یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤

یه قانونی هست که از سخنرانی یه نویسنده داستانهای علمی تخیلی بنام تئودور استارجئون استخراج شده. اینکه:

نود درصد هر چیزی بی خوده و ارزش وقت‌گذاشتن و فکر کردن رو نداره!

البته خیلی از چیزهای دور و برمون هستن که اتفاقا بیش از نود درصدشون مهم‌اند. اما خیلی از افکار روزانه ما، قضاوت‌های ما، وقت‌گذاشتن‌های ما، خوردنی‌های ما، اولویت‌های ما، حرفهای دیگران، قضاوتهای آنان، و ... واقعا از این قانون پیروی می‌کنن و می‌تونن با چیزها و کارها و افکار مهم‌تر و قدرتمندتر و سازنده‌تر جایگزین بشن. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

توی قرآن چند جا خدا می‌گه شیطان باعث شد فلان کار رو فلان بنده خوب فراموش کنه.

مثلا توی آیه 68 سوره مبارکه انعام، خداوند غیرمستقیم از انسان می‌خواد در مجلسی که در ان آیات الهی به سخره گرفته می‌شه، روی از افراد برتابه تا اونا به سخن دیگری بپردازند. خطاب آیه ظاهرا به پیامبر است. بعد می‌فرماید اگر شیطان این کار را از یادت برد، بعد از آنکه متذکر شدی و به خودت آمدی، با این افراد نشست و برخاست نکن.

یا توی یه سوره دیگه که یادم نیست چه سوره‌ایه، اون داستان حضرت خضر و همراهش که برای یافتن چشمه آب حیات سفر کرده بودند و آن جوان همراه دیده بود که ماهی مرده توی آب افتاده و زنده شده، اما فراموش کرده و بعد از آنجا دور شده بودند نیز عنوان می‌شه. بعد اون جوون می‌گه که شیطان از یادم برد و غافلم کرد.

...

توی زندگی این روزهای ما، "توجه" خیلی کم‌رنگ شده. کلا مقصر خیلی اتفاقها یا دولته یا زمین و زمان یا خودمون. برای من جالبه که خدا یه جاهایی عاملیت شیطان رو قبول می‌کنه و بعد هم بلافاصله می‌گه یادت باشه، فضای تذکر و عذرخواهی و برگشتن بازه!

توی این زندگی شلوغ که مدام حواسمان باید هزارجا باشه و بعد از روی اختیار برای خودمون حواس‌پرت‌کن‌های جدیدی هم اضافه می‌کنیم (مثلا یه نرم افزار جدید روی تلفن همراه و مشغول شدن ساعتها با اون) گاهی خوبه تمرین حواس‌جمعی بکنیم. تمرکز روی یه موضوع و انجام آن، قدرت ارادمون رو افزایش می‌ده و غیر از لذت تموم کردن یه کار در مدت زمان کوتاه، باعث بالا رفتن کیفیت اون هم می‌شه.

اگه توی لحظاتی که برای معنویت کنار می‌ذاریم، حواسمون رو جمع کنیم و تلاش کنیم خالص‌تر بشیم و حواس‌جمع‌تر، فکر کنم تعداد دفعات بی‌شماری که شیطان یادمون می‌بره چه کارهای خوبی می‌تونیم بکنیم یا از چه کارهای بدی اجتناب کنیم، کم و کمتر می‌شه و این برا هممون خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳

اواسط اسفند، داشتم برای ماموریتی اداری آماده می‌شدم. هم حجم کارهای اداره زیاد بود و هم حجم کارهایی که قرار بود در سفر انجام شود. پر از برنامه‌های ناشناخته و استرس‌زا و خصوصا حساس.

بعد یه مسئولیتی دیگه هم داشتم توی سفر که از همه بدتر بود. وظیفه‌ای بر عهده‌ام بود که کنترل خیلی کمی رویش داشتم و در مقابل،  همه امید طرف مقابل به من بود.

...

قبل از سفر نشستم ناخودآگاه روی یه تیکه کاغذ همه این نگرانی‌ها رو نوشتم. فکر کنم هشت تا شد. بعد بهشون درصد دادم. بعضیاشون خیلی استرس‌زا بودند و بعضیا کمتر. همونجا که می‌نوشتم یکی دوتاش رنگ باختند. یعنی حتی از خودم خجالت کشیدم این‌ها باعث نگرانی من شده‌اند.

از سفر که برگشتم، یه‌بار اتفاقی چشمم به اون برگه افتاد (اصلا یادم رفته بود). دیدم همه‌شون به خوبی و خوشی گذشته‌اند و همه نگرانی‌های من بی‌مورد بوده. البته این نبود که هیچکدوم اتفاق نیفتادند. اتفاقا بعضیاشون خیلی بدقلق بودند و طول کشیدند، اما یه چیزی غیرقابل انکار بود: زندگی ادامه یافته بود! با خودم فکر کردم از این نگرانی‌ها از ابتدای عمر تا حالا بوده و گذشته. بعضیا اتفاق نیفتاده، بعضیا افتاده، بعضیا به هممون ریخته، بعضیا نتیجه‌ای کاملا خلاف انتظارمون داشته...اما به هرحال گذشته و ما الان اینجاییم.

ماها هر روزمون با این نگرانی‌ها شروع می‌شه و تا قبل از خواب ادامه داره. اینکه خوشگلم؟ لباسم خوبه؟ نکنه فلانی الان که از کنارم گذشت فلان فکر رو کرده باشه؟ نکنه توی تاکسی راننده بگه پول خرد ندارم، نکنه توی مواجهه با فلانی خوب به نظر نرسم، نکنه فلانی الان که از پیشم رفت با خودش فکر کنه این عجب ادم خنگیه، نکنه نتونستم درست حرف بزنم، نکنه فردا دیر برسیم خونه مامانم اینا، نکنه یادم بره قبض برق رو بدم، نکنه کلمات درستی انتخاب نکنم توی اون صحبتی که قراره فردا با رییسم داشته باشم، نکنه ابهتم پیش زیردستم ریخته باشه، نکنه اون فرصت رو دارم از دست می‌دم، نکنه...

و این نکنه‌ها ما رو تحلیل می‌بره. هر روز. مثل حرکت با زور ماشینی که ترمز دستی‌اش نصفه بالاست و الکی داره زور اضافی می‌زنه. راه می‌ره، اما اگه اون ترمز دستی بخوابه چقدر راحت‌تر و روون‌تر و سبک‌تره.

یه نگاه به امروزتون بندازین. از اول صبح تاحالا چند تا از اینجور نگرانی‌ها داشته‌اید؟ کدومشون واقعا ارزش نگران‌شدن داشته؟

هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢

گاهی... نه! خیلی وقت‌ها، اگه آدم خودشو رها کنه، می‌ره توی حس‌های بد، آزاردهنده، افسرده‌کننده و اعصاب‌خردکن.

یه‌دفعه به خودت می‌آی و می‌بینی ظرف نیم ساعت، نه تنها دیگه حس خوبی نداری، بلکه از یه‌سری آدم بدت اومده، فقط کارهای بد اونا رو برای خودت ردیف کرده‌ای، تمام نداشته‌های زندگیت اومده جلوت نشسته و بعد، حتی بدت نمی آد بری از این دنیا و حسرت یه آدم خوب و مظلوم رو بذاری رو دل اونایی که بهت بد کرده‌اند و بی‌انصاف بوده‌اند!

ذهن رو نباید ولش کرد. افسار ذهن رو نباید رها کرد و اجازه داد هرجا دلش بخواد بره. توی فکرهای خوب و زمان آرزو کردن و رویا دیدن چرا، اما توی لحظات بد نه. باید با زور  هم که شده یه ربع ده دقیقه با ذهن کلنجار رفت، آرومش کرد، حواسش رو پرت کرد، تنفس مصنوعیش داد، تا برگرده به حالت معمولیش. 

چندبار که اینکار رو بکنی رام می‌شه. هیچ آدم عارف، بزرگی یا موفقی رو نمی‌تونیم پیدا کنیم که تسلطی بر ذهنشون نداشته‌اند. تمرین می‌خواد و سخته، اما می‌شه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢

It's Just a Bad Day

not a Bad Life

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱

و من چشمانم را می‌بندم

و به صدای تو که باد آورده گوش نمی‌دهم

و به‌جایش به باد می‌گویم...

کمی بیشتر از آن بوی کاهگل نم‌خورده برایم بیاور

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

مایکل شوماخر که پرافتخارترین راننده فرمول یک است، جایی در جواب پرسشی درخصوص رمز موفقیت‌های پی در پی خود گفته بود:

«کار خاصی نمی‌کنم. فقط جاهایی که دیگران ترمز می‌کنند من گاز می‌دهم».

...

جمله خوبیه برا فکر کردن در میان جمع‌های غرغرانه این روزهای ما. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

می‌دونم که این روزا امیدوار بودن و به فردای بهتر نگاه کردن و امید داشتن خیلی حرف قلمبه‌ایه! (لفظ مودبانه کلمه چرت و پرت!) انگار طرف توی این دنیا زندگی نمی‌کنه. نمی‌گم اوضاع و احوال خوبه، حقیقتا کافیه یه هفته بشینی پای تلویزیون و ماهواره و اینترنت و آخرش ببینی خیلی چیزا از جمله همین امید دیگه برات جذابیت ندارن.

با اینحال من گاهی با خودم فکر می‌کنم انگار یه‌جورایی مد شده که همه‌اش بنالیم و غر بزنیم. تقریبا توی تموم گردهم‌آیی‌های کوچک و بزرگ دوستانه و خانوادگی، صحبت در مورد مشکلات و تمسخر این و اون و بد و بی‌راه گفتن به دوره و زمونه و یاد خاطرات بسیار عالی گذشته و نشون دادن میزان ماه بودن دیگرون و بدبخت بودن ما ایرانی‌ها و روی اصول بودن همه دنیا و به‌هم‌ریختگی همیشگی ماها و هزارتا چیز دیگه ورد زبون آدماست و خب راحت‌ترین کار همراه شدن و خیلی انصاف داشته باشیم و از این روش خوشمون نیاد، ساکت ماندن و صحبت را در مواقع مقتضی عوض کردنه.

کاری ندارم که تقصیر کیه و چیه، کاری ندارم که مشکل فرده یا سیستم و یا فرهنگ جمعی، کاری ندارم که غر زدن خوبه یا بد، کاری ندارم که...

اما دارم فکر می‌کنم که ما این وسط چیکار می‌تونیم بکنیم که حداقل با کمال خودخواهی آسیب روانی به خودمون رو به حداقل برسونیم. نذاریم بدل بشیم به یه‌سری آدم ناامید و مردد نسبت به فردا. نشیم آدمایی که در معرض قرار گرفتن هر روزه روحشون با این اخبار و صحبت‌ها ناخودآگاه مریض و بی‌حوصله و داغونشون کرده.

یه چیزی می‌خوندم اینجا توی سایت آقای لئو. اومده به مناسبت سی و هشتمین سال تولدش برای شیش تا بچه‌اش (ماشاالله!) سی و هشت تا درسی که از زندگی گرفته رو گفته. اگه فرصت کردین بخونینش. بعضیاش خیلی می‌چسبه. وسط خوندن به ذهنم اومد من اگه بخوام دوتا کار کنم که حداقل توی این روزا امیدم رو ، انژیمو و طراوتم رو حفظ کنم چیکار باید بکنم؟

اینا به ذهنم اومد: اول، برای داشته‌هام شکر کنم و قدردانشون باشم (خصوصا وقتی که نه با داشته‌های دیگرون، بلکه با احتمال نداشتن همین‌ها مقایسه‌اشون می‌کنم) و دوم، اینقدر راحت آدم‌ها رو با دو سه جمله اطلاعات و یه خبر و چندتا شنیده، قضاوت نکنم.

فکر کنم همین دوتا کار کلی مسمومیت خون ادم رو می‌آره پایین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩

یه زمانی فکر می‌کردم این کلمه «انرژی خور» رو خودم کشف کرده‌ام! چند روز پیش داشتم یه متن می‌خوندم دیدم نوشته Energy Vampire و در معنای اون اومده که «به‌صورتی استعاره‌ای به افرادی اشاره داره که حضورشان در کنار شما، بعد از مدتی باعث بی‌حسی، خستگی، و بی‌انرژی‌شدن شما می‌شه».

توی Google بخش Image اگه این کلمه رو جستجو کنین، یه‌عالمه تصویر خون آشام می‌آره اما هممون می‌دونیم که معنای واقعی این کلمه چیه.

صرفنظر از آدمها، خیلی از چیزها و اتفاق‌ها و خصوصا و خصوصا و خصوصا فکرها هستند که نقش انرژی خور رو بازی می‌کنن. دیشب بعد از بازگشت از سرکار به همسرم می‌گفتم نمی‌دونم چرا اینقدر خسته‌ام و بی‌حال و بی‌حوصله. بعد یه‌کم ساکت شدم و با خودم فکر کردم ببینم انرژی‌خوری، چیزی اون گوشه‌کنارا قایم نشده؟ دیدم، به به سه‌تا آقای شاد و شاخ و شمشاد زل زده‌اند تو چشمام و هرهر کرکر دارن می‌خندن! یکیشون خستگیه ناشی از بدخوابی شب قبل بود، یکیش یه مقاله‌ای که تو روزنامه شرق خونده بودم و ناخودآگاه از ظهر به بعد ریخته بودتم به هم و یکیش هم که احتمالا تیر خلاص رو زده بود، دیدن اتومبیل همسایه بود که برای دومین شب متوالی اومده بود وسط پیاده‌روی جلوی خونه و پارک کرده بود. کاری که اصلا نبایست توی کوچه ما باب بشه وگرنه دیگه نمی‌شه جلوشو گرفت!

شاید گاهی شناخت و ردیابی انرژی‌خورها مهم‌تر از درمانشون باشه. خیلی از اونا رو نمی‌شه ناپدید کرد. خیلی از دلهره‌ها و تشویش‌های ما به قول معروف تو خونِمون ‌اند و بیرون رفتنی نیستن. به همین خاطر همین‌که از قبل می‌دونیم این آدم، این موضوع یا این واقعه وقتی باهاش مواجه بشیم، سیستممون رو می‌ریزه به هم، کمکمون می‌کنه تا گاهی با پیش‌بینی، تقویت روحی و جسمی یا هر راه دیگه‌ای که می‌تونه خیلی شخصی باشه، کمتر بذاریم انرژی‌مون رو خالی کنه.

... اولین انرژی‌خورم رو با بهتر و زودتر خوابیدن درست کردم، دومیش رو برای اون موضوعی که غمگینم کرده بود، دعا کردم و از خدا خواستم خودش سلامتی به اون فرد مورد نظر من بده، سومیش رو هم یه نامه نوشتم، کلی با جیمر باند بازی و تغییر خط و استفاده از لحن هم محترمانه و هم محکم و بردم که بذارم زیر برف‌پاک‌کن ماشین طرف، که دیدم دیشب ماشینشو برده و گذاشته توی کوچه!

... گاهی خودمون و فکرامون بزرگترین انرژی خور خودمون می‌شیم!

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

CUP0027059 - women on stairs

کار نیست که انسان‌ها رو می‌کشه، نگرانی اینکار رو می‌کنه

تشکیلات و سازمان‌ها رو انقلاب و تغییرات فاحش از بین نمی‌بره، اصطکاکه که اینکار رو می‌کنه.

هنری وارد بیچر

زندگی بدون اصطکاک هم چیز خوبیه ها. هرچند به نظر من ناممکنه و بالاخره در طول روز مسائلی پیش می‌آد که آدم رو هرچند هم که تصمیم‌گرفته باشه نذاره چیزی به هم بریزتش، به هم می‌ریزه؛ اما تمرین کردن ساعاتی در روز - مثلا ساعت نهار، یا زمان بازگشت به خانه-  به عنوان ساعت بدون اصطکاک می‌تونه برا هممون پیشنهاد خوبی باشه. آغازی برای فرایند آرام‌تر شدنمون و مهم‌تر از اون، شناخت بهتر زوایای درونیمون. این‌که چه چیزهایی توانایی اینو دارن که منغلبمون کنن، افسارمون دست چه چیزا و چه رفتارهای بیرونیه، چه چیزایی می‌تونن بهمون یادآوری کنن که دنیا جای خوبیه نه بد و خیلی چیزای دیگه.

باید سعی کرد هرچیزی که باعث اصطکاک تو زندگیمون می‌شه، اول خوب شناخت و بعد درمانش کرد...فرسوده شدن خیلی آروم اتفاق می‌افته و بی‌صدا...

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

یه بخش مهم از انرژی زندگی ماها می‌دونی چجوری هدر می‌ره؟ فکر کردن به کارهایی که یه جوری انجامشون دادیم اما بعدا کلی به خودمون ایراد گرفته‌ایم که کاشکی اینجوری انجامش می‌دادم، نه اونجوری!

با یه نفر یه‌جور حرف می‌زنیم بعد بارها و بارها با خودمون فکر می‌کنیم کاش یه جور دیگه باهاش حرف زده بودم. یه چیزی رو می‌خریم بعد با خودمون کلنجار می‌ریم که کاش مدل دیگرش رو خریده بودم. جلوی یکی حرف نمی‌زنیم بعد کلی از خودمون انتقاد می‌کنیم که کاش بهش فلان چیز رو گفته بودم و لالمونی نمی‌گرفتم! فلان رفتار رو از خودمون نشون می‌دیم اما بعد که فکر می‌کنیم طرف مقابل پاشو از گلیم خودش بیرون گذاشته، با خودمون دعوا می‌کنیم که ابله خان اگه محکم وامیستادی جلوش اونجوری هوا برش نمی‌داشت. و ...

من معتقدم یه بخشی از این فرایند بازبینی دوباره افکار و کردار خیلی خوب و لازمه. باعث می‌شه پخته بشیم، عمیق بشم، قوی‌تر بشیم و فهمیده‌تر.

اما اون بخشی که خوب نیست دائما حسرت خوردن و فکر کردن به کارهاییه که فکر می‌کنیم بهتر بود جور دیگه انجامشون می‌دادیم.  اینکه دائم خودمون رو محکوم کنیم و به خودمون برچسب بزنیم که همه دارن از خوبی و مهربونی من سوء استفاده می‌کنن و منو ابله گیر آوردن اصلا چیز خوبی نیست. اولا که درجه اعتماد به نفسمون رو حسابی می‌آره پایین، دوما هم بهمون می‌قبولونه که آروم آروم با نقش قربانی بودن کنار بیاییم. ولی در حقیقت این یه‌جور تنبلی و بی‌ارادگیه. اگه واقعا به این نتیجه رسیده‌ایم که بهتره تو یه موقعیت‌هایی یه جور دیگه رفتار کنیم، باید شروع کنیم یاد گرفتن طبیعی انجام اون رفتار رو. بدون هیجان زدگی و واکنش‌های احساسی، بدون اینکه مجبور بشیم خود خودمون رو کنار بذاریم و بریم تو جلد یه نقش دیگه. بدون اینکه اون اخلاق‌های خوبمون رو که فکر می‌کنیم ازشون دارن سوءاستفاده می شه کنار بذاریم و فکر کنیم تو این جامعه هرچی زرنگ‌تر و سیاس‌تر و مغرورتر و بی‌خیال‌تر و بی‌توجه‌تر و پرروتر باشی کارت جلوتر می افته. تو قراره با رفتارت به یه نفر بفهمونی که کارش درست نیست. دیگه چرا به همه خوبیهات شک می‌کنی؟ دیگه چرا دائم خودت رو محکوم می‌کنی؟

اگه لازمه تغییری بدی دست به کار شو، اگه هم می‌بینی لازم نیست و بهتره صبر کنی تا اون طرف بفهمه کارش اشتباه بوده، خب صبر کن و با آرامش منتظر باش... این وسط دائما غر زدن به جون خودت تنها تاثیری که نداره، بهتر شدن اوضاعه.

یا دست به کار شو، یا رفتار طبیعی خودت در مواجهه با مسائل و مشکلات رو قبول داشته باش و اینقدر خودت رو اذیت نکن.

همین!

AYP0613465 - A girl looking in the mirror

 

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸

گاهی وامی‌مانی از اینکه بالاخره با آن فکری که اذیتت می‌کند باید چکار کنی؟

رهایش کنی و دیگر بهش فکر نکنی و منتظر باشی ببینی سرنوشت چه می‌خواهد برایت؟ (اینجوری خیلی‌ها همیشه توی دودلی ناشی از اینکه نکنه بایست فلان موقع  فلان‌کار رو می‌کردم و چرا نکردم و ... می‌مونن)

بهش فکر کنی و سعی کنی تا زمانی که خیالت راحت نشده دست از سر اون فکر برنداری و هر اقدامی لازم می‌دونی برا این روشن شدن تکلیف بکنی؟ (اونوقت خیلی‌ها با خودشون می‌گن اگه موضوع رو هم نزده بودم و یا بهش زمان داده بودم تا شرایط بهتر بشه, کار به اینجاها نمی‌کشید)

اینکه کاری نکنی و دعا کنی و همه چیزو بسپاری دست خدا؛ اینکه از همون اول با دیگرون که قابل اعتمادن مشورت کنی؛ اینکه تو رو دیوار اتاقت بزنی این نیز می‌گذرد و اینجوری بی‌خیال همه غم و غصه‌های عالم بشی؛ اینکه یه‌کم چاشنی بی‌رگی و بی‌خیالی رو تو زندگیت بیشتر کنی و آنقدر ادای آدمای راحت رو در بیاری که بعد از مدتی برسی به قالب کاراکتر اونا و ده‌ها راه دیگه هم هست که آدم می‌تونه بره.

اما نکته مهم اینه که بتونی بفهمی کدوم‌یک از راه‌های بالا تو کدوم موقعیت از همه بهتر برای تو جواب می‌ده. و این خیلی سخته.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

دو تا دوست داشتم (و دارم) قدیما که همخونه بودن. یه روز صبح که اومده بودن سر کار نزدیکای ظهر دیدم یکیشون حالش بد شد و بالا آورد سبزو خلاصه بنده خدا از شدت بی‌حالی و بدحالی مرخصی گرفت و رفت. دومی نشست و کارش رو تموم کرد و اداره که تموم شد رفت خونه.

...

چند روزه دارم به این موضوع غریب و کهنه فکر می‌کنم که واقعا ما چقدر باید دلواپس چیزهایی باشیم که هنوز رخ نداده؟ تا چه اندازه باید فکر اتفاق نیفتاده‌ها رو بکنیم تا بلکه جوری اتفاق بیفتن که ما دوست داریم یا حداقل به زعم خودمون ضرر کمتر برامون داشته باشه؟ تا چه اندازه اون فلسفه بی‌خیالی و هرچی پیش بیاد خوشه به آدم کمک می‌کنه؟ آیا از صمیم دل اعتقاد داریم که هرچی پیش می‌آد صلاحه و نباید دنبال اتفاق خاصی بود بلکه باید از خدا توانایی و درک و درایت خواست تا در هر مرحله و موقعیتی بدونیم باید چیکار کنیم؟

...

اون دوتا دوستام قبل از اومدن به اداره صبحونه شیر خورده بودن. اولیه قبل از اینکه پاکت شیر رو بندازه دور به تاریخش نگاه کرده بود و دیده بود چند روزه از تاریخش گذشته. به دومیه نگفته بود این موضوع رو و اومده بودن اداره. اون اولیه از همون سوار شدن به سرویس دل‌آشوبه گرفته بود و دائم به طعم شیر فکر می‌کرده و دائم منتظر مسمومیت بود و آخرش هم اونجوری شد. اون دومیه اصلا نمی‌دونست شیر بریده بوده. به همین خاطر ظاهرا حتی اگه دل‌آشوبه هم داشته گذاشته پای درست نخوابیدن دیشبش و اضطراب کارهای فردا!

...

یه جمله خوندم تو یکی از عکس‌های وبلاگ اولد فشن که نوشته بود:

I think...I think too much

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸

منبع: http://www.bbc.co.uk/persian/science/2009/07/090704_rs_self_help.shtml

نتیجه تحقیقات بک گروه از محققان کانادایی نشان می دهد افرادی که اعتماد به نفس پایین تری دارند، در صورت تکرار تلقین های مثبت درباره خودشان، احساس بدتری نسبت به خود پیدا می کنند.

به گفته این محققان، جملاتی از قبیل "من فردی دوست داشتنی هستم" تنها می تواند به کسانی که اعتماد به نفس بیشتری دارند، کمک کند.

یک روان شناس بریتانیایی می گوید احساس آدم ها نسبت به خودشان بر پایه آن چه که واقعا در زندگی شان انجام می دهند، شکل می گیرد.

در یک آزمایش محققان دانشگاه های واترلو و نیو برنزویک، از افراد مختلف با میزان اعتماد به نفس متفاوت، خواسته اند که جمله " من فردی دوست داشتنی هستم" را تکرار کنند.

پس ازگفتن و تکرار این جمله، حالت این افراد و احساس آن ها نسبت به خودشان را بررسی کرده اند.

در گروه افراد با اعتماد به نفس پایین، کسانی که این جمله را تکرار کرده اند، نسبت به بقیه اعضای گروه، احساس بدتری درباره خودشان داشته اند.

اما کسانی که اعتماد به نفس بیشتری داشتند، پس از تکرار این جمله مثبت، احساس بهتری داشتند، هر چند بسیار اندک.

نتیجه این آزمایش نشان داده کسانی که اعتماد به نفس پایین تری دارند، وقتی اجازه بروز تفکرات منفی را پیدا می کنند، احساس بهتری نسبت به زمانی دارند که مثبت درباره خود می اندیشند.

این همون فلسفه این وبلاگه که معتقده تا می‌تونی امیدوار باش، عمیق باش و در عین حال اگه دیدی چیزی خارج از تحملته خودتو رها کن و بذار غم بیاد و بذار بره. تو ته دلت یه چیزی داری که پادزهره همه اون غم‌ها و دل‌شکستگی‌ها و دلمردگی‌ها و بی‌حوصلگی‌ها و رنج‌ها و صبرهائیه که به ظاهر گفتنش راحته اما تحمل کردنشون خیلی خیلی سخته.

تو ته دلت امید داری. حتی به قدر یه شعله شمع. اما می‌دونی که اونو داری و با کمک همونم دوباره شور و شوقت رو برمی‌افروزی. حالا دو روز اینور و اونور... خیالی نیست.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

 کسیاز او پرسید: این وسیله چیست؟

شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

 

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.

یه دوست برام با ایمیل فرستاده بود.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

یکی از بهترین علاج‌های فکر نکردن به حرفهایی که پشت سرت می‌زنن اینه که خیلی ساده روتو برگردونی، بلند شی وایسی و خودتو بتکونی از اینهمه غباری که شاید از طریق بهترین دوستات و همکارات رو تنت نشسته، بعد با یه لبخند آروم و مصمم شروع کنی از بالا سر همه اونا به اهدافت نگاه کنی، توانمندی‌هات رو یادت بیاری و حرکت کنی به سمت یکی از اون هدفها...

اینجوری مجبور نیستی ذهن و روحت رو هم درگیر این فکر آزار دهنده کنی که ای... آدما هیچکدومشون قابل اعتماد نیستن. می‌تونی هنوز به خوبی بشر ایمانت رو نگه داری و این خیلی خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

می‌خوام ١٠ روز به موضوعی فکر نکنم... و اینکار چقدر سخته.

رژه‌ها شروع می‌شن... تمام احساسات مثبت و منفی, تمام خاطرات, پیش‌بینی‌ها, آینده‌خوانی‌ها, لذت دست‌زدن به کارهای جدید, ورود به حوزه‌هایی که پیش از این برات ممنوع بود یا برا خودت ممنوعشون کرده بودی, ذوق ورود به یه فضای تازه, ترس از تغییر, دلهره از صدای وجدان, ترس از حرفای دیگرون, خستگی از تظاهر, و ...

بعد می‌بینم چقدر فکر نکردن از فکر کردن سخت‌تره!

 ولی فقط یه نکته

ذهن بنده خدای ما نمی‌تونه در آن واحد با دوتا فکر و ذکر و حال درگیر باشه... نمی‌تونه هم به چیز خوب فکر کنه و در همون حال هم به یه چیز بد. نمی‌تونه در عین حال هم شاد باشه و هم غمگینِ هم مثبت ببینه و هم منفی...ذهن همه‌ کارها رو به توالی انجام می‌ده

خب دیگه اینجا موقع انتخاب ماست...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

فکر نکردن و ذهن رو خالیه خالی نگه داشتن یکی از اون کارائیه که فکر کنم از دست آدمایی مثل ما بر نمی‌آد. ماها دائما در حال سبک سنگین کردن اتفاق‌ها، آدم‌ها، تصمیم‌ها و آینده و گذشته هستیم. به همین خاطر شاید غیر از لحظاتی که خودمون تلاش کنیم و برای چند لحظه کوتاه بخواهیم به چیزی فکر نکنیم و این موتور همیشه روشن رو خاموش کنیم، امکان ساکت کردن ذهن نیست.

اما یه‌ راه حل خوب و شدنی این وسط وجود داره. اینکه مثل یه ناظر بیرون بایستیم و ذهنمون رو نگاه کنیم و بهش اجازه ندیم داستان بسازه. همه مصیبت ما از این داستان سرائیه ذهنه.

ذهن عاشق اینه که اتفاقی رو بگیره، باهاش ور بره، سناریوهای مختلف براش بنویسه، در برابر بعضی از اون سناریوها موضع بگیره، طرف رو محکوم کنه یا ازش تقدیر کنه، ما رو رودرروی اون موضوع قرار بده و بعد باعث بشه ما از خودمون بدمون بیاد یا به آن رفتار خیالیمون افتخار کنیم و ...

اگه تلاش کنیم هر وقت می‌بینیم ذهنمون داره برا خودش داستان‌سازی می‌کنه، اونو به چیز دیگه‌ای منحرف کنیم، اون وقت آروم آروم یه تغییراتی تو فکر و نگاهمون ایجاد می‌شه. آروم آروم یاد می‌گیریم با مسائل آنگونه که واقعا رخ می‌دهند نه آنگونه که ما روزها بهش فکر می‌کردیم که رخ خواهند داد، روبرو بشیم. آروم آروم درجه حرارت 90 درجه‌ای ذهنمون وقتی قاط می‌زنه از کلی فکر طولانی و قاطی پاطی، پایین می‌آد و یه ارامشی درونمون مستولی می‌شه.

به نظر من ارزش امتحان رو داره.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

کاش می‌شد بشمریم ببینیم از وقتی از خواب پا می‌شیم تا وقتی می‌ریم بخوابیم، چقدر تو ذهنمون حساب و کتاب می‌کنیم، افراد رو مورد قضاوت قرار می‌دیم، بعضی‌ها رو محکوم می‌کنیم، به بعضی‌ها حق می‌دیم، فلانی رو تو ذهنمون می‌کشیم، برای جواب دادن به اون یکی برنامه‌ریزی می‌کنیم، یاد کاری که دیروزها با کسی کرده‌ایم یا با ما کرده‌اند می‌افتیم و غمگین یا شاد می شیم، برنامه می‌ریزیم برای آیندمون و بعد از نتایج احتمالی اون برنامه‌هه به خشم می‌آییم و گارد می‌گیریم که فلانی که تو اون برنامه فلان کار رو می‌کنه، ما هم اون موقع فلان کار رو در برابرش انجام می‌دیم و ...

باید از این ذهنی که فکر می‌کنه اگه هی  پیش‌بینی کنه و بعد بچسبه به بدترین‌هاش و هی دائم به اونا فکر کنه، با این توجیه که اینجوری اون اتفاقا کمتر رخ می‌دن، رها کنیم خودمون رو

این گفتگوهای ذهنی از اول زندگی  تا همین حالای حالا، هیچ سودی برامون نداشته‌اند. هیچی. فقط ما رو بیرون نگه داشته‌اند...از معجزه حضور.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

وقتهایی که دلت گرفت
برو سراغ همون روش خاص خودت که می‌دونی حالت رو بهتر می‌کنه
حالا هر جور که می‌خواد باشه
مهم اینه که بلندت کنه


...می‌دونی ؟ چند وقته با تمام وجودم حس می‌کنم که بلند شدن چه کار سختیه
اما نمی‌ذارم تموم بشم. با هر روشی که بتونم دارم جنگ می‌کنم...می‌دونی طرف مقابلم کیه؟ خودمم! یه خود خیلی خیلی قوی که فقط منتظره آرامشم رو ببینه و یه لشکر فکر درب و داغون بفرسته طرفم...

من شکستش می‌دم ...میدونم انشاالله.

BLP0042147

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC