یه مرد امیدوار
آرشیو وبلاگ
نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

شادی چیست؟ جز یک هارمونی ساده میان انسان و داشته‌هایش

آلبر کامو

یک‌بار جمله‌ای شنیدم که از یادم نخواهد رفت: شادی یعنی سلامتی و داشتن یک حافظه کوتاه مدت! کاش من این جمله را گفته بودم.

آدری هپبورن

 

این روزها فرصتی شد تا بعد از مدتها بتوانم دو تا کتاب خوب بخوانم. 

یکی عنوانش هست اثر مرکب: آغاز جهشی در زندگی، موفقیت و درآمد شما اثر دارن هاردی که کتاب فوق‌العاده‌ای بود و راهنمایی عملی برای موفقیت. از اون کتابهای نادری که در این دنیای سریع و فست فودی به آدم حالی می‌کنه موفقیت ماندگار و عظیم، با تلاش و استمرار بدست می‌آد. کل کتاب روی یک فلسفه جالب می‌گرده: اینکه شما میان گرفتن سه میلیون دلار و یا گرفتن یک سنت و هر روز دو برابر شدن آن کدام را انتخاب می‌کنید؟ غالبا سه میلیون رو ترجیح می‌دهند و کتاب نشان می‌دهد دقیقا در روز سی‌ام است که شخص دارنده یک سنتی پولش می‌شود پنج میلیون و سیصد هزار دلار و سوز سی و یکم با ده و خرده‌ای میلیون دلار کاملا نفر سه میلیون دلاری رو پشت سر می‌گذارد.

معتقده تلاش مستمر هم همینجوری جواب می‌ده. گاهی دقیقا در انتها.

بعد یه راهکار برای بهتر شدن در هر چیزی و شاخص شدن و درخشیدن در میان دیگران نشون می‌ده که خلاصه‌شده‌اش اینه: یه کم بیشتر/ یه کم بهتر.

یعنی اگه هر کاری رو در حد خوب انجام بدیم تازه می‌شیم مثل دیگرانی که آنها هم خوب آنرا انجام می‌دهند. اما یه‌کم تلاش بیشتر از ما آدمی می‌سازه که بعد مدتی بهتر می‌شیم و بعد از مدتی هم بهترین.

 

یه کتاب هم از وبلاگ http://whatlilireadstoday.persianblog.ir باهاش آشنا شدم (خود این وبلاگ عالی و کلی خواندنیه) عنوان جالبش هست: راهنمای دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن! اون دو تا نقل قول بالا رو از این کتاب درآوردم. کتابیه لاغر و دوست داشتنی و پر از بذرهای خوب برای فکر کردن و زنده‌تر کردن زندگی‌هایمان.

کتاب اول شور و هیجان و اراده رو تقویت می‌کنه و کتاب دوم آرامش و تفکر و لذت ‌بردن از زندگی.

 

بعد یه مدت از خواندن کتاب لذت برده بودم و خواستم با شماها شریک شوم.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳

سلام.

برای وارد شدن به هر کاری،‌ نیاز داریم تا حد ممکن زیر و بم اون کار رو بشناسیم. اگه اسکی بلد نباشیم، تقریبا محاله که چوب اسکی پامون کنیم و با یه بسم الله و خدایا خودمو سپردم بهت، راه بیفتیم از یه سراشیبی برفی به پایین. تقریبا محاله و اگر هم کسی اینکار رو بکنه، نمی‌شه بهش گفت جسور و پردل و جرات؛ یه جورایی بی‌عقلیه!

وارد شدن توی فضاهای شغلی یا سرمایه‌گذاری برای آغاز یه کار و شغل جدید هم دقیقا همین وضعیت رو داره. مثلا من ده میلیون پول جمع کرده‌ام و می‌خوام یه شغل راه بندازم برا خودم. باید همه جنبه‌ها رو در نظر بگیرم و راجع بهشون تحقیق کنم. مثلا اگه بذارم توی بانک حدودا ماهی صد و هفتاد تومان بهم می‌دن. اگه برم سکه یا دلار بخرم، ریسک درآمد بالا و در همان حال از دست دادن سرمایه و یا حتی سکون طولانی‌مدت رو داره. اگه برم توی کار بورس، باید بلد باشم چیکار کنم. اگه قرار باشه همه چیزو بسپرم به یه کارشناس و کارگزار، چیزی که اون آخر سر بهم می‌ده و پولی که برای خودش کسر می‌کنه، چیز دندون گیری نمی‌شه. اصلا می‌تونم برم سراغ کار تولیدی. یه دستگاه خیاطی، تولید و تزریق پلاستیک، جوجه‌کشی، جوراب و دستکش بافی، گیاهان زینتی و کم‌یاب و ... بخرم یا پرورش بدم و خودم کار کنم...

همه اینا خوبه اما اگه بیش از هشتاد درصد سرمایه‌گذاری‌های خرد در اینخصوص از دست می‌ره، غالبا به این خاطره که ما با اطلاعاتی بسیار کم و در همان حال شوقی بسیار زیاد وارد یه کار می‌شیم و بعد با اولین شکست، همه چیزمان را از دست می‌دهیم و حالمان گرفته می‌شود و برمی‌گردیم سراغ خودمان و زانوی غم بغل می‌کنیم.

برای اینکه توی کاری موفق بشیم باید تمام زیر و بمش رو بشناسیم. تازه اینو هم قبول کنیم که خیلی از استادها و کارکشته های خیلی از کارها، زمین می‌خورند و ورشکست می‌شن. پس در کنار اطلاعات کافی، بخشی هم به تلاشی خستگی ناپذیر و همیشه هوشمند بودن بر می‌گرده.

به نظرم خوندن دوهفته‌نامه پنجره خلاقیت خیلی برای دوستانی که می‌خوان شغلی جدید یا کاری جدید راه بیندازند مناسبه. ذهن آدم رو باز می‌کنه.

و در آخر، باز هم یادمون نره

Be Good at Something...It makes you Valuable

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳

عزیزی چند روز پیش ازم خواست راه‌هایی که به ذهنم می‌رسه تا بواسطه آن‌ها شور و شوق در زندگی آدم، مثل جریان آب زاینده‌رود جاری بشه و آدم رو طراوت بده, براش بگم. اینا پیشنهادات من بودن. گفتم اینجا هم بنویسمشان تا شاید برای دیگران هم سودمند باشه:

1. تمرین برای دیدن روی مثبت اتفاق‌ها

2.  افزایش ایمان و اعتماد به صلاحدید خداوند در اتفاقاتی که برایمان رخ می‌دهد

3. تمرین برای افزایش تمرکز روی کارهایی که در حال انجام آن‌ها هستیم

4. الگو برداری از انسان‌هایی که دوست داریم الگویمان باشند

5. هر از گاهی توجه به این امر که پیشانیمان گره نخورده باشد

6. تعیین اهداف روزانه و سالانه و بررسی دوره‌ای میزان نزدیک‌شدن به آن‌ها

7. تلاش برای آرام بودن (اگر ناشی از ایمان و توکل باشد خیلی بهتر است)
8. ارتباط خوب درست کردن با اطرافیان و تلاش برای درک آن‌ها و پرهیز از قضاوت (البته تا حد ممکن)
9. تنظیم ویتامین‌های بدن با خوردن روزی یک قرص ویتامین
10. چند تا کار خاص در چنته داشتن و در مواقع لازم و مقتضی آن‌ها را انجام دادن، مثلا عمیق نفس کشیدن و لبخند زدن هنگام پیاده‌روی تنهایی؛ دست کشیدن روی برگهای بوته‌ها یا درختهای مسیر؛ غذا دادن به حیوانات کوچه و خیابان؛ یک خوردنی جذاب برای خود خریدن؛ شاد کردن همسر یا فرزند یا والدین با خرید یک هدیه کوچک و ناغافلانه؛ و بسیاری کارهای دیگر که شاید برای هر فرد متفاوت باشد.
نویسنده: یه مرد امیدوار - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢

گاهی با خودم فکر می‌کنم واقعا "اینکه ما درست و حسابی هنوز نمی‌دونیم از زندگی چی می‌خواهیم "خیلی عجیب و حیرت‌زاست!!

خود من با این‌همه سال چرخ زدن توی این فضاهای خودشناسی، هفته قبل وقتی با یه پرسشنامه نگارش دقیق اهداف مواجه شدم دیدم هنوز درست نمی‌دونم چی می‌خوام!

باعث خجالت بود!

پیشرفت شغلی، رفاه مادی، آدم بودن، سلامتی، عاقبت به خیری...اینا رو هممون کم و بیش می‌دونیم که ته دلمون می‌خواد، اما دقیقا چه می‌خواهیم رو نه!

می‌خوام از اون بخش تعیین دقیق اهداف و تعیین زمان و نگارش جملات تاکیدی و ... بگذرم. هممون اونا رو خوب می‌دونیم. اما یه چیزی به نظر من خیلی مهم‌تره. این‌که اگه هدفمون رو دقیق مشخص کنیم، اونوقت باید خودمون رو مجبور کنیم حداکثر زمان و توانمون رو برای رسیدن به اون هدف بذاریم. این خیلی مهمه. خیلی.

یعنی چی؟ یعنی این‌که اگه هدف من واقعا و واقعا و واقعا مثلا بهترین شدن در حوزه کاری‌ام هست، باید صبح کله سحر با فکر بهبود حوزه کاری‌ام از خواب بلند بشم، توی راه، آدما و جاهایی که می‌بینم رو با اون موضوع پیوند بدم، روزنامه و رادیو و تلویزیون رو صرفا در راستای افزایش کارآمدیم توی اون حوزه خاص استفاده کنم، مثل خوره مطالب جدید حوزه کاریم رو مطالعه کنم، سمینارهاش رو از دست ندم، آدمهای مهمش رو بشناسم و باهاشون ارتباط برقرار کنم، بنویسم، بخونم، و هزارتا کار دیگه، اما ...متمرکز بر هدفم.

یا مثلا می‌خوام زبانم خوب بشه. حجم فارسی خوندن (که برام راحت‌تره) رو به شدت کم کنم، کانالهای انگلیسی زبان رو بیشتر ببینم، سایت‌هایی که می‌خونم بیشتر انگلیسی باشه، یادداشت‌های بیشتری بردارم، کلاس شرکت کنم و هزارتا چیز دیگه.

و شما می تونین این فهرست رو تا  بی‌نهایت ادامه بدین.

یادمون نره. از ته دل خواستنه که آدم رو به هدف می‌رسونه. و این از ته دل خواستن با زندگی معمولی و روزمره و گذران آرام شب و روز خیلی فرق داره. اونم خوبه، اما برای هدفهایی به همون اندازه. اما اگه واقعا دلمون تغییر می‌خواد باید براش وقت و جون هم بذاریم.

بله.

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

امروز جلسه‌ای بودم، لابلای موضوعات کاری، تنفسی پیش آمد و بحثی، یکی از همکاران گفت من واقعا معتقدم انسان در هر رشته‌ای اگر تلاش کند در آن زمینه از بهترین‌ها باشد، فارغ از این‌که چه خوانده و چه می‌کند، هم زندگی خوبی خواهد داشت، هم از کارش لذت می‌برد و هم وضع مالی‌اش عالی خواهد بود. بعد چند مثال از یک معلم ادبیات زد که شاید اصلا جزو رشته‌های درآمدزا محسوب نشود، اما اون آقای معلم، بدلیل اینکه واقعا در کارشان تبحر دارند، جلسه‌ای پانصد هزار تومان برای تدریس می‌گیرند و ...

...

دو تا نکته تکمیلی به نظرم آمد:

یکی یه جمله کوتاه که یادمه چند سال قبل هم درباره‌اش پستی نوشتم. این‌که

Be Good at Something, It makes you Valuable

و دومی مطلبی که دو روز قبل از برایان تریسی ضمن مطالعه نشریه پنجره خلاقیت یاد گرفته بودم. این‌که در پاسخ به شخصی که خواستار نصیحتی برای پیشرفت در کارش شده بود گفته بود:

اول بگو  دقیقا چه هدفی داری و می‌خواهی به چه جایگاهی برسی؟

بعد بهم بگو چند تا مربی داری؟

بعد برایم مشخص کن روزی چند ساعت در حوزه‌ای که می‌خواهی در آن پیشرفت کنی و هدفگذاری کرده‌ای، می‌آموزی؟  

و بعد هم برایم بنویس که چقدر به این آموخته‌ةایت عمل می‌کنی.

...

خوب است که در حوزه‌هایی که دوست داریم پیشرفت کنیم، چه در شغل، چه در تحصیل، چه در زندگی، چه در اخلاق و عرفان و چه هر چیز دیگر، این پرسش‌ها را از خودمان بکنیم. بعد ببینیم واقعا دلمان می‌خواهد برجسته شویم یا همین حد معمول و متوسط کافیست؟ 

خیلی اوقات می‌بینیم نحوه گذران زندگی روزمره ما، هیچ تناسبی با آرزوها و خواسته‌هایمان ندارد و ما هنوز کاری نمی‌کنیم و تغییر درست و حسابی‌ای در خودمان نمی‌دهیم.

باید تکون خورد و شروع کرد...

 
نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

یک شغل چقدر مفید است؟ هروقت به ما اجازه دهد رنج دیگران را کم و شادیشان را افزون کنیم...

به رغم ابعاد کوچکش، اتاق هنرمند نقاش اتاق به‌غایت دلنشینی است. مشاغل اندکی هستند که بتوان حاصل کار سالانه‌اشان را با نگاهی اجمالی به چهار دیوار دید و فرصت‌های بسیار کمتری برایمان پیش می‌آیند که بتوانند همه هوش و حساسیت ما را به یک مکان معطوف کنند. تقلاهای ما عموما هیچ نظایر مادی پایداری نمی‌یابند. ما در پروژه‌های گروهی عظیم و ناملموس تبدیل به موجوداتی آبکی شده‌ایم. اینها باعث شده‌اند ندانیم سال گذشته چه کرده‌ایم و بدتر از آن، ندانیم به کجا رفته‌ایم و به چه چیزی تبدیل شده‌ایم. ما در ترحم مهمانی بازنشستگیمان متوجه توان از دست رفته‌امان می‌شویم...

...نقاش می‌خواهد چندسالی را صرف نقاشی رودخانه در طیفی از حالات و نورهایش کند. از من می‌پرسد: آیا تابحال به آب توجه کرده‌ای؟ منظورم توجهی حسابی است، انگار که تابحال آنرا ندیده‌ای؟

خوشی‌ها و مصائب کار؛ آلن دوباتن

با خودم قرار گذاشته بودم حداقل دوتا کتاب در این تعطیلات عید بخوانم و خواندم و خیلی خوشحالم. اولیش کتاب مامور سیگاری خدا بود که چسبید. چندتا پست پایین‌تر چیزی در موردش نوشته‌ام. کتاب دوم هم خوشی‌ها و مصائب کار بود از آلن دوباتنِ همیشه عزیز. فکر می‌کنم در کنار لذت بردن از محتوای هر دو کتاب، لذت بیشترم مال این بود که هر دو رو تموم کردم. کامل و نه نیم‌خوانده.

سال قبل توی دو تا مقطع، به‌دلیل حجم و تنوع وظایفی که برعهده گرفته بودم یه برگه برداشتم و کارهایی که بایست تا پایان یه مدت خاص تموم می‌کردم توی یه ستون اون نوشتم و یه ستون هم گذاشتم برای تاریخی که کار تموم می‌شد. خیلی لذت‌بخش بود این‌که دیدم توی زمون قرارگذاشته شده با خودم، تقریبا همه اون کارها تیک خوردن. امسال از همین تجربه استفاده کرده‌ام و فعلا سه تا برگه برای کارهایی که باید در فروردین، اردیبهشت و خرداد انجام بدم تهیه کرده‌ام. از نوشتن فلان گزارش تحلیلی برای فلان‌جا، تا حتی حداقل دوبار به‌روز رسانی وبلاگ و انجام یه مصاحبه با فلان سایت و یه مقاله هم برای فلانی. من تابحال لذت نهایی کردن فعالیت‌های روزانه رو چشیده بودم اما امسال می‌خوام فعالیت‌های ماهانه رو هم بهش اضافه کنم. دیدی که به آدم می‌ده گسترده‌تره. شاید باعث بشه آخر سال 92 اگه خدا عمری داد و زنده بودم به قول آلن دوباتن، کارهایی رو انجام داده باشم که بشه توی یه نگاه کلی کنار هم گذاشتشون و از دیدنشون لذت برد.

خوب باشین انشاالله.

 

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱

برای حرکت باانگیزه توی هر کاری:

1. دقیق خودتو بشناس و ببین و توی چه کارهایی مهارت داری؟ اونا رو بنویس

2. بعد ببین چه چیزایی به هیجات می‌آردت؟ اونا رو هم بنویس

3. بعد ببین بیشتر در مورد چه چیزایی دوست داری مطالعه داشته باشی و خسته نمی‌شی از دیدن، شنیدن یا خوندن درباره‌اشون؟ اونا رو هم بنویس

4. بعد با خودت روراست باش و ببین رویای شخصی و مخفی ته دلت چیه و اگه همه‌چیز دست خودت بود الان چیکاره بودی؟

بعد همه اینها رو بذار کنار هم، نتیجه بگیر و بهش خوب و عمیق فکر کن. خیلی چیزا روشن می‌شه. گاهی حتی راه‌حل.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱

1.

عاشوراها خدا توفیقی می‌ده می‌رم جایی و با کمک یه‌سری جوون خوب، شیر کاکائو می‌دیم به مردم. اونجا آشپزخونه یکی از غذاپزی‌‌های معروف تهرونه. امسال عاشورا به اتفاق داییم رفتیم سری به آشپزخونه زدیم، یه عالمه کارگر داشتن برنج دم می‌کردن. داییم یه نفر رو نشون داد گفت این آدم اینجا کارگر ساده بوده، اما الان شده مسئول پخت برنج کل این تهیه غذایی. می‌گفت آدم علاقمندی بوده، زرنگ بوده و نشسته و کار رو یاد گرفته و خودش، خودش رو مطرح کرده و حالا بعد چند سال هم حقوقش خیلی بهتره، هم به‌نوعی سرکارگر شده توی این بخش...بعد یه نفر دیگه رو بهم نشون داد گفت این آدم نزدیک ده سال توی شیخ نشینهای کشورهای حوزه خلیج فارس آشپزی کرده و تجربه‌اش از همه اینا بیشتره، اما هنوز همون کارگر ساده‌است. دیدم داشت برنج‌های آب‌کش شده رو با یه نفر دیگه اینور و اونور می‌برد.

2. 

یه همکار داریم توی یکی از جاهایی که کار می‌کنم. تقریبا سه سال قبل اومد. آبدارچی بود. ولی با آبدارچی‌های قبلی خیلی فرق می‌کرد. اولا خیلی خوب می‌پوشید و مرتب بود، دوما خیلی مودب بود، سوما خیلی منظم و تمیز کار می‌کرد. آشپزخونه اداره رو بعد سالها مرتب کرد و تغییر دکور داد و خلوتش کرد. وقتی می‌اومد چایی بیاره، چایی رو که می‌ذاشت روی میز، عقب عقب می‌رفت تا پشتش به آدم نباشه. گاهی که می‌خواست زمان حضور من اتاق رو تمیز کنه، در همان حین کار کردن، یکی دوتا سوال از حوزه کاری من می‌کرد و درباره‌اش ازم توضیح می‌خواست. می‌گفت می‌خوام لیسانسم رو بگیرم. خلاصه جوون دوست‌داشتنی و فعالی بود...چند ماه قبل دیدم شده جزو کارمندای اطلاعات دم در. یعنی کاری که حداقل دو سه رتبه بالاتر از کار قبلیش هست.

3.

نوجوونی‌ها یه استاد موسیقی داشتم یه بار بهم گفت یه آقایی سال‌ها قبل توی بازار تهرون باربری می‌کرده بنام مهدی باربر. می‌گفت همه دوست داشتن بارشون رو اون جابجا کنه. می‌گفت از بس خوب کار می‌کرد و تمیز کارش رو ارائه می‌داد و اعتماد جلب کرده بود که انتخاب اول همه بازاری‌ها اون بوده. برام جالب بود که حتی توی باربری هم می‌تونی بهترین باشی.

4.

اون داستان پینه دوزه که اینجا نوشته بودم خیلی مفهوم داره

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

فرانسواز عادت دارد بگوید همه چیز را می‌داند...او مطلقا حاضر نیست شگفت‌زده شود

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، نشر نیلوفر

 

این‌که بتونی از موفقیت دوست، آشنا یا یه همکار صمیمانه خوشحال بشی (گاهی خیلی تمرین می‌خواد)، این‌که بتونی از دونستن یا دیدن و شنیدن چیزی که نمی‌دونستی، ندیده‌بودی و نشنیده‌بودی شگفت‌زده بشی و اونو نشون بدی، و این‌که این رفتارهات صمیمانه باشه و نه یه ادای همیشگی و تصنعی، خیلی برا زنده‌بودنت و سلامتیه روحت خوبه.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠

یکی از دوستان یه سایت عالی معرفی کرده بهم. آدرسش اینه:

http://justlittlethings.tumblr.com

نویسنده وبلاگ با کمک خواننده‌هاش نشسته تمام چیزایی که حس خوبی به آدم می‌دن رو جمع کرده و در قالب جملات خیلی کوتاه آورده. نکته باحال این وبلاگ اینه که تقریبا تمامی این حس‌ها مشترکن. یعنی اغلب چیزایی به عنوان لحظات زیبای زندگی مطرح شده که همه ماها فارغ از جنس یا فرهنگ و ملیت، حس خوبی به اونا داریم. مثلا چندتا از این حس‌ها که تو وبلاگ نوشته شده اینان:

. اینکه یه نفر صادقانه و حقیقی ازت بپرسه حالت چطوره.

. اینکه یه سوال رو توی کلاس درست جواب بدی.

. گرمای کاغذی که تازه از پرینتر دراومده.

. بوی هیزم.

. یه‌دفعه به یادآوردن کلمه‌ای که نوک زبونمونه و یادمون رفته بود.

. دقیق و تمیز پاره کردن کاغذ از جایی که می‌خواهیم.

. لباس راحتی پوشیدن.

. بوی خوب لباس تازه شسته شده.

...

زندگی بوی خوبتری می‌ده وقتی اینجوری نیگا می‌کنیم. من خودم هر زمان این وبلاگ رو می‌خونم ناخودآگاه دقتم به دور و برم زیادتر می‌شه. اگه دلتون خواست شما هم که اینجا رو می‌خونین یکی دوتا از این حس‌ها رو از نگاه خودتون بنویسین. خوبه این چیزای خوب رو با هم مشترک بشیم. ممنون

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

چهار تا روش و شیوه مشترک رو بین جوامعی که آدمهاش زندگی طولانی داشتن رصد کرده بود و داشت اونا رو با بیننده‌هاش در میون می‌ذاشت: (برای بعضی‌ها که اینا رو می‌گفتم، اولین حرفی که می‌زدن این بود اوووووه! کی می‌خواد 100 سال عمر کنه، بیکاری‌ ها!...ولی من الان به خواننده‌های وبلاگم می‌گم اصلا به این‌که این روش‌ها عمر آدم رو طولانی می‌کنه فکر نکنین، فکر کنین اینجوری زندگی‌ها آروم‌تر و روون‌تر و سالم‌تر می‌شه. این‌ها رو که می‌خواهیم دیگه!).

اون روش‌ها و عادات مشترک عبارت بودند از:

1. زندگیشون پر تحرکه. کمتر دیدن که اینجور جوامع به شکل منظم ورزش و نرمش روزانه بکنن، اما اونا زندگی‌هاشون پر تحرکه. زیاد بلند می‌شن و می‌شینن. اغلب خونه‌هاشون پله داره. زیاد پیاده‌روی می‌کنن. کارهاشون رو اغلب با دست انجام می‌دن نه با لوازم و ابزارهای برقی (مثلا وقتی می‌خوان چیزی رو هم بزنن، با دست هم می‌زنن نه با هم‌زن برقی). تقریبا همشون کار باغبونی حتی کوچیک می‌کنن.

خلاصه، به قول این آقاهه Move Naturally

2. برا زندگیشون برنامه دارن. دیدگاه خوب و صحیحی نسبت به زندگی دارن. اوقات سخت توی زندگیشون رو با دعا یا همراهی و هم‌دلی دیگران کم می‌کنن و راحت‌تر ازش می‌گذرن. و یه نکته خیلی خیلی جالب:

ما دو روز خطرناک توی زندگیمون داریم. یکیش روز متولد شدنمونه که احتمال مردنمون خیلی بالاست. یکی هم می‌دونین چه روزیه؟ ...روزی که بازنشست می شیم! (خیلی برام جالب بود این عقیده این آقاهه) می‌گه توی این روز ما چون احساس توقف و شاید هم بی فایدگیمون شروع می‌شه، روز خطرناکی برا بدنمونه. حالا تحقیق کرده‌اند و دیده‌اند که این آدما راحت این روز رو می‌گذرونن چون اولا اصلا نمی‌دونن بازنشستگی یعنی چی و دوما برا زندگیشون هدف دارن و به امید و عشق یه کاری که با شور و شوق انجامش می‌دن زنده‌اند (همون ایکی‌گای چند پست قبل).

نشون می‌ده که پیرمرده بالای صد سالشه و ایکی‌گای او اینه که هر روز بلند بشه و بره ماهیگیری. اون یکی 107 سالشه و هدفش اینه که صبح به صبح بره توی پارک و به دیگرون مجانی فنون رزمی یاد بده. اون یکی حال می‌کنه با باغبونی گلخونه کوچیک خودش، اون یکی به عشق بازی با نبیره‌اش! صبح به صبح بلند می‌شه، و ...

دوتا مورد دیگه رو توی پست بعدی می‌نویسم انشاالله

...

به نظرم یکی از بهترین سایت‌های اینترنت این سایت Ted.com هستش که یکی از اون سخنرانی‌ها رو اینجا خلاصه کردم.. برخی از ویدئوهاش هم زیرنویس فارسی دارن.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩

ژاپنی‌ها یه کلمه‌ای دارن به نام Ikigai . معناش خیلی قشنگه. یه چیزیه تو مایه‌های «فلسفه وجودی» خودمون. اما تعریفی که ازش می‌کنن این روها کلی منو برده توی فکر:

ایکی‌گای یعنی چه چیزی در زندگی تو رو به وجد می‌آره و پـُرت می‌کنه از شور و شعف و شوق؟

بررسی کرده‌اند دیده‌اند همه اونایی که عمر طولانی می‌کنن و سالم می‌مونن یه ایکی‌گایی تو زندگیشون دارن. باغبونی، ماهیگیری، خونه‌داری با عشق، حرف زدن با هم‌سن و سالها و از این جور موارد از جمله ایکی‌گای‌هایی بود که توی یه آمارسنجی از سالمندای ژاپنی بهش رسیده بودن.

یادمه سال‌هایه عادت خوبی داشتم و اون این بود که وقتی از خواب بلند می‌شدم اولین کاری که می‌کردم این بود که از خودم می‌پرسیدم امروز برای چی ذوق دارم؟ اونوقت رفتن خونه یه فامیلی که دوست داشتم، یه بازی خاص، یه غذای خوب که قرار بود مادر برای ناهار یا شام تهیه کنن، اومدن یه مهمونی که می‌دونستم باهاش کلی می‌تونم بازی کنم یا دوسش داشتم، برنامه خاصی که شب قبلش ریخته بودم و حالا می‌تونستم اجراش کنم، زنگ ورزش، لباس خوشگله، موتور سواری، ور رفتن به ماشینم و یا صدها چیز دیگه، ایکی‌گای‌هایی بود که مثل فنر منو از توی رختخواب بیرون می‌آورد و خوش خلقم می‌کرد اول صبح.

فکر می‌کنم اون ایکی‌گای‌ها که من داشتم، هیچکدوم چیز خاصی نبودند. من خودم ناخودآگاه خاصشون کرده بودم. آیا الان هم می‌شه این کار رو کرد؟ نمی‌دونم اما دارم با خودم کلی فکر می‌کنم و کلنجار می‌رم.

خوبه با خودمون فکر کنیم چی توی زندگی ماها می‌تونه ایکی‌گای به حساب بیاد؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

1. یک سایت خوب و جذاب برای بازی با عکس (خصوصا پرتره‌)

 

2. یک جمله خوب:

ما سه چیز را در کودکی جا گذاشته‌ایم:

شادمانی بی‌دلیل؛ کنجکاوی بی‌انتها؛ دوست‌داشتن بی‌دریغ

 

3. یک سایت خوب دیگه برای شنیدن موسیقی، متناسب با روحیاتی که اون لحظه داریم. (اگه شادیم آهنگ غمگین پخش نمی‌کنه و اگه سرحال نیستیم و آرامش می‌خواهیم، بپر بپر نمی‌کنه!)

 

لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

همین الان پاشو یه تغییر تو زندگیت بده. کوچیک هم باشه ایرادی نداره.

حداقل برا قابل تحمل‌تر کردن بعضی چیزا... لازمه

Paint.jpg

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

مطلبی می‌خونم در صفحه اول یاهو. درباره شادترین آدمای دنیا. می‌گه دانمارکی‌ها، فنلاندی‌ها، نروژی‌ها، سوئدی‌ها و هلندی‌ها پنج کشور شاد دنیا هستن. بعد می‌گه مردمان کاستاریکا ششمین هستن. می‌نویسه اگرچه اوضاع و احوال مادی اونا به پای خیلی از کشورهای دیگه نمی‌رسه اما یه‌جور شبکه‌های اجتماعی قوی تو این کشور هست که باعث می‌شه آدما احساس خوبی از با هم بودن داشته باشن و فارغ از میزان تمول در زندگی، از زندگیشون لذت ببرن.

نکته مهمی که تو این مقاله بود اینه که تاکید داره، شادی و خوشبختی ناشی از این احساس که نیازهای اجتماعی و روانی فرد جواب داده می‌شه، اثری عمیق‌تر از داشتن ثروت (که خودش عامل مهمیه تو حس خوب داشتن از زنده بودن) داره.

احساس شادی و رضایت رو می‌شه دو جور دید: یکی زمانی که تکیه می‌دیم و به عمری که گذرونده‌ایم فکر می‌کنیم و با یه عبارتی مثل اینکه: من از زندگیم راضیم...یا ما که نفهمیدیم عمرمون چجور گذشت..یا اینکه ما که از جوونیمون هیچی نفهمیدیم  یا خیلی حرفهای دیگه اون رو جمع‌بندی می‌کنیم.

یه روش دیگه‌اش احساسیه که ما از زندگی روزمره‌مون داریم. حسی که روزانه باهاش درگیریم و مزه‌هایی که لحظه به لحظه می‌چشیم. ظاهرا این خیلی مهم‌تره و تاثیر بیشتری تو احساس یا عدم احساس رضایت از زندگی داره. نکته مهم اینه که بخش اساسی این احساس روزانه رو، فارغ از هرآنچه در محیط خارج ما داره اتفاق می‌افته - و خود منو هم خیلی اوقات مستاصل و کلافه می‌کنه - روش و شیوه نگاه ما به زندگی روزانه‌مون تشکیل می‌ده. واکنش ما خیلی مهمه. تلاش ما خیلی مهمه. نگرش ما خیلی مهمه. اشتیاق ما خیلی مهمه.

اگه شور و شوقمون پریده، اونی که مهارتشو داره که بتونه دوباره برش گردونه، بیشتر خودمونیم تا دیگران.

Man leaping over railing Royalty Free Stock photo

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

امروز صبح یه مطلب خوندم درباره یه سندرمی به‌نام سندرم پایک (Pike Syndrom). درباره یه ماهی وحشی و گوشتخوار بنام پایک که اگه بندازیمش تو یه آکواریوم، با سرعت و ولع عجیبی ماهی‌های کوچک را می‌خورد. اما اگه وسطشون یه دیوار شیشه‌ای قرار بدیم و آقا (شاید هم خانم!) پایک چندبار سرش بخوره به دیوار و ببینه که نمی‌تونه ماهی کوچولوهای اونور دیوار رو بخوره، آروم و سربزیر می‌شه و بعد هم که دیوار شیشه‌ای رو برداشتن، آنچنان شرطی شده که ماهی‌های کوچیک میان جلوش و ادا در می‌آرن و قر می‌دن و زبون درازی می‌کنن و پایک بیچاره حتی به ذهنش هم نمی‌رسه که شاید دیگه اون دیواره نباشه...

خیلی از تلاش نکردن‌ها، تغییر ندادن‌ها، ابتکار به‌خرج ندادن‌ها، تحول ایجاد نکردن‌ها، جربزه نداشتن‌های من و تو مال تجربیات و پیش‌فرض‌هاییه که داشتیم و اثرشون برامون مثل همون دیوار شیشه‌ایه بوده. حتی الان هم که خیلی از اون دیوار شیشه‌ایها نیستن ما حتی قلقلکمون هم نمی‌آد که یه تکون دیگه به خودمون بدیم و با یه تغییر دوباره شروع کنیم.

سال جدید، هرچی سال قبل بد بوده باشه یا خوب، یه فرصت جدیده. به خودمون یادآوری کنیم که از امروز ما رو انداخته‌اند تو یه فضایی که دیگه از دیوار شیشه‌ای‌ها خبری نیست...انتخاب با خودمونه.

AYP1219682 - Billboard

..

سال نوی همه مبارک. ممنون از الطافی که تو این مدت داشتین و سراغ می‌گرفتین و اینجا سر می‌زدین. برا هممون یه سال پر از برکت و سلامتی و موفقیت و آرامش و ابتکار و خلاقیت آرزو دارم...سال جدید رو با هم شروع می‌کنیم...پروردگارا به امید تو .

نویسنده: یه مرد امیدوار - شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

1. یکی از آفات زندگی ما، به‌هم ریختگی ذهنمونه. ذهن به هم ریخته هم بزرگترین آفت خلاقیته. دیدین روزهایی رو که فرضا رفته‌اید یه مسافرت و اونجا نه به تلویزیون دسترسی دارید و نه اخبار رو دقیقه به دقیقه چک می‌کنین، نه موبایلتون آنتن می‌ده و نه اینترنت دارین؟ این زمانا مجبور می‌شیم بیشتر به اطرافمون توجه کنیم. صداها رو بهتر می‌شنفیم و حرفهای بیشتری داریم به دور و بریهامون بزنیم. این موقع‌ها درست عکس زمانایی که داریم با اینترنت ور می‌ریم یا تلویزیون نگاه می‌کنیم، با هم بودن و دور هم بودن می‌چسبه.

آدمهای خلاق برا نظم ذهنی خودشون ارزش قائلن. یا کلا از این چیزا دوری می‌کنن یا اینکه براشون یه زمان خاص رو کنار می‌ذارن و تو اون زمان هم به ایمیل‌هاشون می‌رسن، هم اخبار رو چک می‌کنن، هم تماس‌هاشون رو می‌گیرن و ...بعد هم همه چیز رو خاموش می‌کنن و می‌ذارن کنار و می‌رن سراغ اون کاری که حس زنده بودن رو بهشون می‌ده.

2. خوبه که وقتی رو هم بذاریم برا اونی که بهش می‌گن کودک درون. تو کامنت‌های پست پایین چند تا از دوستان مستقیما به دنیای کودکان اشاره کرده‌ بودند و این نشون می‌ده که حتی دیدن یا نزدیک شدن به این دنیا، چقدر می‌تونه ما رو آروم کنه. حتی خلاق بشیم. بچه‌ها چندتا قابلیت دارن که برا ما خیلی می‌تونه ارزشمند باشه. نسبت به همه چیز کنجکاوند (حسی که ما از ترس طرد شدن یا شکسته شدن موقعیتمون تا حد ممکن دفنش می‌کنیم)، دائم در حال بازی هستند (آخرین باری که یه بازی واقعی کردیم کی بود؟)، تو لحظه حال زندگی می‌کنن (خدایا می‌شه این یکی رو نصیبمون بکنی؟)، نگرانی‌هاشون رو زود رها می‌کنن و می‌چسبن به خوشی حال یا وعده داده شده در آینده (فکر کنم اگه ماها هم می‌تونستیم نگرانیهامون رو بریزیم دور خیلیهامون نیاز به گرفتن رژیم برا کم کردن وزن نداشتیم و کلی از وزنمون خود به خود کم می‌شد!)، تصویرسازی عجیبی دارن (ما با این حس خوب خیلی بیگانه شده‌ایم و فکر می‌کنیم به رویا فرو رفتن احمقانه‌ است و باید رو واقعیت‌ها سرمایه‌گذاری کرد)، وقتی لذت می‌برن واقعا و عمیقا و به شکلی خالص لذت می‌برن (فکر نکنم ماها دیگه یادمون بیاد لذت خالص چیه!).

باید رو این حس‌های فراموش شده کار کرد. حالا یا با تمرکز، یا با خاموش کردن وسایل دور و برمون، یا با بیشتر نگاه کردن و بودن با بچه‌ها، یا هر راه دیگه‌ای که فقط خودمون می‌دونیم. ارزشش رو دارن. فکرشو بکنینم: اگه یه بار دیگه اون برق زنده بودن و خلاق بودن تو چشمامون بزنه چی میشه.لبخند

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

FAN2048302 - Woman potting plant

بعضی کارا تو زندگی ما هستن که وقتی انجامشون می‌دیم نه گذر زمان رو حس می‌کنیم، نه خستگی روحی رو. حتی خستگی جسمیمون هم تو زمان انجام این کارا لذتبخشه.

این موقع‌ها جوون می‌شیم، چشمامون برق می‌زنه، نسبت به اطرافمون خوشبین‌تر می‌شیم و حتی خوش‌ اخلاق‌تر. گذشتمون هم بیشتر می‌شه چون خیلی از مسائلی که تو اوقات عادی برامون حساسیت‌زا هستند تو این موقعیت در مقایسه با اون کاری که از دل و جون داریم انجامش می‌دیم بی‌اهمیتند یا از درجه اهمیت کمتری برخوردارند.

شاید بشه به این حالت گفت ذوق، شور ، شوق. یا بقول یه نویسنده خارجی FLOW

...

پیوست: اگه خواستین لطف کنین و فکر کنین و اینجا بنویسین که چه کار یا کارهایی تو دنیا هست که وقتی انجامش می‌دین این حس و حالات بالا براتون پیش می آد؟ برا کشف این کارا می‌شه از خودمون بپرسیم که چه کاریه که من می‌تونم بدون اینکه خسته بشم ساعتها انجامش بدم؟ چه کاریه که من می‌تونم ساعتها درباره‌اش حرف بزنم؟ یا اینکه چه کاریه که من حاضرم اونو مجانی برا دیگرون انجام بدم؟

نویسنده: یه مرد امیدوار - دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

داریم زندگیمونو می‌کنیم و یه اتفاق ناخوشایند می‌افته... داغون می‌شیم, دلمون می‌گیره, اعصابمون به هم می‌ریزه, تو خودمون می‌ریم, بعد... می‌پذیریمش و باهاش کنار می‌آییم و زندگی رو ادامه می‌دیم...یه چیز جالب هم اون بین‌ها می‌فهمیم: اینکه همون روزای معمولی و روزمره‌مون هم چقدر جای شکر داشته و خودمون تا این اتفاق برامون نیفتاده بود، نمی‌دونستیم...یاد می‌گیریم دلخوشی‌های کوچیک زندگی رو هم دوست داشته باشیم و ...

داریم زندگیمونو می‌کنیم...اتفاقی می‌افته و باعث می‌شه حتی گوشت‌تلخ‌ترین و بی‌حس و حال‌ترینمون هم به وجد بیاییم و به تحرک بیفتیم. می‌بینیم ناخودآگاه تموم وجودمون پر از شور و شوق و آرزو شده. انگار چند واحد خون یه ورزشکار رو بهمون زده باشن، سرحال‌تریم، خوش اخلاق‌تر، فعال‌تر و خوش‌بین‌تر. زندگی رو زیباتر می‌بینیم و آینده رو ساختنی‌تر... بعد یه‌دفعه همه‌چیز ظاهرا برعکس می‌شه. تموم آرزوها و تلاش‌ها بدل می‌شن به خواب و خیال. همچین خورده تو برجکمون که دیگه حال و حوصله هیچی رو نداریم. احساس بدی می‌ره تو تموم سلول‌هامون. بی‌حوصله می‌شیم، بد اخلاق حتی و گاهی هم دونسته و ندونسته افسرده.

...

اما ...زندگی همینه. گاهی با خودم فکر می‌کنم خدا چندبار باید یه تجربه رو به من نشون بده تا بفهمم اینا قانونای طبیعتن. حال اول رو خیلی از ماها تو زندگیمون تجربه می‌کنیم. فوت نابهنگام یه عزیز، یه شکست ناجوانمردانه عشقی، یه نامردمی از طرف همکار و دوست، یه عدم درک بی‌موقع از سوی خانواده، یه شکست سنگین شغلی و خیلی مثال‌های دیگه. تو این فضای وبلاگستون خیلی از این اتفاقها رو می‌شه دید و دید که آدما به همدیگه تسلی می‌دن و کمک می‌کنن که طرف مقابل از اون مشکل آروم آروم بیاد بیرون.

اما تو حالت دوم، یه مقدار اراده بیشتر از سوی آدم مورد نیازه. افسردگی بعد از اون همه امید و آرزو و شور طبیعیه اما به نظر من، دوباره بلند شدن و استفاده از اون انرژی‌های سوخته برای یه تصمیم دوباره و یه شروع دوباره هم طبیعیه. گاهی لابلای کلی چیزای سوخته، یکی دوتا انبار امید و شوق که دست نخورده و آسیبی بهشون نرسیده هم می‌شه پیدا کرد. فقط باید با چشم باز و خواست واقعی دنبالشون گشت. نباید تو زندگیمون فکر کنیم امید و شور و اشتیاق رو فقط یه‌بار می‌شه جمع کرد و بس. نباید وقتی حالمون اساسی گرفته شد از اون به بعد به همه چیز با احتیاط و بدبینی نگاه انداخت. نباید از کلمه‌های «جمع» برای رویدادهای زندگی استفاده کرد و گفت: همشون اینجورین،..همیشه همینه...هیچکدومشون...

تو زندگی گاهی سکندری می‌خوریم، گاهی جفت پا بهمون می‌اندازن و بلند می‌شیم و گاهی هم با صورت می‌آییم رو زمین... یه لحظه فکر کنین دارین یه صحنه از یه فیلم تاثیرگذار رو می‌بینین... اگه هنرپیشه‌تون همونطور رو زمین بمونه و بلند نشه بیشتر دوسش دارین یا اگه بعد از مدتی تلاش کنه و پا شه و با چهره‌ای مصمم‌تر و مقتدرتر به راه خودش ادامه بده؟ اون موقع حتی چشای پر از اشک و دماغ خونیش رو  هم دوست داریم. چرا؟ شاید چون می‌دونیم که اون ارادهه و اون امیده چقدر اصیل و نابه.

زندگی همینه...اگه تو حالت دوم هستین، پاشین، دماغتون رو با آستین پارتون پاک کنین و با چشمای پر از اشکتون به جلو نگاه کنین و دوباره راه بیفتین...امید دقیقا زمانی خیلی خیلی نیازه که اوج ناامیدیه.

POP0000612 -

پیوست: نمی‌گم وقتی این پست رو می‌نوشتم به این روزا فکر نمی‌کردم اما هدف اصلیم نوشتن یه چیز برا همه اتفاقای زندگیمون بوده.

نویسنده: یه مرد امیدوار - سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸

یه بار دوران دانشجویی قرار شد ببرنمون مشهد. کلی حال می‌داد بودن کنار یه‌سری دوست و رفتن به یه مسافرت. یه اتوبوس شدیم و یه مینی‌بوس. ما رفتیم تو مینی‌بوسه که دنج‌تر بود و تندتر می‌رفت. وسطای راه فکر کنم خیلی مونده بود به مشهد, مینی‌بوس ما خراب شد. کاریش نمی‌شد کرد و به همین خاطر راننده‌مون سوار اتوبوسه شد و نزدیک ٣ الی ۴ ساعت بعد با یه مینی‌بوس دیگه برگشت و ما رو سوار کرد و رفتیم مشهد. نکته این خاطره چی بود؟ اینکه وسط کویر اونم از ساعت ١١ ظهر تا ٣ بعد از ظهر نشستن رو خاک و منتظر موندن زیر آسمون بی سایبون خدا حسابی حال کله و پوست صورت ما رو جا آورد. اما یه چیز باعث شد اون ساعتا زود بگذره و حال ما اساسی گرفته نشه. یه ذره‌بین کیفی که من تو جیبم داشتم و کلی بوته‌های اسپند تو اون بیابون. اسپندها رو با نور ذره‌بین می‌سوزوندیم و با بوش حال می‌کردیم و اینجوری کلی از سنگینی گذر زمان یادمون رفته بود...

...

مادرم همیشه می‌گه تو از بچگیت وقتی از خواب بلند می‌شدی می‌خندیدی! و این براش یه معمای جالب بوده که چرا من تو هر موقعیتی با خوش‌رویی از خواب بلند می‌شدم. اون موقع‌ها رو یادم نیست چرا ولی بعدها خصوصا تو دوران نوجوونی تا دانشگاه، یادمه تا چشمامو از هم باز می‌کردم، بدون اینکه این روش رو از تو کتابی خونده باشم،  اولین کاری که می‌کردم این بود که دلخوشیه اون روز من چیه؟ و به هرحال سه‌چهارتا دلخوشی برا خودم جور می‌کردم. بعضیاشون خیلی خیلی ساده و دم دستی بودن و اصلا تو حالت عادی روزمره زندگی، توی طبقه‌بندی دلخوشی‌ها و چیزای باحال زندگی نمی‌گنجیدن. مثلا یاد دمپایی ابری لاانگشتی جدیدم می‌افتادم که تازه خریده بودم و دوسش داشتم؛ یاد اینکه قراره شب بریم تو تراس بخوابیم؛ یاد اینکه امروز قبل از رفتن خونه فرضا خاله اینا، من می‌تونم ماشین بابام رو روشن کنم؛ بزرگتر که شدم، اینکه تو راه رفتن سر کار توی سرویس اداره می‌تونم کتاب روانشناسی‌ای که دوست دارم رو بخونم؛ این‌که برگشتن از دانشگاه می‌شه رفت کافه قنادی فرانسه جلو دانشگاه و یه شیرینی خامه‌ای گنده خرید و خورد؛ یا می‌شه پیاده اومد تا خونه و تو راه کلی با دوستا حرف زد و ادا اصول درآورد و فکر کرد که همه دنیا دارن نیگات می‌کنن و ...

این روش ناخودآگاه یواش یواش منو به این سو کشوند که وقتی یکی از دلخوشی‌هام درست نمی‌شد، زود یه دلخوشیه دیگه داشتم که باهاش جایگزین کنم. اون وقتایی که رفتن خونه خاله که متضمن کلی ماجراجویی و کیف بود لغو می‌شد، ذهن من ناخودآگاه می‌رفت سراغ یه چیز دیگه. مثلا می‌رفتم دوچرخه‌ام رو می‌شستم تا برق بزنه و بعد باهاش می‌رفتم تو کوچه. یا اگه مسافرتی لغو می‌شد می‌رفتم با داداشم سراغ آتاری بازی کردن (یادمه با داداش و خواهرم تابستونا یه جام جهانی راه می‌انداختیم  و تموم بازیهای ممکن از ایروپولی، عموپولدار، یه‌قل دوقل پینگ‌پونگ، فوتبال دستی، شوت یه‌ضرب، اسم فامیل و ... رو به ترتیب بازی می‌کردیم و آخرش هرکی بیشتر برنده شده بود می‌شد قهرمان). همیشه یه چیزی بود که من دوسش داشتم و می‌شد حالگیری ناشی از اتفاق نیفتادن یه رویداد رو جبران کنه. نکته‌ای که الان بهش فکر می‌کنم و می‌فهمم اینه که ماهیت اون چیز خیلی مهم نبود. تعبیر و تعریف من از اون مهمتر بود. یعنی کنسل شدن یه مسافرت با یه مسافرت دیگه جایگزین نمی‌شد. من می‌تونستم مسافرت نرفتن رو با 2 ساعت دوچرخه سواری برا خودم تاخت بزنم. و این مهم بود. خیلی.

اینا به این معنی نیست که الان کاملا در برابر هر رویدادی خونسردم و قابل کنترل. اما این رویه به همراه دو سه‌بار دیدن اینکه اتفاق نیفتادن چیزی بخاطر مصلحتی بوده که بعدها فهمیدمش، باعث شده که تقریبا تمام موضوعات از این قبیل، مثل مسافرت، برنامه‌ریزی برای یه مهمونی، خرید یه چیز خاص یا ... برام علی‌السویه باشه و بتونم با رخ دادن یا ندادنش تا حدی یه‌جور برخورد کنم. در حقیقت اون روش کشویی و قابل جابجایی دلخوشی‌ها کلی بهم کمک کرده تا برا خوشی‌هام بدل پیدا کنم (البته هنوز این ضعف رو دارم که بتونم هر وقت بخوام ناخوشی‌ها رو با خوشی‌ها و آرامش‌ها جابجا کنم ولی انشاالله اونم با گذر زمان و پخته‌تر شدن بهتر می‌شه).

 

همه اینا رو نوشتم تا شاید تونسته باشم برای حرف‌های دوست خوبی که تو پست قبلی برام کامنت گذاشته بود نظری بدم.امیدوارم بحث رو روشن‌تر کرده باشه. شما ها هم اگه صلاح دونستین  از روش خودتون بگین.

نویسنده: یه مرد امیدوار - چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

اگه زمانی دیدی که بار عبارت " یه شروع جدید می‌خوام" برات خوش‌معناست, تردید نکن و خودتو بسپار بدست اون سه نیروی لایزال درونیت: اشتیاق, امید و شور...

همیشه یه شروع نو و یه تصمیم نو، جوون می‌کنه آدم رو.

کدهای اضافی کاربر :

MeLoDiC