یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤

یه قانونی هست که از سخنرانی یه نویسنده داستانهای علمی تخیلی بنام تئودور استارجئون استخراج شده. اینکه:

نود درصد هر چیزی بی خوده و ارزش وقت‌گذاشتن و فکر کردن رو نداره!

البته خیلی از چیزهای دور و برمون هستن که اتفاقا بیش از نود درصدشون مهم‌اند. اما خیلی از افکار روزانه ما، قضاوت‌های ما، وقت‌گذاشتن‌های ما، خوردنی‌های ما، اولویت‌های ما، حرفهای دیگران، قضاوتهای آنان، و ... واقعا از این قانون پیروی می‌کنن و می‌تونن با چیزها و کارها و افکار مهم‌تر و قدرتمندتر و سازنده‌تر جایگزین بشن. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

چند روز قبل داشتم در اتوبان امام علی رانندگی می‌کردم. یکدفعه صدای شدید ترمز و دود لاستیک از لاین وسط اتوبان آمد. دیدم یه راننده پراید احتمالا بخاطر کلافگی از دست راننده‌ای که پشتش بوده، محکم زده بود روی ترمز! نمی‌دانم قصدش این بود که ماشین عقبی ناچارا از عقب بزند بهش و به همین خاطر مقصر بشه؟...یا یه واکنش غیرارادی بوده؟

...

فکر کردم چه اتفاقی درون ما رخ می‌ده که ما گاهی با آزار رسوندن به خودمون تلاش می‌کنیم به دیگران چیزی رو بفهمونیم یا دلشون رو به رحم بیاریم یا حالشون رو جا بیاریم؟

یقینا دلایل قابل قبولی برای خودمون داریم...اما نتیجه مشترک هرکدام از دلایل بالا، از دست رفتن حس عزت نفس ما است...

همین یه دلیل کافیه که این شیوه رو بذاریم کنار.  اینجور مواقع باید آرام شد و به راه‌های دیگه فکر کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

سال جدید داره می‌آد

نیم ساعت بشین آروم با خودت خلوت کن، ببین می‌خوای با زندگی‌ات توی سال بعد چه بکنی؟

Standby

یا

Restart

?

درسته که قرار نیست همه اتفاقا تحت کنترل ما باشه. شاید سال قبل، امسال یا سال بعد خیلی اتفاقها افتاده باشه یا بیفته که زده باشدمون یا بزنتمون زمین. ولی خوب می‌دونیم که باید بلند شد و خودمون رو تکوند و باز شروع کرد.

یه جایی توی فرایند سختی دیدن و آب‌دیده شدن هست که اگه تا اونجا دووم بیاری و صبور باشی، دیگه بعد از اون نقطه هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تونه بریزتت به هم. نه این‌که غمگین نشی، دلت نگیره، سختی نبینی...چرا همه اینها باز هم رخ می‌ده، اما تو دیگه دلت گرمه و ریشه‌هات استوارن.

تا اون نقطه، باید صبور بود و قد رو راست کرد و با چشم باز و حواس جمع و تیز، دید و گذشت و نرنجید و و یاد گرفت و دووم آورد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢

گاهی... نه! خیلی وقت‌ها، اگه آدم خودشو رها کنه، می‌ره توی حس‌های بد، آزاردهنده، افسرده‌کننده و اعصاب‌خردکن.

یه‌دفعه به خودت می‌آی و می‌بینی ظرف نیم ساعت، نه تنها دیگه حس خوبی نداری، بلکه از یه‌سری آدم بدت اومده، فقط کارهای بد اونا رو برای خودت ردیف کرده‌ای، تمام نداشته‌های زندگیت اومده جلوت نشسته و بعد، حتی بدت نمی آد بری از این دنیا و حسرت یه آدم خوب و مظلوم رو بذاری رو دل اونایی که بهت بد کرده‌اند و بی‌انصاف بوده‌اند!

ذهن رو نباید ولش کرد. افسار ذهن رو نباید رها کرد و اجازه داد هرجا دلش بخواد بره. توی فکرهای خوب و زمان آرزو کردن و رویا دیدن چرا، اما توی لحظات بد نه. باید با زور  هم که شده یه ربع ده دقیقه با ذهن کلنجار رفت، آرومش کرد، حواسش رو پرت کرد، تنفس مصنوعیش داد، تا برگرده به حالت معمولیش. 

چندبار که اینکار رو بکنی رام می‌شه. هیچ آدم عارف، بزرگی یا موفقی رو نمی‌تونیم پیدا کنیم که تسلطی بر ذهنشون نداشته‌اند. تمرین می‌خواد و سخته، اما می‌شه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

توی داستان علاء‌الدین و چراغ جادو که بچگی‌ها می‌خوندیم، دو تا غول بودند. یکی غول انگشتر، یکی هم غول چراغ.

غول انگشتر ضعیف‌تر بود و کارهای بزرگ نمی‌تونست انجام بده اما غول چراغ قوی بود و هرکاری ازش برمی‌اومد. با این‌حال غول انگشتر در دسترس‌تر بود و اندکی هم مهربان‌تر و نرم‌تر، برعکس غول چراغ که زمخت بود و مقتدر و کمی هم دست نایافتنی به نظر می‌اومد.

...

توی زندگی، همه ما این دو غول رو کنارمون داریم. مصداقش رو توی خیلی جاها می‌شه پیدا کرد. مثلا یه معاون و یه رییس تو اداره یا یه مامان و یه بابا که بچه از باباهه بیشتر حساب می‌بره. توی وجود خودمون هم همینطوره. تواناییمون برا انجام کارهای مختلف متفاوته و نیاز به انرژی و تلاش متفاوتی برا اهداف مختلف داریم.

مهم اینه که بدونیم هر زمان کدومشون رو به یاری بخواهیم. اگه نتونیم اینکار رو درست مدیریت کنیم یا اون غول انگشتره دیگه فرسوده می‌شه از بس کارای بزرگ ازش خواسته‌ایم و نتونسته انجام بده و باعث شده افسرده بشیم از ناکارامدیمون؛ یا بالعکس اون غول چراغ خسته می‌شه از بس برا هر چیز کوچیک و معمولی‌ای تمام توانمون رو صدا کرده‌ایم و راه افتاده‌ برا انجامش. مثل این‌که ماشین فوق لوکستون رو روشن کنین تا سوار بشین و آشغالا رو بذارین سر کوچه.

تنظیم میزان انرژی، اعصاب، از خود گذشتگی، تعصب و همت لازم برا یه کار خیلی مهمه. اینجوری کمتر فرسوده می‌شیم و بهتر می‌فهمیم از زندگی چی می‌خواهیم و هزینه / فایده کارها و آرزوهامون چقدره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩

هر رابطه‌ای گاه به نیروی صلابت نیاز دارد...البته نشان دادن شمشیر مفهومش آزار رساندن نیست. این عمل می‌تواند نوعی مکر خوش خویانه یا رندانه باشد.

...

در سال‌های دهه 1970 متوجه پدیده‌ای در سراسر کشور (آمریکا) شدم که به آن می‌توان عنوان «مردان نرم» داد. حتی امروز هم وقتی به جمعیت درون کلاس‌هایم نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که شاید بتوان نیمی از مردان حاضر در جلسه را با عنوان مردان نرم توصیف کرد. آن‌ها مردانی دوست‌داشتنی و با ارزش هستند - من دوستشان دارم - و هیچ‌کدام از آن‌ها علاقه‌ای به جنگ یا آسیب‌رساندن به محیط زیست ندارند. در همه آنها ظرافت خاصی نسبت به زندگی و نوع زندگی‌کردنشان وجود دارد، اما بسیاری از این مردان «خوشحال» نیستند. می‌توان نبود انرژی را در آن‌ها به سرعت دریافت. آنها «جان پناه» هستند نه «جان پرور» و البته این طنز تلخ زندگی است که این نوع مردان را همیشه در کنار زنانی می‌گذارد که کاملا از خود انرژی ساطع می‌کنند...

مردِ مرد، رابرت بلای، ترجمه فریدون معتمدی، انتشارات مروارید

 

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

یکی از بهترین علاج‌های فکر نکردن به حرفهایی که پشت سرت می‌زنن اینه که خیلی ساده روتو برگردونی، بلند شی وایسی و خودتو بتکونی از اینهمه غباری که شاید از طریق بهترین دوستات و همکارات رو تنت نشسته، بعد با یه لبخند آروم و مصمم شروع کنی از بالا سر همه اونا به اهدافت نگاه کنی، توانمندی‌هات رو یادت بیاری و حرکت کنی به سمت یکی از اون هدفها...

اینجوری مجبور نیستی ذهن و روحت رو هم درگیر این فکر آزار دهنده کنی که ای... آدما هیچکدومشون قابل اعتماد نیستن. می‌تونی هنوز به خوبی بشر ایمانت رو نگه داری و این خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

AIP0010805

تو جزو کدوم دسته از آدمای جویای موفقیت هستی؟ تو موفقیت و آرامش و راحتی رو تو چی می‌بینی؟ داشتن بیشتر یا داشتن کمتر؟ خواستن بیشتر یا خواستن کمتر؟ برنامه‌ریزی و تلاش بیشتر یا رهاسازی و رهاکردن بیشتر؟

خیلی از ماها غیر از اینکه اصلا هدفی برای موفقیت خودمون نچیده‌ایم و جزئیات اون چیزی که می‌خواهیم رو نمی‌دونیم، در کنارش هنوز راه رسیدن به خواسته‌هامون رو هم درست تعیین نکرده‌ایم. فیلم راز رو می‌بینیم و اهمیت رویاپردازی و نگارش هرآنچه می‌خواهیم و فکر کردن دائم به آرزوها و حس کردن خودمون تو شرایط دلخواهمون رو می‌بینیم؛ بعد در کنارش تعالیمی رو هم می‌خونیم و می‌بینیم که بهمون می‌گه ثروت و آرامش اصلی و واقعی در کمتر خواستن و تعیین تکلیف نکردن برای خدا و قوانین طبیعیه. توی دلمون دنبال ثروت و قدرت بیشتر هستیم و تو یه گوشه دیگه دلمون از ثروتمند شدن و قدرتمند شدن بخاطر تبعات بعدیش گریزونیم.

من معتقدم هر دوی این راه‌ها می‌تونه ما رو به آرامش و راحتی برسونه، هرچند به روش‌هایی کاملا متفاوت. اما ترکیب کردن این دو راه به نظرم معقول نیست. ما باید هدف روشنی داشته باشیم و بعد با یه راه و روش روشن تلاش کنیم بهش برسیم. هرکدوم از ما نیاز داره خودش رو و خصوصیات خودش رو خوب بشناسه. برا موفق شدن این مهم‌ترین و اصلی‌ترین کاره. شناخت هم از نظر دیگرون نسبت به ما در نمی‌آد. صرف اینکه یکی بهمون می‌گه تو فلان اخلاق رو داری یا فلان جور هستی، دلیل نمی‌شه قضاوتش درست باشه. فقط مائیم که خودمون رو درست و حسابی و بی‌رودربایستی می شناسیم. لذا باید خودمون آستینمون رو بالا بزنیم.

این کار برا زندگی‌های ما خیلی خیلی مهمه و نباید اینقدر به تاخیرش انداخت. حداقل یه‌بار بایست امتحان کرد و دید روش خاص ما برا رشد کردن چیه؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

جالبه که با گذر زمان، برخی وقایع تو دوران‌های خاصی از زندگیه آدم، چقدر واضح و روشن توی ذهن باقی می‌مونه و برخی وقایع هم می‌رن تو پستوی ذهن و منتظر می‌شن تا بخاطر دیدن چیزی، احساس یک بویی یا شنیدن صدا و آهنگی بیان بیرون و خودشون رو برامون زنده کنن. برای من رد شدن از تو کوچه‌ها دم ظهر و شنیدن بوی قورمه‌سبزی یا آبگوشت یادآور زمانهایی هست که ظهری بودیم و بعد از اینکه ناهارمون رو می‌خوردیم بایست می‌رفتیم مدرسه. یادمه اصلا ظهری بودن رو دوست نداشتم. مثل اینکه یه‌جورایی وابستگیت به خونه بیشتر می‌شد. بعضی از روزها ناهار رو خونه مامان‌بزرگ و بابا بزرگم می‌خوردم. خونه ما با اونا 3-4 تا کوچه فاصله داشت و گاهی که مادرم می‌رفت اونجا ما هم اونجا بودیم و اونوقت بود که ظهری بودن دیگه واقعا عذاب بود. چون خونه مامان و بابا بزرگ بودن یعنی اینکه می‌تونستم عصر تو راهروی خونشون یه نفری با خودم فوتبال بازی کنم، دایی‌هام رو ببینم و یا عصر کنار حوض بزرگ وسط حیات، کلی شیطونی کنم. یادمه اون زمانا دوران جام جهانی 1982 بود و اوج عظمت ایتالیا با دینوزوف و روسی و جنتیله و ... تمام اعضای تیم‌های آلمان و برزیل و فرانسه و ایتالیا رو حفظ بودم و خودم می‌شدم آدمای هر دو تیم و در راهرو می‌شد یه دروازه و زیر یخچال هم یه دروازه دیگه و تا نفس داشتم با خودم بازی می‌کردم و مثل یه مفسر ورزشی حین دویدن حرف هم می‌زدم و تفسیر می‌کردم. جالبش زمانایی بود که رو خودم خطا می‌کردم!!

خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ یه صفای خاصی داشت. الان که فکر می‌کنم می‌بینم یه تقدس و برکت عظیمی هم توی اون خونه زنده بود. سادگی اصل زیبا و شاید دلیل ماندگاری اون فضا بود. ما هر سال شب 21 ماه رمضون همه اونجا جمع می‌شدیم. فکر کنم نزدیک به 40 نفر می‌شدیم و عجیب بود که چطور همه افطار می‌کردیم و جوشن کبیر می‌خوندیم و شب هم همونجا می‌خوابیدیم و سحری می‌خوردیم. مامانامون تا صبح بیدار می‌موندن و یه حلوایی درست می‌کردن محشر. ما بچه‌ها هم تا صبح آتیش می‌سوزوندیم. عشقمون زمانی بود که باید می‌خوابیدیم. چون کر و کرهای خنده اون موقع بود که شروع می‌شد. بهمون می‌گفتن شب قتله و نباید بخندین و همین کافی بود که همه سرمون رو بکنیم زیر لحاف و بعد با پق خنده یکی همه بترکن! این مراسم تا زمان فوت مامان‌بزرگ حدود 13 سال پیش پابرجا بود و بعد از اون دیگه هیچکس نتونست اون حس و حال رو دوباره بیافرینه. یه آدمایی وجودشون خیره و برکت. من اینو با تموم وجودم می‌فهمم.

تو دوران دبستان، یه پسری بود که هنوز هم که هنوزه نمی‌دونم چرا با من دشمن خونی بود. من هیچ کاری به کارش نداشتم، رقیب درسی هم نبودیم و اصولا چیزی هم نداشتم که باعث حسادت اون شده باشه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم نشون دادن ضعف در مقابل او باعث شده بود که اون دائما به من آزار برسونه. سال سوم ابتدایی بودیم و فکر کنم تا نیمی از سال زنگ آخر که می‌خورد اون می‌دوید تا منو یه گوشه تو راه مدرسه گیر بیاره و تهدیدم کنه و یقه‌ام رو بگیره و دو سه تا مشت بهم بزنه و بره! واقعا نمی‌دونم چرا؟ تو عوالم بچگی، با خودم دنبال راه‌هایی می‌گشتم که از شرش رها بشم. گاهی معلممون بهمون می‌گفت سرامون رو بذاریم روی میز و چشمامون رو ببندیم و چند دقیقه آخر کلاس هممون جدول ضرب رو با صدای بلند بخونیم. اون زمانا یواشکی چشمم رو باز نگاه می‌داشتم تا به محض اینکه صدای زنگ اومد بپرم و از در برم بیرون و تموم راه رو بدوم تا اون بهم نرسه. خوشحال بودم که من میز دوم می‌نشستم و اون یه میز مونده به آخر. یا بعضی روزا با یکی از دوستام که قلدر بود می‌اومدم از مدرسه بیرون و اون پسره جرات نمی‌کرد بیاد نزدیکم و از دور مراقبم بود! مشکل اینجا بود که خونه دوستم خیلی نزدیک به مدرسه بود و وقتی می‌رفت خونشون من کلی راه رو باید تنها می‌دویدم تا دست اون پسره بهم نرسه.

سالها گذشت و این خاطرات بد دوران کلاس سوم تو ذهن من موند و کهنه شد و رفت کنار... اول دبیرستان بودم و رفته بودم نون تافتون بخرم. یه دوچرخه خوشگل سفید BMX داشتیم که بابام از مکه برای منو داداشم آورده بود. آروم داشتم بر می‌گشتم خونه که یه‌دفعه دیدم همون پسره یه‌دفعه جلوم سبز شد و با زور دوچرخه رو نگه داشت وگفت:‌ یه دور بده من با دوچرخه‌ات بزنم. گفتم نمی‌شه. گفت پیاده شو می‌خوام یه‌دور با دوچرخه‌ات بزنم. باز گفتم نمی‌شه. با دو تا دستش شروع کرد به تکون دادن دوچرخه جوری‌که من و نونا بیفتیم زمین. یادمه تو چشمام اشک جمع شده بود و داد زدم نمی‌دم...یه نگاه بهم کرد، یه لقد به چرخ جلو زد و رفت... و من دیگه حتی تو دلم هم ازش نترسیدم.(این حماسه برای من تقریبا برابر با فتح خرمشهر ارزش داره!!)

یادمه سالهای سال تمام دوران دبستان و راهنمایی تابستونا می‌رفتیم خونه‌ای که تو یکی از مناطق ییلاقی کرج داشتیم. بعضی از بچه‌های بومی اونجا هم همین رفتار رو با ما داشتن. یه نگاه خاص پر از کینه به بچه‌های شهری. با وجود اینکه ما هیچ‌وقت لباسها و کفش و ... نومون رو اونجا نمی‌پوشیدیم  و مامانم تو کل سه ماه هیچوقت کباب درست نمی‌کرد تا نکنه بوش تو باغ بپیچه و کسی رد بشه و دلش بخواد و خیلی ملاحظات دیگه، اما بعضی از بچه‌های ده با ما سر سازگاری نداشتن. شاید به این دلیل که ما می‌اومدیم اونجا تا از خنکای تابستون بهره بگیریم و اونا تمام سال رو خصوصا با زمستونای غیر قابل تحملش اونجا بودن و به همین خاطر ما از نظر اونا سوسولهای بچه ننه بودیم! البته ما چون اونجا ریشه داشتیم و خیلی از اهالی ده پدر بزرگ و مادر بزرگمون (همون باباحاجی و مامان نوری تو کودک امیدوارهای قبلی) رو می‌شناختن و بهشون احترام می‌گذاشتن، بچه‌هاشون امکان اذیت کردن ما رو کمتر داشتن اما تا دلتون بخواد شیشه‌هامون رو می‌شکستن، لامپ‌های دم در رو می‌شکوندن، سنگ می‌انداختن توی خونه و در می‌رفتن و خیلی کارای دیگه... یادمه یکیشون که خیلی اذیت می‌کرد اسمش مصطفی بود و من هم هیچوقت کاری به کارش نداشتم (و ظاهرا به همین خاطر بود که اذیت‌هاش تداوم داشت). یه بار مجبور شدم بخاطر دفاع از پسر خاله‌ام که خیلی کوچیک بود جلوی اون مصطفاهه در بیام. یادمه دستش رو کرد تو جیبش و یه چاقو در آورد و هی می‌گفت می‌خوای بکشمت!! (طبیعتا من هم نمی‌خواستم!!!) منم دستش رو گرفتم و داد می‌زدم جراتش رو نداری و تو دلم خدا خدا می‌کردم هوا به سرش نزنه که این یه‌کار رو تجربه کنه! بعد از سر و صدا و رجزخوانی‌های ما بابا و اینا اومدن بیرون و به قضیه فیصله دادن...اما همون شد و دیگه من هیچ‌وقت نترسیدم ازشون... الان مصطفی بزرگ شده و زن و بچه داره و تا چند سال قبل یه بقالی داشت که یکی دوبار مجبور شدم برم ازش خرید هم بکنم. جاتون خالی برای اینکه ببینین ما دو تا بعد از حدود 15 سال همدیگه‌رو چجوی نیگا میکردیم و من چجوری بهش پول دادم و اون چجوری حساب کرد و از خرید من تشکر کرد! (فیلمی بوودیم برا خودمون!)

...ادامه دارد انشاالله  

 

پیوست: آهنگ:‌ Prelude & Nostalgia  اثر یانی

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC