یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤

گاهی خوبه توی زندگیمون بشینیم اولویت‌ها و مسائل مهم رو از معمولی جدا کنیم.

بعد یه برنامه بریزیم و اگه چندتاشون خیلی مهم‌‌ترند، اونارو جدا کنیم، بعد روی یکیشون تمرکز کنیم و به سامان برسانیمش و بعد هم برویم سراغ بعدی و بعدی.

 

بیشتر سرگشتگی، خستگی و احساس درماندگی ما در مواجهه با مسائل،ناشی از درست نگاه نکردن و هدفمند و نظم نداشتنمون توی زندگیه. خیلی از روزها رو باری به هر جهت و صرفا با گذران روزمره و انجام کارهای اداری و شغلی و خانه و درس و ... می‌گذرونیم و حجم سنگین وظایف بدرد بخور و بدرد نخور رو روی دوشمون می‌گیرم و آخر شب هم خسته، اما نه راضی از روزی که گذروندیم می‌خوابیم.

در صورتی که هممون می‌دونیم یه روز که توش یه کار خوب کرده باشیم یا بالاخره یکی از کارهای ناتموم رو تموم کرده باشیم یا یه‌چیز جدید یاد گرفته باشیم (البته هدفمند و نه اینکه مثلا از تلویزیون چیزی دیده باشیم) هم توی روزش خوش اخلاق و پر انرژی هستیم، هم خواب, شبش خیلی می‌چسبه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤

این خیلی خیلی خیلی جالبه که ما با این‌همه کتاب و مقاله و محتوای وبلاگی و وایبری و تلگرامی که روزانه درخصوص روش‌های درست زندگی کردن (چه بهداشتی، چه تغذیه‌ای، چه فکری، چه احساسی) می‌خونیم،

هنوز هم اگه یکی بهمون بگه بزرگترین هدف زندگیت چیه و چه کارهایی برنامه‌ریزی کرده‌ای که بهش برسی، هاج و واج نگاهش می‌کنیم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

به نظر من فردی که حداقل تا آخر ماه فروردین هرسال، نیاد نیم ساعت و فقط نیم ساعت برای خودش وقت بذاره و اهدافی که می‌خواد اون سال بهشون برسه رو ننویسه و هر از گاهی به اونا نگاه نکنه تا یادش نره... اگه حرف از خواست موفقیت در زندگی و شغل و ... بزنه، صرفا جوک گفته.

نیم ساعت وقت بذارین و هدفهای امسال رو بنویسین. هرجا هم که خیالتون خواست پرواز کنه بذارین اینکار رو بکنه. محدودش نکنین.

بعد جلوی هر هدف چند تا جمله کوچیک از کارهایی که برای رسیدن به اون باید انجام بشه بنویسین. مثلا:

 

1. درآمد من امسال به سه میلیون تومان می‌رسد

بعد چون می‌دونم درآمدم الان یک و دویسته، شاید خودم هم باور نکنم امکان سه میلیون شدن درآمدم هست؛ اما حداقل خیالش رو می‌کنم... توی روز هر موقع یادم اومد مثل یه آدم که درآمدش خیلی خوب و کافیه راه می‌رم و در همان حال اینها رو جلوی آرزویم می‌نویسم:

نمایش تمامی توانمندی‌های شغلی‌ام به رییس

مترصد بودن برای گرفتن شغل دوم

افزایش توانمندی‌های مهمی که می دونم در آینده شغلی‌ام تاثیر بالایی دارند(مثلا زبان یاد گرفتن؛ داشتن فلان مدرک؛ خوب گزارش نوشتن؛ تایپ حرفه‌ای و ...)

تمرکز بر موفقیت و پیشرفت شغلی و مشغول نکردن ذهنم به موضوعات پیش و پاافتاده در محیط کار

تلاش برای به‌روز بودن در حوزه کاری و نمایش آن به مسئولان بالادست در زمان‌مقتضی

مطالعه آخرین تحولات مربوط به حوزه کاری‌ام از اینترنت

نوشتن حداقل یک مقاله یا گزارش کوتاه و یا بلند در حوزه کاری‌ام به همراهچاشنی دانسته‌های جدیدم که خودم یاد گرفته‌ام؛ و ارسال ان برای روزنامه‌ها یاسایت‌های پربیننده؛

تلاش برای نظم‌بخشیدن مالی به زندگی‌ام (افزایش پس‌انداز، کاهش مخارج وتلاش برای افزایش راه‌های درآمدی)

و خیلی جملات کوتاه دیگه

 

چند تا از اهدافتان را اینگونه واضح بنویسین و هر زمان یادتون اومد برین و بخونینش، یواش یواش تغییرات خوبی توی زندگی آدم رخ می‌ده.

من قول می‌دم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

سلام

امسال حجم کارهای شغلی من زیاد شد و متاسفانه نوشتن در اینجا اولویتش رو از دست داد. از همه و خودم عذر میخواهم. انشاالله سال جدید، تصمیمی قاطع خواهم گرفت و اینجا رو بهتر اداره میکنم.

برای سال جدید، انشاالله تصمیم دارم مطالعه ام را بیشتر کنم. روی یک موضوع خاص. خاطرمون باشه لازم نیست ده تا هدف برا خودمون بنویسیم. یکی کافیه. بهش که عمل کردیم، انرژی میگیریم برای هدفهای بعدی. 

توی خیلی از محیطهای کاری، کسی که مطالعه اش فقط کمی بیشتر از حد خبر خوندن باشه، یه سر و گردن می افته از بقیه جلو. گرچه خوب خوندن و مطلب درست انتخاب کردن و در همان حال متواضع بودن و از فردای دو صفحه متن و کتاب و سند خوندن، افاضه نکردن هم مهمه.

برای همه شماهایی که اینجا رو میخونین و با کامنت و ایمیل به من لطف دارید، سالی پر از برکت و سلامتی و حرکت رو به جلو و جیب پر از پول و دلی بخشنده آرزو میکنم.

آمین یا رب العالمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳

آیا تصویر شفافی از آرزوی قلبی خود دارید؟

آیا هدف خود را با نوشتن بیانیه‌ای روی کاغذ، تصریح کرده‌اید؟

آیا معلوم کرده‌اید که حاضرید در ازای موفقیت خود چه بهایی بپردازید؟

آیا تاریخی برای تحقق هدفتان تایید کرده‌اید؟

آیا برنامه‌ای برای تحقق هدفتان ریخته‌اید؟

آیا آن برنامه به‌گونه‌ای نوشته شده تا در صورت لزوم بتوان مواردی را به آن افزود یا اصلاح کرد؟

آیا جمله‌ای تاییدی درست کرده‌اید تا این تصور را در ضمیر ناخودآگاهتان ایجاد کند که هم‌اکنون به آرزوی قلبیتان دست یافته‌اید؟

آیا جمله خود را دست‌کم دو بار در روز و شب می‌خوانید؟

آیا فضای پیرامون خود را با نمادهایی پر کرده‌اید که هدفتان را به شما یادآور شوند؟

 

جواب منفی به هریک از این سوالات، نشان می‌دهد با کمبود مداومت برای رسیدن به خواسته‌ات مواجهی.

از کتاب پای‌کوبی کن تا باران ببارد/ویک جانسون/ ترجمه امیرحسین ملکی/نشر درسا/1390

 

یکی از اتفاقای قشنگ و ملموس توی زندگیه من خریدن یه ماشین بود با همین روش. فکر کنم پنج شش سال قبل توی همین وبلاگ براش نوشتم. البته اون موقع این کلمات کلیدی نبودند توی پرشن‌بلاگ و لذا الان پیدا کردنش سخته. اما به هرحال من با داشتن صرفا نصف پولی که لازم بود، یه کاماروی آلبالویی خریدم که هنوزم مزه‌اش زیر زبونمه. نکته‌اش این بود که چندین ماه یواشکی تمام کاماروهایی که توی کوچه و خیابون میدیدم رو می‌رفتم صورتمو می‌چسبوندم به شیشه‌هاشون تا توشون رو ببینم. می‌رفتم تعمیرگاه ماشینای آمریکایی و اجازه می‌گرفتم و دقیق کاماروهای توی تعمیرگاه رو وارسی می‌کردم. حتی بوی داخل اونا رو توی ذهنم داشتم و بالاخره در اوج ناباوری یکیشون رو خریدم...

این خرید به من نشون داد اگه چیزی رو از ته دل بخوام و تمام فکر و ذهنم رو بگیره، با یه روش‌های عجیب و غریبی بهش می‌رسم. 

یادمون باشه داشتن اون شوق و حس خیلی مهمه. باید واقعا خودمون رو توی اون موقعیت ببینیم و به همون شکل رفتار کنیم انگار اون خواسته‌امان را داریم. البته قسمت و صلاح هم خیلی دخیله؛ اما با داشتن این حس قوی، اگه دقیقا همونی که می‌خواهیم هم بهش نرسیم، با درک و آرامش و شوق به آن چیزی که جایش بهمون داده شده نگاه خواهیم کرد و انرا به همان اندازه دوست خواهیم داشت.

...

گاهی برای تغییر دادن این وجود رسوب‌کرده و سنگین، نیاز داریم که با یه تصمیم و نگارش دقیق، یه تحولی توی زندگیه خودمون بیافرینیم.

پاشو برو خواسته‌ات رو با توجه به سوالات بالا بنویس...

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا برای یه شروع خوب و موفق و پربرکت و توام با سلامتی و خوشرویی و دلپاکی و حس خوب با خودت بودن همه ماها رو کمک کن. 

آمین.

برای یه سال جدید، هیچ چیز بهتر از یه تصمیم جدید برای بهتر شدن نیست. اگه تونستیم چندتا تصمیم، اما اگه خودمون رو میشناسیم و میدونیم انجام چندتا کار با هم، تمرکزمون رو از بین میبره، همون یه تصمیم و نهایی کردن اون و لذت بردن از اتمام کامل یه کار خودش کلی کاره.

...

من از امروز برنامه ریزی میکنم برای درآمدسازی بییشتر برای زندگیم، من از امروز یه طرح سه ماهه میریزم برای تمام کردن سه تا کتابی که از پارسال خریدم و هنوز نخوندمشون و کلی از این بابت احساس بد دارم، من از امروز توی برنامه های هفتگیم مینویسم که حتما هر هفته تلفنی احوال یه فامیل یا دوست خوبی که سال به سال همدیگه رو میبینیم بپرسم، من از امروز یه برنامه تا ۳۱ خرداد میریزم تا صد تا لغت زبان که بلد بودم اما یادم رفته رو یادآوری کنم و هرشب هم فقط سه دقیقه به یه شبکه انگلیسی زبان گوش بدم، من از امروز تا آخر فروردین تمرین میکنم روزی یه هویج یا یه ساقه کرفس یا یه سیب بخورم، من از امروز تصمیم میگیرم تا ماه رمضون هر زمان که دستامو میشورم یا وضو میگیرم یا ظرف میشورم آخرش سه قلپ آب هم بخورم تا بدنم کمبود آب نداشته باشه و...

از اینگونه برنامه ها تا دلمون بخواد هست و ما چون زنده ایم باید از وقتمون و  سلامتیمون استفاده کنیم و خودمون رو پیشرفت بدیم. سال ۹۳ انشاالله یکی از بهترین سالهای پیشرفت و موفقیت و آرامش ما خواهد بود اگه با تصمیم و برنامه شروعش کنیم

انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢

یادت باشه تا زمانی که درست و حسابی ندونی دقیقا چه هدفی داری برای یه ماه آینده، شش ماه آینده، یه سال آینده. دقیقا ندونی توی زندگیت می‌خوای به چی برسی، هیچ تغییر مهمی توی زندگیت رخ نمی‌ده. هرچه بشه تغییرات معمولیه. 

به ظاهر ساده می‌آد اما نود و نه درصد آدما درست نمی‌دونن.

 

یه هدف بذار توی ذهنت. یه آرزویی که می‌خوای بهش برسی. بعد یه ماه هر روز بهش فکر کن. هر روز. مخصوصا اگر در ظاهر خیلی دست‌نایافتنی باشه... می‌بینی ذهنت باور می‌کنه می‌تونی و بعد...خودش راه رو نشونت می‌ده.


نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

برای ایجاد یه تحول بزرگ توی زندگی، برای تکون دادن خودمون، برای پا شدن و محکم راه افتادن به سوی هدفمون و برای یه شروع جدید و نو و دوباره...

باید یادمون بیاد که اراده‌ داریم و می‌تونیم قوی‌اش کنیم و راهش بندازیم...

برای فوت کردن گرد و خاک روی اراده، باید از تصمیم‌های کوچیک شروع کرد و بهشون پایبند موند. اندازه تصمیم مهم نیست. مهم پایبند موندنه.

یه بیسکویت اضافه، یه ناخنک بیشتر به غذا، یه سر زدن به ایمیل و فلان سایت و رها کردن تمرکز روی یه کار مهم، یه ... از اون موضوعاتیه که مثالهای خوبی رو برای شروع‌های کوچیک به ما نشون می‌ده.

روح و جسم ما اگه یادش بیاد یه زمانایی چقدر قوی و محکم و دنبال هدف بوده، بلند می‌شه و راه می‌افته...اون وقته که دیگه هیچ چیز جلودارمون نیست...هیچ چیز نمی‌تونه ما رو بی‌رگ و بی‌حس و افسرده کنه. 

ما راه افتاده‌ایم و دیگه از بی‌هدفی در اومدیم بیرون.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

توی این وبلاگ، پست‌های زیادی درباره تعیین هدف و چگونگی رسیدن به اونها نوشته شده. گاهی فکر می‌کنم برای خودم هم یک دوره کاملا تدریجی و تکاملی بوده. اینکه برنامه‌ریزی کنیم، تیک بزنیم کنار کارهای انجام شده، این‌که خسته نشیم، این‌که به خودمون لابلای روزهای سخت پیگیری اهداف، مرخصی بدیم، این‌که دوره‌های بیست و یک روزه بگذاریم، و چند تا راه دیگه برای رسیدن به مقصد.

اما کمتر روی بحث انگیزه حرفی زده‌ام. این‌که در کنار انتخاب روش و شیوه درست، باید چکار کرد که انرژیهامون کم‌سو نشه.

فکر کنم مهم‌ترین بخش در موضوع انگیزه، درست انتخاب کردنه. یعنی چشمامون رو باز کنیم و درست ببینیم و بعد انتخاب کنیم. به نظر من برای گرفتن تصمیم‌هایی که نیاز به یک استارت خوب و تداوم اراده دارن، باید اول این مرحله رو گذروند. شاید حتی یکی دو هفته هم فرایندش طول بکشه، اما ارزش داره.

مثلا توی یه مقطعی از زندگی تصمیم می‌گیریم درسمون رو ادامه بدیم. این اتفاق خصوصا در زمان‌هایی که قبلا شاگرد خوبی در مدرسه یا دانشگاه بوده‌ایم احتمالش بالاتره. بعد یه مدتی، احساس خوبی از خودمون نداریم. فکر می‌کنیم راکد شده‌ایم. دیگران رو می‌بینیم و ناخودآگاه توی ذهنمون خودمون رو باهاشون مقایسه می‌کنیم...

توی اینجور مواقع، باید درست برای خودمون حلاجی کنیم که آیا «تنها» و «بهترین» راه برای غلبه بر این احساس ناخوش، درس خوندنه؟ فرض کنین الان زمان قدیمه و مدرک اینقدر ارزش نداشته. خیلی از یادگیری‌ها تجربی و با مطالعه بوده. آیا ما واقعا دلمان برای درس خواندن تنگ شده؟ یا دلمان مدرک بالاتر می‌خواهد (به هزار دلیل موجه، مثل ارتقای شغلی، ...) پاسخ واضح به هرکدوم از این سوال‌ها، پایه تصمیم‌گیری ما را سفت‌تر می‌کنه.

خود من فاصله میان دو مقطع تحصیلیم شش سال بود. چون بعد از پایان اون مقطع اول، آگاهانه تصمیم گرفته بودم بروم سراغ کار کردن. فرصت‌های شغلی رشته ما زیاد نیست و من نمی‌خواستم فرصتم را از دست بدهم. نمی‌گویم دوستانم که آن زمان درس را ادامه دادند و چند سال بعد مدرک بالاتر را گرفتند، اشتباه کردند. اتفاقا برخی از آنها موفق شدند اما بیشترشان بعد که با مدرک بالاتر فارغ‌التحصیل شدند، دیدند دیگر بازار کار خاصی برای آنها نمانده. به همین دلیل من از شیوه برنامه‌ریزی خودم در آن زمان  راضیم.

همین شیوه را می‌توان روی کارهای دیگر هم امتحان کرد. خواسته‌های ما باید بسیار با دقت و با وسواس برنامه‌ریزی شوند. به‌ویژه وقتی دیگر آن پسر یا دختر پرشور هجده تا بیست و چند ساله نیستیم که پر باشیم از انرژی و وقت و بی‌مسئولیتی؛ مسئولیت یک زندگی، خانواده یا حمایت پدر و مادرمان را برعهده داریم؛ اغلبمان کم فرصتیم، یعنی یا می‌رویم سر کار و یا سرمان تمام وقت به خانه و بچه و خانواده گرم است و ...

نباید بی‌گدار به آب زد. اگر حقیقتا می‌بینیم با همه مشکلات، عاشق درس خواندنیم و مدرک بالاتر رفتن رو دوست داریم؛ باید بریم قدم بعدی. اینکه روش رسیدنمون به اون مدرک چیه؟ کدوم دانشگاه به سبک زندگیه ما نزدیکتره؟ گاهی ما هزینه‌های بسیار بالایی می‌دهیم و اوقات بسیار سختی را می‌گذرانیم، بعد نه در طول درس خواندنمان لذت می‌بریم، نه بعد از فارغ‌التحصیل شدنمان موقعیت قابل توجهی برایمان فراهم می‌شود. اگر قرار باشد سه الی چهار سال عمرمان را تماما به سختی و استرس و فشار مالی بگذرانیم، بعد فرضا فوق لیسانس شویم یا دکترا، بعد تازه دغدغه‌امان شروع شود که چرا شغل مناسب من نیست؟ یا فرضا فلان شغل حقوقش بخور و نمیر است...آیا اشتباه نکرده‌ایم؟

من درد مدرک‌گرایی در جامعه‌امان را خوب می‌فهمم و می‌دانم گاهی این مدرک خیلی کارها می‌تواند بکند. ولی بد هم نیست گاهی از جریان عام جامعه فاصله بگیریم، به خودمان نگاهی بیندازیم و ببینیم بهترین انتخاب برایمان کدام است؟ آنچه که هم شادمون می‌کنه، هم نیاز به تزریق روزانه انرژی برای دوام نداره، بلکه خودش بهمون انرِِِِژی می‌ده، چیزی که انجامش با ما و روحیات و وضعیتمان تناسب داره، چیزی که صرفا بدلیل خواست دیگران یا حرف دیگران نیست و صلاح خودمونه، چیزی که انجامش کل خانواده‌امان رو به هم نمی‌ریزه و سیستم همه رو به‌هم نمی‌زنه صرفابرای اینکه ما می‌خواهیم کاری بکنیم و بعد... اگه واقعا اون هدف واقعی و راستین رو پیداش کردیم و انتخاب کردیم، اونوقت با چشم باز به سمتش بریم؛ برای رسیدن بهش برنامه بریزیم؛ اگه کم آوردیم نشینیم، بلند شیم و ادامه بدیم؛ اگه ملامت شنیدیم، با یه لبخند از کنارش بگذریم؛ و از همه مهم‌تر صرفا برای رسیدن به اون هدف و خواسته برنامه نداشته باشیم، بلکه برای بعد از رسیدن به اون هدف هم برنامه روشن و مبتنی بر واقعیت داشته باشیم. بدونیم مثلا بعد فارغ‌التحصیلی چکار می‌خواهیم بکنیم.

به هرحال گاهی باید خیلی سفت و سخت نشست فکر کرد، بعد رو راست و محکم تصمیم گرفت و بعد هم بهش وفادار موند. چه تصمیممان این باشد که کاری را بکنیم، چه تصمیمان این باشد که کاری را نکنیم، و چه تصمیممان این باشد که کاری یا هدفی را جایگزین خواسته اولیمان بکنیم و آنرا پی بگیریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢

برای ترک عادتهای بد یا کسب عادتهای خوب، تعهد دادن به خودمون خیلی موثره. هرچند خیلی خیلی سخته وفادار موندن به قول و قرارهای بین خودمون. چون تبعات شکستن آن صرفا برعهده خودمان است. برای همین برخی‌ها به دیگران تعهد خودشون رو ابراز می‌دارن. اونم با این هدف که رودربایستی با اون افراد مجبورشون کنه روی قولشون به خودشون بمونن. هرچند این خوبه و قوی‌تر از تعهد به خوده، اما حاشیه خطرش هم زیادتره. چون بعد یکی دوبار شکستن تعهد، فکر می‌کنیم دیگه تبدیل شده‌ایم به آدمی بی‌اراده و ضعیف جلوی چشم دیگرون.

به هرحال، گاهی هرچه تلاش می‌کنی و زحمت می‌کشی، نمی‌شود.

به تجربه دریافته‌ام که معجونی از تعهد به خود، دعا کردن و از خدا کمک خواستن، آغاز کردن از کم و بی‌رحم نبودن با خود نسخه کارآمدیه. هرچند...

گاهی انگار هنوز زمانش نرسیده...باید زمانش برسه، تحولی که رخ نداده رخ بده و اون‌وقت... خیلی راحت‌تر و آرام‌تر می‌تونی به خواسته‌ات برسی... این‌هم از عجایب روزگاره شاید...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست.

وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد.

وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود


نوشته اورزولا نوبر(Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس ۲۰۱۱

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

خاطراتمون رو که مرور می‌کنیم، بعضی وقایع و صحنه‌ها خیلی برامون زنده‌اند. فکر که بهشون می‌کنیم، انگار حتی بوی اون صحنه را هم می‌تونیم احساس کنیم.  چرا؟ یکی از دلایلش تمرکز بالایی بوده که اون زمان داشته‌ایم. حتی اگه بچه هم بوده‌ایم اما یقینا اون زمان تمام توجهمون به اون موضوع بوده که اینقدر تاحالا خاطره‌اش دووم آورده. البته دلایل ایجادکننده تمرکز متفاوته. گاهی ترس، گاهی شور و شوق زیاد، گاهی اضطراب نفس‌گیر می‌تونه باعث تمرکز قوی ما بشه. ولی به هرحال نتیجه همه اینا یکیه: ما اون لحظه رو به معنای واقعی کلمه زندگی کرده‌ایم و به همین دلیل همه چیزش یادمان است.

با خودم فکر می‌کنم این روزها عواملی که تمرکز ما را به هم می‌ریزند، بی‌شمارند. از همه بیشترش همین اینترنته. گریزی هم ازش نیست. با این‌حال خودم دارم یه تمرین رو انجام می‌دم. از دیروز برگه‌هایی که کارهای روزمره رو توش می‌نوشتم و خوشحال بودم که آخر وقت اداری، بخش عمده‌ای از اونا تیک خورده رو یه تغییر کوچولو توشون دادم و الان تبدیل شده‌اند به «برگه اولویت‌های امروز به ترتیب». این برای اینه که وقتی اولویت اول توی امروز خوندن زبانه، نباید وسطش چایی‌ام را هم بخورم، بذارم  فلان صفحه داونلود بشه، دوتا کار جدید که یادم افتاده رو بنویسم که فلان ساعت انجامش بدم، یه پیامک فوری بفرستم، بعد یه جرعه دیگه چایی و همونجور که دارم بیسکویت صبحانه رو توی دهانم می‌جوم، برگردم و یه کلمه دیگه زبان رو مرور کنم!

تنوع و تعدد کارها یکی از مشخصه‌های دنیای ماهاست. دارم با خودم فکر می‌کنم خیلی اوقات با این درهم‌ریختگی کارهای روزمره ناخودآگاه احساس خوبی هم بهم دست می‌ده. اینکه خیلی سرم شلوغه. حتی خستگی پایان روزم رو ازش لذت می‌برم چون می‌ذارمش پای حجم زیاد کارهایی که انجام داده‌ام. اما الان دارم پی می‌برم که می‌شه کارهای کمتری انجام داد، اما با تمرکز، و بعد دید که احساس موفقیت و بهره‌وری بیشتری داری. چطور؟ این‌که اگه داری ایمیل چک می‌کنی، دیگه سایت خبری نخونی، آهنگ داونلود نکنی، توی فلان شبکه اجتماعی نری و ... بعد ببینی ناخودآگاه یک ساعته پای کامپیوتری، ده تا کار رو انجام داده‌ای، حجم عمده‌ای مطلب رو مثلا سامان داده‌ای، اما حس خوبی از تموم شدن و پایان یافتن و بستن یه چیز نداری. اینکه می‌دونی الان وقت ایمیل چک کردنه و دیگر هیچ. بعدش وقت چک کردن مثلا اخبار و فلان سایته و دیگه اون موقع نباید ایمیل چک کنی. یا هیچ‌کدوم اینا نه، فقط یه ساعت، روی کامپیوتر برای ایمیل و سایت و ... ولی اون زمان خوندن کتاب و تلفن زدن و چایی خوردن و پرداخت تلفنی قبض و ... ممنوع!

من دارم سعیم رو می‌کنم. امیدوارم بتونم چون دارم به این شعار

Do less, but accomplish more

جدی فکر می‌کنم. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱

1.

عاشوراها خدا توفیقی می‌ده می‌رم جایی و با کمک یه‌سری جوون خوب، شیر کاکائو می‌دیم به مردم. اونجا آشپزخونه یکی از غذاپزی‌‌های معروف تهرونه. امسال عاشورا به اتفاق داییم رفتیم سری به آشپزخونه زدیم، یه عالمه کارگر داشتن برنج دم می‌کردن. داییم یه نفر رو نشون داد گفت این آدم اینجا کارگر ساده بوده، اما الان شده مسئول پخت برنج کل این تهیه غذایی. می‌گفت آدم علاقمندی بوده، زرنگ بوده و نشسته و کار رو یاد گرفته و خودش، خودش رو مطرح کرده و حالا بعد چند سال هم حقوقش خیلی بهتره، هم به‌نوعی سرکارگر شده توی این بخش...بعد یه نفر دیگه رو بهم نشون داد گفت این آدم نزدیک ده سال توی شیخ نشینهای کشورهای حوزه خلیج فارس آشپزی کرده و تجربه‌اش از همه اینا بیشتره، اما هنوز همون کارگر ساده‌است. دیدم داشت برنج‌های آب‌کش شده رو با یه نفر دیگه اینور و اونور می‌برد.

2. 

یه همکار داریم توی یکی از جاهایی که کار می‌کنم. تقریبا سه سال قبل اومد. آبدارچی بود. ولی با آبدارچی‌های قبلی خیلی فرق می‌کرد. اولا خیلی خوب می‌پوشید و مرتب بود، دوما خیلی مودب بود، سوما خیلی منظم و تمیز کار می‌کرد. آشپزخونه اداره رو بعد سالها مرتب کرد و تغییر دکور داد و خلوتش کرد. وقتی می‌اومد چایی بیاره، چایی رو که می‌ذاشت روی میز، عقب عقب می‌رفت تا پشتش به آدم نباشه. گاهی که می‌خواست زمان حضور من اتاق رو تمیز کنه، در همان حین کار کردن، یکی دوتا سوال از حوزه کاری من می‌کرد و درباره‌اش ازم توضیح می‌خواست. می‌گفت می‌خوام لیسانسم رو بگیرم. خلاصه جوون دوست‌داشتنی و فعالی بود...چند ماه قبل دیدم شده جزو کارمندای اطلاعات دم در. یعنی کاری که حداقل دو سه رتبه بالاتر از کار قبلیش هست.

3.

نوجوونی‌ها یه استاد موسیقی داشتم یه بار بهم گفت یه آقایی سال‌ها قبل توی بازار تهرون باربری می‌کرده بنام مهدی باربر. می‌گفت همه دوست داشتن بارشون رو اون جابجا کنه. می‌گفت از بس خوب کار می‌کرد و تمیز کارش رو ارائه می‌داد و اعتماد جلب کرده بود که انتخاب اول همه بازاری‌ها اون بوده. برام جالب بود که حتی توی باربری هم می‌تونی بهترین باشی.

4.

اون داستان پینه دوزه که اینجا نوشته بودم خیلی مفهوم داره

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱

دو راه در جنگلی از هم جدا می‌شدند

و من

و من راهی را برگزیدم

که از آن کمتر رفت و آمد شده بود

رابرت فراست

این شعر می‌تواند خودش یک فلسفه زندگی باشد. هرچند محتاط بودن و با فکر  و سنجیده عمل کردن به نظرم معقول‌تر است، اما گاهی در برخی حوزه‌ها لازم است تحولی ایجاد کنیم و متفاوت باشیم. هم در نگاه کردنمان و هم در شیوه اجرای کارهایمان.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

دو تا موضوع جالب برای من

1. این جمله که چند روزه توی سرم افتاده

Distraction is the only thing that consoles us for miseries

تنها چیزی که توی زندگی ما رو به‌سمت بدبختی سوق می‌ده، عدم تمرکزه!

 

2. این یاکریم معروف بالکن کوچک اتاق من در اداره، که هر وقت می‌آد همه وقتش رو صرف قلدربازی و ممانعت از دانه خوردن بقیه می‌کنه (یه‌بار براش یه پست نوشتم). جدیدا دو تا کبوتر چاهی هم می‌آن و خب این از اون دوتا حساب می‌بره. اما در کنار ترسی که ازشون داره و اونا تکون می‌خورن این می‌پره بالا، باز توی همون زمان حواسش به اینه که یاکریم‌های دیگه ازش حساب ببرن!!

خوشم می آد در هیچ موقعیتی نمی‌ذاره ذهنش از هدفش منحرف بشه!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱

دارم سیب گلابی که همکارم داده را گاز می‌زنم. بویش می‌کنم. بوی خوش سیب می‌دهد. یکباره می‌روم به سال‌های نوجوانی که زیر درخت‌های باغ سیب جمع می‌کردیم و آن سیب‌ها از بیرونشان هم عطر داشتند. گاز که می‌زدی که دیگر هیچ...

بعد فکر می‌کنم فارغ از این گلایه همیشگی که: "همه چیز هم چیزهای قدیم" ، اما هنوز هم می‌شود بوی خوش سیب را حس کرد یا مزه داغ نان را چشید یا غذایی که چند ساعت وقت گذاشته شده و طبخ شده را فهمید  و مزه‌مزه کرد و جوید و قورت داد. 

پس چرا؟...

این روزها دارم بیش از قبل به موضوع سبک و شیوه زندگی فکر می‌کنم. این‌که شرایط بیرونی چقدر روی سبک زندگی ما تاثیرگذارن، چقدر ما خودمون مختاریم، چقدر می‌شه بهمون حق داده بشه که کم بیاریم، کی باید دیگه تصمیم گرفت و یه کاری برا زندگیهامون کرد؟ تاچه حد باید انتظار همراهی داشت/ تاچه حد صلاحه تکروی کرد و از اینجور چیزها.

امیدوارم بتونم چیزهایی بنویسم. اگه کسی هم فکری و نظری داره لطف کنه و بگه. خوشحالم می کنه.

....

به خودم اومدم دیدم نصف سیب که مونده بود رو تند تند گاز زدم انداختم تا بتونم درست اینا رو تایپ کنم. باز نه مزشو فهمیدم و نه بوش رو. فقط خوردمش. همین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

گاهی باید خودت رو بگیری و محکم تکون بدی و از خودت بپرسی: ببین یارو! دغدغه‌هات چین؟

بعد اگه دیدی مدل تلویزیون و آهنگ جدید فلانی و قسمت بعدی سریال فلان و همراهی‌های الکی با حرفها و تفسیرهای الکی بعضی‌ها و مدل موبایلت و فلان رستوران و کافی‌شاپ متفاوت ازت ریخت بیرون... یقه‌اش رو صاف کنی و با غم.....به خودت بگی...:

چقدر بنجل شده‌ای داداش!

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

توی زندگی روزمره، توی محل کار و خونه، یکی از راحت‌ترین و ساده‌ترین راه‌ها، رفع مسئولیت و مقصر دانستن دیگرانه. خیلی اوقات هم درسته. چون واقعا دیگران مقصرن. رییس، همکار، همسر گاهی کارهایی می‌کنن که از نگاه ما واقعا غیرعقلانیه.

در مقابله با این وضعیت اغلب آدما تصمیم می‌گیرن که صرفا بازگو کننده مشکلات باشن. تبدیل می‌شن به بلندگو و مفسر مشکلات. با خودشون هم فکر می‌کنن دارن به شرکت، محیط خانه یا ... کمک می‌کنن. اما این فقط ساده‌ترین کار و راحت‌ترین کاره. در مقابل بعضی آدما تصمیم می‌گیرن «عامل» باشن. اونا هم مشکلات رو می‌بینن و خیلی جاها بهشون اجحاف هم می‌شه اما در مقابله با این مسائل، تمرکزشون رو می‌ذارن اول روی بهبود خودشون، بعد روی یافتن راه حل نه مشکل، بعد هم فرضا توی محیط کار تلاش می‌کنن نیازهای نهفته رییس رو پیدا کنن و بدون انتظار پاداش سریع، اونا رو جواب بدن. یعنی می‌شن بخشی از نیروی پیشروی شرکت. اینا کارمندن اما در حقیقت همراه رییسند.

بقول استفان کاوی، اینگونه افراد آگاهانه تصمیم می‌گیرند نور باشند نه داور، الگو باشن نه منتقد. این آدما تصمیم می‌گیرن از آزادی اندک خوشون هر روز استفاده کنن تا اوضاع رو بهبود بدن و به همین خاطر اون آزادی اندک روز به روز گسترده‌تر می‌شه. اما آدمایی که از این آزادی حتی اندکشون کمک نمی‌گیرن، یواش یواش به جایی می‌رسن که می‌بینن فقط دارن نفس می‌کشن.

...

اول ساله و بهترین موقعیت برا پیمان بستن با خودمون برا بهتر شدن و پیشرفت کردن. هدفی برا خودمون تعیین کنیم، حتی تعهدی خیلی کوچیک، و تلاش کنیم بهش پایبند بمونیم. اگه بتونیم از این تعهد تخلف نورزیم، و بر سر پیمانمون بایستیم، به تدریج احساس حرمتی عظیم خواهیم کرد. به قول همین آقای کاوی با این‌کار می‌تونیم به منزلتی درونی دست پیدا کنیم که به ما معرفت خویشتن‌داری، شهامت و نیرو می‌ده و به تدریج حرمت ما نزد خودمون از حال و احوالمون بیشتر می‌شه.

این خیلی حس خوبیه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

آغاز حتما نباید با مهم‌ترین و اصلی‌ترین هدفمان باشد. مهم‌ترین چیز یادآوری لذت موفق شدن و رسیدن به آن چیزی است که با اراده و تصمیم پیگیری‌اش کرده‌ایم. اگه اینجوری فکر کنیم، کوچکترین گام‌ها هم می‌شه یه لذت ماندگار و پایه برای هدف بعدی

از کوچک شروع کنین...

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

اگه می‌تونی دوچرخه سواری کنی، بلدی رانندگی کنی، می‌تونی قورمه سبزی بپزی، توانایی دوختن یه لباس شیک رو برا خودت داری، می‌تونی تایپ کنی، بلدی از چارتاچیز ظاهرا به‌درد نخور یه اثر هنری قشنگ بسازی، توان نگارش یه گزارش اداری یا دانشگاهی رو داری و هزارها چیز دیگه، دلیلش اینه که تمرین کرده‌ای. هیچ مهارتی بدون تمرین بدست نمی‌آد.

رسیدن به آرامش، درک واقعیت زندگی دنیا، گره‌زدن هرچه بیشتر زندگی با خدا، مهارت پیدا کردن در تعیین هدف و رسیدن به اون، برنامه‌ریزی‌های کوتاه و بلند مدت برای رشد و پیشرفت شغلی، مالی، خانوادگی، درسی و ...، اینا هم همه نیاز به تمرین دارن و تلاش، به اضافه یه عالمه شور و شوق و کمی هم چاشنی ذوق.

...

آدامس اوربیت یه تبلیغ داره می‌گه: بخور، بنوش، بجو (از مصدر جویدن). ما هم یه تبلیغ می‌ذاریم برا خودمون:

هدف بذار، شروع کن، بهش که رسیدی کیف کن!، برو سراغ بعدی لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

 

مطلبی می‌خوندم در مورد نظر کارشناسان و روانشناسان پیرامون اهمیت دوره‌های 21 روزه. ظاهرا این اعتقاد وجود دارد که اگر انسان بتواند برای مدت 21 روز کاری را تمرین کند، آن کار به عادت بدل خواهد شد. حداقل این کار رو در مورد واکنش ساعت طبیعی انسان آزمایش کرده‌‌اند و دیده‌اند اگر فرضا 21 روز هر روز ساعت 5 صبح از خواب پاشی، بعد از آن بدن خود به خود آن ساعت بیدار می‌شود.

نمی‌دانم تا چه حد این موضوع درسته اما انگیزه خوبیه برای شروع یه دوره. یکی از کارهایی که خیلی وقته دلمون می‌خواد انجامش بدیم و نمی‌دیم. یا منظم نمی‌تونیم انجامش بدیم. به نظرم بهتر هم هست که اول بریم سراغ اون اصل پارتو که می‌گه انجام 20 درصد از کارها ارزش 80 درصدی داره. یعنی یه‌سری کارهایی که وقتی انجامش می‌دیم حس و ارزش انجام یه‌عالمه کار بهمون می‌ده.

ارزش امتحانش رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

اول ...

روزی از پادشاهی پرسیدند شما که تا چند سال قبل پینه‌دوزی بیش نبودین. چطور به این مقام رسیدین؟

گفت: من پینه دوز خوبی بودم

دوم...

Be Good at Something, It Makes You Valuable

سوم...

برای بهتر شدن:

اول یه هدف و تنها یه هدف انتخاب کن

دوم کوچک کوچک شروع کن و یه‌دفعه تلاش نکن در راه رسیدن به هدفت شیش تا کار رو با هم انجام بدی

سوم هرکدوم از اون تغییرای کوچیک که به نتیجه رسید هم شاد باش و هم شاکر و به خودت بگو ای‌والله!

چهارم چپ و راست خودتو دست کم نگیر...اون تغییراتو ببین و ببین که با قبلت فرق کرده‌ای و می تونی بیشتر هم فرق کنی...تو می‌تونی. حالا هر تغییری که می‌خواد باشه. تو می‌تونی به خود خدا

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

گاهی اوقات که احساس می‌کنیم دلمان یه تغییر درست و حسابی می‌خواد اما هرکاری می‌کنیم نمی‌توانیم انرژی لازم را پیدا کنیم، خوبست از تکنیکی استفاده کنیم که من آنرا «دودقیقه تمرکز واقعی برای خوش‌به‌حالی » می‌نامم.

روشش ساده است. باید تلاش کنیم توی این دو دقیقه از اون فضای غم و کرخی و سردرگمی‌ای که توش هستیم بیاییم بیرون. بدون توجه به هشدارهای مغز که فکر می‌کنه هرچی به چیزی بیشتر فکر کنیم راه حل بهتری پیدا می‌کنیم (و در نهایت هم مارو معتاد به فکر منفی برای ترس از اتفاق افتادن چیزهای بد می‌کنه، انگار که هرچی بیشتر به احتمالات منفی فکر کنیم طبیعت دلش می‌سوزه و اون اتفاق نمی‌افته!) و سعی کنیم توی اون دو دقیقه یه فعالیت خیلی خیلی کوچیک توی راستای اون هدف تغییر بزرگ انجام بدیم. مثلا:

حفظ فقط دوتا لغت زبان خارجی اگه بارهاست تلاش کرده‌ایم زبانمان را خوب کنیم اما هربار نشده؛

بدست گرفتن قلم درشت و یه خط نوشتن، اگه دلمون سالهاست می‌خواد انجمن خوش‌نویسان ثبت‌نام کنه اما نمی‌شه؛

تلاش برای ردیف کردن و انتخاب فکرهای خوبی که وقتی بهشون نیاز داریم، کمکمون می‌کنه به غذا و هله‌هوله فکر نکنیم، زمانی که دیگه از خودمون بدمون اومده، اونقدر که رژیممون رو شکسته‌ایم و باز تصمیم گرفته‌ایم؛

خوندن یه شعر سهراب یا حافظ، وقتی که یه چیزی توی دلمون سالهاست که منتظره فرصتی پیش بیاد و یه سیر حسابی توی ادبیاتمون بکنه، اما اون روز هیچوقت نیومده؛

گردگیری فقط میزها و تلویزیون خونه، وقتی دو هفته است می‌خواهیم خونه رو یه خونه تکونی حسابی کنیم اما هیچ‌وقت نمی‌شه شب بیاییم خونه و حوصله اینکار رو داشته باشیم؛

انجام یه کار احمقانه و سربه‌هوائانه! فقط توی دو دقیقه، وقتی می‌بینیم یه چیزی توی وجودمون داره کچلمون می‌کنه از بس می‌گه دلم برا قدیما که بی‌خیال و از هفت دولت آزاد بودی تنگ شده و ما قاطی کرده‌ایم که با سن کنونی و مسئولیت‌های کنونی و فشارهای کنونی چرا حتی دو دقیقه وقت برا خودمون نداریم و این باعث شده اصلا از الانمون بدمون بیاد، غافل از اینکه همین روزها از بهترین روزهای زندگین.

...

اساس این روش بر این اصله: باید از یه‌جا شروع کرد و تا شروع نکنی نمی‌تونی بفهمی اینی که دلت بهونه‌اش رو می‌گیره، واقعیه یا همون بهونه است. اگه واقعی بود می‌بینی که دفعه بعد ناخودآگاه ده دقیقه وقت گذاشتی و همینطور بیشتر...اما اگه بهونه باشه، می‌بینی نه، نچسبید، انگار یه تصوری دیگه داشتی و خب این خوبه، چون ذهنت رو از این غر دائم خلاص می‌کنه و بهش اجازه می‌دی بره سراغ اصلی‌ترها.

امیدوارم دو دقیقه امروزت رو قبل از یه ساعت دیگه انجام بدی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

Perseverance

اگه بخوای خودتو از این وضعی که توش هستی و راضی نیستی بیرون بکشی، زحمت می‌خواد، تمرکز می‌خواد، تلاش می‌خواد، اعتماد به‌نفس می‌خواد، اراده می‌خواد، گذشت می‌خواد، خویشتن‌داری می‌خواد و خیلی چیزای دیگه.

آدم وقتی می‌خواد بره مسافرت، با خودش پول برمی‌داره، غذا بر می‌داره، لباس برمی‌داره، ماشینش رو سرویس می‌کنه، نقشه راه رو چک می‌کنه و بعد راه می‌افته. برای کندن از وضعیت فعلی و بلند شدن و راه افتادن، باید از قبل یه چیزایی با خودت برداری. مهم‌تریناش همون بالایی‌ها بودن. هرکدومشون یه‌جایی از اون مسیر بکار می‌آن و کمکت می‌کنن کم نیاری، خسته نشی و امید داشته باشی.

گاهی نورهای امید بعد یکی دوتا پیچ پیدا می‌شن و گاهی هم کلی راه و پیچ رو رد می‌کنی و هیچ خبری از تغییر و بهتر شدن ملموس نیست. همونجاهاست که نباید واستاد. گاهی حتی مجبوریم کرخ بشیم و تظاهر کنیم که درد رو و خستگی رو نمی‌فهمیم و ادامه بدیم. اما نباید امید رو از دست داد. ته هر راهی که با آگاهی و توکل و تلاش شروع می‌شه حتما یه خیری منتظره. شاید دقیقا همونی نباشه که فکر می‌کنیم اما توی اینجور مواقع، عجیبه که همیشه خیرش بیشتره.

...

و هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏کند.

و او را از جایى که گمان ندارد روزى مى‏دهد; و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را مى‏کند; خداوند فرمان خود را به انجام مى‏رساند; و او براى هر چیزى اندازه‏اى قرار داده است. (سوره مبارکه طلاق/آیات 2 و 3)

آمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

تصمیم گرفتم در پاسخ به کامنت‌های پایین یه پست بنویسم و چقدر سخته واقعا!

حقیقتش بعد چند روز فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم توی موقعیت‌های گوناگون، به ذهنم رسید مهمترین هدف من توی زندگی (فعلا تا الان) این بوده که به یقین برسم یا حداقل تمام تلاشم رو بکنم که شک و تردیدهای کمتری توی زندگیم باشه. یه زمانی احساسم این بود که قضاوت نکردن و داخل کردن فاکتور زمان و محیط به تصمیم‌گیری‌ها آدم رو چندوجهی و قوی می‌کنه. اینجوری شما خودت رو در یک فضای لایتناهی رها می‌کنی و به نوع خاصی از آرامش می‌رسی. اما الان دارم به این نتیجه می‌رسم که هرچند قضاوت کردن درست نیست، اما حداقل می‌تونم خودم و اعمالم رو قضاوت کنم. حداقل باید دنبال یه‌سری اصول بگردم که بشه بهشون وصل شد و خودم رو محکم کنم. تلاش این روزهای من یافتن این اصوله.

مثال می‌زنم. فرضا من به این اعتقاد پیدا کرده‌ام که قوانین خدا و قوانینی که برای طبیعت معین کرده، قوانین ثابتی‌اند و بخاطر ما آدمها تغییر نمی‌کنن. همین یک اعتقاد باعث شده یقینم بیشتر بشه از اینکه اگه فرضا توی جای جای قرآن، خصوصا سوره بقره، بنده‌هاشو دعوت کرده به انفاق کردن، و بعد هم نوید داده که انفاق و یا حتی قرض، باعث ازدیاد و برکت مال آدم می‌شه، این یه قانون الهیه و رد خور نداره. پس اگه من به این قانون اعتقاد و ایمان داشته باشم، خیلی راحت‌تر و کمتر شکاکانه این عمل را انجام می‌دهم و خیالم هم راحته که تاثیر خوبی روی روح و روان و زندگیم خواهد گذاشت. یا اگه فرضا من به این اعتقاد داشته باشم که ظالم توی همین دنیا تقاص پس می‌ده، دیگه با هر وضعیتی و کم و زیاد شدنی به هم نمی‌ریزم و می‌دونم این اتفاق می‌افته.

می‌دونم اینا ایده‌آل گرایانه به نظر می‌رسن اما ناخودآگاه تبدیل شده‌اند به مهمترین هدف زندگیه من. این‌که چه چیزایی وجود دارن که من بتونم لنگرم رو به اونا وصل کنم و با هر باد و بورانی تکون نخورم.

انشاالله بازهم درباره اهداف خواهم نوشت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

داستانی رو می‌خوندم از یه پیرمرد که می‌خواست بره زیارت خانه خدا و یه نفر یه اسب بهش داد که بتونه بره این سفر...پیرمرده خوشحال می‌شه و راه می‌افته، بعد دو سه روز اسبه مریض می‌شه. پیرمرده چند روز وقت می‌ذاره و تیمارش می‌کنه تا خوب بشه. باز راه می‌افته و باز اسبه یه بلایی سرش می‌آد و باز ازش مراقبت می‌کنه و بارها و بارها اینکار تکرار می‌شه تا اینکه پیرمرده اسبه رو می‌فروشه...اما دیگه اصلا یادش رفته بوده برا چی اومده بوده سفر...همه روزهاش تمرکزش اسبش بوده... بعد که برمی‌گرده آبادیشون، مردم که می‌آن بهش تبریک زیارت بگن تازه یادش می‌افته و حسرت می‌خوره و مردم نمی‌دونستن اون چرا اینقدر غمگین شده از وقتی برگشته.

...

نمی‌دونم یادمون اومد هدفمون توی زندگی چیه؟ یا هنوزم از این سوال مهم زود رد می‌شیم و می‌ریم سراغ یه صفحه دیگه از اینترنت که قبلا باز کرده بودیم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠

هرکس چرایی زندگی را بداند، هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است

نیچه

خیلی از ماها اهدافی برای خودمون داریم. کوتاه مدت و میان مدت و گاهی هم بلند مدت. مثلا خیلی از این اهدافی که اول سال برای خودمون تعیین می‌کنیم کوتاه و میان مدت‌اند. خیلی از برنامه هایی که برای روزمون می‌ریزیم کوتاه مدتند. یعنی خودمون رو ملزم می‌کنیم که توی فلان روز خاص تمومشون کنیم و کنارشون تیک بزنیم. گاهی هم اهدافمون بلند مدتند. تصمیم‌ می‌گیریم فلان تخصص رو بدست بیاریم یا به فلان مرحله برسیم و برای اون چندین سال زحمت می‌کشیم.

اما به نظرم گاهی سخت‌ترین کار اینه که بدونیم هدفمون از زنده بودن و زندگی کردن چیه. واقعا هدف اصلیه ما توی زندگی چیه؟ آیا رسیدن به موفقیت می‌تونه هدف و چرایی زندگی محسوب بشه؟ آیا کمک کردن به هم‌نوع می‌تونه در این دسته از چرایی‌های زندگی قرار بگیره؟ آیا تلاش برای خوب بودن، تلاش برای بنده خوب بودن، تلاش برای رسیدن به کمال... کدومشون چرایی زندگی ما رو می‌تونه نشون بده؟

واقعا اگه ازمون بپرسن چرا داری زندگی می‌کنی چی می‌گیم؟ و اینکه...اگه همین الان بهمون بگن دو ساعت دیگه از عمرمون مونده و باید بریم اون دنیا، چقدر تو همین مدتی که زندگی کردیم با چرایی و هدفمون منطبق بوده؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠

سال نو را اینگونه آغاز می‌کنم

امیدوار، مصمم، مقاوم و قاطع برای بهتر شدن و پیشرفت کردن و رسیدن به آن چیزهایی که خدا منتظر است نشانش دهم لیاقتشان را دارم، تا بهم بدهدشان.

امیدوارم سال جدید برای همه ماها با برنامه‌ریزی و تعیین هدف (فقط یکی دو تا) بگونه‌ای باشد که اگر خداوند عمر داد و سلامتی، 28 اسفند سال 90 وقتی به کل سال نگاه می‌اندازیم با خودمان بگوییم، سال خوبی بود. من این دوتا کار و هدف را می‌خواستم انجام دهم و دادم و حالا حس خوبی از این توانایی جدیدم دارم.

شروع می‌کنیم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

   هل مِن محیص؟(گریزی هست؟)

 - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.

ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید.

این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.

 

  

- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!

 

 

 - آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی  فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

 - عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 - کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 

 

 - پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.

 

 گزیده ای از داستان "هل من محیص" از مجموعه "عشق روی پیاده رو" نوشته "مصطفی مستور"

  

" و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا ان الله علی کل شیء قدیر." ( بقره – 148)

هرکسی را راهی است به سوی حق که بدان راه یابد و به آن قبله روی آورد پس بشتابید به خیرات و عبادات که هرکجا که باشید همه شما را خداوند به عرصه محشر خواهد آورد محققا خدا بر همه چیز تواناست.

 

یه دوست خوبی برای پست قبلی ازم پرسیده بود آیا هل من محیص مصطفی مستور رو خونده‌ام؟ نخونده بودم. طبق عادت یه جستجو کردم و یه تیکه‌اش رو تو اینجا پیدا کردم و با اجازه آوردم اینجا. ممنون از اون دوست خوب که معرفی کرده بود این کتاب رو. فکر کنم خوراک خوبیه برا اوقات فراغت عید. هرچند من دارم می‌رم ماموریت و بعد از هفته اول برمی‌گردم و همین رو بهانه کردم تا سال خوبی رو برا همه آرزو کنم...گاهی فکر می‌کنم اگه مثل این پرسش و پاسخ بالا ازمون بپرسن سال 89 رو چیکار کردی؟ چقدر براشون معتبره که بگیم بخاطر خیلی اعصاب‌خوردی‌ها و ناامیدی‌ها و این سیاست بی‌پدر و مادر و روزهای پر از سرگردانی‌ای که توی اون سال بود، هیچ کاری نکردم و اونوقت بهم بگن ببرینش!

واقعا و فارغ از کلیشه‌گویی چقدر مسئول روزهایی هستیم که داره می‌گذره و ما حواسمون به چیزهایی است که آخر سال اونقدر بی‌معنا و پوچن که تو سه تا جمله کوچیک می‌تونیم خلاصه‌اش کنیم؟

واقعا خودسازی‌ها و پیشرفت‌ها و بهتر شدن‌ها و یادگرفتن‌ها و ماهر  شدن‌ها و آدم‌ شدن‌هامون چقدر بود توی این سال؟

و...

دو تا هدف برا سال بعدمون کدومان؟ دقیق و جزئی بهشون فکر کرده‌ایم؟ حس و بوی وقتی بهشون می‌رسیم رو کرده‌ایم؟ تو ذهنمون درست و حسابی تصویرشون رو ساخته‌ایم؟  اگه نه، وقت داره می‌گذره...فقط 5 دقیقه وقت می‌بره.

برای هم دعا کنیم و آرزوی موفقیت و سلامت

تا سال بعد انشاالله...لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

چهار تا روش و شیوه مشترک رو بین جوامعی که آدمهاش زندگی طولانی داشتن رصد کرده بود و داشت اونا رو با بیننده‌هاش در میون می‌ذاشت: (برای بعضی‌ها که اینا رو می‌گفتم، اولین حرفی که می‌زدن این بود اوووووه! کی می‌خواد 100 سال عمر کنه، بیکاری‌ ها!...ولی من الان به خواننده‌های وبلاگم می‌گم اصلا به این‌که این روش‌ها عمر آدم رو طولانی می‌کنه فکر نکنین، فکر کنین اینجوری زندگی‌ها آروم‌تر و روون‌تر و سالم‌تر می‌شه. این‌ها رو که می‌خواهیم دیگه!).

اون روش‌ها و عادات مشترک عبارت بودند از:

1. زندگیشون پر تحرکه. کمتر دیدن که اینجور جوامع به شکل منظم ورزش و نرمش روزانه بکنن، اما اونا زندگی‌هاشون پر تحرکه. زیاد بلند می‌شن و می‌شینن. اغلب خونه‌هاشون پله داره. زیاد پیاده‌روی می‌کنن. کارهاشون رو اغلب با دست انجام می‌دن نه با لوازم و ابزارهای برقی (مثلا وقتی می‌خوان چیزی رو هم بزنن، با دست هم می‌زنن نه با هم‌زن برقی). تقریبا همشون کار باغبونی حتی کوچیک می‌کنن.

خلاصه، به قول این آقاهه Move Naturally

2. برا زندگیشون برنامه دارن. دیدگاه خوب و صحیحی نسبت به زندگی دارن. اوقات سخت توی زندگیشون رو با دعا یا همراهی و هم‌دلی دیگران کم می‌کنن و راحت‌تر ازش می‌گذرن. و یه نکته خیلی خیلی جالب:

ما دو روز خطرناک توی زندگیمون داریم. یکیش روز متولد شدنمونه که احتمال مردنمون خیلی بالاست. یکی هم می‌دونین چه روزیه؟ ...روزی که بازنشست می شیم! (خیلی برام جالب بود این عقیده این آقاهه) می‌گه توی این روز ما چون احساس توقف و شاید هم بی فایدگیمون شروع می‌شه، روز خطرناکی برا بدنمونه. حالا تحقیق کرده‌اند و دیده‌اند که این آدما راحت این روز رو می‌گذرونن چون اولا اصلا نمی‌دونن بازنشستگی یعنی چی و دوما برا زندگیشون هدف دارن و به امید و عشق یه کاری که با شور و شوق انجامش می‌دن زنده‌اند (همون ایکی‌گای چند پست قبل).

نشون می‌ده که پیرمرده بالای صد سالشه و ایکی‌گای او اینه که هر روز بلند بشه و بره ماهیگیری. اون یکی 107 سالشه و هدفش اینه که صبح به صبح بره توی پارک و به دیگرون مجانی فنون رزمی یاد بده. اون یکی حال می‌کنه با باغبونی گلخونه کوچیک خودش، اون یکی به عشق بازی با نبیره‌اش! صبح به صبح بلند می‌شه، و ...

دوتا مورد دیگه رو توی پست بعدی می‌نویسم انشاالله

...

به نظرم یکی از بهترین سایت‌های اینترنت این سایت Ted.com هستش که یکی از اون سخنرانی‌ها رو اینجا خلاصه کردم.. برخی از ویدئوهاش هم زیرنویس فارسی دارن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩

ژاپنی‌ها یه کلمه‌ای دارن به نام Ikigai . معناش خیلی قشنگه. یه چیزیه تو مایه‌های «فلسفه وجودی» خودمون. اما تعریفی که ازش می‌کنن این روها کلی منو برده توی فکر:

ایکی‌گای یعنی چه چیزی در زندگی تو رو به وجد می‌آره و پـُرت می‌کنه از شور و شعف و شوق؟

بررسی کرده‌اند دیده‌اند همه اونایی که عمر طولانی می‌کنن و سالم می‌مونن یه ایکی‌گایی تو زندگیشون دارن. باغبونی، ماهیگیری، خونه‌داری با عشق، حرف زدن با هم‌سن و سالها و از این جور موارد از جمله ایکی‌گای‌هایی بود که توی یه آمارسنجی از سالمندای ژاپنی بهش رسیده بودن.

یادمه سال‌هایه عادت خوبی داشتم و اون این بود که وقتی از خواب بلند می‌شدم اولین کاری که می‌کردم این بود که از خودم می‌پرسیدم امروز برای چی ذوق دارم؟ اونوقت رفتن خونه یه فامیلی که دوست داشتم، یه بازی خاص، یه غذای خوب که قرار بود مادر برای ناهار یا شام تهیه کنن، اومدن یه مهمونی که می‌دونستم باهاش کلی می‌تونم بازی کنم یا دوسش داشتم، برنامه خاصی که شب قبلش ریخته بودم و حالا می‌تونستم اجراش کنم، زنگ ورزش، لباس خوشگله، موتور سواری، ور رفتن به ماشینم و یا صدها چیز دیگه، ایکی‌گای‌هایی بود که مثل فنر منو از توی رختخواب بیرون می‌آورد و خوش خلقم می‌کرد اول صبح.

فکر می‌کنم اون ایکی‌گای‌ها که من داشتم، هیچکدوم چیز خاصی نبودند. من خودم ناخودآگاه خاصشون کرده بودم. آیا الان هم می‌شه این کار رو کرد؟ نمی‌دونم اما دارم با خودم کلی فکر می‌کنم و کلنجار می‌رم.

خوبه با خودمون فکر کنیم چی توی زندگی ماها می‌تونه ایکی‌گای به حساب بیاد؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

یه مقاله خیلی زیبا می‌خوندم گفتم چندتا از نکته‌های کلیدی اونها رو اینجا بنویسم:

1. ظاهرا تعلل کردن (Procrastination) یکی از گرفتاری‌های تمام آدمها تو دنیاست. مقاله با داستان تعلل یکی از برندگان جایزه نوبل شروع می‌شد که 9 ماه طول کشیده بود تا یه بسته پستی رو برای یکی از دوستاش بفرسته. اینکه هر روز صبح اون از خواب بیدار می‌شده و می‌گفته حتما فردا اینکار رو می‌کنم و نمی‌کرده و لذا 9 ماه اینکار طول کشیده بود، خیلی برام جالب بود.

2. ظاهرا دلایل خیلی زیادی می‌شه برا اینکه چرا تعلل می‌کنیم، آورد. اما مهم روشهائیه که می‌شه برای از بین بردن تعلل بکار بست. یکی از اون روشها اجبار کردن خود به انجام کاری (همون قورباغه رو اول قورت دادن) است. برام جالب بود که تو مقاله نوشته بود ویکتور هوگو وقتی می‌خواسته بنویسه، لباسهاشو درمی‌آورده می‌داده به خدمتکارش و بهش می‌گفته اونا رو قایم کنه تا هوگو نتونه پیداشون کنه و بپوشتشون و بره بیرون! یا یه داستان دیگه از اساطیر یونان که توی اون اولیس چون می‌دونسته آواز پری‌های دریایی می‌تونه اغوا و گمراهش کنه و باعث بشه به ملوانهاش دستور بده کشتی رو به سمت صخره‌ها پیش ببرن، از اونا خواسته بود تا ببندنش به دکل کشتی و هرچی فریاد زد و از اونا چیزی خواست و دستور بهشون داد، بهش گوش نکنن.

این‌که آدمای معروف هم با مشکل امروز و فردا کردن و یا توجه نکردن به اولویت‌های کاری و عدم تمرکز مواجهن و گاهی مجبور می‌شن خودشون رو مجبور کنن تا کاری تموم نشده، به کارهای دیگه نرسن، حس خوبی بهم داد. حتی یه انگیزه خوب برا شروع کردن به اینکار، حتی شده با روشهای سبک‌تر (مثلا تا فلان کار تموم نشده، نرم برا خودم چای بریزم، با ایمیل‌هام رو چک نکنم و ...).

یادم رفت! توی مقاله از یه برنامه‌ نرم‌افزار کامپیوتری نام برده شده بود که وقتی نصبش می‌کنین، تا 8 ساعت امکان استرسی شما به اینترنت رو نمی‌ده، و سبب می‌شه آدم سرشو بندازه پایین و کلی از کارهای واجب‌ترش رو انجام بده (اسم اون برنامهه می‌دونین چیه؟ !Freedom)

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

وقتی حواست رو می‌دی به کاری که داری انجامش می‌دی، نه تنها حس خوبی از انجام اون کار بهت دست می‌ده، بلکه نوع گذر زمان هم شیرین‌تر می‌شه.

 

وقتی تمرکز می‌کنی که توی یه کاری یا فعالیتی بهتر و بهتر بشی تا از بیرون تو رو متخصص اون موضوع بدونن و برا خودت صاحب‌نظر بشی توی اون کار، نه تنها لذت بیشتر و کیف بیشتری می‌کنی از پیشرفتت، بلکه خیلی جالبه که وقت بیشتری هم بدست می‌آری برا تمرکز بر روی فعالیت‌های دیگه. (دیدین خیلی از آدمهای معروف تو یه رشته، وقت دارن برا مسافرت، ورزش، فعالیت‌های هنری، کتاب‌خونی و خیلی چیزای دیگه؟ شاید یکی از رازهاش همین باشه)

یه فکری باید برای این حواس دائما پرت، وقتی داریم کاری رو انجام می‌دیم بکنیم. واقعا ارزش داره براش زحمت بکشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩

...زبان نشانه‌ها را فراموش نکن و مخصوصا بخاطر داشته باش که تا انتهای افسانه شخصی‌ات پیش بروی.

... جوان چوپان به خود گفت: اگر خداوند میش‌ها را هدایت می‌کند، پس انسان‌ را نیز هدایت خواهد کرد. احساس امنیت کرد و چای به نظرش کمی تلخ آمد.

کیمیاگر کوئلیو 

اخیرا فرصتی پیش آمده که این کتاب را بار دیگر بخوانم و به این نکته ایمان بیاورم که گاهی مطالعه مجدد و یادآوری چقدر چیز خوبیست. باز هم از آن خواهم نوشت.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

یه تمرین:

یک کاغذ و قلم بردار. بگذار امروز یه‌جوری همه‌اش همراهت باشد. هر زمان که داشتی کاری انجام می‌دادی و دیدی حواست جای دیگری هم هست، یک علامت روی کاغذ بگذار.

پایان روز خواهی دید چند بار خودت را از لذت لمس زندگی محروم کرده‌ای.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩

تلاش نکن آدم موفقی بشی، تلاش کن آدم ارزشمندی بشی

آلبرت اینشتین

موفقیت، یکی از کلماتیه که می‌دونم خواننده‌های محترمی که اینجا می‌آن، بارها و بارها بهش فکر کرده‌اند و یه تعریفی از اون در ذهنشون دارن (هرچند شاید الان که فکرش رو می‌کنیم، تعریف شسته‌ رفته و مشخصی هم نبوده تاحالا!). با این‌حال، شاید بشه گفت متداول‌ترین تعریفی که این روزها از موفقیت به ذهن می‌رسه، رسیدن به حد مطلوبی (متفاوت برای هر شخص) از رفاه، ثروت، پیشرفت شغلی، ارتباطات و شان اجتماعی، تامین آینده و از این‌گونه موضوعات است. بعضی‌ها هم مثل خود من، تلاش می‌کنند عناصری همچون رسیدن به آرامش، حس خوب داشتن از رابطه با خدا، تندرستی، امیدوار بودن به روزهای بهتر، لذت از زمان حال و ... را نیز در این تعریف دخیل کنند. با این‌حال حداقل در نگاه اول، خیلی از ماها آدم‌هایی که هشتشون گرو نهشونه، خونه ندارن، شغل درست و حسابی ندارن، نمی‌شه چهار روز بعدشون رو پیش‌بینی کرد و ... را جزو آدمهای موفق نمی‌دونیم.

...

خیلی از ماها کلی کتاب خونده‌ایم از راه‌های موفقیت شغلی، مالی، عاطفی و .... بعضیاشون دائم مارو به تغییر و تحول در ذهن ترغیب می‌کنن، بعضیاشون می‌گن درست آرزو کن و بعدش منتظر باش، بعضیا معتقدند باید بلند شی و تکون بخوری و صدبار هم اگه خوردی زمین باز از تلاش دست بر نداری تا به مقصود برسی و خیلی راه‌ها و دیدگاه‌های دیگه. برای من تمامی این نگاه‌ها ارزشمندند. شاید تو برهه‌های مختلف زندگیم تک‌تک اونا رو بهشون ایمان داشته‌ام و برام هم کارساز بوده‌اند. اما الان که فکر می‌کنم دو تا نقد قابل توجه می‌شه به این تعاریف و دیدگاه‌های رایج وارد کرد: یکی اینکه خیلی از این مکاتب، راه درست و حسابی‌ای جلوی پای آدم نمی‌ذارن. بیشتر طرح‌های کلی و مبهمی رو باهاشون مواجه می‌شیم که در تطابق دادنشون با شرایط خودمون برامون مشکل‌ساز می‌شن و بعد ماها گیر می‌کنیم تو تناقضی که پیدا کرده‌ایم و یا روشی که برای ما عمل نکرده و این باعث می‌شه بجای اینکه به اون روش شک کنیم، اول به خودمون و توانمندی‌هامون شک کنیم. قبول دارین؟ ما فیلم راز رو می‌بینیم و اگه به همون روشی که اون آقاها و خانم‌های توی راز می‌گن، عمل کنیم و به خواسته‌مون نرسیم، اول می‌گردیم ببینیم اشکال خودمون کجاست!

دومین ایراد اینه که این تعاریف، اغلب مارو می‌بره به سمت این‌که فکر کنیم موفقیت چیزیه که در «آینده» بدست می‌آد. یعنی یه فرایند طولانی تلاش رو در پیش می‌گیریم به امید رسیدن به یه موفقیتی در آینده. خب اینم بد نیست اما یه ایراد بزرگ داره: ما هیچ‌ وقت سیر نمی‌شیم. یعنی هروقت به جایی که زمانی آرزوش رو داشتیم می‌رسیم، نه تنها حتی دو دقیقه از اون موقعیت لذت نمی‌بریم، بلکه انرژی می‌گیریم برای بالاتر رفتن و تلاش بیشتر کردن. خب این شاید بد نباشه، اما بخش مزمزه کردن لذت تو زبون ما رو می‌کشه. یعنی ما دائما ذهنمون درگیر طرح‌ها و برنامه‌ها و ایده‌ها و آرزوهای بزرگتر می‌شه و این روند تا زمانی که یا ورشکست نشیم یا یکی آدممون نکنه و نزنه پس سرمون و چشمامون رو باز نکنه، متوقف نمی‌شه.

اما اگه به قول این آقای لئو باباوتا بگیم: موفقیت یعنی انجام دادن چیزی که ازش لذت می‌بری، فکر می‌کنین آرامش‌بخش‌تر نیست؟ اینجوری مهم نیست که خواننده‌های این وبلاگ روزی 40 نفرن یا 400 نفر، مهم اینه که اون روز اول که من نشستم و اولین پست این وبلاگ رو نوشتم و هیچ خواننده‌ای نداشتم، چون این کار رو دوست داشتم، موفق بودم و هنوز هم چون نوشتن برای این وبلاگ و دیدن نظرات خواننده‌هام رو دوست دارم یعنی هنوز موفقم. اینجوری شاید سالهاست که پستمون توی اداره عوض نشده، اما اگه هنوز کارمون رو دوست داریم و از محیط کاریمون راضی هستیم یعنی موفقیم. اینجوری شاید خیلی داستانهای عشقولانه و رومئو ژولیتی برای زندگی مشترکمون رخ نمی‌ده، اما همین‌که رفتن به خونه برامون آرامش‌بخشه و دوست داریم با همسرمون صحبت کنیم و کنار هم یه چایی بخوریم  و با هم به ادا اصول‌های مخبرالدوله سرسعدی و دامبول‌الدوله بخندیم، خودش یه موفقیت بزرگه.

می‌دونم که جا انداختن این تعریف برا ذهن ماها خصوصا تو بخش پیشرفت شغلی و رسیدن به رفاه مادی و مالی، سخته، اما به نظر من ارزشش رو داره هر از گاهی معیاری باشه برا سنجش راهی که داریم می‌ریم و عمر باارزش و هیچ‌گاه برنگشتنیمون رو داریم می‌ریزیم پاش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

دارم می‌گردم توی گوگل ببینم قهرمان بسکتبال جهان بالاخره کی شد؟...خب اینم سایت رسمی فیبا... ب-------له! آمریکا شده قهرمان (9 برد و هیچ باخت)، بعدشم ترکیه (8 برد و هیچ باخت). ایران شده نوزدهم (یک برد و چهار باخت) و تونس آخرم! (5 باخت و هیچ برد)

کاری به اینکه نفس همین حضور در میادین بین‌المللی مهمه و این ارزشمنده و غیره ندارم. واقعا هم قبول دارم برای بسکتبال ما واقعا این حضور ارزشمند بود. اما باز دارم به اون رتبه اولیه نگاه می‌کنم... یادم می‌آد چند وقت پیش خونده بودم:

مایک شیشفسکی، سرمربی تیم ملی بسکتبال آمریکا پس از برد در اولین بازی خود (در مقابل کرواسی) اذعان کرد که پیروزی تیم خود را قطعی می‌دانسته.  وی در بخشی از یکی از کتابهای خود به نام "ورای بسکتبال" تاکید می‌کند که برای رسیدن به موفقیت، افراد باید تصویر کاملی از موفقیت در ذهن خود داشته باشند....او مثال می‌زند که چگونه یکی از بازیکنان تیم دانشگاهی خود را که بطور بالقوه از بهترین بازیکنان نبود، وادار کرد که خود را بیشتر و بیشتر در مقام ستاره تیم تصور کند و دیده بود که چگونه پذیرش تصورات از لحظاتی که موفقیت در آنها یک بازیکن عادی را به ستاره تبدیل می‌کند، باعث شد آن بازیکن ستاره شود.

در ادامه نوشته شده بود: در طی بازی‌های گروه ب نگران‌کننده‌ترین مساله در اظهارات و واکنش‌های مربیان دو تیم ایران و تونس درخصوص نتایج احتمالی، همین فقدان تصور از موفقیت بود. این دو مربی در هر کنفرانس خبری تاکید می‌کردند که این برای نخستین بار است که به بازیهای جهانی راه می‌یابند و لذا تلویحا به برتری بالقوه تیم‌های رقیب صحه می‌گذاشتند.حتی واسلین ماتیچ، مربی ایران، در کنفرانس خبری پس از مسابقه با آمریکا صراحتا ابراز کرد که برنامه‌ای برای برد نداشته است.

...

نداشتن تصور از موفقیت، یعنی نداشتن هدف دقیق بیان شده، و بالتبع یعنی نداشتن برنامه‌ای معین برای رسیدن به آن هدف.

...چقدر از موفقیت‌ها و یا موقعیت‌هایی که آرزوشون رو داریم، تصویر دقیق و ملموس تو ذهنمون داریم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩

زمانای قدیم، شاهزاده‌ها رو از کودکی تعلیم می‌دادند تا وقتی شاه فرتوت شد یا مرد، حاکم لایقی برای کشور داشته باشن. فارغ از سختی یا آسونی اون تعالیم، یه چیز حتما خیلی مهم بوده: تداوم و ممارست. این‌که مهارت‌های مختلف رو با تمرین و تلاش یاد بگیری.

اگه امروز بهمون بگن درست یه سال بعد تو حاکم فلان‌جا خواهی شد یا استاندار فلان‌جا، ما چیکار می‌کنیم؟ آیا عاقلانه نیست برا 365 روز باقیمونه تا اون فرصت برنامه بریزیم و کاری کنیم که مسائل، مشکلات، فرصتها و برنامه‌های آینده اونجا رو مثل کف دستمون بشناسیم تا درست حکمرانی کنیم؟

...

حالا که بهمون حداقل فعلا وقت داده‌اند تا امپراطوریمون رو خودمون بسازیم، برا اهداف و آرزو‌ها و پیشرفت‌هایی که دلمون می‌خواد چیکار کرده‌ایم؟

مطلب قشنگی می‌خوندم اینجا از مقایسه دانشکده LSE انگلستان و دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. یه نکته تکون دهنده‌اش این بود که نویسنده می‌گفت تو دانشگاه‌های معتبر دانشجوها برنامه‌ریزی می‌کنن تا در هر ترم یه زبان جدید یاد بگیرن. با خودم فکر کردم ...!

باز برگردیم به سوال بالا. اگه می‌دونی برا ساخت امپراطوریت، یا ساده‌تر، برا راضی‌تر شدن از خودت باید چه‌کارهایی رو انجام بدی، نباید یه برنامه درست و حسابی راه بندازی؟

فکر کنم برا رسیدن به یه هدف اگه بشه برنامه‌ای ریخت که هر روز یه‌کار در اون راستا انجام بدیم، آخر 365 روز خیلی عمیق‌تر و جون‌دار تر از اونی که فکر می‌کنیم به هدفمون می‌رسیم. مداومت در تمرین و تلاش رو نباید بذاریم یادمون بره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

BLP0092926 - African businessman standing under traffic lights

دو دقیقه وقت بذار یادت بیار سال پیش این موقع کجا بودی، چیکار می‌کردی، چه رویاهایی داشتی؟ درامدت چقدر بود؟ تو شغلت کجا قرار داشتی، رابطه معنویت با خدا تو چه حدی بود، سلامت‌تر بودی یا الان روبه‌راه‌تری و...

ببین آیا الان نسبت به اون موقع در کل پیشرفت کرده‌ای؟ جلو اومده‌ای؟ از خودت راضی هستی؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

JOP0002901 - Recycling plant, tellies and monitors, Norway.

چقدر کامنت‌های این پست پایین جای تفسیر و فکر داره. اینو واقعا می‌گم، ممنون از مشارکتتون. دو نکته:

اول اینکه آمریکائی‌ها هم مثل ماها اغلب نوشته بودن سفر به هاوایی، یک هفته در دیزنی‌لند با خانواده و دوستان و برخی چیزای دیگه در همین ردیف. اما نکته جالب این بود که پژوهشگرا فهمیده یودن در واقعیت، بیشتر وقتِ اونا پای تلویزیون صرف می‌شه. یعنی یه چیزی در حدود روزانه پنج ساعت و ده دقیقه بطور متوسط در سال 2008 آمریکایی‌ها وقتشون رو با تلویزیون گذرانده‌اند. البته این غیر از 3 ساعت در ماه وقت برای دیدن ویدئوهای اینترنتی بوده.

به نظر من نکته نهفته و مهم این تحقیق اینه که ما آدما آرزوهایی در سر داریم ولی خیلی از اوقات به دلایل مختلف از جمله وظایف شغلی و خانوادگی و غیره به خیلی از اونا نمی‌رسیم. خب این طبیعیه. اما بخش غیرطبیعی اینه که با این وجود، اون زمان‌هایی رو هم که یه مقدار از فشار اون تعهدات رها شده‌ایم رو به چیزایی که حتی نزدیک به آرزوهامون هستن هم اختصاص نمی‌دیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه بیشتر ماها دلمون یه تغییر و تحول مکانی و یه سفر دل سیری می‌خواد گاهی می‌شه تو شیش ماه حتی پارک بغل خونمون هم نمی‌ریم که هیچی، دو دقیقه وقت اذان مغرب که هوا گرگ و میشه تو ایوون خونمون هم نمی‌ریم به آسمون نگاه کنیم و یه نفس بکشیم! ما هم یه جورایی مثل هم‌نوعامون تو دیار کفر! عاشق اینیم که سرمون رو با سریالهای آبکی خودمون یا آبکی‌تر ماهواره (شاید هم بالعکس!) پر کنیم . می‌دونیم می‌تونیم حداقل یکی از کتابهایی رو که دوست داریم بخونیم رو تو دو هفته آینده نم نم تموم کنیم، اما عملا تمام دو هفته را به روزمرگی می‌گذرونیم.

من می‌دونم که برا خیلی از ماها، خصوصا خودم اون دو سه ساعت پای تلویزیون نشستن یه جورایی تمدید قوا و خستگی روحی رو رفع کردنه. برا من مثل خیلی از شماها اون زمان تنها وقتیه که می‌تونم با همسرم بگذرونم و در کنارش باشم. حتی گاهی لذت با هم دیدن یه برنامه کلی انرژی می‌ده. اینا درست، اما اگه جواب ماها به اینجور سوال‌ها این نباشه که دوست دارم یه هفته کامل رو بشینم و با آرامش تلویزیون نگاه کنم، معناش اینه که یا این دم دستی‌ترین تفریح ما بوده و ما چون تنبلیم اونو رها نمی‌کنیم؛ یا این‌که زندگی روتین ما فاصله‌اش با زندگی دلخواهمون خیلی خیلی زیاده. و این فاصله رو فقط یه همت عالی و اراده خوب پر می‌کنه. فقط همین.

دوم هم این‌که،

این شوق برای کندن و رهاکردن و رفتن به مکانی دیگر... خیلی باید به دلایلش فکر کنیم. خیلی هم سیاسیش نکنیم، من فکر می‌کنم ماها خودمون با خودمون خیلی خیلی کار داریم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

اگه یه هفته بهمون وقت بدن و بگن تو این یه هفته بدون نگرانی در مورد هزینه‌ها و درآمد و هرگونه تعهد دیگر، کاری رو که دوست داری انجام بده (فقط یه کار) چیکار می‌کردیم؟

نتایج یه تحقیق رو می‌خوندم در مورد مردم آمریکا درخصوص پاسخ به این سوال. بگیم ماها چیکار می‌کردیم تا بعد با توجه به نظر آمریکائی‌ها و سایر کشورها، نتیجه‌گیری بکنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

دارم هویجی رو که صبح زود پوست کنده‌ام و گذاشته‌ام توی کیفم گاز می‌زنم و فکر می‌کنم برای احتمالا آخرین یادداشت سال 88 چه بنویسم.

آبدارچی خوب محل کارم در می‌زند، چای می‌آورد و با احترام عقب عقب بیرون می‌رود. تشکر می‌کنم و باز فکر می‌کنم. خب چی داری بنویسی؟ این‌که سال خاصی بود امسال؟ این‌که شاید یه جورایی همه ماها چند سال بزرگتر شدیم امسال؟ این‌که اصلا نفهمیدم چطور شد اسفند؟ (دارم به دیده تردید نگاه می‌کنم به اون ضرب‌المثل قدیمی که معتقد بود اگه خوش گذشته باشه، زود گذشته)

یقینا امسال کلی تجربه داشت برام. از ارتباطات شخصی و دوستانه و اداری و کاری. اتفاقهای جدیدی تو زندگیم افتاد. یه‌کم ساکت‌تر شدم و یه‌کم محتاط‌تر. یه‌کم نه، خیلی. خصوصا در قضاوت اعمال آدم‌ها. یه‌کم به بعضی از تجربیات و یافته‌های قبلیم که ازشون مطمئن بودم شک کرده‌ام. این‌که چطور باید مدیریت کرد و این‌که چه جیزی مهمه و چه چیزهایی مهم نیست. این‌که چطور می‌شه بالاترین کارآیی رو با تموم محدودیت‌های معلوم و نامعلوم دور و برمون بروز داد؟ این‌که رو چه چیزایی باید محکم ایستاد و چه چیزهایی رو اصلا حتی نباید بهش اشاره کرد. این‌که تو یه موقعیت‌هایی فضای سوء‌تفاهم بالاست و این‌که نسخه‌های من برای یه محیط و یه آدم دیگه می‌تونه کاملا نتیجه عکس داشته باشه.

تو سال جدید دو تا تجربه جدید با خدا داشتم که صمیمانه ازش خواسته‌ام به هیچ عنوان اونا رو از من نگیره چون خیلی خیلی دلگرمم می‌کنه. تو سال 88 عادت کردم با یه عنوان جدید صدام کنند که هم می‌چسبه، هم کلی مسئولیت می‌ذاره رو دوشم. تو سالی که گذشت، بعضی از خواسته‌ها و تمایلاتم کم‌رنگ شد و با ناباوری دیدم بعضی چیزهایی که روشون خیلی حساسیت داشتم رو ازشون راحت‌تر می‌گذرم و دیدم که باز هم زندگی جریان داره و چیزی کن‌فیکون نشد. دیدم که حتی ناخودآگاه با این روش برخی از دیگر خواسته‌های قلبیم که ناچار کنار گذاشته بودمشون، رو اومدن و بدون هیچ دلهره و زحمتی به بار نشستن. تو سال 88 بیشتر از گذشته دلهره برم داشت که اون آینده‌ای که دارم براش برنامه می‌ریزم خیلی وقته شروع شده و داره به همون برق و باد سال 88 می‌گذره. اواخر این سال همونطور که تو چند پست قبلی نوشتم یه اعتماد به نفس جدید راجع به غلبه بر یه ترس ریشه‌دار پیدا کردم که خیلی بهم کمک کرد.

سال 88 از اون سالهایی بود که خیلی از بنده‌های خوب خدا لطفشون رو نصیب من کردن. در مقابل خیلی اوقات هم من کاری کردم که دل خیلی‌ها شکست و خیلی‌ها تو دل یا تو روی من گفتن که از من انتظار فلان کار رو نداشته‌اند. می‌دونم که حق هم داشته‌اند اما واقعا دارم به این نتیجه می‌رسم که امکانات محدود، اطلاعات ناکافی، ناپختگی و حتی گاهی غرور سبب می‌شه آدم به کاری دست بزنه یا حرفی بزنه که نتیجه‌اش برا دیگران ناراحت‌کننده باشه و حق هم داشته باشن. واقعا این از اون درس‌های امساله که تو واحدهای انسانی رسیدن به یه نتیجه و راهبرد درست، هزینه‌های زیادی داره...(پرشین بلاگ به هم می‌ریزه، رفرش می‌کنم و نگران اینکه نکنه اینایی که نوشته‌ام بپره...بعد با خودم فکر می‌کنم شاید صلاحی بوده و نباید اینا رو می‌نوشتی...بعد یاد این می‌افتم که خدایا چطور بفهمیم چی صلاحه؟

در می‌زنن و می‌گن یه جلسه داریم...

الان یک ساعت و نیم بعده و دوباره نشسته‌ام و می‌بینم که بخشی از مطلب پریده ولی بخشیش مونده...باز می‌گم صلاح نبود حذف بشه؟ و یاد دل‌دل‌های زیادی می‌افتم که تو کل زندگیم کرده‌ام و بجز چند موردش، تو بقیه‌اش خیر دیده‌ام از این‌که صبر کرده‌ام و باز این تردید که واقعا چه فضائیه میون اراده و تردید و جرات و قضا؟ و واقعا حد حرکت تو جمله از تو حرکت از خدا برکت تا کجاست؟ و یادم می‌آد که این یکی از سوالات فلسفی این وبلاگه که هر از چندگاهی تو یه پست نوشته می‌شه و باز می‌ره و باز می‌آد...)

تو این سال، سه‌چهارتا کتاب منتشر کردم، کلی لغت انگلیسی خوندم و سعی کردم به خاطر بسپرم، متاسفانه فقط سه‌چهار تا کتاب خوندم تا ته ولی کلی کتاب خریدم و دوتا دوست خوب کتابفروش پیدا کردم، بیشتر وبلاگ خوندم و بیشتر در اینترنت پرسه زدم اما بارها دیدم که دارم تندتر و نجویده‌تر می‌خونم، دو سه‌تا کار روتین و منظم رو توی زندگیم تثبیت کردم، چهارتا مسافرت رفتم و کلی چیز یاد گرفتم، بالاخره منهم دیدم که دارم تبدیل می‌شم به آدمایی که هر توجیهی رو میارن که بگن کار کردنمون بخاطر زندگیمونه و به همین خاطر خودشون رو تبرئه می‌کنن از اوقاتی که برا همسرشون نمی‌ذارن (و به این خاطر شرمنده همسرمم)، یاد گرفتم که با احساس گناهم تو بعضی خواسته‌هایی که نمی‌تونم بهشون برسم کنار بیام و بسپارمشون به خدا و از خودش بخوام که یه راه درست بهم نشون بده و ...

...یکی از عاداتی که امسال خیلی از من انرژی گرفت که درستش کنم اما نشد «توانایی زندگی تو لحظه» بود. می‌بینم که مثل همیشه ذهنم همه‌اش می‌پره به آینده و کمی هم به گذشته...

دارم می‌رم یه ماموریت اداری و انشاالله هفته اول فروردین برمی‌گردم. امیدوارم بتونم یه برنامه مدون و دقیق از سال بعد بنویسم. نه اینکه اونا قراره انجام بشه، بلکه این‌که می‌خوام بدونم می‌خوام تا کجا بپرم. یادمه زمان دبستان بهمون یاد می‌دادن وقتی می‌خواهیم تو امتحان پرش بیشتر از قبل بپریم، به اونجایی که می‌خواهیم بهش برسیم نگاه نکنیم، یه مقدار جلوترش رو نگاه کنیم و همونطور خیره به اونجا خیز برداریم و بپریم...

سال نو پیشاپیش بر همه شما خوانندگان خوب و همراه و مهربان و بزرگوار مبارک. امیدوارم شما هم با یه قلم و کاغذ تو این روزا یه روزی رو پیدا کنین و اهداف سال بعدتون رو بنویسین. موفق باشید و همیشه امیدوار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸

با یه نگاه مینیمالیستی به اهداف و آرزوهامون، می‌شه یه اولویت‌بندی مجدد کرد و اونایی که می‌شه بهشون رسید رو تنظیم کرد و حرکت کرد و از خدا هم یاری خواست.

کتابهایی که می‌خواستی بخری و هنوز نخریده‌ای

کتابهایی که می‌خواستی بخونی و هنوز نخونده‌ای

کارهایی که تصمیم داشتی دیگه انجام ندی و هنوز انجام می‌دی

کارهایی که می‌خواستی انجام بدی و هنوز همتش رو نداشتی که شروعشون کنی

فیلم‌هایی که می‌خواستی ببینی و دارن گوشه پلیر خاک می‌خورن

لغتهای انگلیسی‌ای که می‌خواستی یادشون بگیری و ولشون کردی

تحولات روحی‌ای که دلت می‌خواست بهشون فکر کنی و سعیتو براشون بکنی و تنبلی کردی

اهداف مالی و بلندپروازی‌های شغلی ای که داشتی و  گذاشتیشون کنار

...

اهداف لازم نیست کوبنده و اساسی و ساختارشکن باشن. فکر می‌کنین اگه طبق یه برنامه منظم یا یه‌کم منظم فرضا تا پایان سال چندتا فیلمی که دلتون می‌خواد رو ببینین یا 100 تا لغت جدید یاد بگیرین یا دو‌سه تا کتابی که همیشه دل‌دل می‌کردین رو دست بگیرین و تمومش کنین یا یه هفته سعی کنین فلان عادت بد رو که وقتی بهش فکر می‌کنین و می‌بینین اراده‌اتون رو به تمسخر گرفته کنار بذارین یا بالاخره کار با یه نرم‌افزار کاربردی رو یاد بگیرین یا  حداقل یه ماه برنامه غذایی‌ای که دلتون می‌خواد رو اجرا کنین یا بالاخره دوربینتون رو بردارین برین بیرون و اون آرزوی چندساله‌ای که برا عکاسی آزاد داشتین براورده کنین و هزارتا چیز دیگه ... حس بهتری از این روزمرگی‌ها نداره؟

LUP0970141 -

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

تو خیلی از وبلاگهای خارجی که در زمینه پیشرفت شخصی مطلب می‌نویسن، از خواننده‌ها دعوت شده برا سال جدید میلادی برنامه‌ریزی کنن و هدفهاشون رو برگزینن و ریز بنویسن. شاید برا ماها این کار بیشتر اول سال جدید خودمون معنا بده اما دیروز داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه این روزا رو بذارم برا ارزیابی سالی که 10 ماهش گذشته و ببینم به هدفهایی که تعیین کرده بودم رسیده‌ام یا نه بهتر نیست؟

شاید یه خودارزیابی یادمون بندازه که 10 ماه سال گذشت و ما حتی یه تغییر جون‌دار و اساسی تو زندگیمون نداده‌ایم! حتی تو یه کار نتونستیم پیشرفت کنیم و خودمون رو بهتر کنیم. همه چیز کیفیتشون همونیه که سال 87 هم داشته‌اند فقط اندکی تجربه و روزمرگی بیشتر شده.

این خیلی بده...

حالا حداقل می‌شه یه هدف معین کرد و تو نزدیک 70 روز باقیمونده از سال 88 بهش رسید. همین حالا، نه حتی یه ساعت دیگه. سوال هم می‌تونه این باشه: چه‌کاری اگه بکنم و به چه هدفیم برسم باعث می‌شه تو لحظه سال تحویل احساس کنم سال پرباری رو گذرونده‌ام؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

این‌که فقط بعضی از ماها می‌دونیم تا ۵ سال دیگه کجاییم و بیشترمون از این کار طفره می‌ریم یا حتی از فکر کردن بهش هم سرگیجه می‌گیریم, دوتا چیز رو به نظر من آشکار می‌کنه:

١. اعتقاد آگاهانه یا ناآگاهانه به این تفکر که جبر همواره بیش از اختیار تو زندگی ماها تاثیرگذاره.

٢. اعتراف به اینکه اعتقادی به برنامه‌ریزی نداریم و اصولا مزیت‌های زیادی تو بابرنامه بودن و طبق برنامه و هدفِ از پیش تعیین شده حرکت کردن در مقایسه با بی‌برنامه بودن نمی‌بینیم. لذا فکر می‌کنیم همینکه هستیم و داره پیش می‌آد خوبه و نیازی نیست نظم کنونی رو به هم بزنیمش.

اما دو تا هم جواب از نگاه من:

1. اگه حضرت علی می‌فرمایند که جوری برای زندگیت برنامه‌ریزی کن و امیدوار باش که انگار تا ابد زنده‌ای و به شیوه‌ای زندگی کن و رفتار کن انگار لحظه‌ای دیگر می‌میری، نشون می‌ده اون چیزی که ما از توکل و آرامش و سپردن چیزا به خدا و ترس از دخالت در تقدیر و همه اینجور فکرا فهمیده‌ایم، یه‌کم نیاز به فکر بیشتر و احتمالا اصلاح اساسی داره.

2. برنامه‌ریزی برای آینده بهمون نشون می‌ده که هدفمون واقعا چیه، چقدر مایه لازم داره، چقدر تمرکز می‌خواد، چقدر زمان و اراده نیاز داره، از چه چیزهامون باید بزنیم و کجاها باید به خودمون سخت بگیریم، وقت استراحتمون کجاهاست، برا اوقات خستگی‌درکردنمون چیکار کنیم بهتره، چی بخونیم، چی بخریم، چی ذخیره کنیم، کجاها برونگرا باشیم، کجاها بیشتر بپذیریم و سرمون رو بندازیم پایین و هزارتا چیز دیگه.

شاید گفتن اینکه تا چند سال بعد کجاییم سخت و ناممکن باشه، اما تعیین هدف برا زندگیمون و کشیدن یه نقشه کوچیک و نوشتن چندتا هدف کوچکتر و ابزار برا رسیدن به هدفمون اصلا سخت و ناممکن نیست.

فقط همت می‌خواد و اینکه بفهمیم:

خدا هم آدمای با اراده و قوی رو بیشتر دوست داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸

وقتی ازت سوال کنن که تصور می‌کنی 5 سال بعد کجایی و به کجا رسیده‌ای، چی می‌گی؟

اگه ازت بپرسن چه هدفهای مشخصی داری و چه کارهایی رو داری برا رسیدن به اونا تو فرضا 5 سال آینده انجام می‌دی چی می‌گی؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

یه مطلبی رو می‌خوندم از یه وبلاگ خارجی که نویسنده‌اش یه خانمی بود حدودا بیست و چند ساله که ظاهرا غلبه ناامیدی و یاس و شکست تو زندگیش بر امید و آرامش خیلی بیشتر بوده. یه روز این خانم تصمیم می‌گیره حالا که این اندازه از عمرش گذشته، ضرر نمی‌کنه تصمیم بگیره یه سال از عمرش رو با اختیار خودش به مثبت‌اندیشی و امیدبگذرونه. از همون روز شروع می‌کنه برا  این هدف تلاش کردن و محصولش هم می‌شه اون وبلاگ که پر از درس‌های زیبا و مطالب انرژی‌دهنده بود.

...

با خودم فکر می‌کردم اگه بیاییم و یه زمان معین فرضا یک ماه رو اختصاص بدیم که توش تلاش کنیم تموم فکر و ذکرمون یه هدف خاص بشه، چه اتفاقی می‌افته؟ می‌دونم که خیلی از ماها با این روش ناخودآگاه آشناییم. مثلا رژیم می‌گیریم، تصمیم می‌گیریم برا کنکور یا قبولی تو یه آزمون درسی یا استخدامی حسابی بخونیم، ورزش می‌کنیم و ... اما به نظرم این‌کار رو می‌شه درخصوص مسائل دیگه‌ هم بکار برد و فقط منحصرش نکرد به وقایع خیلی خاص زندگی. 

مثلا دو سه ماه شب و روز و فکر و ذکرمون بشه زبان انگلیسی که سالهاست حسرتشو می‌کشیم که راحت انگلیسی حرف بزنیم و بفهمیم. یا یه مدت زمان خاص تموم هم و غممون رو بذاریم رو اینکه یه لیست گنده از کارهایی که نصفه کاره ولشون کرده‌ایم رو تموم کنیم. یا فرضا یه ماه وقت بذاریم و بدون حواس‌پرتی و کارای متفرقه بشینیم راجع به فلان موضوع که خیلی وقته دلمون می‌خواد اطلاعات درباره‌اش داشته باشیم و توش یه متخصص حداقل اولیه بشیم مطلب بخونیم و فکر کنیم و جستجو کنیم و مشورت کنیم.

عمر ما داره می‌گذره. خواه ناخواه. اغلب هم با روزمرگی. بیایید یه ماه این تمرین رو بکنیم. اگه خوب نبود عمرمون که زودتر نگذشته. هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

یکی از چیزایی که با گذر زمان آرام آرام برای آدم می‌شه یه مشغله ذهنی، فکر کردن به کارهایی است که زمانی خیلی راحت و آسون و با شوق انجامش می‌دادی اما الان به هر دلیل موجه یا ناموجهی گذاشتیش کنار. این امر خصوصا اگه زمانی تو اون کارا خبره بوده باشی و مورد تحسین و تایید دیگرون، بیشتر اذیت می‌کنه.

مثلا زمانی بوده که خوره کتاب بودی و کلی کتاب می‌خوندی و حسابی تو فرضا موضوع ادبیات داستانی، فلسفه، علم یا هر چیز دیگه اطلاعات به‌روز داشتی اما الان با خودت که فکر می‌کنی می‌بینی از آخرین باری که جدی کتابی رو خونده‌ای خیلی گذشته. یا فرضا تو یه رشته ورزشی قوی بودی و برا خودت مدعی بودی اما حالا می‌بینی که راحت از یه تازه‌نفس تو اون رشته عقب می‌مونی و ناخودآگاه به خودت قوت قلب می‌دی که به هرحال اون جوونه و من ...اما ته دلت می‌دونی که اینا بهونه‌ است!

چند روز پیش مطلبی می‌خوندم از یه قهرمان یه رشته ورزشی که بعد از سالها دوباره کلی تلاش کرده بود و دوباره قهرمان شده بود. بعد که  انگیزه این کار رو ازش پرسیده بودن گفته بود اون وقتا بچه من کوچیک بود. الان اگه بخوام باور کنه که باباش زمانی قهرمان دنیا بوده باید ملموس بهش نشون می‌دادم.

...

این آقای لانس آرمسترانگ که بعد از پیروزی بر سرطان پنج شیش بار قهرمان مسابقات جهانی دوچرخه‌سواری توردوفرانس شد، برای من یه الگوئه. تو همین چند روزه هم اگه تو خبرا دقیق بشین می‌بینین بعد اینهمه سال هنوز تو دو سه نفر اول داره رکاب می‌زنه. خوشم می‌اد از آدمایی که دست بر نمی‌دارن تا چیزی رو به خودشون ثابت کنن.

دیروز و پریروز دوتا کار گنده انجام دادم که حس آرمسترانگی بهم دست داد. اولش 10-12 ساعت وقت گذاشتم و یه گزارش ملی که برام شده بود یه غول بزرگ نوشتم و تایپ کردم و کیف کردم. دومیش هم کل جمعه رو وقت گذاشتم و به یاد اون وقتها یه کتاب دلچسب رو از اول تا آخرش خوندم و لذت بردم... سالها بود که این حس درونم رشد کرده بود که دیگه حوصله آروم نشستن و خوندن و مسحور کتاب شدن رو ندارم و سیستمم شده همین روش جویده جویده خوندن اینترنتی. اما این جمعه بر این خیال باطل یه خط گنده کشید و باعث شد دل گرم بشم به خودم.

بد نیست گاهی همت کنیم و یه چیزایی رو دوباره به خودمون ثابت کنیم. خصوصا اون چیزایی که یادشون ناخودآگاه حسرت می‌آره تو دلمون.

 

پیوست: آهنگ عجیب و غریب وبلاگ:  Dinata از Eleftheria Arvanitaki خواننده یونانی

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

یادمون نره بعضی از فضیلت‌ها ازلی و ابدی هستن و فرق می‌کنن با نسخه‌های زودگذر کنونی. خیلی فرق می‌کنه که برا کسب اعتماد به نفس، نفس عمیق بکشیم، صاف وایسیم، تو چشم مخاطب نگاه کنیم، رو لحن صحبتمان کار کنیم و ده‌ها روش دیگه رو بکار ببندیم...تا اینکه بدون درگیر شدن تو همه این کارا، بیاییم و رو خودمون کار کنیم و درونمون رو قوی کنیم. با توکل، با صداقت، با فروتنی و با چیزای دیگه.

...

چند روزه دارم به این موضوع استقامت فکر می‌کنم. اینکه چقدر ازش فاصله گرفته‌ام و چقدر ناخودآگاه دنبال نتایج آنی می‌گردم و سریع دلم می‌خواد به فلان هدف برسم تا زود برم سراغ یه هدف دیگه.

یادمه چند وقت قبل دوستی تو یکی از کامنت‌های اینجا نوشت که با مصرع نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود خیلی موافق نیست... با اینحال من هنوز فکر می‌کنم خوشترین و به‌یادماندنی‌ترین موفقیت‌های زندگیم اونایی بوده که خیلی براشون زحمت کشیده‌ام.

دلم تنگ شده بود برا زحمت کشیدن و عرق ریختن و حسابی درگیر یه کار شدن.  گفتم اینجا بنویسم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸

PDP0596912 - Saw blade, close-up of teeth

دیروز حکایتی رو می‌خوندم از آدمی که یه نفر رو توی جنگل دید که داره با شدت و کلی عرق‌ریزی یه درخت رو اره می‌کنه. رفت و با احترام بهش گفت: قربان به نظر می‌رسه خیلی دارین انرژی مصرف می‌کنین اما خیلی کار پیش نمی‌ره. آدمی که داشت اره می‌کرد سری به موافقت تکون داد و با همون شدت به کارش ادامه داد. فرد رهگذر گفت خب صلاح نمی‌دونین اندکی صبر کنین و با توجه به اینکه خیلی هم کارتون پیش نرفته، اره‌تون رو تیز کنین و مجددا شروع کنین؟ اینجوری خیلی سریع‌تر کار تموم می‌شه. طرف نگاهی عاقل اندر سفیه به رهگذر انداخت و گفت نمی‌بینی نمی‌تونم یه لحظه هم کارم رو متوقف کنم؟ من فرصتی برای اینجور کارا ندارم.

 ...

تو همونجا می‌خوندم که یکی از اهداف شخصی ماها می‌تونه این باشه که تو هر سال جدید یه توانایی جدید کسب کنیم.

...

گاهی لازمه صبر کنیم و یه نگاهی به خودمون بندازیم. ما آدمای کم‌توانی نیستیم اما گاهی با گذر سالها همون توانایی و مهارت‌هایی که سالها قبل داشته‌ایم رو داریم و زیاد فرق نکرده‌ایم. اره‌هامون کند شده‌اند و ما با همونا داریم زندگیمون رو می‌گذرونیم.  برا ماها خیلی لازمه اره‌هامون رو تیز کنیم. اینجوری هم نسبت به خودمون احساس خوبتری داریم و هم کار، زندگی و شغلمون همیشه تحت کنترل می‌مونه.

فکر کن ببین دوست داری کدوم توانایی‌ها  و مهارت‌هاتو بهبود ببخشی؟

 

پیوست: این کتاب هفت عادت مردمان موثر از استفن کاوی چکیده‌ایه از تموم کتابهایی که تا حالا من تو زمینه رهبری و مدیریت شخصی و کاری خونده‌ام. اگه تونستین یه نگاهی بهش بندازین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

هیچ‌وقت برای گرفتن اون تصمیمی که خیلی وقته داری بهش فکر می‌کنی و می‌دونی اگه بگیریش خیلی چیزا تو دلت متحول می‌شه دیر نیست.

هیچ وقت هم برای اجرایی کردن اون تصمیمی که گرفتی دیر نیست. اگه تصمیمتو گرفتی، به خودت احترام بذار و براش وقت بذار و سفت و مقتدر پاش وایسا. گاهی فکر می‌کنم یکی از بزرگترین لذت‌های دنیا اینه که به خودمون ثابت کنیم می‌تونیم.

می‌شه سال جدید رو ساده و روزمره و معمولی آغاز کرد، می‌شه هم با یکی دوتا تصمیم متحول کننده رفت سراغش. گاهی این تصمیم‌ها می‌تونه خیلی کوچیک هم باشه اما ما می‌دونیم که رومون تاثیر بزرگی داره.

یه دفترچه و یه مداد...یه‌کم زمان اختصاصی برا خودمون...یه‌کم بلندپروازی و افق دید وسیع...یه‌کم آرامش ناشی از حس خدا...یه‌کم هم تمرکز و اراده و اقتدار.

اینا رو بکوبین و هم بزنین و دم کنین و نوش جان کنین. اونوقته که حول حالنا الی احسن الحال مفهوم پیدا می‌کنه.

سال نوی همتون مبارک

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧

Simple Is Beautiful

پریروز با کله‌ای پر از فکرهای جورواجور شغلی و تحصیلی یه دقیقه رفتم تو بالکن اتاق کارم. شروع کردم به نیگا کردن به خیابون و آدما و ماشینا. یه‌دفعه به ذهنم اومد: یه‌کم  ساده‌تر... دیدم تو چند ثانیه قضاوت‌هام از بین رفت، چین متفکرانه ابروهام باز شد و صدای سه چهارتا گنجیشک هم شنیده شد!

...

فکر کنم ساعتها و ساعتها می‌توان در مورد سادگی نوشت. از ساده زیستن که کم سخت نیست...تا ساده‌تر نگاه کردن و پیچیده‌نکردن مسائل و دائم دنبال دلیل و منطق و قصد و غرض نگشتن برای اتفاقا و رفتار آدمای دور و برمون که خیلی تمرین می‌خواد.

بدون اینکه بخوام کار رو خیلی سخت و تکنیکی کنم به این نتیجه رسیده‌ام که گاهی صرف یادآوری به خودمون که ساده‌تر شو! کلی از مسائل ما رو حل می‌کنه. یه‌کم فکر ساده‌تر، یه‌کم نگاه ساده‌تر، یه‌کم رفتار ساده‌تر و بی‌شیله پیله‌تر. یه‌کم خوراک ساده‌تر، یه‌کم حرف زدن ساده‌تر...بانمکه که حتی گاهی رها کردن عضلات شقیقه‌ها و دور چشم‌ها کلی ساده‌ترمون می‌کنه و کمکمون می‌کنه ساده‌تر و راحت‌تر نگاه کنیم...همین الان می‌تونین امتحان کنینلبخند

و شاید مهم‌تر از همه...یه‌کم زندگیه روحی ساده‌تر...یه ارتباط ساده‌تر و خودمونی‌تر با خدا که فارغ از انباشت‌های مختلف باشه... از اون نوع چارقت دوزم کنم شانه سرت...

IMP1011058

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧

خب من مثل کامنت‌های پست پایین، حقیقتا اعتقاد دارم که عوامل محیطی تاثیر عمده‌ای روی آدم و ذهنیات و توان و کارامدی‌اش می‌گذارند. فشارهای اقتصادی, تنش‌های عصبی, مشکلات حل شده با مشکلات دیگه, آلودگی هوا و شاید هم از همه اینا بیشتر نوع فرهنگ ما سبب شده تا ما نسبت به خیلی از آدمیزادهای دیگه سختی بیشتری بکشیم.

با این‌حال می‌خوام مثل همیشه وزن بیشتر رو بدم به خودمون و نوع نگاهمون و تفسیری که از علت زندگی‌کردن داریم. می‌خوام برم سراغ اون چیزی که به روز من و تو شکل می‌ده. به اون چیزی که وقتی فلان سختی رو پشت سر گذاشتم باهام حرف می‌زنه و اون چیزی که وقتی به فلان سختی و غم و دلنگرانی رسیدم، آرام و مطمئن کمکم می‌کنه تا بفهمم و بگذرم و ادامه بدم به زندگی. اونم یه زندگیه پویا و سر به آسمون نه خسته و باری به هر جهت و لِخ لِخ کن!

من دارم دنبال راهم می‌گردم. به یه نتایجی هم رسیده‌ام. یه حس خوب دارم از اینکه چیزی داره آروم آروم کامل می‌شه و رشد می‌کنه. ساکت شده‌ام تا ببینم کی می‌خواد سر در بیاره. کی می‌خواد بهم بگه: خب ببین آقای امیدوار، این همون روشیه که می‌خواستی. چیزی که با یه شیب مطمئن ببرتت بالا. بفهمونه بهت چرایی فلان غم و غصه و مصیبت رو. حالیت کنه حکمت پشت سر فلان اتفاق نابهنگام و غریب تو زندگیتو. کمکت کنه بدون تزلزل رو پاهات وایسی و تصمیمات و عقایدت با یه عوض شدن دولت و تغییر وضع اقتصادی و رسیدن یا نرسیدن به فلان پست و مقام و تغییر کم و زیاد درامدت  متلاطم نشه و بهم نریزه. مراقبت باشه با یه بی‌احترامی و نامردی به هم نریزی و با یه لطف و ابراز ارادت یا موقعیت عالی آرامش و متانتت رو از دست ندی. دارم دنبال یه حکمت ناب می‌گردم. حکمت و نه علم. یه چیز ریشه‌دار. ریشه دار تو تجربه‌ها و زندگی هزاران سال آدمایی که قبل یا همراه ما زیسته‌اند. شاید این روش، تلفیقی و التقاطی از کار در بیاد. اما می‌دونم چیز خوبیه. حداقل برای من و برای خیلی‌های دیگه‌ای که مثل من فکر می‌کنن و احساس می‌کنن دیگه وقتش رسیده که چشماشون رو باز کنن و گمشده‌اشون رو پیدا کنن و بفهمن اِه! اینکه گم نشده بود و جلومون نشسته بود!

این چند وقت اگه کمتر می‌نویسم بخاطر اینه که دارم بیشتر فکر می‌کنم. خصوصا رو کامنتهایی که برام می‌ذارین. سعی می‌کنم از نقطه‌نظر شما خواننده‌های خوب و فهمیده اینجا مسائل رو ببینم. و این خیلی داره بهم کمک می‌کنه. لطفا به همراهیتان ادامه دهید. هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیملبخند

FAN2041177

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

یکی از بهترین علاج‌های فکر نکردن به حرفهایی که پشت سرت می‌زنن اینه که خیلی ساده روتو برگردونی، بلند شی وایسی و خودتو بتکونی از اینهمه غباری که شاید از طریق بهترین دوستات و همکارات رو تنت نشسته، بعد با یه لبخند آروم و مصمم شروع کنی از بالا سر همه اونا به اهدافت نگاه کنی، توانمندی‌هات رو یادت بیاری و حرکت کنی به سمت یکی از اون هدفها...

اینجوری مجبور نیستی ذهن و روحت رو هم درگیر این فکر آزار دهنده کنی که ای... آدما هیچکدومشون قابل اعتماد نیستن. می‌تونی هنوز به خوبی بشر ایمانت رو نگه داری و این خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧

یه مطلب زیبایی می‌خوندم اینجا که روایتی متفاوت از زندگی‌نامه امید کردستانی داشت. یه بخشش خیلی بهم چسبید. این‌که می‌گفت: ... کمی هم به خودمان فکر کنیم. به این فکر کنیم که چه کارهایی است که باید انجام دهیم تا فردا در مورد ما هم اینگونه بنویسند. بعد با چند تا جمله خوب و کاربردی این موضوع رو باز کرده: ببینیم چه کارهایی است که می‌بایست بیشتر انجام دهیم، به کدام کارها کمتر بپردازیم،‌کدام‌ها را امروز شروع کنیم و کدام‌ها را ...

...

می‌تونه این جمله برا امروزت خوراک فکری خوبی باشه: باید چکار کرد که هم‌نشین شدن با تو، حتی اینکه وقت بذاری و با آدما یه فنجون چایی بخوری، یا همینقدر که چند دقیقه به حرفهاشون گوش کنی، برا اونا آرزو باشه. هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

AIP0010805

تو جزو کدوم دسته از آدمای جویای موفقیت هستی؟ تو موفقیت و آرامش و راحتی رو تو چی می‌بینی؟ داشتن بیشتر یا داشتن کمتر؟ خواستن بیشتر یا خواستن کمتر؟ برنامه‌ریزی و تلاش بیشتر یا رهاسازی و رهاکردن بیشتر؟

خیلی از ماها غیر از اینکه اصلا هدفی برای موفقیت خودمون نچیده‌ایم و جزئیات اون چیزی که می‌خواهیم رو نمی‌دونیم، در کنارش هنوز راه رسیدن به خواسته‌هامون رو هم درست تعیین نکرده‌ایم. فیلم راز رو می‌بینیم و اهمیت رویاپردازی و نگارش هرآنچه می‌خواهیم و فکر کردن دائم به آرزوها و حس کردن خودمون تو شرایط دلخواهمون رو می‌بینیم؛ بعد در کنارش تعالیمی رو هم می‌خونیم و می‌بینیم که بهمون می‌گه ثروت و آرامش اصلی و واقعی در کمتر خواستن و تعیین تکلیف نکردن برای خدا و قوانین طبیعیه. توی دلمون دنبال ثروت و قدرت بیشتر هستیم و تو یه گوشه دیگه دلمون از ثروتمند شدن و قدرتمند شدن بخاطر تبعات بعدیش گریزونیم.

من معتقدم هر دوی این راه‌ها می‌تونه ما رو به آرامش و راحتی برسونه، هرچند به روش‌هایی کاملا متفاوت. اما ترکیب کردن این دو راه به نظرم معقول نیست. ما باید هدف روشنی داشته باشیم و بعد با یه راه و روش روشن تلاش کنیم بهش برسیم. هرکدوم از ما نیاز داره خودش رو و خصوصیات خودش رو خوب بشناسه. برا موفق شدن این مهم‌ترین و اصلی‌ترین کاره. شناخت هم از نظر دیگرون نسبت به ما در نمی‌آد. صرف اینکه یکی بهمون می‌گه تو فلان اخلاق رو داری یا فلان جور هستی، دلیل نمی‌شه قضاوتش درست باشه. فقط مائیم که خودمون رو درست و حسابی و بی‌رودربایستی می شناسیم. لذا باید خودمون آستینمون رو بالا بزنیم.

این کار برا زندگی‌های ما خیلی خیلی مهمه و نباید اینقدر به تاخیرش انداخت. حداقل یه‌بار بایست امتحان کرد و دید روش خاص ما برا رشد کردن چیه؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

شاید این یه کشمکش دائمی تو درون آدما باشه. اینکه تصمیم می‌گیریم از اینی که هستیم بهتر باشیم و بعد گاهی در میانه راه خسته می‌شیم و یه زنگ تفریح به خودمون می‌دیم و یه کم فشار به خودمون رو کم می‌کنیم  تا باز بتونیم تازه‌ نفس‌تر به سمت هدفمون پیش بریم. گاهی تو همین زمان و با مزه کردن مجدد اون چیزی که داشتیم با تلاش و زور ازش دل می‌کندیم یا ازش فرار می‌کردیم, کار خراب می‌شه و ما دوباره به سمت اون عادتمون بر می‌گردیم. تو این موقعیت‌ها چند جور اتفاق می‌افته. گاهی بعضی سخنان و دیدگاه‌ها ما رو تو انتخابمون مردد یا محکم می‌کنه. مثلا اینکه می‌گن جوون برا رسیدن به شناخت حقیقی باید جوونی‌هاشو کرده باشه  یا یه جمله که من چند روز پیش به چشمم خورد که می‌گفت: هیچ‌وقت درون خودت رو با بیرون آدما مقایسه نکن (هرچند من از این جمله خوشم اومد و احساس کردم تو خیلی از موقعیت‌ها می‌تونه دلداری خوبی باشه, اما قابلیت سوء‌استفاده زیادی هم داره) .

گاهی هم نه. ما بعد از رجعت به آن عادتی و رفتار و فکری که می‌خواستیم ازش دور بشیم و نشده, با یه دلمشغولی دائم ذهنی و دلی مواجه می‌شیم. یه جور وسواس درونی که دائما یه گفتگوی درونیه قوی رو با ما تشکیل می‌ده و دائم یا سرزنشمون می‌کنه که چرا نتونستیم رو قول خودمون پابند بمونیم یا چرا اینقدر بی اراده‌ایم یا ... حتی اینکه اصلا چرا ما اینقدر به خودمون گیر می‌دیم؟!

فکر می‌کنم همه ما روش خاص خودمون رو برا مواجهه با این موقعیت‌ها داریم و نمی‌شه یه روش رو به همه دیکته کرد.

اما به هرحال, تو این دنیای تکنولوژی و فست فود و ارزشمندی ثانیه‌ها, آنقدر روند و سیر رندگی ما تند شده که گاهی یک تلاش مداوم, عمیق و مملو از تعهد برای ما خیلی خیلی سخت می‌شه. شاید بشه گفت خیلی از ما دیگه اعتقاد واقعی‌ و دلی به لزوم و ارزش عمیق تقوا و خویشتن‌داری نداریم. خیلی از ما گیج گیج می‌زنیم. بین این روزمرگی مملو از سختی‌ها که به ما قبولونده همین که یه‌ کم وجدانمون هنوز زنده است و آدم خوبی هم هستیم دیگه کافیه و برا این دوره و زمونه زیاد هم هست! و بین نبود الگوهایی که بتونیم فارغ از یک ذهن الکی ایراد گیر بهشون نگاه کنیم و ازشون برا زندگی معنویمون الگو برداریم. و بین خستگی‌های مداوممون از تلاش‌های بی‌ثمر برای کشیدن خودمون به بالا.

...

ماه رمضان شروع شده. این تمرین سی روزه نخوردن و نیاشامیدن, فرصت خوبیه برا آروم بودن و بیشتر فکر کردن. فرصت خوبیه برا اینکه ببینیم می‌تونیم صدای درونیمون رو بشنویم؟ فرصت خوبیه برا اینکه نه صرفا با ذکر و ادعیه, بلکه با باز کردن چشم زیبا بین, آرام, فروتن, متبسم, خوش‌روی, و عمیق وجودمون, خدایی که تو گوشه دل و ذهنمون جا گرفته رو دوباره ببینیم و لذت حتی یه کلمه گفتگو باهاش رو به خودمون بچشونیم.

با دوستی چند روز پیش‌ها صحبت می‌کردم که می‌گفت تو مسیر اومدن به اداره از شنیدن طنین صدای قدم‌هاش بر سکوت کوچه‌های اول صبح و رنگ گرگ و میش هوا و صدای خش خش برگهایی که زیر پاهاش خرد می‌شن کلی کیف می‌کنه... گاهی همین حس‌های خوب, ساده و فراموش‌شده مقدمه عالی‌ای برای بو کردن خداست.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

این کامنت عموپولدار توی مطلب قبلی باعث شد تا اینارو بنویسم و ازتون بخوام فکر کنین و نظر بدین.

عموپولدار می‌گه یکی از دلایل ذوق نکردن ما اینه که اون چیزی رو که می‌خواستیم توی زمان خودش بدست نیاوردیم و به همین خاطر اگر با گذشت زمان هم به اون رسیده باشیم, دیگه جایی برای ذوق کردن نمی‌مونه. این فرض به نظر من تا حدی درسته. همه ماها یادمونه اون زمانی که از ته دل چیزی رو می‌خواستیم و با تلاش و یا گریه و یا هر کار دیگه‌ای بهش می‌رسیدیم, گاهی یکی دو شب از ذوق خوابمون نمی‌برد. بنده و داداشم وقتی راهنمایی بودیم و اون زمانا آتاری تازه اومده بود وقتی بعد از یه مدت زمانی بابامون یه آتاری از مکه برامون آورد دو سه شب متوالی تا آخرین لحظه‌ای که اجازه داشتیم بازی می‌کردیم و صبح‌ها هم از ساعت ۴ یا ۵ بیدار می‌شدیم و صدای تلویزیون رو کم می‌کردیم و بازی رو شروع می‌کردیم. یادمه از ته دل وقتی می‌خواستیم یه بازی جدید براش بخریم ذوق می‌کردیم. واقعا از ته دل بود. بعدها که بزرگتر شدیم من این ذوق رو با خرید موتور و ماشین داشتم و داداشم هم در خرید کامپیوتر.

خب حالا سالها از اون زمان گذشته. می‌دونم طبیعتا وقتی آدم بزرگتر می‌شه امکان ذوق کردن برا یه سری چیزا رو از دست می‌ده. شاید چون عاقلانه‌تر به مسائل نگاه می‌کنه. (هرچند فکر می‌کنم بعضی از آدم بزرگها هم این توانایی رو دارن که هنوز ذوق کنن).

اما نکته اینجاست که ما تو زندگیمون همیشه محدودیت‌هایی برای خواسته‌هامون داریم. وقتی کودک یا نوجوانیم این محدودیتها یا مالی هستن یا مخالفت‌های پدر و مادرمون. وقتی جوونیم این محدودیتها باز می‌تونه از دسته قبلی باشه و اجتماع هم بهش اضافه بشه. وقتی ازدواج می‌کنیم موضوع خیلی فرق می‌کنه. شاید عشق من برای داشتن فلان وسیله یا انجام فلان کار با مخالفت همسر آدم روبرو بشه. کاری به منطقی یا غیرمنطقی بودنش ندارم. من یا او دلمون می‌خواد فلان چیز رو داشته باشیم و در مقابل, من یا او فکر می‌کنیم مسائل مهم‌تری توی زندگی هست که اولویت با اوناست. فرضا من دلم می‌خواد ماشینم رو عوض کنم و او فکر می‌کنه باید برای خرید خونه پول ذخیره کنیم. یا او دلش می‌خواد فلان وسیله خونه رو عوض کنه و من اولویت رو به اینکار نمی‌دم. یا من می‌خوام فلان کار رو بکنم و اون کار با نظام فکری و عقیدتی اون سازگار نیست و ...

این مثالهابرای این بود که نشون بدم با گذشت زمان و با افزایش مسئولیتهای ما, ظاهرا به شکلی طبیعی این امکان بدست آوردن آنچه می‌خواهیم از دست می‌رود. روی کلمه ظاهرا تاکید دارم چون هنوز روی راه حل‌هایی که افراد دیگه‌ای مثل شماها ازشون استفاده می‌کنین اطلاع و آگاهی‌ای ندارم.

ازتون می‌خوام بگین آیا باید بخاطر از دست رفتن عمر و فرصت تلاش کرد تا آنچه مارا خوشحال می‌کند را بدست آوریم؟ اگه آره تا چقدر باید بهایش را پرداخت؟ آیا باید با طرف مقابل معامله کرد؟ اینو برای تو می‌خرم و در عوض اون رو هم برا خودم می‌خرم! آیا باید صبر کرد تا آنچه می‌خواهیم با گذر زمان و رفع حساسیت‌ها بدست آید؟ حتی اگر دیگر برایمان بود یا نبود آن ارزشی نداشته باشد؟ شاید راه حل معقول آنست که با طرف مقابلمان که آن محدودیت را برای ما ایجاد کرده صحبت و گفتگو و مذاکره کنیم؟ اگر مذاکره به شکست انجامید چه؟ آیا باید برویم سراغ آنچه می‌خواهیم و اینگونه به طرفمان نشان دهیم که چقدر این موضوع برایمان مهم بوده؟ اصلا چه معیاری وجود دارد که بدانیم خواسته ما بر حق است؟ خرد جمعی؟ همراهی دل و عقلمان؟ موافقت نزدیکانمان؟

شما کدوم یکی از این دو موقعیت رو ترجیح می‌دین؟ الف) من به خواسته‌ام رسیده‌ام و دیگران را ناراحت کرده‌ام اما حداقلش اینه که چون این امر رو از ته دل و با همراهی عقل خودم انتخاب کرده‌ام, الان احساس خوبی نسبت به خودم و زندگیم دارم و همین احساس خوب می‌تونه انرژی مثبتی برا زندگی باشه. ب) من چون می‌دونم این خواسته با مخالفت دیگران مواجه می‌شه حرفی ازش به میون نمی‌آرم و به زندگی ادامه می‌دم. بعد هم سعی می‌کنم اصلا بهش فکر نکنم و خودم رو قانع کنم کار درستی کرده‌ام.

ممنون می‌شوم اگر نظری داشتین آنرا با ذکر یک مثال از زندگی حقیقی خودتون بنویسین تا بتونیم روی این موضوع دقیق‌تر تعامل کنیم. مثال باعث می‌شه توی خلا حرف نزنیم و صرفا نگیم به‌نظر من این کار درسته یا غلطه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧

 

OJP0001505

برای کسب آرامش

می‌خوانیم...آنهم خیلی زیاد...از هرجا و هر مکتب و هر روشی

کلاس می‌رویم...به تکرار و با جدیت

دائم روش‌های احتمالی برخورد لازم دیگرون با مشکلاتشون رو با خودمان و در ذهنمان تمرین می‌کنیم...

اما وقتی اتفاقی, رویدادی, دلخوری‌ای, سوءتفاهمی یا ... رخ می‌ده... درمانده به سلاح‌ها و ابزارهایمان نگاه می‌کنیم و نمی‌دونیم کدومشون رو برا دفاع برداریم.

...

آیا ما تکلیفمون با خودمون روشنه؟

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

PMP920803C

می‌بینی؟ گاهی فقط یک قدم ما را از یک دنیا با خصوصیات خاص خودش به دنیایی دیگر با خصوصیاتی کاملا متفاوت وارد می‌کند.

گاهی فقط باید در ذهنمان این قدم را برداریم...بقیه چیزها خود به خود متحول می‌شوند

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

اگه همین الان قرار بود یه حرف خوب بزنی چی می‌گفتی؟

اگه همین الان قرار بود یه‌کار خوب بکنی چیکار می‌کردی؟

هان؟

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

زندگی درست مثل مسیر رفتن به کوهه. حتی اگه وسطش خسته بشی، یه نگاه که به پشت سرت بکنی تازه می‌فهمی اَاَاَااَآَآَآَآَه چقدر راه اومدی و خبر نداشتی! اینجوری می‌فهمی پس می‌تونی ادامه راه رو هم بری.

می‌دونی قشنگیش کجاست؟ این‌که وقتی برسی قله، تموم خستگی‌هات یه دفعه ناپدید می‌شن و پر از انرژی می‌شی. این‌که وقتی هدف داشته باشی و بهش برسی آروم می‌شی و تمام ناملایمات یادت می‌ره.

ماها وقتی هدفهامون رو مشخص نمی‌کنیم، اگه بهشون برسیم هم، درست متوجه موضوع نمی‌شیم و اون انرژی عظیمی که باید برامون آزاد بشه، تو روزمرگی‌هامون گم می‌شه. نوشتن هدفها و سر زدن گاه بگاه بهشون این مزیت رو داره که یادمون بیاد چه چیزایی زمانی برامون آرزو بوده و حالا بهش رسیده‌ایم و اصلا هم حواسمون نیست.

تنبلی نکن، پاشو هدفهاتو بنویس. برا سال جدید یه روش نو و ابتکاری بیار تو زندگیت. یه طرح عالی با چند تا طرح ضربتی کنارش

تو مستحق رسیدن به آرزوها و خواسته‌هات هستی. اینو خدا به هر زبونی که تونسته به من و تو گفته.

DVP4970062

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC