فراموشکار بودن بنده‌هات رو بارها و بارها تحمل می‌کنی و باز یادشون می‌آری که کنارشون هستی و رها کردنی در کار نیست.

من بارها و بارها تو این وبلاگ از تلاش خودم برای درک معنای توکل و مرز واقعی بین توکل و حرکت و بدست‌گیری کارها توسط خود آدم نوشته‌ام. اما الان دارم از لحظاتی می‌گم که نمی‌دونی باید چیکار کنی و واقعا می‌مونی تو گِل و بعد بدون شلوغ پلوغ کردن و توی سکوت و از ته ته دل کارا رو می‌سپاری به خودش و می‌گی خداجون کار کار خودته. کمکم کن.

و بعد می‌بینی که کارا چطور به زیبایی درست می‌شن. مثل یه نسیم آروم و آروم ولی موثر.

...

یکی از چیزایی که این چند وقته تجربه کرده‌ام اینه که اون شلوغ نکردن و به هم نریختن و یه‌جور غم نهفته داشتن، خیلی تو جواب گرفتن (یا بهتر بگم درک و شنیدن جوابی که خدا بهت می‌ده) موثره.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: غم
 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  

آدمایی که تلاش می‌کنن از دیگرون انتظاری نداشته باشن و در مقابل تا جایی که می‌تونن برا دیگرون مایه بذارن از طرف خدا امتحانای سختی می‌شن. نمی‌دونم شاید هم نباید گفت از طرف خدا.

تو بعضی مواقع تلاش تو برای سازش و آرام کردن وضعیت و تداوم این رویه که " همه آدما خوبن، اما اونا هم شاید از نگاه خودشون حق دارن و نمی‌شه بدون توجه به در نظر گرفتن خیلی فاکتورها درباره‌اشون قضاوت کرد" نتیجه خوبی نمی‌ده و تو فکر می‌کنی گاهی یک طرف را گرفتن و ایستادن روی یک عقیده، هرچند می‌دانی طرف مقابلت هم حتما دلیل و توجیهی برای کارش داشته، اثربخش‌تره.

متاسفم. ولی امیدوارم که این ایمانم رو از دست ندم چون برام خیلی عزیزتر و زیباتره که فکر کنم آدما موجودات خوبی هستن و اغلب واکنش‌های به نظر نادرست اونا رو می‌شه درک کرد و فهمید و اینکه راه سازش و گذشت به مراتب از اینکه فکر کنی اون کار فلانی این معنا رو داشت و ... بهتره. حداقل برا سلامتیه خودت.

 


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: توقع ،کلمات کلیدی: مهربانی
 
شادترین مردمای دنیا
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دیروز اینجا مطلبی رو می‌خوندم از یه تحقیق جدید که اومده بود و طبق یه‌سری نظرسنجی و برآورد آماری، مردم دنیا رو بر اساس میزان رضایت آنان از زندگی دسته‌بندی کرده بود و به دانمارک، فنلاند و هلند رتبه‌های 1 تا 3 داده بود. تو گزارش نوشته شده بود که موسسه گالوپ تو 140 تا کشور از هزار نفر از ساکنان اونجا سوالاتی رو پرسیده و بعد هم یه موسسه دیگه اومده با ترکیب نتایج این پژوهش با میزان درآمد ناخالص ملی، درصد بیکاری، رشد اقتصادی و از همه مهم‌تر نظام تامین اجتماعی نتایج نهایی رو بیرون داده.

نکته جالب برای من چند تا از سوالایی بود که نوشته شده بود از اون هزارتا آدم ساکن هر یک از اون 140 کشور پرسیده شده.

یکیش این بود که آیا دیروز کاری کردین که ازش لذت برده باشین؟

دومیش: آیا دیروز از چیزی احساس غرور کرده‌اید؟

سومیش: دیروز چیزی یاد گرفتین؟

و چهارمیش: آیا دیروز با احترام با شما برخورد شد؟

...

من یه برنامه روزانه دارم که توش کارای موظف اداری روزمو به علاوه سایر کارایی که باید انجام بدم می‌نویسم و همیشه از تیک خوردن اونا خصوصا آخر وقت که می‌خوام برم خونه احساس غرور می‌کنم اما... این سوالا چیزای دیگه‌ای‌اند و یه طراوت خاصی به آدم می‌دن. حتی فکر کردن بهشون.

اگه ملزم باشیم که از داشته‌ها یا اکتساباتمون احساس غرور کنیم، چیزی رو حتما یاد بگیریم، حداقل تو طی روز یه کاری بکنیم که ازش لذت ببریم و در نهایت جوری رفتار کنیم که آدمای دیگه چاره‌ای جز با احترام برخورد کردن و حتی نگاه کردن به ما رو نداشته باشن، چندین برابر به لذت اون تیک‌های کنار کارای انجام شده افزوده می‌شه.

این چهارتا سوال رو هم در کنار دفترچه روزانه‌ام خواهم آورد. همین امروز انشاالله.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: طراوت
 
ما بنده خداهای نگران!
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸  

جالب می‌شه اگه بتونیم هر چند وقت به چند وقت از خودمون فاصله بگیریم و یه نگاهی به اون آدم نگران درونمون بندازیم. کسی که گوشت و پوستش از دلهره‌ها و نگرانی‌های حوادث آینده و اما و اگرهایی که هنوز رخ نداده‌آند ساخته شده. کسی که باعث شده جوری ما بهش وابسته بشیم که اگه دو سه ساعت بدون اون زندگی کنیم احساس شدید گناه بهمون دست بده. حتی یه‌کاری کرده بعضی از ماها به شکلی ناخودآگاه احساس می‌کنیم هرچه به اون چیزایی که دلمون نمی‌خواد رخ بده، فکر کنیم، کمتر سرمون می‌آد...

چند روز قبل نشستم و یه صفحه و نیم نوشتم از نگرانی‌هایی که دارم، از دلهره‌های همان روز و دلهره‌های سالها بعد... الان با خودم فکر می‌کنم چقدر خوبه کاری کنیم تا ترس‌ها و نگرانی‌هامون از سایه به در بیان و با ما چشم تو چشم بشن.

این انرژی‌خورهای عظیم زندگیمونو نباید دست‌کم گرفت.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر
 
اون لبخند آرومه
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧  

FAN2050472 - Variety of drinking glasses

خیلی هنر می‌خواد که تلاش کنی مسائل رو از دریچه چشم آدمهای دیگه هم ببینی, خصوصا از نگاه آدمایی که باهاشون مشکل داری. شاید بشه این کارو  یکی دو بار بصورت موقت اونم زمانی که حالمون خوبه انجام داد اما تداوم اون نیازمند خیلی چیزاست. اینکه قبل از همه با خودت مهربون باشی, رو غرورت کار کرده باشی و تربیتش کرده باشی, دلت رو کرده باشی دریا تا هر چلپ و چلوپی نریزتش به هم و آخرش هم دائم سیمت رو وصل کنی به خدایی که همین نزدیکیست, چون گاهی اینکار اونقدر سخت می‌شه که نیاز به کمک فوریش داری تا خیلی بالاتر از اونی که هستی بری ...

تا چیزایی رو ببینی و بفهمی و بو کنی که بهت کمک کنن مهربون و آروم باقی بمونی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: مهربانی ،کلمات کلیدی: تداوم
 
خوشا به حال شدن
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧  

من به چشم زدن و نزدن خیلی معتقد نیستم اما می‌دانم هروقت گفته‌ام که دارم کار خوبی می‌کنم به آرامی و گاهی هم به سرعت دیگر نتوانسته‌ام آنرا ادامه دهم. نمی‌دانم چرا ولی تقریبا همیشه این قاعده صدق کرده است. لذا نمی‌گویم چه کاری می‌کنم اما چند وقتی است خوشحالم که سعادت کاری به من داده شده است. کاری که بارها خواستم انجام دهم و نشد و اینبار اصلا در فکرش هم نبودم و خود به خود راه افتاده... (خدایا مخلصتیم. قبول کن که دیگه خیلی سربسته گفتم. نذار قطع بشه!)

 

هنوز درست نمی‌دانم چه چیز باعث می‌شه ما حال خوب پیدا کنیم. آیا سعی و تلاشمان برای خوب کردن حالمان نقش اصلی دارد؟ (می‌دانم که موثر است اما آیا نقش اصلی دارد؟ و از آن مهم‌تر نقشی پایدار؟)؛ آیا حال خوب ما محصول اتفاق‌هایی است خارج از حوزه اختیار ما؟ اتفاقی می‌افتد...سعادتی نصیبمان می‌شود... لطفی شاملمان می‌شود... نفحه‌ای الهی می‌وزد...یا شاید هم تلاش‌های ما اگر هم در زمانی که خواسته‌ایم نتیجه نداده اما زمینه را فراهم کرده که نفحه‌ای، سعادتی یا شانسی نصیبمان شود. لذا هر اتفاقی که می‌افتد و حالمان را خوب می‌کند محصول بذرهای قبلی خودمان بوده...

نمی‌دانم.

ولی می‌دانم که وقتی حالت خوب است، همه‌چیز را عمیق‌تر می‌بینی و لذا...عمیق‌تر حرف می‌زنی و عمیق‌تر می‌شنفی...از همه مهم‌تر آرام‌تر و عمیق‌تر وقایع اطرافت را قضاوت می‌کنی و می‌بینی خیلی از چیزایی که قبلا بد به نظر می‌آمدند بخاطر حال ناخوب تو بوده‌اند...تحملت بیشتر می‌شود و لذات معنوی‌ات گسترده‌تر. کمتر از دست آدما دلگیر می‌شی. دردها قابل تحمل‌تر می‌شن و گاهی هم لابلای دردهات به فکر این مصرع سهراب می‌افتی که ...زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است و توان این رو پیدا می‌کنی که وجه جای شکر دارِ موضوع رو هم ببینی.

خلاصه حال خوب خیلی چیز خوبیه. کاش زیادتر برامون اتفاق بیفته و کاش بتونیم یاد بگیریم چطور کاری کنیم که طولانی‌تر پیشمون بمونه. اگه راهی رو تجربه کرده‌اید برای نگهداری بیشتر از این مهمون خونده، بگین و بنویسین اینجا.


کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: تداوم ،کلمات کلیدی: زندگی
 
قاعده نخست
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧  

Simple Is Beautiful

پریروز با کله‌ای پر از فکرهای جورواجور شغلی و تحصیلی یه دقیقه رفتم تو بالکن اتاق کارم. شروع کردم به نیگا کردن به خیابون و آدما و ماشینا. یه‌دفعه به ذهنم اومد: یه‌کم  ساده‌تر... دیدم تو چند ثانیه قضاوت‌هام از بین رفت، چین متفکرانه ابروهام باز شد و صدای سه چهارتا گنجیشک هم شنیده شد!

...

فکر کنم ساعتها و ساعتها می‌توان در مورد سادگی نوشت. از ساده زیستن که کم سخت نیست...تا ساده‌تر نگاه کردن و پیچیده‌نکردن مسائل و دائم دنبال دلیل و منطق و قصد و غرض نگشتن برای اتفاقا و رفتار آدمای دور و برمون که خیلی تمرین می‌خواد.

بدون اینکه بخوام کار رو خیلی سخت و تکنیکی کنم به این نتیجه رسیده‌ام که گاهی صرف یادآوری به خودمون که ساده‌تر شو! کلی از مسائل ما رو حل می‌کنه. یه‌کم فکر ساده‌تر، یه‌کم نگاه ساده‌تر، یه‌کم رفتار ساده‌تر و بی‌شیله پیله‌تر. یه‌کم خوراک ساده‌تر، یه‌کم حرف زدن ساده‌تر...بانمکه که حتی گاهی رها کردن عضلات شقیقه‌ها و دور چشم‌ها کلی ساده‌ترمون می‌کنه و کمکمون می‌کنه ساده‌تر و راحت‌تر نگاه کنیم...همین الان می‌تونین امتحان کنینلبخند

و شاید مهم‌تر از همه...یه‌کم زندگیه روحی ساده‌تر...یه ارتباط ساده‌تر و خودمونی‌تر با خدا که فارغ از انباشت‌های مختلف باشه... از اون نوع چارقت دوزم کنم شانه سرت...

IMP1011058


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: خوش‌فکری
 
تعریف امید
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧  

                                        

داشتم مطلبی رو می‌خوندم از نگاه متفاوت داستایفسکی و نیچه به معنای امید. نویسنده از قول کی‌یرکگور تعریفی از امید رو نقل کرده بود که خیلی نزدیک به معنای امید از نگاه داستایفسکی می‌شد: اینکه امید یعنی خلوص دل. و خلوص دل یعنی وفاداری و پافشاری بر روی یک ایده. کی‌یرکگور می‌نویسد: « آنهایی که نمی‌توانند دل فقط به یک ایده بسپارند، چه بدانند و چه ندانند غرق نومیدی‌اند. زیرا که علت بوجود آمدن نومیدی آن است که آدمی بجای آنکه تنها به یک «ایده» یا «دیگری» معین اعتقاد داشته و وفادار باشد، به چند «ایده» باور دارد (این معادل آنست که او به هیچ ایده‌ای باور ندارد) و به این ترتیب میل‌های متنوع  و بی‌پایانش هریک او را به سمت و سویی می‌کشاند و بدین‌سان دستخوش روانی چند تکه یا شیزوفرون می‌شود».

اما نگاه نیچه کاملا برعکسه. نیچه مفهومی دارد به‌نام «دنیای زیباشناسی» و منظورش از آن، خودشیفتگی و تسلیم نشدن به دیگری است. از نگاه نیچه دو راه بیشتر وجود ندارد: یا فرد خود چشم‌اندازش را بوجود می‌آورد (زیبایی‌شناسی) و البته دائما تغییر نیز می‌کند؛ یا آنکه دیگری نوع خاصی از چشم‌انداز را بر وی تحمیل می‌کند، و ثابت نیز می‌ماند.

نیچه در شکوه تسلیم نشدن و اهلی ناشدن، زیبایی مسحورکننده‌ای می‌بیند که آنرا بر نومیدی ترجیح می‌دهد. گویی که می‌پذیرد زندگی در دنیای زیباشناسی به هرحال قرین نومیدی است. اما در تسلیم نشدن، تصویر خیره کننده‌ای می‌بیند که اگرچه در مقیاس زمان لحظه‌ای بیش نیست اما آن «لحظه» را بر انسجام ذهنی و روزمرگی طولانی کسالت آور ترجیح می‌دهد.

...

من هردوی این دیدگاه‌ها را دوست دارم. هرچند از عواقب دیدگاه اول مطمئن‌ترم تا دیدگاه دوم. می‌دانم انسان‌هایی که به چیزی از ته ته دل ایمان دارند، حتی اگر آن چیز قابلیت نقد بسیاری را داشته باشد، در زمان‌هایی مقاوم‌تر، آرام‌تر و راحت‌تر هستند. به هرحال این مقاله باعث شد برم و یه مطالبی در مورد زندگی نیچه بخونم و به مطالب جالبی بربخورم. بفهمم که او چقدر بر لزوم وجود سختی در زندگی اصرار داشته و سختی‌ها رو برای خوشبختی لازم می‌شمرده. اینکه با اینکه 11 سال از آخر عمرش را در تیمارستانی گذرانده، اما هیچگاه به اعتقادهایی که داشته پشت نکرده (پس او هم به یک ایده ایمان داشته)،اینکه او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود ، ولی هرگاه شکست خورد مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود و آخرسر اینکه اگرچه هرگز نتوانست همسری برای خود انتخاب کند، جایی یه جمله محشر گفته بود:

« مطمئن‌ترین درمان بیماری مردانه خودخوارشماری، دوست داشته شدن از جانب زنی زرنگ است»

 


کلمات کلیدی: امید ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
ساده!
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

جایی می‌خوندم ساده نوشتن یکی از سخت‌ترین کارها برای نویسندگانه

داشتم فکر می‌کردم ساده فکر کردن هم یکی از سخت‌ترین کارها برای ما آدماست.


کلمات کلیدی: آرامش
 
صبر
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧  

دیدین گاهی بعضی جملات و شعرها رو اونقدر شنیده‌ایم که وقتی دوباره می‌شنویمشون تاثیری رومون ندارن.؟

دیشب اتفاقی آخرای قسمتی از سریال یوسف پیامبر رو می‌دیدم یاد این بیت افتادم

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

با خودم بارها زمزمه‌اش کردم و شد مثل مزه یه غذا یا یه چایی ساده که وقتی حواسمون بهش هست با وقتی حواسمون بهش نیست زمین تا آسمون فرق داره.

فکر کنم همین دو سه بیت اول شعر حافظ که با یوسف گمگشته بازآید به کنعان شروع می‌شه برای یه عمر ما بسه. اون زمانا که داد می‌زنیم: آخه خدا! کجایی؟...اون زمانا که یادمون می‌ره و دیگه تصمیم می‌گیریم همه‌چیز رو با مدیریت خودمون و اون حرفایی که فکر می‌کنیم درسته, درستش کنیم و بعد از مدتی می‌بینیم همه‌چیز خراب‌تر شد...اون زمانا که فقط و فقط می‌خواهیم به خواستمون برسیم و خون جلو چشمامون رو گرفته! و به هیچ‌ چیز یا  کس دیگه‌ای توجه نداریم...اون زمونا که خسته می‌شیم و تو دلمون می‌زنیم زیر گریه...اون زمانا که توان دوباره بلند شدن رو نداریم و  یه پوزخند می‌زنیم به ردیف کتابای مثبت‌اندیشی توی کتابخونمون... آخ که اگر مزه این بیت رو نم‌نم زیر زبونمون حس کنیم چقدر وضعیت فرق می‌کنه...


کلمات کلیدی: صبر ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
ذهن آروم؟
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧  

فکر نکردن و ذهن رو خالیه خالی نگه داشتن یکی از اون کارائیه که فکر کنم از دست آدمایی مثل ما بر نمی‌آد. ماها دائما در حال سبک سنگین کردن اتفاق‌ها، آدم‌ها، تصمیم‌ها و آینده و گذشته هستیم. به همین خاطر شاید غیر از لحظاتی که خودمون تلاش کنیم و برای چند لحظه کوتاه بخواهیم به چیزی فکر نکنیم و این موتور همیشه روشن رو خاموش کنیم، امکان ساکت کردن ذهن نیست.

اما یه‌ راه حل خوب و شدنی این وسط وجود داره. اینکه مثل یه ناظر بیرون بایستیم و ذهنمون رو نگاه کنیم و بهش اجازه ندیم داستان بسازه. همه مصیبت ما از این داستان سرائیه ذهنه.

ذهن عاشق اینه که اتفاقی رو بگیره، باهاش ور بره، سناریوهای مختلف براش بنویسه، در برابر بعضی از اون سناریوها موضع بگیره، طرف رو محکوم کنه یا ازش تقدیر کنه، ما رو رودرروی اون موضوع قرار بده و بعد باعث بشه ما از خودمون بدمون بیاد یا به آن رفتار خیالیمون افتخار کنیم و ...

اگه تلاش کنیم هر وقت می‌بینیم ذهنمون داره برا خودش داستان‌سازی می‌کنه، اونو به چیز دیگه‌ای منحرف کنیم، اون وقت آروم آروم یه تغییراتی تو فکر و نگاهمون ایجاد می‌شه. آروم آروم یاد می‌گیریم با مسائل آنگونه که واقعا رخ می‌دهند نه آنگونه که ما روزها بهش فکر می‌کردیم که رخ خواهند داد، روبرو بشیم. آروم آروم درجه حرارت 90 درجه‌ای ذهنمون وقتی قاط می‌زنه از کلی فکر طولانی و قاطی پاطی، پایین می‌آد و یه ارامشی درونمون مستولی می‌شه.

به نظر من ارزش امتحان رو داره.


کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: فکر منفی
 
گفتگوی ذهنی
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  

کاش می‌شد بشمریم ببینیم از وقتی از خواب پا می‌شیم تا وقتی می‌ریم بخوابیم، چقدر تو ذهنمون حساب و کتاب می‌کنیم، افراد رو مورد قضاوت قرار می‌دیم، بعضی‌ها رو محکوم می‌کنیم، به بعضی‌ها حق می‌دیم، فلانی رو تو ذهنمون می‌کشیم، برای جواب دادن به اون یکی برنامه‌ریزی می‌کنیم، یاد کاری که دیروزها با کسی کرده‌ایم یا با ما کرده‌اند می‌افتیم و غمگین یا شاد می شیم، برنامه می‌ریزیم برای آیندمون و بعد از نتایج احتمالی اون برنامه‌هه به خشم می‌آییم و گارد می‌گیریم که فلانی که تو اون برنامه فلان کار رو می‌کنه، ما هم اون موقع فلان کار رو در برابرش انجام می‌دیم و ...

باید از این ذهنی که فکر می‌کنه اگه هی  پیش‌بینی کنه و بعد بچسبه به بدترین‌هاش و هی دائم به اونا فکر کنه، با این توجیه که اینجوری اون اتفاقا کمتر رخ می‌دن، رها کنیم خودمون رو

این گفتگوهای ذهنی از اول زندگی  تا همین حالای حالا، هیچ سودی برامون نداشته‌اند. هیچی. فقط ما رو بیرون نگه داشته‌اند...از معجزه حضور.


کلمات کلیدی: فکر منفی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عمر
 
لحظه حال
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧  

آخ که چقدر این تموم کردن کارهایی که برا خودت تعیین کردی تا یه تاریخ معین انجام بدی ( حتی شده تا پایان وقت اداری همون روز کاریت توی اداره) به آدم حال می‌ده. پرت میکنه از انرژی.

... 

یه کتاب عالی دارم می‌خونم بنام نیروی حال نوشته اکهارت تول و با ترجمه استاد مسیحا برزگر. کلی ازش یادداشت برداشته‌ام. می‌گه: وقتی زندگیتو پر از مشکل و مساله می‌بینی دیگه جایی برای تازه‌ها باقی نمی‌ذاری که بیایند و در تو جای بگیرن...کلید حل مشکلات در تازه‌هاست.

با خودم می‌گم این زندگی کردن تو لحظه حال هم عجب دنیائیه برا خودش. فکر کنم یکی از سخت‌ترین کارای عالم برای ماها باشه. به نظرم یکی از فرقهای عارفا بامردمان دیگه همین حضور داشتنشون بوده. اونجوری می‌شه فهمید چرا اونا همیشه آرومند. چرا با تغییر و تحول دنیای اطرافشون به هم نمی‌ریزن. چرا از نیامده‌ها ترس ندارن. چرا افسوس گذشته‌ها رو نمی‌خورن. چرا می‌تونن به راحتی فرق لذت زودگذر و لذت پایدار رو بفهمن. چرا وقتی می‌خوان با خدا حرف بزنن از شدت ذوق اشک تو چشماشون جمع می شه...چرا خوب می‌فهمن که در محضر خدا نباید معصیت کرد...

یادمه تو یه دورانی از زندگیم یه ربع قبل از اذان، می‌رفتم وضو می‌گرفتم و می‌شستم پای سجاده و منتظر نماز خوندن می‌شدم. یادمه عجیب حرف زدن باهاش رو دوست داشتم و یادمه تمام نمازم رو با یه لبخند ناخودآگاه می‌خوندم. چقدر سبک بودنم اون روزا و چقدر حس اینکه اونم دوست داره بهم انرژی می‌داد. صرفا نمی‌گفتم دوسش دارم و دوسم داره. یقین داشتم دوسش دارم و یه جورایی می‌فهمیدم دوسم داره. ...... یادمه اون روزا، روزایی بود که خیلی خرد شده بودم و دیگه کسی نبودم. شاید برا همین زلال‌تر بودم وقتی باهاش بودم.

گاهی دلم  تنگ می‌شه... اون زمانایی که زور نمی‌زدم حواسمو جمع کنم وقتی پیشش بودم. اون زمانایی که ته دلم می‌دونستم قراره چه اتفاقایی بیفته و می‌دونستم هوامو داره. اون زمانایی که واقعا از هیچی و هیچی نمی‌ترسیدم. نه از پیش‌بینی رفتار دیگرون و نه از مشکلات شغلی و مالی و بیماری و ... اون روزا از همه عمرم سالم‌تر بودم و از همه عمرم غنی‌تر و خوشحال‌تر.

می‌دونی جالبش کجاست؟ این‌که فکر می‌کنم تو آینده باز هم این حس را حس خواهم کرد...یادم می‌ره آینده‌ام همین حاله


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: عرفان
 
درون ما و بیرون دیگران
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧  

شاید این یه کشمکش دائمی تو درون آدما باشه. اینکه تصمیم می‌گیریم از اینی که هستیم بهتر باشیم و بعد گاهی در میانه راه خسته می‌شیم و یه زنگ تفریح به خودمون می‌دیم و یه کم فشار به خودمون رو کم می‌کنیم  تا باز بتونیم تازه‌ نفس‌تر به سمت هدفمون پیش بریم. گاهی تو همین زمان و با مزه کردن مجدد اون چیزی که داشتیم با تلاش و زور ازش دل می‌کندیم یا ازش فرار می‌کردیم, کار خراب می‌شه و ما دوباره به سمت اون عادتمون بر می‌گردیم. تو این موقعیت‌ها چند جور اتفاق می‌افته. گاهی بعضی سخنان و دیدگاه‌ها ما رو تو انتخابمون مردد یا محکم می‌کنه. مثلا اینکه می‌گن جوون برا رسیدن به شناخت حقیقی باید جوونی‌هاشو کرده باشه  یا یه جمله که من چند روز پیش به چشمم خورد که می‌گفت: هیچ‌وقت درون خودت رو با بیرون آدما مقایسه نکن (هرچند من از این جمله خوشم اومد و احساس کردم تو خیلی از موقعیت‌ها می‌تونه دلداری خوبی باشه, اما قابلیت سوء‌استفاده زیادی هم داره) .

گاهی هم نه. ما بعد از رجعت به آن عادتی و رفتار و فکری که می‌خواستیم ازش دور بشیم و نشده, با یه دلمشغولی دائم ذهنی و دلی مواجه می‌شیم. یه جور وسواس درونی که دائما یه گفتگوی درونیه قوی رو با ما تشکیل می‌ده و دائم یا سرزنشمون می‌کنه که چرا نتونستیم رو قول خودمون پابند بمونیم یا چرا اینقدر بی اراده‌ایم یا ... حتی اینکه اصلا چرا ما اینقدر به خودمون گیر می‌دیم؟!

فکر می‌کنم همه ما روش خاص خودمون رو برا مواجهه با این موقعیت‌ها داریم و نمی‌شه یه روش رو به همه دیکته کرد.

اما به هرحال, تو این دنیای تکنولوژی و فست فود و ارزشمندی ثانیه‌ها, آنقدر روند و سیر رندگی ما تند شده که گاهی یک تلاش مداوم, عمیق و مملو از تعهد برای ما خیلی خیلی سخت می‌شه. شاید بشه گفت خیلی از ما دیگه اعتقاد واقعی‌ و دلی به لزوم و ارزش عمیق تقوا و خویشتن‌داری نداریم. خیلی از ما گیج گیج می‌زنیم. بین این روزمرگی مملو از سختی‌ها که به ما قبولونده همین که یه‌ کم وجدانمون هنوز زنده است و آدم خوبی هم هستیم دیگه کافیه و برا این دوره و زمونه زیاد هم هست! و بین نبود الگوهایی که بتونیم فارغ از یک ذهن الکی ایراد گیر بهشون نگاه کنیم و ازشون برا زندگی معنویمون الگو برداریم. و بین خستگی‌های مداوممون از تلاش‌های بی‌ثمر برای کشیدن خودمون به بالا.

...

ماه رمضان شروع شده. این تمرین سی روزه نخوردن و نیاشامیدن, فرصت خوبیه برا آروم بودن و بیشتر فکر کردن. فرصت خوبیه برا اینکه ببینیم می‌تونیم صدای درونیمون رو بشنویم؟ فرصت خوبیه برا اینکه نه صرفا با ذکر و ادعیه, بلکه با باز کردن چشم زیبا بین, آرام, فروتن, متبسم, خوش‌روی, و عمیق وجودمون, خدایی که تو گوشه دل و ذهنمون جا گرفته رو دوباره ببینیم و لذت حتی یه کلمه گفتگو باهاش رو به خودمون بچشونیم.

با دوستی چند روز پیش‌ها صحبت می‌کردم که می‌گفت تو مسیر اومدن به اداره از شنیدن طنین صدای قدم‌هاش بر سکوت کوچه‌های اول صبح و رنگ گرگ و میش هوا و صدای خش خش برگهایی که زیر پاهاش خرد می‌شن کلی کیف می‌کنه... گاهی همین حس‌های خوب, ساده و فراموش‌شده مقدمه عالی‌ای برای بو کردن خداست.


کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: هدف ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: تداوم
 
 
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  

چندین شب و خاموشی, وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم..

برخی تغییرها, تصمیم‌ها و عظم‌ها نیاز به این تحرک عظیم دارند...عظیم و قوی و مصمم و مقتدر

گاهی مجبور می‌شیم با سایه‌های درونمان چهره به چهره بشیم و بعد سالهای سال که گوشه وجودمان بوده‌اند و می‌دانستیم آنجایند اما از عمد از آنها چشم‌پوشی می‌کردیم, زل بزنیم تو چشماشون و شروع کنیم به شناختنشون.

گاهی نتیجه شناخت خودمون و اون تو پستویی‌های دلمون خیلی دردناکه. حتی گاهی خیلی مایوس‌کننده است. اما تا اونا رو نشناسیم خودمون رو نمی‌شناسیم و تا خودمون رو نشناسیم نمی‌تونیم لذت یه لحظه خودمون بودن رو درک کنیم. اینکه چی هستیم؟ هدفمون چیه؟ چرا اینقدر تشویش داریم؟ چرا متزلزلیم؟ چرا ذوق نمی‌کنیم؟ چرا شاد نیستیم؟ چرا ذهن و دلمون هماهنگ نیست؟ چرا وسط رومیه روم و زنگیه زنگ بهت زده‌ایم و به هر دو طرف نگاه می‌کنیم؟ و ...اصلا چرا داریم روز به روز و شب به شب و هفته به هفته به زندگیمون که داره می‌گذره نگاه می‌کنیم و دهنمون وا مونده!

اگه بفهمیم انجام چه‌کاری ما رو آروم می‌کنه و دوباره زنده‌امون می‌کنه و سبک, خیلی خیلی تحولات خوب تو زندگیمون اتفاق می‌افته. خیلی.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: تصمیم ،کلمات کلیدی: آرامش
 
سختی و آرامش
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧  

استاد می‌گفت: باید بدن را از فضای تنبلی بیرون کشید. تنبلی یعنی به تن بگوییم بلی! خواسته‌هاشو بی چون و چرا بپذیریم و نذاریم بهش بد بگذره. جلوی خواسته‌هامون نایستیم و نذاریم آب تو دل بدنمون تکون بخوره.

فکر می‌کردم که بعضی از حکمت‌ها هرچند کهن هستند اما ما هنوز هم اثرات زنده اونا رو تو دور و برمون می‌بینیم. یعنی تاریخ مصرفشون صرفا مال اون زمانا نیست. هنوز هم صادقند و کلی حرف برای ما دارن. این تلاش کردن و ثمره تلاش رو دیدن از همون حکمتهاست. اینکه خیلی اوقات بایست روی نفس خودت پا بذاری از همون حکمتهاست. اینکه بدونی نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود از همون حکمتهاست. اینکه بدونی رسیدن به یه نقطه متعالی در هر زمینه‌ای لازمه‌اش تلاش و کوشش خستگی ناپذیر و بی‌چشمداشت و بی‌وقفه است از همون حکمتهاست.

چند وقت پیش تو سایت wiki how داشتم دنبال مطلبی می‌گشتم چشمم به یه مقاله خورد در مورد اینکه چجوری بایست زبان انگلیسی رو تقویت کرد. می‌دونین توش چی نوشته بود؟ می‌گفت باید عاشق و بی‌قرار یادگیری بشی. حداقل هفته‌ای یک کتاب متوسط تموم کنی. حتی نصفه شب هم تو خواب اگه معنای یه لغت به ذهنت اومد و دیدی روش شک داری باید پاشی و اونو پیدا کنی. می‌گفت باید همه ذکر و فکرت زبان یاد گرفتن باشه. هرچیزی که انگلیسی هست تو هر زمینه و رشته‌ای اگه دستت اومد تا نخوندیش ازش نگذری. بعد می‌گفت وقتی اینجوری علاقه‌ات رو نشون دادی، اونم روشهای درستش رو بهت نشون می‌ده و عاشقت می‌شه (البته این تعابیر احساساتی از منهنیشخند)

این مقاله رو که خوندم خیلی تکون خوردم. دیدم اونقدر تن‌بل شده‌ام که خوندن اینجور دستورات برام شده افسانه و داستان. انگار مال زمان من نیستند این نوشته‌ها. دیدم یه چیزی درونم می‌گه ولش کن بابا، ببین راه میان‌بر نداره؟ دیدم یه بخشی از وجودم وحشت کرده از حتی یه‌کم سختی کشیدن برای مطالعه بیشتر. دیدم یه جایی از اعماق ذهنم می‌گه که چی؟ هان؟. دیدم اون بخشه اومد و کلی آدم رو جلوم ردیف کرد که با ربع دانسته‌های من به مقام‌هایی رسیده‌اند که شاید آرزوی من باشه...

دلم برای خودم سوخت. حالا می‌فهمم اونایی که زندگی‌نامه‌اشون رو می‌خونیم که با دود چراغ و کار توام با درس خوندن و مشقت‌های طاقت‌فرسای فقر خانوادگی موفق شدن، چقدر تو موفقیتهاشون محکمند و استوار و چقدر خیلی از موفقیت‌های چشم‌نواز دور و  زمونه ما  زودگذرند و فانی.

یه تصمیمایی گرفته‌ام با خودم. امیدوارم بتونم اونا رو عملی کنم. یادم نمی‌ره بزرگترین دستور عرفا به شاگردهاشون کنترل کامل ذهن و جسم بوده. فکر می‌کنم باید از خودم خجالت بکشم اگه حتی یه‌بار چون سختمه که فلان کارو نکنم یا فلان کار رو بکنم، با خودم بگم ولش کن بابا! مگه چقدر عمر می‌کنم؟ واسه چی اینقدر به خودم سختی بدم؟ دنیا مگه چند روزه؟ اصلا آخرش so what؟ (با این گفتگوی درونی وقتی می‌خواهید رژیم بگیریم یا یه عادت رو از شرش خلاص بشیم آشنایید؟)

یادم نره که «موفقیت با کیفیت »با «موفقیت بدون کیفیت» زمین تا آسمون فرق داره.


کلمات کلیدی: شرمساری ،کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: سختی ،کلمات کلیدی: آرامش
 
فقط خودش
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  

مادر من یه عادت خوبی داره و اون اینه که وقتی یه حرف یا جمله قشنگ می‌بینه یا می‌شنوه، زود یه‌جا یادداشت می‌کنه تا یادش نره...چند روز پیش که رفته بودم منزلشون گلدوناشون رو آب بدم، دیدم رو یه تیکه کاغذ نوشته: ای دنیا، اگر بنده من تو را خواست، او را بنده خود کن، اما اگر مرا خواست، تو بنده او شو...

یاد یه حرف یه دوست خوب سر نهارخوردن‌های اداره افتادم که از خانم عارفی تعریف می‌کرد که به همه‌چیز رسیده بود و وقتی ازش پرسیده بودن تو چکار کرده‌ای که به اینجا رسیده‌ای، گفته بود، خیلی خیلی ساده...من هر چی خواستم رو از خدا خواسته‌ام. حتی شخصی‌ترین نیازهای زندگیمو.

فکر می‌کنم حس خوبی داره وقتی آدم همه‌چیزش رو از خود خدا بخواد. همون لذت گفتگوی درونی با خدا یه دنیا می‌ارزه.

حتی فکرش هم یه حس بی‌نیازی و اقتدار و آرامش به آدم می‌ده.

SIP2007724


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: آرامش ،کلمات کلیدی: توکل ،کلمات کلیدی: عرفان