یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

شکر که می‌کنی، انگار بعد از یه مدت یه فضاهایی توی زندگی برات باز می‌شه. اول این‌که درست‌تر و دقیق‌تر داشته‌هات رو می‌بینی، بعد ناخودآگاه خودت رو از فضای «هرچی بیشتر غر بزنی بهتره و راحت‌تر می‌تونی شرایط رو تحمل کنی» می‌کشی بیرون و بعد...

...

اون معجزه شکر نعمت، نعمتت افزون کند، شروع می‌کنه به کار افتادن. مات می‌مانی از تغییر فضاها، رشد امکانات، برکت یافتن عمر و درآمد و خیلی چیزای دیگه.

بعد می‌بینی چقدر می‌شده خدا رو دوست داشت و غافل بوده‌ای...

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

ویدئویی می‌دیدم از سایت TED که مربوط به سخنرانی‌های کوتاه از آدمهای موفق، متفکر، مبتکر و ... تمام دنیاست. یک پدر روحانی بود که توی چند دقیقه داشت رابطه شاد بودن و شاکر بودن رو توضیح می‌داد. ارتباط زیبایی میان این دو برقرار کرد و می‌گفت وقتی حواست به داشته‌هات هست، هم حال خودت بهتر می‌شه و هم برخوردت با دیگران و با مشکلات مقتدرانه‌تر و در همان حال مهربانانه‌تره.

می‌گفت توی زندگی باید از همون فرمولی که بچگی‌ها برای عبور از خیابون بهمون یاد داده‌اند استفاده کرد: وایسا، نگاه کن و برو. (Stop, Look, Go). معتقد بود توی این دنیای بدو بدو، باید گاهی وایساد، تعمق کرد، دید که چه چیزای خوبی داریم، شکر کرد و ازشون لذت برد و بعد هم از اون انرژی حاصله برای تحرک بیشتر استفاده کرد. 

آخرش می‌گفت یه مدت زمانی توی آفریقا و مناطق خیلی محرومش بوده. بعد که برگشته بود کشورش، شیر آب رو که باز می‌کرده با شگفتی می‌گفته آخ جون، آب! یا وقتی کلید برق رو می‌زده می‌گفته خدایا برق! منظورش این بود که اونقدر برای ما عادی شده که هر زمان شیر آب رو باز کنیم باید ازش آب بیاد و هیچ چیز خاصی هم نیست. بعد می‌گفت از ته دل شکر می‌کردم. اما بعد یه مدت دیده بوده باز براش عادی شده. بعد رفته بود یه برچسب بالای کلید برق و شیر آب چسبونده بود تا یادش بیاد باید برای اونا هر روز شاکر باشه.

...

می‌دونم که توی گوشه ذهن خیلی از ماها، پیشرفت کردن و موفق بودن همخوانی‌ای با قناعت نداره. انگار روند زندگی توام با موفقیت و پیشرفت در دنیای مدرن، پیچیده در هیاهو و ناآرامی و چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد و مصرف و دارم و خرج می‌کنم و ... است. اما... لابلای این هیاهو، آرامش گوهر دلخواه همه است و یکی از راه‌های دستیابی به آرامش، هماهنگ بودن با محیط اطراف و آدمهای اطرافمونه. این‌که دائما باهاشون چالش نکنیم و  داشته‌هامون رو همیشگی ندونیم و به همین خاطر درست نگاهشون کنیم و درست ازشون لذت ببریم. 

این‌که خدا می‌گه شکر کنید و من نعمتهایتان را زیاد می‌کنم، از اون حکمتها و قولهائیه که بلاتغییره. مدرن شدن و مدرن بودن هم تغییرش نمی‌ده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

صبارا شکورا...

...بنده‌ام صبرش زیاد است و زیاد هم شکر می‌کند...

یکی از ترکیبهای خاص خداست.  دو سه بار توی قرآن تکرارش می‌کنه. وقتی می‌خواد بگه چه بنده‌هایی رو  بیشتر دوست داره. 

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢

چند روز پیش فرصتی پیش اومده بود و رفته بودم بازدید یکی از سازمان‌های غیردولتی بزرگ کشور که یکی از کارهاش خدمات‌دهی به کودکان کار و خیابونه. یه بازدید بود مملو از رنج و زیبایی. رنج از دیدن بچه‌هایی که توی سنین مختلف مشغول کارهای خیابونی بودن (گل‌فروشی، فال فروشی، شیشه پاک‌کنی و ...) و عشقشون اون چند ساعتی بود که مرخصی می‌گرفتن و می‌اومدن اونجا درس می‌خوندن. زیبایی از کار عمیق و خالصانه و قشنگ یه‌عالمه داوطلب دانشجو و فارغ‌التحصیل که متعهد شده بودن یه زمان‌های مشخصی وقت بذارن و بیان به این بچه‌ها درس بدن، باهاشون زبان کار کنن، نقاشی یادشون بدن و صد تا کار خوب دیگه.

یه نکته مهم این بود که یکی از اهداف مخفی و ناگفته اون سازمان غیردولتی، کشوندن بچه‌ها به اون خانه‌هایی که بهش می‌گفتن خونه علم بود، بیشتر به این دلیل که بشه به این بچه‌ها یه وعده غذای گرم داد. چون بخش عمده‌ای از این بچه‌ها سوء تغذیه داشتن و روز تا شبشون با بیسکویت و پفک و برخی خوراکی‌هایی که رهگذرا بهشون می‌دادن می‌گذشت و شب هم اونقدر خسته برمی‌گشتن که اگه چیز دندون‌گیری هم توی خونه نبود، براشون مهم نبود چون از خستگی بیهوش می‌شدن.

یه نکته دیگه که یاد گرفتم این بود که مسئول اونجا می‌گفت خودشون هم فکر می‌کرده‌اند این بچه‌ها اغلب یه گروه و دسته و زیر نظر تیم‌های خلافکار و منسجم هستن. اما حالا که نزدیک یه سال بود شبانه روز با این بچه‌های معصوم سر و کله می‌زدن می‌گفت شاید پنج درصد اینجوری باشه. بیشتر این بچه‌ها رو خانواده‌هاشون می‌فرستن برای کار. و متاسفانه بخش عمده‌ای‌اش هم بخاطر اعتیاد پدره.

یه خانم دکتر مهربون و جوونی اومده بود و داشت بعضی از بچه‌ها رو معاینه می‌کرد. مجانی. هنوز چشمام پر اشک می‌شه وقتی یادم می‌افته یه پسر حدودا هشت ساله اومد بغل دست من ، زانوش رو نشون داد. معلوم شد وقتی فال می‌فروخته، و لابلای ماشینا حرکت می‌کرده، یه ماشینه زده بهش و رفته. پاش کبود شده بود. هیچی نمی‌گفت. اونقدر مظلوم بود که آدم هیچ کاری غیر گریه از دستش بر نمی‌اومد.

اینا رو نوشتم، هم برا اینکه یادم بمونه، هم برا اینکه درست‌تر به این بچه‌ها نگاه کنم، هم برا اینکه اگه شماها هم خواستین این موضوع رو از جنبه‌های دیگه‌هم ببینین، هم برا اینکه قدر داشته‌هامون رو بدونیم، هم برا اینکه شکر نعمتهامون رو با کمک به دیگرون نشون بدیم و هم هزارتا فکر خوب دیگه که می‌دونم به ذهن خودتون می‌آد.

پیوست یک) چقدر خوبه آدم اینقدر خواننده ساکت وبلاگ داشته باشه. چسبید بهم. ممنونم

پیوست دو) چند روزه دارم به این فکر می‌کنم که من نمی‌فهمم با شکم گشنه خوابیدن یعنی چه. از بچگی تا حالا شاید یه غذایی که مثلا مادرم درست کرده بوده رو دوست نداشته‌ام، یا مثلا خیلی چیزها نداشته‌ام یا می‌خواستم ولی دیر بهشون رسیده‌ام، اما یه چیز محرزه:‌هیچوقت گشنه نخوابیده‌ام. اگر هم بوده، مثلا مال گشنگی روزه بوده. چیزی که مطمئن بودی چند ساعت دیگه افطار می‌کنی. اما گشنگی از نداشتن...خدایا کمکمون کن درک و حسمون بالاتر بره. آدم بشیم و درست‌تر نگاه کنیم. خدایا تورو خدا.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن، به همان عریانی که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را خواهد کشت

...

منسوب به سهراب سپهری

 

چقدر این بخش از این شعر بلند زیباست و چقدر انسان را به فکر فرو می‌برد...چقدر می‌تواند تکلیف ما را روشن کند...

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

هر وقت حس خوبی از زندگی داشتین، به شکرانه‌اش اول یه خدایا شکرت بگین و بعد، یه کار خوب بکنین یا یه چیز خوب به دیگران بدین:

مثلا یه کمک، یه حالت چطوره از ته دل و بی‌مقدمه، یه لبخند قشنگ، یه جمله خوب به بغل دستی، یه مهمون کردن کوچیک مثل همراه شدن در خوردن شکلات یا اینکه به همکارتون بگین: برم برات چایی بریزم؟ ، یه مهربونی با طبیعت، یه خلاقیت نشون دادن از خود، یه تلفن به همسر، یه احوالپرسی از یه عزیز، یه ایمیل قشنگ برا یه دوست، یه مشت دونه یا نون خرده برای کفترا و ...

انشاالله که هم‌افزایی خوبی‌ها و انرژی‌های مثبت رو جلوی چشممون خواهیم دید و از این حس غریب « تا یه روز اومدم طعم آرامش و لذت رو بچشم، خودمو نظر زدم و کلی بدبختی هوار شد رو سرم ! » رها بشیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

یکی از کارکردهای زندگیه مدرن اینه که دائما حس می‌کنیم عقب مانده‌ایم. از کارهای آتی، از برنامه‌هایی که باید انجام بدیم تا بهتر بشیم، از فلان مدل لباس، موبایل، خانه، ظروف پذیرایی، مبلمان، آهنگ جدید توی بازار و خیلی چیزهای دیگه. همیشه یه چیزی هست که از اونچه ما داریم بهتره یا در واقع «بهتر به نظر می‌رسه».

دقت کردین اینجوری خیلی وقته تقریبا لذت «داشتن» رو از دست داده‌ایم؟

نمی‌خوام برگردیم به خاطرات خوب گذشته و این‌که اون موقع‌ها با داشتن یه چیز کوچیک روزها و ماه ها سرگرم می‌شدیم و روی ابرا راه می‌رفتیم. می‌خوام تمرکز کنیم ببینیم چطور می‌شه از این مقایسه دائم خوشبختی خودمان با دیگران دست برداریم و از چیزی که داریم و هستیم، لذت ببریم و شاکر باشیم.

مزه مزه کردن بودن‌ها و داشته‌هایمان هنر بزرگیه که باید روش تمرین کنیم.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

می‌دونم که این روزا امیدوار بودن و به فردای بهتر نگاه کردن و امید داشتن خیلی حرف قلمبه‌ایه! (لفظ مودبانه کلمه چرت و پرت!) انگار طرف توی این دنیا زندگی نمی‌کنه. نمی‌گم اوضاع و احوال خوبه، حقیقتا کافیه یه هفته بشینی پای تلویزیون و ماهواره و اینترنت و آخرش ببینی خیلی چیزا از جمله همین امید دیگه برات جذابیت ندارن.

با اینحال من گاهی با خودم فکر می‌کنم انگار یه‌جورایی مد شده که همه‌اش بنالیم و غر بزنیم. تقریبا توی تموم گردهم‌آیی‌های کوچک و بزرگ دوستانه و خانوادگی، صحبت در مورد مشکلات و تمسخر این و اون و بد و بی‌راه گفتن به دوره و زمونه و یاد خاطرات بسیار عالی گذشته و نشون دادن میزان ماه بودن دیگرون و بدبخت بودن ما ایرانی‌ها و روی اصول بودن همه دنیا و به‌هم‌ریختگی همیشگی ماها و هزارتا چیز دیگه ورد زبون آدماست و خب راحت‌ترین کار همراه شدن و خیلی انصاف داشته باشیم و از این روش خوشمون نیاد، ساکت ماندن و صحبت را در مواقع مقتضی عوض کردنه.

کاری ندارم که تقصیر کیه و چیه، کاری ندارم که مشکل فرده یا سیستم و یا فرهنگ جمعی، کاری ندارم که غر زدن خوبه یا بد، کاری ندارم که...

اما دارم فکر می‌کنم که ما این وسط چیکار می‌تونیم بکنیم که حداقل با کمال خودخواهی آسیب روانی به خودمون رو به حداقل برسونیم. نذاریم بدل بشیم به یه‌سری آدم ناامید و مردد نسبت به فردا. نشیم آدمایی که در معرض قرار گرفتن هر روزه روحشون با این اخبار و صحبت‌ها ناخودآگاه مریض و بی‌حوصله و داغونشون کرده.

یه چیزی می‌خوندم اینجا توی سایت آقای لئو. اومده به مناسبت سی و هشتمین سال تولدش برای شیش تا بچه‌اش (ماشاالله!) سی و هشت تا درسی که از زندگی گرفته رو گفته. اگه فرصت کردین بخونینش. بعضیاش خیلی می‌چسبه. وسط خوندن به ذهنم اومد من اگه بخوام دوتا کار کنم که حداقل توی این روزا امیدم رو ، انژیمو و طراوتم رو حفظ کنم چیکار باید بکنم؟

اینا به ذهنم اومد: اول، برای داشته‌هام شکر کنم و قدردانشون باشم (خصوصا وقتی که نه با داشته‌های دیگرون، بلکه با احتمال نداشتن همین‌ها مقایسه‌اشون می‌کنم) و دوم، اینقدر راحت آدم‌ها رو با دو سه جمله اطلاعات و یه خبر و چندتا شنیده، قضاوت نکنم.

فکر کنم همین دوتا کار کلی مسمومیت خون ادم رو می‌آره پایین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

گاهی سرکی می‌کشی و می‌روی

و من می‌مانم

با یه عالم حس خوب

شاکر می‌شوم؛ لبخند می‌زنم؛ همه را بیشتر حس می‌کنم؛ شفاف می‌شوم و آخر هم...

آرام.

آنگاه باز یادم می‌آید

که تو

همیشه وقت سرک کشیدن به زندگی من

لبخند به لب داشته‌ای...

آبان 86...پشت کامپیوتر، همین وبلاگ

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

FAN9004448 - Woman writing on an encouraging chalkboard

تو هفته گذشته به لطف خدا تونستم بر یکی از بزرگترین ترس‌های زندگیم غلبه کنم. می‌دونم اونقدر این ترس و وهم ریشه‌دار شده که با یه تجربه نمی‌شه کل اونو پاک کرد اما اینبار یه ضربه اساسی بهش زده شد و من خیلی ممنونتم خدا...

یه جمله قشنگ خوندم کنار یکی از این تقویم‌های هنری سال 89. نوشته بود: آینده صدها سال است که شروع شده...

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

روزهایی که با مهربونی آغاز می‌شن روزهای متفاوتی‌اند. یه نگاه مهربون به همسرت، پدر یا مادرت؛ یه لبخند مهربون به رهگذر، یه میو و پیش‌پیش مهربون به گربه رهگذر!، یه نوازش مهربون به برگ درختی که از کنارش می‌گذریم، یه لبخند مهربان به بچه‌ای که خوابالو رو شونه مامانش داره می‌ره مهد کودک، یه سلام و احوالپرسی اختصاصی از همکار و خیلی چیزای دیگه ... گرچه شاید لوس و غریب به نظر برسن اما یه تحول اساسی تو روز تازه آغاز شده می‌دن. یه‌جوری به ناخودآگاهمون می‌گیم که بنای امروز بر کج خلقی نیست. بنای امروز فقط بر این است که من زنده‌ام و این کم چیزی نیست.

...

چند روزه به دلیلی که خودم هم درست نمی‌دونم هر دوتا پاهام درد می‌کنن. هرچند می‌دونم انشاالله زود خوب می‌شن و فقط یه‌کم استراحت نیاز دارند اما به وضوح می‌بینم که چقدر یه‌کار ساده دوست داشتنی یعنی پیاده‌روی تا خانه می‌تواند تبدیل به عذاب شود. چقدر به بعضی چیزها راحت عادت می‌کنیم و اونا رو مسلم فرض می‌کنیم. شعر گاه زخمی که به پا داشته‌ام سهراب دقیقا مال اینجاست)

...

مدتها قبل یه پست نوشته بودم در مورد اینکه آیا مهارت تو چندتا کار بهتره یا متخصص شدن تو یه کار. یادمه اون متن زرتشتی زیبا رو هم آورده بودم که نوعی نفرین بود و همه‌کاره بودن رو زشت و ناشکری به‌حساب می‌آورد. دیشب یه مقاله می‌خوندم اینجا به نام How Passion and Focus will Rock Your Career که دیدم دقیقا همون بحث رو کرده. برام جالب بود. خصوصا اینکه نویسنده معتقده برای موفقیت در شغل، باید به همون متخصص و یک شدن اندیشید نه مهارت نسبی داشتن تو چندتا کار. در هرحال اگه از مطالب انگلیسی لذت می‌برین یا با خودتون عهد بسته‌اید که زبانتون رو قوی‌تر کنین، مطالب این وبلاگ لذتبخشند، خصوصا منش و روش زندگی آقای نویسنده آن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

چند وقت پیش تو یه جمع دوستانه یکی از همکارام می‌گفت بعد از تجربه‌های فراوون، تصمیم گرفته که هرکاری رو بدون قصد تایید یا تکذیب انجام بده. بدون توجه به واکنش طرف مقابل و می‌گفت چقدر این امر راحتش کرده. بعد از اون بارها به این موضوع فکر کردم که وقتی قدیما می‌گفتن کار رو برا رضای خدا انجام بده چقدر معنا داشته. یه معناش اینکه وقتی کاری رو برا خاطر خدا و از ته دل برای خدا انجام می‌دی دیگه خیلی نتیجه‌اش مهم نیست. یه نتیجه دیگه‌اش اینه که تو روند انجام کار هم کمتر دلواپسی و دلهره تو دل آدم وول می‌خوره. یه نتیجه دیگه‌اش نزدیکتر بودن و شدن به خداست. یعنی خدا از اون بالاها می‌آد و باهامون قدم به قدم حرکت می‌کنه و ..خوش به سعادت اونایی که می‌تونن گاهی بوش رو بشنفن یا سنگینی دستای اونو رو شونه‌اشون حس کنن.

من می‌دونم که تو خیلی موقعیتها اینگونه فکر کردن برای ماها خیلی ایده‌آل و دور از ذهن و دسترسه. من صبح از خواب پا نمی‌شم بیام سر کار بخاطر رضای خدا. بالعکس همه‌اش تو فکر گذرون زندگی و پول درآوردن و پیشرفت شخصی‌ام. وقتی برا چیزی مطالعه می‌کنم برای رضای خدا نیست بلکه برا اینه که مهارتم بیشتر بشه و موقعیت شغلی یا اجتماعیم مستحکم‌تر. غذا و یا خوابم هم برا رضای خدا نیست . برا اینه که جون داشته باشم تا کارای بالا رو هر روز و هر هفته و هر سال ادامه بدم.

اما یه نکته عجیب و غریبی اینجا هست. یادمه نوجوون بودم و تو یه برنامه تلویزیونی از زبان آقای قرائتی می‌شنیدم که می‌گفت اگه تونستین از کارای کوچیک شروع کنین و مثلا وقتی دارین آب می‌خورین اولش بگین برا رضای خدا آب می‌خورم. یا برا رضای خدا می‌رم صورتمو می‌شورم. یا برا رضای خدا فلان حرف رو می‌زنم. یا برای رضای خدا سلام می‌کنم. یادمه که اون موقع بلکه هنوز هم وقتی یادم می‌افته و شروع یه لیوان آب خوردن رو با نیت رضای خدا آغاز می‌کنم یه حس خیلی خیلی خوب می‌آد می‌شینه رو صورتم. نمی‌دونم چرا. شاید بخاطر تمرکزه. حواسمون می‌ره به آب خوردن نه اینکه آب می‌خوریم و به شیش تا چیز دیگه همزمون داریم فکر می‌کنیم. نمی‌دونم. اما اون حس خوبه واقعیه.

ما باید بعضی چیزا رو هر از گاهی هم که شده تمرین کنیم. حتی چیزای خیلی کوچیک. اون موقع شاید یه‌کم عمیق‌تر بشیم. اون موقع شاید یه‌کم جور دیگه دیدن رو هم حس کنیم. شاید خیلی گذرا باشه اما حتما تاثیر خودش رو داره. خصوصا روی روحمون.

...

داشتم به جوابی که باید به دوست بی‌نامم تو پست قبلی بدم فکر می‌کردم و اینا اومد به ذهنم. فکر میکنم آیا می‌شه گفت اونی که مجرای رابطه‌اش با خدا گرفتگی نداره، حتی تو ذهنش هم نمی‌آد که چرا دیگرون دارن و اون نداره؟ شاید. هرچند اینی که می‌گم زدن حرفش خیلی ساده‌تر از عمل کردنشه. خیلی خیلی.

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸

وقتی قدردان و شکرگزار هستید، شروع به جذب چیزهایی می‌کنید که برای آنها بیشتر شکر خواهید کرد.

جک کانفیلد تعریف می‌کرد که جان دی‌مارتینی نویسنده صبح‌ها تا زمانی که اشک شکرگزاری بر صورتش جاری نشود، از رختخواب برنمی‌خیزد. می‌توانید تصور کنید کسی که روزش را با این احساس هیجان انگیز آغاز می‌کند چه احساسات جالبی دارد؟

ترفند زندگی کردن در لحظه حال و در عین حال بیشتر خواستن از سر شیطنت است. شیطنتی که خدا آنرا می‌فهمد ولی دوستش دارد.

کافی است از جایی شروع کنید چون احساس شکرگزاری قوی‌ترین راه جذب معجزه است.

 

کتاب خوبیه این کتاب «کلید: راز گمشده جذب خواسته‌ها» اثر جو ویتال و ترجمه خانم فریده همتی. گاهی بعضی مطالب خوبه که دائم به خودم یادآوری کنم. خصوصا برای اول یه سال جدید. 

کدهای اضافی کاربر :


MeLoDiC