یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦

سلام مجدد

چند ماهی بود که ننوشته بودم. این از سال 83 تاکنون که این وبلاگ دائما به‌روز می‌شود اتفاق غریبی بود.

فکرش را که می‌کنم، بخشی بدلیل گرفتاری‌های شغلی بود و بخشی هم احتمالا بدلیل حضور پررنگ تلگرام در زندگی همه. شاید فکر می‌کنم و می‌کردم که دیگر وبلاگ‌خوانی کم‌رنگ شده. ایرادی که سیستم اداره هم دارد و اجازه کامنت دادن در وبلاگ‌های دیگران را نمی‌داد، هم در کاهش خوانندگان این وبلاگ موثر بود و هم در کاهش انگیزه من برای نوشتن.

این ایراد دو ماه اخیر پرشین بلاگ هم که دیگر شد قوز بالای قوز!

 

به هرحال الان دارم می‌نویسم با این امید که وقتی دکمه ذخیره را فشار دادم، پرشین بلاگ نه در بخش کامنت ادا درآورد و نه در بخش نمایش مطلب.

انشاالله....

 

 

حرف امروز: اینکه چند پیروزی کوچک ناشی از اتمام چند مسئولیت و کار برعهده گذاشته شده، خصوصا اگر کارهایشان کمی سنگین و ترسناک باشند، روزمان را خواهد ساخت. همان پیام اول غورباقه‌هایت را بخور. همان پیام 80/20 که ارزش انجام برخی از کارها رو خیلی بیشتر از قیافه ظاهری اون کارها می‌دونه. و همان پیامی که بارها در این وبلاگ با یادآوری ارزشمندی نگارش وظایف روزانه و سهیم کردن خودمان در لذت تیک زدن دانه به دانه آنها آورده شده.

 

روزتان خوش و خرم انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

شادی چیست؟ جز یک هارمونی ساده میان انسان و داشته‌هایش

آلبر کامو

یک‌بار جمله‌ای شنیدم که از یادم نخواهد رفت: شادی یعنی سلامتی و داشتن یک حافظه کوتاه مدت! کاش من این جمله را گفته بودم.

آدری هپبورن

 

این روزها فرصتی شد تا بعد از مدتها بتوانم دو تا کتاب خوب بخوانم. 

یکی عنوانش هست اثر مرکب: آغاز جهشی در زندگی، موفقیت و درآمد شما اثر دارن هاردی که کتاب فوق‌العاده‌ای بود و راهنمایی عملی برای موفقیت. از اون کتابهای نادری که در این دنیای سریع و فست فودی به آدم حالی می‌کنه موفقیت ماندگار و عظیم، با تلاش و استمرار بدست می‌آد. کل کتاب روی یک فلسفه جالب می‌گرده: اینکه شما میان گرفتن سه میلیون دلار و یا گرفتن یک سنت و هر روز دو برابر شدن آن کدام را انتخاب می‌کنید؟ غالبا سه میلیون رو ترجیح می‌دهند و کتاب نشان می‌دهد دقیقا در روز سی‌ام است که شخص دارنده یک سنتی پولش می‌شود پنج میلیون و سیصد هزار دلار و سوز سی و یکم با ده و خرده‌ای میلیون دلار کاملا نفر سه میلیون دلاری رو پشت سر می‌گذارد.

معتقده تلاش مستمر هم همینجوری جواب می‌ده. گاهی دقیقا در انتها.

بعد یه راهکار برای بهتر شدن در هر چیزی و شاخص شدن و درخشیدن در میان دیگران نشون می‌ده که خلاصه‌شده‌اش اینه: یه کم بیشتر/ یه کم بهتر.

یعنی اگه هر کاری رو در حد خوب انجام بدیم تازه می‌شیم مثل دیگرانی که آنها هم خوب آنرا انجام می‌دهند. اما یه‌کم تلاش بیشتر از ما آدمی می‌سازه که بعد مدتی بهتر می‌شیم و بعد از مدتی هم بهترین.

 

یه کتاب هم از وبلاگ http://whatlilireadstoday.persianblog.ir باهاش آشنا شدم (خود این وبلاگ عالی و کلی خواندنیه) عنوان جالبش هست: راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن! اون دو تا نقل قول بالا رو از این کتاب درآوردم. کتابیه لاغر و دوست داشتنی و پر از بذرهای خوب برای فکر کردن و زنده‌تر کردن زندگی‌هایمان.

کتاب اول شور و هیجان و اراده رو تقویت می‌کنه و کتاب دوم آرامش و تفکر و لذت ‌بردن از زندگی.

 

بعد یه مدت از خواندن کتاب لذت برده بودم و خواستم با شماها شریک شوم.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

زمان جنگ خیلی از خانه‌ها منبع‌های کوچک نفت داشتند تا نفتی که چند وقت یکبار با چرخ‌های دستی در میان محلات توزیع می‌شد و همچنین سهمیه‌های نفت دیگری که بدستشان می‌رسید را در آن ذخیره کنند. یادمه ماهم چند تا از این منبع‌ها در حیاط خانه داشتیم و هر اندازه پر کردنشان راحت بود‏ اما بیرون کشیدن نفت از اون بشکه‌ها (دوتاشون بشکه بودن و دوتاشون زیرشون شیر فلکه داشتن و راحت خالی می‌شدن) سخت بود.

یه تلمبه‌هایی بود دوتا شیلنگ داشت و یه بخش قرمز رنگ که باید دائم فشارش می‌دادی تا نفت رو پمپاژ کنه. اولش خیلی سخت بود اما وقتی بالاخره هوای داخل لوله‌ها تموم می‌شد جریان نفت به آرامی و با تداوم از بشکه می‌اومد توی ظرف‌های کوچکی که می‌خواستیم باهاشون منبع بخاری یا آب‌گرم‌کن‌های نفتی اون زمان رو پر کنیم.

اون لحظه جریان‌یافتن آرام و بدون قطع و وصلی خیلی لحظه خوبی بود. انگار یه‌جورایی حرفه‌ای بودنمون رو به خودمون ثابت می‌کردیم. آدم کمرش رو صاف می‌کرد و با رضایت به خط نفت نگاه می‌کرد که داشت در ظرف کوچکتر بالا و بالا می‌آومد و حالا دیگه باید مراقب بودی تا نفت سرریز نشه. یه پیچ کوچک سر اون تلمبه‌ۀا بود که باید بازش می‌کردی و چون هوا رو داخل می‌داد سبب قطع جریان نفت می‌شد.

...

خیلی از تصمیم‌ها توی زندگی سختیش اولشه. هم گرفتن تصمیم و هم ثابت موندن و وفادار موندن به اون. بعد که یه مدت گذشت‏ هم ذهن و هم بدنمون بهش عادت می‌کنه و اونوقت دیگه کار رو به سختی انجام نمی‌ده. می‌شه مثل هزارها کار روزانه‌ای که صحیح انجامشون می‌دیم اما بهش فکر نمی‌کنیم. مثل بازکردن در اتاق با کلید،‏ اتوبوس و مترو سوار شدن،‏ مسواک زدن،‏ شلوار پوشیدن و ... توی هیچکدوم از این کارا ما دقیقا به کارمون فکر نمی‌کنیم. اونقدر اینارو تکرار کرده‌ایم که بدن و مغز بصورتی خودکار اونا رو انجام می‌دن و لذا انرژی ذهنی ما ذخیره می‌شه برای کارهای مهم‌تر که نیاز به فکر و تمرکز دارن.

اگه تصمیمی می‌گیریم برای تغییر دادن مسیر زندگیمون و رشد و ارتقای توانمندی‌هامون‏ باید تا یه مدت (مثلا اول بیست و یک روز‏ بعد باز یه بیست و یک روز دیگه) به هر شکلی می‌تونیم بهش وفادار بمونیم. سختی بکشیم اما تکرارش کنیم. این سختی کشیدن خیلی مهمه. درست برعکس ذهن‌های به هم ریخته شده ما که همه چیز رو زود و سریع و بدون زحمت می‌خواد و به همین خاطره که اغلب افسرده‌ است.

بعد از این سختی‌ها و تکرارها و وفادار موندن‌ها، اون عادت آروم آروم می‌شه جزو کارهایی که ذهن دیگه سختش نیست انجامش بده. می‌برتش توی قسمت ناخودآگاه و کاهای همیشگی. اونوقته که می‌بینیم تصمیمی که گرفته بودیم فرضا روزی ده تا لغت جدید انگلیسی یاد بگیریم‎، لب به فلان غذا نزنیم تا تناسب بدنمون برگرده سرجاش، به فلان چیز که به هم می‌ریزتمون فکر نکنیم و به جاش فکرهای خوب و مربوط به پیشرفت و سرحال بودن بکنیم، برای متخصص شدن توی فلان حوزه هر روز پنج صفحه مطلب درباره‌اش بخونیم، و صدها کار دیگه که می‌تونه زندگیمون رو کاملا تغییر بده و روشن و نورانی بکنه، دیگه انجامش سخت نیست و اتفاقا  اگه یه روز انجامش ندیم حس بدی پیدا می‌کنیم.

 

فرصت کردین حتما کتاب اثر مرکب نوشته دارن هاردی رو بخونین. اینایی که اینجا نوشته‌ام برگرفته از محتواهای این کتابه. کتاب بسیار خوبیه برای موفقیت و بهتر شدن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

به نظر من فردی که حداقل تا آخر ماه فروردین هرسال، نیاد نیم ساعت و فقط نیم ساعت برای خودش وقت بذاره و اهدافی که می‌خواد اون سال بهشون برسه رو ننویسه و هر از گاهی به اونا نگاه نکنه تا یادش نره... اگه حرف از خواست موفقیت در زندگی و شغل و ... بزنه، صرفا جوک گفته.

نیم ساعت وقت بذارین و هدفهای امسال رو بنویسین. هرجا هم که خیالتون خواست پرواز کنه بذارین اینکار رو بکنه. محدودش نکنین.

بعد جلوی هر هدف چند تا جمله کوچیک از کارهایی که برای رسیدن به اون باید انجام بشه بنویسین. مثلا:

 

1. درآمد من امسال به سه میلیون تومان می‌رسد

بعد چون می‌دونم درآمدم الان یک و دویسته، شاید خودم هم باور نکنم امکان سه میلیون شدن درآمدم هست؛ اما حداقل خیالش رو می‌کنم... توی روز هر موقع یادم اومد مثل یه آدم که درآمدش خیلی خوب و کافیه راه می‌رم و در همان حال اینها رو جلوی آرزویم می‌نویسم:

نمایش تمامی توانمندی‌های شغلی‌ام به رییس

مترصد بودن برای گرفتن شغل دوم

افزایش توانمندی‌های مهمی که می دونم در آینده شغلی‌ام تاثیر بالایی دارند(مثلا زبان یاد گرفتن؛ داشتن فلان مدرک؛ خوب گزارش نوشتن؛ تایپ حرفه‌ای و ...)

تمرکز بر موفقیت و پیشرفت شغلی و مشغول نکردن ذهنم به موضوعات پیش و پاافتاده در محیط کار

تلاش برای به‌روز بودن در حوزه کاری و نمایش آن به مسئولان بالادست در زمان‌مقتضی

مطالعه آخرین تحولات مربوط به حوزه کاری‌ام از اینترنت

نوشتن حداقل یک مقاله یا گزارش کوتاه و یا بلند در حوزه کاری‌ام به همراهچاشنی دانسته‌های جدیدم که خودم یاد گرفته‌ام؛ و ارسال ان برای روزنامه‌ها یاسایت‌های پربیننده؛

تلاش برای نظم‌بخشیدن مالی به زندگی‌ام (افزایش پس‌انداز، کاهش مخارج وتلاش برای افزایش راه‌های درآمدی)

و خیلی جملات کوتاه دیگه

 

چند تا از اهدافتان را اینگونه واضح بنویسین و هر زمان یادتون اومد برین و بخونینش، یواش یواش تغییرات خوبی توی زندگی آدم رخ می‌ده.

من قول می‌دم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

سلام

امسال حجم کارهای شغلی من زیاد شد و متاسفانه نوشتن در اینجا اولویتش رو از دست داد. از همه و خودم عذر میخواهم. انشاالله سال جدید، تصمیمی قاطع خواهم گرفت و اینجا رو بهتر اداره میکنم.

برای سال جدید، انشاالله تصمیم دارم مطالعه ام را بیشتر کنم. روی یک موضوع خاص. خاطرمون باشه لازم نیست ده تا هدف برا خودمون بنویسیم. یکی کافیه. بهش که عمل کردیم، انرژی میگیریم برای هدفهای بعدی. 

توی خیلی از محیطهای کاری، کسی که مطالعه اش فقط کمی بیشتر از حد خبر خوندن باشه، یه سر و گردن می افته از بقیه جلو. گرچه خوب خوندن و مطلب درست انتخاب کردن و در همان حال متواضع بودن و از فردای دو صفحه متن و کتاب و سند خوندن، افاضه نکردن هم مهمه.

برای همه شماهایی که اینجا رو میخونین و با کامنت و ایمیل به من لطف دارید، سالی پر از برکت و سلامتی و حرکت رو به جلو و جیب پر از پول و دلی بخشنده آرزو میکنم.

آمین یا رب العالمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳

سلام.

برای وارد شدن به هر کاری،‌ نیاز داریم تا حد ممکن زیر و بم اون کار رو بشناسیم. اگه اسکی بلد نباشیم، تقریبا محاله که چوب اسکی پامون کنیم و با یه بسم الله و خدایا خودمو سپردم بهت، راه بیفتیم از یه سراشیبی برفی به پایین. تقریبا محاله و اگر هم کسی اینکار رو بکنه، نمی‌شه بهش گفت جسور و پردل و جرات؛ یه جورایی بی‌عقلیه!

وارد شدن توی فضاهای شغلی یا سرمایه‌گذاری برای آغاز یه کار و شغل جدید هم دقیقا همین وضعیت رو داره. مثلا من ده میلیون پول جمع کرده‌ام و می‌خوام یه شغل راه بندازم برا خودم. باید همه جنبه‌ها رو در نظر بگیرم و راجع بهشون تحقیق کنم. مثلا اگه بذارم توی بانک حدودا ماهی صد و هفتاد تومان بهم می‌دن. اگه برم سکه یا دلار بخرم، ریسک درآمد بالا و در همان حال از دست دادن سرمایه و یا حتی سکون طولانی‌مدت رو داره. اگه برم توی کار بورس، باید بلد باشم چیکار کنم. اگه قرار باشه همه چیزو بسپرم به یه کارشناس و کارگزار، چیزی که اون آخر سر بهم می‌ده و پولی که برای خودش کسر می‌کنه، چیز دندون گیری نمی‌شه. اصلا می‌تونم برم سراغ کار تولیدی. یه دستگاه خیاطی، تولید و تزریق پلاستیک، جوجه‌کشی، جوراب و دستکش بافی، گیاهان زینتی و کم‌یاب و ... بخرم یا پرورش بدم و خودم کار کنم...

همه اینا خوبه اما اگه بیش از هشتاد درصد سرمایه‌گذاری‌های خرد در اینخصوص از دست می‌ره، غالبا به این خاطره که ما با اطلاعاتی بسیار کم و در همان حال شوقی بسیار زیاد وارد یه کار می‌شیم و بعد با اولین شکست، همه چیزمان را از دست می‌دهیم و حالمان گرفته می‌شود و برمی‌گردیم سراغ خودمان و زانوی غم بغل می‌کنیم.

برای اینکه توی کاری موفق بشیم باید تمام زیر و بمش رو بشناسیم. تازه اینو هم قبول کنیم که خیلی از استادها و کارکشته های خیلی از کارها، زمین می‌خورند و ورشکست می‌شن. پس در کنار اطلاعات کافی، بخشی هم به تلاشی خستگی ناپذیر و همیشه هوشمند بودن بر می‌گرده.

به نظرم خوندن دوهفته‌نامه پنجره خلاقیت خیلی برای دوستانی که می‌خوان شغلی جدید یا کاری جدید راه بیندازند مناسبه. ذهن آدم رو باز می‌کنه.

و در آخر، باز هم یادمون نره

Be Good at Something...It makes you Valuable

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳

آیا تصویر شفافی از آرزوی قلبی خود دارید؟

آیا هدف خود را با نوشتن بیانیه‌ای روی کاغذ، تصریح کرده‌اید؟

آیا معلوم کرده‌اید که حاضرید در ازای موفقیت خود چه بهایی بپردازید؟

آیا تاریخی برای تحقق هدفتان تایید کرده‌اید؟

آیا برنامه‌ای برای تحقق هدفتان ریخته‌اید؟

آیا آن برنامه به‌گونه‌ای نوشته شده تا در صورت لزوم بتوان مواردی را به آن افزود یا اصلاح کرد؟

آیا جمله‌ای تاییدی درست کرده‌اید تا این تصور را در ضمیر ناخودآگاهتان ایجاد کند که هم‌اکنون به آرزوی قلبیتان دست یافته‌اید؟

آیا جمله خود را دست‌کم دو بار در روز و شب می‌خوانید؟

آیا فضای پیرامون خود را با نمادهایی پر کرده‌اید که هدفتان را به شما یادآور شوند؟

 

جواب منفی به هریک از این سوالات، نشان می‌دهد با کمبود مداومت برای رسیدن به خواسته‌ات مواجهی.

از کتاب پای‌کوبی کن تا باران ببارد/ویک جانسون/ ترجمه امیرحسین ملکی/نشر درسا/1390

 

یکی از اتفاقای قشنگ و ملموس توی زندگیه من خریدن یه ماشین بود با همین روش. فکر کنم پنج شش سال قبل توی همین وبلاگ براش نوشتم. البته اون موقع این کلمات کلیدی نبودند توی پرشن‌بلاگ و لذا الان پیدا کردنش سخته. اما به هرحال من با داشتن صرفا نصف پولی که لازم بود، یه کاماروی آلبالویی خریدم که هنوزم مزه‌اش زیر زبونمه. نکته‌اش این بود که چندین ماه یواشکی تمام کاماروهایی که توی کوچه و خیابون میدیدم رو می‌رفتم صورتمو می‌چسبوندم به شیشه‌هاشون تا توشون رو ببینم. می‌رفتم تعمیرگاه ماشینای آمریکایی و اجازه می‌گرفتم و دقیق کاماروهای توی تعمیرگاه رو وارسی می‌کردم. حتی بوی داخل اونا رو توی ذهنم داشتم و بالاخره در اوج ناباوری یکیشون رو خریدم...

این خرید به من نشون داد اگه چیزی رو از ته دل بخوام و تمام فکر و ذهنم رو بگیره، با یه روش‌های عجیب و غریبی بهش می‌رسم. 

یادمون باشه داشتن اون شوق و حس خیلی مهمه. باید واقعا خودمون رو توی اون موقعیت ببینیم و به همون شکل رفتار کنیم انگار اون خواسته‌امان را داریم. البته قسمت و صلاح هم خیلی دخیله؛ اما با داشتن این حس قوی، اگه دقیقا همونی که می‌خواهیم هم بهش نرسیم، با درک و آرامش و شوق به آن چیزی که جایش بهمون داده شده نگاه خواهیم کرد و انرا به همان اندازه دوست خواهیم داشت.

...

گاهی برای تغییر دادن این وجود رسوب‌کرده و سنگین، نیاز داریم که با یه تصمیم و نگارش دقیق، یه تحولی توی زندگیه خودمون بیافرینیم.

پاشو برو خواسته‌ات رو با توجه به سوالات بالا بنویس...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

یادمان نرود

هیچ‌ چیز تا زمانی که تغییری روزانه و تحولی روزانه در آن صورت نگیرد, تغییر نخواهد کرد.

اگر هر روز به موضوعی نپردازیم, صرفا آنرا خواسته‌ایم, اما حقیقتا به دنبالش نیستیم.

 

نتیجه این‌که برای تغییر کردن باید آهسته اما پیوسته گام برداشت و از کوچک شروع کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

http://www.featurepics.com/FI/Thumb300/20111128/Success-Word-2058670.jpg

هر زمان خواستی یه کار نو، جدید، متفاوت یا مهیج انجام بدی و دیدی ذهنت زود یعالمه دلیل ردیف کرد که منصرفت کنه از انجام اون کار، دو دقیقه وقت بذار و بشین از بیرون، ذهنت رو نگاه کن.

ببین دلایلش از روی عقل و تجربه‌ای است که پیدا کرده و تاحالا هم کمکت کرده برای موفق بودن؟ یا این‌که می‌ترسه، حال و حوصله نداره یا نگران حرف آدمای اطرافه؟

اگه مورد دوم بود می‌شه بی‌اعتنا و معتمد به نفس، اما در همان حال هم هشیار و با چشم باز، رفت سراغ آن چیز جدید. گاهی همین جدیدها تمام مسیر زندگی ما را تغییر می‌دهند و میانبرمان می‌شوند بسوی موفقیت‌هایی که سالها آرزومندشان بوده‌ایم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳

وقتی یه فضای امن برای خودت درست کنی، با هرچه جدید و غیرمنتظره و متفاوت هست،‌ با سختی برخورد می‌کنی. در حقیقت هرچه آن نظامی که به آن عادت کرده‌ای را به هم بزند، برایت می‌شود تهدید! حتی تغییرات خوب را هم تحمل نمی‌کنی و طرفشان نمی‌روی. دو دقیقه نرمش و خم و راست کردن کمر رو انجام نمی‌دی چون تو را از آن منطقه عادتی بیرون می‌کشد. یه رییس یا همکار جدید می‌آد توی اداره، می‌بینی دیگه صبح‌ها دوست نداری بری سر کار چون فضای امنی که بهش عادت کرده بودی شاید به هم خورده باشه. 

فعالیت جدید، عادت تازه، یادگرفتن رفتار و اخلاق بهتر و صمیمانه‌تر، پیدا کردن نقطه آدمیت آدم‌ها و از همان‌جا دوست‌داشتن آن‌ها و گذشتن از ایراداتشان؛ صبورتر بودن با آدمها و حیوونا و طبیعتی که از نظر ما آن‌جوری نیستند که ما الان دلمون می‌خواد! همه و همه نشانه‌های زنده‌گی‌هایی هستند که ما در عوض، با ایجاد یک فضای کاملا اختصاصی برای خودمان، آن‌ها را پس می‌زنیم و بعد هم با هر اتفاقی داخل لاک خودمان فروتر می‌ریم و از همانجا دائم غر می‌زنیم که «چرا همین سهم اندک مرا هم بعضی‌ها نمی‌توانند ببینند و می‌خواهند ازم بگیرند»؟

اما وقتی از این حباب خودساخته بیرون می‌آییم، می‌بینیم که بدخلقی‌ها، نامردی‌ها، بدجنسی‌ها و ... آدمهای اطراف، لزوما به سمت ما نیستند. درد و ترس و رنجی است که خود آن‌ها تحمل می‌کنند و به غلط فکر می‌کنند بیرونش بریزند، راحت می‌شوند.

آدم‌هایی که اهداف و نگاهشان وسیعه، ناخودآگاه از این ضربه‌ها خودشون رو دور می‌کنن. اگر هم ضربه بخورن، بدنشون، زود خودشو التیام می‌بخشه. هدف اونا خیلی والاتر از فکر کردن به اینجور چیزاست.

بعد...

یادمون باشه اگه من و تو آدم خوشرویی باشیم و با متانت و قوی و فروتن، خیلی از آدما حتی در سکوت از ما الگو می‌گیرن و ادمای بهتری می‌شن.

اگه من و تو سعی کنیم زندگی خوبی داشته باشیم، پولدار باشیم، سلامت باشیم و در همان حال دست خیر داشته باشیم و باعث اعتلای دوست و فامیل و همکار و بعدهم جامعه و کشورمون بشیم، هم خودمون حس خوبی داریم و هم کمکی هستیم برای دیگران.

و بازهم بعد...

توی قرآن، آیات 200 تا 202 سوره بقره خدا به بنده‌هاش یاد می‌ده که صرفا نگویند پروردگارا توی همین دنیا بهم عطا کن؛ یا حتی فقط در آن دنیا؛ می‌گوید بگویید هم در این دنیا و هم در آن دنیا به ما عطا کن و ما را از آتش دوزخ دور نگهدار (همون ذکر معروف قنوت نماز). بعد می‌فرماید اینانند که از دستاوردهایشان بهره‌ای خواهند داشت.

معلومه که خدا هم از ما افق دید وسیع می‌خواد.

هرجا دیدی یه کار سختته، فکر کن ببین آیا توی اون منطقه امن وایساده‌ای یا نه؟ اگه بله، یه امتحانی بکن و دیدت رو وسعت ببخش. انتقاد و بدخلقی رو به خودت نگیر؛ سعی کن بیش از محکوم کردن درک کنی و اینو بدون که به هم زدن این فضا، حتی با یه ترک و شکاف کوچیک، شروع زیبای یه زندگی جدید و پر از انرژی و پر از متانت و حس خوبه. حس زنده بودن و نو شدن و جرات داشتن برای کارای جدید و اخلاق‌های بهتر.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

شکر که می‌کنی، انگار بعد از یه مدت یه فضاهایی توی زندگی برات باز می‌شه. اول این‌که درست‌تر و دقیق‌تر داشته‌هات رو می‌بینی، بعد ناخودآگاه خودت رو از فضای «هرچی بیشتر غر بزنی بهتره و راحت‌تر می‌تونی شرایط رو تحمل کنی» می‌کشی بیرون و بعد...

...

اون معجزه شکر نعمت، نعمتت افزون کند، شروع می‌کنه به کار افتادن. مات می‌مانی از تغییر فضاها، رشد امکانات، برکت یافتن عمر و درآمد و خیلی چیزای دیگه.

بعد می‌بینی چقدر می‌شده خدا رو دوست داشت و غافل بوده‌ای...

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

توی گلدانهای اتاق کار، اگه برگی به دلیل تمام شدن عمرش بیفته، ایرادی نداره؛ اما بدترین حالت زمانیه که یه برگ، وقتی تازه جوونه زده، بسوزه. خیلی منو به هم می‌ریزه. این‌که چرا اینجوری شده؟ دمای اتاق نامناسبه، آب زیاد یا کم شده، آفتاب کم و زیاده و هزارتا فکر دیگه.

...

زندگی، همین روزهایی است که دارند می‌گذرند و ما انتظار آمدنشان را کشیده بوده‌ایم. اگه لیست آرزوها داشته باشیم، می‌بینیم که با گذر زمان، چقدر از چیزهایی که الان داریم، آرزوی سالهای قبلمون بوده‌اند. اما گاهی یادمون می‌ره و این بزرگترین ناشکریه. این‌که وقتی توی یه موقعیتی که آرزوش رو داشتیم هستیم، حواسمون نباشه، به حاشیه‌ها بیشتر از اصل توجه کنیم، خودمون رو رها کنیم و بچسبیم به عادت همگانی تمرکز بر نقاط منفی. 

نمی‌شه البته منکر شد که خیلی اوقات فضایی که ما برای خودمون تصور کرده بودیم با واقعیت تفاوت‌هایی داره و چه بسا تفاتهای زیادی هم داره. اما این نباید باعث بشه هوشمندی و اراده و خوش‌فکریهامون رو زود بذاریم کنار و بشیم یه ادم مات و بی‌اراده و بی‌انرژی که زود در مقابل شرایط وا داده. 

یه وقت می‌بینیم جوانه توی دلمون، که می‌تونست بزرگ بشه و قوی، توی همون اول راه پژمرده و سوخته.

یادمون نره: موندن توی موقعیت‌های اذیت‌کننده اصلا خوب نیست. یا باید شرایط رو عوض کرد، یا تحولی ایجاد کرد، یا نهایتا و اگر هیچکدام نشد، باید خودمون رو از فضای منفی بکشیم بیرون. هرچند توی تمام این مراحل باید صبور بود و بی‌گدار به آب نزد. آدمی که موفق شده، یقینا عاقله و می‌دونه بین هیجان و تعقل چطور تعادل ایجاد کنه.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢

یه گیاه دارم توی اداره. کنار هر برگی که می‌ده یه پاجوش داره برای این‌که اگه موقعیت مناسبی دید، مثلا خاک مناسب یا توی آب قرار گرفت، از همونجا ریشه بده. خیلی گیاه عادی‌ایه و همه جا پیدا می‌شه (فیلودندرون). اما تاحالا به این جنبه‌اش توجه نکرده بودم.

این‌که اونقدر تعداد فرصت‌هایی که برای خودت می‌سازی رو زیاد کنی که چاره‌ای جز رشد کردن و بهتر شدن نداشته باشی.

این‌که اونقدر توی ذهنت ریشه‌های متعدد بسازی که به هم ریختن یکی دوتا از کارها و برنامه‌هات، نلرزونتت.

این‌که با استفاده از یه راهبرد هوشمندانه، اونقدر محکم باشی که اگه دیگرون هم فکر کردن می‌تونن کنار بذارنت، خودت ته دلت لبخند بزنی و بدونی که جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢

یادت باشه تا زمانی که درست و حسابی ندونی دقیقا چه هدفی داری برای یه ماه آینده، شش ماه آینده، یه سال آینده. دقیقا ندونی توی زندگیت می‌خوای به چی برسی، هیچ تغییر مهمی توی زندگیت رخ نمی‌ده. هرچه بشه تغییرات معمولیه. 

به ظاهر ساده می‌آد اما نود و نه درصد آدما درست نمی‌دونن.

 

یه هدف بذار توی ذهنت. یه آرزویی که می‌خوای بهش برسی. بعد یه ماه هر روز بهش فکر کن. هر روز. مخصوصا اگر در ظاهر خیلی دست‌نایافتنی باشه... می‌بینی ذهنت باور می‌کنه می‌تونی و بعد...خودش راه رو نشونت می‌ده.


نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢

یکی از بزرگترین مشکلات برای یه روز کاری اینه که ما دقیقا ندونیم روزمون رو می‌خواهیم با چه هدفی شروع کنیم. چه توی محل کار و چه توی خانه، اگه صبح که روزت رو شروع می‌کنی یه هدف درست و حسابی نداشته باشی، یه‌دفعه می‌بینی ظهر شده و با یه حساب و کتاب، هیچ کار مفیدی انجام نداده‌ای. بعد یا از خودمون بدمون می‌آد یا به سادگی به خودمون می‌قبولونیم که اصلا چرا همیشه باید به خودم سخت بگیرم، اینم یه‌روز متفاوت بود!

ما حق داریم که زمانی که لازم می‌دونیم به خودمون استراحت بدیم، اما استراحت آگاهانه خیلی تاثیر متفاوتی داره با بی‌خیالی و بی‌کاری و بی‌هدفی و بعد چسبوندن همه اینها به استراحت کردن.

داشتن یه هدف جون‌دار، یا یه لیست از کارهایی که باید انجام بدیم، شروع خوبیه برای یه روز خوب. بارها توی این وبلاگ نوشته‌ام که ما باید هر از گاهی به خودمون لذت تمام کردن کامل کارها رو یادآوری بشیم. انرژی ناشی از اراده خیلی چیز خوبیه برای قدرت دادن به ماها. 

...

یه تمرین عملی:

انجام روزه‌‌های یه هفته‌ای. یعنی چی؟ یعنی برای یه هفته فرضا با خودمون تصمیم بگیریم روزمون رو با ایمیل و سایت و ... شروع نکنیم. یه کتاب بذاریم کنار دستمون و سعی کنیم اونو بخونیم و تمومش کنیم (نه اینکه اون رو هم نصفه‌کاره ول کنیم). برای اینترنت اگر واجبه، یه ساعت خاص اختصاص بدیم. مثلا نه تا ده صبح. بعد دائم حواسمون باشه که آگاهانه می‌خواهیم از اینترنت استفاده کنیم. اینجوری یه دفعه از توی ایمیل چک کردنمون، به یه سایت سرگرمی و خبر و عکس و صدها لینک دیگه سر نمی‌زنیم و آخرش هم هیچی! من خودم گاهی خیلی حسرت می‌خورم از بلایی که خواندن‌های اینترنتی داره سر سوادم می‌آره. نیم‌خورده خواندن، سریعا پریدن از یه مطلب به مطلب دیگه و آخرش هم کم حافظگی‌های ناشی از این روش.

اگه این تمرین‌ها رو ادامه بدیم و با دقت خودمون رو ببینیم که کجاها مشکل داریم، کجاها خیلی سختمونه، کجاها رو باید تصحیح کنیم و ... یواش‌یواش عادت می‌کنیم و از روزمون هدفمندتر استفاده می‌کنیم. یه روز پربار، بهترین هدیه ما به خودمونه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢

گاهی با خودم فکر می‌کنم واقعا "اینکه ما درست و حسابی هنوز نمی‌دونیم از زندگی چی می‌خواهیم "خیلی عجیب و حیرت‌زاست!!

خود من با این‌همه سال چرخ زدن توی این فضاهای خودشناسی، هفته قبل وقتی با یه پرسشنامه نگارش دقیق اهداف مواجه شدم دیدم هنوز درست نمی‌دونم چی می‌خوام!

باعث خجالت بود!

پیشرفت شغلی، رفاه مادی، آدم بودن، سلامتی، عاقبت به خیری...اینا رو هممون کم و بیش می‌دونیم که ته دلمون می‌خواد، اما دقیقا چه می‌خواهیم رو نه!

می‌خوام از اون بخش تعیین دقیق اهداف و تعیین زمان و نگارش جملات تاکیدی و ... بگذرم. هممون اونا رو خوب می‌دونیم. اما یه چیزی به نظر من خیلی مهم‌تره. این‌که اگه هدفمون رو دقیق مشخص کنیم، اونوقت باید خودمون رو مجبور کنیم حداکثر زمان و توانمون رو برای رسیدن به اون هدف بذاریم. این خیلی مهمه. خیلی.

یعنی چی؟ یعنی این‌که اگه هدف من واقعا و واقعا و واقعا مثلا بهترین شدن در حوزه کاری‌ام هست، باید صبح کله سحر با فکر بهبود حوزه کاری‌ام از خواب بلند بشم، توی راه، آدما و جاهایی که می‌بینم رو با اون موضوع پیوند بدم، روزنامه و رادیو و تلویزیون رو صرفا در راستای افزایش کارآمدیم توی اون حوزه خاص استفاده کنم، مثل خوره مطالب جدید حوزه کاریم رو مطالعه کنم، سمینارهاش رو از دست ندم، آدمهای مهمش رو بشناسم و باهاشون ارتباط برقرار کنم، بنویسم، بخونم، و هزارتا کار دیگه، اما ...متمرکز بر هدفم.

یا مثلا می‌خوام زبانم خوب بشه. حجم فارسی خوندن (که برام راحت‌تره) رو به شدت کم کنم، کانالهای انگلیسی زبان رو بیشتر ببینم، سایت‌هایی که می‌خونم بیشتر انگلیسی باشه، یادداشت‌های بیشتری بردارم، کلاس شرکت کنم و هزارتا چیز دیگه.

و شما می تونین این فهرست رو تا  بی‌نهایت ادامه بدین.

یادمون نره. از ته دل خواستنه که آدم رو به هدف می‌رسونه. و این از ته دل خواستن با زندگی معمولی و روزمره و گذران آرام شب و روز خیلی فرق داره. اونم خوبه، اما برای هدفهایی به همون اندازه. اما اگه واقعا دلمون تغییر می‌خواد باید براش وقت و جون هم بذاریم.

بله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

برای ایجاد یه تحول بزرگ توی زندگی، برای تکون دادن خودمون، برای پا شدن و محکم راه افتادن به سوی هدفمون و برای یه شروع جدید و نو و دوباره...

باید یادمون بیاد که اراده‌ داریم و می‌تونیم قوی‌اش کنیم و راهش بندازیم...

برای فوت کردن گرد و خاک روی اراده، باید از تصمیم‌های کوچیک شروع کرد و بهشون پایبند موند. اندازه تصمیم مهم نیست. مهم پایبند موندنه.

یه بیسکویت اضافه، یه ناخنک بیشتر به غذا، یه سر زدن به ایمیل و فلان سایت و رها کردن تمرکز روی یه کار مهم، یه ... از اون موضوعاتیه که مثالهای خوبی رو برای شروع‌های کوچیک به ما نشون می‌ده.

روح و جسم ما اگه یادش بیاد یه زمانایی چقدر قوی و محکم و دنبال هدف بوده، بلند می‌شه و راه می‌افته...اون وقته که دیگه هیچ چیز جلودارمون نیست...هیچ چیز نمی‌تونه ما رو بی‌رگ و بی‌حس و افسرده کنه. 

ما راه افتاده‌ایم و دیگه از بی‌هدفی در اومدیم بیرون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

امروز جلسه‌ای بودم، لابلای موضوعات کاری، تنفسی پیش آمد و بحثی، یکی از همکاران گفت من واقعا معتقدم انسان در هر رشته‌ای اگر تلاش کند در آن زمینه از بهترین‌ها باشد، فارغ از این‌که چه خوانده و چه می‌کند، هم زندگی خوبی خواهد داشت، هم از کارش لذت می‌برد و هم وضع مالی‌اش عالی خواهد بود. بعد چند مثال از یک معلم ادبیات زد که شاید اصلا جزو رشته‌های درآمدزا محسوب نشود، اما اون آقای معلم، بدلیل اینکه واقعا در کارشان تبحر دارند، جلسه‌ای پانصد هزار تومان برای تدریس می‌گیرند و ...

...

دو تا نکته تکمیلی به نظرم آمد:

یکی یه جمله کوتاه که یادمه چند سال قبل هم درباره‌اش پستی نوشتم. این‌که

Be Good at Something, It makes you Valuable

و دومی مطلبی که دو روز قبل از برایان تریسی ضمن مطالعه نشریه پنجره خلاقیت یاد گرفته بودم. این‌که در پاسخ به شخصی که خواستار نصیحتی برای پیشرفت در کارش شده بود گفته بود:

اول بگو  دقیقا چه هدفی داری و می‌خواهی به چه جایگاهی برسی؟

بعد بهم بگو چند تا مربی داری؟

بعد برایم مشخص کن روزی چند ساعت در حوزه‌ای که می‌خواهی در آن پیشرفت کنی و هدفگذاری کرده‌ای، می‌آموزی؟  

و بعد هم برایم بنویس که چقدر به این آموخته‌ةایت عمل می‌کنی.

...

خوب است که در حوزه‌هایی که دوست داریم پیشرفت کنیم، چه در شغل، چه در تحصیل، چه در زندگی، چه در اخلاق و عرفان و چه هر چیز دیگر، این پرسش‌ها را از خودمان بکنیم. بعد ببینیم واقعا دلمان می‌خواهد برجسته شویم یا همین حد معمول و متوسط کافیست؟ 

خیلی اوقات می‌بینیم نحوه گذران زندگی روزمره ما، هیچ تناسبی با آرزوها و خواسته‌هایمان ندارد و ما هنوز کاری نمی‌کنیم و تغییر درست و حسابی‌ای در خودمان نمی‌دهیم.

باید تکون خورد و شروع کرد...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢

وقتی رقابت خیلی زیاد می‌شه، بیشتر به سمت اون چیزایی می‌ریم که متمایز‌ترند،شاخص‌ترند و کیفیت بهتری دارند.

...

تا حالا شده بشینین یه قلم بردارین و توی دفتر شخصیتون، یا یه کاغذ، فکر کنین و بنویسین که چه ویژگی‌های شاخصی دارین؟ 

اگه دنبال شغل هستین یا شغل بهتری می‌خواهید، ببینین این ویژگی‌ها واقعا چقدر شاخصند و چقدر توی فضای کار خریدار دارند؟ من چی دارم که کارفرما حاضر باشه منو به دیگرون ترجیح بده و حتی با شرایط من کنار بیاد تا منو توی تیم خودش داشته باشه؟

یا توی روابط، چه چیز مثبت و متمایزی داریم که باعث بشه آدما دوستی ما براشون ارزشمند باشه و نذارن به سادگی این رابطه به هم بخوره؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢

یه روش خوب یاد گرفته‌ام برای بهبود زبان. البته می‌شه ازش برای هرچیزی که بعد یه مدت یادمون می‌ره استفاده کرد. در حقیقت روش رقیب جعبه لایتنره. فلسفه‌اش هم مثل همین روش بر مبنای تکرار و تکرار و تکراره.

اسمش روش هشت تیک است. یعنی هشت بار جلوی یه لغت علامت تیک بزنی. جستجو که کردم دیدم ظاهرا فعلا انتشارات گاج اومده و این روش رو برای کتاب 504 واژه پیاده کرده. خبر خوب برا اونایی که 504 رو دوست دارنلبخند

اما می‌شه خودمون هم این روش رو پیاده کنیم. مواد لازم:

اول یه دفترچه که وسط هر صفحه‌اش یک خط می‌کشیم. حالا دو تا ستون داریم. توی هر خط یه لغت می‌نویسیم و روبروش توی ستون بعدی، هشت تا مربع میکشیم. ظاهرا بیست تا لغت برای هر بار عدد معقولیه. پس بیست تا لغت می‌نویسیم که روبروی هرکدومشون توی ستون روبرویی، هشت تا مربع خالیه.

فردا می آییم لغتها رو می‌خونیم. هرکدوم رو بلد بودیم توی اولین مربع مربوط به اون لغت، یه تیک می‌زنیم. اگر هم بلد نبودیم یه ضربدر می‌زنیم و بعد معنای لغت رو می‌بینیم و تلاش می‌کنیم حفظش کنیم. بعد از اتمام این بیست لغت، بیست تای دیگه رو هم می‌نویسیم و روبروش همونطوری هشت تا مربع. اما اینا مال فردا هستن و نباید بخونیمشون. فردا که شد می‌ریم اول سراغ بیست لغت اول و باز به همان منوال علامت می‌زنیم. بعد هم می‌ریم سراغ بیست لغت دوم و توی مربع‌های اولشون علامتهای لازم رو می‌زنیم. بعدش هم بیست تا لغت سوم رو وارد می‌کنیم.

این کار رو به مرور ادامه می‌دیم. بعد از هشت روز، ما مجموعه لغتهایی که اولین بار نوشته بودیم رو هشت بار خوانده‌ایم و بعید می‌دونم غیر از احتمالا یکی دو تا ضربدر در مربع‌های اول و دوم هر لغت، ضربدر دیگه‌ای داشته باشیم. یعنی با تکرار، لغتها توی ذهنمون رفته. اینجوری در حقیقت بعد از هشت روز ما صد و شصت تا لغت هم وارد دفترچمون کرده‌ایم که بخاطر تکرار الان خیلی‌هاشون رو کامل یاد گرفته‌ایم.

من فعلا روز چهارم هستم و برام جالب بوده. البته من معنای فارسی رو توی ستون لغات نوشته‌ام چون مهم برام اینه که اون وقتی که می‌خوام لغت انگلیسی بیاد توی ذهنم. اما اونایی که برای ترجمه یا درک مطلب می‌خوان زبانشون رو خوب کنن باید از همون لغتهای انگلیسی استفاده کنن.

این روش برای لغت‌های همه زبان‌ها یا حفظ عبارت و ... کاربرد داره.

انشاالله بکارتون بیاد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

توی این وبلاگ، پست‌های زیادی درباره تعیین هدف و چگونگی رسیدن به اونها نوشته شده. گاهی فکر می‌کنم برای خودم هم یک دوره کاملا تدریجی و تکاملی بوده. اینکه برنامه‌ریزی کنیم، تیک بزنیم کنار کارهای انجام شده، این‌که خسته نشیم، این‌که به خودمون لابلای روزهای سخت پیگیری اهداف، مرخصی بدیم، این‌که دوره‌های بیست و یک روزه بگذاریم، و چند تا راه دیگه برای رسیدن به مقصد.

اما کمتر روی بحث انگیزه حرفی زده‌ام. این‌که در کنار انتخاب روش و شیوه درست، باید چکار کرد که انرژیهامون کم‌سو نشه.

فکر کنم مهم‌ترین بخش در موضوع انگیزه، درست انتخاب کردنه. یعنی چشمامون رو باز کنیم و درست ببینیم و بعد انتخاب کنیم. به نظر من برای گرفتن تصمیم‌هایی که نیاز به یک استارت خوب و تداوم اراده دارن، باید اول این مرحله رو گذروند. شاید حتی یکی دو هفته هم فرایندش طول بکشه، اما ارزش داره.

مثلا توی یه مقطعی از زندگی تصمیم می‌گیریم درسمون رو ادامه بدیم. این اتفاق خصوصا در زمان‌هایی که قبلا شاگرد خوبی در مدرسه یا دانشگاه بوده‌ایم احتمالش بالاتره. بعد یه مدتی، احساس خوبی از خودمون نداریم. فکر می‌کنیم راکد شده‌ایم. دیگران رو می‌بینیم و ناخودآگاه توی ذهنمون خودمون رو باهاشون مقایسه می‌کنیم...

توی اینجور مواقع، باید درست برای خودمون حلاجی کنیم که آیا «تنها» و «بهترین» راه برای غلبه بر این احساس ناخوش، درس خوندنه؟ فرض کنین الان زمان قدیمه و مدرک اینقدر ارزش نداشته. خیلی از یادگیری‌ها تجربی و با مطالعه بوده. آیا ما واقعا دلمان برای درس خواندن تنگ شده؟ یا دلمان مدرک بالاتر می‌خواهد (به هزار دلیل موجه، مثل ارتقای شغلی، ...) پاسخ واضح به هرکدوم از این سوال‌ها، پایه تصمیم‌گیری ما را سفت‌تر می‌کنه.

خود من فاصله میان دو مقطع تحصیلیم شش سال بود. چون بعد از پایان اون مقطع اول، آگاهانه تصمیم گرفته بودم بروم سراغ کار کردن. فرصت‌های شغلی رشته ما زیاد نیست و من نمی‌خواستم فرصتم را از دست بدهم. نمی‌گویم دوستانم که آن زمان درس را ادامه دادند و چند سال بعد مدرک بالاتر را گرفتند، اشتباه کردند. اتفاقا برخی از آنها موفق شدند اما بیشترشان بعد که با مدرک بالاتر فارغ‌التحصیل شدند، دیدند دیگر بازار کار خاصی برای آنها نمانده. به همین دلیل من از شیوه برنامه‌ریزی خودم در آن زمان  راضیم.

همین شیوه را می‌توان روی کارهای دیگر هم امتحان کرد. خواسته‌های ما باید بسیار با دقت و با وسواس برنامه‌ریزی شوند. به‌ویژه وقتی دیگر آن پسر یا دختر پرشور هجده تا بیست و چند ساله نیستیم که پر باشیم از انرژی و وقت و بی‌مسئولیتی؛ مسئولیت یک زندگی، خانواده یا حمایت پدر و مادرمان را برعهده داریم؛ اغلبمان کم فرصتیم، یعنی یا می‌رویم سر کار و یا سرمان تمام وقت به خانه و بچه و خانواده گرم است و ...

نباید بی‌گدار به آب زد. اگر حقیقتا می‌بینیم با همه مشکلات، عاشق درس خواندنیم و مدرک بالاتر رفتن رو دوست داریم؛ باید بریم قدم بعدی. اینکه روش رسیدنمون به اون مدرک چیه؟ کدوم دانشگاه به سبک زندگیه ما نزدیکتره؟ گاهی ما هزینه‌های بسیار بالایی می‌دهیم و اوقات بسیار سختی را می‌گذرانیم، بعد نه در طول درس خواندنمان لذت می‌بریم، نه بعد از فارغ‌التحصیل شدنمان موقعیت قابل توجهی برایمان فراهم می‌شود. اگر قرار باشد سه الی چهار سال عمرمان را تماما به سختی و استرس و فشار مالی بگذرانیم، بعد فرضا فوق لیسانس شویم یا دکترا، بعد تازه دغدغه‌امان شروع شود که چرا شغل مناسب من نیست؟ یا فرضا فلان شغل حقوقش بخور و نمیر است...آیا اشتباه نکرده‌ایم؟

من درد مدرک‌گرایی در جامعه‌امان را خوب می‌فهمم و می‌دانم گاهی این مدرک خیلی کارها می‌تواند بکند. ولی بد هم نیست گاهی از جریان عام جامعه فاصله بگیریم، به خودمان نگاهی بیندازیم و ببینیم بهترین انتخاب برایمان کدام است؟ آنچه که هم شادمون می‌کنه، هم نیاز به تزریق روزانه انرژی برای دوام نداره، بلکه خودش بهمون انرِِِِژی می‌ده، چیزی که انجامش با ما و روحیات و وضعیتمان تناسب داره، چیزی که صرفا بدلیل خواست دیگران یا حرف دیگران نیست و صلاح خودمونه، چیزی که انجامش کل خانواده‌امان رو به هم نمی‌ریزه و سیستم همه رو به‌هم نمی‌زنه صرفابرای اینکه ما می‌خواهیم کاری بکنیم و بعد... اگه واقعا اون هدف واقعی و راستین رو پیداش کردیم و انتخاب کردیم، اونوقت با چشم باز به سمتش بریم؛ برای رسیدن بهش برنامه بریزیم؛ اگه کم آوردیم نشینیم، بلند شیم و ادامه بدیم؛ اگه ملامت شنیدیم، با یه لبخند از کنارش بگذریم؛ و از همه مهم‌تر صرفا برای رسیدن به اون هدف و خواسته برنامه نداشته باشیم، بلکه برای بعد از رسیدن به اون هدف هم برنامه روشن و مبتنی بر واقعیت داشته باشیم. بدونیم مثلا بعد فارغ‌التحصیلی چکار می‌خواهیم بکنیم.

به هرحال گاهی باید خیلی سفت و سخت نشست فکر کرد، بعد رو راست و محکم تصمیم گرفت و بعد هم بهش وفادار موند. چه تصمیممان این باشد که کاری را بکنیم، چه تصمیمان این باشد که کاری را نکنیم، و چه تصمیممان این باشد که کاری یا هدفی را جایگزین خواسته اولیمان بکنیم و آنرا پی بگیریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

این روش «از کم شروع کن» توی خیلی وضعیت‌ها کاربرد داره. باید امتحانش کرد. به‌ویژه توی کارهایی که دائم می‌خواهیم انجامشون بدیم و بیش از چند روز نمی‌تونیم به قول خودمون به خودمون وفادار بمونیم. مثل یادگیری زبان، سالم‌تر خوردن، آب خوردن، رژیم گرفتن و خیلی چیزای دیگه.

گاهی حواسمون نیست اما به شدت نیازمند این هستیم که از قدرت و اراده خودمون حظ کنیم. خیلی خوبه برامون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

گاهی حق داریم نگران زمان باشیم. وقتی رییسمون ازمون کاری رو سر وقت خواسته تحویل بدیم؛ وقتی قراره سر وقت به ملاقات یا قراری برسیم؛ وقتی قراره تو یه مدت زمان خاص چندتا وظیفه رو تموم کنیم...اینا وقت‌هایی‌اند که زمان مهم می‌شه. اما خیلی اوقات هم زمان‌بندی حیاتی نیست. باید اتاق مرتب بشه؛ فلان گزارش توی این هفته تحویل بشه؛ دو سه جور جنس خریداری بشه؛ روغن ماشین عوض بشه؛ یه کلید زاپاس برای در حیاط سفارش داده بشه؛ زیپ فلان لباس برای تعمیر تحویل خیاط بشه و ...

توی این مواقع می‌شه نگرانی از زمان رو دور ریخت و در خود کار غوطه‌ور شد. ازش لذت برد. بدون زمان‌بندی خیلی دقیق. وسط روز تعطیل مرتب‌کردن اتاق رو انجام داد؛ توی یه صبح پرانرژی وقتی می‌بینیم رییسمون کار جدید ازمون نخواسته، اون گزارشه رو وقت گذاشت و تموم کرد؛ موقع نوشیدن یه آب‌میوه کنار خیابون که خودمون رو مهمون کرده‌ایم، کلید زاپاس رو به کلیدسازی بغل آب‌میوه‌ایه سفارش داد و هزارتا چیز دیگه.

ذهن منظم، لزوما ذهن یک، دو، سه، چهاری نیست. حتما نباید یک تموم شه تا دو رو شروع کنه. ذهن منظم اگه یک و دو اولویت داشته باشن، روی اونا تمرکز می‌کنه، اگه سه و چهار خیلی بااولویت نباشن اونا رو سرفرصت انجام می‌ده. اما بلده که هم از انجام یک و دو و هم از پرداختن به سه و چهار لذت ببره.

بخش زیادی از عمرمون توی محیط کار می‌گذره، (بعضی‌ها هم به خانه‌داری)، اما همیشه منتظریم اون ساعتها زودتر بگذرن تا بیاییم خونه. بعد هم توی خونه هم غالبا وقتمون می‌گذره به استراحت برای امکان کار کردن روز بعد.

لذت بردن از کار کردن یه هنره. نیاز داره یاد بگیریمش و تمرینش کنیم.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

یک شغل چقدر مفید است؟ هروقت به ما اجازه دهد رنج دیگران را کم و شادیشان را افزون کنیم...

به رغم ابعاد کوچکش، اتاق هنرمند نقاش اتاق به‌غایت دلنشینی است. مشاغل اندکی هستند که بتوان حاصل کار سالانه‌اشان را با نگاهی اجمالی به چهار دیوار دید و فرصت‌های بسیار کمتری برایمان پیش می‌آیند که بتوانند همه هوش و حساسیت ما را به یک مکان معطوف کنند. تقلاهای ما عموما هیچ نظایر مادی پایداری نمی‌یابند. ما در پروژه‌های گروهی عظیم و ناملموس تبدیل به موجوداتی آبکی شده‌ایم. اینها باعث شده‌اند ندانیم سال گذشته چه کرده‌ایم و بدتر از آن، ندانیم به کجا رفته‌ایم و به چه چیزی تبدیل شده‌ایم. ما در ترحم مهمانی بازنشستگیمان متوجه توان از دست رفته‌امان می‌شویم...

...نقاش می‌خواهد چندسالی را صرف نقاشی رودخانه در طیفی از حالات و نورهایش کند. از من می‌پرسد: آیا تابحال به آب توجه کرده‌ای؟ منظورم توجهی حسابی است، انگار که تابحال آنرا ندیده‌ای؟

خوشی‌ها و مصائب کار؛ آلن دوباتن

با خودم قرار گذاشته بودم حداقل دوتا کتاب در این تعطیلات عید بخوانم و خواندم و خیلی خوشحالم. اولیش کتاب مامور سیگاری خدا بود که چسبید. چندتا پست پایین‌تر چیزی در موردش نوشته‌ام. کتاب دوم هم خوشی‌ها و مصائب کار بود از آلن دوباتنِ همیشه عزیز. فکر می‌کنم در کنار لذت بردن از محتوای هر دو کتاب، لذت بیشترم مال این بود که هر دو رو تموم کردم. کامل و نه نیم‌خوانده.

سال قبل توی دو تا مقطع، به‌دلیل حجم و تنوع وظایفی که برعهده گرفته بودم یه برگه برداشتم و کارهایی که بایست تا پایان یه مدت خاص تموم می‌کردم توی یه ستون اون نوشتم و یه ستون هم گذاشتم برای تاریخی که کار تموم می‌شد. خیلی لذت‌بخش بود این‌که دیدم توی زمون قرارگذاشته شده با خودم، تقریبا همه اون کارها تیک خوردن. امسال از همین تجربه استفاده کرده‌ام و فعلا سه تا برگه برای کارهایی که باید در فروردین، اردیبهشت و خرداد انجام بدم تهیه کرده‌ام. از نوشتن فلان گزارش تحلیلی برای فلان‌جا، تا حتی حداقل دوبار به‌روز رسانی وبلاگ و انجام یه مصاحبه با فلان سایت و یه مقاله هم برای فلانی. من تابحال لذت نهایی کردن فعالیت‌های روزانه رو چشیده بودم اما امسال می‌خوام فعالیت‌های ماهانه رو هم بهش اضافه کنم. دیدی که به آدم می‌ده گسترده‌تره. شاید باعث بشه آخر سال 92 اگه خدا عمری داد و زنده بودم به قول آلن دوباتن، کارهایی رو انجام داده باشم که بشه توی یه نگاه کلی کنار هم گذاشتشون و از دیدنشون لذت برد.

خوب باشین انشاالله.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست.

وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد.

وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود


نوشته اورزولا نوبر(Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس ۲۰۱۱

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱

برای حرکت باانگیزه توی هر کاری:

1. دقیق خودتو بشناس و ببین و توی چه کارهایی مهارت داری؟ اونا رو بنویس

2. بعد ببین چه چیزایی به هیجات می‌آردت؟ اونا رو هم بنویس

3. بعد ببین بیشتر در مورد چه چیزایی دوست داری مطالعه داشته باشی و خسته نمی‌شی از دیدن، شنیدن یا خوندن درباره‌اشون؟ اونا رو هم بنویس

4. بعد با خودت روراست باش و ببین رویای شخصی و مخفی ته دلت چیه و اگه همه‌چیز دست خودت بود الان چیکاره بودی؟

بعد همه اینها رو بذار کنار هم، نتیجه بگیر و بهش خوب و عمیق فکر کن. خیلی چیزا روشن می‌شه. گاهی حتی راه‌حل.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

اگه بشه این تمرین رو به چند روز آرامی انجام داد و بعد یواش یواش تبدیلش کرد به یه عادت روزانه، خیلی از مشکلات شغلی و خانه حل می‌شن:

اینکه هر از گاهی از خودمون بپرسیم آیا این کاری که الان دارم انجامش می‌دم، بیشترین اولویت توی کارهای امروز رو داره؟

این فرق می‌کنه با فلسفه کارهای سخت رو اول انجام بده - یا همون قورباغه‌ات رو اول بخور - یه جورایی مجبورمون می‌کنه اولویت‌بندی رو عملا وارد کارهامون بکنیم و از اون مهم‌تر کمتر نگران بشیم. چرا؟ چون دیگه خودمون رو با دیگرون مقایسه نمی‌کنیم و وسط یه کار، اگه ببینیم همکارمون یا دوستمون داره کار دیگه‌ای انجام می‌ده، به خودمون شک نمی‌کنیم که نکنه کار اون مهم‌تر باشه و من فرضا دارم وقتم رو تلف می‌کنم. می‌دونیم کار مهم ما چیه و می‌دونیم انجام کدوم کار و تموم کردنش، حالمون رو خوب می‌کنه و احساس مفید بودن بهمون می‌ده.

همین فرمول رو می‌شه توی کارهای خونه هم بکار برد

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

یادمه چند سال قبل پستی نوشتم که توش نقل قولی بود از یه روزنامه امریکایی توی سالهای هزار و هشتصد و خرده‌ای که هشدار داده بود تا چندسال دیگه دنیا توی تاریکی فرو می‌ره. دلیلش هم کم شدن تعداد نهنگ‌هایی بود که از چربی آنها چراغ‌های پیه سوز رو روشن نگه میداشتند.

شاید ناف آدمیزاد رو با نگرانی بریده‌اند. گاهی فکر می‌کنم حتی ما احساس زنده بودنمان رو با میزان نگرانیمون می‌سنجیم! من نگرانم ، پس هستم!!. گاهی با باد دادن به حجم نگرانیهامون خودمون رو توجیه می‌کنیم که آدم بی‌خیالی نیستیم، به خودمون می‌قبولونیم که حواسمون هست. گاهی حتی با بیان نگرانی‌ها و سبقت‌گرفتن در بیان اونها نسبت به دیگران، به اونها می‌فهمونیم که ازشون بیشتر می‌دونیم. امری که این روزها و با این اوضاع جامعه روز به روز بیشتر رواج پیدا می‌کنه.

من کاری به اقتصاد و سیاست و فضای بین‌المللی و ... ندارم. با گذر عمرم، دوتا اصل برام واقعا مسجل شده: یکی این‌که زمان می‌گذره و غالبا انسان، از هر موقعیت اجتماعی و اقتصادی‌ای که باشه، حسرت عمر و جوونی و چابکی بدن و قوت ذهنش رو می‌خوره. دوم این‌که من در نهایت، خودم هستم و خودم. یعنی فارغ از اینکه چه شخصیت اجتماعی‌ای دارم، چه نقش‌هایی در خانواده و محل کار برعهدمه، چه اطرافیانی دور و برم هستند، در نهایت من با دنیایی که برای خودم می‌سازم بیشتر سر و کار دارم تا دنیایی که دیگران برام می‌سازن. شاید یه‌کم عجیب به‌نظر بیاد و کمی یا حتی زیادی هم غیرقابل قبول، اما من ایمان دارم که آدمهای عامل و با اراده می‌تونن در بدترین شرایط هم حداقل یک محیط امن برای خودشون و اطرافیانشون بسازن، اما آدم‌های پیرو، حتی بعد از مهیا شدن تمامی شرایط، منتظرن شرایط بهتری حاصل بشه، یا یه نفر بیاد و اونقدر هلشون بده تا استارت اونا هم شروع به کار کنه، تازه باز تا چند وقت کنارشون باشه تا اگه باز خاموش شدن مجدد راهشون بندازه.

این روزها وقتی به اوضاع نابسامان اجتماعمون فکر می‌کنم، انگار مثل یه آدم معتاد تمام بدنم درد می‌گیره برا این‌که بیفته توی فضای غر و شکایت. گاهی با همکارها که حرف می‌زنیم، می‌بینم باید چارچنگولی خودمو بگیرم تا نیفتم به ورطه این داستان همیشگی «نیم ساعتی که با هم هستیم، بشینیم اینقدر از وضعیت بد اطرافمون بگیم که خالی بشیم و نیم ساعتمون هم به بهترین وجه تموم بشه! و برگردیم سر کار، اونم پر انرژی!!». به هیچ عنوان منظورم بی‌توجهی و بی‌تفاوتی نیست. به هیچ عنوان. واکنش نشان دادن به محیط و اظهارنظر در مورد شرایط، همگی پایه‌های ایجاد فکر سازنده هستن. اما باید مراقب بود که تمام زندگیمان نگرانی نشود، تمام زندگیمان یاس و ترس از آینده نشود. اینرا بدانیم که ما می‌توانیم اجازه دهیم که همه راه بیفتن بیان توی دنیای ما و تاثیرگذار باشن، یا این‌که نذاریم و ورودی‌های ذهنمون و روحمون رو تنها با کارت شناسایی اجازه ورود بدیم. اگه گذاشتیم هر آدم و فکر و نگرانی‌ و دلواپسی‌ای که دور و بر ریخته بتونه بیاد سر وقت ما، چه انتظاری از باقیمونده خودمون داریم؟

آدم عامل منتظر بهبود شرایط نمی‌شه. شاید این حرفها خیلی ایده‌آل به نظر برسه، اما به زندگی آدم‌های موفق که نگاه کنین، این عنصر بدست گرفتن سرنوشت زندگیشون، فارغ از هرچیزی که اطرافشون داشته رخ می‌داده، توی همشون مشترکه. آدم عامل می‌شنفه، خیلی اوقات هم همراهی و تایید می‌کنه، اما یه دقیقه بعد می‌شینه برای فردایی بهتر انرژیش ‌رو متمرکز می‌کنه. دستش رسید از تصمیم‌های بزرگ، نرسید از تغییرات خیلی کوچیک شروع می‌کنه. به موفقیتش ایمان داره نه بخاطر اینکه می‌دونه فردا چی پیش می‌آد، یا می‌إونه که همه‌چی بر وفق مراده، چون از ذخیره اراده و امید خودش مطمئنه و خیالش از قدرت خودش راحته که می‌دونه خم می‌شه اما هرگز نمی‌شکنه.

آره. همینه!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

خاطراتمون رو که مرور می‌کنیم، بعضی وقایع و صحنه‌ها خیلی برامون زنده‌اند. فکر که بهشون می‌کنیم، انگار حتی بوی اون صحنه را هم می‌تونیم احساس کنیم.  چرا؟ یکی از دلایلش تمرکز بالایی بوده که اون زمان داشته‌ایم. حتی اگه بچه هم بوده‌ایم اما یقینا اون زمان تمام توجهمون به اون موضوع بوده که اینقدر تاحالا خاطره‌اش دووم آورده. البته دلایل ایجادکننده تمرکز متفاوته. گاهی ترس، گاهی شور و شوق زیاد، گاهی اضطراب نفس‌گیر می‌تونه باعث تمرکز قوی ما بشه. ولی به هرحال نتیجه همه اینا یکیه: ما اون لحظه رو به معنای واقعی کلمه زندگی کرده‌ایم و به همین دلیل همه چیزش یادمان است.

با خودم فکر می‌کنم این روزها عواملی که تمرکز ما را به هم می‌ریزند، بی‌شمارند. از همه بیشترش همین اینترنته. گریزی هم ازش نیست. با این‌حال خودم دارم یه تمرین رو انجام می‌دم. از دیروز برگه‌هایی که کارهای روزمره رو توش می‌نوشتم و خوشحال بودم که آخر وقت اداری، بخش عمده‌ای از اونا تیک خورده رو یه تغییر کوچولو توشون دادم و الان تبدیل شده‌اند به «برگه اولویت‌های امروز به ترتیب». این برای اینه که وقتی اولویت اول توی امروز خوندن زبانه، نباید وسطش چایی‌ام را هم بخورم، بذارم  فلان صفحه داونلود بشه، دوتا کار جدید که یادم افتاده رو بنویسم که فلان ساعت انجامش بدم، یه پیامک فوری بفرستم، بعد یه جرعه دیگه چایی و همونجور که دارم بیسکویت صبحانه رو توی دهانم می‌جوم، برگردم و یه کلمه دیگه زبان رو مرور کنم!

تنوع و تعدد کارها یکی از مشخصه‌های دنیای ماهاست. دارم با خودم فکر می‌کنم خیلی اوقات با این درهم‌ریختگی کارهای روزمره ناخودآگاه احساس خوبی هم بهم دست می‌ده. اینکه خیلی سرم شلوغه. حتی خستگی پایان روزم رو ازش لذت می‌برم چون می‌ذارمش پای حجم زیاد کارهایی که انجام داده‌ام. اما الان دارم پی می‌برم که می‌شه کارهای کمتری انجام داد، اما با تمرکز، و بعد دید که احساس موفقیت و بهره‌وری بیشتری داری. چطور؟ این‌که اگه داری ایمیل چک می‌کنی، دیگه سایت خبری نخونی، آهنگ داونلود نکنی، توی فلان شبکه اجتماعی نری و ... بعد ببینی ناخودآگاه یک ساعته پای کامپیوتری، ده تا کار رو انجام داده‌ای، حجم عمده‌ای مطلب رو مثلا سامان داده‌ای، اما حس خوبی از تموم شدن و پایان یافتن و بستن یه چیز نداری. اینکه می‌دونی الان وقت ایمیل چک کردنه و دیگر هیچ. بعدش وقت چک کردن مثلا اخبار و فلان سایته و دیگه اون موقع نباید ایمیل چک کنی. یا هیچ‌کدوم اینا نه، فقط یه ساعت، روی کامپیوتر برای ایمیل و سایت و ... ولی اون زمان خوندن کتاب و تلفن زدن و چایی خوردن و پرداخت تلفنی قبض و ... ممنوع!

من دارم سعیم رو می‌کنم. امیدوارم بتونم چون دارم به این شعار

Do less, but accomplish more

جدی فکر می‌کنم. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱

1.

عاشوراها خدا توفیقی می‌ده می‌رم جایی و با کمک یه‌سری جوون خوب، شیر کاکائو می‌دیم به مردم. اونجا آشپزخونه یکی از غذاپزی‌‌های معروف تهرونه. امسال عاشورا به اتفاق داییم رفتیم سری به آشپزخونه زدیم، یه عالمه کارگر داشتن برنج دم می‌کردن. داییم یه نفر رو نشون داد گفت این آدم اینجا کارگر ساده بوده، اما الان شده مسئول پخت برنج کل این تهیه غذایی. می‌گفت آدم علاقمندی بوده، زرنگ بوده و نشسته و کار رو یاد گرفته و خودش، خودش رو مطرح کرده و حالا بعد چند سال هم حقوقش خیلی بهتره، هم به‌نوعی سرکارگر شده توی این بخش...بعد یه نفر دیگه رو بهم نشون داد گفت این آدم نزدیک ده سال توی شیخ نشینهای کشورهای حوزه خلیج فارس آشپزی کرده و تجربه‌اش از همه اینا بیشتره، اما هنوز همون کارگر ساده‌است. دیدم داشت برنج‌های آب‌کش شده رو با یه نفر دیگه اینور و اونور می‌برد.

2. 

یه همکار داریم توی یکی از جاهایی که کار می‌کنم. تقریبا سه سال قبل اومد. آبدارچی بود. ولی با آبدارچی‌های قبلی خیلی فرق می‌کرد. اولا خیلی خوب می‌پوشید و مرتب بود، دوما خیلی مودب بود، سوما خیلی منظم و تمیز کار می‌کرد. آشپزخونه اداره رو بعد سالها مرتب کرد و تغییر دکور داد و خلوتش کرد. وقتی می‌اومد چایی بیاره، چایی رو که می‌ذاشت روی میز، عقب عقب می‌رفت تا پشتش به آدم نباشه. گاهی که می‌خواست زمان حضور من اتاق رو تمیز کنه، در همان حین کار کردن، یکی دوتا سوال از حوزه کاری من می‌کرد و درباره‌اش ازم توضیح می‌خواست. می‌گفت می‌خوام لیسانسم رو بگیرم. خلاصه جوون دوست‌داشتنی و فعالی بود...چند ماه قبل دیدم شده جزو کارمندای اطلاعات دم در. یعنی کاری که حداقل دو سه رتبه بالاتر از کار قبلیش هست.

3.

نوجوونی‌ها یه استاد موسیقی داشتم یه بار بهم گفت یه آقایی سال‌ها قبل توی بازار تهرون باربری می‌کرده بنام مهدی باربر. می‌گفت همه دوست داشتن بارشون رو اون جابجا کنه. می‌گفت از بس خوب کار می‌کرد و تمیز کارش رو ارائه می‌داد و اعتماد جلب کرده بود که انتخاب اول همه بازاری‌ها اون بوده. برام جالب بود که حتی توی باربری هم می‌تونی بهترین باشی.

4.

اون داستان پینه دوزه که اینجا نوشته بودم خیلی مفهوم داره

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

گاهی چیزهایی را می‌خریم تا به ما انگیزه بدهند کاری را شروع کنیم

گاهی چیزهایی را در امتداد انگیزه‌هایمان می‌خریم

و این دوتا خیلی با هم فرق دارن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱

1) یه مطلبی می‌خوندم در مورد زندگی آقای احسان نراقی که چند روز پیش فوت کردند. یه جاش خیلی زیبا بود، این‌که در موقعیتی گفته بودن:

من متخصص کشف خوبی‌ها درون آدم‌هام!

و ظاهرا همین نگرش به‌علاوه رویکردی که از کودکی از سوی خانواده مذهبی و عارفشان، (ملا احمد نراقی پدربزرگشان بوده‌اند) به ایشان آموزش داده شده بود، یعنی تو نیکی می‌کن و در دجله انداز، یا همون محبت بی‌چشمداشت، سبب شد که ایشان در هر موقعیتی بدنبال رفع اختلاف‌ها و یافتن راه حل و آشتی دادن باشن. اینکه یه آدمی در این حد و اندازه (مشاور رییس یونسکو و دارای نشان لژیون دونور از فرانسه و ...) به این نتیجه برسه که خیلی از دعواها و اختلاف‌ها و اعصاب‌خردی‌ها ارزش نداره و فقط آدم رو از راه رفتن و به هدف رسیدن دور می‌کنه، خیلی جالبه. باید روش فکر کرد.

خدا رحمتشون کنه.

 

2) یه مطلب جالب دیگه می‌خوندم در مورد رسیدن به بهترین کیفیت و توان ذهن و جسم. می‌گفت آدمیزاد جوری درست شده که می‌تونه مثل یه دونده دوی سرعت، یک حجم عالی از کاری رو به خوبی انجام بده، بعد نیاز به یه استراحت داره، بعد مجددا می‌تونه بلند شه و پیش بره. برا همین توصیه می‌کرد صبح اول وقت این کار رو نکنین که بشینین پشت کامپیوتر، فرضا فایل کارتون رو باز کنین، بعد تا داره باز می‌شه برین چایی بریزین برا خودتون، بعد یه سلام و علیکی با دوست بغل دستی، بعد یه نیگا به فابل کاری در همون زمان باز کردن یه پنجره دیگه که بعدا یه نگاهی می‌خواهین بهش بندازین، بعد جواب یه اس.ام.اس که یادتون رفته بود دیشب بدین، بعد...

می‌گفت یه ساعت بشینین سر کارتون و نذارین هیچ کار دیگه‌ای ذهنتون رو منحرف کنه. بعد وقتی یه ساعت تموم شد، یه ده دقیقه فقط استراحت کنین، چای بخورین، گپ بزنین، احوالپرسی کنین و بعد باز بشینین سر کارتون. قشنگ می‌گفت که ما توی کارمون نباید دونده ماراتون باشیم، باید دونده سرعت بود. بیشتر به این دلیل که نتیجه کار معلوم‌تر و آخر روز، قابل اندازه‌گیری تره.

یاد باطری موبایل می‌افتم. می‌گن برا اینکه عمرش زیاد بشه بهتره هر از گاهی بذاریم کامل خالی بشه و از ابتدا شارژ بشه. این سیستم که تا شارژش رسید به بیست سی درصد، شارژش کنیم، توی طولانی مدت خوب نیست.

دو روزه دارم این روش کاری رو امتحان می‌کنم. خدا وکیلی خیلی سخته متمرکز بشی روی یه کار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

گاهی زندگی صرفا با یک دگرگونی کوچک، خوب‌تر می‌شود. خریدن یک چیز کوچک برای خودمان، پایان بردن یک کار نیمه‌تمام، تغییر در دکوراسیون یک اتاق، لذت بردن از یه چای معمولی، یک مسافرت کوچک و صدها و صدها از این کوچک‌های دوست‌داشتنی و کارآمد، همه از مثال‌های این تحولات لازم کوچک هستن.

اما گاهی زندگی نیاز به تحولی اساسی دارد. فهمیده‌ایم که صرفا یه‌کم بهتر کار کردن یا یه‌کم درآمد بهتر داشتن راضیمان نمی‌کند؛ احساس کرده‌ایم خلق و خویمان نیاز به یک تغییر اساسی دارد؛ فهمیده‌ایم که یک تغییر کلی در شیوه رفتارمان با محیط اطراف مورد نیاز است؛ درک کرده‌ایم که نیاز داریم در رشته و حوزه کاریمان یه آدم شاخص و برجسته تبدیل بشیم؛ حس می‌کنیم دیگه با این زندگی معمولی و آرام و ساکت و بی‌دردسر و با قناعت نمی‌تونیم کنار بیاییم و صدها طرح و تحول دیگه...

اینجور وقت‌ها، یه همت عالی لازمه. یه تعهد ویژه و یه قول درست و حسابی به خودمون. یه تکرار مداوم در جدید و متفاوت فکر کردن و یه‌شکل دیگه عمل‌کردن.

اما همه اینا زمانی خیلی خوبتر و روانتر درست می‌شه که از ته ته دل یه چیزی رو بخواهیم. نه با تلقین یا تشویق یا تکرار مدام یه‌سری عبارت تاکیدی. همونجور که دعا کردن و از خدا خواستن، زمین تا آسمون زمانی که کاملا درمونده‌ایم با زمانی که هینجوری از خدا درخواست می‌کنیم فرق می‌کنه؛ خواستن یه چیز از خدا و متعهد شدن به خواسته‌امان و پیگیری اون هم یه اراده و خواست و آرزوی عمیق می‌خواد.

همینه که شاعر می‌گه ...چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

مایکل شوماخر که پرافتخارترین راننده فرمول یک است، جایی در جواب پرسشی درخصوص رمز موفقیت‌های پی در پی خود گفته بود:

«کار خاصی نمی‌کنم. فقط جاهایی که دیگران ترمز می‌کنند من گاز می‌دهم».

...

جمله خوبیه برا فکر کردن در میان جمع‌های غرغرانه این روزهای ما. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

یکی از کارهای موثر برای ایجاد آرامش و مدیریت بهتر روی زندگی، ساده‌سازی است. یعنی یه فرایند هدفمند برای زدودن شلوغی‌ها و پیچیدگی‌ها و دیدن واقعیت رویدادها.

ساده‌سازی رو می‌شه از کم شروع کرد و آروم آروم گسترش داد. ساده‌سازی لوازم، ساده‌سازی اتاق کار، ساده‌سازی محیط خانه، ساده‌سازی روابط، ساده سازی دوستان دور و بر، ساده‌سازی فکر کردن نسبت به آدما، و حتی ساده سازی آرزوها.

من فکر می‌کنم خود این کلمه «ساده»، بار مثبت داره و به آدم انگیزه و انرژی می‌ده. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱

جایی جلسه‌ای بودم. مدیر سابق و فعلی یه موسسه‌ای با هم اونجا حضور داشتن. وقتی مدیر جدید شروع کرد به دادن آمار از کارهایی که توی یه‌سالی که اومده انجام داده، می‌دیدم که همه متعجب شده‌اند. زیرچشمی به مدیر سابق نگاه می‌انداختم ...

با خودم می‌گم اگه من که فکر می‌کنم مدیر بدی نیستم، یه روز توی این موقعیت قرار بگیرم، چه می‌کنم؟ اگه یه مدیر جدید بیاد و بعد ببینم کارهایی که من فکر می‌کنم دارم خوب انجامشون می‌دم رو با ابتکار و خوش‌فکری خیلی خیلی بهتر انجام بده، من باید چه حالی داشته باشم؟ (هرچند غالبا ماها اینجور مواقع کم نمی‌آریم و یه جورایی خودمون رو توجیه می‌کنیم اما راست خداییش چی؟)

...

نشسته‌ام و توی بخش یادآوری موبایلم یه یادداشت گذاشته‌ام. هر دو هفته یه‌بار یه زنگ آلارم کوتاه بهم یادآوری می‌کنه خودمو جای یه رقیب بذارم و به خودم و محل کارم و وظایفم نگاهی بندازم و ببینم کجاها رو می‌تونم بهبود بدم. اینجوری بهتره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

توی داستان زندگی برایان تریسی می‌خوندم: ...زمانی که 17 ساله بودم توی یه رستوران کار می‌کردم. اونجا پاتوق خیلی از آدمهای پولدار بود. هر زمان فرصت و موقعیتی پیش می‌اومد می‌رفتم و ازشون راز موفقیتشون رو می‌پرسیدم. یه کلمه بارها و بارها تکرار می‌شد: یادگیری، یادگیری، یادگیری.

...

نذاریم درجه یادگیریمون بیاد پایین. نشه که بخاطر کار معمولی و روتین اداره یا خانه چیز بیشتری یاد نگیریم. یقینا می‌دونیم که اگه دائما تو موضوعی که بهش علاقه داریم یا داریم توش کار می‌کنیم، به روز نشیم، آروم آروم کنار گذاشته می‌شیم.

 

قرآن و ما:

همانا گروهی از بندگان من بودند که می‌گفتند پروردگارا ایمان آوردیم، پس بر ما ببخشای و بر ما رحم کن که تو بهترین مهربانانی

اما شما آنها را به ریشخند گرفتید، تا این که شما را رها کردند و ذکر مرا از یاد شما بردند و شما همچنان بر یاد آنها می‌خندید

من امروز آنها را برای اینکه صبر کردند پاداششان دادم که بی‌تردید ایشانند کامیابان

(سوره مومنون، آیات 109 تا 111)

 

اون آیه وسط عجب عمیقه. اینکه کناره گرفتن یه‌سری آدمها از ما، ذکر خدا رو هم از یادمون می‌بره... و اینکه ما هنوز خوشحالیم از اینکه آنها دیگه رفته‌اند و از دستشان راحت شده‌ایم!!

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

یکی از راه‌های لذت بردن از زندگی،  داشتن احساس مولد بودنه. زمان‌هایی که ما چیزی رو خلق می‌کنیم، تعمیر می‌کنیم، تولید می‌کنیم همیشه لحظات خوب و پر انرژی‌ای هستن.

این روزا خیلی از آدما از کارمشون راضی نیستن و با خودشون  که خلوت می کنن می‌بینن اگه یه روز بتونن کاری کنن که رییس خودشون بشن و خودشون شغلی برا خودشون دست و پا کنن خیلی بیشتر دوست دارن تا الان که فرضا از محیط کارشون ناراضی هستن یا از حقوقشون راضی نیستن اما به هرحال نمی‌خواهن همین آب باریکه رو هم از دست بدند.

خیلی از آدما توی این موقعیت، می‌آن و با درصد ریسک پایین، شروع می‌کنن یه کار جنبی در کنار کار اصلی خودشون راه انداختن. هرچند موفقیتهای بالا مال ریسکهای بالا هستش، اما خب اینطوری آدم کمتر هم ضرر می‌کنه

اگه زمانی دیدین دائم دارین توی ذهنتون کار رویایی خودتون رو انجام می‌دین، بدونین از اون زمانهاست که مطمئنا مسن‌تر که بشین حسرت این روزا رو می‌خورین

این آدرس می‌تونه به آدم ایده‌های زیادی بده. هرچند متاسفانه خیلی بهتر می‌تونستن این طرح‌های کسب و کار رو دسته‌بندی و منظم کنن ولی باز همین هم خوبه

http://www.karafarini.ir/list.aspx?id=4&?type=Agr

اگه کسی به این موضوع علاقه داره شماره تیرماه مجله پنجره خلاقیت یه پرونده خوب در همین مورد راه انداختن کسب و کارهای کوچیک داره که مفیده و خواندنی.

 

قرآن و زندگی ما:

آیا آنها نمى‏بینند که در هر سال، یک یا دو بار، مورد آزمایش قرار مى‏گیرند و عجب این که با این همه آزمایشهاى پى‏درپى توبه نمى‏کنند و متذکر نمى‏شوند

توبه / 126

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

گاهی کاری می‌کنی برای اینکه هدفمندتر بشی، دقیق‌تر و دسته‌بندی‌تر شده عمل کنی...اما می‌بینی تاثیرش دقیقا برعکس شده. همه چی در ظاهر درسته، اما کار دیگه روح نداره. مثل فریز کردن خیلی چیزا توی فریزر که اگرچه سالم مونده اما مزه‌اش کم شده.

یکی دو ماه می‌شد که توی تنظیمات عمومی وبلاگ، اون آیکن ارسال نظرات از طریق ایمیل رو زده بودم و همین باعث شده بود هر نظری که می‌اومد لابلای ایمیل‌های کاری نگاهش می‌کردم، گاهی روشون فکر می‌کردم و گاهی هم زود رد می‌شدم. الان که فکر می‌کنم مشکل این بود که شان نظرات وبلاگم رو هم رتبه کرده بودم با ایمیل. در صورتی‌که فرق داشتن. قبلنا حداقل روزی دو بار سر می‌زدم به وبلاگ، می‌دیدم کیا اومدن، کیا نظر گذاشته‌اند، کیا با سرچ چه کلماتی اومده‌اند. بعد کنجکاو می‌شدم و می‌رفتم سراغ بعضیاشون، حتی اگه فرصت نداشتم هم یه سر می‌زدم یا حداقل پنجره‌شون رو باز می‌ذاشتم تا قبل از خاموش کردن کامپیوتر متعهد باشم که ببینمشون. اما این ایمیلی کردن نظرات باعث شد حساسیتم از دیدن روزانه وبلاگ از بین بره و این شد که خیلی وقته به‌روز نکرده‌ام.

تجربه خوبی بود. البته حجم کارهایم این روزها خیلی شده و یکی از دلیلهای اصلی دیگه کمتر فرصت کردن برای وبلاگ، همینه. اما حداقل اینجوری مطمئنم انشاالله می‌تونم یک هفته یا ده روز یکبار مطلب تازه‌ای بذارم. ممنون از سرزدنهاتون.

...

قرآن و زندگی ماها:

... و هرکه با میل و رغبت کار نیکی انجام دهد، بداند که خدا مسلما سپاسگذار داناست

بقره / 158

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱

سلام دوباره

وقت گذاشتن برای یه کار جدید، برای یه توانایی نو، برای یه یادگیری جدید، برای رژیم گرفتن، زبان یاد گرفتن، مهارت پیدا کردن توی یه کار، تموم کردن کتابهایی که سالهاست خونده نشده، رسیدن به وضعیتی که ماه‌هاست پشت گوش می‌اندازیم و ده ها چیز دیگه، اگه قرار باشه با زور و مجبور کردن خودمون به انجام فرضا روزانه اون باشه، به احتمال کمی جواب می‌ده.

خود من بارها اینو تمرین کرده‌ام. از یه روزی یه تصمیم قاطع گرفته‌ام، توی همه برنامه‌های روزانه‌ام اون هدفمو نوشته‌ام، حتی شده وقت خواب که یادم اومده، پریده‌ام و اون کار رو انجام داده‌ام و ...اما بعد یه ماه، سه ماه یا کمتر و بیشتر یواش یواش نسبت به انجام ندادنش بی‌تفاوت شده‌ام و بعد یه روز کاملا فراموشش کرده‌ام.

و این‌جوری حجم زیادی از آرزوها و اهداف نیم‌خورده نیم‌خورده جمع شده‌اند و چون هیچوقت پاک نمی‌شن، تاثیر منفی خودشون رو توی تصمیمات بعدی و در جهت کاهش اراده و اعتماد به نفس گذاشته‌اند.

خب باید چیکار کرد؟

اولش، تمام حکمت مندرج در این بیت: رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود...رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود؛

دومش: جذاب کردن برنامه‌ای که می‌خواهیم دنبالش بکنیم، به هر شیوه و ابتکار ممکن. یعنی بشینیم و هر از چندگاهی برا این برناممون فکرهای ابتکاری بکنیم، تغییرش بدیم، خوشگلش بکنیم، بامزه‌اش بکنیم، متفاوتش بکنیم، کاراکترهای جدید بیاریم توش، فضا رو متفاوت کنیم و ده ها کار دیگه. در حقیقت برا هدفمون ارزش قائل بشیم و براش وقت بذاریم؛

و سومش: دائم هدفمون رو به خودمون یادآوری کنیم. یه مستندی می‌دیدم از زندگینامه مورگان فریمن، بازیگر دوست‌داشتنی آمریکایی. خودش از پونزده شونزده‌سالگی رفته بود دنبال رویای بازیگر شدن. آخرش می‌دونین کی رسیده بود به موفقیت واقعی؟ پنجاه سالگی!! توی تموم این سال‌ها نذاشته بود هدفش یادش بره. می‌گفت اگه چیزیو از ته دل بخواهید می‌رسین بهش. بعد می‌گفت هدفتونو بذارین جلو چشماتون و دائم به یادش بیارین. بزنینش به در کمد، به در یخچال و ... و نذارین یادتون بره می‌خواهین چی بشین و به چی برسین. بقیه‌اش فقط پشتکاره.

...

پریشب توی تلویزیون یه زیرنویسی دیدم از سخنان حضرت علی (ع) که می‌فرمودند: انسان با خلق خوش و نیت خوب، می‌تونه به هرآنچه آرزوش رو داره برسه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

این خیلی شایعه که اگه بگی چقدر زود گذشت، بهت می‌گن معلومه خوش گذشته. فرض بر اینه که وقتی آدم توی درد و رنجه، زمان خیلی کند می‌گذره و گاهی یه ساعت یا یه روز یه عمر برا آدم به نظر می‌آد.

شاید این نتیجه‌گیری سیاه و سفید رو نشه همیشه تعمیم داد اما به هرحال اغلب روزها و لحظات سخت، زود نمی‌گذرن و لحظات لذت و خوشی هم طولانی به نظر نمی‌رسن.

به نظر من اما توی این زندگی روزمره ماها، فارغ از خوشی یا غم، تمرکز نداشتن و پرت بودن حواس و ذهن و تفکر ماها خیلی توی این گذر سریع زمان موثره. چون اغلب برنامه زندگی رو خواب+ کار+ غذا پر کرده، لذا همین روزمرگی هم به بی‌توجهی ما به روزهای زندگی دامن زده. همین اینترنت کلی توی حواس‌پرتی و نیم‌خورده خواندن و فکر کردن ما موثره و بعد نمی‌فهمیم واقعا چرا اینقدر زود به زود هفته‌ها می‌گذرن و برامون خیلی پیش می‌آد که می‌گیم وای: پارسال اینکار رو کردم!! به نظرم میآد دو سه ماه پیش بود!

اگه ته هفته نشستیم توی خونه و جمع زدیم دیدیم توی کل هفته کارهایی که کردیم و پایدار و مفید بوده‌اند، خیلی کم بوده، اما هر شب از خستگی نمی‌فهمیدیم حتی چطور خوابیده‌ایم، باید بدونیم یه‌جای کار درست چفت نشده. یه چیزی داره ما رو خسته می‌کنه که چند سال بعد وقتی بهش فکر می‌کنیم چهارتا نقطه عطف درست و حسابی هم نداره.

اگه اینطور باشه باید از همین حالا فکری براش کرد

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

توی زندگی روزمره، توی محل کار و خونه، یکی از راحت‌ترین و ساده‌ترین راه‌ها، رفع مسئولیت و مقصر دانستن دیگرانه. خیلی اوقات هم درسته. چون واقعا دیگران مقصرن. رییس، همکار، همسر گاهی کارهایی می‌کنن که از نگاه ما واقعا غیرعقلانیه.

در مقابله با این وضعیت اغلب آدما تصمیم می‌گیرن که صرفا بازگو کننده مشکلات باشن. تبدیل می‌شن به بلندگو و مفسر مشکلات. با خودشون هم فکر می‌کنن دارن به شرکت، محیط خانه یا ... کمک می‌کنن. اما این فقط ساده‌ترین کار و راحت‌ترین کاره. در مقابل بعضی آدما تصمیم می‌گیرن «عامل» باشن. اونا هم مشکلات رو می‌بینن و خیلی جاها بهشون اجحاف هم می‌شه اما در مقابله با این مسائل، تمرکزشون رو می‌ذارن اول روی بهبود خودشون، بعد روی یافتن راه حل نه مشکل، بعد هم فرضا توی محیط کار تلاش می‌کنن نیازهای نهفته رییس رو پیدا کنن و بدون انتظار پاداش سریع، اونا رو جواب بدن. یعنی می‌شن بخشی از نیروی پیشروی شرکت. اینا کارمندن اما در حقیقت همراه رییسند.

بقول استفان کاوی، اینگونه افراد آگاهانه تصمیم می‌گیرند نور باشند نه داور، الگو باشن نه منتقد. این آدما تصمیم می‌گیرن از آزادی اندک خوشون هر روز استفاده کنن تا اوضاع رو بهبود بدن و به همین خاطر اون آزادی اندک روز به روز گسترده‌تر می‌شه. اما آدمایی که از این آزادی حتی اندکشون کمک نمی‌گیرن، یواش یواش به جایی می‌رسن که می‌بینن فقط دارن نفس می‌کشن.

...

اول ساله و بهترین موقعیت برا پیمان بستن با خودمون برا بهتر شدن و پیشرفت کردن. هدفی برا خودمون تعیین کنیم، حتی تعهدی خیلی کوچیک، و تلاش کنیم بهش پایبند بمونیم. اگه بتونیم از این تعهد تخلف نورزیم، و بر سر پیمانمون بایستیم، به تدریج احساس حرمتی عظیم خواهیم کرد. به قول همین آقای کاوی با این‌کار می‌تونیم به منزلتی درونی دست پیدا کنیم که به ما معرفت خویشتن‌داری، شهامت و نیرو می‌ده و به تدریج حرمت ما نزد خودمون از حال و احوالمون بیشتر می‌شه.

این خیلی حس خوبیه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

اونی که می‌خواد بشینه فوق لیسانس بخونه، اونی که آرزوشه وزنش کمتر بشه، اونی که دلش می‌خواد یه پله ارتقای شغلی بگیره، اونی که می‌خواد از دلمردگی بیرون بیاد، اونی که آرزوشه از روزمرگی و باری به هر جهتی خودشو بکشه بیرون، اونی که ماه‌هاست می‌خواد فلان کتاب رو بخونه اما نمی‌تونه، اونی که می‌دونه فقط با 300 تا لغت بیشتر یاد گرفتن زبان، چندتا سر و گردن از همکارهاش می‌افته جلو، و ...

لازم نیست دقیقا از همین هدفها شروع کنه. می‌تونه یه روز با خودش تصمیم بگیره چهارتا قاشق کمتر بخوره و اینکار رو هم بکنه، یه روز به خودش قول بده فقط اتاق کار یا مهمون‌خونه رو مرتب کنه و جارو بکشه و گردگیری کنه و اینکار رو هم بکنه؛ یه روز به خودش قول بده 10 تا لغت جدید یاد بگیره بعد تا یه هفته فقط همون ده تا رو مرور کنه و باهاشون برا خودش دوتا پاراگراف مطلب بنویسه و بعد از یه هفته بره سراغ ده تای بعدی، یه روز بالاخره اون سی‌دی آهنگی که دوماهه خریده ولی نیم‌خورده نیم‌خورده گوشش داده رو از اول تا آخر گوش کنه؛ یه روز بشینه و لباسهاشو که دو هفته است کنار افتاده اتو کنه و ...

اینها و صدها کار دیگه وقتی پشتش تصمیم باشه و با اراده شروع بشه و تموم بشه، همه می‌شن بنزین برا تصمیم‌های بزرگتر. همشون می‌شن مرهم برا اراده‌های شل و ول ماها. بعد که شروع بشه و لذت دوتا کار تموم شده بیاد زیر زبون، دیگه سخته جدایی از اعتیاد موفق بودن و مثل موفق‌ها فکر کردن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

آغاز حتما نباید با مهم‌ترین و اصلی‌ترین هدفمان باشد. مهم‌ترین چیز یادآوری لذت موفق شدن و رسیدن به آن چیزی است که با اراده و تصمیم پیگیری‌اش کرده‌ایم. اگه اینجوری فکر کنیم، کوچکترین گام‌ها هم می‌شه یه لذت ماندگار و پایه برای هدف بعدی

از کوچک شروع کنین...

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

اگه می‌تونی دوچرخه سواری کنی، بلدی رانندگی کنی، می‌تونی قورمه سبزی بپزی، توانایی دوختن یه لباس شیک رو برا خودت داری، می‌تونی تایپ کنی، بلدی از چارتاچیز ظاهرا به‌درد نخور یه اثر هنری قشنگ بسازی، توان نگارش یه گزارش اداری یا دانشگاهی رو داری و هزارها چیز دیگه، دلیلش اینه که تمرین کرده‌ای. هیچ مهارتی بدون تمرین بدست نمی‌آد.

رسیدن به آرامش، درک واقعیت زندگی دنیا، گره‌زدن هرچه بیشتر زندگی با خدا، مهارت پیدا کردن در تعیین هدف و رسیدن به اون، برنامه‌ریزی‌های کوتاه و بلند مدت برای رشد و پیشرفت شغلی، مالی، خانوادگی، درسی و ...، اینا هم همه نیاز به تمرین دارن و تلاش، به اضافه یه عالمه شور و شوق و کمی هم چاشنی ذوق.

...

آدامس اوربیت یه تبلیغ داره می‌گه: بخور، بنوش، بجو (از مصدر جویدن). ما هم یه تبلیغ می‌ذاریم برا خودمون:

هدف بذار، شروع کن، بهش که رسیدی کیف کن!، برو سراغ بعدی لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

توی داستان علاء‌الدین و چراغ جادو که بچگی‌ها می‌خوندیم، دو تا غول بودند. یکی غول انگشتر، یکی هم غول چراغ.

غول انگشتر ضعیف‌تر بود و کارهای بزرگ نمی‌تونست انجام بده اما غول چراغ قوی بود و هرکاری ازش برمی‌اومد. با این‌حال غول انگشتر در دسترس‌تر بود و اندکی هم مهربان‌تر و نرم‌تر، برعکس غول چراغ که زمخت بود و مقتدر و کمی هم دست نایافتنی به نظر می‌اومد.

...

توی زندگی، همه ما این دو غول رو کنارمون داریم. مصداقش رو توی خیلی جاها می‌شه پیدا کرد. مثلا یه معاون و یه رییس تو اداره یا یه مامان و یه بابا که بچه از باباهه بیشتر حساب می‌بره. توی وجود خودمون هم همینطوره. تواناییمون برا انجام کارهای مختلف متفاوته و نیاز به انرژی و تلاش متفاوتی برا اهداف مختلف داریم.

مهم اینه که بدونیم هر زمان کدومشون رو به یاری بخواهیم. اگه نتونیم اینکار رو درست مدیریت کنیم یا اون غول انگشتره دیگه فرسوده می‌شه از بس کارای بزرگ ازش خواسته‌ایم و نتونسته انجام بده و باعث شده افسرده بشیم از ناکارامدیمون؛ یا بالعکس اون غول چراغ خسته می‌شه از بس برا هر چیز کوچیک و معمولی‌ای تمام توانمون رو صدا کرده‌ایم و راه افتاده‌ برا انجامش. مثل این‌که ماشین فوق لوکستون رو روشن کنین تا سوار بشین و آشغالا رو بذارین سر کوچه.

تنظیم میزان انرژی، اعصاب، از خود گذشتگی، تعصب و همت لازم برا یه کار خیلی مهمه. اینجوری کمتر فرسوده می‌شیم و بهتر می‌فهمیم از زندگی چی می‌خواهیم و هزینه / فایده کارها و آرزوهامون چقدره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

 

مطلبی می‌خوندم در مورد نظر کارشناسان و روانشناسان پیرامون اهمیت دوره‌های 21 روزه. ظاهرا این اعتقاد وجود دارد که اگر انسان بتواند برای مدت 21 روز کاری را تمرین کند، آن کار به عادت بدل خواهد شد. حداقل این کار رو در مورد واکنش ساعت طبیعی انسان آزمایش کرده‌‌اند و دیده‌اند اگر فرضا 21 روز هر روز ساعت 5 صبح از خواب پاشی، بعد از آن بدن خود به خود آن ساعت بیدار می‌شود.

نمی‌دانم تا چه حد این موضوع درسته اما انگیزه خوبیه برای شروع یه دوره. یکی از کارهایی که خیلی وقته دلمون می‌خواد انجامش بدیم و نمی‌دیم. یا منظم نمی‌تونیم انجامش بدیم. به نظرم بهتر هم هست که اول بریم سراغ اون اصل پارتو که می‌گه انجام 20 درصد از کارها ارزش 80 درصدی داره. یعنی یه‌سری کارهایی که وقتی انجامش می‌دیم حس و ارزش انجام یه‌عالمه کار بهمون می‌ده.

ارزش امتحانش رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

اول ...

روزی از پادشاهی پرسیدند شما که تا چند سال قبل پینه‌دوزی بیش نبودین. چطور به این مقام رسیدین؟

گفت: من پینه دوز خوبی بودم

دوم...

Be Good at Something, It Makes You Valuable

سوم...

برای بهتر شدن:

اول یه هدف و تنها یه هدف انتخاب کن

دوم کوچک کوچک شروع کن و یه‌دفعه تلاش نکن در راه رسیدن به هدفت شیش تا کار رو با هم انجام بدی

سوم هرکدوم از اون تغییرای کوچیک که به نتیجه رسید هم شاد باش و هم شاکر و به خودت بگو ای‌والله!

چهارم چپ و راست خودتو دست کم نگیر...اون تغییراتو ببین و ببین که با قبلت فرق کرده‌ای و می تونی بیشتر هم فرق کنی...تو می‌تونی. حالا هر تغییری که می‌خواد باشه. تو می‌تونی به خود خدا

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

Perseverance

اگه بخوای خودتو از این وضعی که توش هستی و راضی نیستی بیرون بکشی، زحمت می‌خواد، تمرکز می‌خواد، تلاش می‌خواد، اعتماد به‌نفس می‌خواد، اراده می‌خواد، گذشت می‌خواد، خویشتن‌داری می‌خواد و خیلی چیزای دیگه.

آدم وقتی می‌خواد بره مسافرت، با خودش پول برمی‌داره، غذا بر می‌داره، لباس برمی‌داره، ماشینش رو سرویس می‌کنه، نقشه راه رو چک می‌کنه و بعد راه می‌افته. برای کندن از وضعیت فعلی و بلند شدن و راه افتادن، باید از قبل یه چیزایی با خودت برداری. مهم‌تریناش همون بالایی‌ها بودن. هرکدومشون یه‌جایی از اون مسیر بکار می‌آن و کمکت می‌کنن کم نیاری، خسته نشی و امید داشته باشی.

گاهی نورهای امید بعد یکی دوتا پیچ پیدا می‌شن و گاهی هم کلی راه و پیچ رو رد می‌کنی و هیچ خبری از تغییر و بهتر شدن ملموس نیست. همونجاهاست که نباید واستاد. گاهی حتی مجبوریم کرخ بشیم و تظاهر کنیم که درد رو و خستگی رو نمی‌فهمیم و ادامه بدیم. اما نباید امید رو از دست داد. ته هر راهی که با آگاهی و توکل و تلاش شروع می‌شه حتما یه خیری منتظره. شاید دقیقا همونی نباشه که فکر می‌کنیم اما توی اینجور مواقع، عجیبه که همیشه خیرش بیشتره.

...

و هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏کند.

و او را از جایى که گمان ندارد روزى مى‏دهد; و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را مى‏کند; خداوند فرمان خود را به انجام مى‏رساند; و او براى هر چیزى اندازه‏اى قرار داده است. (سوره مبارکه طلاق/آیات 2 و 3)

آمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

چند سال قبل با یه سایتی آشنا شدم به نام Zenhabits. نویسنده‌اش یه آدم خوشفکر بود که ضمن بیان راه‌های پیشرفت، تلاش می‌کرد خوبی‌های نگرش مینیمالیستی رو به خواننده نشون بده. چندین بار تاحالا ازش نقل قول کرده‌ام توی همینجا.

نکته جالب اینه که این آدم داره توی نوشته‌های اخیرش، با دست زدن به یه‌جور خودشناسی و مرور بسیار شجاعانه، خیلی از دیدگاه‌های قدیمیش رو بازخوانی می‌کنه و بعضی اوقات کل اون رو نفی می‌کنه و یه چیز کاملا جدید جایگزینش می‌کنه. مثلا اخیرا مقاله‌ای نوشته بود و به شدت از برنامه‌ریزی برای روزهای کاری و تهیه لیست کارها (همونی که من عاشق تیک خوردن تمام مواردش قبل از پایان وقت اداری هستم) انتقاد کرده بود و خلاقیت و باروری یک روز کاری برای انسان را منتج از برنامه مدون نداشتن، تمرکز کامل هنگام انجام یک کار، اولویت بندی برای حداقل دو الی سه‌کار در یک روز (همان اول صبح توی محیط کار و نه قبل از آن)  و توجه نکردن به دیگر وظایف دانسته بود و معتقد بود اینگونه هم کارها عمیق‌تر انجام می‌شن، هم آدم توی لحظه حال بیشتر حضور داره و هم نگرانی برای تمام کردن یا نکردن کارها ناپدید می‌شه.

قضاوتی برای خوب یا بد بودن یکی از این دو روش ندارم. فکر کنم بستگی به خود آدما داره. اما اینکه جرات بکنی و خودت بشینی نگاهت رو نقد کنی و بعد هم بهش عمل کنی، باید حس خیلی جالبی باشه.

احتمالا به امتحانش هم می‌ارزه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠

سال نو را اینگونه آغاز می‌کنم

امیدوار، مصمم، مقاوم و قاطع برای بهتر شدن و پیشرفت کردن و رسیدن به آن چیزهایی که خدا منتظر است نشانش دهم لیاقتشان را دارم، تا بهم بدهدشان.

امیدوارم سال جدید برای همه ماها با برنامه‌ریزی و تعیین هدف (فقط یکی دو تا) بگونه‌ای باشد که اگر خداوند عمر داد و سلامتی، 28 اسفند سال 90 وقتی به کل سال نگاه می‌اندازیم با خودمان بگوییم، سال خوبی بود. من این دوتا کار و هدف را می‌خواستم انجام دهم و دادم و حالا حس خوبی از این توانایی جدیدم دارم.

شروع می‌کنیم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩

نوشته بود: دانشمندان انگلیسی برآورد کرده‌اند برای اینکه بتوانی در رشته‌ای صاحب‌نظر بشی و یه سر و گردن از آدم‌های معمولی اون رشته بیای بالاتر، حداقل به 10 هزار ساعت مطالعه روی اون موضوع نیاز داری.

حساب می‌کنم می‌بینم یعنی چیزی حدود 1200 روز اگه روزی 8 ساعت مطالعه دقیق و تخصصی کنم. یعنی چهار سال بدون وقفه.

گاهی لازمه تکلیفمون رو با خودمون درست و حسابی روشن کنیم. اینجور که معلومه متوسط نبودن همت می‌خواد. اونم خیلی خیلی زیاد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

یه مقاله خیلی زیبا می‌خوندم گفتم چندتا از نکته‌های کلیدی اونها رو اینجا بنویسم:

1. ظاهرا تعلل کردن (Procrastination) یکی از گرفتاری‌های تمام آدمها تو دنیاست. مقاله با داستان تعلل یکی از برندگان جایزه نوبل شروع می‌شد که 9 ماه طول کشیده بود تا یه بسته پستی رو برای یکی از دوستاش بفرسته. اینکه هر روز صبح اون از خواب بیدار می‌شده و می‌گفته حتما فردا اینکار رو می‌کنم و نمی‌کرده و لذا 9 ماه اینکار طول کشیده بود، خیلی برام جالب بود.

2. ظاهرا دلایل خیلی زیادی می‌شه برا اینکه چرا تعلل می‌کنیم، آورد. اما مهم روشهائیه که می‌شه برای از بین بردن تعلل بکار بست. یکی از اون روشها اجبار کردن خود به انجام کاری (همون قورباغه رو اول قورت دادن) است. برام جالب بود که تو مقاله نوشته بود ویکتور هوگو وقتی می‌خواسته بنویسه، لباسهاشو درمی‌آورده می‌داده به خدمتکارش و بهش می‌گفته اونا رو قایم کنه تا هوگو نتونه پیداشون کنه و بپوشتشون و بره بیرون! یا یه داستان دیگه از اساطیر یونان که توی اون اولیس چون می‌دونسته آواز پری‌های دریایی می‌تونه اغوا و گمراهش کنه و باعث بشه به ملوانهاش دستور بده کشتی رو به سمت صخره‌ها پیش ببرن، از اونا خواسته بود تا ببندنش به دکل کشتی و هرچی فریاد زد و از اونا چیزی خواست و دستور بهشون داد، بهش گوش نکنن.

این‌که آدمای معروف هم با مشکل امروز و فردا کردن و یا توجه نکردن به اولویت‌های کاری و عدم تمرکز مواجهن و گاهی مجبور می‌شن خودشون رو مجبور کنن تا کاری تموم نشده، به کارهای دیگه نرسن، حس خوبی بهم داد. حتی یه انگیزه خوب برا شروع کردن به اینکار، حتی شده با روشهای سبک‌تر (مثلا تا فلان کار تموم نشده، نرم برا خودم چای بریزم، با ایمیل‌هام رو چک نکنم و ...).

یادم رفت! توی مقاله از یه برنامه‌ نرم‌افزار کامپیوتری نام برده شده بود که وقتی نصبش می‌کنین، تا 8 ساعت امکان استرسی شما به اینترنت رو نمی‌ده، و سبب می‌شه آدم سرشو بندازه پایین و کلی از کارهای واجب‌ترش رو انجام بده (اسم اون برنامهه می‌دونین چیه؟ !Freedom)

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

وقتی حواست رو می‌دی به کاری که داری انجامش می‌دی، نه تنها حس خوبی از انجام اون کار بهت دست می‌ده، بلکه نوع گذر زمان هم شیرین‌تر می‌شه.

 

وقتی تمرکز می‌کنی که توی یه کاری یا فعالیتی بهتر و بهتر بشی تا از بیرون تو رو متخصص اون موضوع بدونن و برا خودت صاحب‌نظر بشی توی اون کار، نه تنها لذت بیشتر و کیف بیشتری می‌کنی از پیشرفتت، بلکه خیلی جالبه که وقت بیشتری هم بدست می‌آری برا تمرکز بر روی فعالیت‌های دیگه. (دیدین خیلی از آدمهای معروف تو یه رشته، وقت دارن برا مسافرت، ورزش، فعالیت‌های هنری، کتاب‌خونی و خیلی چیزای دیگه؟ شاید یکی از رازهاش همین باشه)

یه فکری باید برای این حواس دائما پرت، وقتی داریم کاری رو انجام می‌دیم بکنیم. واقعا ارزش داره براش زحمت بکشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩

1. چند وقته پنیر باز شده‌ام حسابی! مسببش هم یکی از بازاریاب‌ها و ویزیتورهای شرکت کاله بود که یه روز منو دم یخچال سوپر سر کوچه در حال برداشتن ماست گیر انداخت و با نزدیک به 5 دقیقه صحبت کردن یک نفس، منو توی موقعیتی قرارداد که احساس کردم اگه بگم نه ممنون، پنیر خونه داریم، دو سه تا گوله اشک از چشماش پایین می‌آد و می‌افته روی زمین! لذا قبول کردم و خریدم و ...همون شد که همون. حالا تقریبا بعد از یک ماه تقریبا تمامی پنیرهای متفاوت بازار را خریده‌ام و تست کرده‌ام و خب...خوشم هم آمده از این تجربه باحال و بانمک.

2. یه مطلب کوتاه می‌خوندم از این سایت خوب در مورد کافی‌شاپ سر کوچه آقای نویسنده. دیدم همون بلا سر ایشون هم اومده. اون هم وقتی براش پیامک می‌اومده از کافی‌شاپ سر کوچشون که فرضا: اسپرسوی شما حاضر است، تشریف بیارین تحویل بگیرین با سی درصد تخفیف! مطمئنم همون حس من بهش دست می‌داده. یه حس قاطی پاطی‌ای از دلسوزی در دفعه اول ولی خوش اومدن از ابتکار و تلاش برای تداوم یک دوستی جدید با کافی‌شاپ‌چی یا پنیرفروش سر کوچه و احساس موثر بودن در چرخاندن چرخ اقتصاد مملکت!

نتیجه‌گیری با خودتون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

دارم می‌گردم توی گوگل ببینم قهرمان بسکتبال جهان بالاخره کی شد؟...خب اینم سایت رسمی فیبا... ب-------له! آمریکا شده قهرمان (9 برد و هیچ باخت)، بعدشم ترکیه (8 برد و هیچ باخت). ایران شده نوزدهم (یک برد و چهار باخت) و تونس آخرم! (5 باخت و هیچ برد)

کاری به اینکه نفس همین حضور در میادین بین‌المللی مهمه و این ارزشمنده و غیره ندارم. واقعا هم قبول دارم برای بسکتبال ما واقعا این حضور ارزشمند بود. اما باز دارم به اون رتبه اولیه نگاه می‌کنم... یادم می‌آد چند وقت پیش خونده بودم:

مایک شیشفسکی، سرمربی تیم ملی بسکتبال آمریکا پس از برد در اولین بازی خود (در مقابل کرواسی) اذعان کرد که پیروزی تیم خود را قطعی می‌دانسته.  وی در بخشی از یکی از کتابهای خود به نام "ورای بسکتبال" تاکید می‌کند که برای رسیدن به موفقیت، افراد باید تصویر کاملی از موفقیت در ذهن خود داشته باشند....او مثال می‌زند که چگونه یکی از بازیکنان تیم دانشگاهی خود را که بطور بالقوه از بهترین بازیکنان نبود، وادار کرد که خود را بیشتر و بیشتر در مقام ستاره تیم تصور کند و دیده بود که چگونه پذیرش تصورات از لحظاتی که موفقیت در آنها یک بازیکن عادی را به ستاره تبدیل می‌کند، باعث شد آن بازیکن ستاره شود.

در ادامه نوشته شده بود: در طی بازی‌های گروه ب نگران‌کننده‌ترین مساله در اظهارات و واکنش‌های مربیان دو تیم ایران و تونس درخصوص نتایج احتمالی، همین فقدان تصور از موفقیت بود. این دو مربی در هر کنفرانس خبری تاکید می‌کردند که این برای نخستین بار است که به بازیهای جهانی راه می‌یابند و لذا تلویحا به برتری بالقوه تیم‌های رقیب صحه می‌گذاشتند.حتی واسلین ماتیچ، مربی ایران، در کنفرانس خبری پس از مسابقه با آمریکا صراحتا ابراز کرد که برنامه‌ای برای برد نداشته است.

...

نداشتن تصور از موفقیت، یعنی نداشتن هدف دقیق بیان شده، و بالتبع یعنی نداشتن برنامه‌ای معین برای رسیدن به آن هدف.

...چقدر از موفقیت‌ها و یا موقعیت‌هایی که آرزوشون رو داریم، تصویر دقیق و ملموس تو ذهنمون داریم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩

زمانای قدیم، شاهزاده‌ها رو از کودکی تعلیم می‌دادند تا وقتی شاه فرتوت شد یا مرد، حاکم لایقی برای کشور داشته باشن. فارغ از سختی یا آسونی اون تعالیم، یه چیز حتما خیلی مهم بوده: تداوم و ممارست. این‌که مهارت‌های مختلف رو با تمرین و تلاش یاد بگیری.

اگه امروز بهمون بگن درست یه سال بعد تو حاکم فلان‌جا خواهی شد یا استاندار فلان‌جا، ما چیکار می‌کنیم؟ آیا عاقلانه نیست برا 365 روز باقیمونه تا اون فرصت برنامه بریزیم و کاری کنیم که مسائل، مشکلات، فرصتها و برنامه‌های آینده اونجا رو مثل کف دستمون بشناسیم تا درست حکمرانی کنیم؟

...

حالا که بهمون حداقل فعلا وقت داده‌اند تا امپراطوریمون رو خودمون بسازیم، برا اهداف و آرزو‌ها و پیشرفت‌هایی که دلمون می‌خواد چیکار کرده‌ایم؟

مطلب قشنگی می‌خوندم اینجا از مقایسه دانشکده LSE انگلستان و دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. یه نکته تکون دهنده‌اش این بود که نویسنده می‌گفت تو دانشگاه‌های معتبر دانشجوها برنامه‌ریزی می‌کنن تا در هر ترم یه زبان جدید یاد بگیرن. با خودم فکر کردم ...!

باز برگردیم به سوال بالا. اگه می‌دونی برا ساخت امپراطوریت، یا ساده‌تر، برا راضی‌تر شدن از خودت باید چه‌کارهایی رو انجام بدی، نباید یه برنامه درست و حسابی راه بندازی؟

فکر کنم برا رسیدن به یه هدف اگه بشه برنامه‌ای ریخت که هر روز یه‌کار در اون راستا انجام بدیم، آخر 365 روز خیلی عمیق‌تر و جون‌دار تر از اونی که فکر می‌کنیم به هدفمون می‌رسیم. مداومت در تمرین و تلاش رو نباید بذاریم یادمون بره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

من خودم یکی از طرفداران و تبلیغ‌کنندگان پر و پا قرص تهیه فهرست فعالیت روزانه هستم و بارها هم تو همینجا نوشته‌هایی رو از من دیدین که توشون کلی از لذت تیک زدن کنار یه کاری که تو لیست کارای امروزمون بوده و تمومش کردیم، صحبت کرده‌ام.

دو سه روز قبل یه مطلبی می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که تبلیغ دیدگاه‌های ذن رو می‌کنه و نگاهی می‌نیمالیستی (هرچه کمتر بهتر) داره به زندگی. جالب بود برام که نوشته بود هرچه سریع‌تر این لیست‌ها رو بندازین دور. استدلالش این بود که این روش انسان رو دائم در یک حالت اضطراب و آماده‌باش قرار می‌ده. دائم سبب می‌شه ما فکر کنیم زندگی یعنی کار. دائم به ما یادآوری می‌کنه که یه خروار کار هست که باید انجام بدیم. نوشته بود اگه همه رو تیک بزنیم هم باز فردا کلی کار تیک نخورده منتظرمونه و اگه فرضا تا پایان یه‌رو چندتا تیک‌نخورده باقی بمونه، شب با احساس نارضایتی بر می‌گردیم خونه.

راه حل نویسنده این بود که صبح از خواب که پامیشیم یه کار رو انتخاب کنیم و تموم تمرکزمون رو بذاریم رو اتمام همون کار. بعد اگه نیاز بود که کار دیگه‌ای انجام بشه، می‌تونیم رو کار دوم تمرکز کنیم، اگر هم که نه، می‌تونیم بقیه زمانمون رو به کاری اختصاص بدیم که لذت‌آورتره برامون.

من خودم با این استدلال از لیست کارهای روزانه‌ام دور نمی‌شم. برا خود من نوشتن فعالیت‌ها خیلی کارساز بوده و تو خیلی از موقعیت‌ها که حجم و خصوصا پراکندگی کاری زیاد بوده، تونسته به خوبی مدیریت منو بر زندگیم اعمال بکنه. اما به هرحال فلسفه و پیام اون نویسنده هم خالی از لطف نیست. خیلی اوقات یادمون می‌ره که زندگی لازمه که از چهارچوب منظم برنامه‌ریزی شده‌اش بیاد بیرون.

یه‌چیزی دیروز دیدم باحال. می‌نویسمش اینجا:

Live a balanced life

– learn some and think some and draw and paint and sing and dance and play and work every day some

 

Robert Fulghum

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

FAN9004448 - Woman writing on an encouraging chalkboard

تو هفته گذشته به لطف خدا تونستم بر یکی از بزرگترین ترس‌های زندگیم غلبه کنم. می‌دونم اونقدر این ترس و وهم ریشه‌دار شده که با یه تجربه نمی‌شه کل اونو پاک کرد اما اینبار یه ضربه اساسی بهش زده شد و من خیلی ممنونتم خدا...

یه جمله قشنگ خوندم کنار یکی از این تقویم‌های هنری سال 89. نوشته بود: آینده صدها سال است که شروع شده...

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

یاد بگیر توی روز حواست به اون چندتا موفقیت و پیشرفت کوچولویی که بهشون می‌رسی باشه و ازشون ساده نگذری.

حتی یه هفته توجه به اونا معجزه می‌کنه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

روزهایی که با مهربونی آغاز می‌شن روزهای متفاوتی‌اند. یه نگاه مهربون به همسرت، پدر یا مادرت؛ یه لبخند مهربون به رهگذر، یه میو و پیش‌پیش مهربون به گربه رهگذر!، یه نوازش مهربون به برگ درختی که از کنارش می‌گذریم، یه لبخند مهربان به بچه‌ای که خوابالو رو شونه مامانش داره می‌ره مهد کودک، یه سلام و احوالپرسی اختصاصی از همکار و خیلی چیزای دیگه ... گرچه شاید لوس و غریب به نظر برسن اما یه تحول اساسی تو روز تازه آغاز شده می‌دن. یه‌جوری به ناخودآگاهمون می‌گیم که بنای امروز بر کج خلقی نیست. بنای امروز فقط بر این است که من زنده‌ام و این کم چیزی نیست.

...

چند روزه به دلیلی که خودم هم درست نمی‌دونم هر دوتا پاهام درد می‌کنن. هرچند می‌دونم انشاالله زود خوب می‌شن و فقط یه‌کم استراحت نیاز دارند اما به وضوح می‌بینم که چقدر یه‌کار ساده دوست داشتنی یعنی پیاده‌روی تا خانه می‌تواند تبدیل به عذاب شود. چقدر به بعضی چیزها راحت عادت می‌کنیم و اونا رو مسلم فرض می‌کنیم. شعر گاه زخمی که به پا داشته‌ام سهراب دقیقا مال اینجاست)

...

مدتها قبل یه پست نوشته بودم در مورد اینکه آیا مهارت تو چندتا کار بهتره یا متخصص شدن تو یه کار. یادمه اون متن زرتشتی زیبا رو هم آورده بودم که نوعی نفرین بود و همه‌کاره بودن رو زشت و ناشکری به‌حساب می‌آورد. دیشب یه مقاله می‌خوندم اینجا به نام How Passion and Focus will Rock Your Career که دیدم دقیقا همون بحث رو کرده. برام جالب بود. خصوصا اینکه نویسنده معتقده برای موفقیت در شغل، باید به همون متخصص و یک شدن اندیشید نه مهارت نسبی داشتن تو چندتا کار. در هرحال اگه از مطالب انگلیسی لذت می‌برین یا با خودتون عهد بسته‌اید که زبانتون رو قوی‌تر کنین، مطالب این وبلاگ لذتبخشند، خصوصا منش و روش زندگی آقای نویسنده آن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

یادمه اوایل جوونی یه‌روز پای منبر همین حاج آقای طباطبایی دوست داشتنی که لهجه مشهدی دارن و تو تلویزیون زیاد نشونشون می‌دن یه حرفی رو از ایشون شنیدم که خیلی برام جالب بود. این‌که ایرانی‌های باستان آدمهایی که تو چندتا کار وارد بودند و به تعبیر ایشون ذوالفنون بودن رو نفرین شده می‌دونستن و بزرگی و بلندمرتبگی رو از آنِ آدمایی می‌دونستن که یه حرفه داشتن. بحث آقای طباطبایی در مورد این بود که آدم بایست سعی کنه حرفه‌ای رو یاد بگیره و توی اون قوی بشه تا بتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه.

سالها گذشت و این برای من یه معما بود که آیا واقعا ایرانی‌های باستان اینو گفته‌اند؟ چند وقت پیش داشتم یکی از کتابهای دوران لیسانس رو تورق می‌کردم تا یادآوری بشه، دیدم:

در اندیشه ایرانی، ذی‌فنون بودن به معنای کار را دست‌کم گرفتن و نوعی ناشکری است. در اوستا کتاب مقدس زرتشتیان، یسنای یازدهم، پاره ششم تعبیری آمده که شکل نفرین دارد:

اندر خانه‌اش دین‌یار، رزم‌یار و برزیگر زائیده نشوند، بلکه در آن ویرانگران، نادانان و همه‌کارگان زائیده شوند. 

ظاهرا از زمان جمشید در ایران باستان نوعی تقسیم کار اجتماعی ایجاد شده و آریایی‌ها معنقد بوده‌اند که هرکس برای مقام خاصی ساخته شده و اگر در همون مقام قرار بگیره در آن کار رشد کامل خواهد کرد.

همه اینا رو نوشتم برا اینکه یه جمله برانگیزاننده رو که چند وقته کپی کرده‌ام و گذاشته‌ام زیر میز کارم، اینجا بنویسم. جمله‌ای که برا من یادآور این تفکره که هرچند تو دوره و زمونه الان باید خیلی کارا بلد باشی اما حرفه‌ای بودن تو حداقل یکی از اونا هم لازمه و هم واجب. تازه باعث می‌شه نفرین ایرانیان باستان هم نگیرتمون!

!Be Good at something, It Makes You Valuable

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC