یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

ما همه میخواهیم موفق شویم، اما چقدر؟ ...دقیقا نمی دانیم!

بعد هم می دانیم که از رموز موفقیت داشتن یک هدف مشخص و دقیق و تعریف شده است، که همه فعالیتهایمان را به سمت خودش  تنظیم می کند، اما تنبلی میکنیم، خودمان را سرگرم هر کاری میکنیم غیر از این امر مهم. بعد به مرور تبدیل میشویم به میلیونها آدم معمولی اطرافمان.

البته معمولی بودن اصلا بد نیست. توی معمولیها پر است از انسانهایی که آگاهانه انتخاب کرده اند قانع باشند و شاکر به آنچه دارند و آنچه می آید و می گذرد. اما کنار دل خیلیها که مینشینی میبینی حجم نفسگیری غر و اعتراض و گلایه از زمین و زمان و خانواده و دولت و دنیا و ... دارند و در همان حال پر هستند از آرزوهای بزرگی که دیگران نگذاشته اند آنها بهشان برسند یا خودشان معترفند که بی همتی کرده اند.

...

پاشو، یه قلم و کاغذ بردار. یه فضای آرام برای خودت فراهم کن. بشین دقیق بنویس افق آرزوهات کجاست و برای رسیدن به اون به نظرت چه کارهایی از دست تو بر می آد و چه کارهایی هم کاملا باید سپرده بشه به اون خدای مهربون.

...

یه مطلب میخوندم درباره یه شهر زیبا در اربیل بنام سیتی ابوشهاب. منطقه ای دارای هتل و شهربازی و مرکز خرید و رستورانهای متعدد و ... ظاهرا این آقای ابوشهاب که اینجا رو درست کرده در کاتالوگ معرفی شهر، یه عکس از خودش گذاشته با یه گاری در حال ساندویچ فروشی. نوشته من اون روزهایی که اینجوری ساندویچ میفروختم، توی ذهنم این هتلها و رستورانها و ... بود که میدونستم میسازم! 

ما که از ابوشهاب کمتر نیستیم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥

دو تا نکته مهم رو این اول سالی یادمون نره:

یک، اگه همون برنامه و روش زندگی قبلمون رو داشته باشیم، به همون نتایج قبلی میرسیم و لذا نباید انتظار تحول در زندگی شخصی یا شغلیمون رو داشته باشیم.

دو، اگه شب وقت خواب، دیدیم خسته ایم اما کار مهم یا بزرگی در طول روز انجام نداده ایم، قبول کنیم که روز موفقی نداشته ایم. 

یادمون باشه ذهن و بدن ما در حالت طبیعی دنبال از سر باز کردن و تنبلی و رخوته. ولشون که بکنیم زندگیمون میشه صرفا گذران عمر و دیگر هیچ. اگه برای سال جدیدمون هدفها و پیشرفتهای بزرگ شخصی، مالی، ارتباطی یا معنوی چیده ایم، باید ذهن و بدن رو مجبور کنیم باهامون راه بیان. دائم استراحت دادن به خود و امروز و فردا کردن و بی خیالی از ما آدم موفق نمیسازه. 

هدفهای بزرگ و مقتدرانه ای برا خودمون بریزیم و از همین ابتدای سال بیفتیم به جونشون. حس خوب انجام دادن یه کار بزرگ در طی روز، یه لبخند عمیق میاره روی لبامون و هم شب بهتر میخوابیم و هم صبح روز بعد مصمم تر و شاداب تر از خواب بلند میشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤

گاهی خوبه توی زندگیمون بشینیم اولویت‌ها و مسائل مهم رو از معمولی جدا کنیم.

بعد یه برنامه بریزیم و اگه چندتاشون خیلی مهم‌‌ترند، اونارو جدا کنیم، بعد روی یکیشون تمرکز کنیم و به سامان برسانیمش و بعد هم برویم سراغ بعدی و بعدی.

 

بیشتر سرگشتگی، خستگی و احساس درماندگی ما در مواجهه با مسائل،ناشی از درست نگاه نکردن و هدفمند و نظم نداشتنمون توی زندگیه. خیلی از روزها رو باری به هر جهت و صرفا با گذران روزمره و انجام کارهای اداری و شغلی و خانه و درس و ... می‌گذرونیم و حجم سنگین وظایف بدرد بخور و بدرد نخور رو روی دوشمون می‌گیرم و آخر شب هم خسته، اما نه راضی از روزی که گذروندیم می‌خوابیم.

در صورتی که هممون می‌دونیم یه روز که توش یه کار خوب کرده باشیم یا بالاخره یکی از کارهای ناتموم رو تموم کرده باشیم یا یه‌چیز جدید یاد گرفته باشیم (البته هدفمند و نه اینکه مثلا از تلویزیون چیزی دیده باشیم) هم توی روزش خوش اخلاق و پر انرژی هستیم، هم خواب, شبش خیلی می‌چسبه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

زمان جنگ خیلی از خانه‌ها منبع‌های کوچک نفت داشتند تا نفتی که چند وقت یکبار با چرخ‌های دستی در میان محلات توزیع می‌شد و همچنین سهمیه‌های نفت دیگری که بدستشان می‌رسید را در آن ذخیره کنند. یادمه ماهم چند تا از این منبع‌ها در حیاط خانه داشتیم و هر اندازه پر کردنشان راحت بود‏ اما بیرون کشیدن نفت از اون بشکه‌ها (دوتاشون بشکه بودن و دوتاشون زیرشون شیر فلکه داشتن و راحت خالی می‌شدن) سخت بود.

یه تلمبه‌هایی بود دوتا شیلنگ داشت و یه بخش قرمز رنگ که باید دائم فشارش می‌دادی تا نفت رو پمپاژ کنه. اولش خیلی سخت بود اما وقتی بالاخره هوای داخل لوله‌ها تموم می‌شد جریان نفت به آرامی و با تداوم از بشکه می‌اومد توی ظرف‌های کوچکی که می‌خواستیم باهاشون منبع بخاری یا آب‌گرم‌کن‌های نفتی اون زمان رو پر کنیم.

اون لحظه جریان‌یافتن آرام و بدون قطع و وصلی خیلی لحظه خوبی بود. انگار یه‌جورایی حرفه‌ای بودنمون رو به خودمون ثابت می‌کردیم. آدم کمرش رو صاف می‌کرد و با رضایت به خط نفت نگاه می‌کرد که داشت در ظرف کوچکتر بالا و بالا می‌آومد و حالا دیگه باید مراقب بودی تا نفت سرریز نشه. یه پیچ کوچک سر اون تلمبه‌ۀا بود که باید بازش می‌کردی و چون هوا رو داخل می‌داد سبب قطع جریان نفت می‌شد.

...

خیلی از تصمیم‌ها توی زندگی سختیش اولشه. هم گرفتن تصمیم و هم ثابت موندن و وفادار موندن به اون. بعد که یه مدت گذشت‏ هم ذهن و هم بدنمون بهش عادت می‌کنه و اونوقت دیگه کار رو به سختی انجام نمی‌ده. می‌شه مثل هزارها کار روزانه‌ای که صحیح انجامشون می‌دیم اما بهش فکر نمی‌کنیم. مثل بازکردن در اتاق با کلید،‏ اتوبوس و مترو سوار شدن،‏ مسواک زدن،‏ شلوار پوشیدن و ... توی هیچکدوم از این کارا ما دقیقا به کارمون فکر نمی‌کنیم. اونقدر اینارو تکرار کرده‌ایم که بدن و مغز بصورتی خودکار اونا رو انجام می‌دن و لذا انرژی ذهنی ما ذخیره می‌شه برای کارهای مهم‌تر که نیاز به فکر و تمرکز دارن.

اگه تصمیمی می‌گیریم برای تغییر دادن مسیر زندگیمون و رشد و ارتقای توانمندی‌هامون‏ باید تا یه مدت (مثلا اول بیست و یک روز‏ بعد باز یه بیست و یک روز دیگه) به هر شکلی می‌تونیم بهش وفادار بمونیم. سختی بکشیم اما تکرارش کنیم. این سختی کشیدن خیلی مهمه. درست برعکس ذهن‌های به هم ریخته شده ما که همه چیز رو زود و سریع و بدون زحمت می‌خواد و به همین خاطره که اغلب افسرده‌ است.

بعد از این سختی‌ها و تکرارها و وفادار موندن‌ها، اون عادت آروم آروم می‌شه جزو کارهایی که ذهن دیگه سختش نیست انجامش بده. می‌برتش توی قسمت ناخودآگاه و کاهای همیشگی. اونوقته که می‌بینیم تصمیمی که گرفته بودیم فرضا روزی ده تا لغت جدید انگلیسی یاد بگیریم‎، لب به فلان غذا نزنیم تا تناسب بدنمون برگرده سرجاش، به فلان چیز که به هم می‌ریزتمون فکر نکنیم و به جاش فکرهای خوب و مربوط به پیشرفت و سرحال بودن بکنیم، برای متخصص شدن توی فلان حوزه هر روز پنج صفحه مطلب درباره‌اش بخونیم، و صدها کار دیگه که می‌تونه زندگیمون رو کاملا تغییر بده و روشن و نورانی بکنه، دیگه انجامش سخت نیست و اتفاقا  اگه یه روز انجامش ندیم حس بدی پیدا می‌کنیم.

 

فرصت کردین حتما کتاب اثر مرکب نوشته دارن هاردی رو بخونین. اینایی که اینجا نوشته‌ام برگرفته از محتواهای این کتابه. کتاب بسیار خوبیه برای موفقیت و بهتر شدن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

به نظر من فردی که حداقل تا آخر ماه فروردین هرسال، نیاد نیم ساعت و فقط نیم ساعت برای خودش وقت بذاره و اهدافی که می‌خواد اون سال بهشون برسه رو ننویسه و هر از گاهی به اونا نگاه نکنه تا یادش نره... اگه حرف از خواست موفقیت در زندگی و شغل و ... بزنه، صرفا جوک گفته.

نیم ساعت وقت بذارین و هدفهای امسال رو بنویسین. هرجا هم که خیالتون خواست پرواز کنه بذارین اینکار رو بکنه. محدودش نکنین.

بعد جلوی هر هدف چند تا جمله کوچیک از کارهایی که برای رسیدن به اون باید انجام بشه بنویسین. مثلا:

 

1. درآمد من امسال به سه میلیون تومان می‌رسد

بعد چون می‌دونم درآمدم الان یک و دویسته، شاید خودم هم باور نکنم امکان سه میلیون شدن درآمدم هست؛ اما حداقل خیالش رو می‌کنم... توی روز هر موقع یادم اومد مثل یه آدم که درآمدش خیلی خوب و کافیه راه می‌رم و در همان حال اینها رو جلوی آرزویم می‌نویسم:

نمایش تمامی توانمندی‌های شغلی‌ام به رییس

مترصد بودن برای گرفتن شغل دوم

افزایش توانمندی‌های مهمی که می دونم در آینده شغلی‌ام تاثیر بالایی دارند(مثلا زبان یاد گرفتن؛ داشتن فلان مدرک؛ خوب گزارش نوشتن؛ تایپ حرفه‌ای و ...)

تمرکز بر موفقیت و پیشرفت شغلی و مشغول نکردن ذهنم به موضوعات پیش و پاافتاده در محیط کار

تلاش برای به‌روز بودن در حوزه کاری و نمایش آن به مسئولان بالادست در زمان‌مقتضی

مطالعه آخرین تحولات مربوط به حوزه کاری‌ام از اینترنت

نوشتن حداقل یک مقاله یا گزارش کوتاه و یا بلند در حوزه کاری‌ام به همراهچاشنی دانسته‌های جدیدم که خودم یاد گرفته‌ام؛ و ارسال ان برای روزنامه‌ها یاسایت‌های پربیننده؛

تلاش برای نظم‌بخشیدن مالی به زندگی‌ام (افزایش پس‌انداز، کاهش مخارج وتلاش برای افزایش راه‌های درآمدی)

و خیلی جملات کوتاه دیگه

 

چند تا از اهدافتان را اینگونه واضح بنویسین و هر زمان یادتون اومد برین و بخونینش، یواش یواش تغییرات خوبی توی زندگی آدم رخ می‌ده.

من قول می‌دم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

http://www.featurepics.com/FI/Thumb300/20111128/Success-Word-2058670.jpg

هر زمان خواستی یه کار نو، جدید، متفاوت یا مهیج انجام بدی و دیدی ذهنت زود یعالمه دلیل ردیف کرد که منصرفت کنه از انجام اون کار، دو دقیقه وقت بذار و بشین از بیرون، ذهنت رو نگاه کن.

ببین دلایلش از روی عقل و تجربه‌ای است که پیدا کرده و تاحالا هم کمکت کرده برای موفق بودن؟ یا این‌که می‌ترسه، حال و حوصله نداره یا نگران حرف آدمای اطرافه؟

اگه مورد دوم بود می‌شه بی‌اعتنا و معتمد به نفس، اما در همان حال هم هشیار و با چشم باز، رفت سراغ آن چیز جدید. گاهی همین جدیدها تمام مسیر زندگی ما را تغییر می‌دهند و میانبرمان می‌شوند بسوی موفقیت‌هایی که سالها آرزومندشان بوده‌ایم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا برای یه شروع خوب و موفق و پربرکت و توام با سلامتی و خوشرویی و دلپاکی و حس خوب با خودت بودن همه ماها رو کمک کن. 

آمین.

برای یه سال جدید، هیچ چیز بهتر از یه تصمیم جدید برای بهتر شدن نیست. اگه تونستیم چندتا تصمیم، اما اگه خودمون رو میشناسیم و میدونیم انجام چندتا کار با هم، تمرکزمون رو از بین میبره، همون یه تصمیم و نهایی کردن اون و لذت بردن از اتمام کامل یه کار خودش کلی کاره.

...

من از امروز برنامه ریزی میکنم برای درآمدسازی بییشتر برای زندگیم، من از امروز یه طرح سه ماهه میریزم برای تمام کردن سه تا کتابی که از پارسال خریدم و هنوز نخوندمشون و کلی از این بابت احساس بد دارم، من از امروز توی برنامه های هفتگیم مینویسم که حتما هر هفته تلفنی احوال یه فامیل یا دوست خوبی که سال به سال همدیگه رو میبینیم بپرسم، من از امروز یه برنامه تا ۳۱ خرداد میریزم تا صد تا لغت زبان که بلد بودم اما یادم رفته رو یادآوری کنم و هرشب هم فقط سه دقیقه به یه شبکه انگلیسی زبان گوش بدم، من از امروز تا آخر فروردین تمرین میکنم روزی یه هویج یا یه ساقه کرفس یا یه سیب بخورم، من از امروز تصمیم میگیرم تا ماه رمضون هر زمان که دستامو میشورم یا وضو میگیرم یا ظرف میشورم آخرش سه قلپ آب هم بخورم تا بدنم کمبود آب نداشته باشه و...

از اینگونه برنامه ها تا دلمون بخواد هست و ما چون زنده ایم باید از وقتمون و  سلامتیمون استفاده کنیم و خودمون رو پیشرفت بدیم. سال ۹۳ انشاالله یکی از بهترین سالهای پیشرفت و موفقیت و آرامش ما خواهد بود اگه با تصمیم و برنامه شروعش کنیم

انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

توی گلدانهای اتاق کار، اگه برگی به دلیل تمام شدن عمرش بیفته، ایرادی نداره؛ اما بدترین حالت زمانیه که یه برگ، وقتی تازه جوونه زده، بسوزه. خیلی منو به هم می‌ریزه. این‌که چرا اینجوری شده؟ دمای اتاق نامناسبه، آب زیاد یا کم شده، آفتاب کم و زیاده و هزارتا فکر دیگه.

...

زندگی، همین روزهایی است که دارند می‌گذرند و ما انتظار آمدنشان را کشیده بوده‌ایم. اگه لیست آرزوها داشته باشیم، می‌بینیم که با گذر زمان، چقدر از چیزهایی که الان داریم، آرزوی سالهای قبلمون بوده‌اند. اما گاهی یادمون می‌ره و این بزرگترین ناشکریه. این‌که وقتی توی یه موقعیتی که آرزوش رو داشتیم هستیم، حواسمون نباشه، به حاشیه‌ها بیشتر از اصل توجه کنیم، خودمون رو رها کنیم و بچسبیم به عادت همگانی تمرکز بر نقاط منفی. 

نمی‌شه البته منکر شد که خیلی اوقات فضایی که ما برای خودمون تصور کرده بودیم با واقعیت تفاوت‌هایی داره و چه بسا تفاتهای زیادی هم داره. اما این نباید باعث بشه هوشمندی و اراده و خوش‌فکریهامون رو زود بذاریم کنار و بشیم یه ادم مات و بی‌اراده و بی‌انرژی که زود در مقابل شرایط وا داده. 

یه وقت می‌بینیم جوانه توی دلمون، که می‌تونست بزرگ بشه و قوی، توی همون اول راه پژمرده و سوخته.

یادمون نره: موندن توی موقعیت‌های اذیت‌کننده اصلا خوب نیست. یا باید شرایط رو عوض کرد، یا تحولی ایجاد کرد، یا نهایتا و اگر هیچکدام نشد، باید خودمون رو از فضای منفی بکشیم بیرون. هرچند توی تمام این مراحل باید صبور بود و بی‌گدار به آب نزد. آدمی که موفق شده، یقینا عاقله و می‌دونه بین هیجان و تعقل چطور تعادل ایجاد کنه.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢

یه روش خوب یاد گرفته‌ام برای بهبود زبان. البته می‌شه ازش برای هرچیزی که بعد یه مدت یادمون می‌ره استفاده کرد. در حقیقت روش رقیب جعبه لایتنره. فلسفه‌اش هم مثل همین روش بر مبنای تکرار و تکرار و تکراره.

اسمش روش هشت تیک است. یعنی هشت بار جلوی یه لغت علامت تیک بزنی. جستجو که کردم دیدم ظاهرا فعلا انتشارات گاج اومده و این روش رو برای کتاب 504 واژه پیاده کرده. خبر خوب برا اونایی که 504 رو دوست دارنلبخند

اما می‌شه خودمون هم این روش رو پیاده کنیم. مواد لازم:

اول یه دفترچه که وسط هر صفحه‌اش یک خط می‌کشیم. حالا دو تا ستون داریم. توی هر خط یه لغت می‌نویسیم و روبروش توی ستون بعدی، هشت تا مربع میکشیم. ظاهرا بیست تا لغت برای هر بار عدد معقولیه. پس بیست تا لغت می‌نویسیم که روبروی هرکدومشون توی ستون روبرویی، هشت تا مربع خالیه.

فردا می آییم لغتها رو می‌خونیم. هرکدوم رو بلد بودیم توی اولین مربع مربوط به اون لغت، یه تیک می‌زنیم. اگر هم بلد نبودیم یه ضربدر می‌زنیم و بعد معنای لغت رو می‌بینیم و تلاش می‌کنیم حفظش کنیم. بعد از اتمام این بیست لغت، بیست تای دیگه رو هم می‌نویسیم و روبروش همونطوری هشت تا مربع. اما اینا مال فردا هستن و نباید بخونیمشون. فردا که شد می‌ریم اول سراغ بیست لغت اول و باز به همان منوال علامت می‌زنیم. بعد هم می‌ریم سراغ بیست لغت دوم و توی مربع‌های اولشون علامتهای لازم رو می‌زنیم. بعدش هم بیست تا لغت سوم رو وارد می‌کنیم.

این کار رو به مرور ادامه می‌دیم. بعد از هشت روز، ما مجموعه لغتهایی که اولین بار نوشته بودیم رو هشت بار خوانده‌ایم و بعید می‌دونم غیر از احتمالا یکی دو تا ضربدر در مربع‌های اول و دوم هر لغت، ضربدر دیگه‌ای داشته باشیم. یعنی با تکرار، لغتها توی ذهنمون رفته. اینجوری در حقیقت بعد از هشت روز ما صد و شصت تا لغت هم وارد دفترچمون کرده‌ایم که بخاطر تکرار الان خیلی‌هاشون رو کامل یاد گرفته‌ایم.

من فعلا روز چهارم هستم و برام جالب بوده. البته من معنای فارسی رو توی ستون لغات نوشته‌ام چون مهم برام اینه که اون وقتی که می‌خوام لغت انگلیسی بیاد توی ذهنم. اما اونایی که برای ترجمه یا درک مطلب می‌خوان زبانشون رو خوب کنن باید از همون لغتهای انگلیسی استفاده کنن.

این روش برای لغت‌های همه زبان‌ها یا حفظ عبارت و ... کاربرد داره.

انشاالله بکارتون بیاد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست.

وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد.

وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود


نوشته اورزولا نوبر(Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس ۲۰۱۱

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

اگه بشه این تمرین رو به چند روز آرامی انجام داد و بعد یواش یواش تبدیلش کرد به یه عادت روزانه، خیلی از مشکلات شغلی و خانه حل می‌شن:

اینکه هر از گاهی از خودمون بپرسیم آیا این کاری که الان دارم انجامش می‌دم، بیشترین اولویت توی کارهای امروز رو داره؟

این فرق می‌کنه با فلسفه کارهای سخت رو اول انجام بده - یا همون قورباغه‌ات رو اول بخور - یه جورایی مجبورمون می‌کنه اولویت‌بندی رو عملا وارد کارهامون بکنیم و از اون مهم‌تر کمتر نگران بشیم. چرا؟ چون دیگه خودمون رو با دیگرون مقایسه نمی‌کنیم و وسط یه کار، اگه ببینیم همکارمون یا دوستمون داره کار دیگه‌ای انجام می‌ده، به خودمون شک نمی‌کنیم که نکنه کار اون مهم‌تر باشه و من فرضا دارم وقتم رو تلف می‌کنم. می‌دونیم کار مهم ما چیه و می‌دونیم انجام کدوم کار و تموم کردنش، حالمون رو خوب می‌کنه و احساس مفید بودن بهمون می‌ده.

همین فرمول رو می‌شه توی کارهای خونه هم بکار برد

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱

تعدد وظایف و کارها و پراکندگی حاصله در ذهن، یکی از محصولات دنیای مدرنه و ناخودآگاه همراه خودش شلوغی و به هم ریختگی هم می‌آره. اینجاست که اگه آدم نتونه دور و برش خودش رو مرتب کنه و تحت کنترل داشته باشه، این پراکندگی و شلوغی یواش یواش آدم رو می‌بره به سمت از هم گسیختگی. می‌بینی همه‌اش داری می‌دوی، نه از خوابت لذت می‌بری نه از کار کردنت و نه از غذا خوردنت، اصولا حواست به هیچ چیزی نیست. البته، گاهی هم بانمکه که این تبدیل می‌شه به یه حس خوب. یعنی از این همه دویدن و وقت نداشتن و دائما با موبایل صحبت کردن و دائما ایمیل زدن و گاز زدن نون پشت فرمون ماشین و فراموش کردن ناهار و یه‌دفعه متوجه ساعت شدن و ... آدم خوشش هم می‌آد. شاید برا اینکه احساس مهم بودن بکنه، شاید برا این‌که احساس کنه داره از زمانش حداکثر استفاده رو می‌کنه، شاید هم برا این‌که دیگرون بدونن و تصریح کنن که فلانی خیلی سرش شلوغه. شاید هم هیچکدوم و بنده خدا خودش هم نمی‌دونه دیگه باید با این حجم کار چیکار کنه.

...

قدیما داشتن نظم و انضباط یه فضیلت بود. رسیدن به آنچه می‌خواستی تقریبا همیشه با تلاش و کوشش و برنامه و نظم معنا می‌شد. افراد منضبط محترم شمرده می‌شدن و تقریبا همه مطمئن بودن این آدم موفق، اون دکتر حاذق، اون بازرگان پولدار، با تلاش و مدیریت سفت و سخت بر خودش و محیط اطرافش تونسته به موفقیت برسه. هیچ دوره و درس و آموزشی تنها در 5 دقیقه، یک ماه، سه روز و از اینجور زمانا تبلیغ نمی‌شد و قرار نبود صرفا با تعویض کفش، ده روزه پنج کیلو از وزن کم بشه و با گوش کردن زبان در هنگام خواب، تافل رو بگذرونیم!

اما الان منظم بودن اونقدر فضیلت نیست. راحت بودن و راحت زندگی کردن و فراغت از هرگونه بند و بست، نمی‌گم فضیلته، اما بد هم شمرده نمی‌شه. بیشتر خودمونی بودن و لذت بیشتر از این دو روزه دنبا معنا می‌شه. سفت و سخت گرفتن،مثلا به فرزندها، کمی عجیب و غریب شده و همین باعث می‌شه کوچیک و نوجوون و جوون خیلی با این حس منظم بودن احساس راحتی نکنن.

بعد می‌بینیم که تصمیم برای رژیم گرفتن سخت می‌شه، ده تا لغت زبان نمی‌تونیم حفظ کنیم، بچمون حرفمون رو نمی‌خونه، ذهن رو نمی‌تونیم آروم کنیم، تا می‌خواهیم مجبورش کنیم به تمرکز، آرامش، منظم چیدن وقایع کنار هم و تصمیم عاقلانه گرفتن، سختشه و پس می‌زنه و بعد ...

... این حس بد عقب ماندگی از کارها و نداشتن یه چهره آروم ناشی از کنترل داشتن بر زندگیمون (حداقل اونایی که می‌تونن تحت کنترلمون باشن) و روز به روز اضافه شدن بر این حس ناخوشایند...

نظم و انضباط، چه توی فعالیت‌های فیزیکی، اداری، خانه، و خصوصا توی ذهن و طبقه بندی کارها توی اون، خیلی معجزه کننده‌است. توجهی به فریبندگی «بی‌خیالی» و فلسفه‌هایی مثل «نظم در عین بی‌نظمی» نکنین. برا خودتون دیسیپلین بذارین و نتیجه‌اش رو ببینین. دیسیپلین لزوما به معنای رنج نیست، گاهی عین لذت و تفریحه. فقط باید خواست و دنبالش رفت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱

گاهی زندگی صرفا با یک دگرگونی کوچک، خوب‌تر می‌شود. خریدن یک چیز کوچک برای خودمان، پایان بردن یک کار نیمه‌تمام، تغییر در دکوراسیون یک اتاق، لذت بردن از یه چای معمولی، یک مسافرت کوچک و صدها و صدها از این کوچک‌های دوست‌داشتنی و کارآمد، همه از مثال‌های این تحولات لازم کوچک هستن.

اما گاهی زندگی نیاز به تحولی اساسی دارد. فهمیده‌ایم که صرفا یه‌کم بهتر کار کردن یا یه‌کم درآمد بهتر داشتن راضیمان نمی‌کند؛ احساس کرده‌ایم خلق و خویمان نیاز به یک تغییر اساسی دارد؛ فهمیده‌ایم که یک تغییر کلی در شیوه رفتارمان با محیط اطراف مورد نیاز است؛ درک کرده‌ایم که نیاز داریم در رشته و حوزه کاریمان یه آدم شاخص و برجسته تبدیل بشیم؛ حس می‌کنیم دیگه با این زندگی معمولی و آرام و ساکت و بی‌دردسر و با قناعت نمی‌تونیم کنار بیاییم و صدها طرح و تحول دیگه...

اینجور وقت‌ها، یه همت عالی لازمه. یه تعهد ویژه و یه قول درست و حسابی به خودمون. یه تکرار مداوم در جدید و متفاوت فکر کردن و یه‌شکل دیگه عمل‌کردن.

اما همه اینا زمانی خیلی خوبتر و روانتر درست می‌شه که از ته ته دل یه چیزی رو بخواهیم. نه با تلقین یا تشویق یا تکرار مدام یه‌سری عبارت تاکیدی. همونجور که دعا کردن و از خدا خواستن، زمین تا آسمون زمانی که کاملا درمونده‌ایم با زمانی که هینجوری از خدا درخواست می‌کنیم فرق می‌کنه؛ خواستن یه چیز از خدا و متعهد شدن به خواسته‌امان و پیگیری اون هم یه اراده و خواست و آرزوی عمیق می‌خواد.

همینه که شاعر می‌گه ...چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱

دو راه در جنگلی از هم جدا می‌شدند

و من

و من راهی را برگزیدم

که از آن کمتر رفت و آمد شده بود

رابرت فراست

این شعر می‌تواند خودش یک فلسفه زندگی باشد. هرچند محتاط بودن و با فکر  و سنجیده عمل کردن به نظرم معقول‌تر است، اما گاهی در برخی حوزه‌ها لازم است تحولی ایجاد کنیم و متفاوت باشیم. هم در نگاه کردنمان و هم در شیوه اجرای کارهایمان.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱

جایی جلسه‌ای بودم. مدیر سابق و فعلی یه موسسه‌ای با هم اونجا حضور داشتن. وقتی مدیر جدید شروع کرد به دادن آمار از کارهایی که توی یه‌سالی که اومده انجام داده، می‌دیدم که همه متعجب شده‌اند. زیرچشمی به مدیر سابق نگاه می‌انداختم ...

با خودم می‌گم اگه من که فکر می‌کنم مدیر بدی نیستم، یه روز توی این موقعیت قرار بگیرم، چه می‌کنم؟ اگه یه مدیر جدید بیاد و بعد ببینم کارهایی که من فکر می‌کنم دارم خوب انجامشون می‌دم رو با ابتکار و خوش‌فکری خیلی خیلی بهتر انجام بده، من باید چه حالی داشته باشم؟ (هرچند غالبا ماها اینجور مواقع کم نمی‌آریم و یه جورایی خودمون رو توجیه می‌کنیم اما راست خداییش چی؟)

...

نشسته‌ام و توی بخش یادآوری موبایلم یه یادداشت گذاشته‌ام. هر دو هفته یه‌بار یه زنگ آلارم کوتاه بهم یادآوری می‌کنه خودمو جای یه رقیب بذارم و به خودم و محل کارم و وظایفم نگاهی بندازم و ببینم کجاها رو می‌تونم بهبود بدم. اینجوری بهتره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

اول راهنمایی بودم. معلم خوبی داشتیم بنام آقای موحد نژاد. من و برادرم تصمیم‌ گرفته بودیم یه آزمایشگاه خانگی داشته باشیم و آقای معلم لطف می‌کرد و فهرست اونا رو تهیه می‌کرد و می‌رفتیم با هم می‌خریدیمشون. یه‌بار وسط یکی از روزهای خرید، من و برادرمو برد دانشگاه تهران. فکر کنم صرفا برای استراحت بود. اما نشستن توی دانشگاه برای چند دقیقه همان و تبدیل دانشگاه تهران به تنها تصویر ذهنی من از دانشگاه همان.

...

سال ها بعد که اونجا بودم، اولین حسم بازگشت به همان روز بود. انگار ناخواسته سالها برای همانجا برنامه‌ریزی کرده بودم. شاید از اول دقیقا همان نشد اما می‌دونین که این خدای مهربون روش‌های منحصر به فرد خودش رو داره.

...

ما اهمیت تصویر ذهنی رو توی روزمرگی‌های زندگیمون از یاد می‌بریم. با بی‌حوصلگی‌ها و افسردگی‌ها و غصه‌هایی که گاه و بی‌گاه سراغمون می‌آد، اولین چیزی که از ذهنمون کوچ می‌کنه، عکس و تصویر موفق شدن و به هدف رسیدنمونه. دیگه یادمون نمی‌آد که اصلا آرزومون چی بود... و این اصلا خوب نیست.

تصویر ذهنی از پیروزی یا رسیدن به هدف‌ها، یه باطریه اضافه است توی جریان الکتریکی زندگی روزمره. نباید ازش غافل بود. باید بهش فکر کرد. صریح و عمیق و با لبخند. باید بتونیم هم توی اون موقعیت خودمون رو تصور کنیم، هم گفتگوهای اون لحظه رو بشنفیم، هم بوی اون زمان رو استشمام کنیم و هم پیشاپیش خدارو شکر کنیم که به اونجا رسیده‌ایم. یه‌کلام، اینجور مواقع، از پایان باید آغاز کنیم.

می‌شه. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩

نوشته بود: دانشمندان انگلیسی برآورد کرده‌اند برای اینکه بتوانی در رشته‌ای صاحب‌نظر بشی و یه سر و گردن از آدم‌های معمولی اون رشته بیای بالاتر، حداقل به 10 هزار ساعت مطالعه روی اون موضوع نیاز داری.

حساب می‌کنم می‌بینم یعنی چیزی حدود 1200 روز اگه روزی 8 ساعت مطالعه دقیق و تخصصی کنم. یعنی چهار سال بدون وقفه.

گاهی لازمه تکلیفمون رو با خودمون درست و حسابی روشن کنیم. اینجور که معلومه متوسط نبودن همت می‌خواد. اونم خیلی خیلی زیاد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

وقتی حواست رو می‌دی به کاری که داری انجامش می‌دی، نه تنها حس خوبی از انجام اون کار بهت دست می‌ده، بلکه نوع گذر زمان هم شیرین‌تر می‌شه.

 

وقتی تمرکز می‌کنی که توی یه کاری یا فعالیتی بهتر و بهتر بشی تا از بیرون تو رو متخصص اون موضوع بدونن و برا خودت صاحب‌نظر بشی توی اون کار، نه تنها لذت بیشتر و کیف بیشتری می‌کنی از پیشرفتت، بلکه خیلی جالبه که وقت بیشتری هم بدست می‌آری برا تمرکز بر روی فعالیت‌های دیگه. (دیدین خیلی از آدمهای معروف تو یه رشته، وقت دارن برا مسافرت، ورزش، فعالیت‌های هنری، کتاب‌خونی و خیلی چیزای دیگه؟ شاید یکی از رازهاش همین باشه)

یه فکری باید برای این حواس دائما پرت، وقتی داریم کاری رو انجام می‌دیم بکنیم. واقعا ارزش داره براش زحمت بکشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩

تلاش نکن آدم موفقی بشی، تلاش کن آدم ارزشمندی بشی

آلبرت اینشتین

موفقیت، یکی از کلماتیه که می‌دونم خواننده‌های محترمی که اینجا می‌آن، بارها و بارها بهش فکر کرده‌اند و یه تعریفی از اون در ذهنشون دارن (هرچند شاید الان که فکرش رو می‌کنیم، تعریف شسته‌ رفته و مشخصی هم نبوده تاحالا!). با این‌حال، شاید بشه گفت متداول‌ترین تعریفی که این روزها از موفقیت به ذهن می‌رسه، رسیدن به حد مطلوبی (متفاوت برای هر شخص) از رفاه، ثروت، پیشرفت شغلی، ارتباطات و شان اجتماعی، تامین آینده و از این‌گونه موضوعات است. بعضی‌ها هم مثل خود من، تلاش می‌کنند عناصری همچون رسیدن به آرامش، حس خوب داشتن از رابطه با خدا، تندرستی، امیدوار بودن به روزهای بهتر، لذت از زمان حال و ... را نیز در این تعریف دخیل کنند. با این‌حال حداقل در نگاه اول، خیلی از ماها آدم‌هایی که هشتشون گرو نهشونه، خونه ندارن، شغل درست و حسابی ندارن، نمی‌شه چهار روز بعدشون رو پیش‌بینی کرد و ... را جزو آدمهای موفق نمی‌دونیم.

...

خیلی از ماها کلی کتاب خونده‌ایم از راه‌های موفقیت شغلی، مالی، عاطفی و .... بعضیاشون دائم مارو به تغییر و تحول در ذهن ترغیب می‌کنن، بعضیاشون می‌گن درست آرزو کن و بعدش منتظر باش، بعضیا معتقدند باید بلند شی و تکون بخوری و صدبار هم اگه خوردی زمین باز از تلاش دست بر نداری تا به مقصود برسی و خیلی راه‌ها و دیدگاه‌های دیگه. برای من تمامی این نگاه‌ها ارزشمندند. شاید تو برهه‌های مختلف زندگیم تک‌تک اونا رو بهشون ایمان داشته‌ام و برام هم کارساز بوده‌اند. اما الان که فکر می‌کنم دو تا نقد قابل توجه می‌شه به این تعاریف و دیدگاه‌های رایج وارد کرد: یکی اینکه خیلی از این مکاتب، راه درست و حسابی‌ای جلوی پای آدم نمی‌ذارن. بیشتر طرح‌های کلی و مبهمی رو باهاشون مواجه می‌شیم که در تطابق دادنشون با شرایط خودمون برامون مشکل‌ساز می‌شن و بعد ماها گیر می‌کنیم تو تناقضی که پیدا کرده‌ایم و یا روشی که برای ما عمل نکرده و این باعث می‌شه بجای اینکه به اون روش شک کنیم، اول به خودمون و توانمندی‌هامون شک کنیم. قبول دارین؟ ما فیلم راز رو می‌بینیم و اگه به همون روشی که اون آقاها و خانم‌های توی راز می‌گن، عمل کنیم و به خواسته‌مون نرسیم، اول می‌گردیم ببینیم اشکال خودمون کجاست!

دومین ایراد اینه که این تعاریف، اغلب مارو می‌بره به سمت این‌که فکر کنیم موفقیت چیزیه که در «آینده» بدست می‌آد. یعنی یه فرایند طولانی تلاش رو در پیش می‌گیریم به امید رسیدن به یه موفقیتی در آینده. خب اینم بد نیست اما یه ایراد بزرگ داره: ما هیچ‌ وقت سیر نمی‌شیم. یعنی هروقت به جایی که زمانی آرزوش رو داشتیم می‌رسیم، نه تنها حتی دو دقیقه از اون موقعیت لذت نمی‌بریم، بلکه انرژی می‌گیریم برای بالاتر رفتن و تلاش بیشتر کردن. خب این شاید بد نباشه، اما بخش مزمزه کردن لذت تو زبون ما رو می‌کشه. یعنی ما دائما ذهنمون درگیر طرح‌ها و برنامه‌ها و ایده‌ها و آرزوهای بزرگتر می‌شه و این روند تا زمانی که یا ورشکست نشیم یا یکی آدممون نکنه و نزنه پس سرمون و چشمامون رو باز نکنه، متوقف نمی‌شه.

اما اگه به قول این آقای لئو باباوتا بگیم: موفقیت یعنی انجام دادن چیزی که ازش لذت می‌بری، فکر می‌کنین آرامش‌بخش‌تر نیست؟ اینجوری مهم نیست که خواننده‌های این وبلاگ روزی 40 نفرن یا 400 نفر، مهم اینه که اون روز اول که من نشستم و اولین پست این وبلاگ رو نوشتم و هیچ خواننده‌ای نداشتم، چون این کار رو دوست داشتم، موفق بودم و هنوز هم چون نوشتن برای این وبلاگ و دیدن نظرات خواننده‌هام رو دوست دارم یعنی هنوز موفقم. اینجوری شاید سالهاست که پستمون توی اداره عوض نشده، اما اگه هنوز کارمون رو دوست داریم و از محیط کاریمون راضی هستیم یعنی موفقیم. اینجوری شاید خیلی داستانهای عشقولانه و رومئو ژولیتی برای زندگی مشترکمون رخ نمی‌ده، اما همین‌که رفتن به خونه برامون آرامش‌بخشه و دوست داریم با همسرمون صحبت کنیم و کنار هم یه چایی بخوریم  و با هم به ادا اصول‌های مخبرالدوله سرسعدی و دامبول‌الدوله بخندیم، خودش یه موفقیت بزرگه.

می‌دونم که جا انداختن این تعریف برا ذهن ماها خصوصا تو بخش پیشرفت شغلی و رسیدن به رفاه مادی و مالی، سخته، اما به نظر من ارزشش رو داره هر از گاهی معیاری باشه برا سنجش راهی که داریم می‌ریم و عمر باارزش و هیچ‌گاه برنگشتنیمون رو داریم می‌ریزیم پاش.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC