یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳

عزیزی چند روز پیش ازم خواست راه‌هایی که به ذهنم می‌رسه تا بواسطه آن‌ها شور و شوق در زندگی آدم، مثل جریان آب زاینده‌رود جاری بشه و آدم رو طراوت بده, براش بگم. اینا پیشنهادات من بودن. گفتم اینجا هم بنویسمشان تا شاید برای دیگران هم سودمند باشه:

1. تمرین برای دیدن روی مثبت اتفاق‌ها

2.  افزایش ایمان و اعتماد به صلاحدید خداوند در اتفاقاتی که برایمان رخ می‌دهد

3. تمرین برای افزایش تمرکز روی کارهایی که در حال انجام آن‌ها هستیم

4. الگو برداری از انسان‌هایی که دوست داریم الگویمان باشند

5. هر از گاهی توجه به این امر که پیشانیمان گره نخورده باشد

6. تعیین اهداف روزانه و سالانه و بررسی دوره‌ای میزان نزدیک‌شدن به آن‌ها

7. تلاش برای آرام بودن (اگر ناشی از ایمان و توکل باشد خیلی بهتر است)
8. ارتباط خوب درست کردن با اطرافیان و تلاش برای درک آن‌ها و پرهیز از قضاوت (البته تا حد ممکن)
9. تنظیم ویتامین‌های بدن با خوردن روزی یک قرص ویتامین
10. چند تا کار خاص در چنته داشتن و در مواقع لازم و مقتضی آن‌ها را انجام دادن، مثلا عمیق نفس کشیدن و لبخند زدن هنگام پیاده‌روی تنهایی؛ دست کشیدن روی برگهای بوته‌ها یا درختهای مسیر؛ غذا دادن به حیوانات کوچه و خیابان؛ یک خوردنی جذاب برای خود خریدن؛ شاد کردن همسر یا فرزند یا والدین با خرید یک هدیه کوچک و ناغافلانه؛ و بسیاری کارهای دیگر که شاید برای هر فرد متفاوت باشد.
نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳

1. صبور بودن خیلی سخته. اونم صبر واقعی.

دلیلش اینه که برای صبور بودن باید شاکر بود, قانع بود, امیدوار بود, تمرکز بر نیمه پر لیوان کرد, و در نهایت, باور داشت که هرچی پیش می‌آد خیره و بی بر و برگرد سختیها باعث قوی‌تر شدن ما می‌شه و بعد هم اتفاقای خوب رخ می‌ده. (این آخری رو ما از ته دل باور نداریم چون خوب بودن رو با معیارهای خودمون می‌سنجیم و اگه اون چیزی که انتظارش رو داریم رخ نده, اون واقعه رو خوب نمی‌دونیم. ولی... یه نگاه از بالا به زندگیمون بهمون نشون می‌ده خیلی وقتها اونچیزی که اتفاق افتاده خیرمون بوده و بعدها بهترین شده برامون).

وقتی تمرین صبر می‌کنی, خصوصا در مواقع خشم, کاملا حس می‌کنی داری بزرگ می‌شی البته خیلی سخته. چون صبر نباید با این هدف باشه که بعدا تلافی می‌کنم, یا در همان زمانی که داری تمرین می‌کنی,‌همزمان برای تلافی کردن برنامه‌ ریزی کنی. صبر واقعی آرام بودن با لبخنده. نمایشی از یک درون با خدا. چیزی که خود خدا باید توان و سعادتش رو به آدم بده.

 

2. این جمله رو امروز خوندم. خوشم اومد:

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوید سعی کنید این کارها را انجام دهید:

۱. مثبت فکر کنید.

۲. سالم غذا بخورید.

۳. ورزش کنید.

۴. سخت کار کنید.

۵. زیاد بخندید،

۶. خوب بخوابید.

و هر روز همه این کارها را تکرار کنید.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱

و من چشمانم را می‌بندم

و به صدای تو که باد آورده گوش نمی‌دهم

و به‌جایش به باد می‌گویم...

کمی بیشتر از آن بوی کاهگل نم‌خورده برایم بیاور

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

چای برای نوشیدنه و مزه مزه کردن طعم گسش و لذت از گرم شدن در زمستون و آروم شدن توی تابستون...نه برای هورت کشیدن و زود پا شدن و رفتن

غذا، برا مزه کردن یه‌عالمه ادویه و گوشت و سبزی و حبوباته، نه برای جنبیدن دهان وقت تماشای تلویزیون

راه رفتن برای نفس کشیدن و توجه به آدمای دور و بر و اگه سعادتی بود، یکی دوبار شنیدن صدای گنجشک و لمس شمشاد کنار خیابونه، نه برای برنامه ریختن و تمرین حرف زدن و مرور صدادار روزی که بر ما گذشته

مهمونی برا دیدن آدمائیه که اشتباها فکر می‌کنیم حالا حالاها پیشمونن، ولی نیستن...نه برا سرگرم شدن تمام وقت با موبایل

...

گاهی باید خیلی چیزها رو پاشیم و بذاریم سر جای اصلیشون. حتی ده ثانیه هم بتونین چایتون رو اونجوری بخورین می‌بینین چقدر انرژی می‌ده به آدم

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠

یکی از دوستان یه سایت عالی معرفی کرده بهم. آدرسش اینه:

http://justlittlethings.tumblr.com

نویسنده وبلاگ با کمک خواننده‌هاش نشسته تمام چیزایی که حس خوبی به آدم می‌دن رو جمع کرده و در قالب جملات خیلی کوتاه آورده. نکته باحال این وبلاگ اینه که تقریبا تمامی این حس‌ها مشترکن. یعنی اغلب چیزایی به عنوان لحظات زیبای زندگی مطرح شده که همه ماها فارغ از جنس یا فرهنگ و ملیت، حس خوبی به اونا داریم. مثلا چندتا از این حس‌ها که تو وبلاگ نوشته شده اینان:

. اینکه یه نفر صادقانه و حقیقی ازت بپرسه حالت چطوره.

. اینکه یه سوال رو توی کلاس درست جواب بدی.

. گرمای کاغذی که تازه از پرینتر دراومده.

. بوی هیزم.

. یه‌دفعه به یادآوردن کلمه‌ای که نوک زبونمونه و یادمون رفته بود.

. دقیق و تمیز پاره کردن کاغذ از جایی که می‌خواهیم.

. لباس راحتی پوشیدن.

. بوی خوب لباس تازه شسته شده.

...

زندگی بوی خوبتری می‌ده وقتی اینجوری نیگا می‌کنیم. من خودم هر زمان این وبلاگ رو می‌خونم ناخودآگاه دقتم به دور و برم زیادتر می‌شه. اگه دلتون خواست شما هم که اینجا رو می‌خونین یکی دوتا از این حس‌ها رو از نگاه خودتون بنویسین. خوبه این چیزای خوب رو با هم مشترک بشیم. ممنون

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

شماره جدید نشریه مهرنامه که الان روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی هست، پرونده‌ای متشکل از چند تا مقاله داره در مورد مرحوم ایرج افشار. یه‌عالمه آدم بزرگ و درست و حسابی مثل دکتر محقق داماد، دکتر شفیعی کدکنی، پروفسور ریچارد فرای و خیلی‌های دیگه اومده‌اند و از ته دل راجع به این آدم نوشته‌اند. وقتی می‌خونی، احساس می‌کنی خیلی دلشون شیکسته از این‌که یه همچین گلی از میون ما رخت بربسته.

آقای افشار یه‌جورایی بزرگترین ایران‌شناس و همچنین یکی از بنیانگزاران علم کتابداری تو ایران بوده که کوچکترین کارش درست کردن کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بوده. بعدش هم نزدیک به 300 تا کتاب و حدودا 3000 مقاله در این حوزه‌ها نوشته. یکی از بهترین و بزرگترین شبکه‌های آدم‌های ایران‌دوست رو توی دنیا داشته که بخاطر علم و خلق خوبش، همه بهش وصل بوده‌اند. چندین هزار کتاب نفیس و خطی هم داشته که الان وقف دایرة‌المعارف اسلامی کرده.

تا اینجاش شاید خیلی شبیه زندگینامه خیلی از بزرگای این مرز و بومه. آدمای خوب و ماه. اما یه‌چیزی توی زندگیه این مرد منو چند روزه به هم ریخته و اون روش و شیوه زندگیشه. این آدم در نهایت ثروت و مکنت (تقریبا از زعفرانیه به بالای تهران مال پدر ایشون مرحوم محمود افشار بوده که همه رو در زمان حیاتشون وقف کرده و الان تابلوهای موقوفاتشون رو می‌شه اونجاها دید) ساده و بی‌تکلف زندگی می‌کرده. تموم عمر و ذهن و وقتش برا هدفش بوده. کاری به کار حکومت نداشته و کار براش مهم بوده. توی کارش یه متخصص شناخته شده جهانی بوده و در کنار اینا، سالی دوبار با چند تا از دوستان یار و قالشون با یه پاترول راه می‌افتاده‌اند می‌رفتن ایران‌گردی و از جاده‌های فرعی و نه اتوبان می‌رفته‌اند و در هر روستایی می‌ایستاده‌اند و با مردم گپ می‌زده‌اند و خیلی هم کم در هتل می‌خوابیده‌اند و بیشتر می‌رفتن خونه مردم روستا یا شهر و اونجا فرضا شب رو می‌مونده‌اند. تمام راه رو یا عکاسی می‌کرده‌اند یا یادداشت می‌نوشته‌اند از مشاهداتشون یا با دوستانشون حرف می‌زده‌اند و بحث و تبادل نظر داشته‌اند (دلم از این گفتگوها خواست که آدم طرف صحبتت اونقدر بزرگ باشه که نفهمی چطور زمان گذشت و کیف کنی از ارزشمندی عمری که داره می‌گذره).

یه عکس داره توی مهرنامه که گوشه جاده نشسته‌اند با یکی از دوستان یارشون و دارن نون و پنیر و گوجه می‌خورن و معلومه دارن با لذت هم می‌خورن و فکر می‌کنین چند سالشونه؟ ...فکر کنم اون زمان حدودا 80 سال!

... یکی از ابیاتی که مرحوم افشار اغلب به زبان می‌آورده‌اند این بوده: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد... (با خودم فکر می‌کنم بهتر از این هم می‌توان شاکر بود؟)

...

آیه 200 و 201 سوره بقره، درباره همون دعای شاید به زعم ما ساده و معمولی قنوته نمازه که توش می‌گیم خدایا به من هم در دنیا و هم در آخرت حسنه و نیکی و برکت عطا کن. توی آیه 200 خدا می‌فرماید که برخی از بنده‌ها هستند که فقط دنیا را طلب می‌کنند. بعد در آیه 201 یه‌جورایی به آدم یاد می‌دهد که هم دنیا را بخواه و هم آخرت را...با خودم فکر می‌کنم چقدر خوشبختند آدم‌هایی که هم دنیایشان آباد است و هم آخرتشان. هم خودشان را تربیت کرده‌اند که چگونه از دنیایشان لذت ببرند و هم همین شیوه زندگی در دنیا، آخرتشان را برایشان می‌سازد.

...

و باز هم فکر کنم خوندن و مطالعه زندگی آدمایی که مثل ماها توی همین تهرون و ایرون زندگی کرده اند و از لحظه لحظه عمرشون استفاده کرده‌اند، برا همه ماها لازمه.

چقدر توجیه تنبلی و بی‌حسی توی زندگیه این آدما نادر و کمیاب بوده.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

می‌دونم که این روزا امیدوار بودن و به فردای بهتر نگاه کردن و امید داشتن خیلی حرف قلمبه‌ایه! (لفظ مودبانه کلمه چرت و پرت!) انگار طرف توی این دنیا زندگی نمی‌کنه. نمی‌گم اوضاع و احوال خوبه، حقیقتا کافیه یه هفته بشینی پای تلویزیون و ماهواره و اینترنت و آخرش ببینی خیلی چیزا از جمله همین امید دیگه برات جذابیت ندارن.

با اینحال من گاهی با خودم فکر می‌کنم انگار یه‌جورایی مد شده که همه‌اش بنالیم و غر بزنیم. تقریبا توی تموم گردهم‌آیی‌های کوچک و بزرگ دوستانه و خانوادگی، صحبت در مورد مشکلات و تمسخر این و اون و بد و بی‌راه گفتن به دوره و زمونه و یاد خاطرات بسیار عالی گذشته و نشون دادن میزان ماه بودن دیگرون و بدبخت بودن ما ایرانی‌ها و روی اصول بودن همه دنیا و به‌هم‌ریختگی همیشگی ماها و هزارتا چیز دیگه ورد زبون آدماست و خب راحت‌ترین کار همراه شدن و خیلی انصاف داشته باشیم و از این روش خوشمون نیاد، ساکت ماندن و صحبت را در مواقع مقتضی عوض کردنه.

کاری ندارم که تقصیر کیه و چیه، کاری ندارم که مشکل فرده یا سیستم و یا فرهنگ جمعی، کاری ندارم که غر زدن خوبه یا بد، کاری ندارم که...

اما دارم فکر می‌کنم که ما این وسط چیکار می‌تونیم بکنیم که حداقل با کمال خودخواهی آسیب روانی به خودمون رو به حداقل برسونیم. نذاریم بدل بشیم به یه‌سری آدم ناامید و مردد نسبت به فردا. نشیم آدمایی که در معرض قرار گرفتن هر روزه روحشون با این اخبار و صحبت‌ها ناخودآگاه مریض و بی‌حوصله و داغونشون کرده.

یه چیزی می‌خوندم اینجا توی سایت آقای لئو. اومده به مناسبت سی و هشتمین سال تولدش برای شیش تا بچه‌اش (ماشاالله!) سی و هشت تا درسی که از زندگی گرفته رو گفته. اگه فرصت کردین بخونینش. بعضیاش خیلی می‌چسبه. وسط خوندن به ذهنم اومد من اگه بخوام دوتا کار کنم که حداقل توی این روزا امیدم رو ، انژیمو و طراوتم رو حفظ کنم چیکار باید بکنم؟

اینا به ذهنم اومد: اول، برای داشته‌هام شکر کنم و قدردانشون باشم (خصوصا وقتی که نه با داشته‌های دیگرون، بلکه با احتمال نداشتن همین‌ها مقایسه‌اشون می‌کنم) و دوم، اینقدر راحت آدم‌ها رو با دو سه جمله اطلاعات و یه خبر و چندتا شنیده، قضاوت نکنم.

فکر کنم همین دوتا کار کلی مسمومیت خون ادم رو می‌آره پایین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩

اون روزا که کوچیکتر بودیم، مادرم می‌گفت روزهای آخر ماه رمضون، فرشته‌ها می‌آن و یه خوشه گندمی که از اول ماه تو دل آدما کاشته‌اند (و همون هم باعث می‌شده آدما تحمل روزه گرفتن داشته باشن) رو برمی‌دارن و میبرن و به همین خاطره آدم بیشتر ضعف می‌کنه... و من با خودم فکر می‌کردم مگه آزار دارن، خب این چند روزه رو هم بذارن بمونه دیگه!

اون زمانا وقتی می‌افتادیم زمین، همه داد می‌زدن آخ آخ آخ پاشو پاشو نمکا ریخت! نمکا رو جمع کنین! !!    !!!! و ما ناخودآگاه با چشم گریون بدون اینکه حواسمون به زخم و درد پامون باشه می‌گشتیم دنبال نمک!

شهریور سال قبل همین روزا نوشتم که روزهای آخر ماه رمضون مامان بزرگ خدا بیامرز می‌گفت: دیگه چیزی نمونده ننه! ماه رمضون به هُم هُم افتاده و منظورشون بیست و هفتم، هشتم، نهم ماه بود... و ما بعدها یاد گرفتیم که اهکی! از دهم ماه هم می‌شه گفت هُم هُم!!

...

امیدوارم همونطور که روزهای کودکیمو کودکی کردم و خودمو خفه کردم از کودک بودن، به میانسالی که رسیدم، به این روزا هم که نگاه می‌کنم، خوشحال باشم که کامل زندگی کرده‌ام. هرچند فکر کنم خیلی سخت‌تره. ولی اگه این حس رو نداشته باشم، ( که ندارم) امیدوارم حالیم باشه که حداقل هنوز فرصت دارم تا جا خالیهاشو پر کنم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

سر کوچه دو تا تراکت رنگارنگ چسبانده‌اند در مورد دکترهایی که تخصصشان رژیم است. یکیشون تاکید کرده که رژیم گیاهی می‌ده. با خودم فکر میکنم این کلمه گیاهی چقدر در ذهن ما اعتبار دارد. هرچه تهش گیاهی می‌آید برایمان انگار معنای سلامتی می‌دهد. شامپوی گیاهی، کِرِم گیاهی، رژیم گیاهی، درمان گیاهی و ... خوش بحال گیاهی.

با خودم فکر می‌کنم چند روز قبل داشتم به این فکر می‌کردم که امروز که پیاده میآم خونه از سر کار، وسط راه یه شیر موز بخورم. بعد دیدم سریع منصرف شدم. ترسیدم کالریش زیاد باشه و پیاده‌رویم رو جایگزین کنه! (بوی دکتر کرمانی می‌آد!) چند وقت پیش تو یه ایمیل می‌خوندم 20 دقیقه پیاده‌روی مناسب رو با یه شیرقهوه معمولی می‌شه دود کرد برد هوا! (دیگه از اون به بعد از قهوه هم لذت نمی‌برم)

...

یاد دوران نوجوونی می‌افتم. اون زمانا که مادرم منو می‌برد کلی دکتر تا یه چیزی بخورم چاق‌تر بشم. فکر می‌کنم اون زمانا چه فرقی با الان می‌کرد؟ 1. تحرکم بیشتر بود درست اما شاید مهم‌تر از اون، 2. به غذا تنها به چشم چیزی که رفع گرسنگی کنه نگاه می‌کردم. یعنی توی بند غذا و خوشمزگیش و کالری و حتی اهمیتش را بدن نبودم. مهم بود سیر بشم. فکر نمی‌کردم چرا دارم الان که گشنمه بیش از یه بشقاب می‌خورم. اون زمان که بالعکس گشنم نبود، اصلا غذا نمی‌خوردم. راحت می‌گفتم میل ندارم. نمی‌ترسیدم بعدا قند خونم بیاد پایین و سرم درد بگیره.اگه سر یخچال می‌رفتم گاز زدن یه میوه کار عادی‌ای بود، نه یک کار فوق‌العاده که روزی باید دوتا میوه بخوری تا ویتامین به بدنت برسونی. کنار چای بیسکویت نبود و کاکائو ترسناک نبود. بود، بود و می‌خوردیمش، نبود، نبود دیگه.

به هرحال فکر می‌کنم گاهی توجه خاص به یه‌سری چیزا سیستم معمولی زندگی رو به هم می‌ریزه. واقعا گاهی ندونستن چیز بدی نیست. من قبول دارم که اون زمانا خیلی از روغن‌های سنگین و حیوانی رو می‌خوردن و اگه چیزیشون نمی‌شد چون همه‌اش راه می‌رفتن و می‌سوزوندنش، یا اینکه علم اونقدر پیشرفتن نکرده بود که بفهمن فلانی که راست راست افتاد و مرد، دلیلش فرضا بالا بودن کلسترول خونش بوده و کسی هم نمی‌دونسته (هرچند هنوز هم درست نمی‌دونیم روغن کرمونشاهی و حیوونی بهتره یا روغن مایع) اما یه چیز رو هم نباید فراموش کرد: خیلی اوقات فکر یه مشکل از خود مشکل بیشتر به ماها صدمه می‌زنه. یه زندگی طبیعی یعنی گشنت شد، بری یه چیزی بخوری، سیر که شدی دیگه نخوری، به عنوان یه حیوان دوپا از پاهات بیشتر استفاده کنی و راه بری و اینکار رو خیلی طبیعی بدونی.

فکر کنم باید به همین سادگی باشه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

FAN2048302 - Woman potting plant

بعضی کارا تو زندگی ما هستن که وقتی انجامشون می‌دیم نه گذر زمان رو حس می‌کنیم، نه خستگی روحی رو. حتی خستگی جسمیمون هم تو زمان انجام این کارا لذتبخشه.

این موقع‌ها جوون می‌شیم، چشمامون برق می‌زنه، نسبت به اطرافمون خوشبین‌تر می‌شیم و حتی خوش‌ اخلاق‌تر. گذشتمون هم بیشتر می‌شه چون خیلی از مسائلی که تو اوقات عادی برامون حساسیت‌زا هستند تو این موقعیت در مقایسه با اون کاری که از دل و جون داریم انجامش می‌دیم بی‌اهمیتند یا از درجه اهمیت کمتری برخوردارند.

شاید بشه به این حالت گفت ذوق، شور ، شوق. یا بقول یه نویسنده خارجی FLOW

...

پیوست: اگه خواستین لطف کنین و فکر کنین و اینجا بنویسین که چه کار یا کارهایی تو دنیا هست که وقتی انجامش می‌دین این حس و حالات بالا براتون پیش می آد؟ برا کشف این کارا می‌شه از خودمون بپرسیم که چه کاریه که من می‌تونم بدون اینکه خسته بشم ساعتها انجامش بدم؟ چه کاریه که من می‌تونم ساعتها درباره‌اش حرف بزنم؟ یا اینکه چه کاریه که من حاضرم اونو مجانی برا دیگرون انجام بدم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

دیروز اینجا مطلبی رو می‌خوندم از یه تحقیق جدید که اومده بود و طبق یه‌سری نظرسنجی و برآورد آماری، مردم دنیا رو بر اساس میزان رضایت آنان از زندگی دسته‌بندی کرده بود و به دانمارک، فنلاند و هلند رتبه‌های 1 تا 3 داده بود. تو گزارش نوشته شده بود که موسسه گالوپ تو 140 تا کشور از هزار نفر از ساکنان اونجا سوالاتی رو پرسیده و بعد هم یه موسسه دیگه اومده با ترکیب نتایج این پژوهش با میزان درآمد ناخالص ملی، درصد بیکاری، رشد اقتصادی و از همه مهم‌تر نظام تامین اجتماعی نتایج نهایی رو بیرون داده.

نکته جالب برای من چند تا از سوالایی بود که نوشته شده بود از اون هزارتا آدم ساکن هر یک از اون 140 کشور پرسیده شده.

یکیش این بود که آیا دیروز کاری کردین که ازش لذت برده باشین؟

دومیش: آیا دیروز از چیزی احساس غرور کرده‌اید؟

سومیش: دیروز چیزی یاد گرفتین؟

و چهارمیش: آیا دیروز با احترام با شما برخورد شد؟

...

من یه برنامه روزانه دارم که توش کارای موظف اداری روزمو به علاوه سایر کارایی که باید انجام بدم می‌نویسم و همیشه از تیک خوردن اونا خصوصا آخر وقت که می‌خوام برم خونه احساس غرور می‌کنم اما... این سوالا چیزای دیگه‌ای‌اند و یه طراوت خاصی به آدم می‌دن. حتی فکر کردن بهشون.

اگه ملزم باشیم که از داشته‌ها یا اکتساباتمون احساس غرور کنیم، چیزی رو حتما یاد بگیریم، حداقل تو طی روز یه کاری بکنیم که ازش لذت ببریم و در نهایت جوری رفتار کنیم که آدمای دیگه چاره‌ای جز با احترام برخورد کردن و حتی نگاه کردن به ما رو نداشته باشن، چندین برابر به لذت اون تیک‌های کنار کارای انجام شده افزوده می‌شه.

این چهارتا سوال رو هم در کنار دفترچه روزانه‌ام خواهم آورد. همین امروز انشاالله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

چند وقته عمیقا دارم به این فکر می‌کنم که باید چکار کرد تا در مقابله با مشکلات قوی‌تر شد و در برابر ناملایمات آرام‌تر؟ دارم فکر می‌کنم چرا با وجود اینکه اینقدر میزان اطلاعات و مطالعه ما نسبت به نسل‌های قبلیمون بیشتره اما تا این اندازه در مقابل مشکلات کم می‌آریم؟ اصلا چرا رشد وبلاگ‌نویسی در ایران را از آنجا که پدیده وبلاگ تبدیل شده به نوعی نگارش درونیات و رازهای درونی،‌خطرناک می‌دانند و می‌گویند نسل جوان ما روز به روز درونگراتر می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه چرا باوجود اینکه هممون تو اوقات معمولی کلی از فیلم راز و کتابهای یونگ و بوسکالیا و اوشو و کنفیلد و مورتی تو ذهنمون می‌آریم و برا تسلی دادن دیگرون ازشون استفاده می‌کنیم، به خودمون که می‌رسه با یه تلنگر کوچیک یا بزرگ زندگی به‌هم می‌ریزیم و خیلی هنر که می‌کنیم می‌ذاریم زمان تسلیمون بده نه دانسته‌هامون؟ چرا هرچی تلاش می‌کنیم یه‌جای زندگی شخصی یا ارتباطات اجتماعی، ‌دوستانه و یا شغلیمون می‌لنگه؟‌ چرا وبلاگهامون پر شده از روش‌های امتحانی و آزمایشی ما و دوستامون برا آروم کردن خودمون؟

نه اینکه تسلی دادن و تسلی بخشیدن خوب نیست، که خیلی هم هست و به نظر من سعادت می‌خواد آدم اونقدر عزیز باشه که ناراحتیش برا دیگرون مهم باشه و سعی کنن ناراحتیش رو تخفیف بدن... اما من دنبال چیز دیگه‌ای هستم. دنبال یک نوع شور و شوق. دنبال یه‌جور قدرت درونی که طبیعتا باید تو ته دل همه ماها باشه، اونم نه بخاطر اینکه ما ایرانی هستیم یا جوونیم یا مسلمونیم یا مدرنیم یا سنتی‌ایم یا هر چیز دیگه. بخاطر اینکه ما آدمیزادیم. همین!

راستش گاهی که تو وبلاگهای دوستان داستان یه تلاش شخصی یا یه تحرک روحی و مقتدرانه که باعث حرکت اونا به جلو شده رو می‌خونم می‌بینم یه چیزی ته دلم برق می‌زنه. خوشحالم می‌کنه و البته زود برقش گم می‌شه. نمی‌دونم چرا اما واقعا دلم می‌خواد این خط رو بگیرم و ببینم اون برقه منبعش کجاست؟

آیا ما فارغ از اینهمه دانسته‌های جور و واجور و متعدد و گاهی هم متناقض می‌تونیم راهی پیدا کنیم که قوی‌تر بشیم، استوارتر بشیم، موفق‌تر بشیم، سالم‌تر بشیم (هم روحی و هم جسمی)، خندون‌تر بشیم، خوش‌خلق‌تر بشیم و ...؟

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

خب با این نظراتی که برا این پست پایین داده شد، شاید بد نباشه یه‌کم به خودمون جرات بدیم و بریم تو باغ رویاها و هرکدوممون بنویسه اگه می‌تونست سه‌تا از دل‌خواسته‌های ته ته دلش رو بگه و با تموم وجودش بخواد اونا برآورده بشن چی ‌می‌نوشت؟ منظورم همین دل‌خواسته‌های خیلی کوچیکیه که ته دلمون مونده و ازشون حرفی نمی‌زنیم اما حتی خوندنشون تو یه‌جای دیگه برامون لذت‌بخشه. مثل همون حسی که من از تالاپ افتادن تخم‌مرغ دوزرده تو ماهیتابه بهم دست داده بود...

دلتون خواست تو کامنت‌های همین پست بنویسین...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧

 MWP0022600

عاشق درختهایی هستم که گرچه از کمر قطع شده‌اند اما سال بعد دوباره شاخه می‌دهند و برگ تازه
عاشق آدمهایی هستم که در اوج اندوه بعضی نکات خیلی ریز را در مواجهه با تو که برای دلداریشان آمده‌ای فراموش نمی‌کنند
عاشق گنجیشک‌هایی هستم که قبل از طلوع آفتاب از شدت شور و شعف بهار و از آن مهم‌تر، لذت پرواز دسته‌جمعی، نمی‌دانند چگونه باید منظم آواز بخوانند و آوازشان می‌شود طنین پر احساس جیریغ و ویریغ 

عاشق چیزایی هستم که دیدنشون یادم می‌اندازه هنوز می‌شه کیف کرد از زندگی و زنده بودن

عاشق کتابا و مجله‌هایی که وسطشون از شدت شور و انرژی اون مطلب قشنگ پا می‌شم راه می‌رم و با خودم بلند بلند فکر می‌کنم

عاشق آدمایی که حق و درستی رو صرف اینکه تو جمع با دیگرون مخالفت نکنن، زیر پا نمی‌ذارن و محترمانه و استوار حرف درست رو بیان می‌کنن

عاشق آدمهایی هستم که وقتی کنارشان می‌نشینی احساس می‌کنی چقدر دنیا زیباست، خدا وجود دارد و حضور و می‌توان او را یافت حتی در لابلای فشارهای روزانه، تورم سرسام‌آور و دنیای ظاهرا رهسپار بسوی بدتر و بدتر شدن. آدم‌هایی که دور و ورشان نور است و بوی خوب... و آرامش عمیق.آدمایی که می‌تونن با یکی دوجمله و یه نگاه عمیق و مهربان، برگردوننت به اون آرامش خدادادیت و پر کننت از ایمان و امید.

عاشق آدمایی‌ام که بهت طراوت می‌دن. طراوت.

 

پ.ن: می‌خواستم راجع به چیز دیگری بنویسم و اینا آمدند. این هم یه جوریشه. 

آهنگ: Love از مارک آنتونی

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC