یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

محمد مصطفی (ص)

می‌خواهید شما را خبر دهم که فردا آتش بر چه کسی حرام است؟

هرکس که ملایم و نرم‌خو و آسان‌گیر باشد

نهج‌الفصاحه‎ حکمت 459

 

این جمله به این کوتاهی برای ساختن یک زندگی کافی نیست؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

کوچیک که بودم بهم می‌گفتن شیطونک‌ها می‌آن صبحها روی چشمای بچه‌ها جی... می‌کنن تا اونا نتونن چشماشون رو باز کنن و بلند شن وضو بگیرن و نماز بخونن! یادمه چقدر حس خوبی بهم دست می‌داد وقتی چشمامو باز می‌کردم و با تلاشی وافر اونا رو می‌شستم تا جی... شیطونکا رو پاک کنم و نمازم رو بخونم.

...

این روزا اونقدر زندگی معقول و مدلل شده که دیگه این چیزا خنده داره. اصلا دیگه برای اینکه محکوم به امل بودن نشی نباید این حرفها رو بزنی. می‌دونم که به هرحال هر زمانه‌ای زبان خودش را می‌خواهد و قبول هم دارم. اما آن زمان‌ها با همین حرفهای ساده به یه بچه کوچیک این توان رو می‌دادن که احساس قهرمان بودن بکنه با شکست دادن شیطونکهای تنبلی. بزرگتر که شدیم و پولی از خودمون داشتیم می‌گفتن وقتی می‌خوای دستت رو بکنی توی جیبت و به یه مستحق پول بدی, یه خروار شیطون می‌آن می‌چسبن به دستت تا همونجا نگهش داری و از اون فقیر بگذری... و چه حس گالیور واری به ما دست می‌داد وقتی دستمون رو با وجود اونهمه شیطون می‌کشیدیم بیرون و پولمون رو می‌دادیم به یه سائل.

...

فارغ از این داستانها گاهی خوبه یه برنامه مرتب برا خودمون بذاریم و در روز مثلا سه بار اراده داشتن در برابر گناه و سه بار هم مهربون بودن در برابر مخلوقات خدا رو تمرین کنیم. بعضی چیزا در هزارتوی این زندگی پر تلاطم و سرگیجه‌آور یادمون داره می‌ره. نباید بذاریم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

این تعهد خدا به بازگرداندن و جبران‌کردن دو چیز در این دنیا خیلی جالبه:

1. انفاق: ... و هرچه در راه خدا انفاق کنید، به تمامی به شما بازگردانده می‌شود و بر شما ستم نمی‌رود (سوره مبارکه انفال/آیه 60)

2. قرض‌الحسنه: کیست که به خدا وام نیکو دهد تا چندین برابرش افزون کند؟ (سوره مبارکه بقره/آیه 245)

یادمون نره، گاهی انفاق، می‌تونه یه حرف خوش باشه، یه صبر جمیل، یه نگاه مهربان ...

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

یکی از ابزارهای خوب ارتباطی که اغلب فراموشش می‌کنیم، گاهی هم عامدانه، صحبت کردن با نرمی و مهربانی است. 

این حس که «باید بهش بفهمونم چطور با من رفتار کنه، گلیمشو تا کجا پهن کنه، یا حساب کار دستش بیاد»، هرچند گاهی حس کاملا صحیحیه، اما خیلی اوقات نوع بیان سخت و پرخاشجویانه ما حتی اگر هم موضوع رو به نفع ما سامون بده، اما حال ما رو خوب نمی‌کنه، دوستانمون رو زیاد نمی‌کنه و از همه مهم‌تر آرامشمون رو بیشتر نمی‌کنه.

خدا توی قرآن، آیه 44 سوره طه، به حضرت موسی می‌گه که حتی با فرعون هم ابتدا با زبان نرم سخن بگو، شاید متنبه شود و پند گیرد. خدا که می‌دونسته فرعون چیه و کیه. از معدود آدمایی که رسما اعلام خدایی کرده بود! اما حتی با اون هم می‌خواد ابتدا از در آرامش و خوبی و مهربانی وارد بشه.

زبان نرم، نگاه مهربان و تلاش برای درک دیگران و دیدن منظره‌ها و وقایع از نگاه اونا، کار ساده‌ای نیست. اونم توی این دوره و زمونه‌ پر از بی‌اعتمادی که این ترس توی دلمون افتاده که اگه حواسمون چهارچشمی به خودمون نباشه، به یه چشم بر هم زدن همه چیزمون رو از دست می‌دیم. اما همین سختیشه که آدم رو می‌سازه و قوی‌اش می‌کنه برای بهتر شدن و موفق‌تر بودن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱

و من چشمانم را می‌بندم

و به صدای تو که باد آورده گوش نمی‌دهم

و به‌جایش به باد می‌گویم...

کمی بیشتر از آن بوی کاهگل نم‌خورده برایم بیاور

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱

1) یه مطلبی می‌خوندم در مورد زندگی آقای احسان نراقی که چند روز پیش فوت کردند. یه جاش خیلی زیبا بود، این‌که در موقعیتی گفته بودن:

من متخصص کشف خوبی‌ها درون آدم‌هام!

و ظاهرا همین نگرش به‌علاوه رویکردی که از کودکی از سوی خانواده مذهبی و عارفشان، (ملا احمد نراقی پدربزرگشان بوده‌اند) به ایشان آموزش داده شده بود، یعنی تو نیکی می‌کن و در دجله انداز، یا همون محبت بی‌چشمداشت، سبب شد که ایشان در هر موقعیتی بدنبال رفع اختلاف‌ها و یافتن راه حل و آشتی دادن باشن. اینکه یه آدمی در این حد و اندازه (مشاور رییس یونسکو و دارای نشان لژیون دونور از فرانسه و ...) به این نتیجه برسه که خیلی از دعواها و اختلاف‌ها و اعصاب‌خردی‌ها ارزش نداره و فقط آدم رو از راه رفتن و به هدف رسیدن دور می‌کنه، خیلی جالبه. باید روش فکر کرد.

خدا رحمتشون کنه.

 

2) یه مطلب جالب دیگه می‌خوندم در مورد رسیدن به بهترین کیفیت و توان ذهن و جسم. می‌گفت آدمیزاد جوری درست شده که می‌تونه مثل یه دونده دوی سرعت، یک حجم عالی از کاری رو به خوبی انجام بده، بعد نیاز به یه استراحت داره، بعد مجددا می‌تونه بلند شه و پیش بره. برا همین توصیه می‌کرد صبح اول وقت این کار رو نکنین که بشینین پشت کامپیوتر، فرضا فایل کارتون رو باز کنین، بعد تا داره باز می‌شه برین چایی بریزین برا خودتون، بعد یه سلام و علیکی با دوست بغل دستی، بعد یه نیگا به فابل کاری در همون زمان باز کردن یه پنجره دیگه که بعدا یه نگاهی می‌خواهین بهش بندازین، بعد جواب یه اس.ام.اس که یادتون رفته بود دیشب بدین، بعد...

می‌گفت یه ساعت بشینین سر کارتون و نذارین هیچ کار دیگه‌ای ذهنتون رو منحرف کنه. بعد وقتی یه ساعت تموم شد، یه ده دقیقه فقط استراحت کنین، چای بخورین، گپ بزنین، احوالپرسی کنین و بعد باز بشینین سر کارتون. قشنگ می‌گفت که ما توی کارمون نباید دونده ماراتون باشیم، باید دونده سرعت بود. بیشتر به این دلیل که نتیجه کار معلوم‌تر و آخر روز، قابل اندازه‌گیری تره.

یاد باطری موبایل می‌افتم. می‌گن برا اینکه عمرش زیاد بشه بهتره هر از گاهی بذاریم کامل خالی بشه و از ابتدا شارژ بشه. این سیستم که تا شارژش رسید به بیست سی درصد، شارژش کنیم، توی طولانی مدت خوب نیست.

دو روزه دارم این روش کاری رو امتحان می‌کنم. خدا وکیلی خیلی سخته متمرکز بشی روی یه کار.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱

گاهی چشمت به آیاتی می‌خوره که می‌تونه یه راهنمای عالی باشه برای کل زندگی.

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! بی‌تردید برخی از همسران و فرزندان شما بخاطر ایمانتان دشمن شمایند، از آنها برحذر باشید.

و اگر از خلاف آنها درگذرید و چشم بپوشید و ببخشایید، بی‌گمان خدا نیز آمرزنده مهربان است.

سوره تغابن، آیه 14

اگه خدا حتی توی این موقعیت هم می‌گه آرام باش، خوب باش، مهربون باش، ببخش و چشمتو ببند، ما دیگه چه بهونه‌ای داریم که نمی‌بخشیم، یادمون نمی‌ره، قهر می‌کنیم، جدا می‌شیم یا ...؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱

ماه رمضون که می آد، ناخودآگاه بیش از هرچیز اولش به فکر اینم که چطور ساعات کاری رو بدون چایی سر کنم!! بعد این که چقدر روزها طولانی می‌گذرن. نه خود روزها، منظورم کل سی روز ماه رمضونه.

اما بعد، اولین افطار و اون حس خوبی که انگار وایسادی تو صف که بهت جایزه بدن... و بعد تکرار روزانه آن.

بعد این حس خوب که انگار فقط توی این ماهه که خدا رو خیلی بیشتر می‌شه دید . به یادش افتاد (غیر از زمانهایی که کارمون گیر کرده و از ته دل خدا رو می خونیم!) و باهاش حرف زد. حداقل انگار توی این ماه یه کم بیشتر روت می شه با خدا حرف بزنی و ازش هم انتظار نوازش داشته باشی.

بعد این حس خوب که حداقل یه ماه توی یه سال بفهمی می‌تونی سختی‌ها رو هم تحمل کنی و لذت رسیدن به هدف، بعد یه دوره سختی یادت بیاد. خصوصا هدفی که یه‌کم هم مزه معنوی بده.

بعد این فکر که چقدر عمرمون داره زود می گذره و انگار هرچی می گذره بیشتر می‌فهمی زندگی کار و پول و مرغ و خونه و ماشین و اینترنت و بدخلقی با همکارا و مدل جدید فلان چیز نیست...زندگی یه مشت آبه که هرکاری کنی داره از لابلای انگشتات می ریزه و فرصتت بی نهایت نیست

یکی می‌گفت برای این ماه رمضون بیایم فقط یه تصمیم بگیریم: مهربون‌تر باشیم. فقط همین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

فرانسواز عادت دارد بگوید همه چیز را می‌داند...او مطلقا حاضر نیست شگفت‌زده شود

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، نشر نیلوفر

 

این‌که بتونی از موفقیت دوست، آشنا یا یه همکار صمیمانه خوشحال بشی (گاهی خیلی تمرین می‌خواد)، این‌که بتونی از دونستن یا دیدن و شنیدن چیزی که نمی‌دونستی، ندیده‌بودی و نشنیده‌بودی شگفت‌زده بشی و اونو نشون بدی، و این‌که این رفتارهات صمیمانه باشه و نه یه ادای همیشگی و تصنعی، خیلی برا زنده‌بودنت و سلامتیه روحت خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

این روزها ناخودآگاه در موقعیت‌های مختلف یاد حکایتی می‌افتم که مدیر سایت آمازون داشت برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد تعریف می‌کرد و نهایتش این می‌شد:

مهربان بودن سخت‌تر از باهوش بودن است

و این خیلی حرف سنگینی است. این‌که خیلی اوقات بخواهی نکته‌ای که دریافته‌ای، آتویی که گرفته‌ای، زیرکی‌ای که کرده‌ای، رودستی که زده‌ای را نشان دهی ...

این‌که خیلی اوقات دلت خواسته چیزی را تعارف نکنی، احوالی نپرسی، درد دلی را حوصله گوش دادن نداشته باشی، گفتن سخن محبت‌آمیزی را کلی سبک و سنگین کنی...

اما در تمام این حالت‌ها وقتی یادت می‌افتد که خیلی باید مرد باشی تا مهربان باشی، آنوقت می‌فهمی مهربان بودن چقدر و چقدر سخت‌تر از باهوش و زیرک بودن است. باهوشی‌ای که به ما اجازه می‌دهد آنچه بر اساس درک و ذهنمان یافته‌ایم سریعا بگوییم یا نگوییم، اما مهربانی‌ای که در همان حال تلاش می‌کند بجای منطقی‌ترین وضعیت، دنبال مهربانانه‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین وضعیت برود. و به نظر من این آرامش حقیقی است.

این با بی‌عملی و خنثی بودن زمین تا آسمان فرق دارد و در عین حال هیچ چیزش هم به اجازه دادن برای اینکه حقمان را بخورند، نرفته. این انتخابی است که خیلی از صلحا و بنده‌های خوب خدا می‌کنن. همونایی که نگاهشون و بوشون، بو و نگاه خدا رو داره. همونایی که از جمادات و گیاهان و حیوانات رو گرفته تا انسان‌ها رو جلوه‌ای از روح خدا می‌دونن و لذا با همشون مهربونن و هیچ‌وقت نگاه آرام و مهربانشان را از دیگران دریغ نمی‌کنن.

...

اون بیرون، دوستی هست، مادری هست، پدری هست، همسری هست، همکاری هست، گربه‌ای هست، یاکریمی هست، برگ شمشاد کنار خیابونی هست که به ما این فرصت رو می‌دن که خدایی‌تر باشیم. اونم از طریق محبت به بنده‌ها و آفریده‌های خدا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

یادمه زمانی یه آدم خوبی بهم گفت: اگه برای خدا هم همونقدر که برا آدم‌هایی که توی زندگیمون مهم‌اند و براشون خیلی احترام قائلیم، احترام قائل بودیم، رابطه‌مون با خدا زیر و رو می‌شد.

و من می‌دونم که این خیلی سخته. مثلا ما می‌دونیم خدا حاضره اما هر کار بدی دلمون بخواد می‌کنیم و حضورش رو نادیده می‌گیریم. یا مثال ساده‌ترش، اگه یه آدم بزرگی توی خونمون باشه، لباس خیلی مرتبی می‌پوشیم و حواسمون به همه جزئیات هست، اما سر نماز با هر لباس توی خونه‌ای وایمیسیم و حواسمون هم که همه جا می‌رود غیر از پیش اونی که داریم باهاش حرف می‌زنیم.

این جنبه دینی و معنوی چیزی بود که می‌خوام اینجا بگم. جنبه اجتماعیش اینه که اگه ما همونطور که برای دیگرون خوش‌خلقیم، آرامیم، بذله گوییم، احترام می‌گذاریم، نمی‌خواهیم حرفی بزنیم که ناراحتش کند، شنونده خوبی هستیم، صبوریم، منصفیم و خیلی چیزای دیگه، همونطور هم برا نزدیکترین‌هامون بودیم، فکر می‌کنم خیلی مسائل حل می‌شد. با پدرمون، مادرمون، همسرمون، برادرمون، خواهرمون، اگه با اینا هم گاهی مثل اون غریبه‌ها و دوستامون رفتار کنیم ضرری نداره. حداقل ارزش تمرین کردن رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

گاهی سرکی می‌کشی و می‌روی

و من می‌مانم

با یه عالم حس خوب

شاکر می‌شوم؛ لبخند می‌زنم؛ همه را بیشتر حس می‌کنم؛ شفاف می‌شوم و آخر هم...

آرام.

آنگاه باز یادم می‌آید

که تو

همیشه وقت سرک کشیدن به زندگی من

لبخند به لب داشته‌ای...

آبان 86...پشت کامپیوتر، همین وبلاگ

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

آدمایی که تلاش می‌کنن از دیگرون انتظاری نداشته باشن و در مقابل تا جایی که می‌تونن برا دیگرون مایه بذارن از طرف خدا امتحانای سختی می‌شن. نمی‌دونم شاید هم نباید گفت از طرف خدا.

تو بعضی مواقع تلاش تو برای سازش و آرام کردن وضعیت و تداوم این رویه که " همه آدما خوبن، اما اونا هم شاید از نگاه خودشون حق دارن و نمی‌شه بدون توجه به در نظر گرفتن خیلی فاکتورها درباره‌اشون قضاوت کرد" نتیجه خوبی نمی‌ده و تو فکر می‌کنی گاهی یک طرف را گرفتن و ایستادن روی یک عقیده، هرچند می‌دانی طرف مقابلت هم حتما دلیل و توجیهی برای کارش داشته، اثربخش‌تره.

متاسفم. ولی امیدوارم که این ایمانم رو از دست ندم چون برام خیلی عزیزتر و زیباتره که فکر کنم آدما موجودات خوبی هستن و اغلب واکنش‌های به نظر نادرست اونا رو می‌شه درک کرد و فهمید و اینکه راه سازش و گذشت به مراتب از اینکه فکر کنی اون کار فلانی این معنا رو داشت و ... بهتره. حداقل برا سلامتیه خودت.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

FAN2050472 - Variety of drinking glasses

خیلی هنر می‌خواد که تلاش کنی مسائل رو از دریچه چشم آدمهای دیگه هم ببینی, خصوصا از نگاه آدمایی که باهاشون مشکل داری. شاید بشه این کارو  یکی دو بار بصورت موقت اونم زمانی که حالمون خوبه انجام داد اما تداوم اون نیازمند خیلی چیزاست. اینکه قبل از همه با خودت مهربون باشی, رو غرورت کار کرده باشی و تربیتش کرده باشی, دلت رو کرده باشی دریا تا هر چلپ و چلوپی نریزتش به هم و آخرش هم دائم سیمت رو وصل کنی به خدایی که همین نزدیکیست, چون گاهی اینکار اونقدر سخت می‌شه که نیاز به کمک فوریش داری تا خیلی بالاتر از اونی که هستی بری ...

تا چیزایی رو ببینی و بفهمی و بو کنی که بهت کمک کنن مهربون و آروم باقی بمونی.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧

فکر می‌کنی کاری از دستت بر نمی‌آید

سکوت می‌کنی و تنها گوش می‌سپاری

و تلاش می‌کنی نوع نگاهت به او بفهمانند که تو می‌فهمی او را...

 و باز هیچ نداری که بگویی...

...

حال که او رفته، می‌دانی که هم او آرام‌تر است و هم تو خودت را بیشتر دوست داری.

...

...

گاهی من و تو کارهایی از دستمان بر می‌آید که حتی فکرشان را هم نمی‌کنیم. کارهایی ساده اما بسیار موثر. اگر بدانیم که گاهی با کوچکترین عمل یا واکنش ما در یک زمان مشخص، تحولی بزرگ و والا ایجاد می‌شود، نه از خود و نه از او دریغش نمی‌کنیم...

...

مزاحم شما شدم

می‌دانم!

تنها چراغ را روشن می‌کنم

گل‌ها را در گلدان می‌گذارم

پنجره را باز می‌کنم

بعد می‌روم...

سنت اگزوپری

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

تو هفت هشت روز گذشته تو یه محیط چند ملیتی زندگی کردم. یه ماموریت اداری بود. گاهی فکر می‌کنم خدا چقدر به من لطف داشت که این اتفاق را در مسیر زندگی من قرار داد...

جدای از هر آنچه آموختم، جدای از هر آنچه در زندگی فرهنگی من مهم است و برای یک هندی مهم نیست و برای یک نپالی بی‌اهمیت جلوه می‌کند و جدای از سختی‌ها و آسانی‌هایش...

درک کردم که چقدر زبان روح ما می‌تواند دیگری را از هرگونه آیین و مسلکی به خود جلب کند...

وقتی آن دوست هندی آنقدر بهت اعتماد می‌کرد و از قوانین سخت کاست‌های هند می‌گفت و اینکه اجازه ندارد عاشق پسری از کاست پست‌تر از خودش شود...

وقتی آن دوست بنگلادشی دست می‌انداخت گردنت و  ناراحت بود که چرا دیشبش با آنها بیرون نرفته‌ای و گله می‌کرد...

وقتی آن دوست پاکستانی به اتاق هتل تلفن زد و خواست بداند که آیا بیمار بوده‌ای که با گروه کوچک آنها برای دیدار از شهر نرفته‌ای و آخر هم گفت تو در قلب من جای داری و برادر من هستی و این وظیفه من است که حال تو را بپرسم...

فهمیدم زبان مهربانی و با دل حرف زدن، حتی در سخت‌ترین و فشرده‌ترین دوره‌های تئوریک شغلی هم کارساز می‌باشد.

می‌دانید؟ گاهی یک نگاه مهربان یک دیکشنری می‌ارزد.

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC