یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤

این خیلی خیلی خیلی جالبه که ما با این‌همه کتاب و مقاله و محتوای وبلاگی و وایبری و تلگرامی که روزانه درخصوص روش‌های درست زندگی کردن (چه بهداشتی، چه تغذیه‌ای، چه فکری، چه احساسی) می‌خونیم،

هنوز هم اگه یکی بهمون بگه بزرگترین هدف زندگیت چیه و چه کارهایی برنامه‌ریزی کرده‌ای که بهش برسی، هاج و واج نگاهش می‌کنیم!

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳

رفتن یک عزیز، آن‌هم اگر رفته باشد آن دنیا پیش خدا، دردی را به جان آدم می‌اندازد که هیچ‌کس غیر از فرد داغ‌دیده حد و اندازه آنرا نمی‌داند. روابط ما با آدم‌ها، روابطی کاملا شخصی و خاص است و به همین دلیل نزدیکان، غیر از تسلی دادن کار دیگری نمی‌توانند بکنند. هر آدمی، عزیزی را که از دست داده، به شیوه خاص خودش دوست داشته و این برای دیگران کاملا قابل تطبیق نیست.

با این‌حال مرگ، عظیم‌ترین واقعه حاضر در دنیای ما انسان‌هاست. چیزی که نشان می‌دهد ما در عین سرخوشی و غرور، تا چه اندازه آسیب‌پذیریم. هم برای خودمان و هم برای آنانی که دوستشان داریم. به همین دلیل هم هست که شاید در خوش‌ترین حالات زندگی هم، اگر به مرگ خودمان یا عزیزی فکر کنیم، کل سیستممان به هم می‌ریزد و انگار نه انگار چند دقیقه قبل حس خوشبختی بالایی داشته‌ایم.

...

اونایی که خدا رو واقعا بندگی می‌کنن، اونایی که واقعا می‌گن راضیم به رضای تو، که واقعا هم کار سختیه، با این مساله خیلی راحت‌تر از ماها کنار می‌آن. ایمان و توکل و رضا و تسلیم، ابزارهاییه که دست هرکسی داده نمی‌شه. رضا ناشی از یک قدرت عظیم درونیه و نه ناشی از درماندگی و ناچاری. تمام امامان و عرفای ما، با غم از دست دادن عزیز مواجه شده‌اند و به بهترین شکلی آن‌را قبول کرده‌اند و گفته‌اند که راضی‌هستیم به رضای تو.

می‌دونم گفتن این حرفها ساده‌تر از عمل کردنشه. و می‌دونم یکی از بخش‌های ناکامل وجود من همین نحوه کنار آمدن با رفتن عزیزانه. می‌دونم، اما امیدوارم خداوند توان  ذکر راضیم به رضای تو رو، به همه ماها و من بده. یادمه جایی خواندم حضرت  علی در تعزیت یکی از یارانشان که در غم از دست دادن کسی، پریشان بود فرموده بودند: این دوست شما مگر به سفر نمی‌رفت؟ اکنون نیز او را در یکی از سفرهایش مجسم کنید. اگر بازگشت، که چه خوب، اگر نیامد، شما به هرحال پیش او خواهید رفت.

 

انشاالله اونقدر خدا رو دوست داشته باشیم و تقوای او را رعایت کنیم، که احساس خوب با خدا بودن بیاد سراغمون. بعد از ته دل ازش بخواهیم که خودش کمکمان کنه قوی باشیم و در دورانی که بهمون توی این دنیا مهلت داده، کاری کنیم که سربلندش کنیم از داشتن بنده‌ای مثل ماها.

آمین

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳

اواسط اسفند، داشتم برای ماموریتی اداری آماده می‌شدم. هم حجم کارهای اداره زیاد بود و هم حجم کارهایی که قرار بود در سفر انجام شود. پر از برنامه‌های ناشناخته و استرس‌زا و خصوصا حساس.

بعد یه مسئولیتی دیگه هم داشتم توی سفر که از همه بدتر بود. وظیفه‌ای بر عهده‌ام بود که کنترل خیلی کمی رویش داشتم و در مقابل،  همه امید طرف مقابل به من بود.

...

قبل از سفر نشستم ناخودآگاه روی یه تیکه کاغذ همه این نگرانی‌ها رو نوشتم. فکر کنم هشت تا شد. بعد بهشون درصد دادم. بعضیاشون خیلی استرس‌زا بودند و بعضیا کمتر. همونجا که می‌نوشتم یکی دوتاش رنگ باختند. یعنی حتی از خودم خجالت کشیدم این‌ها باعث نگرانی من شده‌اند.

از سفر که برگشتم، یه‌بار اتفاقی چشمم به اون برگه افتاد (اصلا یادم رفته بود). دیدم همه‌شون به خوبی و خوشی گذشته‌اند و همه نگرانی‌های من بی‌مورد بوده. البته این نبود که هیچکدوم اتفاق نیفتادند. اتفاقا بعضیاشون خیلی بدقلق بودند و طول کشیدند، اما یه چیزی غیرقابل انکار بود: زندگی ادامه یافته بود! با خودم فکر کردم از این نگرانی‌ها از ابتدای عمر تا حالا بوده و گذشته. بعضیا اتفاق نیفتاده، بعضیا افتاده، بعضیا به هممون ریخته، بعضیا نتیجه‌ای کاملا خلاف انتظارمون داشته...اما به هرحال گذشته و ما الان اینجاییم.

ماها هر روزمون با این نگرانی‌ها شروع می‌شه و تا قبل از خواب ادامه داره. اینکه خوشگلم؟ لباسم خوبه؟ نکنه فلانی الان که از کنارم گذشت فلان فکر رو کرده باشه؟ نکنه توی تاکسی راننده بگه پول خرد ندارم، نکنه توی مواجهه با فلانی خوب به نظر نرسم، نکنه فلانی الان که از پیشم رفت با خودش فکر کنه این عجب ادم خنگیه، نکنه نتونستم درست حرف بزنم، نکنه فردا دیر برسیم خونه مامانم اینا، نکنه یادم بره قبض برق رو بدم، نکنه کلمات درستی انتخاب نکنم توی اون صحبتی که قراره فردا با رییسم داشته باشم، نکنه ابهتم پیش زیردستم ریخته باشه، نکنه اون فرصت رو دارم از دست می‌دم، نکنه...

و این نکنه‌ها ما رو تحلیل می‌بره. هر روز. مثل حرکت با زور ماشینی که ترمز دستی‌اش نصفه بالاست و الکی داره زور اضافی می‌زنه. راه می‌ره، اما اگه اون ترمز دستی بخوابه چقدر راحت‌تر و روون‌تر و سبک‌تره.

یه نگاه به امروزتون بندازین. از اول صبح تاحالا چند تا از اینجور نگرانی‌ها داشته‌اید؟ کدومشون واقعا ارزش نگران‌شدن داشته؟

هان؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

توی داستان کیمیاگر پائولو کوئلیو، اون جایی که قهرمان داستان تلاش می‌کنه با روح جهان حرف بزنه، بخش مورد علاقه منه. تمثیلی از آرام‌کردن تمام سر و صداها و آشفتگی‌ها، این‌که اگه بخواهی درست بشنوی، باید آرام بگیری و این‌که یک ذهن آرام، روحت رو آرام می‌کنه و یک روح آرام، کل زندگیت را در دست می‌گیرد.

گاهی عصبانی نشدن و کنترل کردن خودمون در موقعیتی که همیشه اگه پیش می‌اومد به هم می‌ریختیم؛ صبر توی موقعیتی که صبر کردن خیلی سخته؛ زنده نگاه داشتن امید توی وضعیتی که تمام در و دیوار ازت می‌خوان که داد بزنی و گریه کنی و به بی‌عدالتی دنیا بد و بی‌راه بگی؛ قدم محکمیه برای آبدیده‌تر کردن خودمون و زندگی‌مون.

می‌شه حتی با کم کردن از غرهای روزانه و عادی شروع کرد. از همراهی‌های معمولی با یک غیبت یا بدگویی، از اجازه دادن به فکر که هرجای بد و نامناسب و غمگین و هراسناکی که خواست بره، بره؛ از تلاش برای بی‌تفاوت موندن وقتی می‌بینیم حالمون خوش نیست و خیلی کارهای کوچک اما موثر دیگه.

باید تکونی به خودمون بدیم. عمر داره مثل برق و باد می‌گذره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱

داشتم فکر می‌کردم چرا همه می‌گن دلم برای بچگیام تنگ شده؟

1. مسئولیت کمتری داشتیم

2. خیلی از افرادی که الان دیگه نیستن و دوسشون داشتیم و الان خیلی بیشتر دوسشون داریم ولی دیگه نیستن، اون موقع کنارمون بودن

3. کمتر شک می‌کردیم و یقین‌های زندگیمان از تردیدهایمان خیلی بیشتر بود

4. ساده تر و سرراست تر فکر می‌کردیم و پیچیده بودن نه برایمان مفهوم داشت نه جذابیت

5. زندگی آن زمان هم به اندازه الان پیچیده و متنوع و رنگارنگ نبود

6. اغلب کاری که دوست داشتیم را انجام می‌دادیم

7. تمرکزمان بیشتر بود و احتمالا بدلیل ناتوانی یا کم‌توانیمان نمی‌تونستیم چندتا کار رو با هم انجام بدیم

خب شاید بعضی از اینا رو بشه دوباره برا خودمون جورشون کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱

ماه رمضون که می آد، ناخودآگاه بیش از هرچیز اولش به فکر اینم که چطور ساعات کاری رو بدون چایی سر کنم!! بعد این که چقدر روزها طولانی می‌گذرن. نه خود روزها، منظورم کل سی روز ماه رمضونه.

اما بعد، اولین افطار و اون حس خوبی که انگار وایسادی تو صف که بهت جایزه بدن... و بعد تکرار روزانه آن.

بعد این حس خوب که انگار فقط توی این ماهه که خدا رو خیلی بیشتر می‌شه دید . به یادش افتاد (غیر از زمانهایی که کارمون گیر کرده و از ته دل خدا رو می خونیم!) و باهاش حرف زد. حداقل انگار توی این ماه یه کم بیشتر روت می شه با خدا حرف بزنی و ازش هم انتظار نوازش داشته باشی.

بعد این حس خوب که حداقل یه ماه توی یه سال بفهمی می‌تونی سختی‌ها رو هم تحمل کنی و لذت رسیدن به هدف، بعد یه دوره سختی یادت بیاد. خصوصا هدفی که یه‌کم هم مزه معنوی بده.

بعد این فکر که چقدر عمرمون داره زود می گذره و انگار هرچی می گذره بیشتر می‌فهمی زندگی کار و پول و مرغ و خونه و ماشین و اینترنت و بدخلقی با همکارا و مدل جدید فلان چیز نیست...زندگی یه مشت آبه که هرکاری کنی داره از لابلای انگشتات می ریزه و فرصتت بی نهایت نیست

یکی می‌گفت برای این ماه رمضون بیایم فقط یه تصمیم بگیریم: مهربون‌تر باشیم. فقط همین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

این خیلی شایعه که اگه بگی چقدر زود گذشت، بهت می‌گن معلومه خوش گذشته. فرض بر اینه که وقتی آدم توی درد و رنجه، زمان خیلی کند می‌گذره و گاهی یه ساعت یا یه روز یه عمر برا آدم به نظر می‌آد.

شاید این نتیجه‌گیری سیاه و سفید رو نشه همیشه تعمیم داد اما به هرحال اغلب روزها و لحظات سخت، زود نمی‌گذرن و لحظات لذت و خوشی هم طولانی به نظر نمی‌رسن.

به نظر من اما توی این زندگی روزمره ماها، فارغ از خوشی یا غم، تمرکز نداشتن و پرت بودن حواس و ذهن و تفکر ماها خیلی توی این گذر سریع زمان موثره. چون اغلب برنامه زندگی رو خواب+ کار+ غذا پر کرده، لذا همین روزمرگی هم به بی‌توجهی ما به روزهای زندگی دامن زده. همین اینترنت کلی توی حواس‌پرتی و نیم‌خورده خواندن و فکر کردن ما موثره و بعد نمی‌فهمیم واقعا چرا اینقدر زود به زود هفته‌ها می‌گذرن و برامون خیلی پیش می‌آد که می‌گیم وای: پارسال اینکار رو کردم!! به نظرم میآد دو سه ماه پیش بود!

اگه ته هفته نشستیم توی خونه و جمع زدیم دیدیم توی کل هفته کارهایی که کردیم و پایدار و مفید بوده‌اند، خیلی کم بوده، اما هر شب از خستگی نمی‌فهمیدیم حتی چطور خوابیده‌ایم، باید بدونیم یه‌جای کار درست چفت نشده. یه چیزی داره ما رو خسته می‌کنه که چند سال بعد وقتی بهش فکر می‌کنیم چهارتا نقطه عطف درست و حسابی هم نداره.

اگه اینطور باشه باید از همین حالا فکری براش کرد

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

همه ماها یه‌عالمه کتاب از زندگی و سخنان آدم‌های بزرگ خوانده‌ایم. کلی به شیوه زندگیشان فکر کرده‌ایم. کلی مجله خریده‌ایم تا بدانیم فلانی چطور زندگی می‌کند و چگونه روزش را می‌گذراند و چه چیزی را دوست دارد. به بزرگترهایمان نگاه می‌کنیم و از آنها تجربه می‌اندوزیم. و هزارتا کار دیگه که نمایشی است از احساس طبیعی ما برای بهتر شدن مداوم.

...

از یکی دو سال قبل با علم به این‌که راجع به خیلی از چیزهای مهم خصوصا در مورد رشته‌ام اطلاعات عمیق ندارم و به‌ویژه این‌که هرچه می‌خوانم، درست زمانی که بهش نیاز دارم یادم می‌رود، شروع کردم به گردآوری هر مطلبی که جایی می‌خواندم و احساس می‌کردم مهم‌اند. زیر خطوط مهم‌اش خط می‌کشیدم و بعد تمام آنها را در هشت یا نه تا زونکن که بصورت موضوعی تقسیم‌بندی شده بودند نگهداری می‌کردم. کار خوبی بود و هست. اما یه روز متوجه شدم باز خیلی فرقی نکرده. من فقط در گردآوری منظم‌تر شده بودم. اما مطالب را نمی‌خواندم. برنامه‌ای ریختم برای خوندن و چند تا از زونکن‌ ها رو تموم کردم. خیلی احساس خوبی بود. اما باز بعد از مدتی جزئیات مطالب یادم رفت. باز نیاز بود دوره کنم و در همان حال دائم این زونکن‌ها بایست از اطلاعات جدید پر می‌شد. به هرحال پروژه نیمه متوقف است الان. یعنی شاید ماهی چند تا مطلب برود داخل زونکن‌ها اما کلی احساس گناه از این‌که خب کی وقت می‌ذاری اینا رو بخونی؟

...

خیلی از ماها با تجربیاتی که خودمان اندوخته‌ایم و درس‌هایی که گرفته‌ایم یه پا فیلسوفیم. خودمان می‌توانیم یه سبک زندگی برا خودمان تعریف کنیم. نمی‌خواهم بگویم نیازی به یادگیری از بزرگان نداریم. به هیچ‌وجه. گاهی یه جمله کوتاه از یه آدم بزرگ تمام زندگی ما رو تغییر می‌ده. گاهی همین جملات رو ما هم بهش رسیده‌ایم اما جوری که اونا می‌گن، جوریه که آدم رو از جاش تکون می‌ده و می‌اندازتش وسط تلاش برا موفقیت. با این‌حال گاهی صرفا تبدیل می‌شیم به زونکن‌های آدم‌ها و کتابها و مطالب خوب. بعد یادمون می‌ره این خود خودمون کلی تجربه از همین آدمها و کتابها بدست آورده که چون خیلی تحویلش نمی‌گیریم، جرات نمی‌کنه بهمون بگه. ولی ماها خودمون بهتر از هرکس دیگه‌ای می‌دونیم چه چیزی باعث سردردمون می‌شه، چی حالمون رو جا می‌آره، چی کوکمون می‌کنه و کلی انرژی بهمون می‌ده، چه کاری خستگیمون رو در می‌بره، چه برنامه‌ای رو دوست داریم ببینیم، چه آهنگی انرژیمون رو می‌مکه، چه غذایی بهمون سازگاره، چه منظره‌ای دلمون رو می‌لرزونه، چه آدمایی رو دوست داریم باهاشون باشیم، فکر کردن به کدوم آرزوها پر انرژیمون می‌کنه و فکر کردن به کدوماشون افسردمون می‌کنه و خیلی چیزای دیگه.

ما هممون یه فیلسوف کوچک باتجربه درونمون داریم. بد نیست قبل از آغاز سال یکی دو ساعت با خودمون خلوت کنیم و خودمون رو یه ورانداز بکنیم. این که حس کنی تو هم فلسفه‌هایی برا خودت داری ( نه این‌که مغرور بشی و دیگه نری سراغ بهتر شدن) و این فلسفه‌ها بنا به تجربیات تو کارامد و مفید هم هستند حس خیلی خوبیه.

انسان می‌تواند مایه شگفتی جهان باشد ولی زن و خدمتکارانش هیچ چیز قابل ملاحظه‌ای در او نبینند. معدودی از انسان‌ها مایه شگفتی خانواده خود بوده‌اند

مونتنی

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

این روزها شوک از دست دادن آشنایی نه‌چندان نزدیک، اما خیلی زنده و واضح، یکی دو روز مرا در بهت فرو برد. این‌که یه‌دفعه یه آدم جوان و سرحال و بدون هیچ مشکل، با یه زن جوون و یه بچه خیلی کوچیک بیفته و بمیره، خیلی غریب بود. اونم وقتی مثل این‌که می‌خوای بری نون بخری، راه افتاده باشی بری برا دل دردت دکتر، بعد تو صف انتظار یه‌دفعه هم سکته مغزی بکنی و هم قلبی!!

این روزها دائما دارم به این فکر می‌کنم که اون آدم عزیز، اونروز به چه چیزی فکر می‌کرده، چه برنامه‌هایی برای بعد از ظهرش داشته، چجوری از همسرش خداحافظی کرده؟ چه چیزایی رو نگفته؟ آیا بچه‌اش رو بوسیده؟ و این‌که ...چقدر آماده اون دنیا بوده؟

...

مرگ خیلی به ماها نزدیکه. می‌گن وقتی آدم به فرشته مرگ اعتراض می‌کنه و می‌گه چرا اینقدر ناغافل، می‌گه ندیدی فلان روز فلان همسایه‌ات رو بردم، فلان روز فلانی رو، فلان روز جوون‌تر از تو رو، فلان روز مسن‌تر از تو رو...بعد می‌گه اینا همه نشونه بود و تو توجهی نکردی...(اگه از پائولو کوئلیو بشنویم که باید زبان نشانه‌ها رو دانست و بهشون توجه کرد، بیشتر تحویل می‌گیریم ). به همکارم می‌گفتم اینجور مرگ‌ها مثل حالت کسی که لباسهاش الکتریسیته داره و از کنارت رد می‌شه است، یه گز و تکون خاصی می‌ده تو رو و چند روز مشغولت می‌کنه.

خدا انشاالله رحمتش کنه و خانواده‌اش رو صبر بده که می‌دونم خیلی خیلی سخته.

حالا دارم به این فکر می‌کنم که آدمهای بزرگ چطور می‌تونستن اینها رو ببینن و تا آخر عمرشون هم تلاش کنن و ناامید نشن. این‌که حضرت علی (ع) می‌گه جوری زندگی کن انگار فردا می‌میری، و جوری برنامه‌ریزی و تلاش کن انگار عمر جاودان داری، خیلی معنا داره. یعنی یه نسخه‌ای هست اینجور زمان‌ها که هم می‌ذاره غم‌دار بشی، هم به غمت احترام میذاره، هم وادارت می‌کنه از مرگ درس بگیری و آدم‌تر بشی، هم بفهمی ارزش این دنیا چقدر کمه و چقدر این‌همه حرص و جوش و اعصاب‌خردی و یکی دوتا کردن بی‌ارزشه، هم عبوست نمی‌کنه و نمی‌ذاره از فردا بگی که چی اصلا زندگی کنم!، هم پرتت نمی‌کنه تو خفه کردن خودت با لذت و بیرون اومدن از حالت انسانی خودت ... و همه اینا خیلی سخته.

اغلب حقایق زندگی یه‌جورایی مزه تلخ و شیرینی باهم داره. نه خوشیهای مادی و جسمی‌اش برا آدم برای همیشه اقناع‌کننده است، نه دردهاش برا همیشه است و اگه آدم خودش نچسبه به اینجور رویدادها، آروم آروم گذر زمان از یاد آدم می‌بره و آدمه بر می‌گرده به زندگیش. فکر کنم اگه بخوای به معنای این بالا و پایین‌ها پی ببری، باید حتی شده با ترس و لرز وایسی و تکون نخوری. خوش بحال اونایی که دلبستگی‌هاشون به این دنیا خیلی کمه و دلشون پر می‌زنه برا ملاقات با خدا.

...

هنگام مرگ، انسان به یاد جمیع مالوفات خود می‌افتد: مداومت طولانی بر کارهای نیک و پیراستن فکر از امور پلید، ذخیره و سرمایه آدمی است برای زمان مرگ. چون ادمی همانگونه که می‌زید، می‌میرد.

امام محمد غزالی،‌احیاء علوم‌الدین

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

می‌گن برا اینکه حواست سر نماز به خدا باشه، نمی‌تونی یه‌دفعه بعد الله اکبر اول نماز حواستو جمع کنی و حضور داشته باشی. باید از قبل از نماز، فرضا زمان وضو گرفتن حواستو جمع کنی، تمرکز کنی، ذهنتو از حرفهای پخش و پلا بکشی کنار و آرومش کنی، حواستو جمع کنی به آبی که روی دستهات می‌ریزی، صورتتو باهاش می‌شوری و با خدا اون موقع حرفهای خودمونی بزنی...اینجوری وقتی وای‌می‌سی برای نماز، یه‌کم آروم شده‌ای و احتمال حضور قلبت بیشتره...البته با تمرین بهتر هم می‌شه. خصوصا با مداومت.

برا خوابیدن هم می‌گن، قبلنا که تلویزیون و ماهواره نبود، آدما آروم آروم پا می‌شدن و آماده می‌شدن برا خواب. یعنی کارهایی مثل دستشویی رفتن و مسواک زدن و لباس عوض کردن و رختخواب پهن کردن همه در یک فضای آرام و ساکت انجام می‌شد. اینجوری ناخودآگاه بدن آروم می‌گرفت و درست‌تر و قشنگ‌تر می‌خوابید.

...

یادمون نره خیلی از کارا برا اینکه درست انجام بشن باید قبلش تمرکز کرد، آروم شد و حواس و انرژی رو کاملا به اون معطوف کرد. بعضی قوانین طبیعت استثنا نداره و باید همونجوری بهشون عمل کرد. این‌که وبلاگ بخونیم و چایی هم بخوریم و با تلفن هم حرف بزنیم نباید بعدش تعجب کنیم که خیلی وقته مزه چایی رو یادمون رفته، یا یادمون نیست پریروز تو فلان وبلاگ چی خوندیم و یا این‌که با فلانی راجع به چی حرف زدیم.

همین هم برا حرف زدنمون با خدا صادقه، همین‌هم برا درد دل کردن با اون و همین هم برا حس کردن نعمت زنده بودنمون و این روزهایی که دارن می‌گذرن و ما فکر می‌کنیم روزهای بعد بهترن

باید بعضی وقتا به خودمون زیر لب بگیم...آروم...آروم...آروم‌تر

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠

تنها برای ثبت در تاریخ زندگی

ساعت 6:45 صبحه. نشسته‌ام در اتاق کارم در اداره. چای تازه‌دم برای خودم ریختمو یه بسته بیسکویت روشنفکرا (دیجستیو مینو!) کنار دستمه. پشت سرم اون یاکریم معروف (یه پست براش نوشتم که هردفعه می‌آد ارزن‌هایی که براشون ریخته‌ام رو بخوره، سه ساعت فقط تلاش می‌کنه همه یاکریم‌های دیگه رو از اونجا دور کنه و خودش بمونه و خودش!) داره بغ‌بغو می‌کنه و سینه‌اش رو باد کرده تا یه یاکریم دیگه رو بترسونه و از اونجا دور کنه. کولر باد خنکی می‌ده و من حس خوبی دارم از این تنهایی و ترکیب بوی چای تازه‌دم، کولر و مزه ساقه‌طلایی مینو. تازه امروز به افتخار نزدیک بودن ماه رمضون، یه بسته آناتای کاکائویی هم اضافه شده به صبحانه همیشگی. یه کتاب خوب از کتابخونه طبقه‌مون برداشته‌ام و فکر به اینکه امروز فرصتی بذارم دو سه دقیقه‌ای تورقش کنم بهم لذت می‌ده.

دیروز ساعت 7 عصر یه گزارشی که چندوقت بود فکرش کلافه‌ام می‌کرد و هی مینداختمش عقب تموم شد و مورد تایید توام با تشویق رییس قرار گرفت. الان این رخوت حاصل از نداشتن استرس ناشی از یه کار بزرگ که باید انجامش بدی، قاطی شده با همه این چیزایی که بالا گفتم و ...خوبه همه اینا.

فقط نوشتم تا توی روزهای سخت یادم بمونه که روزهایی هم بوده‌اند که با ساده‌ترین‌ها، حس خوبی داشته‌ام.

 نوای وبلاگ: نوای جاودانه و همیشه تازه ربنا

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

این حس پایان یافتن فرصتها یا تمام شدن انتخاب‌های متنوع، از اون حس‌های غریبیه که در دل ناامیدکنندگی و یاس‌آوربودنش، یه جرقه‌ها و تلنگرهای قوی و عظیمی از معنای واقعی بودن و زنده بودن رو برا آدم به ارمغان می‌آره.

یادمه چندسال قبل یه پست نوشته بودم که اگه فقط اجازه داشتیم چندتا کتاب داشته باشیم، کدوما رو انتخاب می‌کردیم و جوابهای خیلی خوبی دراومد. منو خواننده‌های اینجا خودمون رو مجبور کرده بودیم که بین انتخابهای منتوع و این وسوسه، شاید حالا یه روزی به دردم بخوره، دست به انتخاب محدود و بی‌رحمانه‌ای بزنیم. نتیجه‌اش اما ناب‌ترین‌ها بودند.

چند شب قبل داشتم کاری انجام می‌دادم، یهو وسطش به ذهنم رسید اگه این آخرین بار انجام اینکار بود، چه می‌کردم و دیدم ناخودآگاه همه چیز به هم ریخت...بعد با خودم فکر کردم اگه فرضا نه یه ساعت دیگه، بلکه بهم بگن یه هفته دیگه وقت داری که توی این دنیا بمونی، چه چیزهایی برام معنای بیشتری پیدا می‌کرد، چه چیزایی از زندگیم حذف می‌شد، چه چیزهایی رو بیشتر و بهتر نگاه می‌کردم، از چه چیزهایی راحت‌تر رد می‌شدم و نادیده می‌گرفتمشان و دیدم چقدر همه چیز فرق کرد...چقدر همه‌چیز خالص‌تر و حتی برخی از اونا نورانی‌تر شد.

من حتما تلویزیون دیدنم رو (که الان با توجیه خستگی در کردن و نیاز داشتن به اینکه از فشار روزانه بیام بیرون، کم نیست) کم میکردم،

وقتی با عزیزانم تلفنی حرف می‌زدم، بیشتر حواسم رو بهشون می‌دادم،

مزه خیلی چیزها اعم از آب و غذا تا هوا رو سعی می‌کردم بیشتر حس کنم،

بیشتر گوش می‌دادم و با دقت‌تر،

آدم‌های همسایه و همکار و هم‌محلی رو مهربان‌تر می‌نگریستم و نمی‌تونستم پشت‌سرشون حرفی بزنم یا حتی فکر بدی بکنم،

تحملم بیشتر می‌شد چه برای گرما، چه سختی‌ها، چه خوشی‌ها، چه نیش و کنایه‌ها؛

آروم‌تر می‌شدم، چه توی راه‌رفتن و چه توی حرف زدن،

... و خیلی چیزهای احتمالی دیگه.

یه بار جایی خودنم: مهم‌ترین چیزها توی زندگی، چیز نیستند!

شما توی این یه هفته فرضی چه می‌کردین؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

گاهی خوبست اندکی مکث کنیم و نگاه کنیم ببینیم اکنون دارد در زندگیمان چه می‌گذرد، داریم چه می‌کنیم؟ کجا داریم می‌رویم؟ حال و احوالمان چطور است؟ آیا این همان وضعیتی است که می‌خواستیمش؟ اگر بله، چه کنیم که تداوم رو به پیشرفت داشته باشد و اگر نه، چه کنیم که به ادامه دادنش عادت نکنیم؟

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠

هرکس چرایی زندگی را بداند، هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است

نیچه

خیلی از ماها اهدافی برای خودمون داریم. کوتاه مدت و میان مدت و گاهی هم بلند مدت. مثلا خیلی از این اهدافی که اول سال برای خودمون تعیین می‌کنیم کوتاه و میان مدت‌اند. خیلی از برنامه هایی که برای روزمون می‌ریزیم کوتاه مدتند. یعنی خودمون رو ملزم می‌کنیم که توی فلان روز خاص تمومشون کنیم و کنارشون تیک بزنیم. گاهی هم اهدافمون بلند مدتند. تصمیم‌ می‌گیریم فلان تخصص رو بدست بیاریم یا به فلان مرحله برسیم و برای اون چندین سال زحمت می‌کشیم.

اما به نظرم گاهی سخت‌ترین کار اینه که بدونیم هدفمون از زنده بودن و زندگی کردن چیه. واقعا هدف اصلیه ما توی زندگی چیه؟ آیا رسیدن به موفقیت می‌تونه هدف و چرایی زندگی محسوب بشه؟ آیا کمک کردن به هم‌نوع می‌تونه در این دسته از چرایی‌های زندگی قرار بگیره؟ آیا تلاش برای خوب بودن، تلاش برای بنده خوب بودن، تلاش برای رسیدن به کمال... کدومشون چرایی زندگی ما رو می‌تونه نشون بده؟

واقعا اگه ازمون بپرسن چرا داری زندگی می‌کنی چی می‌گیم؟ و اینکه...اگه همین الان بهمون بگن دو ساعت دیگه از عمرمون مونده و باید بریم اون دنیا، چقدر تو همین مدتی که زندگی کردیم با چرایی و هدفمون منطبق بوده؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

   هل مِن محیص؟(گریزی هست؟)

 - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.

ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید.

این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.

 

  

- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!

 

 

 - آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی  فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

 - عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 - کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 

 

 - پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.

 

 گزیده ای از داستان "هل من محیص" از مجموعه "عشق روی پیاده رو" نوشته "مصطفی مستور"

  

" و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا ان الله علی کل شیء قدیر." ( بقره – 148)

هرکسی را راهی است به سوی حق که بدان راه یابد و به آن قبله روی آورد پس بشتابید به خیرات و عبادات که هرکجا که باشید همه شما را خداوند به عرصه محشر خواهد آورد محققا خدا بر همه چیز تواناست.

 

یه دوست خوبی برای پست قبلی ازم پرسیده بود آیا هل من محیص مصطفی مستور رو خونده‌ام؟ نخونده بودم. طبق عادت یه جستجو کردم و یه تیکه‌اش رو تو اینجا پیدا کردم و با اجازه آوردم اینجا. ممنون از اون دوست خوب که معرفی کرده بود این کتاب رو. فکر کنم خوراک خوبیه برا اوقات فراغت عید. هرچند من دارم می‌رم ماموریت و بعد از هفته اول برمی‌گردم و همین رو بهانه کردم تا سال خوبی رو برا همه آرزو کنم...گاهی فکر می‌کنم اگه مثل این پرسش و پاسخ بالا ازمون بپرسن سال 89 رو چیکار کردی؟ چقدر براشون معتبره که بگیم بخاطر خیلی اعصاب‌خوردی‌ها و ناامیدی‌ها و این سیاست بی‌پدر و مادر و روزهای پر از سرگردانی‌ای که توی اون سال بود، هیچ کاری نکردم و اونوقت بهم بگن ببرینش!

واقعا و فارغ از کلیشه‌گویی چقدر مسئول روزهایی هستیم که داره می‌گذره و ما حواسمون به چیزهایی است که آخر سال اونقدر بی‌معنا و پوچن که تو سه تا جمله کوچیک می‌تونیم خلاصه‌اش کنیم؟

واقعا خودسازی‌ها و پیشرفت‌ها و بهتر شدن‌ها و یادگرفتن‌ها و ماهر  شدن‌ها و آدم‌ شدن‌هامون چقدر بود توی این سال؟

و...

دو تا هدف برا سال بعدمون کدومان؟ دقیق و جزئی بهشون فکر کرده‌ایم؟ حس و بوی وقتی بهشون می‌رسیم رو کرده‌ایم؟ تو ذهنمون درست و حسابی تصویرشون رو ساخته‌ایم؟  اگه نه، وقت داره می‌گذره...فقط 5 دقیقه وقت می‌بره.

برای هم دعا کنیم و آرزوی موفقیت و سلامت

تا سال بعد انشاالله...لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩

کمی هم فلسفه و نگرش وطنی

برای رسیدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه.

هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند...

نه کیمیاگری وجود دارد، نه پری قصه‌هایی، نه ساحر پیری، و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویا‌ها را به تو نشان دهد. همین‌قدر که عطر نعنا، مهربانی چند شاخه گل، کمی ایمان، کمی روی خوش، دستمال‌های زبر سفید و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد، کافیست.

دیدی که در خط ممکنات حرکت کردیم. یک کاسه لب‌پَر را دور انداختیم، جای یک پرده نقاشی را با پرده‌ای دیگر عوض کردیم، یک گلدان سفال را برق انداختیم، خاک را از لب درگاهیِ دستشویی رُفتیم، احوال هم را خالصانه پرسیدیم، به دیدار دوستی رفتیم، فرزندان مردی را که در راه وطن کشته شده بود کمی خنداندیم، به قدر احتیاجمان کار کردیم، چیزهایی یاد گرفتیم و یاد دادیم و شب، بی اضطراب و دغدغه خوابیدیم...

یک عاشقانه آرام...نادر ابراهیمی

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

دو روش دیگه از پست قبلی مونده بود که اینجا می‌نویسم:

3. این آدما آگاهانه می‌خورن. (فکر می‌کنم چه لفظ زیبایی، آگاهانه خوردن، یعنی ببینی چی می‌خوری و بعدش هم حسش کنی و مزه‌اش رو بفهمی). تحقیق که کرده‌اند دیده‌اند توی رژیم غذایی اینا موادی که پایه خاک دارن زیاده. یعنی چیزایی که هنگام رشد و نمو با خاک تماس دارن. هویج و سیب‌زمینی و همه سبزی‌ها و صیفی‌ها می‌آن تو این بخش. نکته مهمتر اینه که اینا هیچکدومشون رژیم لاغری ندارن. یه اصل دارن که می‌گه وقتی 80 درصد معده‌ات پر شد بلند شو از سر سفره (یاد حرف پیامبر اکرم می‌افتم که فرمودند تا زمانی که گرسنه نشده‌ای سر غذا ننشین و تا وقتی سیر نشده‌ای از سر آن بلند شو. همینو رعایت می‌کردیم کلی بدنمون سالمتر بود). نکته جالب دیگه اینکه کمتر چیزی می‌تونه ساعت غذای اینا رو به هم بزنه. یعنی بدنشون عادت کرده که فرضا همیشه 12 ظهر ناهارشون رو بخورن (توی زندگی شهری و اداری ماها اینکار خیلی سخته اما ناممکن نیست).

4. آخرین خصیصه این آدما داشتن رابطه گرم و خوب با خانواده و اجتماعشونه. یعنی حس تنها بودن نمی‌کنن. از طرف دیگه تلاش دارن دور و برشون رو با آدمای خوب پر کنن. خوب و بدردبخور! یعنی از با هم بودنشان انرژی می‌گیرن نه دل پر و حرص خوردن. نکته جالب دیگه اینه که اینا ایمان و اعتقاد قوی‌ای دارن. یه ایمان خودساخته. یه‌جورایی ته دلشون قرصه و به همین خاطر توی سختی‌ها ریشه‌شون محکم نگهشون می‌داره.

...

این مورد چهار خیلی مهمه. گاهی با خودم فکر می‌کنم یا آدم باید خیلی خیلی عمیق باشه توی یه چیزایی یا اینکه اصلا عمیق نباشه. مثلا خیلی از پدر و مادربزرگ‌های ما یه ایمان و اعتقاد خاصی به یه‌سری چیزا داشتن که شاید از نگاه ما تعصب و کوته‌بینی و سطحی‌نگری تلقی بشه. شاید دوتا سوال ازشون می‌پرسیدیم نمی‌تونستن درست دلیل بیارن اما به هرحال ایمان داشتن و این خیلی کمکشون می‌کرد. خیلی از ماها توی یه فضای ژلاتینی می‌چرخیم و دائم شک می‌کنیم و به یقین می‌رسیم و دوباره شک می‌کنیم. هرچند این نشون می‌ده ذهن ماها پویاست و ارزش علم داشتن با آگاهی به هیچ عنوان برابر با ارزش علم ارثی نیست. ولی به‌هرحال اون شیوه قدیمیه هم یه خوبیایی داشته و همه‌اش هم بد نبوده. مهمترینش اینکه هنوز وقتی دلمون یه بغل آروم‌کننده می‌خواد یاد بابابزرگها و مامان‌بزرگهامون می‌افتیم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩

ژاپنی‌ها یه کلمه‌ای دارن به نام Ikigai . معناش خیلی قشنگه. یه چیزیه تو مایه‌های «فلسفه وجودی» خودمون. اما تعریفی که ازش می‌کنن این روها کلی منو برده توی فکر:

ایکی‌گای یعنی چه چیزی در زندگی تو رو به وجد می‌آره و پـُرت می‌کنه از شور و شعف و شوق؟

بررسی کرده‌اند دیده‌اند همه اونایی که عمر طولانی می‌کنن و سالم می‌مونن یه ایکی‌گایی تو زندگیشون دارن. باغبونی، ماهیگیری، خونه‌داری با عشق، حرف زدن با هم‌سن و سالها و از این جور موارد از جمله ایکی‌گای‌هایی بود که توی یه آمارسنجی از سالمندای ژاپنی بهش رسیده بودن.

یادمه سال‌هایه عادت خوبی داشتم و اون این بود که وقتی از خواب بلند می‌شدم اولین کاری که می‌کردم این بود که از خودم می‌پرسیدم امروز برای چی ذوق دارم؟ اونوقت رفتن خونه یه فامیلی که دوست داشتم، یه بازی خاص، یه غذای خوب که قرار بود مادر برای ناهار یا شام تهیه کنن، اومدن یه مهمونی که می‌دونستم باهاش کلی می‌تونم بازی کنم یا دوسش داشتم، برنامه خاصی که شب قبلش ریخته بودم و حالا می‌تونستم اجراش کنم، زنگ ورزش، لباس خوشگله، موتور سواری، ور رفتن به ماشینم و یا صدها چیز دیگه، ایکی‌گای‌هایی بود که مثل فنر منو از توی رختخواب بیرون می‌آورد و خوش خلقم می‌کرد اول صبح.

فکر می‌کنم اون ایکی‌گای‌ها که من داشتم، هیچکدوم چیز خاصی نبودند. من خودم ناخودآگاه خاصشون کرده بودم. آیا الان هم می‌شه این کار رو کرد؟ نمی‌دونم اما دارم با خودم کلی فکر می‌کنم و کلنجار می‌رم.

خوبه با خودمون فکر کنیم چی توی زندگی ماها می‌تونه ایکی‌گای به حساب بیاد؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩

شاید بتوان به جرات ادعا کرد نام امام حسین (بر او و خاندانش درود باد) و ایام محرم خاطراتی را برای هریک از ما ایرانی‌ها زنده می‌کند. از کودکی تا بزرگسالی، بخش‌هایی از زندگی ما با او و داستان مظلومیت و فداکاری همراهانش پیوند خورده است.

بچه که بودم، یعنی خیلی خیلی کوچک، احتمالا 4 ساله، (الان که اینو نوشتم حس بوعلی‌سینا بودن بهم دست داد که نوزادیش رو هم یادش بوده!) یادمه یک‌بار پدرم مرا برد یک هیاتی و من خیلی دلم می‌خواست مانند بچه‌های دیگر شمع داشته باشم و نبود...یادمه یه پسر بزرگتر - احتمالا آن موقع 10 ساله اومد و یه شمع به من داد. یه جورایی خیلی مهربونی کرد. (الان فکر می‌کنم گاهی کارهایی که آدما در حق هم می‌کنن چقدر می‌تونه توی ذهن ماها موندگار باشه. یادمه اولین روز کلاس اول دبستان هم بغل‌دستیم وقتی دید من اصلا نفهیدم خانم معلممون چی گفت، برام توضیح داد و من اولین علامت رو روی دفترم کشیدم. هنوز مدیونشم چون اگه با مهربونی اینکار رو نمی‌کرد، احتمالا من تا روزها و هفته‌ها از مدرسه و کلاس و همه چیز می‌ترسیدم و وبلاگستان هم یه‌مرد امیدواری نداشت!).

بعدها توی دوره کودکی تا نوجوونی، عشقمون این بود که بهمون سنج بدن یا بذارن طبل بزنیم. یا اون پرچم اصلیه اول هیات رو بهمون بدن. اغلب هم هیچ‌کدوم نصیبمون نمی‌شد چون بچه بزرگترها ماهرتر بودن و بزرگهای هیات اینا رو دست اونا می‌دادن. نهایت زوری که می‌زدیم این بود که یا زنجیر خوبارو برداریم یا اینکه بتونیم جای خوبتری توی صف وایسیم و اون ته ته صف بهمون نرسه که بچه کوچولوها با باباهاشون اونجا بودن و برای ما کسر شان بود!

از اون روزها بوی غریب و همیشه دوست‌داشتنی اسپند؛ بع‌بع‌گوسفندهایی که فهمیده‌ بودن قراره پای دسته پخ پخ بشن و بزرگتر که شده بودیم فیگورمون این بود که بریم و با انگشتمون بزنیم توی خونشون و مثل هندوها بزنیم به وسط پیشونیمون و احتمالا تا آخر عمر هم نفهمیم برای چی اینکار رو کردیم!؛ صدای دائم موتور برق دسته؛ عشق سه‌ضرب زدن زنجیر؛ صدای اغلب ناخوش خواننده دسته؛ بوی قیمه و گلاب و چای و خیلی چیزای دیگه تو خاطرم مونده.

یه کم بزرگتر، برامون مهم بود که حتما دخترهای محل مارو ببینن که با چه خلوص!! و جدیتی و بدون توجه به اونا (ارواح عمه‌هایمان) داریم برای امام حسین عزاداری می‌کنیم. دیگه علم هیات و تعداد تیغه‌ها و بزرگی اون برامون مهم بود و تو دلمون حسودی می‌کردیم به علم‌گردون هیاتمون چون فکر می‌کردیم الان همه دخترها با یاد اونا به خواب فرو میرن و هیچکس دیگه به ما فکر نمی‌کنه! اون روزها وقت روضه، اگه گریه‌ام نمی‌اومد، به مصیبت‌های خودم و یا مصیبت هایی که قرار بود سرم بیاد فکر می‌کردم و یه‌دفعه می‌دیدن صدای شیون و فریاد یه بچه از اون وسط به هوا بلند شد و همه فکر می‌کردن ببین عشق امام با این بچه چه کرده!! نمی‌دونستن که من زبونم لال کلی از نزدیکانم رو ردیف کرده‌ام و توی ذهنم کشتمشون و حالا دارم برا بدبختی خودم گریه می‌کنم که تنها شده‌ام و بی‌کس!!

بعدتر ها و بعدترها، حضور در دسته‌های عزاداری کمتر و کمتر شد. بخش مهمی‌اش بخاطر زندگی و درس و ازدواج بود و بخش مهم‌ترش برای این‌که بیشتر فکر می‌کردم. دیگه دلم می‌خواست یه چیزایی رو درست بفهمم. برام سخت شده بود درک بعضی حرفها و مرثیه‌ها. دلم نمی‌خواست امام حسین رو صرفا بخاطر لب تشنه‌اش به یاد بیاورم. حس می‌کردم یه‌جورایی خیلی رفتارمان با او و بزرگواری‌های او و منش او زننده و سخیف است و از خودم خجالت می‌کشیدم. زیارت عاشورا می‌خواندم اما دلم نمی‌خواست کسی را لعنت کنم چون مرز واقعیت و تحریف و اتفاقات تاریخی‌ای که با گذر زمان دگرگون می‌شدند برایم مبهم بود... از آنطرف هم نمی‌خواستم تبدیل بشم به آدمی که تا یه‌کم ذهنش می‌ریزه به هم، همه چیز رو منکر می‌شه و خیال خودش رو راحت می‌کنه و کلا مخالف و یا بی‌تفاوت می‌شه!

الان سعی می‌کنم بهتر اون روز رو بفهمم، خودم رو جای اصحاب امام بذارم، تا قبل از اینکه کاملا مطمئن نشده‌ام چیزی رو انکار نکنم و غر نزنم. الان تنها کاری که می‌کنم و امیدوارم سعادتش را خدا ازم نگیره، کمک به پخش شیرکاکائو برای مردمه. اینکار رو دوست دارم و از ته دل از امام حسین خواسته‌ام معرفت و نور درک نهضتش رو به من عطا کنه. آمین

التماس دعا برای این روزهای عزیز

ضمنا همشهری جوان توی این شماره‌اش که تصویر مختار روشه، چند تا مطلب زیبا و علمی و بی‌طرفانه در مورد واقعه کربلا داره که اگه تونستین حتما بخونین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دیدین بعضی از روزهای زندگی، نه خوبن نه بد. نه پر از انرژی هستی نه بی‌حوصله. یه جورایی کاملا عادی عادی. فکر کنم تاحالا کمتر شده بود به اینگونه روزا توجه کنم. روزایی که هرچند معمولی‌اند اما پتانسیل اینو دارن که حسابی درگیرت کنن. مثلا با خودت فکر کنی، خب که چی؟ و بعد با همین سوال یه‌دفعه ببینی حسابی از زندگی و زنده بودن ناامید شده‌ای و رسیدی به پوچی. به این‌که چرا باید بمونیم تا یه‌عالمه زجر جدایی و فقدان رو تحمل کنیم!   یا گاهی جالب اونه که تو این روزا احساس گناه افزایش پیدا می‌کنه. اگه فلان بلا سرم بیاد چی؟ نکنه همین بی‌انگیزگی و آروم بودنم خدا رو به هوس بندازه یه حالی بهم بده! نکنه از پس این سکوت قراره یه طوفان بیاد (تجربه غالب هم بهمون نشون می‌ده که اغلب طوفانها بد هستن نه خوب!) و بعد می‌بینیم که روزمون از اون حالت عادی تبدیل شد به روزی پر از اضطراب و ترس. ترس از نادانسته‌ها و ناشناخته‌ها و نتیجه‌اش: احساس کوچکی و بی‌قدرتی درباره آدمها و رویدادهای دور و برمون و آخر سر هم، احساس یاس فلسفی ا زاینکه اصلا خدا بی‌کار بود ما رو آورد اینجا رو زمین؟!

فردای این گونه روزها، باید کلی انرژی خرج کنیم تا حس بد دیشب رو دفع کنیم و یه حس خوب جایگزینش کنیم. این موقع‌ها اگه کمک و محرک بیرونی سراغمون نیاد، کار سخت می‌شه برا خیلی‌ها، چون سیستم ترمیم درونی خیلی از آدما هنوز تو مرحله جنینیه و  مثل این می‌مونه که بخوای خودت خودتو تنفس مصنوعی بدی.

...

تاحالا شده تو همچین روزهایی گیر کرده باشین؟ روش شما برا غلبه بر روزهای معمولی چیه؟ می‌ذارین رد بشه و کاری به کارش ندارین؟ یا تلاش می‌کنین با یه شور و هیجان و یا تغییر مثبت، تکون بدین خودتونو و از این حالت بیایین بیرون؟ آیا اغلب اینگونه روزا بردتتون به سمت بی‌حوصلگی بیشتر و غر زدن و {ببخشید} پاچه گرفتن؟ یا نه، ساکت‌ترتون کرده و حتی شده یه تجربه خوب از سکوت درونی؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩

این کلمه سادگی همیشه یه بار رهاکننده برای من داشته. حتی وقتی می‌نویسمش انگار یه باد خنک می‌آد.

رالف والدو امرسون می‌گه:

یه کم حس و غریزه قوی به علاوه چندتا قانون ساده و صریح، برای کل زندگیه ما بسه.

فکر کنم یه آدم خوش‌فکری هم اینو شنیده و یه جمله ساده در جواب گفته:

لبخند بزن، نفس بکش و آرام گام بردار

...

با خودم فکر می‌کنم یک راه پیمایی کوتاه توام با لبخند ناشی از بیدار بودن حس‌ها  و آرامش ناشی از بنده خوب خدا بودن، به‌علاوه تنفسی آگاهانه چقدر درمانگر روح و جسممون می‌تونه باشه.

پیوست: جمله امرسون ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن رو داره. این‌که اون چندتا قانون چی‌ می‌تونه باشه؟ اگه نظری داشتین بنویسین همینجا

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

BLP0092926 - African businessman standing under traffic lights

دو دقیقه وقت بذار یادت بیار سال پیش این موقع کجا بودی، چیکار می‌کردی، چه رویاهایی داشتی؟ درامدت چقدر بود؟ تو شغلت کجا قرار داشتی، رابطه معنویت با خدا تو چه حدی بود، سلامت‌تر بودی یا الان روبه‌راه‌تری و...

ببین آیا الان نسبت به اون موقع در کل پیشرفت کرده‌ای؟ جلو اومده‌ای؟ از خودت راضی هستی؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

جالب می‌شه اگه بتونیم هر چند وقت به چند وقت از خودمون فاصله بگیریم و یه نگاهی به اون آدم نگران درونمون بندازیم. کسی که گوشت و پوستش از دلهره‌ها و نگرانی‌های حوادث آینده و اما و اگرهایی که هنوز رخ نداده‌آند ساخته شده. کسی که باعث شده جوری ما بهش وابسته بشیم که اگه دو سه ساعت بدون اون زندگی کنیم احساس شدید گناه بهمون دست بده. حتی یه‌کاری کرده بعضی از ماها به شکلی ناخودآگاه احساس می‌کنیم هرچه به اون چیزایی که دلمون نمی‌خواد رخ بده، فکر کنیم، کمتر سرمون می‌آد...

چند روز قبل نشستم و یه صفحه و نیم نوشتم از نگرانی‌هایی که دارم، از دلهره‌های همان روز و دلهره‌های سالها بعد... الان با خودم فکر می‌کنم چقدر خوبه کاری کنیم تا ترس‌ها و نگرانی‌هامون از سایه به در بیان و با ما چشم تو چشم بشن.

این انرژی‌خورهای عظیم زندگیمونو نباید دست‌کم گرفت.

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

فکر می‌کنی بیاد یه روز که وقتی تو ویترین کتابفروشی چشمت به عنوان روی یه جلد می‌افته و می‌خونی: روزگار سپری شده مردمان سالخورده...تموم دنیا ساکت بشه، فرو بریزی تو خودت و زیر لب بگی...واقعا...روزگار سپری شده من...

می‌آد اون روز... اما

من و تو، هنوز امروز رو داریم...

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

کاش می‌شد بشمریم ببینیم از وقتی از خواب پا می‌شیم تا وقتی می‌ریم بخوابیم، چقدر تو ذهنمون حساب و کتاب می‌کنیم، افراد رو مورد قضاوت قرار می‌دیم، بعضی‌ها رو محکوم می‌کنیم، به بعضی‌ها حق می‌دیم، فلانی رو تو ذهنمون می‌کشیم، برای جواب دادن به اون یکی برنامه‌ریزی می‌کنیم، یاد کاری که دیروزها با کسی کرده‌ایم یا با ما کرده‌اند می‌افتیم و غمگین یا شاد می شیم، برنامه می‌ریزیم برای آیندمون و بعد از نتایج احتمالی اون برنامه‌هه به خشم می‌آییم و گارد می‌گیریم که فلانی که تو اون برنامه فلان کار رو می‌کنه، ما هم اون موقع فلان کار رو در برابرش انجام می‌دیم و ...

باید از این ذهنی که فکر می‌کنه اگه هی  پیش‌بینی کنه و بعد بچسبه به بدترین‌هاش و هی دائم به اونا فکر کنه، با این توجیه که اینجوری اون اتفاقا کمتر رخ می‌دن، رها کنیم خودمون رو

این گفتگوهای ذهنی از اول زندگی  تا همین حالای حالا، هیچ سودی برامون نداشته‌اند. هیچی. فقط ما رو بیرون نگه داشته‌اند...از معجزه حضور.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

این کامنت عموپولدار توی مطلب قبلی باعث شد تا اینارو بنویسم و ازتون بخوام فکر کنین و نظر بدین.

عموپولدار می‌گه یکی از دلایل ذوق نکردن ما اینه که اون چیزی رو که می‌خواستیم توی زمان خودش بدست نیاوردیم و به همین خاطر اگر با گذشت زمان هم به اون رسیده باشیم, دیگه جایی برای ذوق کردن نمی‌مونه. این فرض به نظر من تا حدی درسته. همه ماها یادمونه اون زمانی که از ته دل چیزی رو می‌خواستیم و با تلاش و یا گریه و یا هر کار دیگه‌ای بهش می‌رسیدیم, گاهی یکی دو شب از ذوق خوابمون نمی‌برد. بنده و داداشم وقتی راهنمایی بودیم و اون زمانا آتاری تازه اومده بود وقتی بعد از یه مدت زمانی بابامون یه آتاری از مکه برامون آورد دو سه شب متوالی تا آخرین لحظه‌ای که اجازه داشتیم بازی می‌کردیم و صبح‌ها هم از ساعت ۴ یا ۵ بیدار می‌شدیم و صدای تلویزیون رو کم می‌کردیم و بازی رو شروع می‌کردیم. یادمه از ته دل وقتی می‌خواستیم یه بازی جدید براش بخریم ذوق می‌کردیم. واقعا از ته دل بود. بعدها که بزرگتر شدیم من این ذوق رو با خرید موتور و ماشین داشتم و داداشم هم در خرید کامپیوتر.

خب حالا سالها از اون زمان گذشته. می‌دونم طبیعتا وقتی آدم بزرگتر می‌شه امکان ذوق کردن برا یه سری چیزا رو از دست می‌ده. شاید چون عاقلانه‌تر به مسائل نگاه می‌کنه. (هرچند فکر می‌کنم بعضی از آدم بزرگها هم این توانایی رو دارن که هنوز ذوق کنن).

اما نکته اینجاست که ما تو زندگیمون همیشه محدودیت‌هایی برای خواسته‌هامون داریم. وقتی کودک یا نوجوانیم این محدودیتها یا مالی هستن یا مخالفت‌های پدر و مادرمون. وقتی جوونیم این محدودیتها باز می‌تونه از دسته قبلی باشه و اجتماع هم بهش اضافه بشه. وقتی ازدواج می‌کنیم موضوع خیلی فرق می‌کنه. شاید عشق من برای داشتن فلان وسیله یا انجام فلان کار با مخالفت همسر آدم روبرو بشه. کاری به منطقی یا غیرمنطقی بودنش ندارم. من یا او دلمون می‌خواد فلان چیز رو داشته باشیم و در مقابل, من یا او فکر می‌کنیم مسائل مهم‌تری توی زندگی هست که اولویت با اوناست. فرضا من دلم می‌خواد ماشینم رو عوض کنم و او فکر می‌کنه باید برای خرید خونه پول ذخیره کنیم. یا او دلش می‌خواد فلان وسیله خونه رو عوض کنه و من اولویت رو به اینکار نمی‌دم. یا من می‌خوام فلان کار رو بکنم و اون کار با نظام فکری و عقیدتی اون سازگار نیست و ...

این مثالهابرای این بود که نشون بدم با گذشت زمان و با افزایش مسئولیتهای ما, ظاهرا به شکلی طبیعی این امکان بدست آوردن آنچه می‌خواهیم از دست می‌رود. روی کلمه ظاهرا تاکید دارم چون هنوز روی راه حل‌هایی که افراد دیگه‌ای مثل شماها ازشون استفاده می‌کنین اطلاع و آگاهی‌ای ندارم.

ازتون می‌خوام بگین آیا باید بخاطر از دست رفتن عمر و فرصت تلاش کرد تا آنچه مارا خوشحال می‌کند را بدست آوریم؟ اگه آره تا چقدر باید بهایش را پرداخت؟ آیا باید با طرف مقابل معامله کرد؟ اینو برای تو می‌خرم و در عوض اون رو هم برا خودم می‌خرم! آیا باید صبر کرد تا آنچه می‌خواهیم با گذر زمان و رفع حساسیت‌ها بدست آید؟ حتی اگر دیگر برایمان بود یا نبود آن ارزشی نداشته باشد؟ شاید راه حل معقول آنست که با طرف مقابلمان که آن محدودیت را برای ما ایجاد کرده صحبت و گفتگو و مذاکره کنیم؟ اگر مذاکره به شکست انجامید چه؟ آیا باید برویم سراغ آنچه می‌خواهیم و اینگونه به طرفمان نشان دهیم که چقدر این موضوع برایمان مهم بوده؟ اصلا چه معیاری وجود دارد که بدانیم خواسته ما بر حق است؟ خرد جمعی؟ همراهی دل و عقلمان؟ موافقت نزدیکانمان؟

شما کدوم یکی از این دو موقعیت رو ترجیح می‌دین؟ الف) من به خواسته‌ام رسیده‌ام و دیگران را ناراحت کرده‌ام اما حداقلش اینه که چون این امر رو از ته دل و با همراهی عقل خودم انتخاب کرده‌ام, الان احساس خوبی نسبت به خودم و زندگیم دارم و همین احساس خوب می‌تونه انرژی مثبتی برا زندگی باشه. ب) من چون می‌دونم این خواسته با مخالفت دیگران مواجه می‌شه حرفی ازش به میون نمی‌آرم و به زندگی ادامه می‌دم. بعد هم سعی می‌کنم اصلا بهش فکر نکنم و خودم رو قانع کنم کار درستی کرده‌ام.

ممنون می‌شوم اگر نظری داشتین آنرا با ذکر یک مثال از زندگی حقیقی خودتون بنویسین تا بتونیم روی این موضوع دقیق‌تر تعامل کنیم. مثال باعث می‌شه توی خلا حرف نزنیم و صرفا نگیم به‌نظر من این کار درسته یا غلطه.

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧

تو زندگی زمان‌هایی هست که فرصت پیدا می‌کنی چیزی رو تغییر بدی، روشی رو اصلاح کنی یا حتی به کمی به خودت و خواسته‌هات برسی

این زماها رو نباید از دست داد. حتی اگر تو یه وضعیت بحرانی خلق شده باشه.

نمی‌دونم وقتی پا به سن بذارم انجام ندادن کدام کارها که بخاطر ملاحظاتی آنها را انجام نداده‌ام، بر ذهنم سنگینی خواهد کرد.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧

من شیش سالم بود که خودمون خونه خریدیم و اومدیم سمت شرق تهرون. دوران کودکیه مرد امیدوار تو این محله ادامه یافت و تا نزدیکی‌های گرفتن دیپلم طول کشید. تلاش می‌کنم خاطرات این سالها رو بنویسم. تا یادم بمونه...

ما تو یه خونه سه‌طبقه بودیم و طبقه اول مال ما بود. یادمه یه شب زن طبقه سومی هراسون اومد دم درمون و خودشو پرت کرد تو! کاشف به عمل اومد که شوهرش می‌خواد بکشتش!! یادمه همسر مهربون ایشون راننده بود. یه راننده ترانزیت واقعی!. هیکلی و سیبیل از بنابگوش در رفته. بنده خدا بابا و مامان من تا اواخر شب تو خونه اونا داشتن باهاشون حرف می‌زدن و آشتیشون می‌دادن. ولی نکته خاطره‌انگیز اون شب برا من این بود که چون منم باهاشون رفته بودم و حوصله‌ام سر رفته بود. برا خودم تو اتاقای اونا می‌گشتم. تو یکی از اتاقا یه بسته ککائوی فوری پودری پیدا کردم. یه چیزی مثل نسکوئیک. جای همه خالی دو تا قاشق می‌ریختم تو دهنم و خیلی خونسرد می‌رفتم تو اتاق آشتی کنون و چند لحظه‌ای مثل آدمای بی‌گناه زل می‌زدم به همشون و بعد با بی‌حوصلگی بر می‌گشتم توی هال و یه‌دفعه حمله بسمت اون اتاقه. یادمه نصف اون شیشه کاکائو خالی شد و من صرفا جهت اینکه کسی پی به موضوع نبرد!! از خوردن بقیه اون منصرف شدم.

همسایه بغل دستیمون, خانم و آقای سلیمانی بودن. آقای سلیمانی یه خاور داشت که همیشه می‌آورد و دم خونه پارکش می‌کرد. کوچه‌امان بزرگ بود و مشکلی برای جا نبود اما مشکل اونجا بود که آقای سلیمانی اغلب آشغال بار می‌زد و می‌برد برای تخلیه. اون موقع‌ها هم که اوایل جنگ بود و کشور اونقدر آشفته بود که دیگه بهداشت یک کامیون پارک شده در کوچه می‌رفت اون ته تهای اولویت‌های شهرداری. به هرحال برام جالب بود که تو اون زمونه آدما با این مسائل می‌ساختن. اعتراضشون رو به آقای سلیمانی می‌کردن اما مشکل اون رو هم می‌فهمیدن. خب کجا پارک کنم؟ به هرحال این کامیون تو دوران کودکیه من یادآور جاهای خوب برای قایم شدن در هنگام قایم موشک‌بازی‌های شبانه ما و بچه‌های کوچه است. ضمن اینکه حجم عظیمی از گریس در سوراخ سمبه‌های این کامیون وجود داشت که کلی می‌تونست ما رو سرگرم کنه. یاد همشون به خیر. مردمان خوبی بودن اون خانواده سلیمانی. جالبترین بخش این بود که اونا دو تا پسر و یه دختر بزرگ داشتن که یکی از پسرا که اسمش آقا محسن بود نزدیک دو متر قد داشت و ماشینش یه مینی‌ماینر خردلی بود. اون قد و قواره و اون مینی‌ماینر و اون کامیون در کنار هم واقعا دیدنی بود. هر سه به هم می‌اومدن.

ماها صبح تا شب تو روزای تابستون کارمون بازی کردن تو کوچه بود. البته تو خانواده فقط من اینجوری بودم. داداشم بچه سربراه‌تری بود. شاید هم بخاطر اینکه حدودا ٣ سال از من بزرگتر بود اینجوری باید نشون می‌داد. اما نه واقعا آدم آروم‌تری بود نسبت به من. البته الان برعکس شده‌ایمچشمک . مهدی و محسن و مسعود سه تا داداش بودن که از لیدرهای کوچه بودن. علی جباری و داداشاش که بزرگتر بودن و با ماها نمی‌پریدن. بهنام و محمد و وحید و شهرام و افشین و بعدها هم یاشار. من چون نه فوتبالیه حرفه‌ای بودم و نه تو هفت‌سنگ و گانیه و زو به پای بعضی از این بچه‌ها می‌رسیدم, لیدر نبودم. چیزایی که من بلد بودم به درد بازی‌های کوچه‌ای نمی‌خورد. مثلا من درسم از همه اونا بهتر بود ولی این موضوع پشیزی تو قوانین کوچه ارزش نداشت. لذا کل این دوران از بچگیه من با یه جورایی تناقض می‌گذشت. یادمه ظهرهای تابستون مامانم من و داداش و خواهرم رو که خیلی کوچیک بود مجبور می‌کرد بخوابیم و من می‌دونستم بچه‌ها دارن بیرون بازی می‌کنن. اولش خودمو به خواب می‌زدم و بعد که می‌فهمیدم مامانم خوابیده، با مهارتی باورنکردنی در خونه رو باز می‌کردم و می‌رفتم بیرون. این لفظ باورنکردنی به دو جهت اینجا به کار رفته. یکی اینکه مامان من فوق‌العاده خوابش سبک بود و دوم اینکه ماها بالاسر در خونه که به راهروی ساختمون باز می‌شد یه‌دونه از این دلنگ دلنگی‌ها گذاشته بودیم که وقتی در باز می‌شد یعالمه میله فلزی به هم می‌خوردن و آدم می‌فهمید یکی اومده. من اونقدر باید اینکار رو با ارامش و دقت انجام می‌دادم که یکی یکی اون میله‌ها از روی در رد بشن و به هم هم نخورن. تازه اگه شانس می‌آوردم و باد راهرو هوس نمی‌کرد از لای در بیاد تو! بعد که از لای در رد می‌شدم باید در رو بههمون آرومی می‌بستم. بازهم جوری که تک تک میله‌ها بدون اینکه به هم بخورن از در رد بشن. الان که این فیلمهای گانگستری رو می‌بینم که طرف تو 20 ثانیه داره یه بمب رو خنثی می‌کنه و شک داره سیم آبی رو بچینه یا قرمز رو یاد اون عملیاتهای ظهرانه خودم می‌افتم و می‌گم برو بابا اینا که کاری نداره. مردی برو در خونه ما رو باز کن!

پیوست: اما در مورد آرزوهای کوچیکی‌هام، یکی اینکه نقاشیهامون رو برنامه کودک نشون بده. یه‌بار من و داداشم یه نقاشی کشیدیم و فرستادیم. فکر کنم اوایل انقلاب بود یا شاید هم یه کم مونده به انقلاب. نشونش ندادن اما یه کارت تشکر برامون فرستادن. حس محشری بود داشتن اون کارت و نشون دادنش به همه. الان فکر می‌کنم که چقدر کارشون با ارزش بود.

یکی دیگه از آرزوها، داشتن یه تفنگ ساچمه‌ای بود. یادمه تا عنفوان جوونی! به این آرزو نرسیدم. هم گرون بود و هم بابام می‌گفت خطرناکه و ضمنا کجا می‌خوای هدف بذاری؟ حیاطمون طولش 4-5 متر بیشتر نبود. به هرحال این یکی از آرزوهای بزرگ من بود. یادمه تو همون 14 - 15 سالگیم، یه روز یکی از پسرخاله‌هام یه تفنگ دیانای دوربین‌دار آورد ییلاقمون که ماها تابستون می‌رفتیم. روح من تو ملکوت بود وقتی تفنگ رو بهم می‌داد تا نشونه بگیرم. ولی همون روز بدون اینکه واقعا بخوام یه سار رو هدف گرفتم و کشتم. بعد برا اینکه کارم توجیهی داشته باشه مجبور شدم پراشو بکنم و تمیزش کنم و تو روغن سرخش کنم و بخورمش. یادمه که هیچکس تو اینکار با من همراهی نکرد. انگار همه حالشون گرفته شده بود. از اون به بعد آرزوی داشتن تفنگ از سرم رفت. بعدها که خودم پول داشتم و می‌تونستم برا خودم بگیرم دیگه آرزوش رو نداشتم... شاید همون ساره که زدمش بعدها سبب شد من چند سالی برم عضو یه انجمن زیست محیطی و از طبیعی موندن طبیعت حمایت کنم. خدا بیامرزتش.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧

یادمه یه فراخوان داده بودن برای استفاده از قطره فلج اطفال. باباحاجی یه روز منو برد بیمارستان رازی که بغل بازارچه است. یه خانمی دو سه تا قطره چکوند تو دهن من و گفت تموم شد. اما من از اون مزه قطرهه خوشم اومده بود! همین شد که باباحاجی خدابیامرز دو سه روز بعد باز مجبور شد بنده رو ببره همونجا تا بعد از کلی چک و چونه با خانم پرستار چند تا قطره دیگه هم بهم بده.

یه بار هم یادمه طی قایم موشک بازی با پیمان تو خونه‌اشان که خیلی بزرگ بود گم شدم. شاید اولیل ترس واقعی زندگیم همونجا اومد سراغم. رفته بودم یه جایی که اصلا نمی‌دونستم کجای خونه اوناست. فکر کنم حیات خلوتشون بود. چون دیوارهاش خیلی بلند بودن و فقط یه روشنایی از بالا داشت. هنوز یادمه چقدر هوار کشیدم و گریه کردم که آخر سر مامان پیمان اومد و سراسیمه منو نجات داد. یادمه بعد از اون دیگه حتی وارد خونشون هم نشدم. 

یه آقای کاشانی بود که لوازم تحریر می‌فروخت تو بازارچه. خدا بیامرزتش. رفتن به مغازه کوچیک اون برای من حس خوبی داشت. هرچند تا زمانی که اونجا بودیم من سنم به مدرسه رفتن نمی‌خورد اما خرازیه آقای کاشانی همیشه پر از چیزای خوب خوب برای یه پسربچه بود. یه آشیخ هم بود که سر کوچمون بقالی داشت و خونشون هم پشت بقالیشون بود. خدا اونم بیامرزه. الان که می‌رم اونجا پسراش عکس اونو زده‌اند به دیوار مغازه. تو محلمون یه پیرزن خیلی پیر هم زندگی می‌کرد که مشکل ذهنی داشت. یادمه هر وقت راه می‌افتاد تو کوچه من از ترس می‌دویدم تو خونه. نمی‌دونم اون موقعها اون درباره آدمایی که ازش می‌ترسیدن چی فکر می‌کرده. ولی یادمه اون هم هرکس از کنارش رد می‌شد یه فحشی چیزی بهش می‌داد! به همین خاطر احساس هر دو طرف ظاهرا به همدیگه یکی بوده!

داداشم که سه سال از من بزرگتره یه دوست داشت که اسمش یادم نیست. اون هم یه خواهر بزرگ داشت که من تو عوالم کودکیم اونو خیلی دوست داشتم. یادمه تو جریانات اول انقلاب کشته شد و من چقدر دلم سوخت. تو این عوالم عاطفی یادمه دو تا دختر کوچیکتر از خودم هم تو خونه روبروییمون زندگی می‌کردن که دوقلو بودن و با موهای فرفری. وقتی ما می‌رفتیم پشت بوم فرضا رخت پهن کنیم اونا می‌اومدن دم پنجرشون و به ما نگاه می‌کردن و می‌خندیدن. یادمه هیچ‌وقت فکر ازدواج در آینده با اونا به سرم نزد!

خاطرات دیگه تو بازارچه خیلی نیستن. یه آقای آمپول زنی بود فکر کنم بنام آقا ابوالفضل. که یادمه کارش عالی بود (البته اینو اونایی که درد آمپولش رو همون موقع تحمل نمی‌کردن می‌گفتن) ولی یادمه یکی دوبار منو بردن اونجا و من هنوز قل قل ظرفی که توش داشت سرنگ شیشه‌ایش رو می‌جوشوند یادمه. یه خانم کریمی هم همسایمون بود که خیلی مهربون بودن. یه جفت کفتر هم بودن که اومده بودن حد فاصل کانال کولر و دیوار خونه ساخته بودن و من برای اولین بار تو عمرم می‌دیدم که چطور یه کفتر تخم می‌ذاره و رو تخمهاش می‌خوابه.

شبای تابستون می‌رفتیم و جاهامون رو رو پشت بوم می‌انداختیم. فکر کنم هرکسی که لذت پشت بوم خوابیدن رو حس کرده, دو تا چیز یادش نرفته. یکی خنکیه تشکها و بالش‌ها وقتی می‌خواستی بیایی بخوابی و یکی هم ستاره‌ها. یادمه باباحاجیم دست منو می‌گرفت و می‌رفتیم بالاپشت بوم. از پله‌ها که می‌خواستیم بریم بالا احتمالا برای اینکه به مش عزیز و فاطما خانم اعلام کنه داره می‌آد بالا و خبری بهشون داده باشه, بلند بلند با هر پله می‌گفت یا علی. یادمه به من هم یاد داده بود که اینو هروقت از پله‌ها بالا می‌رم بگم.

...

...

دلم برا سکوت و خنکی و معصومیت و حیات خلوت و تخم یاکریم و پله و آقای کاشانی و آشیخ و خواهر دوست داداشم و جوب و حتی اون دوتا دختر موفرفری تنگ شد... دلم برا یاعلی گفتن وقتی از پله‌ها بالا می‌رم هم تنگ شد. چرا الان که ٣٣ تا پله تو خونم رو می‌رم بالا تا برسم جلو درمون, حتی یه یاعلی نمی‌گم؟

چرا مانیتور تار شد؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧

تو یکی از روزهای بسیار خوش یمن خدا، محله شاهپور، بازارچه قوام‌الدوله، تو یه خونه کوچیک دو طبقه و دو خوابه با یه پذیرایی و هال معمولی، من چشم به این جهان فانی گشودم و همه فامیل غرق شور و سرور شد. می‌گن هفت شب و هفت روز همه بازارچه رو چراغونی کرده بودن. هرچند به نظرم کمی غلو آمیز می‌آد اما بدم نمی‌آد این روایت رو قبول کنمنیشخند

چون درجه هوشی من فقط یه کم از ابن سینا کمتره که توری‌ای که هنگام طفولیت روش می‌ذاشتن تا پشه و مگس اذیتش نکنه، رو یادش می‌اومده، من تا سن 5 سالگیم چیزی خاطرم نیست. اگر هم باشه به احترام دل بوعلی سینا چیزی نمی‌گم تا خدا یه بیست گنده تو کارنامه اعمالم ثبت کنه!

از پنج تا شیش هفت سالگیم چند تا چیز خاطرمه. یکی جوی جلو خونمون که آب زلالی داشت و توش بازی می‌کردم. یکی یه پسر همسایه که اسمش پیمان بود و خونه‌اشان روبرومون بود و یه جورایی هم با هم فامیل بودیم ظاهرن. اون همبازی جوبی من بود! یکی دیگه نونواهای دوچرخه سواری که داد می‌زدن نونیییییییه و با اون دوچرخه‌های افسانه‌ای سایز 28  تو کوچه‌ها راه می‌افتادن و نون می‌فروختن. یکی زنهای سبدفروش کولی که داد می‌زدن سبدییییییییه! و ما از اونا مثل جن می‌ترسیدیم. (یادمه چند سال پیش که معلم بودم و به مسائل تربیتی خیلی اهمیت می‌دادم با خودم فکر می‌کردم چه لزومی داشت که اون موقع‌ها اینقدر ما بچه‌ها رو از سبدی‌ها می‌ترسوندن. بهمون می گفتن اینا می‌دزدنتون، برعکس آویزونتون می‌کنن، زیرتون یه شمع روشن می‌کنن تا روغنتون در بیادتعجب راستشو بخواهید من هنوز مونده‌ام تو عظمت ذهن خلاقی که این داستان رو در آورده بود).

هنوز خنکیه آب جوب که پاچه‌هامون رو بالا می‌زدیم و توش راه می‌رفتیم و کف پامون نقش یه دستگاه حساس فلزیاب رو بازی می‌کرد، حس می‌کنم. عشقمون تشتک پیدا کردن بود که با چاقو بیفتیم به جونش و اون پلاستیکه تشتک رو در بیاریم و ببینیم چه شماره‌ای روش نوشته. بعد از شماره‌هامون کلکسیون درست کنیم. چقدر اون آب روون برامون عظمت داشت. بازیمون که تموم می‌شد مامانم دم در منو وای میستوند، پاهامو با آب تمیز می‌شست و می‌ذاشت برم تو. یادمه یه حیاط کوچیک داشتیم که وسطش یه حوض بود با یه پاشویه دورش. عشقم این بود که با همون پاهای خیس بدوم تو حیاط و نیگا کنم تو چه زمانی کف پاهام رو موزائیک‌های داغ حیاط خشک می‌شه! (این کار رو با مازوخیسم پیشرفته اشتباه نگیرید لطفا!) گوشه سمت چپ حیاط یه انباری بود که همیشه بوی نفت می‌داد چون نفت توش نگه می‌داشتیم و برای من حکم یکی از جاهای ناشناخته رو می‌داد چون باز کردن درش سخت بود و نمی‌شد هر موقع دلت بخواد توش سرک بکشی.

ما با مامان و بابا بزرگمون زندگی می‌کردیم. مامان نوری و باباحاجی. خدا هردوشون رو بیامرزه. یاد باباحاجیم که می‌افتم هنوز هم یه جای دلم فشرده می‌شه. عجیب دوسش داشتم. همه می‌گفتن تو به باباحاجیت رفته‌ای هم از لحاظ قد و قواره و بعدها هم خودم فهمیدم از لحاظ بعضی خصوصیات اخلاقی. آدم ماهی بود خصوصا وقتی همه چیز همونجور پیش می‌رفت که او می‌خواست. یعنی اگه زندگی نظم بسیار قوی اونو به خودش داشت، باباحاجی منم سرحال بود. خب شاید الان این نگاه قابل بحث هم حتی نباشه ولی به هرحال اون خیلی منظم و منضبط بود و من این اخلاقشو دوست داشتم (فکر کنم فقط من هم بودم که این اخلاقشو دوست داشتم!). مامان نوری یه فرشته بود. پاک و یه مامان واقعی. دیدین بعضی خانومای پیر واقعا برای مامان بزرگ بودن ساخته شده‌اند؟ اغلب چاقن و مدیر و مهربون. مامان نوریه منم اونجوری بود. چیز خیلی خاصی ازش یادم نیست. 9 سالم بود که فوت کردن. اون موقع‌ها یه دوربین کوچیک کداک جیبی بابام داشت مال دوران پسریاش که من اجازه داشتم باهاش عکس بگیرم. تو همون 9 سالگی یه عکس قشنگ از بابام که سر قبر مامان نوریم بود گرفتم. اون عکس الان یکی از عکس‌های خوب دوران قدیم خونواده ماست و من اینجوری فکر می‌کنم دین خودم رو به مامان نوریم ادا کرده‌ام.

تو بازارچه قوام‌الدوله شاهپور که هنوز هم خیلی از اون حس و حال قدیمیشو حفظ کرده، من دست باباحاجیم رو می‌گرفتم و باهاش می‌رفتم خرید. یه کاکائوهای تخته‌ای بنفش رنگی بود که یادمه همیشه سهم مخصوص من از بیرون اومدن با باباحاجی بود. خدایا چقدر خوشمزه بودن. چقدر خوشمزه بودن. دست باباحاجیم رو می‌گرفتم و با یه دست دیگه‌ام اونو گاز می‌زدم. حالی می‌داد که همه آدمای بازارچه به باباحاجیم سلام می‌کردن و یه لپی هم از من می‌گرفتن! حس خوبی بود شناخته بودن بواسطه یه بزرگترت. یادمه سالها بعد تو نوجوانیم هم وقتی تو ییلاق بازی می‌کردیم و  از محلی‌ها کسی بهمون اعتراض می‌کرد که فرضا چرا اینجا دارین بازی می‌کنین، اسم نوه آمیزعلی آقا رو که می‌شنفت، لحن صداش آروم می‌شد و آخ من چه حالی می‌کردم. ( به این تو علم سیاست می‌گن تبعیض نژادیِ باحالاز خود راضی)

از چیزای دیگه‌ای که تو اون خونه یادمه، یه مستاجر پیرمرد و پیرزن داشتیم. مش عزیز و فاطما خانم. مش عزیز تو بازارچه قهوه خونه داشت و فاطما خانم می‌شست تو خونه و دائما پیش ماها بود. یه اتاق طبقه بالا داشت خونمون که به اونا اجاره داده بودن. یادمه مش عزیز هر وقت کلید می‌انداخت و در رو باز میکرد یاالله می‌گفت و چون باید از پله‌ها بالا می‌رفت و پله فقط با یه پرده از هال خونه جدا می‌شد تا بالای پله‌ها سرش رو بالا نمی‌کرد و یاالله گفتن رو ادامه می‌داد. یه بار یه تفنگ دیدم تو خونشون. حلبی بود و وقتی شلیکش می‌کردی پلاستیک سرش رو که با یه نخ به تفنگ وصل بود پرت می‌کرد بیرون. پامو کردم تو یه کفش که بدنش به من. بنده خدا فاطما خانم به التماس افتاده بود که التماس نکنم و اصرار نکنم. بعدها که عقل‌رس‌تر شدم فهمیدم اون تفنگه رو برا بچه‌ای خریده بودن که هیچوقت نداشتن. خدا بیامرزه هردوتون رو. گاهی که خدا لطفی میکنه و به فکر اموات می‌اندازه منو، این دو تا عزیز زود می‌آن جلوهای صف و صلواتاشون رو طلب می‌کنن...

بازم ازت می‌نویسم...دوران خوش کوچولوئیه من.

 ضمنا... پارسال که وقتی دست داد و رفتم کوچه کوچیکی‌های مرد امیدوار رو دیدم، متوجه شدم چقدر اون جوبه کوچیک بود...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

کاش می‌شد یه چیزی یادم نره

این‌که خدایی هم هست...

همین!

نتیجه؟

اینکه می‌فهمیدم خیلی اوقات بی‌خودی حرص می‌خورم

اینکه خیلی اوقات بی‌خودی برا نیامده‌ها غصه می‌خورم

اینکه بی‌خودی فکر می‌کنم موقع مواجهه با یه مشکل و مساله و تالم روحی و ... بسته هم وزن دوا و درمونش رو به همراهش نمی‌فرستن پایین.

اینکه می‌فهمیدم خیلی خنده‌داره که فکر کنم اگه به یه چیزی که دلم نمی‌خواد رخ بده زیاد فکر کنم، احتمال اتفاق افتادنش رو کم می‌کنم

و اینکه...

فقط...

این وسط نمی‌فهمم که عمرمه که داره بهترین روزهاش رو می‌گذرونه و می‌ره و من حواسم نیست...

و چقدر انرژی که بیهوده هدر می‌دهم و حواسم هم نیست!

FAN1002682
بعضی نواها آدم رو می‌برن به یه جاهای دور دست تو خود آدم.
این آهنگی که الان رو وبلاگه برا من حکم اینجور آهنگها رو داره.
هرچند متاسفانه هیچ‌چیز از نام آهنگ و نوازنده‌اش نمی‌دونم.
کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC